رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Z.SY

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

8 Good😌😌😌😌

1 دنبال کننده

درباره Z.SY

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد 13 اسفند 1375

آخرین بازدید کنندگان نمایه

44 بازدید کننده نمایه
  1. Z.SY

    رمان من نویسنده ام! |z.sy کاربر انجمن نوهشتیا

    پارت ششم کلید رو داخل قفل چرخوندم و روی پنجه ی پا راه رفتم. صدایی نمی اومد و خونه غرق سکوت بود، فرصت رو غنیمت دیدم و آروم آروم از پذیرایی به سمت پله ها رفتم اما وسط سالن با صدای مامان مجبور شدم بایستم. - خوش اومدین تبسم خانوم! می گفتین قربونی آماده می کردیم. به حالت تسلیم دست هام رو بالا بردم به طرفش چرخیدم، کنار کانتر داخل آشپزخونه ایستاده بود و اخم هایش درهم بود. - ببخشید..با بچه ها رفتیم خرید، تو پاساژ متوجه گذشت زمان نشدیم. قدمی به جلو برداشت و از آشپزخونه بیرون اومد: - اون ساعت رو برای چی می بندی دستت؟..اونم تو پاساژ متوجه گذشت زمان نشده؟! خیلی عصبانی بود و می دونستم هیچ جوره آروم نمیشه، سربه زیر جواب دادم: - اونم متوجه نشده. می دونستم از پرروییم خنده اش گرفته و داره خودش رو کنترل می کنه: - برو لباس هات رو عوض کن، می خوایم شام بخوریم. نفسی از سر آسودگی کشیدم و به سمت پله ها رفتم. سالن طبقه ی بالا حدودا بیست متر بود و کوچکتر از طبقه ی پایین؛ اما برعکس طبقه اول سه تا اتاق خواب با سرویس حمام و دستشویی جدا داشت. دو تا از اتاق ها کنار هم و اتاق دیگه کنار سرویس قرار گرفته بودن. به سمت اتاق خودم که انتهای سالن و کنار اتاق دیگه بود رفتم. کیفم رو کنار کمد کنار در انداختم و به سمت دراور کنار تخت رفتم. از کشو اول لباس راحتی برداشتم و از اتاق خارج شدم. با این خستگی فقط حمام بود که می تونست آرومم کنه. همونطوری که به سمت سرویس می رفتم، نزدیک پله ها فریاد زدم: - من شام نمی خورم. با صدای جیغ ترنم، به هوا پریدم و به پشت سر نگاه کردم. در حالی که اخم می کردم، گفتم: - روانی!...چرا داد می زنی ترسیدم! زبونش رو بیرون در آورد و با مسخره حرفم رو تکرار کرد: - روانی..چرا داد می زنی!..خودت چرا داد می زنی اینجا مگه چاله میدونه؟ - بچه پرو، عوض استقبال از خواهر بزرگترت اینطوری رفتار می کنی؟ انگار نه انگار از صبح همدیگر رو ندیدیم! - خوبه فقط دو ساله!...خوش اومدین مادربزرگ جان! در حالی که برام با دست و چشم شکلک در می آورد از پله ها پایین رفت. به حرکاتش خندیدم و وارد سرویس شدم.
  2. Z.SY

