رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mahsa

پلیس انجمن
  • تعداد ارسال ها

    474
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد mahsa در 20 فروردین

mahsa یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

2,067 Excellent😃😃😃😃

درباره mahsa

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 10 مهر 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,026 بازدید کننده نمایه
  1. سلام فاطمه جون خوبی ؟ 

    میگم ناظر رمان من مهتا هست. اما نمیدونم مشغله اش زیاده یا دیگه ناظر نیست که رمان رو نقد نمیکنه. 

    لطفا با مهتا حرف بزن یکی رمان رو نقد و نظارت کنه 

    1. Fateme00

      Fateme00

      سلام گلم چشم رسیدگی میشه

    2. Fateme00

      Fateme00

      شما بعد هر پارتی مهتا رو تگ کن ناظرتون ایشونه

      @mahsa

  2. سلام عزیزم خوبی ؟ میتونی یه زحمتی برام بکشی ؟ 

  3. پارت 38 پایین پله ها که رسیدم بردیا رو روبروی خودم دیدم. خواستم زیر دستش بزنم و برم که مچ دستم رو گرفت و گفت : – کجا ؟ بیا با هم بریم. + من با تو هیچ جا نمیام. – لج بازی نکن باران با هم خونه می ریم. هر چقد سعی کردم دستم رو از توی دستش در بیارم حریفش نشدم ، بالاخره من رو به زور توی ماشین نشوند و خودش هم سوار شد. با سرعت به سمت خونه رانندگی می کرد که با صدای بلند گفتم : – بزن کنار می خوام پیاده بشم. + بشین سرجات داد زدم : – بهت می گم بزن کنار نمی خوام با توی عوضی هیچ جهنمی بیا... + صدات رو پایین بیار ببینم تو دهنی که خوردم مانع از کامل کردن حرفم شد. دردی رو توی صورتم حس می کردم و لبم سوزن سوزن می شد. بعضی وقت ها یه بغضی توی گلوته ولی نمی خوای بشکنیش جلوی اون کسی‌که پهلوته ، منم الان نمی خواستم کنار این ادم بزارم بغضم شکسته بشه. توی یه لحظه در ماشین رو باز کردم و گفتم : – بزن کنار. + در رو ببند چی کار می کنی ؟ – بزن کنار وگرنه می پرم پایین. + در رو ببند باران ، دیوونگی نکن. داد زدم : بهت می گم بزن کنار. با شنیدن صدای دادم ماشین رو متوقف کرد. از ماشین پیاده شدم، خداروشکر شانس باهام یار بود که سریع یه تاکسی گرفتم. به محض سوار شدنم گفتم : اقا برو ، سریع تر حرکت کن. بعد از گفتن این جمله به اشک هام اجازه آزاد شدن دادم و بغضم رو شکستم. دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و از ته دل گریه می کردم که صدای راننده میانسال به گوشم خورد : –خانم ؟ حالتون خوبه ؟ + بله خوبم – کجا برم ؟ چند دقیقه ای هست داریم همین جوری دور می زنیم. نگاهی به دور و اطرافم انداختم نزدیک های پارک صدف بودیم برای همین گفتم : + همین جا پیاده می شم. ممنونم. پول کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. در حالی که هم از سرما و هم از گریه می لرزیدم به سمت پارک صدف قدم برداشتم. دودقیقه ای طول کشید تا به اون جا رسیدم ، روی سکوی سیمانی کنار دریا نشستم و اروم اروم اشک ریختم. نمی دونستم برای دل شکسته ام اشک بریزم ؟یا برای تو دهنی که خورده بودم ؟ یا برای این که حق تصیم گرفتن راجب‌کوچکترین چیزها رو نداشتم؟ ******* نمی دونم چند ساعت گذشته بود که بلند شدم تا خودم رو به خونه برسونم. از روی زمین نشستن خسته شده بودم. کنار خیابون رفتم و با معطلی یه ماشین گرفتم ، ادرس خونه رو بهش دادم و توی سکوت به خیابون های شلوغ و مردم پرجنب و جوش نگاه کردم. با صدای راننده که می گفت رسیدیم پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم. نگاهی به در حیاط انداختم و با تردید قدم برداشتم و در زدم. کمی منتظر ‌موندم که در باز شد و قامت بردیا توی در نمایان شد. دستش جلوی در‌ بود و مانع از ورودم می شد با چشم هاش به من زل زده بود و من سرم پایین بود چون دلم نمی خواست قیافش رو ببینم . بعد از یکی دو دقیقه ای که نگاهم کرد از جلوی در کنار رفت و من وارد حیاط شدم . از حیاط گذشتم و به سمت طبقه بالا که اتاقم بود پا تند کردم . به اتاقم رسیدم ، در اتاق رو از داخل قفل کردم تا دوباره بحثی پیش نیاد و لباس هام رو با یه بلوز و شلوار عوض کردم . به طرف آیینه رفتم و خودم رو نگاه کردم صورتم کمی ورم کرده بود اما هنوزم قرمز بود. با افکار خودم درگیر بودم که دستگیره در بالا و پایین شد و پشت بندش صدای بردیا به گوش رسید : – در رو چرا قفل کردی باران ؟ بیا در رو باز کن باید حرف بزنیم. من هیچ حرکتی نکردم ، نه حرفی زدم و نه در رو باز کردم. – بیا این در رو باز کن وگرنه می شکونمش. بازم سکوت من و داد و بیداد اون که شروع شد – باز نمیکنی نه ؟ باشه خودت خواستی. با هر دادی که می زد بدنم به لرز می افتاد اما جوابم فقط اشک ریختن بود چون می دونستم اگر در رو باز کنم بیشتر دعوامون می شد و من دیگه تحمل نداشتم. @زهراتیموری @M@hta
  4. سلام خوبی مهتا جون ؟ 

