رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

fnz

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    0
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1 Neutral😐😐😐

درباره fnz

  • Other groups کاربر98iiA
  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد 12 خرداد 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,648 بازدید کننده نمایه
  1. M@hta

    ایشون کاربر نودهشتیا بشن!

    @mahdi

  2. fnz

    سلام ...

    من چندبار درخواست دادم اما توجهی نمیکنید. می خوام مقامم رو بگیرید.

  3. سلام میشه لطفا رمانم رو یه سر بزنی؟! اگه ایرادی دیدی توی شخصیم بهم بگو ممنون میشم😊

  4. سلام لطفا منو از مقامم خلع کنید

    @mahdi

  5. سلام خانم نصاری ببخشید مزاحم میشم

    شما می خواین رمان آلاله رو حذف کنید؟

    معذرت می خواهم فضولی می کنم اما این رمان که خواننده زیاد داره و حیفه که ادامه اش ندید ما همه منتظر پایانشیم.

    1. fnz

      fnz

      بله عزیزم حذف شد @M.Hamed

  6. fnz

    درخواست حذف تاپیک

    سلام درخواست حذف رمان آلاله رو دارم @M@hta
  7. ممنون 🌹 امیدوارم خوشتون بیاد
  8. fnz

    رمانتون رو معرفی کنید?