    رمان من نویسنده ام! |z.sy کاربر انجمن نوهشتیا

    پارت پنجم بعد از کلی پاساژگردی و دیدزدن ها و سوژه قرار دادن های دخترونمون، بالاخره رضایت دادیم که داخل کافه ی پاساژ کمی بشینیم و به پاهای بیچاره امون استراحت بدیم. کافه با دکور چوبیش مثل یک کلبه ی جنگلی بود و فضای تاریک و پر از گلش با صدای آبنمای دیواری آرامش رو به وجود آدم تزریق می کرد. یک میز کنار آبنما خالی بود و تصمیم گرفتیم همونجا بشینیم. بسته های خرید رو کنار صندلی هامون قرار دادیم و همه محو آرامش کافه شدیم. این کافه تازه افتتاح شده بود و ما اصلا از وجودش باخبر نبودیم؛ چون این پاساژ پاتوق همیشگیمون برای خرید بود ، خصوصا برای من و نگار. گارسون اومد و همه سفارش قهوه با کیک شکلاتی دادیم، چیزی که با این همه خستگی بهش واقعا احتیاج داشتیم. با رفتن گارسون، سایه بسته هایش رو روی میز گذاشت و یکی یکی سوغاتی هایی که خریده بود رو بیرون آورد. ترم تموم و فرجه ی امتحانات شروع شده بود و بچه هاقصد داشتن طی این ده روز سری به خونه بزنن و امروز هم برای خرید سوغاتی به بازار اومده بودیم. یک ساعتی داخل کافه نشسته بودیم و راجع به این سه ماه حرف می زدیم از شکل گیری دوستیمون و اتفاقاتی که طی ترم اول برامون افتاده بود. اکیپ عجیبی بودیم، در عرض سه ماه چنان با هم دوست شدیم که انگار سال هاست همدیگر رو می شناسیم. از سوتی های ترم صفری بودنمون می گفتیم و بلاهایی که سایه سر استاد وحدت آورده بود و اون خونسردانه با بی توجه ایش تمام رشته های سایه رو پنبه کرده بود. سایه مرتب سر به سر یلدا می گذاشت و می گفت چشمش به دکتر وحدته و مهتاب زیر زیرکانه می خندید و نگار مثل همیشه مادرانه توبیخ می کرد که سایه دست از این کل کل برداره، چون از چهره ی یلدا مشخص بود از این کار اصلا خوشش نمیاد. با صدای زنگ تلفنم متوجه شدم، خیلی دیر شده و به ساعت نگاه کردم. هشت شب بود، در حالی که مامان مرتب زنگ می زد به بچه ها اشاره کردم که دیر شده و باید بریم. نگار برای نشون دادن مهمون نوازی شیرازی ها سفارشاتمون رو حساب کرد و از کافه بیرون اومدیم. مامان پشت تلفن ساعت رو با تاریکی هوا گوشزد کرد و تهدید کرد که نیم ساعت وقت دارم به خونه برگردم. بعد از خداحافظی طولانی با بچه ها با نگار به سمت خونه به راه افتادیم. هر سه نفر فردا بلیط داشتن و دیگه تا پایان فرجه ها همدیگر رو نمی دیدیم اما با نگار تنها دو کوچه فاصله داشتیم و این یعنی تفریح فرجه ها رو باید با هم می گذروندیم و شب های امتحان با اومدن بچه ها یا به خوابگاه اسباب کشی می کردیم یا بچه ها به خونه ی ما دو نفر می اومدن.
  3. Z.SY

