رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahsa

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    481
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد mahsa در 20 فروردین

mahsa یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,189 Excellent😃😃😃😃

درباره mahsa

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 29 بهمن 1396

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,364 بازدید کننده نمایه
  1. پارت ۴۱ با افتادن بردیا توی بغلم کمی تعادلم به هم خورد اما خودم رو کنترل کردم که هردو‌ پخش زمین نشیم. صاف که ایستادم دستم رو روی سینه بردیا گذاشتم ، به عقب هلش دادم و همزمان گفتم : – مگه من رو این جا نمی بینی ؟ برو اونور ببینم. به محض این که از خودم دورش کردم تلو تلو خورد و محکم به در حیاط خورد ، به سختی خودش‌ رو کنترل کرد و به در حیاط تکیه داد. در حیاط ‌رو بستم و توی صورتش نگاه کردم صورتش داد می زد که مست بود و انگار زیادی هم خورده بود. زندگیم از بس خیلی قشنگ و شیرین بود که باید اینم مست می کرد و این وقت شب به خونه می اومد. خواستم راهم رو بگیرم و به داخل خونه برم که‌ گفت : – نمی خوای کمک کنی برم اتاقم ؟ + امر دیگه باشه والا حضرت؟ وقتی می خوردی نباید فکر اینجاش رو می کردی ؟ – نمی خواد اصلا کمک کنی حوصله تو یکی رو دیگه ندارم. به جهنم که حوصله نداری پشتم رو بهش کردم و قدم برداشتم تا به داخل برم که صدای افتادن چیزی رو شنیدم، به پشت سرم نگاه کردم و بردیا رو درحالی که روی زمین افتاده بود دیدم. برگشتم ، کنارش زانو زدم و با مکث زیر بغلش رو گرفتم بلندش کردم. من – پاشو ، پاشو بریم داخل بلای آسمونی. توی حالی نبود که بخواد جوابم رو بده یا اذیتم کنه به سختی کمکش کردم تا به اتاقش رفت. روی تختش خوابوندمش. به نفس نفس افتاده بودم گوشه تختش نشستم تا نفس کشیدنم درست بشه و بعدش به پایین برم. چند دقیقه همون جا نشستم و به در و دیوار اتاقش نگاه کردم ، تا به حال واردش نشده بودم. اتاقی که دیوارهای کرم رنگ داشت، با تخت دونفره و سمت چپ تخت سرتاسر کمد دیواری بود که یک اینه قدی هم داشت. یه قسمت کمد هم حالت دکور یا شاید یه میز ارایش داشت که ادکلن و یه سری‌ وسایل های دیگه اش رو روی اون‌ گذاشته بود. با نگاه دیگری به سرتاسر اتاقش از اون جا خارج شدم. به طبقه پایین رفتم و بعد از خاموش کردن تلویزیون و لامپ های نشیمن روی مبل خوابیدم. ***** صبح با صدای در یخچال که محکم بهم خورد و به دنبال اون اه کشیده ای که شنیدم از خواب بیدار شدم. نمی خواستم بیدار بشم اما کمرم روی مبل کمی درد اومده بود برای همین با خودم فکر کردم هم بلند بشم ببینم اشپزخونه چه خبره و هم اینکه کمی به کمرم ورزش بدم. با چشم های نیمه باز به اشپزخونه رفتم و گفتم : – اگه گذاشتی بخوابیم سر صبحی ؟ باز چیشده ؟ + تو این خونه چرا هیچی برای خوردن پیدا نمی شه ؟ – از من چرا می پرسی ؟ مگه وظیفه تو نیست برای این خونه وسایل بخری ؟ مثلا تو خونت یه زن حامله هم داری. + وظیفه من نیست به تو مفت خور نون بدم. – خب با این حساب وظیفه منم نیست برادرزاده مفت خور تورو حمل کنم و به دنیا بیارم. بریم از بین ببریمش ؟ ها؟ نظرت چیه ؟ یهو مثل یه گرگ بهم حمله ور شد. محکم به یخچال کوبوندم و چونه ام رو گرفت. کمی ستون فقراتم به درد اومد اما بروزش ندادم. دستام رو روی سینه ام قفل کرد و گفت : + زبونت رو از حلقومت می کشم بیرون تا دیگه حرفی از ، از بین بردن بچه نزنی. به ولای علی یک بار دیگه با این بچه تهدیدم کنی دمار از روزگارت در میارم. شیرفهم شدی ؟ چیزی نگفتم و فقط با گستاخی توی چشم هاش زل زدم که اینبار فریاد کشید + با توام. حالیت شد ؟ منم صدام رو بالا بردم و گفتم: – فعلا با این وضعیتی که تو در پیش گرفتی خودت از بین می بریش. صبح از این جهنم بیرون می زنی تا نیمه شبم که نمیای ، تو خونت هم که چیزی برای خوردن پیدا نمی شه . اینم که از رفتارت با منِ انگار ارث پدرت رو طلب داری. همون جور که اسیر دست هاش بودم و به یخچال چسبیده بودم گفت : + اسم بابام رو به زبونت نیار وگرنه یه بلایی سرت میارم. – چی شد حالت جا اومده می خوای بلا سرم بیاری ؟ دیشب که تا خرخره خورده بودی نمی تونستی تا اتاقت بری حالا می خوای بلا سرم بیاری بدبخت. یادت نره کوچکترین اسیبی به من بزنی به این بچه زدی. دستاش شل شد و‌من رو رها کرد. + دیشب ؟ دیشب مگه چی شده بود ؟ – هه حتی یادش نمیاد. دیشب معلوم نیست کدوم جهنمی بودی که مست و پاتیل برگشتی منم لطف کردم، منت سرت گذاشتم تا اتاقت بردمت. + فقط تا اتاقم من رو بردی ؟ کار دیگه ای نکردی ؟ من گیج و منگ نگاش می کردم و با خودم فکر می کردم چه کار دیگه ای باید می کردم ؟ – چه کاری باید می کردم مگه ؟ با اون اخم های همیشه تو همش گفت : نمی دونم شاید دلت خواسته با من... و ادامه حرفش رو نزد. تازه دو هزاریم افتاد که این پسره چی می گه . با جیغ گفتم : – پسره ی بی حیا ، من که مثل تو نیستم. من رو با خودت اشتباه گرفتی. + یه نگاه به سر و وضعت بندازی معلومه کاملا عاشقم شدی و برای دلبری هرکاری می کنی. نگاهی به خودم انداختم که هنوز هم لباس های دیروز تنم بود دیشب حوصله نداشتم عوضشون کنم. با نفرت تو چشم هاش زل زدم و گفتم : – تو ؟ من چشم دیدنت رو ندارم چه برسه عاشقت باشم. کاش منم با متین مرده بودم و گیر حیوونی مثل تو نمی افتادم. دوباره به سمتم خیز برداشت و داد زد : + مگه بهت نگفتم با من درست حرف بزن! می خوای حیوون بودن رو بهت یاد بدم ؟ یه لحظه تو شوک رفتم و با خودم فکر کردم که این پسره با خودش درگیره یهو رم می کنه و یهو اروم می گیره. – مثلا می خوای چه غلطی کنی ؟ هنوز دهنم بسته نشده بود که یک طرف صورتم سوخت. گوشم زنگ می‌زد و خودم گیج و منگ فقط بهش نگاه می کردم. @زهراتیموری
  2. دیگه نیستین خانم پلیس.

