رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

**hadis**

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    197
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1,562 Excellent😃😃😃😃

درباره **hadis**

  • Other groups ناظر رمان
  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 4 فروردین 1384

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,600 بازدید کننده نمایه
  1. نرگس جون دیگه نمی‌خواد برام درست کنی انصراف دادم دارم از سایت میرم😊 @Narges85
  2. دوستان خداحافظ ما هم رفتنی شدیم 😔

     دیگه هر چی خوبی بدی از ما دیدید حلال کنید👋

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. **hadis**

      **hadis**

      هیچی گلم فقط دیگه من ناظرت نیستم

      @setayesh P

    3. setayesh P

      setayesh P

      نه تو که خیلی خوب بودی😫

    4. **hadis**
  3. نسترن میشه از ناظری هم خلعم کنی؟

  4. رمانم رو می‌خوام حذف کنم @N.a25
  5. رفتم چیزی پیدا نکردم ببین این خوب نیست @Narges85
  6. یه عکس چهارنفره دختر می‌خوام @Narges85
  7. این برا گوشه برای اصلی هم عکسی ندارم
  8. #پارت بیست و ششم همینجور که روی مبل می‌شستم رو به آرتان داد زدم: -اگه یه روز از روزی که زنده ام مونده باشه این رو حتما می‌کشم؛ دختره بیشعور تا زانو های من نمی‌رسه اون وقت جلوش زانو زدم، عذرخواهی کردم باورم نمی‌شه! و بعد بخاطر غر غر های طولانیم نفس عمیقی کشیدم، صبر کن ببینم، دوباره نفس عمیق کشیدم. همینجور تند تند پشت سر هم نفس عمیق می‌کشیدم که کامیار رو به رادین و آرتان کرد و گفت: -این هم خل شد، آریا چرا انقدر نفس عمیق می‌کشی؟ مگه مشکل تنفسی داری؟ می‌خوای بیام تنفس دهان به دهان بهت بدم؟! با داد گفتم: -غذام سوخت نفهم، یکم بفهم سوخت. سریع به سمت آشپزخونه رفتم و ماهیتابه رو بدون دست گیره برداشتم و پرت کردم توی سینک، سریع شیر آب رو باز کردم که روی دست سوختم بگیرم که متاسفانه طرفی که ماهیتابه بود باز کردم و ماهیتابه آتیش گرفت. با صدای دادم کامیار اومد آشپزخونه. کامیار- ای خنگ. و بعد کپسول آتش نشانی که برای احتیاط توی آشپزخونه بود رو برداشت و آتیش رو خاموش کرد‌. با سوزش دستم سریع رفتم دستم رو زیر شیر آب گرفتم، یکم که خوب شد شیر و بستم و همینجور که دستم رو فوت می‌کردم، رفتم توی پذیرایی و خودم رو روی کاناپه ولو کردم. -آرتان، قربون پنجولات بشه این رادین برو جعبه کمک های اولیه رو بیار دستم سوخت. رادین یه چشم غره به من رفت که بیخیال ازش رو گرفتم. آرتان اورد و دستم رو پانسمان کرد. کامیار-رادین پاشو زنگ بزن پیتزا بیارن گشنمه! -باشه! بعد از اوردن پیتزا و خوردنش همه به سمت اتاق های خودمون رفتیم تا یکم استراحت کنیم. روی تخت ولو شدم. آرتان همینجور که طاق باز خوابیده بود گفت: -چرا امروز اینجوری شد؟ مگه چیکارشون کرده بودید؟ به پهلو خوابیدم و همه ماجراهایی که پیش اومده بود رو براش تعریف کردم. -فقط نمی‌دونم چرا سراغ چمدونش رو نگرفت؟ مگه بخاطر همین نیومده بود؟ فکر نکنم فقط بخاطر حرفم باشه؟ آرتان با بهت گفت: -تو چمدونش رو برداشتی؟ -آره پشت در جا گذاشت منم برای تلافی برداشتم گفتم برات که! با دست رو هوا علامت داد و گفت: -خاک بر سرت کنم اون هم باز می‌گیم بچس ولی تو چی بیست و چهار سالته؟! -حالا از این بگذریم در چمدونش رو می‌خوام باز کنم ببینم چی توشه؟ -چمدون کو؟ -اونجاست کنار کمد دیواری. نگاهی بهش کرد و گفت: -یه چیزی می‌گم ولی نخند، منم کنجکاو شدم ببینم توش چیه؟ یه لبخند خبیثی اومد روی لبم و گفتم: -ای به چشم، تو فقط کنجکاو شو؟ الان میارم! بعد از این حرف بلند شدم و چمدون رو اوردم روی تخت خودم گذاشتم. آرتان هم بلند شد و اومد پایین تخت بغل من نشست زیپ چمدون رو گرفتم و در همون حال به آرتان گفتم: -باز کنم؟ -باز کن. زیپ رو باز کردم دوباره در همون حال گفتم: -درش رو باز کنم؟ -اَه باز کن دیگه! با سرعت درش رو باز کردم. چشم‌هام اندازه توپ شد. با بهت، به چیزی که توی چمدون بود نگاه کردم. برگشتم سمت آرتان که اون هم همزمان برگشت سمت من. من و آرتان-نه! آرتان دست برد و یکی از اون ها رو برداشت و باز کرد. همه رو دیدیم و چند تا که می‌تونست سوژه باشه رو عکس گرفتیم و آلبوم رو بستیم و گذاشتیم سرجاش. چمدون رو هم گذاشتم سر جاش و ولو شدیم رو تخت یکم که گذشت، پوکیدیم از خنده عکس‌هاشون خیلی خنده دار بود یه جورایی ضایع! بعد از کلی خندیدن و مسخره کردن گرفتیم خوابیدیم... *** اَه امروز چه روز نحسی بود! اون از ظهر که کتک خوردیم، این هم از دو ساعت پیش که از خواب بلند شدیم. از وقتی که از خواب بلند شدیم یکی از شرکت های معروف توی داروسازی زنگ زد و امشب من و آرتان رو به قرار شام دعوت کرد و به عنوان همراه رادین و کامیار هم دعوت کرد. ولی کامیار گفت نمیام و دوباره مثل کوالا چسبید به تخت و دوباره خوابید. نگاهی به ساعت مچیم انداختم، هفت و نیم شبِ همه کارهامون رو کردیم، به جز کامیار انقدر حرف زدیم که دیگه زبونمون مو دراورد. با بی حوصلگی رو به بچه ها کردم و گفتم: -بیاید بریم ولش کنید. از خونه زدیم بیرون و همه سوار آسانسور شدیم. بعد از چند دقیقه به پارکینگ رسیدیم و سوارBWM نقره ای من شدیم. بعد از ده دقیقه که نزدیک رستوران بودیم فهمیدم گوشیم رو جا گذاشتم راه برگشت رو در پیش گرفتم که رادین از وسط صندلی سرش رو اورد و پرسید: -چرا داریم بر می‌گردیم؟ -گوشیم خونه جا مونده، همچین واجب هم نیست سر وقت بریم فکر می‌کنه هولیم. سری به معنی فهمیدن تکون داد و رفت عقب و دیگه حرفی نزد... @Sahar79
  9. پسر داییم نوشته : یا به دستت میارم یا تموم دنیارو نابود میکنم ! 


    بابام کامنت داده الان زمستونه سرده آوارمون نکن بزار برا بعد عید  😂‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ 
    😂 

×
×
  • جدید...