    رمان من نویسنده ام! |z.sy کاربر انجمن نوهشتیا

    پارت چهارم در حالی که چشم هام به زور باز نگه داشته شده بود و دست هام از خستگی درد می کرد، ثانیه شماری می کردم تا این کلاس جبرانی هم تموم بشه و بتونم برگردم خونه؛ خیلی خسته بودم و حرف ها و شیطنت های بچه ها که هنوز دنبال سرنخ ماجرای صبح می گشتن، خستگیم رو بیشتر می کرد. ربع ساعتی به پایان کلاس مونده بود که استاد اعلام کرد، خودش هم خسته است و باقی نمونه سوالات رو از تکثیرات دانشکده می تونیم بگیریم؛ با این حرف صدای دست بچه ها بلند شد و استاد در حالی که لبخند به لب داشت؛ اما با تاسف سر تکون می داد از کلاس خارج شد. مشغول جمع کردن وسایل هام بودم که نگار بازوم رو کشید و پرسید: - داریم میریم خرید ..تو هم میای؟ سایه و یلدا منتظر نگاهم می کردن و مهتاب با خونسردی کتاب هاش رو داخل کوله اش می گذاشت. - نه!..خیلی خسته ام و خوابم میاد؛ ولی فکر نمی کنین این ساعت مغازه و پاساژی باز نیست؟! سایه کیفش رو از روی صندلی برداشت: - الان که نمیریم، فعلا می ریم خوابگاه استراحت کنیم، ساعت پنج و شش میریم. - تو هم بیا ..می ریم خوابگاه استراحت می کنی دیگه ! به صورت ملتمس نگار نگاه کردم و نتونستم نه بیارم؛ همراهشون به راه افتادم. سایه و مهتاب اهل تهران بودن و هر دو یک جورایی برای فرار از خونه شیراز رو برای دانشگاه انتخاب کرده بودن؛ اما یلدا از شهرستان های شیراز بود و به خاطر مسافت زیاد و پایین آوردن هزینه اش خوابگاه گرفته بود. نگار از دوستان چندین و چند ساله ی من بود، ما با هم از دوره ی راهنمایی دوست بودیم و روابط خانوادگی هم داشتیم. گروه دوستانه ای که در عرض این سه ماه تشکیل داده بودیم، نظر همکلاسی هامون رو خیلی جلب کرده بود؛ چون از هر نوع فکر و زبونی داشتیم؛ منظورم تیپ های متفاوتمون بود. سایه یک دختر فوق العاده اکتیو، شوخ و پر شیطنت، مهتاب که به خرخون معروف بود، یلدا دختر آروم ، متین و فوق العاده مهربون و نگار دختر مغرور و از نظر من صندوق اطلاعات، در تمام سال های دوستیمون بهترین مشاورم بود و همیشه راجع به هر مسئله ای یک نظر درخور و با مفهوم داشت. خلاصه که اکیپمون به خاطر ویژگی مشترکمون بیشتر معروف شده بود و اون غرورمون بود، ما هرکسی رو به اکیپمون راه نمی دادیم؛ ولی نه طوری که باعث رنجش و ناراحتی بقیه باشیم بلکه به روش سایه، به قول خودش زیر محبت خفه اش کن! هر سه تاشون تو یک اتاق بودن و خوشبختانه هم اتاقی دیگه ای نداشتن که به خاطر این موضوع مجبور بودن آخرین اتاق رو یعنی اتاق طبقه پنجم رو بگیرن. خوابگاه آسانسور نداشت؛ اما به قول بچه ها بالا رفتن از پله ها قابل تحمل تر از هم اتاقی نچسبشون تو روزهای اول تو طبقه دوم بود. وارد اتاق که شدیم، خودم رو روی تخت زیر پنجره پرت کردم، این تخت خالی بود و صاحبی نداشت؛ چون اتاق ها چهارنفره بودن و بچه ها سه نفر. مهتاب به محض ورود به سمت لب تاپش رفت تا به قول سایه بتونه چیزی از سوال های وحدت بیرون بیاره تا شاید نمره اش همونی بشه که می خواد. به کار مهتاب خنده ام گرفت، یعنی اگر الان جای من بود و اون برگه ی سیاه شده از چرت و پرت رو به استاد داده بود، چی کار می کرد؟ به نظرم می رفت سراغ حافظ و دنبال قافیه واسه شعرهاش می گشت تا شاید استاد به خاطر تصحیحش جوابی بهش بده ؛ ولی من چرا انقدر بی خیال بودم؟ سایه روی تختش دراز کشید و یلدا تلفن به دست از اتاق خارج شد. با نشستن نگار کنارم تشک تخت کمی پایین رفت. جابه جا شدم تا اون هم روی تخت جا بگیره. بعد از اینکه جابه جا شد، به چشم های خمارم زل زد و پرسید: - خوابت میاد؟ - اوهوم..معلوم نیست؟ - چرا از با مقنعه و مانتو خوابیدنت معلومه خیلی خوابت میاد. - پس برو تا بخوابم. ابروهاش رو بالا داد: - مگه من گفتم بخوابی؟ مثل خودش پرسیدم: - مگه من از تو پرسیدم، میتونم بخوابم؟ بشکونی از پهلوم گرفت و درحالی که زیرلب بچه پرویی نثارم می کرد، از جا بلند شد و بیرون رفت. من هم مانتو و مقنعه ام رو از تنم کندم و دوباره روی تخت ولو شدم. فکر کنم، یک ساعتی می شد که به خواب رفته بودم با حس چیزی که زیر بینیم کشیده می شد، عطسه ای کردم و از خواب پریدم. سایه با پری که تو دستش تکون می داد، بالای سرم ایستاده بود و شیطانی می خندید. خوب می دونستن اگر بیدارم کنن، چقدر عصبی میشم و حالا که قصد اذیت داشتن دیگه اعصابم تحت کنترل نبود. مثل گربه کمین کردم و وقتی تعجبش رو دیدم با یک حرکت به سمتش یورش بردم. غافل گیر شد و نتونست فرار کنه، من هم از فرصت استفاده کردم و بازوش رو که به خاطر حلقه ای بودن آستین تاپش بیرون مونده بود، گاز محکمی گرفتم. جیغی کشید و بلند داد زد: - وحشی! حالا که آروم شده بودم، مثل خودش لبخند زدم : - حقته! بچه ها هر کدومشون مشغول آماده شدن بودن که با دیدن ما دوتا شروع کردن به خندیدن. سایه که حسابی کفری شده بود، انگشتش رو با تهدید بالا برد: - یکی طلبت! اینو گفت و از اتاق خارج شد. نگار که حسابی با وسایل های سایه و یلدا به خودش رسیده بود، کنارم اومد و پرسید: - نمی خوای آماده بشی؟ مانتوم رو از روی صندلی کنار تخت برداشتم و گفتم: - الان مانتوم رو بپوشم آماده ام...بریم؟ متعجب نگاهم کرد: - با این قیافه می خوای بیای؟ به سمت آینه رفتم و جواب دادم: - مگه قیافم... با دیدن تصویرم تو آینه باقی حرفم رو خوردم. چشم هام پف کرده بود و ریملم ریخته بود، کرم روی صورتم حسابی ماسیده بود و هاله ای از رنگ قهوه ای رژم دور لبم بود. حق داشت تعجب کنه، اصلا با دیدن این قیافه باید سکته می کرد، شبیه زامبی ها شده بودم، اون هم با موهای فرخوردم که روی هوا در رفت وآمد بودن. مانتو رو روی صندلی رها کردم و از اتاق خارج شدم. به سمت سرویس رفتم باید صورتم رو می شستم. بین راه سایه رو دیدم که حالت قهر به خودش گرفته بود، براش زبون درآوردم و گفتم: - حداقل یجوری قهر کن نفهمیم تو این موضوع چقدر آماتوری! - لوس بی مزه!..مثه تو باشم خوبه؟ لجباز و کینه ای! من زیر محبت خفه می کنم! به سمتش پریدم و یکباره بغلش کردم: - قربون محبت های خفه کننده ات بشم من! - خدانکنه. با حالت قهر ساختگی من رو از خودش جدا کرد و در حالی که به سمت اتاق می رفت گفت: - منتظر تلافیم باش، تبسم خانم! بلند خندیدم و وارد سرویس شدم. سایه مهربون بود و شوخ، هیچ وقت نمیفهمیدی ناراحته باید اونقدر بهش نزدیک می شدی تا اجازه بده شیشه نازک دلش رو ببینی. بی غرض با همه شوخی می کرد و اهل تعارف نبود، خیلی رک و راحت حرفش رو می زد و هیچ وقت از کسی کینه نمی گرفت؛ اما امان از وقتی که کسی به عمد آزارش می داد، طوفان بزرگی به پا می کرد. طی این مدت کوتاه خیلی سریع تمام خودش رو بهمون نشون داد و کنارش ثابت کرد چقدر تو رفاقت هاش مرام و معرفت جای بزرگی داره. با وسایل یلدا رنگی به خودم و دادم و برای چک کردن چشم هام به خاطر پفی که داشت دوباره به آینه نگاه کردم. آرایش ملایم و همیشگیم بود با این تفاوت که مداد یلدا روغنی تر بود و بیشتر از همیشه چشم هام سیاه شده بود و این باعث میشد سیاهی مردمک چشم هام غلیظ تر بشه، صورتم گرد و بینی و لب هام متناسب بود، شاید خیلی معمولی بودم اما به چشم خودم صورت خوشگلی داشتم. خودشیفته نیستم؛ اما از نظر من هرکسی زیبایی خودش رو داره. نگار با پوست سفید و چشم های سبز و هیکل متانسبش زیباست، سایه هم با تیپ پایتختی و هیکل همیشه روی فرمش با چشم های کشیده ی عسلی و بینی عملیش زیبایی خودش رو داره، یلدا با چشم های آبی و صورت سفید و پر نازش محجوبیت یک دختر شهرستانی رو داره و مهتاب با اون عینک گرد و صورت سفید بدون آرایشش نمک خودش رو داره. از نظر من آدم ها با شعورشون و حرف هایی که از دهانشون خارج میشن زیبا هستن والا هیکل رو با ورزش و صورت رو با آرایش و عمل میشه کلی تغییر داد؛ اما باطن و ذهنشون هیچ وقت تغییر نمیکنه و شخصیتشون از همونجا نشئت میگیره.
  4. Z.SY

