رفتن به مطلب

mahsa

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    117
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

329 Excellent

درباره mahsa

  • درجه
    🌟🌟🌟🌟

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,257 بازدید کننده نمایه
  1. حالا که باید باشی نیستی . همونی که ادعا میکردی حواست بهم هست . حواس خدا با من نی میخوای بنده اش با من باشه ؟ هههه. 

    1. nima.slm00

      nima.slm00

      جز سکوت حرفی ندارم که بزنم. 

      شرمندم 

    2. mahsa

      mahsa

      دشمنت شرمنده . هیچوقت نه شرمندگیت رو خواستم نه میخوام . فکرش نباش . خوش باشی . 

  2. فردا عازم سفرم . امیدوارم آخرین سفر زندگیم باشه . 

    یه سفر برگشت ناپذیر . دعا کنین آخریش باشه . 

    1. Roya_m

      Roya_m

      کجا میری پری؟

    2. meli.km

      meli.km

      چی شده پرپرک ؟ 😟😟😟

    3. maede._.tz

      maede._.tz

      پرییییی؟

      🙄🙄🤔

  3. سلام سمانه جون منم دریاب گلم . 

    1. samanehaminian69

      samanehaminian69

      سلام دورت بگردم 

      ببخشيد من تو اين هفته مسافرم خيلى  درگيرم به محض جابه جايى در خدمتتم عزيز دلم

    2. mahsa

      mahsa

      باشه مرسی . خودمم مسافرم

  4. mahsa

    چشم عزیزم تو اولین فرصت همه رو به مدیر اطلاع میدم .
  5. mahsa

    سلام اخرین باری که به ادمین گفتم گفت قراره خودکار نصب کنه تا به کاربرا مقام داده بشه اما چشم فعلا یکم سرم شلوغه تو سه یا چهار روز اینده تو اولین فرصت همه رو براتون میفرستم .
  6. mahsa

