رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mehraban

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    22
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

29 Excellent😃😃😃😃

درباره Mehraban

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

150 بازدید کننده نمایه
  1. Mehraban

    عکس های دوتایی

    😉ادامه دارد...
  2. Mehraban

    عکس های دوتایی

    این تایپک رو زدم تا عکس های دوتایی رو برای پروفایل ، صفحه زمینه و قفل و... خودتون بزارید. فقط لطف کنید و به غیر از دادن نظر چیزه دیگه ای مثل عکس نفرستید. باتشکر🌹
  3. #پارت8 #مجبوری_عاشقم_باشی به تقلا های من منو انداخت توی ماشین و قفل مرکزی رو زد خودش هم به سمت شاهرخ رفت و بعد از اینکه کمی حرف زد به سمت ماشین اومد وقفل باز کرد سوار شد قبل هر حرکت من دوباره ماشین قفل کرد به راه افتاد که پرسیدم: - میخوای با من چیکار کنی؟. مرده لبخنده شیطانی زد و گفت: - یه عروسک واسه تمکین لازم داشتم که جور شد. با این حرفش اشکام شروع به باریدن کرد و خیره به قطره های بارون که به شیشه میخورد شدم توی دلم لعنتی به زندگی کوفتیم فرستادم. وقتی که ماشین ایستاد نگاهی به ویلای روبه روم کردم که دهنم باز موند واقعاً ویلاش توپ بود عجب خونه ای داشت ها عوضی معلوم مایه داره. تو دلم پوزخندی زدم و با خودم گفتم خوب اگر مایه دار نبود که تورو پنج میلیارد نمی خرید. دره آهنی روبه رومون رو با ریموت باز کرد و داخل شد که از آینه دیدم ماشین شاهرخ هم پشت سرش اومد تو و در آهنی بسته شد که مرد پیاده شد و وارد ویلا شد چند دقیقه ای بعد با کیفی به طرف شاهرخ رفت و کیف بهش داد که کمی شیشه ی ماشین دادم پایین تا صداشون رو بشنوم.
  4. #پارت7 #مجبوری_عاشقم_باشی مرد پوزخندی زد و گفت: - خیله خوب من پنج میلیارد این دختر رو ازت میخرم و از کاری که کردی چشم پوشی میکنم چطور؟. شاهرخ چشماش برق زد و بعد از نگاهی به من گفت: - قبول قربان. قطره اشکی ازچشمم به خاطره این همه بی رحمی چکید. واقعاً چرا جوری حرف میزدن که انگار من یه کالام! آخه چرا نمی تونم آزاد باشم و باید هیی دست به دست بشم، چرا انقدر بی ارزشم؟ مرد به سمت ماشینش رفت و شاهرخ به سمت من اومد و بازوم رو گرفت کیف با شدت از دستم کشید که جیغی زدم و خواستم کیف ازش بگیرم. اما به سمت جلو هلم داد که افتادم زمین، ولی قبل از اینکه بهم برسه با تمام سرعت بلند شدم شروع به دویدن کردم و تا برگشتم پشتم رو دیدم، محکم به یه چیزی خوردم و افتادم زمین. آروم بلند شدم که دیدم همون مرد، جلوم با اَخم ایستاده. خواستم فرار کنم که سریع مچ دستم رو گرفت و زیر گوشم گفت: - کجا جوجه! من حالا حالا ها باهات کار دارم.