     چرا دیگه رمانم رو نقد نمیکنی ؟ 

  5. پارت 37 با برگشتنش با اخم های درهمش مواجه شدم اما خودم رو نباختم و گفتم : – هیچ معلوم هست چته ؟ همین طوری دست من رو می کشی دنبال خودت میاری! کش نیست ها دستِ دست! + ساکت شو ببینم. ( در حالی که قدم قدم به من نزدیک می شد و من عقب می رفتم گفت) خوب گوش کن ببین چی بهت می گم ، هیچ خوشم نمیاد با پسر دایی هام یا پسر خاله هام گرم بگیری و براشون لبخند اغفالگرانه بزنی. فهمیدی ؟ – چی می گی تو برای خودت؟ من کی باهاشون گرم گرفتم که بخوام لبخند اغفالگرانه بزنم ؟ ( با اتمام حرفم به دیوار خوردم ، دیگه فقط حدود چند سانت بینمون فاصله بود) + قبل از ازدواج با من هرچی بودی و هر غلطی کردی تموم شد ، الان متاهلی حواست باشه دست از پا خطا کنی روزگارت رو سیاه می کنم. با این حرف آتیش گرفتم و همین باعث شد چشم هام رو ببندم و دهنم رو باز کنم. – شاید خودت رو با من اشتباه گرفتی ، من مثل تو کثافت نیستم.( به اینجا که رسیدم صدام رو بالا بردم و ادامه دادم) فهمیدی ؟ توی همین لحظه دستش محکم روی دهنم قرار گرفت و نذاشت بیشتر از این سر و صدا کنم. با شنیدن این حرفم انگار توی انبار باروت کبریت انداختم چون سریع با دستش چونه ام رو گرفت و با دست هاش فشار داد. من – اخ! چ......یکار...... می.... کنی ؟ + یه کاری نکن همین جا زبونت رو ببُر بزارم کف دستت. ( فشار دست هاش رو بیشتر کرد و گفت ) گرفتی چی می گم ؟ فکم خیلی درد داشت اما چیزی نگفتم ، با دیدن سکوتم سرش رو به گوشم نزدیک کرد و با زیاد کردن فشار دست هاش اروم لب زد : + گرفتی یا نه ؟ دیگه نتونستم تحمل کنم و سرم رو به معنای بله تکون دادم. با دیدن این حرکت دستش رو برداشت که نفس عمیقی کشیدم و فکم رو کمی ماساژ دادم. بردیا + خوبه که گرفتی چی می گم. زبونم رو خوب می فهمی. – خیلی پستی! تا اومد دوباره به طرفم بیاد گفتم : – نزدیکم بشی جیغ می زنم همشون داخل بیان. پوزخندی زد و گفت : (بچه که زدن نداره .) بعد از این حرف از اتاق خارج شد و من همون جا سر خوردم. باید شکاکی هم به ویژگی هاش اضافه می کردم ، پسره انگار همه رو مثل خودش می دید. نمی دونم چند دقیقه توی همون حالت نشسته بودم و فکرای مختلف می کردم که در اتاق به صدا در اومد و پشت بندش مرسانا وارد اتاق شد. مرسانا – زن داداش چرا این جا نشستی ؟ می خوایم شام بخوریم ، بلند شو بیا. + باشه تو برو ، الان میام. – حالت خوبه ؟ + اره ، برو منم میام. مرسانا با کمی شک از اتاق خارج شد و در رو بست. نگاهی به اطراف اتاق انداختم که چند تا قاب عکس از بردیا و متین روی دیوار وصل بود. دوتا تخت تک نفره ، یه میز ارایش و دوتا عسلی توی اتاق قرار داشت و یه سمت اتاق هم کامل کمد دیواری بود. از اتاق خارج شدم و به سمت نشیمن رفتم که دیدم سفره ای‌ روی زمین پهن کردن و کم کم داشتن کنار سفره می رفتن. به آشپزخونه نگاه کردم که مرسانا رو دیدم، به طرفش رفتم و گفتم : – اگه چیزی مونده بده من ببرم. + نه زن داداش چیزی نمونده بیا ما هم بریم. دیگه چیزی نگفتم و به سمت سفره راه افتادم و از بدشانسی برای من بین بردیا و مهران جا گذاشته بودن. با کمی دو دلی بینشون نشستم. بردیا متوجه نشستن من کنارش شد صورتش رو به طرفم برگردوند و با اخم بهم نگاه کرد. من هم توی چشم هاش زل زدم و با تکون دادن سرم پرسیدم چیه ؟که اون در جوابم با زدن پوزخندی روش رو برگردوند. صدای خانم سالاری بلند شد که می گفت : – بفرمایید تو رو خدا تعارف نکنید ، خونه ی خودتونه. با این حرف همه شروع کردن و بردیا هم بدون توجه به من برای خودش غذا کشید و شروع کرد . مهران که متوجه شد من هنوز شروع نکردم گفت : مهران – باران خانوم چرا شروع نمی کنی ؟ سکوت کردم ، داشتم دنبال جواب می گشتم که انگار خودش متوجه شد و برای من برنج توی بشقاب ریخت و مرغ هم کنارش گذاشت. خداروشکر کسی حواسش نبود و همه با غذاشون سرگرم بودن. مهران – بفرمایید. من + مرسی. خواستم غذام رو بخورم که متوجه سنگینی نگاهی شدم سرم رو بلند کردم که با اخم شدید بردیا مواجه شدم اما بدون توجه به خودش و اخمش شروع به خوردن کردم. ***** اخر شب بود که مهمون ها خداحافظی کردن و رفتن و فقط من و بردیا خونه مامانش مونده بودیم. تا جلوی در واحد برای بدرقه اشون رفتیم و بعد هر چهارنفرمون روی مبل نشستیم. چند دقیقه ای توی سکوت گذشت که خانم سالاری وظیفه شکستنش رو به عهده گرفت . خانم سالاری – باران عزیزم برای فردا برات نوبت دکتر گرفتم بریم یه چکاب بشی ببینیم بچه در چه وضعیتی هست. من + کی گفته من به دکتر نیاز دارم ؟ دکتر نمی خواد ، من نمیام. بردیا – مامان جان کاری به این نداشته باش فردا خودم می برمتون. من + این به درخت میگن. بچه توی شکم منه ، منم می گم دکتر نمیام. بردیا – می برمت ، شده به زور می برمت. ( بعد رو به مادرش ‌کرد و ادامه داد ) مامان جان فردا چه ساعتی نوبت دکتر گرفتی ؟ تا خانم سالاری اومد حرف بزنه بلند گفتم : – بابا می گم نمیام. من با شماها هیچ جهنمی..... بردیا + بسه. صداتو بیار پایین همین که من می گم. با داد بردیا حرفم نصفه موند . بلند شدم پالتوم رو برداشتم و جلوی در گفتم : – پس خودتون هم به جای من دکتر برین. و بعد از این حرف از در خونه بیرون زدم ، با سرعت از پله ها پایین رفتم اما صدای بردیا رو پشت سرم می شنیدم. @M@hta @زهراتیموری
  6. پارت 36 چند روز از روزی که وسایلم رو اورده بودم می گذشت . از بیکاری جلوی تلویزیون نشسته بودم و بازی والیبال رو نگاه می کردم که در باز و پشت بندش بردیا وارد شد . نگاهی به من و صفحه تلویزیون انداخت بعد گفت : – پاشو اماده شو باید بریم خونه ی ما . در حالی که اخم هام توی هم فرو می رفت لب زدم : + چرا ؟ – پاشو اماده شو سوال نپرس. + مثل آدم جواب بده چرا باید اون جا بریم ؟ من نمیام. – اقوام من اون جا هستن ( در حالی که پوزخند می زد ادامه داد) می خوان تازه عروس رو ببینند. + اگه من نخوام کسی رو ببینم چی ؟ یهو داد زد – د می گم بلند شو حاضر شو. با دادش از جا پریدم اما چیزی نگفتم ، ترجیح دادم بیشتر از این ، این بحث رو کش ندم و حاضر بشم. راستش خودم هم کنجکاو بودم که خانوادشون رو ببینم برای همین راه طبقه بالا رو در پیش گرفتم. یه بلوز حریر شیری رنگ تقریبا بلند ، با شلوار جین یخی پوشیدم. اماده شدنم نیم ساعتی طول کشید ، با برداشتن پالتوی سفید رنگم به طبقه پایین رفتم و دیدم که بردیا هم حاضر شده. یه پیراهن سورمه ای تنش بود با شلوار سیاه و کاپشن سیاه توی دستش. بدون حرف در خونه رو قفل کرد و بعد از باز کردن در حیاط، ماشین رو روشن کرد. چند دقیقه ای گذشت تا به خونه ی مادرش رسیدیم و در طول مسیر هیچ صحبتی بینمون رد و بدل نشد. کلید انداخت در رو باز کرد و به سمت واحدشون رفتیم ، با سرو صدایی که از واحدشون بلند شده بود معلوم بود جمعیت زیادی داخل هستن. بردیا در رو باز کرد و اول از همه خانم سالاری متوجه ما شد. خانم سالاری – اِ پسرم و عروسم هم اومدن. شیطونه می گفت بزنم فکش رو پایین بیارم چه عروسم عروسمی هم می گفت من که نمی خواستم عروسش بشم مجبورم کردن. با این حرف خانم سالاری همه متوجه ما شدن و به احترام ما بلند شدن ایستادن. بردیا با همه سلام و احوال پرسی کرد و گوشه ای ایستاد اما من هنوز سرجای خودم ایستاده بودم و این مرسانا بود که به دادم رسید. دست من رو گرفت و پیش بقیه برد. همه رو بهم معرفی کرد و من بعد از سلام و احوال پرسی گوشه ای دور از بقیه برای نشستن پیدا کردم. سه تا خاله و دو دایی داشتن که با همسرها و بچه هاشون اون جا بودن. دایی بزرگشون اسمش رضا بود، یه پسر و دو دختر داشت که اسم پسرش محمد مِهدی و دوتا دخترهاش معصومه و مهسان بود. دایی کوچیکترشون اسمش ابوالفضل بود و دوتا پسر به اسم مهران و مجتبی داشت. خاله ها هم به ترتیب از بزرگ به کوچیک اسم هاشون حوری ، افسانه و طاهره بود. توی افکار خودم بودم ، داشتم شخصیت های جدیدی که باهاشون اشنا شده بودم رو مرور می کردم که با صدای دایی بزرگشون سر بلند کردم داشت من رو صدا می زد. – دخترم چرا اون جا نشستی ؟ بیا این جا پیش ما بشین. + همین جا خوبه ممنون. – درست نیست اون جا تنها بشینی بیا این جا بشین. دیدم درست نیست بیشتر از این مخالفت کنم بلند شدم، با چشم هام دنبال جا می گشتم که خانم سالاری جای خودش رو به من داد و گفت : – بیا باران جون این جا کنار بردیا بشین ، جای زن پیش شوهرشه. و من رو کنار دست بردیا جا داد. با اکراه نشستم و چیزی نگفتم ، جمع توی سکوت فرو رفته بود اما من سنگینی نگاه های بقیه رو روی خودم حس می کردم. حتما همگی فهمیده بودن که من کی هستم و این بچه هم بچه بردیا نیست حتی اگر نفهمیده بودن هم با دیدن شکم بزرگم الان متوجه شدن. حوری – خب عروس خانم خوبی ؟ متاهلی چطوره ؟ + ممنونم ، الهی شکر افسانه – خب نمی خواین بهمون بگین چرا انقد یهویی و بی سرو صدا ازدواج کردین ؟ با شنیدن حرفش چشم هام رو روی هم گذاشتم و دست هام رو مشت کردم. صورتم رو به سمتش برگردوندم و با اخم لب زدم : من + یعنی می خواین بگین نمی دونید ؟ خانم سالاری میون ما اومد و گفت : خب به خاطر این که عزادار بودیم نخواستیم جشنی چیزی بگیریم برای همین کسی خبر دار نشد. جمع دوباره توی سکوت فرو رفت ، پسر دایی بردیا ، مهران سعی کرد جو رو عوض کنه برای همین رو به بردیا گفت : مهران – پسر عمه انگار متاهلی بهت ساخته ها، صورتت شکفته. (بعد رو به من کرد و ادامه داد) باران خانم غذا چی به بردیا می دین بخوره که انقد بهش ساخته ؟ با این حرفش همه تک خنده ای کردن که بردیا در جوابش گفت : + اره ، چطوره بگم دایی برای تو هم آستین بالا بزنه ‌؟ مهران – من که از خدامه اما کسی برام آستین بالا نمی زنه! دایی ابوالفضل + هنوز دهنت بوی شیر میده بچه. من – فکر کنم حق با اقا مهرانه دیگه وقتشه براش آستین بالا بزنین تا ببینیم متاهلی به خودش هم می سازه یا نه! مهران + باران خانم داشتیم ؟ با تک خنده ای جواب دادم : – اره. بحث ازدواج دوباره بالا گرفت و هرکس یه اظهار نظری می کرد من توی سکوت به جمع نگاه می کردم که یهو دستم کشیده شد. بردیا داشت من رو به سمت اتاقش می برد همزمان با بلند شدنش یه " ببخشید " هم گفت و من رو به اتاقش برد. من رو به داخل اتاق هول داد ، در رو بست و به سمت من برگشت. @M@hta @زهراتیموری
  7. پارت ۳۵ ****** ماشین جلوی ساختمون ترمز کرد ، من بی توجه به بردیا در حالی که بغض شدیدی راه گلوم رو بسته بود و خاطرات یکی یکی برام زنده می شدن از ماشین پیاده شدم. نگاهی به سرتاپای ساختمون کردم و خاطرات روز اولی که اومده بودیم از جلوی چشمم گذشت . می دونستم که الان بنیامین خونه نیست برای همین هم گفتم که توی اون ساعت بریم چون نمی خواستم باهاش روبرو بشم. به سمت در ورودی قدم برداشتم و زنگ خونه ی همسایه طبقه بالایی رو زدم. _ بله ؟ صدای علی، پسر بزرگ خانواده برنا بود. در حالی که سعی می کردم بغضم رو پنهان کنم شروع به حرف زدن کردم. من + سلام آقای برنا ، خوب هستین ؟ خانواده خوبن ؟ – ممنون خانم عظیمی ، سلام دارن خدمتتون. امری داشتید؟ در خدمتم. + می شه در رو باز کنید؟ اخه کلید ندارم، ببخشید مزاحم شما هم شدم. – بله البته ، بفرمایید. خواهش می کنم مراحمید. به آقا بنیامین سلام برسونید. + حتما بزرگیتون رو می رسونم ، شما هم به خانواده سلام برسونید. روزتون خوش. صدای تیک باز شدن در اومد ، مثل بیشتر اوقات از پله ها بالا رفتم ، بردیا هم با جعبه های توی دستش پشت سر من از پله ها بالا می اومد. جلوی در واحد بنیامین که رسیدم کنار جا کفشی که سمت راست من قرار داشت نشستم ، درش رو باز کردم و توی سقفش ، گوشه، کلید رو بیرون آوردم. بنیامین وقتی رفت این جاکفشی رو سفارش بده به دوستش گفت همچین جایی رو براش درست کنه و بعد به من گفت که یه کلید برای همچین مواقعی می زاره. کلید انداختم در رو باز کردم، با ورودم سیل خاطرات بِهِم هجوم آوردن. نگاهم به سمت تلویزیون کشیده شد ، یادم به شب هایی که تا دیر وقت با هم فوتبال می دیدیم و جیغ و داد می کردیم افتاد. تمام خاطرات خوبمون تا خاطرات بد اون اواخر رو یادم اومد. با نگاه به سرو وضع خونه می شد فهمید که بنیامین زیاد خونه نمی اومده و هر وقت هم که اومده هیچ تلاشی برای مرتب کردن خونه نکرده. انبوه ظرف های توی ظرف شویی ، لباس های روی مبل و بقیه چیزها گواه بر همه چیز بود. نگاهم رو از تلویزیون خاموش گرفتم و سریع به سمت اتاقم رفتم ، نمی خواستم بیشتر از این وقت تلف کنم و توی خاطراتم غرق بشم. درِ اتاق رو که باز کردم با همون بهم ریختگی قبل از رفتنم مواجهه شدم. اون روز چقدر گریه کردم ، جیغ زدم و وسایل رو شکوندم و حتی آخرش به بنیامین التماس کردم اما موفق نشدم منصرفش کنم و مجبور شدم به ازدواج تن بدم. برگشتم تا اول یه جارو بیارم و اتاق رو تمیز کنم بعدش‌ وسایل هام رو جمع کنم که سینه به سینه بردیا شدم ، از کنارش رد شدم و به اتاق بنیامین رفتم. اتاق بنیامین هم دست کمی از وضع خونه نداشت اون جا هم بهم ریخته بود. جاروبرقی رو برداشتم و به اتاق خودم رفتم. چند دقیقه ای طول کشید تا اتاق تمیز بشه ، جارو برقی رو خاموش کردم و گوشه ی اتاق خودم گذاشتم. بردیا روی تخت نشسته بود و نگاه می کرد. بردیا – انگار توی اتاقت بمب ترکیده دختر. چه بلایی سر اینجا آوردی ؟ +یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم توی اتاقم بیای ، پس حالا که خودت اومدی هیچی نگو. – می خوای توی این سرما بیرون بایستم تا جنابعالی تشریف بیاری ؟ جوابش رو ندادم و به سمت کمد لباس هام رفتم. از زیر تخت چمدونم رو بیرون کشیدم و لباس هام رو داخلش گذاشتم. چمدان پر شد ، زیپش رو بستم و کنار در اتاق گذاشتم ، دوتا کوله پشتی بزرگ داشتم که اون ها هم پر از لباس شدن. به سمت جعبه هایی که بردیا آورده بود رفتم و کتاب ها ، کفش ها و یه سری وسایل ریز دیگه رو داخلشون گذاشتم. به سمت میز آرایش رفتم ، جلوی میز‌ روی زمین نشستم و دستم رو زیرش بردم تا دفترهای خاطراتم رو پیدا کنم. وقتی بیرونشون آوردم بردیا گفت : – خواهر برادری برای وسایل مهمتون جا درست کردین. یادمه روزی ‌که این میز رو آوردن دیدم پایینش چندتا تیکه تخته با فاصله از هم زده شده و همون لحظه توی ذهنم اومد که جای خوبی برای قایم کردن دفترها هست. بعد از این که همه وسایل و کامپیوترم رو جمع کردم و لپ تاپم رو هم برداشتم. وقتی ساعت رو دیدم فهمیدم چند ساعتی درگیر جمع کردن وسایل ها بودم. کارت بانکیم رو که روی عسلی کنار تختم دیدم برداشتم و روی ‌میز آرایش گذاشتم تا حتما ببینتش. نمی خواستم از خونه بنیامین چیزی ببرم ، تنها چیزی که من با خودم می بردم لباس هام بود. لپ تاپ و کامپیوتر هم مال دوران مدرسه من بودن و اون آقای مثلا پدرم برام خریده بود. به اتاق بنیامین رفتم باید گوشیم رو پیدا می کردم. چند دقیقه ای گذشت و من هنوز داشتم توی اتاق بنیامین می گشتم که بردیا داخل اومد و گفت : – دنبال چی می گردی ؟ هنوز کارهات تموم نشده ؟ با شنیدن صداش سرم رو از کمد در آوردم و به اون که توی چهارچوب در ایستاده بود نگاه کردم اما سریع به داخل کمد برگشتم و به کارم ادامه دادم. + دنبال گوشیم می گردم نمی دونم بنیامین کجا گذاشته که پیداش نمی کنم. – گوشیت ؟ (کمی مکث کرد و ادامه داد) دست منه. بنیامین به من داده بود. با این حرف دستم از حرکت ایستاد. چند ثانیه ای بینمون سکوت شد که باعصبانیت بهش گفتم : + گوشی من دست تو چی کار می کنه ؟ پس چرا تا الان بهم ندادیش ؟ – چون لازم بود یه چند روزی دست من باشه. بریم خونه بهت پسش می دم. +‌ آشغ... در حالی که پشتش رو به من کرده بود و می خواست از اتاق بیرون بره گفت : – یکم مودب باش. حالم ازش بهم می خورد حتی حالم از بنیامین هم بهم می خورد ، بنیامینی که انقدر من رو کوچیک کرده بود. تو فکر بودم که صداش از نشیمن اومد. – کارت تموم نشد ؟ شب شده ها ، بجنب دیگه. از اتاق بنیامین خارج شدم ، به اتاق خودم رفتم و با برداشتن چمدان گفتم : + تموم شد دیگه. چمدون رو به نشیمن بردم که با دیدنم گفت : – بده من این رو، یکم مراعات حالت رو کنی بد نیست ها ، مثلا حامله ای. + خو بیا همشون رو تو ببر ، بهتر. و چمدون رو به سمتش هل دادم ، اون هم با یه چشم غره از دستم گرفتش و از خونه خارج شد. به ساعت نگاه کردم ، ده شب رو نشون می داد و یک ساعت دیگه بنیامین می رسید بهتر بود هرچه زودتر بریم تا باهم روبرو نشیم. برای همین به اتاق برگشتم و دوتا بسته سبک رو به پایین بردم. نیم ساعتی طول کشید تا همه وسایل رو توی ماشین گذاشتیم. دوباره به داخل برگشتم یه نگاه کلی به سرتاسر خونه انداختم و در واحد بنیامین رو قفل کردم بعدش هم کلید رو سر جاش گذاشتم. از پله ها که پایین می رفتم چشم هام پر از اشک شده بودن ، هنوز باور نکرده بودم که دیگه متعلق به اون خونه نیستم. خاطرات اون ساختمون از جلوی چشم هام رد می شدن و بغض توی گلوم لحظه به لحظه بزرگتر می شد. جلوی ‌ماشین رسیدم ، برای اخرین بار نگاهی به بلندی ساختمون انداختم و سوار ماشین شدم، بردیا هم سوار شد و به سمت خونه راه افتادیم. کمی از مسیر رو رفته بودیم که دیگه نتونستم تحمل کنم و زیر گریه زدم. @M@hta @زهراتیموری