    پارت ۱۲ + ار...ه ، اره – خیله خب ، بلند شو بریم کارمون دیگه اینجا تمومه. بی حرف دنبالش راه افتادم بنیامین من رو به سرویس بهداشتی برد تا دست و صورتم رو بشورم . اصلا نفهمیدم چطوری برگشتیم خونه یا چیشد . فقط شکه شده بودم ، عذاب وجدان مثل زالو افتاده بود به جونم . دیدن دوباره ی متین انگار یکبار دیگه بهم یادآوری کرد چه بلایی سرِ من و اون اومد . کاش من به جای اون کشته میشدم و این عذاب رو تحمل نمی کردم . صبح وقتی چشم باز کردم توی اتاق خودم و روی تخت خودم بودم . حتما بنیامین من رو روی تخت آورده بود. تغییری توی حالتم ایجاد نکردم ، بیدار بودم اما دراز کشیده بودم . دلم نمیخواست کسی رو ببینم یا کلمه ای حرف بزنم . چند روزی میشد که برگشته بودم به خونه و دیشب متین پیدا شد . یعنی الان خونواده اش توی چه وضعیتی هستند ؟ حتما خیلی نگرانش بودند و الانم خیلی ناراحت هستند . ساعت اتاق ده رونشون میداد منم بی هدف به حرکت عقربه های ساعت زل زده بودم . همینجور به ساعت زل زده بودم تا اینکه ساعت دو شد و بنیامین برگشت . برگشتِ اون رو از صدای در خونه شنیدم . در اتاقم بدون در زدن باز شد و بنیامین داخل اومد . کنارم نشست ، دستش رو نزدیک آورد که موهامو ناز کنه با ترس عقب کشیدم . دست خودم نبود . انگار از دیشب دوباره یادم اومده بود و از همه میترسیدم حتی از کسی که برادرم بود ولی همه ی این اتفاقا بخاطر اون به سرم اومد. اونم یه جنس مذکرِ ، از جنس همون آدمایی که بدترین ضربه زندگیم رو بهم زدند . بنیامین – ازم متنفری ؟ یا میترسی ؟ هیچی نگفتم ، نمیخواستم با کسی حرف بزنم فقط میخواستم یه گوشه ای بشینم و گریه کنم . میخوام تنها باشم . اما حیف که حتی حق تنها بودن هم ندارم . نفس عمیقی کشیدم تا شاید این بغض فرو بره اما بوی عطر بنیامین ریه هام رو پر کرد که باعث شد خیلی یهویی حالم بد بشه . سریع سمت سرویس بهداشتی رفتم . بنیامین هم اونطرف در داشت سروصدا میکرد که در رو باز کنم تا از وضعیتم خبر دار بشه . اونقد عق زدم که دیگه بی جون گوشه دیوار نشستم . چه وضعیت اسفناکی ، دیگه خودمم از خودم حالم بهم میخوره . کمی کنار دیوار نشستم تا حالم جا بیاد و بعد بلند شدم بیرون رفتم ، بنیامین با دیدنم عقـب کشید و گفت : – خوبی تو ؟ چیشد یهویی ؟ چیزی نگفتم ، بدون جواب دادن بهش به سمت تختم رفتم و روی اون نشستم . بی توجهی میکردم شاید بره و دست از سرم برداره . با رفتنش به بیرون گفتم رفته اما چند دقیقه بعد با یه سینی غذا وارد شد . اون رو گذاشت روی عسلی کنار تختم و گفت : – همه ی غذاتو میخوری . نیام ببینم دست نخورده اس که بد میبینی . هه داداش ما رو باش . اینم با خودش درگیره یه دقیقه مهربونه یه دقیقه بعد باز زورگو میشه . این روی زورگوییش رو اولین بار نیست دیدم اما اینبار اشتباه کرد چون خودم بد دیدم . از کسایی که نجابتم رو گرفتند بد دیدم . واسه من زندگی تموم شده اس . بد دیدم دیگه بدتر از وجود نداره . گرسنه ام بود ، سینی رو گذاشتم روی تختم و کمی از غذا رو خوردم ، بقیه اش هم روی میز گذاشتم . دوباره دراز کشیدم تا شاید به خواب برم و فکرای جور وا جور دست از سرم بردارند . احساس عذاب وجدان داشتم . الان خونواده متین حتما وضعیت خیلی بدی داشتند . من باعث شدم یه مادر داغ بچه اش رو ببینه ، بخاطر من اون کشته شد . نمیدونستم حالا که این اتفاقا افتاده چی به سر من میاد ؟ چجوری تحمل کنم . من تحملش رو ندارم ، کاش اونقد جرعت داشتم که خودم رو راحت میکردم . سرمایه اش یه مشت قرصِ و یه لیوان آب بود. کم کم به خواب رفتم . ساعت سه بعد از ظهر بود که با کابوس اون شب بیدار شدم . داشت بارون میومد پس بلند شدم تا لباس بپوشم و بیرون برم . شاید با قدم زدن کمی حالم بهتر بشه . حتی آسمون خدا هم مثل من داره می باره .
  7. سلام سمانه جون خوبی ؟ کجایی چندین روزه منتظرم جواب بدی و مشکل رمانم رو حل کنیم .

  8. شیطونه میگه بیخیال همه چی بشی با یه کلت هم دنیا رو از دست یه کثافت راحت کنی ، هم خودتو . لعنت به این نکبتی که اسمش رو گذاشتن زندگی 

    1. maede._.tz
    2. mahsa

      mahsa

      جانم مائده ؟

    3. maede._.tz

      maede._.tz

      @mahsa

      یک: چرت و پرت نگو

      دو: پارت بزار دیگع اه ...