    1. mahsa

      mahsa

      سلام من کمتر هستم اما سایه ام بالای سر بچه هام هست. خخخ. 

      یکم گرفتارم. شما هم کم پیدایین؟

  3. پارت ۴۰ با ورودم به اتاق و دیدن دکتر که پشت میزش نشسته بود سلام ارومی دادم و روی صندلی کنار میزش نشستم. خانم دکتر - سلام خوبی عزیزم ؟ من سرد و خشک پاسخ دادم : تشکر. با لبخندی ازم پرسید :‌ خب عزیزم بارداری ؟ + بله – چند هفته اس ؟ + نمی دونم ، تقریبا دوماهی باید باشه. – چکاب های اولیه رو انجام دادی ؟ + نه ، انجام ندادم. اومدم خدمت شما ببینم وضعیت بچه چطوره ؟ – برو روی تخت دراز بکش تا بیام معاینه ات کنم ببینم نی نی کوچولو در‌چه حاله . بلند شدم و به طرف پرده ای که اخر اتاق بود رفتم ، کمی پرده رو کنار زدم و با دیدن تخت اروم روش دراز کشیدم. بعد از کمی‌ تاخیر خانم دکتر بالای سرم اومد و مایع ژله ای رو به شکمم مالید بعدش شروع به معاینه کرد. چشم هام رو بسته بودم و نمی دونستم چه حسی دارم شاید خشم ، ترس ، ناراحتی همه رو با هم داشتم. همون طور که چشم هام بسته بود و با افکار توی ذهنم کلنجار می رفتم یهو صدای تالاپ تلوپ توی اتاق پیچید. چشم هام رو باز کردم که دکتر گفت : – می شنوی ؟ صدای قلب بچه اته. باباش کجاست ؟ نیومده ؟ با شنیدن صدای اون قلب احساس کردم توی دلم خالی شد و وقتی جمله ی دکتر رو شنیدم نفهمیدم در جواب این که باباش کجاست چی بگم ؟ بعد از کمی کلنجار رفتن با خودم لب زدم. + بیرونه. نتونستم بگم بابا نداره و من تنها باید بزرگش کنم. خانم دکتر منشی رو صدا زد ، وقتی منشی به داخل اومد بهش گفت : – خانم کریمی لطف کنید بگید همسر این خانم داخل بیان. خانم کریمی + چشم خانم دکتر. طولی نکشید که بردیا با اخم های همیشه توی همش وارد شد. کنار تخت که رسید سلام ارومی داد که خانم دکتر در جوابش گفت : – سلام. صداتون زدم بیاید تا صدای قلب کوچولوتون رو گوش بدید ‌. همه چی خوب و نرماله و خداروشکر هیچ مشکلی نداره. نگاهی به صورت بردیا انداختم که لبخند کوچیکی گوشه ی لبش بود و چشم هاش بین دست خانم دکتر و صفحه مانیتور در گردش بود. کمی بعد دکتر با گفتن تموم شد بلند شد و من بعد از تمیز کردن ژلی که به شکمم زده بود بلند شدم. دکمه های مانتوم رو بستم و از تخت پایین اومدم. حس عجیبی داشتم ، حسی مثل ناامیدی و بدبختی. انتظار داشتم بگه بچه یه مشکلی داره اما بر خلاف انتظارم همه چی عادی بود و انگار روزگار برای من خواب های بدی دیده بود. نفهمیدم چطوری از اتاق خانم دکتر خارج شدیم و اصلا کی خداحافظی‌کردیم فقط وقتی متوجه اطرافم شدم که جلوی خونه ایستاده بودیم و بردیا داشت صدام می زد. گیج و منگ نگاهی به بردیا که به عقب برگشته بود انداختم که گفت : – دو ساعته دارم صدات می زنم. کجایی ؟ + حواسم نبود. – پیاده شو برو خونه، من جایی کار دارم. و بعد کلید رو بهم داد و گفت : – اینم کلید. زود برو پایین کار دارم. چیزی نپرسیدم و بی حرف پیاده شدم ، حتی نفهمیدم کِی مادرش رو رسوند. با کلیدی که خودش بهم داد در رو باز کردم که صدای گاز ماشینش توی کوچه پیچید. در حیاط رو که بستم پشت در سر خوردم و اشکهام سرازیر شد. با خودم فکر می کردم حالا چی کار کنم ؟ این بچه قراره بین ما بزرگ بشه ؟ پیش کسی که پدرش نیست ؟ بین ما دوتایی که هیچ حسی به همدیگه نداریم و مثل غریبه ها زندگی می کنیم. با این فکرها سرم به دوران افتاد و حالت تهوع بهم دست داد ، سعی کردم بیخیال حالت تهوعم بشم و به داخل اتاقم برم. بلند شدم در خونه رو باز کردم و اروم اروم از پله ها بالا رفتم ، هنوز کمی سرگیجه داشتم و چشم هام سیاهی می رفت اما می تونستم خودم رو کنترل کنم. به اتاقم رفتم ، مانتو و شالم رو در اوردم و روی تخت دراز کشیدم. نمی دونم چقدر گذشت اما کم کم بدنم شل شد و به خواب رفتم. عصر با معده درد شدیدی از خواب بیدار شدم ، گرسنم شده بود برای همین هم انقدر معده ام درد می کرد. از تخت پایین اومدم و به سرویس بهداشتی رفتم ، دست و صورتم رو که شستم از پله ها سرازیر شدم تا