  8. پارت ۳۴ ******** دو روز از روزی که به اون خونه رفته بودیم می گذشت، نمی دونستم این پسره کجا می رفت اما کل روز رو بیرون از خونه می گذروند فقط موقع های ناهار و گاهی اوقات هم برای شام به خونه می اومد و من رو مجبور به غذا خوردن می کرد. از اتاقم عصر بود که بیرون اومدم تا به خونه بنیامین برم، باید می رفتم و وسایلم رو می‌آوردم، لباس هام رو سه روز بود که عوض نکرده بودم و حالم داشت بهم می خورد . از پله ها سرازیر شدم و به سمت در خونه رفتم ، اما هرکاری کردم در باز نشد. چندباری تلاش کردم در‌ رو باز کنم اما لعنتی قفل بود ، از عصبانیت داشتم منفجر می شدم لگدی به در زدم و شروع به راه رفتن کردم. توی ذهنم با خودم می گفتم( پسره ی بیشعور اسیر که نگرفتی ، به چه حقی در رو روی من قفل می کنه و خودش پِی عشق و حالش می ره؟) عصبی طول و عرض خونه رو طی می کردم و هرچی فحش بلد بودم به این پسره می دادم. عجیب دلم می خواست یه چیزی رو بشکنم تا دلم اروم بگیره و اون لحظه گلدون روی میز بهم چشمک می زد. گلدون رو برداشتم و به در خونه زدم ، هم زمان یه جیغ بلند هم کشیدم تا شاید عصبانیتم کم بشه، گلدون به هزار تیکه تبدیل شد اما عصبانیت من کم نشد . یک ساعت و خورده ای گذشت تا صدای باز شدن در حیاط اومد. دل توی دلم نبود تا این پسره بیاد و حسابش رو کف دستش بزارم. کمی بعد صدای چرخش کلید توی قفل در خونه اومد و در باز شد. با ورودش به خونه نگاهی به خرده های گلدون روی زمین کرد و پرسید : – چه خبر شده این جا ؟ میدون جنگ بوده ؟ با تموم شدن حرفش منفجر شدم. به سمتش یورش بردم یقه ی لباسش رو گرفتم و داد زدم : + من الان بهت می گم چه خبر شده، مگه اسیر گرفتی که این در لعنتی رو قفل کردی! تو فکر کردی چون به اجبار باهات ازدواج کردم هر غلطی دلت خواست می تونی بکنی ؟ هــان ؟ دستم رو از یقه ی لباسش جدا کرد ، سریع اما آروم به دیوار چسبوندم و زیر گوشم گفت : – من رو ببین دختر ، من هرکاری‌ که دلم بخواد می‌کنم ، نه به تو نه به بزرگتر از تو هم جواب پس نمی دهم. از روزی که پای سند ازدواج رو امضا زدی یعنی زن من شدی و هرچی من می گم همونه. منم صلاح دیدم یه مدت این طوری باشه تا عقلت سرجاش بیاد. از ‌نزدیکی زیادش باهام تمرکزم به هم ریخته بود. اما حواسم رو جمع کردم و گفتم : + بیخود کردی که هرچی تو می گی همونه. فکر می کنی با این حرومز... توی شکمم کجا می.‌‌‌.... نذاشت حرفم تموم بشه، فشار دست هاش رو روی مچ دست هام بیشتر کرد و بیشتر به دیوار فشارم داد. از بین دندون های به هم قفل شده اش گفت : – تو فقط یک بار دیگه ، فقط یک بار دیگه به برادر زاده من بگو حرومز..... تا حالیت کنم که کیه. فقط یک بار دیگه این اشتباه رو تکرار کن. + مثلا چه..... داد زد – بـــروو توی اتــاقــت. با دادی که زد بقیه حرفم رو خوردم. سریع به سمت اتاقم رفتم ،در اتاق رو محکم به هم کوبیدم و قفلش کردم. خیلی عصبی و دلشکسته بودم همه ی این ها تقصیر بنیامین بود اگر من رو مجبور به ازدواج باهاش نمی کرد این پسره دور بر نمی داشت. بنیامین من رو خوار کرد که یه پسر غریبه به خودش اجازه می داد با من این جوری حرف بزنه. باز هم با عصبانیت توی اتاق راه می رفتم ولی نه اروم می شدم نه می تونستم کاری کنم. روی تخت نشستم ، روتختی رو توی دستام فشار دادم و جیغ زدنرو شروع کردم . اونقدر جیغ زدم تا این که اشک هام ریختن و نفسم گرفته شد. احساس می کردم تارهای صوتیم پاره شدن یه چیزی ‌مثل خار توی گلوم بود نمی دونم بغض یا درد گلوم بود. همون جور روی تخت نشسته بودم که در اتاق یهویی باز شد بردیا با صدای بلند گفت : – چته ؟ برای چی خونه رو روی سرت گذاشتی ؟ مگه من در اتاق رو قفل نکرده بودم این لعنتی چه طوری داخل اومد ؟ این جا هم نمی تونم از دستش در امان باشم ؟ حتما کلید داشته! بردیا – مگه با تو حرف نمی زنم ؟ می گم چه مرگته ؟ سرم رو بالا آوردم و به اون که بالای سرم ایستاده بود از پشت پرده ی اشکهام نگاه کردم ، یهو جیغ زدم : + برو بیرون. بهت می گم برو بیرون لعنتی. اون لحظه فقط می خواستم از اتاقم بیرون بره اما اون هنوز توی‌چشم های من زل زده بود ، نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره لب زدم : + برو بیرون. اروم به سمت در اتاق رفت و از اتاق خارج شد. همون جور که روی تخت نشسته بودم با خودم فکر کردم مگه من چه گناهی کرده بودم که زندگیم باید این طوری به گند کشیده می شد ؟ ذهنم لحظه به لحظه به سمت فکرای جور وا جور می رفت و از شاخه ای به شاخه ی دیگه می پرید. ساعت ها روی تخت نشسته بودم و فکر می کردم اما به هیچ جا نرسیدم. نمی دونم چند ساعت گذشته بود تا این که دوباره در اتاق باز شد و این پسره داخل اومد. بردیا – بیا شامت رو بخور. با شنیدن صداش بهش نگاه کردم اما چیزی نگفتم که دوباره تکرار کرد – با توام می گم بیا شامت رو بخور. با عصبانیت و غضب گفتم : + نمی خورم – برای اخرین بار بهت می گم مثل بچه آدم بلند شو بیا شامت رو بخور. + گفتم که نمی خورم برو بیرون حوصله ات رو ندارم. بعد از حرفم روی تخت دراز کشیدم تا شاید بیرون بره اما یهو مچ دستم کشیده شد و از روی تخت بلند شدم. داشت من رو دنبال خودش می کشید تا پایین ببره و سر و صداهای منم فایده ای نداشت چون توجه نمی کرد. من + ولم کن داری چی کار می کنی ؟ – مگه نمی بینی؟ دارم می برمت شام بخوری. + منم گفتم نمی خوام ، ولم کن اه هرکاری می کردم دستم رو از دستش در بیارم نمی تونستم زورم بهش نمی رسید. با رسیدن به آشپزخونه گفت : – تو نمی خوای اما بچه غذا می خواد پس بشین بخور. پشت میز نشستم و نگاهی به پیتزای روبروم انداختم. پیتزا غذای مورد علاقه من بود اما می دونستم که اگر بخورم باز هم باید برم بالا بیارم. هنوز با اخمای توی هم داشتم به پیتزام نگاه می کردم که تشر زد. – بخور دیگه. از دنیای افکارم بیرون اومدم و اولین قاچ پیتزا رو برداشتم. من پیتزا رو بدون سس دوست داشتم و این پسره بهش سس زده بود بخاطر همین یکی دوتا قاچ به زور خوردم و پس کشیدم که دوباره صداش رو شنیدم. – از این به بعد نخوام برای غذا خوردنت به زور بیارمت خودت میای می خوری. چیزی نگفتم و از پشت میز بلند شدم تا به نشیمن برم اما یهو سرم گیج رفت ، خوب بود که هنوز دور نشده بودم و تونستم صندلی رو بگیرم تا از افتادنم جلوگیری کنم. چشم هام رو روی هم گذاشته بودم تا دیدم بهتر بشه اما صداش رو شنیدم که گفت : – خوبی ؟ چشم هام رو باز کردم و گفتم : به تو ربطی نداره که خوبم یا نه. به نشیمن رفتم و که دیدم تیکه های گلدون جمع شده بود، روی کاناپه دراز کشیدم اما هنوز چیزی نگذشته بود که انگار معده ام زیر و رو شد. سرویس بهداشتی توی حیاط نزدیک تر بود پس سریع به اون جا رفتم و بالا آوردم اونقدر عق زده بودم که گفتم حتما بچه رو هم بالا آوردم. کاش می شد بالاش می آوردم و همه ی این کابوس ها تموم می شد. دست و صورتم رو شستم و دوباره به داخل برگشتم. روی کاناپه دراز کشیدم و با خودم فکر می کردم که چه جوری به خونه بنیامین برم تا وسایلم رو بیارم؟ بالاخره تصمیم گرفتم بهش بگم که باید به خونه بنیامین برم و وسایلم رو بیارم. بلند شدم تا برم باهاش حرف بزنم. اون هنوز توی اشپزخونه بود و شامش رو داشت می خورد ، صندلی که قبلا روش نشسته بودم رو بیرون کشیدم و روبروش نشستم. دلم نمی خواست از این پسره چیزی بخوام اما مجبور بودم دیگه نمی تونستم با این لباس ها سر کنم از طرفی هم می ترسیدم بگم و قبول نکنه. من – من باید به خونه ی بنیامین برم. اون که تا قبل از حرف من داشت پیتزاش رو می خورد قاچ نصفه رو توی جعبه گذاشت و گفت : + چی ؟ – باید به خونه بنیامین برم . وسایل هام اون جا موندن باید اون ها رو بیارم. + نیازی نیست ، فردا می برمت هرچی لازم داری بخر. – من وسایل های خودم رو می خوام ، عصر هم می خواستم خودم برم که جنابعالی در رو قفل کرده بودین. سکوت کرد و من منتظر نگاهش می کردم تا ببینم بالاخره جوابش چی هست. @M@hta @زهراتیموری
