رفتن به مطلب

mahsa

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    359
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد mahsa در 20 فروردین

mahsa یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,381 Excellent😃😃😃😃

درباره mahsa

  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 10 مهر 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    پلیس انجمن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,759 بازدید کننده نمایه
  1. mahsa

    میزنم پس کلش میگم جمع کن خودتو بچه. 😂😂😂
  2. ممنون مهتا جان. چشم ایرادات برطرف می شه
  3. بروبچ پارت جدید گذاشتم برید بخونید یه نقدی کنید. کف کردم خدایی هرچی مینویسم نه نقدی نه نظری نه دلگرمی. از زندگی نا امید شدم به مولا 

  4. مهتا جان عزیزم پارت ۲۴ و ۲۵ نقد نشده. منتظر نقدت هستم. مرسی. @M@hta
  5. سلام دوستان عزیز پارت ۲۵ رمان حکومت بر سرنوشت گذاشته شد. ممنون میشم بخونید. منتظر نظرات ، انتقادات و پیشنهادات همتون هستم.
  6. mahsa

    پارت ۲۵ با باز شدن در،قامت بنیامین و بعدش منشی نمایان شد. با ترس و تعجب بلند شدم روی تخت نشستم واقعا قیافه ی بنیامین توی اون لحظه ترسناک بود. چه طوری من رو پیدا کرده بود ؟ اصلا از کجا فهمیده بود که من این جا هستم و برای چه کاری اومدم ؟ صدای جر و بحث دکتر با بنیامین رو می شنیدم ولی قدرت حرف زدن یا حرکت رو نداشتم فقط به این فکر می کردم که چه طوری من رو پیدا کرده ؟ با کشیده شدن دستم توسط بنیامین از توی دنیای افکارم بیرون کشیده شدم. بنیامین – بلند شو بریم. + تو این جا چی کار می کنی ؟ چه طوری من رو پیدا کردی ؟ بنیامین برای این که کمی آروم بشه چشماش رو روی هم گذاشت و از لای دندون های قفل شده اش گفت : فقط بلند شو بریم خونه. + من جایی نمیام. برو بیرون بزار دکتر به کارش برسه. بدون توجه به حرفم من رو دنبال خودش کشوند حتی فرصت نداد کلمه ای حرف بزنم یا با بچه ها و دکتر خداحافظی کنم. تند تند پله ها رو پایین می رفت منم همچنان تلاش می کردم دستم رو از توی دستش در بیارم. دستم رو آزاد کردم و هم زمان گفتم : – چه خبرته ؟ کجا من رو دنبال خودت می کشی ؟ اصلا با اجازه کی توی کار من دخالت می کنی ؟ + بیا برو سوار ماشین شو توی خونه حرف می زنیم. بهش توجه نکردم و سریع تر از اون پله ها رو طی کردم. می خواستم یه جایی برم که فقط تنها باشم ، به دور از بقیه. به بیرون ساختمون رسیدم و تند تند به سمت چپ حرکت کردم فقط می خواستم دور بشم. هنوز زیاد دور نشده بودم که بازوم گرفته شد و بنیامین گفت : – وایسا ببینم ، بیا سوارشو باران. مقاومت کردم اما به زور من رو به سمت ماشینش کشید. در ماشین رو باز کرد و من رو روی صندلی انداخت. دور زد روی صندلی راننده نشست تا اومدم دهن باز کنم صدای دادش بلند شد. – صــــدات در نیاد. ســــاکــــت شو. صدام تو گلوم خفه شد. ترجیح دادم هیچی نگم چون اگر حرف می زدم تضمینی وجود نداشت که سالم به خونه برسم. خیلی عصبی بود. چند دقیقه ای طول کشید تا به خونه رسیدیم توی این فاصله ذهنم همش حول این می چرخید که از کجا بنیامین جای من رو پیدا کرده بود؟ وارد خونه که شدیم به سمت اتاقم رفتم دلم نمی خواست با بنیامین کلمه ای حرف بزنم. جلوی در اتاقم که رسیدم با شنیدن صداش متوقف شدم. – کجا ؟ بیا بشین باید حرف بزنیم. من همچنان سرپا ایستاده بودم که دوباره با لحنی خشن و صدایی بلند گفت : :بهت می گم بیا بشین. » به اجبار برگشتم و روی مبل تک نفره نشستم مثل خودش عصبی گفتم : « من باید عصبی باشم پس صدات رو برای من بالا نبر. اصلا تو از کجا من رو پیدا کردی ؟ به چه حقی تو کار من دخالت کردی و اون آبروریزی رو راه انداختی ؟ » – خفه شو باران. تو به چه حقی سر خود بلند شدی رفتی این بچه رو از این ببری ؟ از کــی اجــازه گــرفــتــی ؟ هــــان ؟ داد زدم + به حــقی کــه داره تـــو وجــود من رشــد مــی کــنــه ، بـه ه‍ــمــون حـقی کـه پـای آیــنـده و زنـدگــی من وســطـه. نیـازی به اجــازه کــســی نیست هـر کـاری دلـم بـخـواد انــجــام می دم. مــن ایــن بــچـه لـعـنـتـی رو نـمـی خـوام و بــرای از بـیـن بـردنـش هــرکـاری انـ‍جـام مـی دم. شروع کردم با مشت به شکم خودم ضربه زدن. می خواستم به هر نحوی که شده این بچه رو از بین ببرم اما با سیلی که بنیامین بهم زد دستم خشک شد. شوکه شده سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم باورم نمی شد که بنیامین من رو زده باشه. تار شدن چهره اش نشون از جمع شدن اشک توی چشم هام بود. ناباور فقط بهش نگاه کردم ، تقریبا یک دقیقه ای نگاهش کردم انگار خودش هم باور نداشت که روی من دست بلند کرده باشه توی چشماش سردرگمی و پشیمونی رو می دیدم اما برای من فایده ای نداشت. تنها یک جمله گفتم و بعدش از خونه بیرون زدم. + " این سیلی رو هیچ وقت یادت نره " از پله ها سرازیر شدم اون قدر حالم خراب بود که دوتا دوتا پله ها رو پایین می رفتم. بغض خیلی سنگینی توی گلوم بود ، انگار راه تنفسم بسته شده بود. دیدن این که برادرت به خاطر یه خانواده دیگه بهت سیلی بزنه خیلی سخته. دیدن این که تنها حامیت توی دنیا طرف آدم های دیگه ای رو بگیره کمر شکنه و من اون شب به معنای واقعی کمرم شکست. فهمیدم که دیگه پشتم خالی شده و دیگه تکیه گاهی ندارم. داخل کوچه رسیدم هوای سرد زمستون اون لحظه برای منی که داشتم از درون می سوختم هیچ معنایی نداشت. تند تند نفس عمیق می کشیدم می خواستم با نفس کشیدن بغض لعنتیم رو قورت بدم اما موفق نبودم. یه طرف صورتم به خاطر سیلی و سرمای هوا بی حس شده بود. اون سیلی برای من درد فیزیکی نداشت من کتک های زیادی از کسی که اسم پدرم رو به یدک می کشه خورده بودم و این در مقابل اون ها هیچ بود اما این سیلی بیشتر از همه ی اون ها قلبم رو به درد آورد. خودم صدای شکستن قلبم رو این بار فهمیدم. بی هدف مسیر سر کوچه رو در پیش گرفتم اما تا سرکوچه اون قدر فکر و خیال کردم که به محض رسیدن به سر کوچه بغضم شکست. با صدای بلند گریه می کردم. برام مهم نبود مردم با تعجب نگاهم می کنن فقط می خواستم خالی بشم. توی اون لحظه واقعا به یکی نیاز داشتم که کنارم باشه دنبال گوشیم گشتم اما پیداش نکردم تا به مریم زنگ بزنم. فهمیدم که امشب هم مثل خیلی از شب های دیگه باید تنهایی سر کنم. به سمت ساحل قدم تند کردم تا اون جا بتونم به حال خودم زار بزنم. @M@hta @زهراتیموری
  7. mahsa

