رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

r/parisa

کاربر منتخب
  • تعداد ارسال ها

    80
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط r/parisa

  1. شادمهر شاید یه روز سرد شاید یه نیمه شب دلت بخواد بشه برگردی به عقب
  2. r/parisa

    نقاب آرینسان

    قسمت هفتم *** جلسه ی بزرگان قبایل جنیان، باز هم بدون نتیجه به پایان رسید.تمامی نقشه ها برای پیدا کردن آرینسان و پینان، جن فراری و باهوش ،بی ثمر مانده بود .‌.. واین مسئله که پینان؛ پسر پادشاه جنیان و نوه ی آرامیدوس چنین خطایی کرده ،بیشتر آنها را می ترساند . شامیان پدر پینان ،همه را وادار به سکوت کرده بو د و هرکسی به هر دلیلی خبر را باز گومی کرد، سرانجامی جز مرگ نداشت. قدرت قبیله ی پادشاه شامیان، به آرینسان وابسته بود و زمانی که آرامیدوس آرینسان را پیدا کرد ،توانست تمامی جنیان را با هم متحد کرده و برا آنان حکومت کند ولی اکنون.... شامیان به این سو وآن سو می رفت و نمی دانست محل اقامتگاه را چند بار با قدمهای پر آشوبش طی کرده،باید راه حلی می یافت ... دوست نداشت به تنها راه حل موجود فکر کند. نمی خواست بار دیگر گذشته اش را به یاد آورد و حتی لحظه ای به او فکر کند ...به اشتباه دوست داشتنیش ... نقد نقاب آرنیسان
  3. r/parisa

    صفحه ی اصلی سایت

    سلام دوستان ..‌یه سوال داشتم؟؟در چه شرایطی داستان کوتاه یا رمان می تونه بره صفحه ی اصلی سایت،من الان دوتا داستان کوتاه تموم شده دارم ومی خوام بده صفحه ی اصلی؟؟؟
  4. ممنونم بسیار زیبا و هنرمندانه دوست من
  5. سلام اینم چند تا عکس با کیفیت....البته از بین اینا سومی رو من خودم بیشتر می پسندم به نظرم به حال و هوای داستان بیشتر می خوره
  6. ژر:تخیلی.فلسفی نویسنده:پریسا روحی مقدمه چهره های رنگارنگ،قلبهای مخفی در پشت صورتهای رنگی ... غم های پوشیده از لبخند ....لبخندهای پوشیده از غم ....قلبهای تاریک با چهره های مهربان...قلبهای مهربان با چهره های عبوس..... و امروز انسانی پیچیده در صورتها و نقابهای پیچیده...
  7. r/parisa

    نقاب آرینسان

    قسمت ششم کارگاه چیپا برای پینان شگفت انگیز بود و هیچ وقت فکر نمی کرد درمیان چنین انسانهای سطحی، شخصی به نام چیپا چنین قدرت و نبوغی از خود نشان دهد...روزها بدین منوال گذشت و هروز پینان در خفا به دیدن می آن و کارگاه می آمد و دخترک را عاشق و دلباخته ی خود کرده بود ...برای می آن رابطه داشتن با الهه ی زمینی، افتخار بزرگی به شمار می رفت .... در این میان پینان به دنبال راهی برای رسوخ، به این انسانها بود و سرانجام نتیجه گرفت نقاب های دست ساز چیپا، بهترین گزینه است *** سنگ بنفش رنگ، در دستانش می درخشید می توانست ،صورت خود را ،در درون آن ببیند . چهره ی واقعی ،موهای سفید وضمیر آتشینی ،که در وجودش می درخشید .... ضمیری ،از جنس سنگ آرنیسان ...آنقدر با سنگ انس گرفته بود که حالا با هم یکی شده بودند و وجود پینان و وجود سنگ ،به هم وابسته بود واگر یکی از بین می رفت آن یکی هم نابود می شد ... هر دو ارباب و برده ی هم بودند ... سنگ را به آرامی در دستانش چرخاند به آسمان نگاه کرد ماه کامل درست بالای سرش می درخشید ...تنها کاری که باید انجام می داد این بود که سنگ را در آتش یاهاوا، آتشی متعلق به سرزمین جنیان ، می انداخت و عصاره اش را بدست می آورد ...( یاهاوا آتشی بود که از خون یک جن و در زیر ماه کامل به دست می آمد) پینان انگشتش را برید وقطره ای خون زرد رنگ بر روی یونجه ها ریخت ...با برخورد نور مهتاب ناگهان آتشی به رنگ زرد و سبز شعله ور شد ..آتشی سوزنده تر از آتش معمولی .... نگاهی به سنگ انداخت .... و تصمیمش را گرفت باید عصاره آرینسان را بدست می آورد سنگ را داخل آتش انداخت .آتش شعله ور تر شد و رنگش به رنگ بنفش سنگ گرایید.... احساس کرد تمام وجودش همراه با آرینسان در حال ذوب شدن است ..ولی باید تحمل می کرد . آن شب گذشت و صبح روز بعد در محل آتش یاهاوا مایع شفاف و بنفش رنگی روی زمین جریان داشت و موهای سفید پینان صورت بی حال و بیهوشش را پوشانده بود نقد داستان آرینسان
  8. r/parisa