ببینم توی آشپزخونه چیزی برای خوردن گیر میاد یا نه. در یخچال رو که باز کردم غم عالم تو دلم نشست ، می شه گفت یخچال پر از خالی بود. تنها چیزی که توش بود چندتا گوجه و یه پلاستیک نون بود. با ناامیدی در یخچال رو بستم و روی مبل های داخل نشیمن دراز کشیدم. درد معده ام لحظه به لحظه بیشتر می شد اما سعی می کردم بهش توجه نکنم ، چون چیزی برای خوردن وجود نداشت. نمی تونستم بیرون هم برم و غذا بخورم چون دیگه پولی نداشتم ، همه ی کارت های بانکیم رو توی خونه بنیامین گذاشتم و به این جا اومدم. تلویزیون رو روشن کردم اما بدون توجه به برنامه هایی که پخش می شد شبکه ها رو بالا پایین می کردم. فکر کنم چهل دقیقه ای گذشته بود که از شدت درد مجبور شدم بلند بشم و دوباره به اشپزخونه برم به این امید که چیزی برای خوردن پیدا کنم. همه ی کابینت ها رو برای پیدا کردن یه چیز‌ خوردنی باز کردم اما دریغ از یه بیسکویت کوچولو ‌. مجبور شدم همون گوجه ها رو با نون بخورم و توی فاصله ای که غذا می خوردم با خودم فکر می کردم که چقدر ادمی که اسم شوهرم رو به یدک می کشه بی مسئولیت هست. چنین ادمی می خواد از من و این بچه مواظبت کنه ؟ توی عمرم گوجه با نون نخورده بودم که اون شب مجبور شدم بخورم. بعد از اینکه کمی خوردم و معده ام اروم گرفت ، دوباره روی مبل دراز کشیدم و به فیلم امریکایی که از تلویزیون پخش می شد نگاه می کردم. قبل از اینکه این مسائل به وجود بیاد دنیای من توی فیلم های امریکایی خلاصه می شد برای همین با یک نگاه می فهمیدم که امریکایی هست. نمی دونم وقتی داشتم تلویزیون نگاه می کردم کی بیهوش شدم اما با دیدن کابوس های اون شب از خواب پریدم. کمی توی جام نشستم تا بهتر بشم ، اما بهتر نشدم ترجیح دادم بخوابم تا فراموشم بشه. بدنم جون نداشت از پله ها بالا برم و توی تختم بخوابم پس دوباره روی همون مبل دراز کشیدم و بیهوش شدم. با صدای زنگ ایفون کمی مغزم هوشیار شد ، تندتند و پشت سرهم زنگ می خورد با ترس نشستم و به تلویزیون روشن نگاه کردم. از روی مبل بلند شدم و لامپ رو روشن کردم ، به ساعت روی دیوار نگاه کردم که ۳:۱۰ صبح رو نشون می داد. با بلند شدن دوباره ی صدای ایفون یادم اومد یکی داشت در می زد و این که این وقت شب کی میتونه باشه؟ می ترسیدم برم در رو باز کنم ، با خودم درگیر بودم که باز کنم یا نه که صدای تلفن خونه بلند شد. با شنیدن صدای تلفن یهو از جا پریدم و ترسم بیشتر شد ، تصمیم گرفتم تلفن رو جواب بدم از پشت تلفن که بلایی سرم نمی اومد. بالاخره با کلی کلنجار رفتن تلفن رو برداشتم که صدای مردی تو گوشی پیچید. – هیچ معلوم هست کجایی ؟ بیا این در رو باز کن دیگه. من + ش..م.ا ؟ کی هستی ؟ – بیا باز کن دختر بردیا هستم. صداش رو نشناختم تا وقتی که گفت بردیا هست. حوصله نداشتم دوباره بالا برم و لباس گرم بردارم پس با همون لباس ها رفتم و در رو باز کردم. با باز کردن در چیزی توی بغلم افتاد. @زهراتیموری
  4. پارت 39 صبح با صدای در ‌که داشت کوبیده می شد بیدار شدم. صدای بردیا بود ، در‌ می‌زد و می گفت که در رو باز کنم. دیشب بعد از یه داد و بیداد خسته شد و رفت خوابید اما الان ول کن نبود. دیشب خیلی گریه کرده بودم و سرم درد می کرد برای همین سعی کردم بدون توجه به صدای بردیا و کوبیده شدن در دوباره بخوابم اما اون دست بردار نبود. بالاخره با غرغر بلند شدم در رو باز کردم و دوباره به سمت تخت برگشتم و دراز کشیدم. صدای پاهاش به گوشم می رسید که وارد اتاق شد و در اخر بالای سرم ایستاد. بردیا – برای چی دوباره خوابیدی ؟ بلند شو حاضر شو بریم مامانم برات از دکتر وقت گرفته. من هیچی نگفتم که دوباره گفت : –با تو هستم می گم بلند شو بریم + بزار بخوابم تورو جون عزیزت. دستم رو کشید و هم زمان گفت : وقتی‌می گم بلند شو یعنی بلند شو بهونه نمی خوام حوصله ناز کشیدن تو رو هم اصلا ندارم. با عصبانیت دستم رو از توی دستش کشیدم و گفتم : بهت می گم ولم کن. دوست ندارم بیام می خوای چی کار کنی ؟ می خوای من رو بکشی ؟ یالا معطل نکن. د بیا دیگه! با عصبانیت هلم داد که بی هوا روی تخت افتادم و خودش هم تقریبا روی من دراز کشید. از بین دندون های بهم قفل شده اش گفت : – خوب گوش کن ببین بهت چی می گم. اگه می بینی دارم می گم بلندشو بریم به خاطر تو نیست. نه عاشق بَر و روت شدم نه خاطرخواهتم فقط بخاطر برادر زاده ام هست. این بچه باید سالم به دنیا بیاد و اگرم می بینی که الان با این همه بلبل زبونی هات زبونت رو از حلقت بیرون نمی کشم فقط چون این بچه رو حمل می کنی ، بعید نیست بعد از به دنیا اومدنش خودم جونت رو بگیرم. پس خوب حواست رو جمع کن و زبونت رو کوتاه کن وگرنه خودم برات کوتاهش می کنم. حالا هم مثل بچه آدم بلند شو حاضر شو تا یه بلایی سرت نیاوردم. بعد از زدن این حرف ها از روی من بلند شد و با شدت دستم رو کشید و بلندم کرد. + مرد نیستی اگه همین الان جونم رو نگیری. اگه این کار رو بکنی‌خیلی هم ممنونت می شم. – برو اماده شو زیاد حرف نزن فعلا زنده ات رو نیاز دارم. یالا برو اماده شو دیگه چیزی نگفتم به سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم بیرون اومدم. وقتی به اتاق برگشتم دیدم با پررویی تمام روی تخت من دراز کشیده. لباس هام رو از آویز در آوردم و گفتم : + برو بیرون می خوام لباس بپوشم. – همین جا عوض کن نیازی نیست قایمش کنی همه بدنت رو دیدن منم مثل اونا، من که مثلا شوهرتم. با این حرف اشک به چشم هام هجوم اورد تنها چیزی که تونستم بگم اروم لب زدم : خیلی آشغا... و از اتاق بیرون زدم به طرف حموم رفتم و در حالی که اشک می ریختم لباسم رو عوض کردم. به اتاقم برگشتم تند تند و با خشم موهام رو شونه زدم و مثل همیشه دم اسبی بستمشون. شال سیاهم رو هم پوشیدم و بی حرف ‌روی صندلی میز ارایش نشستم. دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم چه برسه به این که بهش بگم من اماده ام. چند دقیقه ای گذشت که چشم هاش رو باز کرد و روی تخت نشست. با دیدن من که آماده نشسته بودم با غضب گفت : – لالی نمی گی اماده ای یا عاشقم شدی دلت نمی اومد بیدارم کنی ؟ هیچی نگفتم فقط با دل شکسته و چشم های نمناکم نگاهش کردم. کمی بهم خیره شد بعدش بلند شد از اتاق بیرون رفت و گفت : بیا پایین بریم دیر شد. کمی گذشت به طبقه پایین رفتم توی نشیمن پیداش نکردم با بلند شدن صدای ماشین فهمیدم که سوار ماشین شده منم بیرون رفتم و روی صندلی عقب دراز کشیدم. بعد از اینکه ماشین رو از حیاط بیرون برد پیاده شد ، در حیاط رو بست و دوباره سوار شد تا به خونه مادرش بریم. کمی طول کشید تا به خونه ی مامانش برسیم که دیدیم جلوی درِ حیاط منتظر ما ایستاده بود. با سلام و احوالپرسی سوار شد من با همون قیافه اخم آلودم در حالی که دراز کشیده بودم سلام زیر لبی ارومی در جوابش گفتم اما بردیا شروع به احوالپرسی با اون کرد. از اونجایی که من دراز کشیده بودم ، بیرون رو چشمم نمی دید. نمی دونم چه مدت گذشته بود که ماشین توقف کرد و بردیا برگشت رو به من گفت : – خوابیدی ؟ بیدار شو رسیدیم. چشم هام رو باز کردم که دیدم با اخم غلیظی به من نگاه می کنه. بدون این که حرفی بزنم بلند شدم نشستم و اون موقع بود که چشمم خیابون ها رو دید. به شدت خوابم می اومد و کمی احساس تهوع داشتم. با پیاده شدن بردیا و مادرش سعی کردم به این احساس بی توجهی کنم و پیاده شدم. وارد ساختمان پزشکی که روبروش ایستاده بودیم شدیم. به مطب دکتر بهرامی متخصص زنان و زایمان که طبقه سوم بود رفتیم و روی صندلی های انتظار نشستیم. تقریبا بعد از بیست دقیقه معطل شدن گفت نوبت من هست. هیچ دلم نمی خواست وارد اون اتاق بشم اما مثل این که مجبور بودم. با پاهای لرزون در اتاق رو باز کردم توی دلم غوغایی بود ، جدال بین دل و وجدانم بود. دلم می گفت خداکنه بچه مشکلی داشته باشه تا مجبور بشیم سق.. کنیم و وجدانم بهم نهیب می زد. @M@hta @زهراتیموری
  5. تولد تولد تولدت مبارک مهساخانومی. اولین پلیس انجمن که از وقتی اومدم اینجا بودی و هستی. فقط کمی کم پیدایی. هزارساله شی.