    اسم رمانم آلاله س 👈 لینک رمان رمان اجتماعیه . راجب بچه های طلاق. اینکه چه اتفاقاتی براشون میفته و چه لطمه ی روحی بهشون وارد میشه. خوشحال میشم بخونید 🌹 رمان اولمم سرنوشت از سر،نوشت بود که روی صفحه اصلی سایت هست کافیه سرچش کنید. ژانرش هم معمایی و جناییه.
  9. بعد از حدود ده روز ، بعد یه سفر و یه بیماری برگشتم و پارت ۹۷ آلاله رو‌گذاشتم.😍💙 اینم یه خبر برای همراهان واقعی و مخفی عزیزم. امیدوارم لذت ببرید🌸👌 منتظر نقد و نظراتون هستم بهترینا‌.
  10. بچه تر که بودم علاقه ی شدیدی به بازی کردن با آدامس های جویده شده ام داشتم. هرچند ممکن بود صدای مامان را در بیاورم و مدام بی بی با ناراحتی بگوید«بچه این آدامس نیست دیگه!میکروب خالیه» اما باز هم انجامش می دادم. عاشق آدامس توت فرنگی بودم. طعم شیرین و ترشش را دوست داشتم. اما وقتی مزه اش می رفت از دهانم در می آوردم و با آن ور می رفتم. ابتدا با دو انگشت گلوله اش می کردم و بعد فشاری وارد می‌کردم. وقتی کامل رنگ صورتی کمرنگش به سفید چرکی تبدیل می شد،رهایش می کردم و به دو طرف می کشیدمش. آنقدر کش می آمد که از وسط به دو نیم تقسیم می شد. حالا؛ دقیقا حس همان آدامس را دارم. حس می کنم روحم دارد به دو طرف کشیده می شود و ثانیه معکوس پاره شدنش ،همان ضربان تند قلبم است. شاید خنده دار باشد شاید هم درد آور... اما مرگ روحم را دارم به شدت حس می کنم. آلاله ی کودک، سال ها پیش وقتی پدرش پشت سرش با اشک او را می نگرید از دست رفت. آلاله ی نوجوان با تب عشقی داغ سوخت و آلاله ی جوان... سرم درد عجیبی دارد. سنگین شده و من حس می کنم جانی در تن ندارم. پرده ها کشیده شده اما نور باز هم به داخل اتاق بابا می تابد و نشان می دهد ،روز در ساعات اولیه خود قرار دارد. دیشب بابا بعد از خوردن قرص هایش به خواب رفت و من ساعت ها روی کاناپه ی کنار تختش نشستم و به چهره ی تکیده و بی جانش خیره شدم. دست هایش در خواب هم می لرزید و گاهی هر چند دقیقه انگشتش می پرید. بعد از آن نفهمیدم چطور چشمانم گرم خواب شد ، چطور صبح روی تخت بابا چشم باز کردم و او نبود. چند تقی به در می خورد و ناهید با لبخند نازی وارد می شود. چهره ی دلنشین و مهربان این زن آرامش عجیبی به جانم تزریق می کرد. درست مثل چهره ی بی بی. سینی چوبی بزرگ پایه داری دستش بود و حدس سختی نبود که بفهمم صبحانه ی مفصلی چیده. -صبح بخیر خانوم. لبخندی می زنم: - صبح بخیر. سینی را روی میز می گذارد و می گوید: - الهی قربونتون برم ، بلند شید دست و روتون رو بشورید صبحونتون دیر شد، اگه آقا بفهمه حال همه رو جا میاره. لحنش شوخ بود و مرا به خنده انداخت. داشت میز را می چید که بی حرف به طرف سرویس بهداشتی اتاق رفتم. دست و صورتم را شستم و خارج شدم. ناهید هنوز در اتاق بود. پشت میز نشستم و با دیدن صبحانه ی مفصل رنگارنگ ، چیزی در معده ام تکان خورد. - بخورید خانوم جون، جون بگیرید. خیلی رنگتون پریده. به مهربانی اش خیره شدم. برای اولین بار مثل یک شاهزاده با من رفتار می شد و من آدابش را بلد نبودم. تنها تشکری کردم و او عقب عقب رفت: - کاری ندارید با من خانوم جون؟ نگاهش کردم.چند لحظه خیره به چشمانش شدم و با مهربان ترین لحنی که از خود سراغ داشتم گفتم: - چرا... دیگه بهم نگو خانوم جون! ابروهایش بالا می رود: - پس چی بگم؟ - اسم من آلالس. بهم بگو آلاله. - اما خانوم جون... - تمرین کن بگی آلاله. دیگه دوست ندارم بهم بگی خانوم جون. - چرا آخه خانو... آلاله خانوم؟ لبخندی زدم: - آلاله بی پسوند و پیشوند. - چشم. عقب گرد کرد و رفت اما ناگهان چرخید. انگار چیزی یادش آمده. - پدرتون گفتن بعد از صبحانه آماده شید باهاشون برید بیرون‌. متعجب ابرو بالا می اندازم و می گویم: - چرا ؟ - قراره برید بازار ، ناهار هم بیرون می خورید. سری تکان می دهم. ادامه می دهد: - شب یه مهمونی با شکوه داریم. می رود و من به جای پایش خیره ماندم در حالی که به هیچ کدام از برنامه های این قصر عادت ندارم. نمی دانم آینده و تقدیر چه خوابی برایم دیده اند اما حس بد و تلخی دارم... *** نمی دانم دقیقا چقدر گذشته که با یکی از زیباترین لباس های موجود در تهران که از یکی از بهترین مزون های شهر خریداری شده بود ،مقابل آینه نشسته بودم و به صورت عجیب و ناشناخته ی درونش خیره بودم. صورت دخترک زیبا بود اما غم و اضطرابی که در چشمانش لانه کرده بود، جذابیتش را کم می کرد. یک لباس بسیار بلند نباتی رنگ که با نگین ها و سنگ های ارزشمندی مزین شده بود. باورم نمی شد که پول این لباس درآمد دوماهه ی ما بود! پوزخند تلخی می زنم و کل امروزم را مرور می کنم. بابا بعد از صبحانه مرا به یک مزون مد برد. لباس های زیبایی بود و انواع قیمت ها، رنگبندی ها و طرح ها یک‌ جا دیده می شد. یک کت و دامن مجلسی نظرم را جلب کرده بود اما بابا لبخند مهربانی زد و مرا به سمت دیگری هدایت کرد. ژورنالی مقابلم گرفت و گفت یک لباس انتخاب کنم. من هم از این لباس خوشم آمد. طراحش یک زن ایتالیایی بود و این لباس سفارشی بود. وقتی قیمتش را فهمیدم، هضمش برایم ممکن نبود. بعد هم که دوباره به این قصر مرموز برگشتیم و یک آرایشگر حرفه ای چهره ی دخترانه ام را کمی تغییر داد. جمله ی آخرش توی سرم می چرخد« الان فقط یه تاج کم داری!» بغضم می‌گیرد. من زندگی مجلل با تاجی شاهانه نمی خواستم. من این لباس و یک آرایشگر خصوصی نمی خواستم. من یک اتاق بزرگ که سر و تهش نا پیدا بود نمی خواستم. من تنها یک خانواده می خواستم. اما هیچکس در این دنیای بزرگ نمی توانست مرا درک کند. هیچکس درک نمی کرد که من چقدر مشتاق نگاه های عاشقانه ی پدر و‌مادرم هستم. نگاه هایی که حتی یکبار صورت نگرفت! با دو تق آرامی که به در می خورد لبخند زورکی بر لب می نشانم و چهره ی ناهید پدیدار می شود. - آلاله جان... نمیای بیرون؟ مهمان ها آمدن. دلم یک بهانه می خواست! - راستش نمی تونم با کفش پاشنه بلند راه برم. جلو می آید و لبخندی می زند: - هیچ‌مشکلی نیست که ... خودم همه جا هواتو دارم مشکلی برات پیش نیاد. - ناهید... من ... منتظر و‌ نگران نگاهم می‌کند. - من نمی تونم به این مهمونی بیام. متعجب و‌ حیرت زده می شود. شاید دنبال یک دلیل منطقی است. در را می بندد و نزدیکم می آید.دست هایم را می گیرد و‌ ملتمس نگاهم می‌کند: - آلاله... می دونی این مهمونی به خاطر حضورت توی این خونس؟ می دانستم. - می دونی پدرت قراره تو رو معرفی کنه و بگه من یه وارث دارم ؟ این را هم می دانستم. - آلاله جان... این شب، اولین شبی هست که پدرت یک مهمونی بزرگ گرفته. امشب تنها شبی هست که پدرت روی صندلی بزرگ چوبی‌ منبت خورده ی سلطنتیش نشسته که با غرور فریاد بزنه،من دخترم رو به دست آوردم. دست روی صورتم نوازش وار می کشد: - من چندین ساله که با حامد خان دارم زندگی می کنم و می تونم این ادعا رو داشته باشم که خوب می شناسمش. اولین باره دارم غرور و افتخار رو یکجا توی چشماش می بینم. لطفا خردش نکن! نمی دانم تاثیر حرف هایش بود یا نه که لجبازی را کنار گذاشتم. سرم را تکان دادم. - پس بیا باهم بریم. برخاستم پشتش از اتاق خارج شدم درحالی که قلبم بی محابا می کوبید. از راه پله ها باید می رفتیم. صدای بابا را می شنیدم. - خب راستش همه ی شما ازم پرسیدید که دلیل این مهمانی چیه! حالا وقتشه بدونید که چرا اینجایید و این همه خرج برای چیه! یک اتفاق خوب برام افتاده. نه ربطی به کارخونه داره و نه به بورس و سهام هامون. من امشب به الماسی که سال ها براش تلاش کردم رسیدم. صدای همهمه می آمد. ناهید دستم را گرفت و مجبورم کرد بایستم. کنار گوشم با ذوق زمزمه کرد: - تو سورپرایز پدرتی! حالم بد بود. سرم گیج می رفت. نور ها خیلی زیاد بودند و مغزم کشش این همه فرکانس را نداشت. دلم شدیدا یک خواب می خواست. شاید یک خواب ابدی... - الان دارید پیش خودتون می گید چخبر شده! اون الماس قضیش چیه! هوم؟ من بهتون میگم. خانم ها و آقایون، امشب شما با دخترم، تنها وارثم و صاحب بعدی کارخونه آشنا میشید. صدای تشویق می آمد اما من مبهوت بودم. دهانم باز مانده بود! به ناهید نگاه کردم که با ذوق نگاهم می‌کرد و لبخند پررنگی بر لب هایش نشسته بود. با نگاه سوال و پیچش می کردم اما او مرا به سمت پله ها هل داد.باید پایین می رفتم؟ خدایا چرا تمامم نمی کنی ؟ آرام از پله ها پایین می رفتم. دعا می کردم هیچوقت به پله ی آخر نرسم. بغضم بزرگتر شده بود و مشتاق حضور مامان و بی بی بودم. سر گیجه ام شدید تر شده بود. دلم سیاوش را هم می خواست... ناگهان با سیل عظیمی از آدم ها روبرو شدم. مردان و زنانی که احساس راحتی می کردند. لباس های جلف و‌ کوتاهی که زنان پوشیده بودند حالم را به هم می زد. خیلی کم پیدا می شد که زنان سنگین هم بینشان باشد. نگاه ها حیرت زده، ذوق زده و متعجب بودند... به پایین پله ها رسیدم و دست بابا پشت کمرم نشست. همه ی نگاه ها روی من بود و سنگینی شان روحم را می شکست. - آلاله دختر یکی یه دونه ی من. چقدر سخت بود لبخند زدن میان آن ها. آدم هایی که از دل و‌ جنس من ‌نبودند. همه یکی یکی جلو آمدند و اظهار خوشبختی کردند. من هم درست مثل یک بازیگر ، لبخند های دروغین می زدم و «همچنین» ی میگفتم. اکثرشان سنشان بالا بود و جوان ها کم تر بودند. کم‌کم همه متفرق شدن. به گوشه ی دلخواه خود می رفتند. بعضی ها هم دور تر ایستادند و سیگار کشیدند. بابا از من دور شد و‌ من میان سالن ایستادم. به گوشه ای رفتم و روی صندلی ای نشستم. برخی زنان جوان دوره ام کردند و سوال هایی می پرسیدند. از مادرم! از بابا! از رابطه شان! از دلیل جدایی شان. کاش می فهمیدند چقدر این سوالات حالم را به هم می زند. تمام سوالاتشان را با بله،نه و نمی دانم پاسخ دادم. کلافه شدند و رفتند. چشمم به ناهید افتاد که با غم نگاهم‌ می کرد. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و قطره اشکی از چشمانم ریخت که سریع با دست پاک‌کردم. لبخندی به رویش پاشیدم اما لبخند او غمناک بود. نگاهم را روی افراد سالن چرخاندم. زنان مسن درحال نشان دادن طلا و‌ جواهراتشان به یکدیگر بودند. پوزخندی زدم و یاد دست های خالی مادرم افتادم که تنها یک حلقه ی نقره ، بی دلیل در انگشت میانه اش جای داشت. آن طرف تر زنان جوان نشسته بود و نوشیدنی سرخ رنگی می نوشیدند. بلند بلند می خندیدند . چقدر زیبا و جوان بودند. شاید همسن مادرم بودند... دلم برای چین و‌ چرک های گوشه ی چشم های مادرم گرفت. برای دست های بزرگ و بی ظرافتش... چشمم روی مردانی چرخید که دور یک‌ میز بزرگ مقابل بابا نشسته بودند. پسران جوان تری هم بودند که چند گروه شده بودند. اما نگاه یک نفر شدیدا عذابم می داد... به یک مجسه ی بزرگ طلاکوب تکیه داده و با موشکافی نگاهم می کرد. چهره اش برایم خیلی آشنا بود. مطمئن هستم او را جایی دیده ام. سیگار برگی می کشید و‌ دودش را بیرون می داد. نگاهم را بارها چرخاندم اما دوباره روی نگاه ثابت او ثابت می شد. ناگهان بوی سردی به مشامم خورد. درست مثل بوی خیار.‌‌.. نگاهم بی اختیار به در ورودی گره خورد و مرد استثنایی زندگی ام را در قالبی شیک و ‌مردانه دیدم...
  11. احساس گیجی داشتم. مثل فرو رفتن در خوابی عمیق یا یک رویای نا متناهی. فکر‌ کنم مثل مرگ بود! بی بی وقتی می‌خواست مرگ را برایم تعریف کند اینگونه می‌گفت« مرگ مثل یک خواب عمیق است. یا یک رویا، یا یک‌ کابوس... هرچه دست و‌ پا بزنی از آن خارج نمی شوی. مثل فرو رفتن در یک مه غلیظ. یا در سرزمین روشنایی ها یا در تاریکی مطلق. یا زیر نور آفتاب بهاری یا زیر باران های رعد آسای زمستان.» حالا حسم دقیقا همین بود. در سرمای زمستان میان قصری روشن و‌ گرم زندگی‌ می کردم درحالی که احساس گیجی می‌کردم. اطراف ذهن و ‌روحم پر شده بود از مهی غلیظ. روی تختِ آویزان، دراز کشیده بودم اما انگار میان ابرها بودم. یک رویا بود! این تخت با تکان هایش حالم را به هم میزد. صاف نشستم و به در و دیوار اینجا نگاهی انداختم. همه چیز زیبا و رویایی بود. همان هایی که گاهی عکس هایشان را در مجله های دکور و مد ،با النا می دیدیم و تصمیم می‌گرفتیم چه چیز را برای خانه ی خود مهیا کنیم. از این فکر لبخندی می زنم. کاش النا بود و‌ می دید. دلم برایش تنگ شده. چند وقتی است از او بی خبرم و نمی دانم این بی خبری تا کی ادامه دارد. از بی خوابی‌ کلافه می شوم. به ساعت بزرگ منبت کاری شده ی روی دیوار چشم می دوزم. «دو و بیست دقیقه». کلافه از روی تخت می پرم و‌ کمی در اتاق چرخ می زنم. پشت پنجره ی بزرگ می روم و به حیاط بزرگ روبرویم با درختان ترسناک بی برگ نگاه می کنم.شاید بهتر باشد بگویم یک باغ بزرگ! برف روی زمین نشسته... نمی دانم اینجا کجای تهران بزرگ است ! صبح چنین برفی ندیده بودم. با یادآوری صبح و سیاوش چیزی در قلبم قل قل می کند. سیاوش کجا بود؟یعنی او از قبل با پدرم در تماس بوده؟ لبم را زیر دندان می برم و می‌چرخم تا موبایلم را پیدا کنم. همه جا را زیر و رو میکنم. اما پیدایش نمی کنم. یادم‌ نمی آید کجا از دستم رها شده. اَه غلیظی می‌گویم و موهایم را می‌کشم. کجا انداخته بودمش که یادم نمی آمد؟ با دیدن یک تلفن کلاسیک مرواریدی طلایی قدیمی روی کنسول خیز بر می دارم و خودم را به آن می رسانم. شماره اش را حفظ بودم. بعد از شماره گیری نفس های عمیقی می‌کشم و‌ منتظرم صدایش را بشنوم تا مرا قانع کند این یک خواب و رویا نیست اما با شنیدن صدای زنی که می گفت «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد» دلم فرو ریخت. چرا موبایلش را خاموش کرده بود؟ تلفن را سر جایش می گذارم و نا امید کنار دیوار می شینم. پوفی میکشم. شاید این خانه باید مرا به وجد می آورد ولی واقعا اینگونه نبود. حس بدی داشتم ... اما با این حال بلند شدم تا چرخی در خانه بزنم. از اتاق بیرون رفتم و دیدم بیش از نیمی از خانه در تاریکی مطلق فرو رفته. ترسیدم ... حرف های مرموز بابا توی سرم چرخ می خورد و بیشتر مرا می ترساند. شاید باید بر میگشتم و تمام تلاشم را می کردم که بخوابم اما انگار چیزی‌ مرا به همان قسمت تاریک می‌کشاند. آن قدر رفتم تا در تاریکی فرو رفتم. ترس، بیشتر درون قلبم نفوذ کرد اما قدرت آن نیرو بیشتر بود. حس کردم وارد یک راهروی بسیار بزرگ شده ام.هرچه می رفتم به انتهایش نمی رسیدم. نفس های عمیقم، کش دار شده بود و عرق از گردنم تا روی شکمم جریان پیدا کرده بود. ناگهان محکم به چیزی خوردم و‌ هین بلندی کشیدم. قدمی به عقب پریدم و دو‌دستی دهانم را چسبیدم. با ترس و اضطراب اطرافم را نگاه می کردم که نکند کسی را بیدار کرده باشم. اما چیزی در دلم می گوید«دیوانه، این خانه ی ‌کوچک ‌شما نیست که حتی بترسی پچ پچ ‌کنی و مامان بیدار شود». دوباره جلو می روم و یک دستم را روی همان چیزی که به آن برخورد کرده بودم می کشم . یک در فلزی!! حدسم می گوید این یک آسانسور است. اما آسانسور که در طرف دیگر قصر، پشت آن درهای بسته بود! شاید چندین آسانسور دارد! دستم را به هوای کلیدش روی دیوار می‌کشم و با حس یک قسمت فرو رفته در دیوار لبخندی می زنم و انگشتم را رویش فشار می دهم. با صدای بدی در باز می شود. این هم درست مثل آن یکی بود. داخل می شوم... این یکی تنها دو‌ کلید داشت که دور یک‌ کلید نوری سبز روشن بود که نشان می داد در طبقه ی بالا هستم. کلید زیرینش چیزی به‌ حروف چینی رویش نوشته شده بود. فشارش دادم اما خیلی سخت و‌ محکم بود. بار دیگر فشار دادم اما اتفاقی نیفتاد. - قفله. با ترس پریدم و به نیم رخ روشن بابا خیره شدم که لبخندی روی لبش بود. - تنها قسمتی از این قصره که به ‌جز خودم هیچکس اونجا نمیره. با خجالت بیرون آمدم که دستش زیر چانه ام‌ نشست. - بهت حق میدم ... کنجکاوی اینجا رو بگردی. اما این جا روزش رویایی تره تا شب. - ببخشید. - همه ی اینجا مال توئه پس معذرت خواهی نکن. دستش دور کمرم حلقه شد. - اندازت بود؟ لباس خواب عروسکی ام را می گفت. سعی کردم لبخندی بزنم : - آره... به نقطه اول برگشتیم. - خوابت نمی بره؟ شرمگین می گویم: - فکر کنم به خاطر تغییر مکانمه. - پس نظرت با یه فنجون قهوه چیه ؟ ابروهایم بالا می پرد و با هیجان می گویم: - الان؟ مثل خودم می گوید: - آره... - من درست کنم؟ به طرف اتاقش هدایتم کرد و با خنده گفت: - نه ناهید درست میکنه. - مگه‌ خواب نیستن؟ - ناهید نه، برای اینکه ساعت داروهام رو یادآوری کنه بیدار میمونه. وارد اتاقش شدیم. از اتاقم خیلی کوچک تر بود و طرحش تیره بود. ترکیبی از طوسی و سیاه. یک‌ میز و دو صندلی بسیار زیبا در وسط اتاقش بود. پشت میز روبروی هم نشستیم. با لبخند نگاهم می‌کرد و‌ من داشتم تمام صورتش را با چشم‌ می‌کاویدم. انگار نمونه ی پیر و مذکر خودم بود. رنگ پوست و چشم ها،حالتشان،مدل ابروها و مژه های بلندش دقیقا مثل خودم بود. چشمم به دستش افتاد که خفیف می لرزید. گوشه ی چشم راستش هم هر از چند دقیقه ای می پرید. حتما این نشانه ها ، عوارض مصرف داروهایی بود که نمی دانستم چیست. صدای زنگ ملایمی آمد و مرا به خودم آورد. به سختی بلند شد و تلفن سفیدی که درست روی دیوار بالای تختش بود برداشت. - ناهید بیدارم ... آره بیار ... بی زحمت دوتا فنجون قهوه هم بیار. تلفن را سر جایش‌گذاشت و روبرویم نشست. با همان لبخند گرم پرسید: - چی نذاشته گل من تا این ساعت بخوابه؟ دست هایم روی میز در هم قفل کردم: - نمی دونم... - احساس غریبی می کنی ؟ - یکم آره... راستش ... تک خنده ای میکنم: - یکم نیست، خیلیه... - می دونی بهت حق میدم؟ - بابا نمی خوام ناراحتت کنم... نگذاشت ادامه ی حرفم را بزنم: - دلت برای سودابه تنگ شده؟ - نه ... نمی دونم... فقط یکم احساس خفگی میکنم. اصلا نمی دونم چی میخوام! دستم را میان دستش‌ گرفت و‌ نوازش داد: - می دونی مجبور نیستی باهام بمونی؟! نگاه هایمان در هم قفل می شود. - من نمیخوام تنهات بذارم بابا اما... - چی اذیتت میکنه؟ خیره به چشم هایش چیزی که سال ها در دلم سنگینی میکرد به زبان آوردم: - جدایی شما و مامان. نفسی می گیرم که سنگینی اشک را در کاسه ی چشمانم حس میکنم: - چیزی که سال ها داره اذیتم میکنه همینه. من نمیخوام جدا باشید... جفتتون رو باهم میخوام . من یه خونواده ی کامل میخوام. چیزی که همیشه آرزوش رو داشتم همینه. من نه قصر می خوام نه یه اتاق بزرگ، نه‌ میز پر از لاک!من مامان و بابام رو کنار هم می خوام. آرزو دارم سه تایی باهم صبحونه بخوریم. شبا باهم بریم بیرون... بریم به یه رستوران. بریم یه شهربازی... صدای خنده های سه تامون بره تا آسمون هفتم.من یه خونواده ی آروم و خوشبخت می خوام.چیز زیادیه؟ نم اشکش را با نوک انگشت می گیرد: - آرزوهای تو آرزوهای منم هست... اما این آرزوها ناشدنی ترین چیز، توی دنیاست. - چرا ناشدنیه؟ اشکم می چکد، با بغض می نالم: - اصلا چرا شما و مامان از همدیگه جدا شدید؟ - مگه ازش نپرسیدی؟ - اون هیچوقت بهم جواب نمیده! دستش روی صورتم می شیند و گونه ام را نوازش می دهد.مهربان اما غریب ، طوری که ترسی در دلم رخنه می کند، می گوید: - یه روزی جواب همه ی سوالات رو می گیری. اما اینو بدون تا آخرین لحظه ی زندگیم پیشمی... بسه هرچی نداشتمت و از دور نگاهت کردم. بسه هرچی بغض کردم و گریه کردم که فقط دخترم دوباره پیشم برگرده. حاضرم تمام دنیا رو به پات بریزم تا از پیشم نری آلاله... نگران نگاهش می کنم.لرزش دستانش بیشتر شده... بلند می شوم کنارش می روم. صورتش را قاب می گیرم و با ترس می گویم: - بابا... بابایی خوبی؟ تمام بدنش می لرزید. همین لحظه چند تقی به در خورد و‌ کمی بعد صورت گرد ناهید پیدا شد. با دیدن بابا سرخ شد و سریع وارد شد. - ای وای آقا دوباره حالتون بد شد. جیغ می زد... گیج نگاهم بین او و بابا چرخید... چرا همه چیز داشت گیجم می‌کرد؟ سینی دارویی همراه داشت . یک ورق قرص برداشت و خیلی سریع در دهان بابا گذاشت. بابا سعی کرد لیوان را از او بگیرد و خودش آب بخورد.اما لیوان در دستان لرزانش تکان های محکمی می خورد و آب بیرون می ریخت. به سختی لیوان را از دستش گرفتم و خودم آب در دهانش ریختم.در تمام لحظه نگاه خیسش ، میخ چشمان مضطربم بود. چشم هایش را بست ... به ناهید خیره شدم که اشک می ریخت. مشکل چه بود؟ - این قرص چیه؟ ناهید با گوشه ی روسری اشکش را پاک کرد و گفت: - خانوم جون اینا به خاطر... - ناهید... قهوه آوردی؟ بابا بود که میان حرفش پرید.نگاهش کردم که مهربانانه به هردوی ما چشم دوخته بود. آرام شده بود اما ته چشمانش ترسی یافتم که معنایش را نمی فهمیدم. او از چه چیزی می ترسید؟! ناهید«بله»ی آرامی زمزمه کرد و بعد با اجازه ای گفت و رفت. بابا سرم را به سینه اش چسباند و بینی اش را در موهایم فرو کرد و نفس عمیقی کشید. با بغض گفت: - برای خودم میمونی آلاله ی بابا؟ اشک هایم سرازیر شد و دستانم دور‌ کمر نه چندان بزرگش حلقه شد. چه جوابی باید می دادم؟ من و بابا هر دو، در زندگی خلأ هایی حس می‌کردیم. خلأهایی که به خاطر عدم حضور هرکداممان در زندگی دیگری بود. حالا بابا می خواست من پیشش بمانم؟می خواست پیش هم باشیم تا خلأهای یکدیگر را پر کنیم؟ باید قبول می کردم؟ پس مامان چه می شد؟ مامان همه ی من بود.درست مثل بابا... عدم حضور هر کدامشان در زندگی من یک خلأ بود. چرا آن ها نمی فهمیدند؟ چرا آنقدر مغرور بودند که تقاضای دلم را نمی توانستند از چشمانم بخوانند؟ یعنی چشمانم واضح فریاد نمی زد که من پدر و مادرم را کنار هم می خواهم؟ شاید آن ها بدون یکدیگر توانستند زندگی کنند.شاید حضورم برای آنها کافیست. اما من چه می شوم؟ هم باید خلأهای مامان را پر کنم هم بابا را؟! دل من،تنها یک خانواده ی گرم و با محبت می خواهد... کاش کمی فهمیده می شدم. کاش کمی درک می شدم. کاش سیاوش بود! ***
  12. fnz

