رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahsa

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    466
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد mahsa در 20 فروردین

mahsa یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,966 Excellent😃😃😃😃

درباره mahsa

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 10 مهر 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,692 بازدید کننده نمایه
  1. یه وقتایی برای اینکه فرار کنی و راحت بشی مجبوری با زندگیت خدافظی کنی و به یکی دیگه پناه ببری. 

  2. سلام، هستی؟

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. Helen

      Helen

      خدانکنه پریوشی. آهان موفق باشی. زود زود بیا. چشم تو هم همینطور😊 

    3. mahsa

      mahsa

      مرسی گلم. مرسی که به یادم بودی 

    4. Helen

      Helen

      بلاخره رفیقیم و وظیفه رفاقت!:)

  3. نیماییی عالی بود . عالی . خیلی لذت بردم . قلمت روان .
  4. چقد دلتنگ روزای سابق هستم . دلتنگ بچه های قدیمی و جمع قدیمی .

    شوخی هام با نیما .

    دلقک بازی های امین .

    گیسو . حنا . هانی . مهدیس . هلن . سلین و بقیه بچه ها که الان همشون رو حضور ذهن ندارم

    دلم خیلی براتون تنگ شده .

    @nima.slm00 خیلی دلتنگ روزهای سابقم نیمایی .

    @hsn.ghv دلم برات تنگه نامرد

    @Hana_m

    @ihawni

    @Mhdis.Mhp

    @Helen

    @Gisoo خیلی عشقی

    @Selin

     

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 5
    2. nima.slm00

      nima.slm00

      گذشته گذشت پریوش!

       ما خودمون قدر روزامونو ندونستیم و چشم رو هم گذاشتیم کلا روزامون، زندگیمون، سرنوشتمون و... دچار تحول شد.

       دل تنگی هیچ فایده ای نداره... مثل همون جمله سابق منه «کاش رو کاشتیم ولی جاش هویجم سبز نشد!»

       آدمای امروز دیگه آدمای دیروز نیستن... سعی کنیم با همین آدما یه گذشته بهتر برای آیندمون بسازیم...!

    3. mahsa

      mahsa

      @.....00...

      عزیزم تو کی هستی ؟

    4. mahsa

      mahsa

      خب تو قبلا نبودی سپهر جان. یادی از قدیم کردم هرچند که عزیز دلی و خاطرت عزیزه 

       

       

  5. mahsa

    ازکدوم قومیت هستی؟؟؟راستشو بگین...

    اریایی که هممون هستیم . از مادری میگن ریشه ترک داریم و از پدری یه ریشه لر داریم حالا دیگه نمیدونم دوتاش با هم چی میشن .
  6. سلام خوبی ؟ میشه یه لطفی بهم بکنی ؟ 

    1. meli.km

      meli.km

      سلام ممنون تو چطوری؟

      جانم عزیزم؟

  7. سلام خوبی ؟ مهتا جان دو پارت اخر رو نقد نکردی زحمتش رو بکش .