  9. پارت 33 با شنیدن صداش از حالت دراز کشیده خارج شدم و روی کاناپه نشستم . یه چمدون دستش بود که کنار دیوار رهاش کرد و به سمت مادرش رفت ، همدیگه رو بغل کردن و مامانش گفت : ( برین به سلامت پسرم ، جای دوری که نیستین میای بهمون سر می زنی .) مادرش رو ول کرد، به سمت چمدون رفت و هم زمان به من اشاره کرد که بریم . خانم سالاری _ باران جان دخترم بیا تو رو هم بغل کنم بعدش برین . با شنیدن این حرف اخم هام توی هم رفت هنوز روی همون کاناپه نشسته بودم و بهشون نگاه می کردم . این زن چه طور می تونست از من بخواد که بغلش کنم ؟ مگه این زن یکی از عاملین بدبختی من نبود ؟ مگه یکی از کسایی نبود که آینده و زندگی من رو تباه کرد ؟ بلند شدم اما به طرف خانم سالاری نرفتم بلکه بعد از برداشتن پالتوم از کنار خودش و پسرش گذشتم و به حیاط رفتم . حالم از خودم بهم می خورد ، انقد ضعیف و شکننده شده بودم که به زور شوهرم بدن و مجبور باشم دنبال این شازده پسر به خونه اش برم. روی اخرین پله نشسته بودم و مثل همیشه دستم رو روی دهنم و ارنج هام رو روی زانوهام گذاشته بودم، ذهنم پر از فکرهای مختلف بود و حتی نمی دونستم به چی فکر کنم ؟ چیزی نگذشته بود که پسرش هم به دنبال من بیرون اومد. یه ماشین دویست و شش سفید رنگ رو سوار شد ، شیشه رو پایین کشید و گفت : ( بیا سوارشو دیگه معطل چی هستی ؟ ) با یه چشم غره سوار شدم و درِ ماشین رو محکم بهم کوبیدم ، می خواستم با این کار ماشین میزان نفرتم از خودش و مادرش رو بهش نشون بدم که برگشت نگاه خیلی بدی بهم انداخت و من هم با پررویی تمام تو چشم هاش زل زدم . با ریموت در رو باز کرد و به راه افتاد منم به بیرون خیره شدم کسی که باید طلبکار و ناراضی می بود من بودم پس بهتر بود با من درست حرف می زد. چند دقیقه ای گذشت که متوجه شدم به سمت بهمنی رانندگی می کنه حتما خونه اش اون جاست . وارد کوچه اعتماد... شد و جلوی یه خونه ویلایی عادی ترمز کرد این بار در حیاط رو باید خودش باز می کرد از ماشین پیاده شد ، در حیاط رو باز و دوباره برگشت سوار شد تا ماشین رو داخل حیاط ببره . ساختمان های اطراف همه آپارتمان بودن و فقط این خونه بود که ویلایی بود و یکی دیگه که کنار این خونه قرار داشت. وارد حیاط که شدیم دیدم فضای چندانی نداره و فقط در حد یه ماشین جا داره . از ماشین پیاده شدم و به سمت ساختمون خونه چرخیدم که متوجه شدم دو طبقه است معلوم بود خونه جمع و جور و کوچیکی هست ، آقازاده چمدونش رو در اورد ، به سمت در خونه رفت و بعد از باز کردنش وارد شد انگار نه انگار که منی هم وجود داشتم . منم بعد از یه مکث کوچولو به دنبالش وارد شدم هنوز در خونه رو نبسته بودم که گفت : -اتاق ها بالا هستن . اتاق سمت راست برای توئه. با شنیدن صداش برگشتم که دیدم به سمت روبرو می رفت . نگاهی به خونه انداختم بوی نویی می داد یه نشیمن کوچولو در حد دو تا فرش 12 متری داشت که یه سمتش مبل گذاشته بودن و چند تا قاب هم از نوشته و منظره به دیوار ها وصل بود ، یه تلویزیون هم توی گوشه سمت راست قرار داشت. زیاد نگاه نکردم نمی خواستم به هیچ چیز این خونه و صاحبش دقت کنم . از نشیمن که رد شدم یه دیوار بود که پشتش و سمت راست اون دیوار یه راه پله مارپیچی دیدم که به طبقه بالا منتهی می شد . روبروم هم آشپزخونه قرار داشت که فهمیدم این پسره به سمت اشپزخونه می رفته . از پله ها بالا رفتم، روبروم یه راهروی باریک بود متوجه دوتا در سمت چپ و یه در سمت راست راهرو شدم و با توجه به این که گفت اتاق سمت راست برای منه در اتاق سمت راست رو باز کردم و وارد شدم . اتاقِ کوچیک و جمع و جوری بود تقریبا به اندازه اتاق خودم بود . یه تخت تک نفره روبروی در بود و سمت چپ یعنی درست روبروی تخت یه میز ارایش قرار داشت . سمت چپ میز ارایش هم چندتا در کمد دیواری بود . وارد اتاق شدم به سمت تخت رفتم ، پالتوم رو روی تاج تخت انداختم و خودم دراز کشیدم . توی ایینه روبروم به خودم خیره شدم . خب ؟ حالا چی شد ؟ از این به بعد چی ؟ از این به بعد چی کار کنم ؟ با این بچه چی کار کنم ؟ اون هایی که مجبورم کردن با این پسر ازدواج کنم برای اینجاش هم فکری کرده بودن ؟ قطعا که فکری نکرده بودن . ذهنم پر از فکر و درونم پر از خشم و نفرت بود فقط کاری ازم بر نمی اومد . مرتب از شاخه ای به شاخه دیگه می پریدم اما به جایی نمی رسیدم و بالاخره نفهمیدم کی بود که به خواب رفتم . @M@hta @زهراتیموری
  10. پارت ۳۲ جلوی آشپزخونه که رسیدم خانم سالاری رو دیدم که مشغول انجام کارهاش بود. بدون این که چیزی بگم به سمت کاناپه رفتم و نشستم . خانم سالاری برگشت و با دیدن من گفت : – ا بیدار شدی باران جون ؟ بیا صبحانه اتو بخور. + ممنون میل ندارم. – ناسلامتی تو بارداری ها! بلند شو، بلند شو یه چیزی بخور به فکر اون بچه هم باش. میل ندارم که نشد حرف. اهمیتی ندادم، زانوهام رو توی بغلم جمع کردم و به صفحه سیاه تلویزیون خیره شدم. مگه می شد با این وضعیت و غمِ توی دلم صبحانه هم بخورم! انگار زیادی دلش خوش بود که از من انتظار صبحانه خوردن داشت البته خب چرا دلش خوش نبود اون که دیگه به خواسته اش رسیده بود دیگه چیزی نمی خواست. این وسط من بودم که به معنای ‌واقعی تباه شدم ، من که هیچ کس به خواسته ام اهمیتی نداد و مجبورم کردن پای سند عقدی رو امضا کنم که هم قلبی و هم عقلی ناراضی بودم. کل زندگی من به اجبار گذشت از همون وقتی که خدا برای من پدر و مادر انتخاب کرد و بدترین انتخاب رو انجام داد تا وقتی که برام مرد زندگیم رو انتخاب کردن. پس من چه حقی داشتم ؟ من حق هیچ نظری رو نداشتم ؟ من آدم نبودم ؟ من حق نداشتم خودم برای زندگیم تصمیم گیری کنم ؟ تو افکارم غرق بودم که خانم سالاری جلوم ظاهر شد و صدام زد : – باران ؟ نگاهم رو به اون دادم تا متوجه بشم برای چی صدام زده بود که دوباره گفت : – چندبار صدات زدم دختر کجایی ؟ بیا برات صبحانه اتو اوردم کنارت بخور تا یکم جون بگیری. + گفتم که میل ندارم. _ من این چیزها حالیم نمیشه همه ی اینایی که روی میز هست رو باید بخوری. بعد از این حرف هم دوباره به آشپزخونه برگشت. این هم انگار با خودش درگیر بود نه به روزی که تهدیدم می کرد اگه این بچه رو بکشم روزگار سیاهم رو سیاه تر می کنه نه صبحانه اوردنش برای من. نگاهی به میز جلوی پام کردم که پنیر، گردو، کره، عسل، مربا و یه لیوان آب میوه روش بود. خیلی گرسنه ام بود و واقعا بیش از این تحمل گرسنگی رو نداشتم ولی در عین گرسنگی نمی خواستم چیزی از این خونه بخورم. تنها به خوردن لیوان آبمیوه بسنده کردم و بعدش روی کاناپه دراز کشیدم. نگاهم به ساعت روی دیوار بود که چه طوری عقربه ها برای پیشی گرفتن از هم مسابقه گذاشتن و لحظه به لحظه از عمر نکبت من کم می شد. ساعت ۱۰:۱۷ دقیقه بود و من هنوزم به ساعت روی دیوار خیره بودم و ذهنم از شاخه ای به شاخه دیگه ای می پرید. نمی دونم کی بود که دوباره چشم هام گرم شد و به خواب رفتم. با صدای حرف زدن ارومی از دنیای خواب بیرون کشیده شدم. چشم هام رو باز نکردم ولی خب کمی هوشیار شده بودم. _ صبح ، فقط یه لیوان ابمیوه خورد اومدم دیدم اینجا خوابیده. فکر کنم این صدای خانم سالاری بود اما نمی دونستم با کی حرف می زد. با شنیدن صدای یه مرد هوشیاریم به طور کامل برگشت و فهمیدم که داشت با پسرش حرف می زد . + ول کن صبحانه خوردنش رو مامان. حالا حتما باید بریم خونه خودم؟ – اره. ناسلامتی زن گرفتی دیگه . دست زنت رو بگیر ببرش خونت. همه چیز هم که اماده کردیم.( کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد) ها راستی بردیا این دختر الان حالش زیاد خوب نیست ، غذا هم که نمی خوره حواست به خرد و خوراکش باشه برای بچه اش خوب نیست گرسنگی بکشه . + امر دیگه مادر من ؟ مگه من بیکارم؟ پس بفرمایید من دارم بچه با خودم می برم . لالایی هم براش بخونم ؟ – مگه کاری مهم تر از زن و بچت هم داری ؟ سعی کنین بهم دیگه عادت کنین و محیط ارومی رو برای اون بچه درست کنین دیگه زن و شوهرین. + چه چیزایی توقع داری مادر ‌من. بلند شدم روی کاناپه نشستم ، دست بردم شالم رو مرتب کردم و موهایی که دورم ریخته بود رو زیر شال فرستادم. با بلند شدن من نگاه هردو به سمتم برگشت و سکوت کردن. سعی کردم نشون بدم که من چیزی نفهمیدم برای همین بی تفاوت بلند شدم و به سرویس رفتم. معده ام به شدت درد می کرد و سرگیجه هم بهش اضافه شده بود. دست و صورتم رو شستم و دوباره روی همون کاناپه نشستم. این بار پسرش نبود و تنها خودش توی اشپزخونه مشغول بود ساعت یک بعد از ظهر بود. ذهنم داشت حول حرف های این مادر و پسر چرخ می خورد. چه دل خوشی داشت این زن بهم دیگه عادت می کردیم و محیط‌ ارومی رو برای این بچه درست می‌کردیم. مگه می شد ؟ اون رو نمی دونم ولی مگه من می تونستم به مردی‌ که با اجبار زنش شدم عشق بورزم و کنارش زندگی کنم! با شنیدن صدای خانم سالاری از وسط افکارم بیرون کشیده شدم. خانم سالاری – بیا ناهار بخور باران. نگاهم به سفره ای که روی ‌زمین پهن شده بود کشیده شد اما بی تفاوت روم رو برگردوندم و چیزی نگفتم. – دخترم با تو هستما. بیا ناهارت رو بخور صبحم که چیزی نخوردی ، مطمئنم دیشب هم چیزی نخوردی. این زن راست می گفت واقعا اخرین بار کی غذا خورده بودم ؟ تا اون جا که یادمه دیشب هم چیزی نخوردم. من + چیزی نمی خوام، گرسنه ام نیست. کاش می شد می رفتم ساحل تا یکمی اروم بشم. احساس می کردم توی یه خلأ هستم حتی نمی دونستم تکلیفم چیه. توی همین لحظه پسرش از اتاقش بیرون اومد که رو به اون گفت : خانم سالاری – بیا پسرم بیا حداقل تو نهارت رو بخور این دختر که هیچی نمی خوره. پسرش بدون نیم نگاهی به من گفت : + اماده شو باید بریم با این که می دونستم منظورش کجاست اما بازم پرسیدم : – کجا ؟ + کاری که میگم رو بکن. اماده شو بریم ( اماده شو بریم رو شمرده شمرده گفت) دیگه چیزی نگفتم حوصلش رو نداشتم، به سمت تلویزیون خاموش چرخیدم و باز هم بهش خیره شدم. همچین می گفت اماده شو انگار کلی وسایل داشتم من رو به اجبار اورده بودن وسایلم کجا بود؟ چند دقیقه ای گذشت که غذاش رو خورد و به سمت اتاقش رفت. دوباره همون جا دراز کشیدم و ساعد دستم رو روی پیشونیم گذاشتم فقط کمی سکوت و ارامش می خواستم. درد معده ام داشت نفس گیر می شد و من با لجبازی سعی می کردم بهش توجهی نکنم. ساعت ۱۴:۱۷ بود که اقازاده از اتاقش بیرون اومد وگفت : پاشو بریم. @M@hta @زهراتیموری