    رمان من نویسنده ام! |z.sy کاربر انجمن نوهشتیا

    پارت سوم نگاهی به ساعت انداختم، وقت نهار بود و تا کلاس جبرانی دکتر بکتاش نیم ساعتی وقت داشتیم، قطعا الان هم بچه ها داخل سلف جمع شده بودن. به سمت سلف رفتم و به محض ورود دور میز همیشگیمون دیدمشون، درست آخرین ردیف نشسته بودن و داشتن تو سروکله ی هم می زدن.  با لخند به سمتشون رفتم و بلند سلام کردم. نگار که زودتر از بقیه من رو دیده بود؛ چون رو صندلی مقابل به در نشسته بود، با دست اشاره کرد که روی صندلی کناریش بشینم. اول سر میز ایستادم و با همه سلام و احوالپرسی کردم، هر چهار نفرشون از دستم ناراحت بودن و تنها دلیلش بی توجه ایم سر امتحان بود. روی صندلی کنار نگار نشستم. مهتاب مقابلم نشسته بود و قیافه اش در هم بود، متعجب پرسیدم: - این همه اخم قطعا به خاطر من نیست؟! سایه که کنارش نشسته بود، بلند خندید و به جای اون جواب داد: - نه نگران نباش! خرخونمون به خاطر رامین ناراحته! یلدا که کنارش نشسته بود، با دست روی سر سایه زد: - هی خانم ! رامین نه و دکتر وحدت...از کی تا حالا اینطوری فامیل شدین؟! سایه با کنایه جوابش رو داد، قصدش فقط شیطنت و درآوردن حرص یلدا بود: - از وقتی که جنابعالی یک دل نه صد دل عاشقش شدی! با این حرف مهتاب هم همراهمون بلند خندید. یلدا که از شوخی سایه ناراحت شده بود، دست هاش رو زیر بغل زد و صورتش رو برگردوند. می دونستم دختر حساس و زودرنجیه ، تقریبا همیشه این مشکل رو داشتیم سایه فوق العاده شیطون و شوخ بود و اکثر مواقع با شوخی هاش یلدا رو می رنجوند اما این کار رو از عمد انجام نمی داد. برای حل و فصل ماجرا سعی کردم با مداخله مشکل رو حل کنم تا بیشتر از این از هم رنجینده نشوند: - دوست داری بلندتر بگی تا همه اینو بدونن؟!...اینطوری باعث سوتفاهم بزرگی میشی، اون هم با وجود آدم هایی که دور میز جلوییمون نشستن! با تذکرم سایه به عقب برگشت و متوجه منظورم شد. اکیپ سه نفره ی ناهید و دوستانش تو دانشگاه به یک کلاغ چهل کلاغ شناخته شده بودن و کافی بود کلمه ای بشنون تا شهر رو پر کنن. - متاسفم ..قصدم شوخی بود اینو همتون می دونین!...(و با آرنج دستش تنه ای به یلدا زد) یلدا هنوز دلخور بود؛ اما چیزی نگفت و مشغول خوردن غذایش شد. نگار به سمتم چرخید و پرسید: - صبح چت بود که هر چی صدات کردیم جواب ندادی؟ نمی خواستم چیزی از ماجرا براشون بگم و وانمود کردم منظورش رو نفهمیدم: - کی ؟..بعد از امتحان؟ - هم قبل امتحان ، هم بعد امتحان! به صورت هاشون نگاه کردم، هر چهار نفر با چشم های ریز شده نگاهم می کردن انگار دارن از یه مجرم بازجویی می کنن. متعجب در حالی که هر چهار تاشون رو خطاب قرار می دادم، از جا بلند شدم: - چرا اینطوری نگاه می کنین؟..انگار دزد گرفتین! از امتحان آیین نامه اومدم خسته بودم، خودتون که می دونین چقدر هم از وحدت متنفرم! قدم برداشتم که برم، با صدای نگار ایستادم: - کجا؟ روی پاشنه پا چرخیدم: - غذا نخوردم..میتونم برم غذام رو بگیرم؟... اجازه هست؟ لبخند شیطونی روی لب هاش نقش بست: - گفتم اشتها نداری! متعجب پرسیدم: - چرا همچین فکری کردی؟ سایه که تا اون موقع ساکت بود، درحالی که موذیانه لبخند می زد زودتر از نگار جواب داد: - چون اون خوشتیپه درگیر تو بود..گفتیم تو هم در گیرشی! جا خوردم، مطمئن بودم مثل همیشه فشارم افتاده و رنگم پریده اما خداروشکر کرم پودر مانع از علائم رنگ رخسار و خبر سر درون می شد؛ پس سعی کردم خونسرد باشم و مانع از پیشرفت داستان عاشقانه ای که تو ذهنشون درحال شکل گیری بود، بشوم: - خوشتیپ؟....شاید باورتون نشه اما من اصلا امروز آدم خوشتیپی ندیدم (مکثی کردم و به حالت فکر انگشت اشاره ام رو روی شقیقه ام قرار داد و بعد ادامه دادم:)..اما نه صبر کنین یکی دیدم! با چشم هایی که ستاره بارون شده بود و با هیجان منتظر ادامه حرفم بودن، بهم خیره شدن: - خودم! با این حرفم مهتاب زودتر از بقیه واکنش نشون داد: - خیلی لوسی! مهتاب صورتش رو برگردوند و یلدا به نگار گفت: - من دستم نمی رسه یدونه بزن تو سرش..زشت بی مزه! بلند خندیدم و به سمت پیشخوان رفتم، می دونستم الان حسابی دارن از خجالتم درمیان اما خب نمی شد این راز مگویی که جز توهم چیز دیگه ای نداشت فاش کنم؛ ولی از طرف دیگه خیلی دلم می خواست بفهمم اونها رو چه حسابی این فکر رو کرده بودن.
  5. Z.SY