    میزنم پس کلش میگم جمع کن خودتو بچه. 😂😂😂
  8. mahsa

    بهم گفتن. منم فقط گفتم شرمندم.
  9. mahsa

    حس اینکه دلت بشکنه اما حرفی نزنی. این بدترین حسه.
  10. دگر حتی اشکهایم نیز زخم هایم را ضدعفونی نمی کنند.
    حتی حرف زدن نیز دلم را ارام نمی کنند.
    دیگر هیچ چیز زخم های دلم را درمان نمی کند.

  11. mahsa

    دلتنگ یکی هستم که روزی مثل کوه پشتم بود اما الان دیگه نیست. وجودش هست ولی مثل کوه پشتم نیست
  12. mahsa

    الحق که هم خون خودمی. اره درسته دلتنگ اون روزایی هستم که بی غم میخندیدیم.
  13. امشب یه چیزی رو خوب فهمیدم. که لایقش نبود. 

    لایق مهربونیم ، محبتم نبود. 

    نه تنها این رفیقم بلکه هیچکدوم لایقش نبودن. حرفایی که گفتن مثل یه غده توی گلوم و قفسه سینم وایساده و راه تنفسیم رو بسته. فهمیدم که دارم المی زحمت میکشم. 

    از این به بعد تک خوری میکنم. 

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. mahsa

      mahsa

      چیزی نیست. 

      پری عادت داره. 

    3. nima.slm00
    4. mahsa

      mahsa

      هیچی. چیزی نیست. اینم گذشت

  14. mahsa

    اشتباهات تایپی بود عزیز دلم. وظیفه بود. قلمت روان و ماندگار
  15. mahsa

    سلام. خب رمان خیلی عالی استارت زدی واقعا لذت بردم فقط سه تا نکته رو من بگم. امروز هم باید برای دیدنش جذاب بکشم( عذاب بکشم) یکی هم لب خشیکه (خشکیده) و نکته اخر بدون اینکه اجازه بدهد جوابش بدهم (جوابش را بدهم) رمان خیلی عالی بود. هرچند که شما خودت استادی ما نباید ایراد بگیریم.
×