  11. پارت ۳۱ جلوی‌ خونه سالاری ها در زدم که در اپارتمان رو خواهر متین باز کرد. جایی برای رفتن نداشتم بالاخره مجبور شدم به همون خرابه شده برگردم. وارد خونه که شدم دیدم بنیامین ، خانم سالاری و پسرش روی مبل ها نشستن اما چشم هاشون به سمت ورودی خونه بود. بدون سلام یا حرفی روی یکی از مبل ها نشستم. هنوز یک دقیقه نگذشته بود که انگار بنیامین از شک در اومد و باعصبانیت شروع به حرف زدن کرد. – هیچ معلوم هست تا الان کجا بودی ؟ چیزی نگفتم. دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم نگاهی به ساعتم انداختم که چیزی به ده نمونده بود. تا اومدم دهن باز کنم و چیزی بگم این بار بلندتر از قبل گفت :« با تو بودم باران » بدون توجه به جلز ولز بنیامین روبه خانم سالاری گفتم : می شه یکی به من بگه من کجا می تونم بخوابم ؟ بنیامین – باران دارم باهات حرف می زنم ! لحن بنیامین عصبیم کرد. + باران چی ؟ چه حرفی بین من و تو مونده؟ باران مرد! قاتلش هم خودِ تویی. خانم سالاری میون ما اومد و گفت : – بسه بچه ها. باران جان می تونی توی اتاق مرسانا بخوابی. برو عزیزم با مرسانا برو تا بهت لباس هم بده. در حالی که بلند می شدم گفتم : « نیازی نیست ، خودم لباس تنم هست راه رو نشون بده کافیه .» خوشم نمی اومد از این ها لباس بگیرم با مانتو و شلوار خودم راحت تر بودم. مرسانا جلو راه افتاد منم پشت سرش می رفتم یه تشک پهن کرد و بهم گفت : چیزی لازم نداری ؟ مطمئنی لباس نمی خواهی ؟ من – نه دیگه چیزی نگفت و بیرون رفت. پالتوم رو در اوردم کنارم گذاشتم بعدش هم روی تشک دراز کشیدم و به سقف خیره شدم می دونستم قیافه ام به حدی گرفته و غمگین بود که از صد فرسخی هم داد می زد اونقدر گریه کرده بودم که صورتم سرخ سرخ بود. وقتی بیرون رفتم کمی قدم زدم، قدم زدم و اشک ریختم تا یکم دلم اروم بگیره اما خبری از ارامش نبود. خوابم نمی اومد این روزها که تو اتاقم زندانی بودم زیاد خوابیده بودم فقط می خواستم از اون جمع مزخرف بیرون بیام. همین جور با خودم فکر می کردم نمی دونستم چند دقیقه یا چند ساعت گذشته بود که خونه توی تاریکی فرو رفت و مرسانا هم به اتاقش برگشت. با دیدن من که چشمام باز بود گفت : _ بیداری ؟ جوابی بهش ندادم اون هم انگار فهمید حوصله اش رو ندارم لامپ رو خاموش کرد و به سمت تختش رفت. با همون مانتو و شلوار خوابیده بودم ساعت ها غلت زدم و فکر کردم. فکر کردم که از این به بعد چی می شد ؟ من خودم هنوز بچه بودم چه طوری بچه داری می کردم ؟ سرنوشت بدجوری من رو بازی داده بود. انگار حاکم بازی، سرنوشت بود و من داشتم توی این دست کت می شدم. «کت : در بازی حکم وقتی تیمی نتونه هیچ دستی رو بگیره میگن کوت شده و دو امتیاز به تیم برنده داده می شه. » هرکاری می کردم خوابم نمی برد چه طوری خوابم می برد وقتی امشب زندگیم رو از دست داده بودم! بلند شدم از اتاق بیرون رفتم نگاهی به اطرافم انداختم که همه جا تاریک بود. کنار در اشپزخونه درِ بالکن رو دیدم. به سمتش رفتم و بازش کردم ، باز کردن در مساوی با ورود سرمای شدیدی بود. به اتاق برگشتم پالتوم رو که سرجام گذاشته بودم دوباره تنم کردم و به سمت بالکن رفتم. سرما باعث شد دوباره چشم هام شروع به اشک ریختن کنند. همیشه با برخورد هوای سرد با صورتم اشک می ریختم دست خودم نبود و امشب غیر از درد قلبم سرما هم عاملی برای اشک ریختنم شده بود. روی دیوار بالکن که حکم نرده رو داشت نشستم و به بیرون نگاه کردم. عادت داشتم همیشه رو دیوار بالکن بشینم. پاهام رو توی بغلم جمع کردم و به کوچه خلوت نگاه کردم. همیشه فکر می کردم ازدواجم رو توی بهترین جا می گیرم. بهترین لباس عروس رو می پوشم و.... اما همه ی اون ها دود شد و به هوا رفت. فهمیدم که رویا توی همون رویا می مونه. توی واقعیت حتی پدر یا مادری بالای سرم نبود. هیچکس حضور نداشت تا توی بدبختیم شریک بشه. دیگه از فکر کردن و اشک ریختن خسته شده و حتی بریده بودم. پالتوم رو بیشتر به دور خودم پیچیدم تا کمتر سرما رو حس کنم. سرمای بوشهر سوز داشت و خشک بود تا مغز استخوان ادم رو می سوزوند. به ساعتم نگاه کردم که ساعت سه صبح رو نشون می داد انگار خیلی وقت بود توی این سرما نشسته بودم پس بلند شدم و به داخل برگشتم. توی جام خوابیدم و بعد از کمی غلت زدن به خواب عمیقی رفتم اما زیاد طول نکشید که با کابوس اون روزها بیدار شدم عرق کرده بودم و نفس نفس می زدم. معده ام داغ شده بود باز هم حالت تهوع بهم دست داد. سریع بلند شدم به سمت سرویس بهداشتی رفتم، با ضرب در سرویس رو باز کردم و بالا اوردم. دیگه جونی توی تنم نمونده بود با بدبختی دوباره به اتاق برگشتم و دراز کشیدم تا شاید کمی معده ام اروم بگیره. اما مغزم اروم نمی گرفت ،با دیدن کابوس اون روزها تمام صحنه ها مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شدن. صبح با صدای حرف زدن و بهم خوردن ظرف ها توی آشپزخونه بیدار شدم. عادت نداشتم این جوری بیدار بشم توی جام نشستم و شالم رو که دور گردنم پیچیده بود در اوردم تا موهام رو درست کنم. موهام رو باز کردم و دوباره با همون کش مو بستم بعدش هم شالم رو پوشیدم. از جام بلند شدم به سمت در رفتم. از جلوی میز ارایش مرسانا که رد می شدم توی ایینه نگاهم به خودم افتاد. چشم های قهوه ای تیره ام ، تیره تر شده بودن و مثل سابق نبودن، موهای خرماییم که تا سر شونه هام می رسید نامنظم بسته شده بودن و معلوم بود مدت زیادیه که بهش رسیدگی نشده، بینی و لب های عادیم که بخاطر گریه و خواب ورم کرده بود. تنها پوست سبزه ام بود که تغییری نکرده بود. با دیدن صورت خودم یه لحظه انگار بنیامین رو دیدم. من و بنیامین شباهت زیادی داشتیم تنها تفاوت ما موهای سیاه بنیامین و بینیش بود. بینی بنیامین به داییم و من به مامانم رفته بود. هنوز به آیینه خیره شده بودم که در باز و مرسانا وارد شد با دیدن من گفت : – بیدار شدی ؟ صبحانه حاضره برو صبحانه بخور. معده درد زیادی داشتم و می دونستم که گرسنمه اما نمی خواستم خونه اشون چیزی بخورم. به مرسانا نگاه کردم که داشت از کمدش لباس در می آورد نسبت به این دختر احساس بدی نداشتم حس می کردم که دلش مثل متین مهربون باشه. دختر خوشگلی بود خیلی خوشگل تر از من. پوست سفید با چشم هایی سیاه و موهای سیاه داشت ، بینی عادی و لب های کوچولویی داشت ، از نظر هیکل از من ریزه میزه تر بود اما خوشگل تر بود. بهش احساس بدی نداشتم چون بهم بدی نکرده بود اما خب ترجیح می دادم ازش دور بمونم. نگاه از مرسانا گرفتم به سمت سرویس بهداشتی رفتم تا دست و صورتم رو بشورم. بعد از شستن صورتم از سرویس بهداشتی که بیرون اومدم معده ام تیر کشید دستم رو روی معده ام گذاشتم شاید دردش کمی کمتر بشه و به راهم برای رفتن به نشیمن ادامه دادم. @M@hta @زهراتیموری