  8. پارت ۳۵ ****** ماشین جلوی ساختمون ترمز کرد ، من بی توجه به بردیا در حالی که بغض شدیدی راه گلوم رو بسته بود و خاطرات یکی یکی برام زنده می شدن از ماشین پیاده شدم. نگاهی به سرتاپای ساختمون کردم و خاطرات روز اولی که اومده بودیم از جلوی چشمم گذشت . می دونستم که الان بنیامین خونه نیست برای همین هم گفتم که توی اون ساعت بریم چون نمی خواستم باهاش روبرو بشم. به سمت در ورودی قدم برداشتم و زنگ خونه ی همسایه طبقه بالایی رو زدم. _ بله ؟ صدای علی، پسر بزرگ خانواده برنا بود. در حالی که سعی می کردم بغضم رو پنهان کنم شروع به حرف زدن کردم. من + سلام آقای برنا ، خوب هستین ؟ خانواده خوبن ؟ – ممنون خانم عظیمی ، سلام دارن خدمتتون. امری داشتید؟ در خدمتم. + می شه در رو باز کنید؟ اخه کلید ندارم، ببخشید مزاحم شما هم شدم. – بله البته ، بفرمایید. خواهش می کنم مراحمید. به آقا بنیامین سلام برسونید. + حتما بزرگیتون رو می رسونم ، شما هم به خانواده سلام برسونید. روزتون خوش. صدای تیک باز شدن در اومد ، مثل بیشتر اوقات از پله ها بالا رفتم ، بردیا هم با جعبه های توی دستش پشت سر من از پله ها بالا می اومد. جلوی در واحد بنیامین که رسیدم کنار جا کفشی که سمت راست من قرار داشت نشستم ، درش رو باز کردم و توی سقفش ، گوشه، کلید رو بیرون آوردم. بنیامین وقتی رفت این جاکفشی رو سفارش بده به دوستش گفت همچین جایی رو براش درست کنه و بعد به من گفت که یه کلید برای همچین مواقعی می زاره. کلید انداختم در رو باز کردم، با ورودم سیل خاطرات بِهِم هجوم آوردن. نگاهم به سمت تلویزیون کشیده شد ، یادم به شب هایی که تا دیر وقت با هم فوتبال می دیدیم و جیغ و داد می کردیم افتاد. تمام خاطرات خوبمون تا خاطرات بد اون اواخر رو یادم اومد. با نگاه به سرو وضع خونه می شد فهمید که بنیامین زیاد خونه نمی اومده و هر وقت هم که اومده هیچ تلاشی برای مرتب کردن خونه نکرده. انبوه ظرف های توی ظرف شویی ، لباس های روی مبل و بقیه چیزها گواه بر همه چیز بود. نگاهم رو از تلویزیون خاموش گرفتم و سریع به سمت اتاقم رفتم ، نمی خواستم بیشتر از این وقت تلف کنم و توی خاطراتم غرق بشم. درِ اتاق رو که باز کردم با همون بهم ریختگی قبل از رفتنم مواجهه شدم. اون روز چقدر گریه کردم ، جیغ زدم و وسایل رو شکوندم و حتی آخرش به بنیامین التماس کردم اما موفق نشدم منصرفش کنم و مجبور شدم به ازدواج تن بدم. برگشتم تا اول یه جارو بیارم و اتاق رو تمیز کنم بعدش‌ وسایل هام رو جمع کنم که سینه به سینه بردیا شدم ، از کنارش رد شدم و به اتاق بنیامین رفتم. اتاق بنیامین هم دست کمی از وضع خونه نداشت اون جا هم بهم ریخته بود. جاروبرقی رو برداشتم و به اتاق خودم رفتم. چند دقیقه ای طول کشید تا اتاق تمیز بشه ، جارو برقی رو خاموش کردم و گوشه ی اتاق خودم گذاشتم. بردیا روی تخت نشسته بود و نگاه می کرد. بردیا – انگار توی اتاقت بمب ترکیده دختر. چه بلایی سر اینجا آوردی ؟ +یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم توی اتاقم بیای ، پس حالا که خودت اومدی هیچی نگو. – می خوای توی این سرما بیرون بایستم تا جنابعالی تشریف بیاری ؟ جوابش رو ندادم و به سمت کمد لباس هام رفتم. از زیر تخت چمدانم رو بیرون کشیدم و لباس هام رو داخلش گذاشتم. چمدان پر شد ، زیپش رو بستم و کنار در اتاق گذاشتم ، دوتا کوله پشتی بزرگ داشتم که اون ها هم پر از لباس شدن. به سمت جعبه هایی که بردیا آورده بود رفتم و کتاب ها ، کفش ها و یه سری وسایل ریز دیگه رو داخلشون گذاشتم. به سمت میز آرایش رفتم ، جلوی میز‌ روی زمین نشستم و دستم رو زیرش بردم تا دفترهای خاطراتم رو پیدا کنم. وقتی بیرونشون آوردم بردیا گفت : – خواهر برادری برای وسایل مهمتون جا درست کردین. یادمه روزی ‌که این میز رو آوردن دیدم پایینش چندتا تیکه تخته با فاصله از هم زده شده و همون لحظه توی ذهنم اومد که جای خوبی برای قایم کردن دفترها هست. بعد از این که همه وسایل و کامپیوترم رو جمع کردم و لپ تاپم رو هم برداشتم. وقتی ساعت رو دیدم فهمیدم چند ساعتی درگیر جمع کردن وسایل ها بودم. کارت بانکیم رو که روی عسلی کنار تختم دیدم برداشتم و روی ‌میز آرایش گذاشتم تا حتما ببینتش. نمی خواستم از خونه بنیامین چیزی ببرم ، تنها چیزی که من با خودم می بردم لباس هام بود. لپ تاپ و کامپیوتر هم مال دوران مدرسه من بودن و اون آقای مثلا پدرم برام خریده بود. به اتاق بنیامین رفتم باید گوشیم رو پیدا می کردم. چند دقیقه ای گذشت و من هنوز داشتم توی اتاق بنیامین می گشتم که بردیا داخل اومد و گفت : – دنبال چی می گردی ؟ هنوز کارهات تموم نشده ؟ با شنیدن صداش سرم رو از کمد در آوردم و به اون که توی چهارچوب در ایستاده بود نگاه کردم اما سریع به داخل کمد برگشتم و به کارم ادامه دادم. + دنبال گوشیم می گردم نمی دونم بنیامین کجا گذاشته که پیداش نمی کنم. – گوشیت ؟ (کمی مکث کرد و ادامه داد) دست منه. بنیامین به من داده بود. با این حرف دستم از حرکت ایستاد. چند ثانیه ای بینمون سکوت شد که باعصبانیت بهش گفتم : + گوشی من دست تو چی کار می کنه ؟ پس چرا تا الان بهم ندادیش ؟ – چون لازم بود یه چند روزی دست من باشه. بریم خونه بهت پسش می دم. +‌ آشغ... در حالی که پشتش رو به من کرده بود و می خواست از اتاق بیرون بره گفت : – یکم مودب باش. حالم ازش بهم می خورد حتی حالم از بنیامین هم بهم می خورد ، بنیامینی که انقدر من رو کوچیک کرده بود. تو فکر بودم که صداش از نشیمن اومد. – کارت تموم نشد ؟ شب شده ها ، بجنب دیگه. از اتاق بنیامین خارج شدم ، به اتاق خودم رفتم و با برداشتن چمدان گفتم : + تموم شد دیگه. چمدان رو به نشیمن بردم که با دیدنم گفت : – بده من این رو، یکم مراعات حالت رو کنی بد نیست ها ، مثلا حامله ای. + خو بیا همشون رو تو ببر ، بهتر. و چمدان رو به سمتش هل دادم ، اون هم با یه چشم غره از دستم گرفتش و از خونه خارج شد. به ساعت نگاه کردم ، ده شب رو نشون می داد و یک ساعت دیگه بنیامین می رسید بهتر بود هرچه زودتر بریم تا باهم روبرو نشیم. برای همین به اتاق برگشتم و دوتا بسته سبک رو به پایین بردم. نیم ساعتی طول کشید تا همه وسایل رو توی ماشین گذاشتیم. دوباره