رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آیسا

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    257
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,136 Excellent😃😃😃😃

درباره آیسا

  • درجه

  • تاریخ تولد 22 بهمن 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,282 بازدید کننده نمایه
  1. بچه حیف نون  ازش میپرسه : بابا چرا فقط برای ما جوک میسازن ؟😢


     حیف نون میگه : اون قابلمه رو بده تا بهت بگم !☹️

     بعد میزنه ته قابلمه : تق تق تق تق تق ! 👋👋

    بچه داد میزنه : کیه !؟😲

     حیف نون میگه : فهمیدی چرا ؟😒

     حالا قابلمه رو بگیر من برم در و باز کنم 😐😂😂‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌

     

  2. یه سوالی هست مدت هاست ذهن منو مشغول کرده


    میخوام ببینم اونی که داشت فارسی رو اختراع میکرد، چی شد که تصمیم گرفت قورباغه ق اولش«ق» باشه غ دومش«غ»؟

    ها؟!😐😂

    ‌ 

  3. مرده به بچه‌ش میگه:
    کلاغه خبر آورده سیگار میکشی ؟؟؟
    بچه‌ش میگه:
    .
    .
    مــــن ؟؟؟ 
    مــــن سیگار میکشم ؟؟؟
    تو خودت معلوم نیست چی کشیدی که با کلاغا حرف میزنی !!!😒😕😕😂😁

     

  4. مرد با کنایه به زن گفت چرا زنها ،
    در هر کاری کمتر از مردها موفق می شوند

    زن در جواب گفت برای اینکه خانم ها ،
    خودشان زن ندارند تا در کارها کمکشان کند😉☺️💃💃

     

    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  5. به آرزوهایت فکر نکن

    فقط انجامشان بده

  6. آیسا

    تیکه کلام مادران

    فقط 15 خیلی رو اعصابه بعد وقتی خونه یکم ریخت و پاشه دستاشو به حالت دعا میگیره بالا میگه خدایا کاش یه دختر بهم داده بودی😭 🤣🤣
  7. آیسا،خواهری،خوشحالم که میخونی😊

    هر موقع رمانمو خوندی لینک رمانت برام بفرست تو خصوصی❤

    1. آیسا

      آیسا

      فدای تو بشم خواهری

      یه داستان کوتاه دارم

      رمانمو نصفه ول کردم خیلی داشت بی هدف پیش میرفت

      خوش حال میشم داستانمو بخونی😍😍😍

    2. Fatima. A

      Fatima. A

      نباید ول میکردی 

      اگه خواستی ادامه بدی خوشحال میشم کمکت کنم

       

    3. آیسا

      آیسا

      خیلی بی هدف شده بود

      قلمشم بیخود بود واقعا

      ولی خوب ممنون عزیزم.. یه تایپیکی دیگه میخوام بزنم  _ گلارو _ خوش حال میشم اونجا کمکم کنی دوستم

  8. اوضاع کرونا یه جوری شده که آرزو دارم یه بار دیگه مزه زردالو رو بچشم بعد دار فانی رو وداع بگم😭😭😭

     