  12. پارت ۳۰ با شنیدن صدای خانم سالاری که من رو صدا می زد کمی خودم رو جمع و جور کردم و آبی به صورتم زدم اما‌ چشم های سرخ و غمگینم گویای حال درونم بود. از دستشویی خارج شدم که توی نزدیکی خودم دیدمش. با پررویی تمام اومده بود تا رسیدن عاقد رو خبر بده. چادر سفیدی به دستم داد و گفت : – این چادر ‌رو بپوش و بیا که منتظرتیم. و بدون منتظر موندن برای دیدن عکس العمل من و یا حتی شنیدن حرفی از من راه اومده رو دوباره برگشت. من همون جا با یه چادر سفید رنگ توی دستم خشک شده و به راهروی خالی زل زده بودم. باز هم بغض لعنتی به سراغم اومد و راه نفسم رو بست . چادر رو توی مشتم فشار دادم دلم نمی خواست بپوشمش این چادر رو کسی باید می پوشید که راضی باشه نه منی که مجبورم کرده بودن. گوشه ای انداختمش و با همون مانتو و شلوار سیاهی که تنم بود برگشتم. عاقد پیرمردی لاغر و بلند با ریش سفید و عینک بود روی مبل تک نفره ای نشسته بود و دفتر بزرگی جلوش باز بود. خانم سالاری با دیدن من که چادر رو نپوشیده بودم نزدیکم شد و گفت : « تو که نپوشیدیش دختر خوب ؟ » نگاهی غضبناک و توأم با نفرت بهش انداختم که انگار فهمید هیچ چشم دیدنش رو ندارم و نباید به پرو پام بپیچه. به بقیه نگاهی انداختم که بنیامین و پسر خانم سالاری روی مبل نشسته بودن و دخترش هم سرپا ایستاده بود. هنوز ایستاده بودم که خانم سالاری بلند گفت : – عروس هم تشریف آوردن دیگه می تونیم شروع کنیم حاج آقا. پسرم برو روی اون یکی مبل بشین تا باران جون هم کنارت بشینه. با شنیدن صداش دوباره حالت تهوع بهم دست داد اما جلوی خودم رو گرفتم. حالم بهم خورد وقتی کلمه ی عروس رو شنیدم. معلوم نبود توی اون ذهن حیله گرش چه نقشه ای داشت که من شده بودم باران جونش. با بلند شدن پسرش و نشستن روی مبل دونفره سرم به طرفش چرخید. حالا من باید کنار این می نشستم ؟ نه خدایا نه. با خودم کلنجار می رفتم که دوباره خانم سالاری گفت :« چرا نمی شینی ؟ » خیلی دلم می خواست گیساش رو بکشم. میل شدیدی به انجام این کار داشتم اما جلوی‌خودم رو گرفتم و اروم رفتم کنار پسرش نشستم. با فاصله ازش نشستم هیچ دلم نمی خواست ور دل این پسره بشینم. عاقد شروع به حرف‌ زدن کرد. به مبارکی و میمنت پیوند آسمانی عقد ازدواج دائم بین دوشیزه محترمه سرکار خانم باران عظیمی و آقای بردیا سالاری منعقد و اجرا می گردد. * دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانم باران عظیمی آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم جناب آقای بردیا سالاری به صِداق و مهریهٔ یک جلد کلام الله مجید ، یک جام آینه، یک جفت شمعدان و مهریه معین به تعداد ۳۱۳ سکهٔ طلای تمام بهار آزادی رایج در جمهوری اسلامی ایرانکه تماماً به ذِمهٔ زوج مُکَرّم دِین ثابت است و عِندَالمُطالِبِه به سرکار عالی تسلیم خواهند داشت. و شروطی که مورد توافق طرفین بوده در آورم. آیا بنده وکیلم؟ صدای عاقد توی سرم زنگ می زد درست نمی شنیدم چی ‌می گفت. عاقد بعد از سه بار تکرار این کلمات منتظر جواب من بود اما من توی باتلاقی دست و پا می زدم که خروج از اون، کار خیلی سختی بود. با صدای بنیامین که صدام می زد و اشاره می کرد منتظر جواب هستن تنها به گفتن یک "بله" خشک و خالی بسنده کردم. با گفتن کلمه ی بله اشکم هم سرازیر شد. بغض بدی راه گلوم رو بست. تموم شد ، همه چیز تموم شد بالاخره به خواسته اشون رسیدن. عاقد بعد از گرفتن بله از من و اون پسر یه سری چیزهای عربی خوند که من ازش سر در نیاوردم. سر درد شدیدی داشتم ، کم کم داشت حالم بهم می خورد خسته شده بودم از بس امضا کرده بودم. چقدر امضا می خواست بزنی لعنتی. امضا و کاغذ بازی که تموم شد عاقد بعد از گفتن تبریک، خدافظی کرد و به سمت در رفت خانم سالاری هم به دنبالش رفت. همچنان اشک هام اروم اروم می ریختن. به جمع نگاه کردم که خواهر متین گوشه ای نشسته بود ، برادر‌متین کنار من به زمین خیره شده بود و شدیدا توی فکر بود و بنیامین توی صورتش آسودگی رو می شد دید. اره باید هم آسوده می بود. تموم شد بالاخره متاهل شدم ، چه غریبانه ازدواج کردم هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم روزی این جوری ازدواج کنم. ازدواجی که نه با رضایت من بود ، نه سفره ای چیده شده بود ، نه توری روی سرمون گرفته شد و نه شادی بود. با این فکرها بغض بیشتر بهم فشار آورد و بلند زیر گریه زدم. گریه می کردم و می گفتم : – هیچ وقت نمی بخشمتون. هیچ وقت. دیگه برام مهم نبود که داشتم جلوی یه جمع غریبه گریه می کردم دیگه هیچی مهم نبود. بدون توجه به اون ها به گریه ام ادامه می دادم که خانم سالاری اومد. با دیدن گفت : – چی شده ؟ چرا گریه می کنی باران ؟ جوابی بهش ندادم اما حس کردم که کنارم نشست و دوباره گفت : – گریه نکن عزیزم برای بچه خوب نیست. گریه ام قطع شد. با شنیدن این حرفش گریه ام قطع شد و با بهت بهش نگاه می کردم. یهو با خشم گفتم : + این لعنتی عادت داره شما نگران خودت باش. بعد از این حرف هم بلند شدم هم زمان که به سمت در می رفتم گفتم : می خوام برم کمی قدم بزنم بعدش خودم برمی گردم توی همین خراب شده. منتظر جواب کسی نموندم اما صدای بنیامین رو می شنیدم که اسمم رو بر زبان می اورد اما نه به لطافت سابق بلکه با خشم این مدتش. حوصلشون رو نداشتم بهتر بود جایی تنهایی خودم رو خالی می کردم. @M@hta @زهراتیموری
  13. پارت ۲۹ با توقف ماشین سرجام نشستم. هیچ دلم نمی خواست صندلی جلو کنار بنیامین بشینم و اشک بریزم پس صندلی عقب دراز کشیده بودم و به حال خودم اشک می ریختم. هنوز صورتم یکم درد می کرد ، حتم دارم جای انگشت های بنیامین روی صورتم مونده بود. به اطرافم نگاه کردم که متوجه شدم به خونه سالاری ها رسیدیم. خونه ای که روزی با گریه و ترس اومدم تا ازشون حلالیت بخوام حالا برام شده عین یه متر زمینی که می خوان داخلش دفنم کنن. کاش زنده زنده دفنم می کردن اما همچین چیزی رو بهم تحمیل نمی کردن. بنیامین در عقب ماشین رو باز کرد و گفت : – پیاده شو. بی هیچ حرفی پیاده شدم ، در ماشین رو قفل کرد و به سمت زنگ خونشون رفت منم دنبالش می رفتم اما با دلی شکسته و خسته. قدم هام سنگین شده بود ، لحظه به لحظه ترسم بیشتر ‌می شد ، توی ذهنم و دلم آشوبی برپا بود. بالاخره در با صدای تیکی باز شد انگار صدای تیک ، تیکِ شروع بدبختی بود. بنیامین با قدم های بلند و سریع به سمت واحدشون می رفت اما من اروم قدم بر می داشتم چون نمی خواستم برسم با خودم می گفتم حداقل چند لحظه ای دیرتر برسم. در خونه باز بود و خانم سالاری مثلا به استقبال ما اومده بود. با بنیامین سلام و احوال پرسی کرد به من که رسید جوابی بهش ندادم. هیچ دلم نمی خواست با عاملان بدبختیم حرف بزنم. وارد خونه شدیم و من گوشه ای رو دور از اون ها برای نشستن انتخاب کردم. فقط مادرشون تنها به استقبال ما اومد پس این یعنی یا بچه هاش نبودن یا داخل اتاقشون تشریف داشتن. روی مبل تک نفره ای نشسته بودم و با خودم فکر می کردم که چطوری می تونم از این ماجرا خلاص بشم اما با یادآوری سیلی بنیامین فهمیدم راه خلاصی وجود نداره. دوتا دستم رو بالا آوردم و جلوی دماغ و دهنم گذاشتم بعدش خم شدم ارنج هام هم روی پاهام گذاشتم و به نقطه ای خیره شدم. چند دقیقه ای گذشت ، توی گیر و دار با خودم بودم که خانم سالاری وقتی به آشپزخونه می رفت از عمد با صدای بلند رو به بنیامین گفت: – عاقد یکم دیگه میاد برای ساعت هشت قرار گذاشتیم. چشم هام رو روی هم گذاشتم که حرکت قطره ی اشکم به سمت پایین رو حس کردم. کلمه ی " عاقد " مثل خنجری توی قلبم فرو رفت. به ساعتم نگاه کردم که چیزی تا ساعت هشت نمونده بود. با دیدن عقربه های ساعت که انگار با هم مسابقه گذاشته بودن تا به ساعت بدبختی من برسند استرس و تشویش من بیشتر شد. چند دقیقه ای گذشت کم کم پسر و دختر ، خانم سالاری از اتاقشون در ‌اومدن. هردو سلام دادن که تنها بنیامین بهشون جواب داد. نگاهی به خواهر متین انداختم که بلوز شیری رنگ زیبایی رو پوشیده بود و ارایش محوی هم داشت. چه دل خوشی داره این. نگاهم به سمت برادر متین همون کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنم کشیده شد که اون هم پیراهن و شلوار سیاهی به تن داشت. از‌ وقتی که شاه دوماد و خواهرش اومده بودن دیگه حتی بنیامین و خانم سالاری هم حرفی نمی زدن. فضا فضای خیلی خفه ای بود. تحمل نفس کشیدن توی هوایی که اون ها نفس می کشیدن رو نداشتم برای همین یهو حالم بد شد سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتم و بالا اوردم. دفعه اول که اومده بودم هم حالم بد شد برای همین دیگه راه سرویس رو بلد بودم. من که چیزی نخورده بودم نمی دونم با معده خالی چی رو بالا می آوردم! دلم به حال خودم سوخت که تنها گیر افتادم ، دلم به حال خودم سوخت که مجبورم تن به چنین خفتی بدم. با این فکرها بغضم شکست و بلند بلند شروع به گریه کردم. @M@hta @زهراتیموری
