رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

MaaRRYYaaM

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    0
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

19 Good😌😌😌😌

درباره MaaRRYYaaM

  • Other groups کاربر98iiA
  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد 3 اسفند 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,832 بازدید کننده نمایه
  1. مریم چی شدی پس؟

    ناظر رمان منی ولی رمان من دیگه داره تموم می‌شه و تو هنوز نیومدی😞😅

  2. شما الان ناظر رمان من هنوز هستید یا نه؟

    رمان تیری در تاریکی

  3. کجایی دختر😞

    چرا کاربر نودهشتیا شدی؟

  4. MaaRRYYaaM

    تلخ ترین قسمت زندگی کجاست؟

    تلخ ترین قسمت زندگی اون جاست که ببینی همه دارن از کنارت میرن...
  5. MaaRRYYaaM

    مشاعره با نام پسر

    ناصر
  6. #پارت یازده ``آرش`` سوگند از دیشب پیداش نیست، خبر نداریم کجا رفته یا کی بردتش؛ ولی آخه دیشب چه جوری غیبش زد؟! حال پدر و مادرش داغون بود. هنوز به سینا و آرمیدا خبر ندادیم تا نگران نشن، من و ارشیا از دیشب تا حالا آروم نگرفتیم و دنبالش بودیم که شاید پیداش کنیم ولی هیچ، باز صدای گریه ی مادرش! - وای خدا، دارم می‌میرم! دخترم و می خوام. مامانم گرفتش توی بغلش و گفت: - تو رو خدا آروم باش همه چی درست می‌شه، آرش زنگ بزن به ارشیا ببین چی‌شد؟ بهش نگاه کردم - مامان، گوشیش خاموشه، نزدیک صد بار زنگ زدم ولی خاموشه! مادرم با بغض سرش و گرفت بالا و گفت: - چه اتفاقی داره میوفته خدا؟! بعد بهم نگاهی انداخت - برو دنبال داداشت، نگرانم آرش، نگرانم! ``سوگند`` چشم هام رو باز کردم. یکی رو دیدم که روی زمین افتاده، بلند شدم رفتم سمتش ولی تا صورتش و دیدم وا رفتم! آخه ارشیا این جا چی‌کار می‌کرد خدا؟! کنارش زانو زدم، سرش و بلند کردم گذاشتم روی پام که تکون خورد و آروم چشم هاش و باز کرد. با دیدن من سریع از جاش پرید و بعد من و محکم توی بغلش گرفت - سوگند، خوبی؟ کاریت که نکردن؟ - نه، نگران نباش. تو این جا چی‌کار می‌کنی؟ با عصبانیت گفت: - بهنام، صمیمی ترین دوستم فهمیده که بهزاد و عرفان دزدیدنت، زودی به من زنگ زد و بهم گفت من هم مثلا دنبالشون کردم تا جات و پیدا کنم؛ ولی تا فهمیدن من و گرفتن! - الان چی‌کار کنیم ارشیا؟ من نگران پدر و مادرم هستم، خبر ندارم که اون ها حالا توی چه حالی هستن؟! به دیوار پشتش تکیه کرد - من هم خبر ندارم، از وقتی فهمیدم پیدات نیست زدم بیرون ولی خونه برنگشتم. *** یک هفته گذشته ولی من و ارشیا هنوز توی اون اتاق هستیم. هر کاری کردیم نتونستیم فرار کنیم، الان هم بهزاد اومده و باز اون حرف های الکیش! - ارشیا؟ ارشیا بهش یک نگاهی انداخت و گفت: - چیه؟ بهزاد پوزخندی زد - چرا بهش نمی‌گی؟ - چی و! بهزاد به من نگاه کرد - این که دوستش داری! ارشیا با تعجب گفت: - اون وقت؛ کی و دوست دارم؟ بهزاد صداش و برد بالا - همونی که کنارت نشسته ارشیا نگاهم کرد - تو داری اشتباه می‌کنی