به داخل برگشتم یه نگاه کلی به سرتاسر خونه انداختم و در واحد بنیامین رو قفل کردم بعدش هم کلید رو سر جاش گذاشتم. از پله ها که پایین می رفتم چشم هام پر از اشک شده بودن ، هنوز باور نکرده بودم که دیگه متعلق به اون خونه نیستم. خاطرات اون ساختمون از جلوی چشم هام رد می شدن و بغض توی گلوم لحظه به لحظه بزرگتر می شد. جلوی ‌ماشین رسیدم ، برای اخرین بار نگاهی به بلندی ساختمون انداختم و سوار ماشین شدم، بردیا هم سوار شد و به سمت خونه راه افتادیم. کمی از مسیر رو رفته بودیم که دیگه نتونستم تحمل کنم و زیر گریه زدم. @M@hta @زهراتیموری
  9. سلام خیلی ممنون که رمان من رو می خونی . و مرسی که اشکالات رمان رو بهم می گی . چشم حتما ویرایش میکنم .
  10. پارت ۳۴ ******** دو روز از روزی که به اون خونه رفته بودیم می گذشت، نمی دونستم این پسره کجا می رفت اما کل روز رو بیرون از خونه می گذروند فقط موقع های ناهار و گاهی اوقات هم برای شام به خونه می اومد و من رو مجبور به غذا خوردن می کرد. از اتاقم عصر بود که بیرون اومدم تا به خونه بنیامین برم، باید می رفتم و وسایلم رو می‌آوردم، لباس هام رو سه روز بود که عوض نکرده بودم و حالم داشت بهم می خورد . از پله ها سرازیر شدم و به سمت در خونه رفتم ، اما هرکاری کردم در باز نشد. چندباری تلاش کردم در‌ رو باز کنم اما لعنتی قفل بود ، از عصبانیت داشتم منفجر می شدم لگدی به در زدم و شروع به راه رفتن کردم. توی ذهنم با خودم می گفتم( پسره ی بیشعور اسیر که نگرفتی ، به چه حقی در رو روی من قفل می کنه و خودش پِی عشق و حالش می ره؟) عصبی طول و عرض خونه رو طی می کردم و هرچی فحش بلد بودم به این پسره می دادم. عجیب دلم می خواست یه چیزی رو بشکنم تا دلم اروم بگیره و اون لحظه گلدون روی میز بهم چشمک می زد. گلدون رو برداشتم و به در خونه زدم ، هم زمان یه جیغ بلند هم کشیدم تا شاید عصبانیتم کم بشه، گلدون به هزار تیکه تبدیل شد اما عصبانیت من کم نشد . یک ساعت و خورده ای گذشت تا صدای باز شدن در حیاط اومد. دل توی دلم نبود تا این پسره بیاد و حسابش رو کف دستش بزارم. کمی بعد صدای چرخش کلید توی قفل در خونه اومد و در باز شد. با ورودش به خونه نگاهی به خرده های گلدون روی زمین کرد و پرسید : – چه خبر شده این جا ؟ میدون جنگ بوده ؟ با تموم شدن حرفش منفجر شدم. به سمتش یورش بردم یقه ی لباسش رو گرفتم و داد زدم : + من الان بهت می گم چه خبر شده، مگه اسیر گرفتی که این در لعنتی رو قفل کردی! تو فکر کردی چون به اجبار باهات ازدواج کردم هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی ؟ هــان ؟ دستم رو از یقه ی لباسش جدا کرد ، سریع اما آروم به دیوار چسبوندم و زیر گوشم گفت : – من رو ببین دختر ، من هرکاری‌ که دلم بخواد می‌کنم ، نه به تو نه به بزرگتر از تو هم جواب پس نمی دهم. از روزی که پای سند ازدواج رو امضا زدی یعنی زن من شدی و هرچی من می گم همونه. منم صلاح دیدم یه مدت این طوری باشه تا عقلت سرجاش بیاد. از ‌نزدیکی زیادش باهام تمرکزم به هم ریخته بود. اما حواسم رو جمع کردم و گفتم : + بیخود کردی که هرچی تو می گی همونه. فکر می کنی با این حرومز... توی شکمم کجا می.