رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آیسا

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    126
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

291 Excellent😃😃😃😃

درباره آیسا

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 22 بهمن 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

945 بازدید کننده نمایه
  1. حالا وقتش بود _البته یکی از دوستای شما که دست سانیارو از پشت بسته چشاشو ریز کرد و گفت _کدوم؟....سروش جواهریان؟ _نمیدونم اون که تیشرت لیمویی تنشه دستشو رو شونم گذاشت و گفت _ یکم سرده اما تو دلش هیچی نیست... ناراحت نشو از دستش _نمیدونم ولی اون اخمای درهمش چندان حس خوبی به ادم نمیده پرتقالو تو دستم چرخوندم و اروم چاقو رو رو پوستش کشیدم فرنوش تیپ پرحرفی داشت راحت با یه اشاره میتونست اطلاعات زیادی رو در اختیار ادم بذاره _میدونی جو خونه و خانوادش اینجوری ایجاب میکنه که دیر بجوشه و راحت اعتماد نکنه... بگذره درست میشه
  2. با هزار ترفند و زور و بدبختی تونستم سانیارو راضی کنم که باهام بیاد... ولی مگه قبول میکرد منم ناچار شدم رگ غیرتشو نشونه بگیرم تا بلکه کوتاه بیاد خوشبختانه افشین 10 _11 روزی بود که برای یه ماموریت به اذربایجان رفته بود و تا دوسه هفته دستم برای سرعت بخشیدن به نقشه هام باز تر بود حدودای ساعت 6 ربع کم بود که به باغ رسیدیم همه به جز پسر عصا قورت داده جواهریان گرم و صمیمی بر خورد کردن که در این میون بردیا دیگه داشت شورشو در میاورد وقتی دید بهش محل نمیدم رفت و چسبید به سانیار تا بلکه بتونه از اون طریق به من نزدیک بشه اه اه پسره چایی شیرین نچسب _چیه تو فکری دختر؟ با لبخند بزرگی ظرف میوه ای رو که بهم تعارف میکرد گرفتم و گفتم _ فرنوش این باغتون خیلی قشنگه اونم متقابلا لبخندی زد و کنارم رویه تشک چه های زمین چمن نشست و گفت _اوهوم منم اینجارو خیلی دوست دارم..... ارامش خاصی رو به ادم القا میکنه با دست به جمع پسرا که ریخته بودن تو استخر اشاره کرد _ اون دیوونه هارو نیگا عین بچه ها که مامانشون نیست تا دعواشون کنه ذوق مرگ شدن _پسرن دیگه چه میشه کرد گاز کوچیکی به سیب سرخ توی دستش زد و گفت _برادرت همیشه انقدر کم حرف و خجالتیه یا با ما راحت نیست تک خنده ای کردم و گفتم _ نه بابا یکم شوکه شده از دست این بردیای شما _اره واسه ماهم عجیبه.. پسر خوب و لارجیه اما قبول دارم داره زیاده روی میکنه
  3. آیسا با لرزیدن گوشیم توی جیبم،کتاب توی دستم رو کنار گذاشتم و پیغامی که برام اومده بود رو باز کردم از طرف همون دختری بود که اونروز توی کافه باهاش اشنا شدم، فرنوش _ سلام عزیز دلم خوبی؟ امروز وقتت آزاده؟ عجیب بود... به نظر نمیومد بخوان به این زودی وا بدن _ سلام ممنون بستگی داره چه ساعتی باشه چطور؟ سریع جواب داد _ این پسره منو کچل کرده شماره تو رو ازم میخواد منم بهش گفتم نمیتونم اینکارو بکنم و عوضش قرار شد امروزو اکیپی قرار بذاریم بریم بیرون نظرت؟ ای بابا عجب پسر سیریشیه این یارو _نگفتین چه ساعتی؟ _ دوروبرای 5 عصر اون ساعت کاری نداشتم اما با این حال نوشتم _ شاید بتونم تا 6 وقتمو ازاد کنم شما ادرس جاییررو که میخواید برید بگید تا اگه تونستم با برادرم بیام استیکر خنده فرستاد و پشت بندشم نوشت _ گناه داره به خدا انقدر این دوست مارو اذیت نکن... خیله خب پس منتظرتیم و چند دقیقه بعد موقعیت یه باغ روی تصویر جی پی اس
  4. سلام دوستای گلم نمیدونم کسی منتظر پارت جدید بوده یا نه اما بالاخره تونستم یه وقت خالی جور کنم برای تایپ دوستون دارم❤️😄
  5. مسیر شلیکش قابل حدس بود اما یه اشتباه کافی بود که جاشو عوض کنه و برای خروجم کمین بگیره چند تا نفس عمیق کشیدم و دقیق نشونه گرفتم... انگشتمو روی ماشه گذاشتمو قبل از شلیک به عادت شهاب بلند گفتم _یا علی
  6. بی حال روی تخت دراز کشیدم و ساعدمو گذاشتم روی پیشونیم چشمم به دستبند چرمیه دور مچم افتاد دستبندی که یادگار با مرام ترین رفیق دنیا بود آخ شهاب کاش پیشم بودی برادر... بدجوری گیر کردم... حتی نمیدونم کاری که دارم انجام میدم درسته یانه چشمام گرم خواب شده بود، چیزی نمونده بود که تو خلسه لذت بخش خواب و رویا فرو برم که یهو آلارم وحشتناک شلیک و درگیری هوشیارم کرد سریع خودمو پشت در رسوندم و از بین شیشه شکسته های در سرکی کشیدم خوبه شیخ سرعت عمل بالایی داری کلت کمریمو مسلح کردمو با احتیاط از اتاقک خارج شدم. پشت یکی از بارای لنج پناه گرفتم و دوباره همه جارو برسی کردم تعدادشون زیاد بود و همه حرفه ای سر چرخوندم به دنبال ناخدا... مثل من بین بارا پناه گرفته بودو دستاشو محکم روی گوشاش گذاشته بود اگه میخواستم برم اونطرف باید از تیرس یکی از افراد شیخ میگشتم
  7. آیسا

    غذایی رو که نفر قبلی میگه دوست داری؟

    نه دوست دارم نه بدم میاد😐 کله؟ 🤪
×
×
  • جدید...