    1. mahsa

      mahsa

      ممنون مرسی عزیزم 

  6. mahsa

    ⭐تــــولـــــدت مـــبارک⭐

    ممنون عزیزم . لطف کردی 😘
  7. mahsa

    ⭐تــــولـــــدت مـــبارک⭐

    مرسی از همگی . خیلیی ممنون بچه ها لطف کردین . ❤❤❤❤
  8. ....

    تولدت مبارک عزیزم

    1. mahsa

      mahsa

      ممنونم . مرسی . ولی اسمت غریبه اس ؟ 

    2. ....

      ....

      همون چهار نقطه ام ....@

    3. mahsa

      mahsa

      اها . 

      در هر صورت مرسی . 

  9. mahsa

    ⭐تــــولـــــدت مـــبارک⭐

    مرسی . خیلی ممنون . ممنون عزیزم . مرسی .
  10. از دوسال پیش که به این انجمن اومدم وقتی روز تولدم می رسید . اون موقع تابلو متولدین نبود یه سری آدم های خاص رو معزفت خودشون یادشون بود که امروز تولد منه . 

    تایپیک های متنوع میزدن . همشون تبریک میگفتن و من برام خیلی با ارزش بود که رفیقای مجازیم با معرفت تر از ادمای واقعی دور و ورم بودن و هیچوقت تولدم رو فراموش نمی کردن . 

    اما حیف که امسال هیچکدوم از اون رفیقا نیستن که دلم رو با تبریک هاشون خوش کنن . نیستن اما جاشون توی قلب منه و خیلی دوستشون دارم .

    G❤💙

    N❤💙

    M❤💙

    V ❤💙

    خیلی دوستون دارم 

     

  11. mahsa

    ⭐تــــولـــــدت مـــبارک⭐

    ممنونم عزیزم . خیلی لطف کردی . مرسی ❤💙❤💙❤💙❤
  12. سلام مهسای عزیز تولدت مبارک ایشالا 600 ساله بشی

    1. mahsa

      mahsa

      سلام عزیزم . وای مرسی . 

      خیلی لطف کردی . 

      فکر نمیکردم یادتون باشه 

  13. تولدت مبارک خانوم پلیسه

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. N.a25

      N.a25

      خواهش خواهش❤😂

      اسمت تو متولدین بود عشقکمممم😂😂😂 :a24:

    3. mahsa

      mahsa

      اها . 

      بازم مرسی لطف کردی . 

    4. N.a25

      N.a25

      😉😎😎❤❤

  14. سلام فاطمه جون خوبی ؟ 

    میگم ناظر رمان من مهتا هست. اما نمیدونم مشغله اش زیاده یا دیگه ناظر نیست که رمان رو نقد نمیکنه. 

    لطفا با مهتا حرف بزن یکی رمان رو نقد و نظارت کنه 

    1. Fateme00

      Fateme00

      سلام گلم چشم رسیدگی میشه

    2. Fateme00

      Fateme00

      شما بعد هر پارتی مهتا رو تگ کن ناظرتون ایشونه

      @mahsa

    3. mahsa

      mahsa

      تگ میکنم ولی نقدی نمیشه . حالا باشه مرسی . 

  15. سلام عزیزم خوبی ؟ میتونی یه زحمتی برام بکشی ؟ 

×
×
  • اضافه کردن...