    مشاعره با اسم رمان (:

    بر باد رفته
  13. دستش را پشت کمرم گذاشت و فشاری وارد کرد تا راه بیفتم‌ . پشت به آن ها قدم می زدیم اما صدای پچ پچ هایشان را می شنیدم تنها نمی فهمیدم چه می گویند! فکر می کردم به طرف پله هایی که بسیار بزرگ و پهن بودند و فرشی قرمز رویشان پهن بود، می رفتیم اما بابا به طرف راست رفت. به سمت یک در فلزی می رفتیم... باورم نمی شد یک آسانسور باشد! تا کنون آسانسوری در خانه ندیده بودم. البته اینجا یک خانه ی معمولی نبود ،یک قصر بود. کلیدی فشرد و در باز شد. خیلی مجهز و زیبا بود. وارد شدیم. یک کلید که شکلی عجیب رویش بود را فشرد. در بسته شد و بابا به بهتم لبخندی زد. دستم را بالا آورد و رویش بوسه زد. بعدهم دستش را دور شانه ام حلقه کرد. کامل به او تکیه کردم. چقدر دلم همیشه یک تکیه گاه محکم‌ می خواست که بوی امنیت دهد. سیاوش می گفت به خودت تکیه کن. اما شدنی نبود. اگر قرار بود تکیه گاه خودم، خودم باشم دیگر چیزی از ظرافت و لطافتم نمی ماند. شاید می شدم‌ مثل مامان. خشک و سرد که گاهی یادش می رود زن است و باید احساساتش را با رفتارش مخلوط کند! باید یک پدر در زندگی باشد تا با خیال راحت به او تکیه کنی و نگران سیلاب مشکلات نباشی! صدای باز شدن در آمد اما باز نشده بود. بابا کمکم کرد چرخی بزنم. دقیقا عکس ایستادنمان در باز شده بود. با حیرت نگاه می کردم. چقدر همه چیز اینجا عجیب بود. پایم را که بیرون گذاشتم چیزی که می دیدم ورای تصورم بود. یک سالن بسیار بزرگ که کَفَش با سنگ مرمر براق مزین شده بود. یک قالی خیلی بزرگ که وسط سالن پهن بود . صندلی های سلطنتی با طرح منبت هایی بسیار زیبا که دو طرف سالن چیده شده بودند. پنجره های بسیار بلندی که تا حدود سقف قامتش بود . پرده هایی سرخ که کنار رفته بودند و آسمان را به نمایش می گذاشتند. کوزه های بزرگ فیروزه ای با طرح و نگاری سنتی و کهن، به فاصله ی هر پنجره قرار داده شده بود. آن سالن را رد کردیم به سالن کوچک‌تری رسیدیم. سمت چپ شومینه ای بسیار زیبا وجود داشت. روبرو هم یک تراس که درونش صندلی هایی چوبی گذاشته شده بود. در بسته شد... دیگر سالن بزرگ را نمی دیدم‌. در میان سالن کوچک بودم و بابا به ستونی تکیه داده بود. نگاهم در تمام فضا می پیچید. اینجا بیش از اندازه بزرگ و زیبا بود. - اون سالن... به اشاره ی دستش چشم ‌می دوزم که همان سالن بزرگ و سلطنتی را نشان می داد که حالا پشت درهای بسته بود. - فقط برای آدمای خاصه و تو خاص ترین آدمی هستی که اینجا اومده. برای اولین بار بعد از چندسال امروز باز شد درش! با تعجب نگاهش می‌کردم. جلو آمد و نگاهش را روی همه ی خانه چرخاند. - یه روز با مادرت از جلوی این خونه رد شدیم. قبل از عروسیمون اومدیم که دنبال خونه بگردیم. خونه ای که دیده بودیم یک خیابون پایین تر بود و ما اشتباهی اینجا اومدیم. اون روز ماشین رو دقیقا جلوی همین خونه پارک کردم و دنبال آدرس از این و اون بودم . اما اون لحظه مادرت داشت زندگی توی این خونه رو تصور می کرد و رویاهاش رو اینجا بنا می کرد.وقتی برگشتم دیدم خیره شده به این قصر. با عصا روی سنگ کوبید. - میگفت«میشه یه روز اینجا زندگی کنیم؟» با بغض می خندد: - مادرت وقتی عروس من شد سنی نداشت و هنوز توی رویای بچگیش مونده بود. منم اون روز قسم خوردم رویای بچگیش رو براش مهیا کنم. هرچند خیلی دیر شد... دلم گرفت. نتوانستم قضاوت نکنم و در دلم مادرم را ملامت کردم. او یک مرد عاشق را از دست داده بود.بابا هرچقدر هم بد بوده اما واقعا نمی شد بد بودنش را به عاشق بودنش بخشید؟ - این قصر در اصل مال یه انگلیسی بود که ساختش چهارسال طول کشیده. سال ۴۸ ساخته شده.