    رمان من نویسنده ام! |z.sy کاربر انجمن نوهشتیا

    پارت دوم با کلافگی و اعصابی داغون از دانشکده خارج شدم، حتی حوصله موندن و حرف زدن با بچه ها رو هم نداشتم. می دونستم یک ساعت دیگه کلاس دارم اما باید کمی هوا می خوردم، به خاطر همین به پارک کنار دانشکده رفتم. پارک در واقع ورودی حافظیه بود، جایی که همیشه بهم آرامش می داد. وارد باغ بزرگ شدم، با این که اواخر پاییز بود و زمستون سردی درحال رسیدن؛ اما باغ با صفای حافظیه مثل همیشه با طروات و پررونق بود. به سمت آرامگاه قدم برداشتم، برای حرف زدن و درد و دل کردن با شاعر دوست داشتنیم دلم تنگ بود، شاید هم پسربچه ی فال فروش. فاتحه ای خوندم و مثل همیشه شروع کردم به غر زدن، از تنهایی هام و از دوست نداشته شدن هام، از اینکه چقدر پس زده شدم و تصمیمی که دیشب گرفته بودم، می خواستم تا ابد تنها قدم بردارم و کسی رو تو خلوت پر از آرامشم راه ندم. وقتی حسابی حرف های انباشته شده روی دلم رو زدم و حس کردم دیگه آروم شدم، مثل همیشه بوسه ای به سنگ قبر زدم و تشکر کردم که تو این بی همدردی هام حداقل اون به حرفام گوش میده و از خودش حرف نمی زنه. راستش این روزا آدم یک شکلی شدن که وقتی شروع می کنی از دردها و بدبختی هات بگی به جای گوش دادن و همدردی کردن باهات بیشتر سعی دارن بگن خودشون تو این موضوع بیشتر از تو درد کشیدن، درد و دل کردن باهاشون حکم مسابقه رو پیدا کرده، هر کی بیشتر درد کشیده باشه برنده است! با صدای پسربچه به عقب برگشتم. با قناری تو دستش بهم لبخند می زد و انگار از دیدنم خوشحال بود، خب خداروشکر حداقل یکی هست که اینطوری دوستم داشته باشه و با دیدنم خوشحال بشه. جواب سلامش رو دادم و شروع کردم تو کیفم دنبال شکلات گشتن، میدونستم از کدوم شکلات ها دوست داره و همیشه سعی می کردم وقتی میام حافظیه یکی ازشون داشته باشم. - خیلی وقت بود نیومده بودی، خاله! در حالی که شکلات رو به دستش می دادم با مهربونی بهش لبخند زدم: - این روزا درگیر دانشگاه و امتحاناتم هستم. شکلات رو گرفت و خیلی سریع بازش کرد: - دستت دردنکنه. با انگشت سر قناری رو که داخل دست چپش در حال فشرده شدن بود، نوازش کردم: - نوش جونت...برام فال می گیری؟ با خوشحالی تکه شکلاتی که تو دهانش بود رو قورت داد و کاغذش رو داخل جیبش فرو کرد، نگاهی به قناری انداخت و بعد اون رو به سمتم گرفت: - بیا...خودت بگیر! قناری رو از دستش گرفتم و با سر انگشت نوازشش کردم، بوسه ای به سر کوچولو و فیروزه رنگش زدم و سپس به طرف خودش گرفتم: - نه میخوام تو برام بگیری ! - چشم..حتما! با خوشحالی قناری رو به سمت جعبه مقوایی پر از برگه های فال گرفت و قناری با مکث طولانی برگه ای رو بیرون کشید. پسر فال فروش برگه رو به سمتم گرفت: - ایشالله خبری رو که منتظرش هستین بهتون بده. اسکناس پنج هزارتومنی رو از داخل کیفم بیرون آوردم و به طرفش گرفت؛ اما با دستی که عقب برد گفت که نمی گیره و این کار رو دوستانه برام انجام داده. به مهربونیش لبخند زدم و حس کردم بزرگ مرد کوچیکی مقابلم ایستاده، کسی که مردونگی و معرفتش از خیلی از بزرگترهاش بیشتره. - مگه نگفتی خبر خوبی رو که میخوام بهم بده...بگیرش این مژدگونیه خبر خوبته! - نه..نمیشه، شما که هنوز نخوندیش چطوری میگی خبر خوب؟! به سمجاتش خنده ام گرفت، وقتی دیدم مرغش یک پا داره به ناچار برگه رو ازش گرفتم تا بعد از خوندن فال بگم که خوب بوده و اینم مژدگانیش. صفحه رو که باز کردم، با دیدن بیت اول هم متعجب شدم و هم آرامش عجیبی به وجودم تزریق شد. " مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید" برگشتم تا خوشحالیم رو باهاش تقسیم کنم اما با دیدن جای خالیش هم دلم گرم شد وهم بیشتر تو قلبم بزرگ جلوه کرد، رفته بود و بیشتر مردونگیش رو به رخم کشیده بود. به تعبیرش که نگاه کردم، امیدی که دیشب تو قلبم خاموشش کرده بودم، دوباره شعله ور شد. حافظ تمام اون چیزی رو که می خواستم بهم گفته بود: "به خواست خداوند گشایش و فتح در أمور نزدیک است، دست از جزع و فزع و ناله وشکایت بردار از جایی به مقصود و آرزویت می رسی که فکرش را هم نمی کنی و به دستاوردهایی می رسی که در حال عادی استحقاق آن را نداشتی" بوسه ای به غزل زدم و برگه رو داخل کیفم گذاشتم، باید برمی گشتم دانشگاه و به کلاسم می رسیدم. با آرامشی که از این یک بیت گرفته بودم و حال خوشی که از تعبیرش بهم دست داده بود، داشتم تمام حوادث صبح رو فراموش می کردم و به همون بی خیال دنیای همیشگیم می رسیدم.
  6. Z.SY