  14. پارت ۲۸ بالاخره رسید! بالاخره روز مرگ باران عظیمی هم رسید. توی این دو روز هیچی نخورده بودم ، با خودم فکر می کردم اگر اعتصاب کنم و چیزی نخورم دل بنیامین به رحم میاد اما اشتباه می کردم به کاهدون زده بودم. به خاطر گرسنگی ، ضعف و سرگیجه زیادی داشتم ولی همچنان مقاومت می کردم .در مقابل اون ها هیچ قدرتی نداشتم اما با دست خالی سعی می کردم پیروز این میدون بشم‌. توی این دو روز زیاد به خودکشی فکر کرده بودم اما جرأت انجام دادنش رو نداشتم. عصر وقتی بنیامین اومد و ازم خواست حاضر بشم تا به خونه شون بریم ترس ، تعجب ، نفرت ، وحشت و غم همه و همه با هم دیگه بِهِم دست دادن. با خودم می گفتم کاش راه نجاتی بود ، کاش پدری داشتم که پشتم بود ، کاش روزی پدرم ما رو از خونه اش بیرون نمی انداخت تا الان مجبور نباشم با یکی ازدواج کنم که خودم نمی خوام و حتی نمی دونم کیه. اما همه ی این کاش ها عقده ای توی دلم شده بودن. مادرم حرف قشنگی می زد " کاش رو کاشتن ، ولی سبز نشد " یه لحظه یاد این حرفش افتادم و بغضی که خیلی وقت بود توی گلوم جولان می داد سر باز کرد ، عقده های توی دلم سر باز کرد و اشک شد و روی زمین ریخت. کف اتاقم میون شکسته های لوازم نشسته بودم و به حال خودم زار می زدم. از ته دلم زار می زدم و به زمین و زمان ناسزا می گفتم ، برام مهم نبود که بنیامین برادر بزرگترم هست و باید بهش احترام بزارم دیگه بین ما احترامی وجود نداشت. با دیدن بنیامین که به چهارچوب در تکیه داده بود زجه هام بلند تر شد و شروع به التماس کردم. من– بنیامین...... تو رو..... به خاک ما....مان قسم نکن. نمی خوام بنیامین. نمی..... خوا....م گریه امونم نداد بیشتر التماس کنم. دیگه برام مهم نبود که غرورم رو زیر پا گذاشتم و دارم التماس می کنم. من ، بارانی که برای هیچ چیز به هیچ کس التماس نمی کردم حالا داشتم برای زندگیم به زمین و زمان التماس می کردم. بنیامین تکیه اش رو از در برداشت و اومد روبروی من نشست. بنیامین + باران ، عزیز دلم جون من گریه نکن. با اشک هات بیشتر خون به دلم نکن. مجبوریم خواهری ، راه دیگه ای نداریم ( دستش رو روی شکمم گذاشت و ادامه داد) ببین ، ببین روز به روز داره رشد می کنه. به دنیا بیاد چی کارش کنیم ؟ بهتره سایه ی عموش بالای سرش باشه. دل من این حرف ها رو قبول نداشت. نه دلم نه عقلم قبول نمی کرد. اره اولین بار بود که قلبم ، عقلم و منطقم همه و همه یه چیز رو می خواستن و اون نابودی این بچه بود. بی منطق شده بودم و نمی خواستم که با پای خودم به سمت نابودی برم. بنیامین هم زمان که بلند می شد به بیرون بره زمزمه کرد : – آماده شو عزیزم مجبورم نکن به زور ببرمت. مگه زور و اجبار دیگه چه جوری بود ؟ مگه شکل دیگه ای هم داشت ؟ بلند شدم تا به سمت حموم برم اما سوزش زیاد دستم توجهم رو جلب کرد. مشتم رو باز کردم دیدم تیکه شیشه ای رو ناخودآگاه اونقدر توی دستم فشار دادم که دستم نابود شده. به اندازه ای عصبی و ناراحت بودم که حتی دردش رو حس نکرده بودم. بدتر از درد قلبم که نبود ؟ بود ؟ به حموم رفتم و به حال خودم زار زدم. به زور خونریزی دستم رو هم بند اوردم و با گاز استریل بستمش تنها چیزی که داشتم همین بود. احساس ضعف زیادی می کردم ، سرم گیج می رفت. بعد از چند دقیقه می خواستم به داخل اتاق برگردم که دوباره سرم گیج رفت. برای اینکه دیدم بهتر بشه چشم هام رو روی هم گذاشتم اما فایده ای نداشت. به زور با لمس دیوار خودم رو به تختم رسوندم و همون جا نشستم. نرفته بودم حموم که مثل یه عروس شاد و شنگول با بنیامین به خونه سالاری ها برم. قصد نداشتم جایی برم ، جای من همین جا و توی همین خونه بود. نیم ساعت گذشت که بنیامین دوباره برگشت با دیدن من که روی تختم نشستم گفت : – تو که هنوز آماده نشدی ؟ مگه نگفتم آماده شو. + من قصد ندارم با تو جایی بیام. بیام اون جا که چی بشه ؟ مثل یه عروس عادی بشینم سر سفره عقد! اونم با کسی که حتی نمی دونم کیه و من رو نمی خواد بلکه این بچه رو می خواد! بنیامین بدون توجه به من به سمت کمد لباس هام رفت ، یه مانتو و شلوار کرم رنگ بیرون آورد و کنارم انداخت. همزمان گفت : – بپوش بریم لج نکن. + نمی پوشم. اره لج می کنم ، لج می کنم با شماهایی که قصد دارین زندگیم رو به آتیش بکشین. – پس خودم تنت می کنم. دستم رو کشید و از روی تخت بلندم کرد زیر دستش زدم و داد زدم : بسه دیگه. به چه زبونی بگم من با اون پسره ازدواج نمی کنم. نمی خوام. دست از سرم بردار لعنتی. کاش اون آدم ها منم با متین می کشتن تا انقد زجر..... هنوز حرفم تموم نشده بود که یه طرف صورتم سوخت. انگار یه خنجر به قلبم وارد شد. اشک به سرعت به چشم هام هجوم آورد. این سیلی یه حقیقت رو یه بار دیگه تو صورتم زد و اون هم این بود که بنیامین دیگه برادرم نیست. دیگه نباید ازش انتظار حمایت داشته باشم. صورتم رو به سمتش برگردونم و گفتم : – گم شو بیرون. + پایین منتظرتم. با رفتنش پاهام شل شد و روی تختم افتادم. دیگه فهمیدم که هیچ راهی جز قبول کردن خواسته اشون ندارم. دفعه قبل که ازش سیلی خوردم پشیمونی رو توی چشم هاش دیدم اما این بار هیچی ندیدم. چشم هاش خالی از هر احساسی بود انگار منم یکی از همون مجرم هایی هستم که هر روز باهاشون سروکار داره نه یه دونه خواهرش. از روی تخت بلند شدم تا برم از این خونه ای که دیگه جای من توش نیست. هق هق می کردم و لباس می پوشیدم. لباس هام رو سرتا پا سیاه پوشیدم درست مثل بختم که سیاه بود. به سرتا سر اتاق نگاه کردم که لوازم شکسته و لباس ها هرکدوم یه سمتی افتاده بودن. لباس هایی که تا چند دقیقه پیش بنیامین می خواست به زور تن من کنه هم همون جا رها کردم. از روی اون ها با احتیاط رد شدم و کفش های سیاه پوشیدم بدون هیچ ارایش یا لبخندی از خونه ای که روزی خونه ارزوهام بود بیرون زدم. اشک می ریختم و پله ها رو پایین می رفتم. @M@hta @زهراتیموری
  15. پارت ۲۷ تقریبا یک هفته از روزی که بنیامین من رو توی اتاقم زندانی کرده بود می گذشت. توی این یه هفته در فقط برای غذا دادن به من باز می شد که هر بار با دعوا و سروصدا بیرون می رفت و دوباره در رو می بست. دیگه تحمل دعوا با بنیامین رو نداشتم. هنوز هم حرف خودش رو می زد و می گفت باید با اون پسر ازدواج کنم توی این یه هفته حالت تهوع هام بیشتر شده بود هرچی نباشه بچه داشت بزرگ و بزرگ تر می شد. به اطراف اتاقم نگاهی می کنم که شکل خرابه شام به خودش گرفته با هربار عصبانیتم یه چیزی رو شکونده بودم باید هم این طور می شد. دستم به هیچ جایی بند نبود فقط و فقط یه جا نشسته بودم و به حال خودم گریه می کردم. با هرچیزی که می تونستم امتحان کردم که در اتاق رو باز کنم اما فایده ای نداشت. هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم بنیامین ، یه دونه داداشم این بلا رو سر من بیاره و بخواد مجبورم کنه با یه پسر ازدواج کنم. با خودم و افکارم کلنجار می رفتم که صدای چرخش کلید توی در رو فهمیدم و پشت بندش قامت بنیامین با اخم بزرگی نمایان شد. من کنار دیوار نشسته و زانوهام رو توی شکمم جمع کرده بودم تغییری توی حالتم ایجاد نکردم اون هم داخل اومد و روی تختم ، درست روبه روی من نشست. چند دقیقه ای سکوت کرد و بعدش اروم زمزمه کرد : – نظرت عوض نشد ؟ توی سکوت و با چشم هایی معترض بهش نگاه کردم تا ادامه حرفش رو بگه. قطعا نیومده بود این جا تا نظر من رو بپرسه. – خانم سالاری زنگ زد ، دو روز دیگه قراره عقد کنین بهتره این قضیه رو بپذیری این جوری برای خودت راحت تره. + من هرگز ازدواج نمی کنم. چرا نمی فهمید من این بچه رو نمی خوام. قرن بیست و یکم هستیم ها مگه عهد قاجاره که این نشد برادرش. چرا من باید این وسط بسوزم؟ – می دونم چه قرنی هستیم اما بهترین کار همینه. اون پسر هم مثل تو ناراضی بود ولی قبول کرد چون نمی خواست بچه برادرش آسیبی ببینه. + به جهنم که اون قبول کرده من که قبول نکردم. من تن به خواسته اتون نمی دم. – یکم با عقلت فکر کن. بعد از گفتن این حرف بلند شد و رفت. رفت و من رو با دنیایی از فکرهای جور وا جور و شوم تنها گذاشت. دنیا زمانی برای یه دختر تیره و تار می شه که برای ادامه عمرش مجبورش کنن، که برای شریک زندگیش مجبورش کنن. زمانی همه چیز روی سرش آوار می شه که نه پدری داره که پشتش رو به اون گرم کنه نه برادری ، زمانی که حتی حق انتخاب همسرش رو هم ازش می گیرند. سرم به دوران افتاده بود ، از رسیدن دو روز دیگه می ترسیدم.شاید روز عقد برای هر دختری بهترین روز عمرش باشه اما برای من روز مرگم بود و از الان از رسیدن اون روز واهمه داشتم. یه چیزی توی دلم پیچ و تاب می خورد به زور خودم رو به سرویس رسوندم و بالا آوردم. کاش می شد عقده های زندگیم هم این جوری بالا بیارم. به آیینه نگاه کردم موهای ژولیده ام که دورم ریخته بودن ، صورت بی روحم و رنگ زردم همه و همه نشانگر این بود که خیلی وقته باران پرشور مرده. داخل اتاق رفتم ، پایین تختم نشستم و اروم اروم شروع به اشک ریختن کردم. شاید کمی با اشک دلم آروم می گرفت. بنیامین ، همون بنیامینی نبود که بخاطر من سختی می کشید و هیچی نمی گفت ، همونی نبود که زندگیش رو به پای من گذاشت توی چشم هاش دیگه برادرم رو نمی دیدم. هق هق های ریزم کم کم اوج گرفت و به خودزنی تبدیل شد. حتی دیگه به خودم هم رحم نمی کردم. @M@hta @زهراتیموری
×
×
  • جدید...