بعد از انقلاب اون انگلیسی میره کشور خودش و این قصر رو به نام وکیل ایرانیش می کنه تا بتونه بفروشه. اما از زمان انقلاب یه حرفی بین مردم می پیچه. « این خونه مال یه اجنبی نفرین شده س که خدا از بهشت روونه ش کرده اینجا. شگون نداره کسی اینجا زندگی کنه». مردم خیلی خرافاتی بودن و هنوزم هستن. به همین دلیل چندسال هیچکس پیدا نشد تا پولی بابت اینجا بده. ولی من خریدم... مادرت اگه خونه ی ابلیس توی‌ جهنم رو هم می خواست من براش می خریدم. در دلم پوزخندی زدم و‌ چیزی وسوسه ام‌ کرد ... مامان لیاقت این‌ مرد عاشق را نداشته. بابا آهی می‌کشد. در فکر فرو می رود و من سوالی که اذیتم می کند ،می پرسم: - از مامان دلخوری؟ - بابت چی؟ - این که هیچوقت برنگشت. یک نگاه عمیق به چشمانم‌ می اندازد. - اگه بهت بگم یه حیوون درنده توی این قصر زندگی میکنه که افساری هم نبستن براش،حاضری اینجا زندگی کنی؟ گیج شدم. نمی فهمیدم منظورش چیست!یعنی واقعا یک حیوان اینجا زندگی می کرد؟ ترس به جانم ریخته می شود‌ . بابا نزدیک می شود و روبرویم می ایستد. - هیچوقت نمی مونی!من از سودابه ناراحت نیستم و بهش حق میدم. داشت می چرخید که گفتم: - منظورت از حیوون چیه؟ نگاهم‌ می کند. چشم هایش خیس است.‌چرا تا این حد گیجم می کند؟ چرا حس میکنم چیز بدی را دارد از من مخفی میکند؟ - بیا بریم اتاقت رو نشونت بدم‌ دستم را دور بازویش می اندازم و کمکش میکنم بهتر حرکت کند‌ . حس می کنم با همان چشم های نم دار، لبخندی گرم می زند. در یک اتاق را باز می کند. دستم را جدا می کند و دست دیگرش را پشت‌کمرم می گذارد‌. در اتاق را با شک هل می دهم تا کامل باز شود. با باز شدنش و دیدن آنچه پیش رویم بود ، نفسم می‌گیرد. یک اتاق بسیار بزرگ که متراژش کل خانه ی کوچکمان بود. دیوار ها طوسی رنگ بودند اما سقف روشن تر بود. لوسترهای کوچکی از سقف آویزان شده بود. با فشار دست بابا کامل داخل شدم. یک تخت بزرگ از سقف آویزان بود که با روکشی کرم رنگ و بالشتک هایی به رنگ طوسی و گلبهی مزین شده بود. میز آرایش بزرگی که انواع لاک ها و رژلبهای براق رویشان بود. اما این ها چیزی نبود که باعث بهتم شود.چون از وقتی وارد این خانه شده بودم حیرت زده بودم و انتظار چنین چیزی را داشتم. چیزی که باعث بهتم شده بود عکس هایی از دوران نوزادی تا به امروزم بود که روی دیوار خودنمایی می‌کرد. از دورانی که با او نبودم. چشمانم، میخ روی عکس ها شد. اما روی یک عکس قلبم ایستاد... عکسی که دستم در دست مامان بود و او‌ مرا می‌کشید. اخم هایم از درد در هم فرو رفته بود و یک پایم کاملا گلی و ‌کثیف بود. مقنعه ی مدرسه ام کج شده بود و دوختش جایی نزدیک‌ گوشم رفته بود. حس یک درد در وجودم رخنه کرد... دردی عمیق! تمام درد های آن شب را حس می‌کردم. نیشگون های ‌مامان و خنده های از سر تمسخر سیاوش. چشم های النا که انگار به‌ موجودی فضایی نگاه می‌کرد و اخم های آقاجون اشکم روان شد... بابا آن شب کجا بود ؟ چرا آن روز نیامد تا دست پر دردم را از زیر فشار دست مامان دربیاورد؟ رد اشک چکیده ام را پاک کردم و بی حوصله باقی اتاق را از نظر گذراندم. یعنی این اتاق برای من بود؟پس چرا ذوق زده ام نکرد؟این اتاق که از اتاق خودم خیلی بهتر بود. باید درک می‌ کردم آن اتاق، اصلا اتاق من نبوده!تنها اتاقی بوده که در آن می خوابیدم. اما در این اتاق بزرگ می شد زندگی کرد!با تمام این ها دلم این ها را پس می زد. سعی کردم لبخندی بزنم که به تلخند،تبدیل شد. - تمام اینا برای تو چیده شده اما اگه دوسش نداری می تونی تغییرش بدی.فردا به طراح اطلاع میدم بیاد. چرخیدم و رو به چشمانی که از شدت ذوق برق می زد گفتم: - ممنون بابا... همین خوبه. شاید درد نگاهم را حس کرد که چشمان چراغانی اش خاموش شد.اما لبخندش را حفظ کرد و گفت: - میرم بیرون. لباست رو عوض کن تا استراحت کنی ... اگه خوابت نبرد بیا پیشم. حالا حالاها بیدارم. اتاقمم توی راهروی روبروییه. سرم را تکان دادم اما بغضم اجازه حرف زدن نداد. با دست صورتم را نوازش کرد و سرم را بوسید. با صدایی لرزان زمزمه کرد: - همه ی این برنامه ها باید سال ها پیش اجرا می شد اما من آمادگی نداشتم. اما از الآن تا آخرین ساعت زندگیم رو نمی ذارم ازم جدا شی دارایی من! ***
×
×
  • جدید...