رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Aramis.R_G

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    477
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,149 Excellent😃😃😃😃

درباره Aramis.R_G

  • Other groups گرافیست
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 20 اسفند 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,186 بازدید کننده نمایه
  1. تشکر فراوان از نقدت نسترن جان. حتما ویرایش می کنم.😘🌷
  2. سلام گلم. ممنون که نقد کردی حتما ویرایش می کنم. 🌹
  3. سلام عزیزدلم. اول اینکه شروع خیلی خوبی داشتی و طوری شروع کردی که مخاطب درمورد رمان سوال داشته باشه. دوم اینکه ایده خوبی هم داشت، موضوع رو جوری پرورش داده بودی که تکراری نباشی. (سوم اینکه مقدمه بهتر بود به جای شعر نو، یک آماده سازی ذهنی برای خواننده نسبت به رمان انجام می دادی و می نوشتی تا یک شعر نو. اما شعرت هم بسیار زیبا بود به طوری که این موضوع خیلی خیلی کمرنگ دیده می شد. چهارم یکم توصیفات رو از نظر رنگ و جنس کمتر کن. به نظرم این مونولوگ ها یکم خسته کننده ن و خواننده رو مجبور می کنن خط رو نخونده رد کنه. اینا همه نظرات منه و می دونم در حدی نیستم که قلم زیبات رو نقد کنم، در هر صورت، امید وارم موفق باشید گلم🌸) لطفا نقد "آوای آلپ" فراموش نشه. @زهراتیموری
  4. سلام گلم. اول اینکه باید بگم از خلاصه ت خیلی خوشم اومد و اسم رمان. قلمت ساده و گیراست و نسبت به اینکه به زبان معیار نمی نویسی، اما قلمت جذابه. فقط اگر یکم از اندازه پارت ها کم کنی و اینکه یکم احساسات رو بیشتر نشون بدی، عالی میشه. البته این نظر منه.💞 "موفق و پیروز باشید"
  5. خیلی ممنون از نقد مفیدتون. حتما ویرایش می کنم😘
  6. #پارت_بیست_و_هفتم فاطمه فیش فیش کنان، دومرتبه شماره سالار را گرفت. خاموش بود! صدای هق هقش بلند تر، بلند شد که باعث شد سیاوش، از صحبت با پرستار دست بردارد و به سمتش برود. - بسه دیگه فاطمه! می بینی که پرستار می گه حالش خوبه فقط باید یکم استراحت کنه همین! دیگه گریه ات برای چیه؟ فاطمه بی توجه به سیاوش، دوباره شماره سالار را گرفت. باز هم خاموش بود! سیاوش که بی تابی او را دید، کلافه دستی در موهایش کشید. فقط سالار می توانست او را آرام کند! نگاهی به اطراف انداخت که دکتر از اتاق بیرون آمد. آرام بلند شد و به سمتش رفت. فاطمه هم که اصلا در حال خودش نبود! - آقای دکتر! حال بیمارمون چطوره؟ دکتر سری برای پرستار تکان داد و گفت: علائم حیاتی شون نرماله و مشکلی نیست. چند روز بستری باشند وضعیتشون بهتر می شه. اما با توجه به مشکل کم خونی که دارن، چنین پیشامد هایی براشون سمه! ممکنه اگر دیر تر می رسوندینش، به علت مردگی بخشی از پا ما مجبور می شدیم بخشی از پاهاش رو قطع کنیم. باید از اون آقا یک تشکر ویژه بکنید! سیاوش سر تکان داد و تشکر کرد. جک را می گفت! جکی که تا به حال، او را این همه هراسان ندیده بود. همان جا ماند. بیمارستان نیامد و تنها نظاره گر رفتن آوا بود. باید حتما ازش تشکر می کرد! فاطمه، بلند شد و به سمتش آمد. - سالار جواب داد. سیاوش متفکر به سمتش برگشت و منتظر، به او نگریست. - چی گفتی بهش؟ - گفتم بیاد بیمارستان، ولی نگفتم برای چی. سیاوش سر تکان داد که فاطمه پرسید: آخه چرا باید بره توی آب؟ و این سوالی بود که عجیب ذهن سیاوش را به خود مشغول کرده بود. - دکتر چی گفت؟ سیاوش آرام، به در بسته رو به رویش نگاه کرد و گفت: باید یک چند روزی اینحا بمونه، حالش بهتر می شه مرخص می شه. الان هم حالش خوبه! فاطمه (خداروشکر) ی گفت و روی صندلی نشست. سیاوش نیم نگاهی به سمتش انداخت. نمی توانست بگوید می خواستند پاهایش را قطع کنند. یعنی اگر می گفت، فاطمه همین جا سکته می کرد! اصلا نیازی نبود که بگوید! صدای سالار که او را صدا می زد، از انتهای راهرو بلند شد. با همان کت و شلوار و کیف سامسونتش که چند برگ کاغذ ازش بیرون زده بود و معلوم بود که با عجله جمع شده است، به سمتشان می آمد. فاطمه، رد نگاه سیاوش را دنبال کرد و با مشاهده سالار، آرام ایستاد. سالار اخم کرد و دست دور بازوی فاطمه انداخت. - چه خبر شده؟ سپس به سیاوش نگاه کرد. - آوا خوبه؟ سیاوش لبخند اطمینان بخشی زد و گفت: خوبه! خطر رفع شده. سپس به سمت سالار رفت و در گوشش گفت: باید با هم حرف بزنیم. درمورد آدلر (Adler) ها! @sarajaberi
  7. #پارت_بیست_و_ششم آوا سرش را به طرفین تکان داد و مبهوت گفت: خوبه حالا فقط روت آب ریختم! اگر کار دیگه ای می کردم... سپس دست روی لب هایش گذاشت و با چشمان درشت و قهوه ای رنگش به جک نگریست. جک، اخم کرد و حق به جانب گفت: هوای اینجا به اندازه کافی سرد هست. زمانی که تو روم آب ریختی نزدیک بود از سرما یخ بزنم! آوا پوزخندی زد و گفت: یخ بزنی؟ مگه کلا چقدر بود آبش؟ بعدش هم زمستون که نبود، تابستون بود. مطمئنا یخ نمی زدی. جک ابرو بالا انداخت و گفت: چطوره امتحان کنیم؟ این بار من روی تو آب بریزم ببینم چیکار می کنی؟! آوا در فکر فرو رفت. درست است که بار ها با دستانش آب بازی کرده، اما در گذشته بوده است. مطمئنا، میزان دمای آب از آن زمان تا به حال عوض شده است و او نمی توانست حال این را تشخیص دهد. دودل بود اما محکم گفت: بریز ببینم! جک سر تکان داد و سطل آبش را بالا آورد که آوا، دومرتبه یک سوال ناگهانی پرسید. - چرا نذاشتی توی گودال بیوفتم و پرش کردی؟ جک بی حرکت ماند. خب، می گفت چون متوجه شدم آن کسی که من فکر می کنم نیستی؟ سطل آب را پایین آورد و با صدای بم شده اش گفت: من و تو هیچ وقت نمی تونیم به توافق برسیم؛ بهتره چند وقت از هم دور باشیم. آوا ابرو بالا انداخت و با دهانی باز رفتن جک را نظاره کرد. اصلا تعادل نداشت! - دیوونه هم خودتی! این را به فارسی گفت و زیر لب شروع کرد به غر زدن... مانند هوای بهاری، یک بار طوفانی و یک بار آبی و صاف! سری به نشانه تاسف تکان داد و به سطل خودش نگاه کرد. یعنی آب این قدر سرد بود که جک این قدر اطمینان داشته باشد؟ چند وقتی بود که آب باز نکرده بود و دلش می خواست دوباره جریان آن آب زلال را روی پوستش حس کند. اما... تا همین حالا هم حسابی دیر کرده بود. باید می رفت. دوباره به چشمه نگاه کرد. خب، فقط چند دقیقه! می رفت و زود بر می گشت. آخر آوا اصلا از سرماخوردگی خوشش نمی آید! در واقع، داشت خودش را قانع می کرد که چندان موفق هم نبود. اما می خواست کمی پاهایش را درون آب بگذارد. چاره ای نبود دیگر، وقتی دلش یک چیزی می خواست، این وسط عقل که بود اصلا؟ تند تند کفش ها و جوراب هایش را در آورد و آرام پا روی سنگ گذاشت. خب، این که سرد نبود! پس حتما آب چشمه هم زیاد سر نیست. اما... آب سرد بود! سنگ هم سرد بود و او تنها داشت به خودش دروغ می گفت و نمی دانست می خواهد چه چیزی را ثابت کند! با چه کسی لج کرده بود؟ با خودش؟! چرا؟ از او بعید بود که عاقبت این کار را نداند! نتوانست کسی را صدا بزند. احساس می کرد هر کلمه ای که بگوید، از انرژی اش تحلیل می رود. زمانی که پا درون آب گذاشت، با خودش گفت به سردی آب عادت می کند اما برعکس، لحظه به لحظه لرزش پاهایش بیشتر و بیشتر شد... تا جایی که دیگر حسی در پاهایش ندید و با پشت، درون رودخانه افتاد... *** فاطمه با دلواپسی نگاه دیگری به جنگل انداخت و گفت: پس این بچه چرا نمیاد؟ سیاوش بیخیال تبر را روی هیزم ها کوفت و گفت: بیخیال زن داداش! دخترت رو نمی شناسی تا دپ ساعت بره گل و برگ و خاک و آسمون و هوا و چمدونم کل جنگل رو بو کنه برگرده چقدر لِفت می ده؟ فاطمه لب گزید و گفت: به خدا این دختر آخر من رو دق می ده! آخه نزدیک دو ساعته رفته ولی برنگشته. هیچ وقت این قدر طول نمی کشید! دیگر سیاوش هم نگران شده بود. نگاهی به جنگل انداخت و به سمت فاطمه رفت - باشه مان من می رم دنبالش شما نگران نباش. و تا خواست قدمی بردارد، جک را از دور دید که شاخه های درختان را کنار زد و با دو خودش را به این سمت می رساند و به نظر می رسید... آن جسم بی جون درون دستانش، آوا باشد! @sarajaberi
  8. #پارت_بیست_و_پنجم به خودش که آمد، به چشمه رسیده بود و جک سطلش را آب می کرد. نگاهی به او انداخت و آرام و با فاصله، کنارش ایستاد. سطل را روی زمین گذاشت و خود را مشغول گِل بازی کردن نشان داد.. نمی دانست چرا این قدر از این که دستانش را در گل نرم فرو ببرد و با آن بازی کند، لذت می برد؟! خب، شاید کودک درونش با مشاهده گل، بیدار می شد. جک، نگاهی به او کرد و سرش را به نشانه تاسف تکان داد. گاهی او از آوا هم عاقل تر می شد! آوا که نگاه جک را دید، اخم کرد و طلبکارانه گفت: چیه؟ چرا اون طوری نگاه می کنی؟ جک ابرو بالا انداخت و سکوت کرد. آوا لب برچید و زیر لب به فارسی زمزمه کرد: چلمنگ! جک، لبخند مسخره ای زد و سطلش را درون آب فرو برد. برای اولین بار حسرت خورد که جز زبان خودش، زبان دیگری را نمی داند تا به نیش و کنایه های آوا پاسخ دهد! آوا دستانش را بهم مالید و از بدنش دور نگه داشت تا خشک شده و تبدیل به خاک شوند. این هم از سیاست های عجیبش بود! جک نگاه عجیبی به او انداخت که آوا، بی هوا، جلویش ایستاد و مانع رفتنش شد. - چرا داشتی اون گودال رو پر می کردی؟ جک، با مکث سرش را به سمت آوا چرخاند و همراه با نوسان چشم هایش در چشم های آول، پس از چند لحظه گفت: چون قبلا اون رو کَنده بودم و باید پُرش می کردم. آوا ابرو بالا انداخت و دست به کمر زد. - واقعا؟! جدی می گی؟ نمی دونستم! جک نفس عمیقی کشید و خواست از کنار آوا عبور کند که آوا گفت: اون رو کنده بودی من توش گیر بیوفتم؟ مگه نه؟ جک، ایستاد و چشم روی هم فشرد. سپس، لبخند کجی زد و برگشت. - آره! آوا پوزخندی زد و گفت: خوبه! چه رویی هم داری! اصلا احساس پشیمونی نمی کنی؟ جک با خونسردی گفت: چرا باید چنین احساسی داشته باشم؟ آوا به او نزدیک شد و نگاهی به سر تا پایش انداخت. - پس عمو واقعا راست می گفت، تو واقعا کینه ای هستی! جک با همان آرامشش، در سکوت به آوا نگریست که آوا، خشمگین گفت: یعنی انتقام گرفتن از دیگران این قدر برات ارزش داره که جونشون رو به خطر بندازی؟ جک سر تکان داد و گفت: خب، نباید از اول اشتباه می کردی تا کار به اینجا ها نکشه! آوا دستی به شالش کشید و لبه هایش را درست کرد؛ در همان حال گفت: خب تو اول شروع کردی! تو اول من رو خفت کردی! جک ابرو بالا انداخت و حق به جانب گفت: تو پا توی محدوده من گذاشته بودی! - محدوده تو؟! همونطور که گفتم هیچ مدرکی وجود نداره که بگه قسمت هایی از آلپ متعلق به تویه و اینکه من از کجا باید می دونستم تو این جایی و چه می دونم... خودت رو صاحب این جا دونی! جک گردنش را کج کرد و گفت: من هیچ نیازی به مدرک ندارم! آوا عصبی گفت: در هر صورت، کار تو اشتباه بود؛ من که عذرخواهی کردم! - ولی دیر بود! - اگه من تو گودال می افتادم چیکار می کردی؟ سوال ناگهانی آوا، ثانیه ای سکوت را حکمران کرد. جک، آب دهانش را بلعید و گفت: طبق نقشه ای که داشتم، روت خاک می ریختم تا التماسم کنی بزارم بری! و این سخن جک، یک سکوت سهمگین را حکمران کرد. آوا ناباور، به سر تا پای جک را از نظر گذراند و ناخودآگاه به فارسی گفت: خیلی پستی! جک، اخم هایش را در هم کشید. نمی دانست از چه موضوعی ناراحت و خشمگین است؛ او که حقیقت را گفته بود! مطمئنا اگر آوا به دام می افتاد، چنین عملی را انجام می داد. او، گاهی فراتر از یک مادر محبت می کرد و گاهی بی رحم تر درندگان وحشی می شد! این، طبیعت جک بود. زمانی که پدرش او را در چنین مکانی رها کرده، نباید انتظار بی جایی از او و روحیه اش داشت. @sarajaberi
  9. خبر! خبر! 

     شخصیت های رمان رو انتخاب کردم. می خوام قبل از اینکه تاپیک بزنم، نظرتون رو بدونم. شما موردی پیشنهاد ندارین؟ لطفا اگر می شناسید جواب بدین.🌸

    باتشکر،  Aramis Rajina 

  10. Aramis.R_G

    با حروف اسمت شعر بساز

    قشنگ بود 😃
  11. دوستان اولین تاپیکیه که تو سرگرمی زدم لطفا شرکت کنید.

    شرکت کنید!!!😡😠

     

    https://forum.98iia.com/topic/11232-با-حروف-اسمت-شعر-بساز/

  12. Aramis.R_G

    با حروف اسمت شعر بساز

    باور کن نور چشمات می شه😀
  13. سلام گلم. ایده داستانت خیلی بود و خواننده رو جذب می کرد. من که لذت بردم. اندازه پارت ها هم خوب و متناسب بود فقط یک مورد اینکه من احساس می کردم داستانت روی دور تند افتاده. اگر یکم دیالوگ هات و سیر رمان رو کش بدی، به نظرم عالی می شه
×
×
  • اضافه کردن...