    رمان من نویسنده ام! |z.sy کاربر انجمن نوهشتیا

    مقدمه: " رنگ چشمانش سیاهی زلالی بود که مرا به روشنایی می کشاند، همان وقتی که خورشید در چشمانش میشی می شد. میشی رنگ موردعلاقه ام نبود؛ اما دلم را می لرزاند و نفسم را می گرفت. او رفت و من به سیاهی مطلق رسیدم، دیگر نه از سیاهی به روشنایی راهی یافتم و نه سیاهی برایم میشی شد! آرام آرام زندگی را به دنیایش بخشیدم و تمام خاطرات سیاه خوش رنگش را به باد فراموشی سپردم. زمان ها گذشت تا به اردیبهشت رسیدم، دوباره من بودم و شکوفه های بهارنارنج دوست داشتنی و عطری آشنا که مشامم را لبریز کرد... و من دوباره لرزیدم! مگر شکوفه ها هم میشی می شوند؟!" سخن نویسنده: با من هم قدم شوید. پارت اول خسته و درمونده از امتحان آیین نامه رانندگی بیرون اومدم و با اولین تاکسی خودم رو به دانشگاه رسوندم. این روز سخت و پر دردسر تازه برام داشت شروع می شد، بعد از اون امتحان سخت باید خودم رو برای میانترم استاد وحدت آماده می کردم. استاد فوق العاده خشک و جدی که خیلی هم از دماغ فیل افتاده رفتار می کرد و یکی از دلایلش همون فارغ التحصیلیش از دانشگاه آمریکا بود؛ فکر می کرد در دنیا اولین نفری که در سن سی و دو سالگی تونسته از آمریکا مدرک دکتری بگیره؛ اما خب برای من خیلی مضحک بود که بعد از کشور خارجی مثل آمریکا بیاد دانشگاه شیراز و تنها ریاضیات تدریس کنه. وارد دانشگاه شدم، از شلوغی سالن ورودی می شد فهمید امروز مراسمی در سالن اجتماعات دانشکده برگزار میشه. کلافه از شلوغی ، کیفم رو که روی دوشم سنگینی می کرد از روی دوشم برداشتم و در دست گرفتم. باید می رفتم سالن امتحان و این مسخره ترین کاری بود که استاد وحدت انجام می داد، آخه کی میانترم پنج نمره ای ریاضی 1 رو سالن می گیره؟! با کلافگی نفسم رو فوت کردم و از پیچ راهرو گذشتم. دستم رو برای مرتب کردن مقنعه ام بالا بردم که یک دفعه دستم رو هوا موند. نه نگران نباشین؛ چون نه به کسی خوردم و نه جزوه هام پخش زمین شد؛ فقط خودم بودم که بین اون همه صدا و رفت و آمد چشم هام روی نگاهش میخ شد. با دوست هاش می گفت و بلند بلند می خندید که سنگینی نگاهم رو حس کرد. وقتی نگاهش به نگاهم گره خورد بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم چند بار پلک زدم، از این کارم خنده اش گرفت و خواست چیزی بگه ؛ چون دیدم که به سمتم میاد اما من هول شدم و نفهمیدم چرا و چطور به آخر راهرو دویدم. وارد سالن امتحان که شدم، صدای قدم هایی که دنبالم میومد رو می شنیدم؛ اما صدای بلند قلبم اگر می ایستادم، رسوام می کرد. نفسم سنگین بود و نمی تونستم راه برم روی اولین صندلی خالی نشستم و صدای دوستانم رو که اشاره می کردن برم پیششون رو نمی شنیدم. روی صندلی نشستم و نفس عمیقی کشیدم. این آدم کی بود؟ تا حالا ندیده بودمش اما ..اما انگار قبلا یک جایی بوده، یک جایی که کل زندگیم بوده. افکار مسخره و سوالات عجیب و غریبی در سرم پرسه می زدن ، نباید بهشون بها می دادم یکیشون کافی بود تا دوباره تخیلات همیشه عاشقانه ام رو روشن کنه و من به سمت جاده ی یک طرفه ی همیشگیم پیش برم. دوباره نفسم رو با صدای بلند فوت کردم و برای بیرون اومدن از اون حال و هوا سرم رو بلند کردم تا با منتظر استاد نشستن خودم رو مشغول کنم؛ اما این روز هیجان جدیدی هم به تمام دردسرهاش اضافه کرده بود. ابتدای سالن درست کنار در ورودی ایستاده بود و داشت با موبایلش کلنجار می رفت که دوباره با سنگینی نگاهم سربلند کرد و باز هم چشم تو چشم شدیم؛ اما اینبار پوزخند مسخره ای روی لب هاش نشست. استاد با قدم های بلند و اخم همیشگی اش وارد سالن شد. پاسخنامه ها رو به یکی از پسرها داد و خودش چند لحظه بعد برگه سوالات رو توزیع کرد. با توزیع کامل برگه ها تذکرات و به نظر من تهدیداتش رو گفت و اشاره کرد که باید در پنجاه دقیقه البته با کلی منت که این تایم خیلی زیاده، تمام اون پنج