  5. 2# تک خنده ای می کنم و با به یادآوردن خاطره ای با خود می گویم که این خانوم بودن من گاهی باعث دردسر می شد. ماننده روز تولد من و خواهرم، من و خواهرم روز تولدمان فاصله زیادی ندارد!...من در روز بیست و چهار خرداد سال شصت و پنج به دنیا آمدم و مهدیه در سال شصت و شیش روز بیست و هفت خرداد ماه!. خلاصه که پارسال وقتی پدر و مادرم ( محمود ، اقدس) می خواستن برای من و مهدیه جشن تولد بگیرن با ما قرار گذاشتن که باید این جشن یک جشن خانوادگی و خلوت باشد! و من هم در چند روز قبل به رسم ادب در مهمانی فامیلی به هر کسی می رسیدم، خانومانه تعارف می کردم که به جشن بی آیند و مادر پدرم هم در رودربایستی مجبور به دعوت آنها می شدن و این کار من ادامه داشت تا روز جشنی که قرار بود خانوادگی باشد ولی بخاطره برداشته اشتباه من از خانومانه بودن...آن جشن به یک جشن عظیمی تبدیل شد و در خانمان یک همهمه بزرگی تشکیل شد و باعث خنده های ریز خواهرم و حرص خوردن های پدر مادرم بشود. لبخندی روی لبم می نشیند که با دیدن تاریکی هوا و روشن شدن ستاره های درخشان و پُر از نور در آسمان به خود می آیم و سری به نشانه تاسف بخاطره حواس پرتی ام تکان می دهم که با شنیدن صدای در از جایم می پرم و به دَر اتاق نگاه می کنم که با دیدن مهدیه لرزان، اَبروانم گره می خورد به سمت مهدیه می روم با ملایمت، لبخند می گویم: - مهدیه چی شده؟ چرا داری می لرزی؟!. مهدیه خودش را در بغلم پرتاب می کند می گوید: - مرضیه، بابا...بابا اومده خونه و... با صدای داد پدرم مهدیه حرفش را می خورد که کنارش می زنم و به سمت در اتاق می دَوَم.
  6. #پارت6 #مجبوری_عاشقم_باشی با دیدن این صحنه چشمام اندازه ی توپ گرد و دهنم اندازه ی غار باز شد واقعاً باورم نمیشد شاهرخ به پای این مرده بیوفته و التماس بکنه ولی برعکس من مرده که انگار داشت یه صحنه عادی نگاه میکرد خونسرد گفت: - فکر میکنی به همین سادگی می بخشمت؟. شاهرخ با ترس التماس گفت: - توروخدا ببخشید قربان هرکاری بگید میکنم فقط منو ببخشید. مرد نگاهی به من انداخت که بیشتر توی خودم جمع شدم و روبه شاهرخ گفت: - بگو ببینم با این دختر چیکار داشتی؟. شاهرخ به من نیم نگاهی انداخت و گفت: - قرار بود به جای بِدِهی پدرش بامن ازدواج بکن. مرد کمی فکر کرد و گفت: - بدهیه پدرش چقدره؟. شاهرخ ایستاد و با سری پایین گفت: - سه میلیار شیشصد میلیون تومن.
  7. #پارت5 #مجبوری_عاشقم_باشی شاهرخ به سمت مرد یورش برد که اون مرد بایه حرکت حرفه ای دستش رو پیچوند و گفت: - تو میدونی من کیم مرتیکه که اینجوری لات بازی درمیاری. شاهرخ که از درد صورتش جمع شده بود گفت: - هرکی که هستی باش وحشی به من چه. مرد دستش رو بیشتر پیچوند گفت: - دِ نه دِ بزار بهت بگم من کی هستم تا بفهمی چی زر زر میکنی پس خوب گوش کن من آذرخش سیاهم حالا فهمیدی فکر کنم اسمم رو خیلی جاها شنیده باشی مگه نه؟. یه لحظه رنگ شاهرخ پرید و انگار که درد دستش یادش رفته بود با بهت گفت: - چـــی؟ مرده نیشخندی زد و شاهرخ ول کرد گفت: - درست شنیدی من آذرخش سیاهم. با تعجب و چشم هایی اشکی داشتم نگاهشون میکردم که شاهرخ به پای مرد افتاد و با ترس گفت: - قر....قربان..ب...ببخشید غلط کردم گوه خوردم توروخدا منو ببخشید.
×
×
  • جدید...