  9. بابات میره سر کار پول درمیاره که تو با دوست دخترت بری بیرون بهش بگی

    _ تا وقتی مرد هست، زن دست تو جیبش نمیکنه

    احیانا با پوریای ولی نسبتی نداری پهلوون؟ 

    😏

  10. فرض کن

    موقع آمپول زدن عطست بگیره

    😁😁😁

    من دیگه عرضی ندارم

    1. HIRAB2

      HIRAB2

      😂😱😨😭😭

  11. زانوانم را در شکم جمع کرده بودم و بی هدف به پایه صندلی چوبی رودر رویم زل زده بودم. شیرین سینی نهار را به سمتم هول داد و با مهربانی گفت _ گوهر گلی، جون من چند لقمه ای بخور...از دیروز تا حالا هیچی نخوردی... ضعف میکنی خدایی نکرده از حال میریا به نشانه مخالفت، سر تکان دادم و سرم را روی دستانم گذاشتم.حتی حوصله، کلامی حرف را نداشتم. _ آخه چرا با خودت اینجوری میکنی عزیزم... داری خودتو نابود می... بلند شدن صدای زنگ تلفن، مانع از اتمام حرفش شد. دستش را ستون بدنش کرد و به عادت عزیز با یک یا علی از جا برخاست و از اتاق بیرون رفت. با نشستن دست کوچک و ظریفی روی موهای سرم، متعجب سر بلند کردم. جاوید بالای سرم ایستاده بود و آرام هق هق. میکرد. _ خاله گوهر من خیلی ترسو ام؟ دلم ریش شد برای پسرک دوستاشتنیم. دستانم را از هم باز کردم که بی معطلی خودش را در آغوشم انداخت و دستانش را دور گردنم حلقه کرد. _ خاله اگه من پسر شجاع بودم نمیذاشتم دایی اونجوری بزنتت. جگرم از اشک های مظلومانه اش گر گرفت. اشک های من هم طبق معمول راهشان را پیدا کرده بودند و دانه دانه روی گونه هایم سر میخوردند. _ خاله فدات بشه وروجک...تو که آخه اونجا نبودی هق هقش اوج گرفت و گره دستانش محکم تر. من هم همینطور. چقدر محتاج یک آغوش بودم و نمیدانستم. دلم برای حال رقت انگیزم میسوخت. حالی که ثمر بی ارزگی های خودم بود. منی که در برابر عزیز دم از سرسختی مقابل گرگ ها میزدم، نتوانستم حتی جلوی برادرم بایستم و از خودم دفاع کنم. برادر؟! هه! چه کلمه منفوری! چه همخون غریبه ایست این برادر. چند دقیقه ای که گذشت، حس کردم صدای نفس های جاوید تغییر کرده. عمیق تر و منظم تر شده بود . سرش را از روی شانه به روی بازویم سر دادم تا بتوانم چشمهایش را ببینم. حدسم درست بود، خوابش برده بود. رد اشک زیر چشمانش را بوسیدم و آرام زمینش گذاشتم و بالیشتکی هم زیر سرش قرار دادم. شیرین هم انگار، بالاخره به مکالمه طولانیش خاتمه داده بود چون صدای پچ پچ آهسته اش قطع شده بود. آرام بلند شدم و راه هال خانه را پیش گرفتم.کنار طاقچه سنگی ای که تلفن روی آن قرار داشت تکیه زده بود و مدام پوست لبش را با دندان میکند. بی شک خبری بود. _ شیرین کی بود؟ انقدر غرق افکارش بود که با شنیدن آهنگ صدایم از جا پرید و دستپاچه گفت _ ها؟!.. هیشکی .. یعنی یکی از دوستام بود از اینکه خر فرض شوم متنفر بود. با عصبانیت ادامه دادم _ عزیز بود. مگه نه؟ سکوتش، مهر تایید ی بود بر یقینم. _ دوباره کبری خانم زنگ زده بوده؟ دستانم را گرفت و دعوت به نشستنم کرد. چهار زانو مقابلش نشستم منتظر چشم به دهانش دوختم. این حالات شیرین، نشان از جدی بودن موضوع بود. _ کبری خانوم با عزیز تماس گرفته بود... بی صبرانه گفتم _ جواب من یه کلمست؛ <نه! > فشاری به دستانم که محصور دستانش بود داد _ به من اعتماد داری؟ شیرین هم باین حرف زدنش! _ جونمو به لبم رسوندی خوب... چرا اینجوری حرف میزنی؟ مصمم باز تکرار کرد _ به من اعتماد داری گوهر؟ _ خوب معلومه.. این چه حرفیه میزنی؟! _ به ازدواج با پسر کبری خانم فکر کن گوهر شوک زده، فقط نگاهش میکردم. بی هیچ حرفی. چه میگفت با خودش؟! سکوتم را که دید باز ادامه داد _ به خدا قسم صلاحتو میخوام خواهری... خودم بزرگت کردم، به اندازه بچه هام دوست دارم... عزیز زده به سیم آخر.. لجبازی کنی تهدید کرده که دیگه نذاره از خونه دربیای.. میفهمی چی میگم؟ یعنی مدرسه بی مدرسه... اما گوهر، خانواده شاهپوری درس خوندن، تحصیل کردن، جهان دیدن... شاید به خاطر همینم اومدن سراغ تو که مدرسه میری.. با پسر کبری خانم میتونی به آرزوهات برسی اما تو خونه عزیز نه.. میفهمی؟! وقت لازم بود برای هضم حرف هایش. ولی نه؛ شیرین روی هوا حرفی نمیزد. حساب شده، آینده نگرانه،دلسوزانه و مادرانه حرف میزد. اما... _ گلشن؟!
  12. خوب احتیاط شرط عقله حواسمو جمع میکنم ولی اصلا بی احترامی نمیکنم
  13. اوا شرمنده فکر کردم پرسشه همون اولیست😁
  14. من کلا شاد نسون میدم چه خوش حال باشم چه ناراحت و عصبانی
×
×
  • اضافه کردن...