  7. سخن نویسنده: امیدوارم از ایده ایی که انتخاب کردم خوشتون اومده باشه، و البته از آبجیم«فاطمه» تشکر می‌کنم که همچین ایده ایی رو به من داده،، ممنونم آبجیم #پارت اول تقریبا پنج دقیقه شده که این سیریش، فقط حرف میزد. - من، دوستت دارم ای بابا! - گفتم که، من هیچ وقت دوستت نداشتم دست از سرم بردار دیگه! خستم کردی. - چرا اومدی توی زندگیم؟ چرا گذاشتی عاشقت بشم؟! - گفتم بیا عاشق من شو؟ تو خیلی شخصیت ضعیفی داری و من از همچین مردی خوشم نمیاد. این بار داد زد - بسه بسه! این همه دارم خودم و خفه می‌کنم، چون عاشقتم می‌گی شخصیتم ضعیفه؟! اعصابم رو خیلی به هم ریخته بود. - آره، دیگه به من زنگ نزن برو با یکی دیگه! مطمئنم یکی دو روز دیگه از سرت میوفتم. با بغض حرف میزد - اگه با من نباشی من این زندگی رو می خوام چی‌کار؟ من خودم و می کشم! دیگه واقعا، حوصلم داشت سر میرفت.‌ گفتم: - باشه، برو خودت و بکش بزار از شرت راحت بشم. واقعا دیوونه هست، داشت گریه می‌کرد! بی‌خیال، سر یک هفته عاشق یکی دیگه می‌شه. - به خداوندی خدا می کشم خودم و، نمیزارم زندگی راحتی داشته باشی! عذاب وجدان دیوونت می‌کنه. با یه پوزخندی جوابش دادم: - واقعا؟ خب باشه! برو بکش، دیگه هم زنگ نزن گوشی رو قطع کردم، واقعا که روی اعصابم بود. دو هفته ایی کنارش موندم فکر کرده که عاشقش شدم! واقعا چی فکر کرده؟ مگه من دیوونم که عاشق همچین پسری بشم؟ بزار هر کاری که بخواد با خودش بکنه، اصلا حالش برام مهم نیست. من فقط برای این که سرم و گرم کنم باهاش بودم الان هم سرم شلوغه پس واسش هیچ وقتی ندارم. من عادت دارم! که وقتی سرم خلوت باشه با بعضی از پسرها باشم تا فقط سرم گرم بشه، بعد اگه سرم شلوغ شد ولشون می‌کنم، مریض نیستم ولی عادتم شده! سردار، پسر ساده ایی هست و خیلی زود دل به دختری یا کسی می بنده. من، اولین باره همچین پسره ساده ایی توی زندگیم می‌بینم؛ یه پسر بیست و دو ساله هست که پدر و مادرش و توی تصادفی از دست میده، اون موقع فقط چهارده سالش بود و می‌گه که کسی رو نداره؛ فقط یه داداشی داره که توی ایران زندگی نمی‌کنه! یعنی تو یه کشور دیگه زندگی می‌کنه، بی‌خیال به من چه؟ حالا که سردار از زندگی من رفته پس باید مثل همیشه جوری رفتار کنم که انگار اون شخص نبوده. کلا من آدم ها رو خیلی زود فراموش می‌کنم. راستی یه چیزی و یادم رفت، من دلارام هستم. رشته ی گرافیک می‌خونم و بیست و یک سال دارم. همه به من می‌گن، مغرور! شر! شیطون! و... نه خواهری دارم و نه داداشی فقط من یکی یه دونه، مامانم خونه داره همیشه خونه هست. بابام هم دکتره، چون سرکارش هست بیشتر وقت ها خونه نیست. بیشتر کارش براش مهمتره، زیادی به ما سر نمیزنه صبح از ساعت هفت تا دو بعد از ظهر مطبه وقتی میاد می‌گیره می خوابه، چهار هم از خونه میزنه بیرون و تا یازده یا دوازده شب میاد. کلا زندگی من به این همه تکراری عادت کرده. سه تا دوست دارم که خیلی برام عزیزن
  8. MaaRRYYaaM

    تولد مینای شتر مرغی

    تولدت مبارک خانمی😍😘
  9. MaaRRYYaaM

    چقدر نفر قبلیتو میشناسی؟!؟

    من ننتم؟😑😐😲
  10. MaaRRYYaaM

    چقدر نفر قبلیتو میشناسی؟!؟

    شما؟😐😐😐😹
  11. MaaRRYYaaM

    چقدر نفر قبلیتو میشناسی؟!؟

    فقط میدونم اسمش فاطمس😐
  12. 8 محسن ابراهیم زاده؟
×
×
  • اضافه کردن...