تا سوال رو حل کنیم. نگاهی به سوال ها انداختم، انتگرال هایی بود که تو دبیرستان ازش فراری بودم و حالا اینجا دامن گیرم شده بود. هیچی به ذهنم نمی اومد از طرفی به خاطر کم خوابی دیشب و از طرف دیگه اون نگاه غریب آشنا تمرکزم حسابی بهم ریخته بود. بی خیال امتحان پاسخنامه رو گذاشتم زیر دستم و شروع کردم به نوشتن شعرهای بی قاعده و بی سروته همیشگیم. برگه کاملا پر شده بود و جای خالی نذاشته بودم. سربلند کردم تا گردن خشک شدم رو ورزشی بدم؛ اما از چیزی که دیدم خشکم زد! دوتا صندلی جلوتر رخ به رخ استاد مشغول گفت و گو بود و چیزی که برای من عجیب بود خنده ی روی صورت استاد بود، هیچ وقت تو این سه ماه ندیده بودم که استاد وحدت لباش برای یه لبخند خشک و خالی کش اومده باشه چه برسه به این خنده! خدایا این بشر کی بود که انقدر صمیمی با استاد حرف می زد؟ چرا هرچی فکر می کنم غریبه به نظر میاد و هربار نگاهش می کنم انگار سال هاست می شناسمش؟ همچنان مشغول گفت و گو بود و هر از گاهی زیر چشمی نگاهی بهم می انداخت. تصمیم گرفتم به خاطر اون پوزخند مسخره ی چند لحظه پیش دیگه بهش نگاه نکنم، پس سرم رو پایین انداختم و وانمود کردم مشغول جواب دادن به سوال ها هستم. چند لحظه بعد با سایه ای که روی سرم افتاد، مضطربانه سربلند کردم و با چشم های پر از شیطنتش مواجه شدم. وقتی نگاه متعجبم رو دید، لبخندی زد و در حالی که کمی به طرفم خم می شد باصدایی که موجی از شیطنت داخلش جریان داشت، پرسید: - خانوم سوالی دارین؟ ابروهام یکباره بالا پریدن، جانم؟! تا جایی که یادمه استاد وحدت رو هر روز سرکلاس دیدم و تو رو امروز، بنابراین منطق حکم می کنه این سوال رو اون بپرسه نه تو! سکوتم رو که دید لبخندش عمیق تر شد و یک جورهایی حس کردم پوزخند می زنه: - پس استاد زهرچشمش رو از ترم صفری ها گرفت!...سوال ها اونقدر سخته که زبونتون رو از ترس خوردین؟! یک دفعه ای و باز هم بی اختیار زبونم رو بیرون آوردم و جواب دادم: - نه سرجاشه خیالتون راحت! چشم هاش برق زد و اصلا از کارم یکه نخورد. - خوبه...آخه بعد از اتفاق داخل راهرو ...راستش نگرانتون شدم، فکر کردم با دیدن من انقدری هول کردین که موقع دویدن بلایی سرخودتون آوردین! منتظر جوابم نموند و با قیافه ای پیروزمندانه به سمت در سالن رفت و من در حالی که همچنان از اینکه نتونستم جوابش رو بدم حرص می خوردم، برگه ی پاسخنامه رو به استاد که بالای سرم ایستاده بود و اعلام می کرد وقت تمومه تحویل دادم. استاد برگه رو گرفت و به سمت بچه ها رفت، با رفتن استاد تازه متوجه کار نبایدی که کرده بودم، شدم. برگه مملو از شعر نامعلوم و بی وزن و قافیه ام به دست استاد وحدت داشت از سالن امتحان خارج می شد....
  7. به نام خدا عنوان: من نویسنده ام! نام نویسنده: z.sy کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز - عاشقانه، درام هدف: سالهاست سعی دارم عشقی رو که این همه راجع بهش شنیدم و خوندم ،یکی ازش داشته باشم؛ اما عشق همون لحظه که بهش فکر نمیکنیم پیداش میشه و دقیقا همون لحظه ای که از همه عالم ناامید شدی. تنها خواسته ام از این کتاب بیان این جمله است: "در ناامیدی بسی امید است، پایان شب سیه سپید است." خلاصه: " تا حالا شده یهویی با کسی روبه رو بشین که تا حالا ندیدن اما حس کنین قبلا یه جایی از زندگیتون وجود داشته؟ داستان من هم از همین جا شروع شد، وقتی که فارغ از هر خیالی داشتم برای خودم قدم برمی داشتم با چشم هایی مواجه شدم که انگار سالهاست بهشون خیره بودم و صدای غریبه ای که انگار سالهاست تو گوشم خونده دوستت دارم!من ابدا اون رو نمی شناختم و ندیده بودم؛ اما وقتی دیدمش مثل این بود که گمشده ی همیشگیم رو پیدا کردم. من و اون به بازی سرنوشت دچاریم از همون روز اول تا همون ثانیه ی آخر... ." لینک بررسی و نقد رمان من نویسنده ام! : بررسی و نقد رمان من نویسنده ام! ناظر: @Lilic
×
×
  • اضافه کردن...