‌‌‌.... نذاشت حرفم تموم بشه، فشار دست هاش رو روی مچ دست هام بیشتر کرد و بیشتر به دیوار فشارم داد. از بین دندون های به هم قفل شده اش گفت : – تو فقط یک بار دیگه ، فقط یک بار دیگه به برادر زاده من بگو حرومز..... تا حالیت کنم که کیه. فقط یک بار دیگه این اشتباه رو تکرار کن. + مثلا چه..... داد زد – بـــروو توی اتــاقــت. با دادی که زد بقیه حرفم رو خوردم. سریع به سمت اتاقم رفتم ،در اتاق رو محکم به هم کوبیدم و قفلش کردم. خیلی عصبی و دلشکسته بودم همه ی این ها تقصیر بنیامین بود اگر من رو مجبور به ازدواج باهاش نمی کرد این پسره دور بر نمی داشت. بنیامین من رو خوار کرد که یه پسر غریبه به خودش اجازه می داد با من این جوری حرف بزنه. باز هم با عصبانیت توی اتاق راه می رفتم ولی نه اروم می شدم نه می تونستم کاری کنم. روی تخت نشستم ، روتختی رو توی دستام فشار دادم و جیغ زدنرو شروع کردم . اونقدر جیغ زدم تا این که اشک هام ریختن و نفسم گرفته شد. احساس می کردم تارهای صوتیم پاره شدن یه چیزی ‌مثل خار توی گلوم بود نمی دونم بغض یا درد گلوم بود. همون جور روی تخت نشسته بودم که در اتاق یهویی باز شد بردیا با صدای بلند گفت : – چته ؟ برای چی خونه رو روی سرت گذاشتی ؟ مگه من در اتاق رو قفل نکرده بودم این لعنتی چه طوری داخل اومد ؟ این جا هم نمی تونم از دستش در امان باشم ؟ حتما کلید داشته! بردیا – مگه با تو حرف نمی زنم ؟ می گم چه مرگته ؟ سرم رو بالا آوردم و به اون که بالای سرم ایستاده بود از پشت پرده ی اشکهام نگاه کردم ، یهو جیغ زدم : + برو بیرون. بهت می گم برو بیرون لعنتی. اون لحظه فقط می خواستم از اتاقم بیرون بره اما اون هنوز توی‌چشم های من زل زده بود ، نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره لب زدم : + برو بیرون. اروم به سمت در اتاق رفت و از اتاق خارج شد. همون جور که روی تخت نشسته بودم با خودم فکر کردم مگه من چه گناهی کرده بودم که زندگیم باید این طوری به گند کشیده می شد ؟ ذهنم لحظه به لحظه به سمت فکرای جور وا جور می رفت و از شاخه ای به شاخه ی دیگه می پرید. ساعت ها روی تخت نشسته بودم و فکر می کردم اما به هیچ جا نرسیدم. نمی دونم چند ساعت گذشته بود تا این که دوباره در اتاق باز شد و این پسره داخل اومد. بردیا – بیا شامت رو بخور. با شنیدن صداش بهش نگاه کردم اما چیزی نگفتم که دوباره تکرار کرد – با توام می گم بیا شامت رو بخور. با عصبانیت و غضب گفتم : + نمی خورم – برای اخرین بار بهت می گم مثل بچه آدم بلند شو بیا شامت رو بخور. + گفتم که نمی خورم برو بیرون حوصله ات رو ندارم. بعد از حرفم روی تخت دراز کشیدم تا شاید بیرون بره اما یهو مچ دستم کشیده شد و از روی تخت بلند شدم. داشت من رو دنبال خودش می کشید تا پایین ببره و سر و صداهای منم فایده ای نداشت چون توجه نمی کرد. من + ولم کن داری چی کار می کنی ؟ – مگه نمی بینی؟ دارم می برمت شام بخوری. + منم گفتم نمی خوام ، ولم کن اه هرکاری می کردم دستم رو از دستش در بیارم نمی تونستم زورم بهش نمی رسید. با رسیدن به آشپزخونه گفت : – تو نمی خوای اما بچه غذا می خواد پس بشین بخور. پشت میز نشستم و نگاهی به پیتزای روبروم انداختم. پیتزا غذای مورد علاقه من بود اما می دونستم که اگر بخورم باز هم باید برم بالا بیارم. هنوز با اخمای توی هم داشتم به پیتزام نگاه می کردم که تشر زد. – بخور دیگه. از دنیای افکارم بیرون اومدم و اولین قاچ پیتزا رو برداشتم. من پیتزا رو بدون سس دوست داشتم و این پسره بهش سس زده بود بخاطر همین یکی دوتا قاچ به زور خوردم و پس کشیدم که دوباره صداش رو شنیدم. – از این به بعد نخوام برای غذا خوردنت به زور بیارمت خودت میای می خوری. چیزی نگفتم و از پشت میز بلند شدم تا به نشیمن برم اما یهو سرم گیج رفت ، خوب بود که هنوز دور نشده بودم و تونستم صندلی رو بگیرم تا از افتادنم جلوگیری کنم. چشم هام رو روی هم گذاشته بودم تا دیدم بهتر بشه اما صداش رو شنیدم که گفت : – خوبی ؟ چشم هام رو باز کردم و گفتم : به تو ربطی نداره که خوبم یا نه. به نشیمن رفتم و که دیدم تیکه های گلدون جمع شده بود، روی کاناپه دراز کشیدم اما هنوز چیزی نگذشته بود که انگار معده ام زیر و رو شد. سرویس بهداشتی توی حیاط نزدیک تر بود پس سریع به اون جا رفتم و بالا آوردم اونقدر عق زده بودم که گفتم حتما بچه رو هم بالا آوردم. کاش می شد بالاش می آوردم و همه ی این کابوس ها تموم می شد. دست و صورتم رو شستم و دوباره به داخل برگشتم. روی کاناپه دراز کشیدم و با خودم فکر می کردم که چه جوری به خونه بنیامین برم تا وسایلم رو بیارم؟ بالاخره تصمیم گرفتم بهش بگم که باید به خونه بنیامین برم و وسایلم رو بیارم. بلند شدم تا برم باهاش حرف بزنم. اون هنوز توی اشپزخونه بود و شامش رو داشت می خورد ، صندلی که قبلا روش نشسته بودم رو بیرون کشیدم و روبروش نشستم. دلم نمی خواست از این پسره چیزی بخوام اما مجبور بودم دیگه نمی تونستم با این لباس ها سر کنم از طرفی هم می ترسیدم بگم و قبول نکنه. من – من باید به خونه ی بنیامین برم. اون که تا قبل از حرف من داشت پیتزاش رو می خورد قاچ نصفه رو توی جعبه گذاشت و گفت : + چی ؟ – باید به خونه بنیامین برم . وسایل هام اون جا موندن باید اون ها رو بیارم. + نیازی نیست ، فردا می برمت هرچی لازم داری بخر. – من وسایل های خودم رو می خوام ، عصر هم می خواستم خودم برم که جنابعالی در رو قفل کرده بودین. سکوت کرد و من منتظر نگاهش می کردم تا ببینم بالاخره جوابش چی هست. @M@hta @زهراتیموری
  11. mahsa

    شخصیت نفر قبلی چه جوریه؟

    مرسی عزیز. تو یه دختر مهربون ، اروم و رفیق خوبی هستی .
  12. mahsa

    شخصیت نفر قبلی چه جوریه؟

    ا ببخشید . من که عاشقتم . من دوست قدیمی نیستم من دوست همیشگی هستم .
  13. mahsa

    شخصیت نفر قبلی چه جوریه؟

    انقد اسم عوض می کنین من نمیدونم تو کی هستی ؟
  14. سلام تبریک میگم . مبارک باشه

  15. سلام تبریک میگم عزیزم . مبارک باشه

    1. Yasi..

      Yasi..

      فداتم که مرررسی❤

      @mahsa

×
×
  • جدید...