  9. 😘😘😘😘😘😘❤💚💜💙💛💖
  10. خیلی ممنون بابت نقدت . باشه سعی میکنم بیشتر به موضوعات بپردازم . بازم ممنون بابت وقتی که میزاری
  11. ممنون عزیزم . فدای اشکات . مرسی که وقت میزاری .
  12. پارت جدید گذاشته شد . منتظر نظراتتون هستم .
  13. mahsa

    پارت ۱۱ وقتی چشم باز کردم کمی چشمام بخاطر نور اذیت شد . توی بیمارستان بودم ، با یه نگاه به اتاق میشد فهمید که اینجا کجاست . سرم به شدت درد میکرد یادم اومد چیشد که من بیهوش شدم ، حالم بد بود و وقتی داشتم میرفتم سمت بنیامین بیهوش شدم . در اتاق باز شد و اول پرستار ، بعدش بنیامین وارد شدند . پرستار سُرمی که به دستم وصل بود رو در آورد و بیرون رفت . بنیامین – خوبی ؟ گلوم خشک بود و جواب دادن بهش برام سخت بود پس فقط یکم سرم رو تکون دادم . سعی کردم از روی تخت بیام پایین چون میخواستم برم خونه ، فضای بیمارستان بیشتر حالم رو بد میکرد . بنیامین کمکم کرد که بیام پایین و گفت : بهتره بریم . قبلا با بیمارستان هم تصویه حساب کردم . باهم سوار ماشین شدیم تا به خونه بریم، اما بعد از چند دقیقه ای دیدم که راه خونه رو نمیره . داره یه جای دیگه میره ، ازش پرسیدم : من – بنیامین داری کجا میری ؟ بنیامین + یکم صبر کن میفهمی – یعنی چی که صبر کن . با توهم داریم کجا میریم ؟ جوابی نداد و بیخیال به رانندگیش ادامه داد ، منم ترجیح دادم سکوت کنم تا ببینم کجا میریم میدونستم اگر نخواد حرف بزنه ، نمیزنه . با ایستادن جلوی در کلانتری دوهزاریم افتاد که کجا اومدیم و چرا اومدیم . حتما دیگه وقتش رسیده که ازم بازجویی کنند . اما من هنوز آمادگیش رو نداشتم ، برام سخت بود اون روزا رو تعریف کنم . روزایی که بدترین روزهای عمرم بود . بنیامین – باران باید داخل بریم. باید ازت بازجویی کنند تو میتونی اطلاعات خیلی مفیدی بهمون بدی . من + نمیام ....... آمادگیش رو ندارم .....نمیتونم نه هنوز نمیتونم تعریف کنم . – اما باید بیای ... پریدم وسط حرفش و داد زدم + بایـــــدی وجود نـــــداره بنیامین . بایــــــدی وجود نداره . فهمیدی ؟ ...... بیام چی بگم ! بیام بگم دزدیده شدم ، بیام بگم دست یه مشت حیوون صفت گیر افتادم ! بگم بهم تج... شد ، بگم بخاطر من یه پسر جوون کشته شد ! بگم بخاطر وجود من یه خونواده داغدار شد ! بگم کاخ آرزوهام رو سرم آوار شد ، بگم چطوری با رحمی نجابتم رو ازم گرفتند ! بیام چی بگم بنیامین ؟ اشک هایی که نمیدونم کی سرازیر شدند باهم مسابقه گذاشتند و گریه ام شدت گرفت . بنیامین منو تو آغــــوشش گرفت و گفت : – هیــــس ، باشه آروم باش ، آروم باش جون دلم . اما حرفاش هیچ اثری نداشت . هیچی نمیتونست آتیش درونم رو خاموش کنه . شاید قبلا آغوش بنیامین امن ترین جای دنیا بود و بهم آرامش میداد اما الان دیگه نه امن بود نه آرامش میداد . قبلا مشکلاتم کوچولو بود اصلا با این چیزا قابل قیاس نبود اما الان زندگیم نابود شده بود . هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم اینجوری با دخترانه هام خدافظی کنم ، همیشه مثل همه دخترا توی ذهنم پر از رویاهای دخترونه بود اما الان میفهمم که رویا فقط تو رویا میمونه . هنوز خیلی زود بود برای خدافظی با دنیای کوچولوم اما اینم مثل همه ی زندگی بهم تحمیل شد ، کل زندگیم به اجبار گذشت. هنوزم گریه ام ادامه داشت و بنیامین سعی میکرد من رو آروم کنه . بعد از چند دقیقه گفتم : من – خوبم بسه ولم کن . + حالا اگه میتونی و آمادگیش رو داری بریم داخل ؟ – باشه بریم . ............... سردرد شدیدی گرفتم ، توی کلانتری خیلی ازم سوال پرسیدند . یاد آوری و مرور اون روزها خیلی برام سخت بود برای همین هم سردرد گرفتم . چند باری هم حالم بد شد و بالا آوردم . خیلی خوابم میاد انگار کوه کندم الان تنها چیزی که میخوام اینه که فارغ از دنیا و مشکلاتش بخوابم اما نمیشه ، نمیتونم بخوابم چون توی راه هستیم ، طبق گفته ی بنیامین یه جسد با مشخصات متین پیدا شده باید شناساییش کنم . نمیدونم چرا خواستند که من برم ،چرا از خونواده اش نخواستند برای تشخیص هویت بیان . چند دقیقه ای گذشت که بنیامین جلوی ساختمون ترمز کرد ، میترسیدم پیاده بشم . من میدونستم که متین مرده چون جلوی چشم خودم کشتنش اما دیدن جسدی که شاید متین باشه برام وحشتناک و سخت بود . بنیامین دستم رو فشرد و گفت : – آروم باش . منم باهات میام ، من کنارتم. چیزی نگفتم ، چیزی نداشتم بگم چون حرفاش هیچ آرومم نکرد بلکه استرسم بیشتر هم شد . دیدن یه آدم مرده خودش ترس داشت چه برسه اون آدم بخاطر تو مرده باشه و بهت ت... هم کرده باشه . یه جور دوگانگی احساس داشتم هم عذاب وجدان هم عصبانیت و دلخوری . با تشویش دستگیره رو کشیدم و از ماشین پیاده شدم . قدم هام رو سنگین بر میداشتم چون نمیخواستم به داخل برسم . به داخل رسیدیم بنیامین من رو جلوی در گذاشت و خودش به یه سمت دیگه رفت بعد از چند دقیقه ای برگشت . دستم رو گرفت و دنبال خودش کشوند. مردی همراه ما اومد و جسد رو بهمون نشون داد . با دیدن اون جسد حالت تهوع بهم دست داد و سریع خودم رو به بیرون رسوندم . سرویس بهداشتی رو بلد نبودم پس فقط اومدم بیرون و همونجا جلوی در روی زانوهام افتادم . اشک ، بغض ، حرص همه باهم قاطی شده بود . درونم پر از احساسات و افکار متفاوت بود . صدای قدم هایی اومد و پشت بندش بنیامین بود که کنارم نشست و گفت : – خوبی ؟ خودش بود ؟ نمیتونستم حرف بزنم . راه تنفسم بسته شده بود ، اشکام سرازیر شدند . حتی توی اون سرما و هوای باز هم نفسم بالا نمیومد . در تقلا برای پیدا کردن کمی اکسیژن بودم که بنیامین دوباره سوالش رو تکرار کرد . – با توهم ، خوبی ؟ خودش بود؟
  14. سلام . شنیدم مریض شدی خدا شفا بده سمانه جونم . خیلی ممنون ازت . چشم سعی میکنم بهتر بنویسم . مرسی که نقد میکنی و رمان من رو میخونی
  15. ممنون عزیزم . لطف داری . بازم مرسی که وقت میزاری و میخوتی . 😘😘😘😘
×