    معرفی فیلم

    فیلم لوسی ۲۰۱۴در ژانر علمی وتخیلی
  9. r/parisa

    عشق شبیه چیه؟؟؟

    آتش
  10. r/parisa

    فرض کن خدا الآن آنلاینه چی بهش میگی؟؟

    میگم خدایا ما رو از شر بی عدالتی و ظلم نجات بده
  11. r/parisa

    اگه عشقتون بره...

    ببینید چیزی به نام عشق وجود نداره شما فکر می کنید که روانیشید ولی نیستید به فکر زندگی تون باشید اگه سنی که الان تو بیوتون دیدم درست باشه دقیقا تو سن ساختن سرنوشتشون هستین ...به فکر خودتون و آیندتون باشین عشق معنا نداره
  12. ممنونم از نقدتون عزیزم و اینکه هنوز به نقاب نرسیدیم فعلا....
  13. سلام.... یه پیشنهاد.... امکان هست که در هر دور مسابقه داستانهای کوتاه های برگزیده هر چند دور رو به صورت یک کتاب مجازی با نام نویسنده هر داستان و با فهرست موضوع بده رو  صفحه ی اصلی ؟؟؟(در هر دور مسابقه پنج تا داستان  انتخاب میشه چند تا دور جمع بشن یک کتاب چه بشه)

    1. زهراتیموری

      زهراتیموری

      سلام مرسی گلم پیشنهاد خوبیه. با مدیریت در میون می ذارم ببینم نظر اونا چیه.🌷🌷

    2. r/parisa

      r/parisa

      سلام زهرا جان خوبی؟؟؟ چی شد این قضیه ی کتاب کردن داستان کوتاها؟؟

    3. زهراتیموری

      زهراتیموری

      سلام عزیز دلم... طبق قانونی فقط ماهی یه بار روی سایت میره.

  14. r/parisa

    نقاب آرینسان

    قسمت پنجم روزها گذشت و کم کم خبر ورود جوانی زیبا رو با چهره ای که می توانست بخندد .‌.گریه کند و .... در شهر پیچید .خانه ی زیبایی که در حاشیه ی رودخانه برای خود ساخته بود همه را به وجد می آورد ...مردم دسته دسته به دیدارش می شتافتن ..کم کم به او لقب الهه ی زمینی دادند و داستانهای بسیاری از گذشته اش، دهن به دهن در کوچه ها و پس کوچه ها می گذشت. (که او الهه ای بود که در شکل انسان پا در میان این جمعیت گذاشته تا آنها را را نجات دهد) کم کم مردم به هرچه او می گفت گوش می دادند و همه چیز را بدون چون وچرا عملی می کردند ...پینان دریافت تنها چیزی که او را از اهدافش باز می دارد نبود چهره و قدرت تظاهر در این برده های گوش به فرمان است و باید فکری در این مورد می کرد . در آن سو چیپا،بارها بارها ،داستانهایی از الهه ی زمینی ،پینان می شنیدو حتی یک بار او را از دور درمیان انبوهی جمعیت ،دیده بود..‌‌ چهره ی زیبا ،و صورتی با تمامی احساسات که فقط متعلق به خودش بود اورا مجذوب خود می کرد و ذهن کنجکاوش را به چالش می کشید ...بارها و بارها فکر کرده بود که چطور چنین چیزی ممکن است؟؟!!!آیا او واقعا یک الهه ی زمینی است؟؟؟!!! *** ماجرای چیپا و نقابهای دست سازش به گوش جن فراری ،پینان رسیده بود و این نقاب ها فکری را در سر او پروراند و تصمیم گرفت به دنبال چیپا ونقابهایش برود .... (کلبه ی کوچک چیپا در پایین دهکده و نزدیکی های جنگل قرار داشت .او و خواهر ناتنی اش می آن مدتها بود که به تنهایی در آنجا زندگی می کردند و جسد پدر و مادرشان چند سال قبل در جنگل پیدا شد و کسی ندانست ...آنهاچگونه کشته شدند !!!!!) آن روز مثل همیشه، در این ساعت ،می آن تنها در خانه ودر باغچه با سبزیجات کاشتی خود ،ور می رفت و چیپا به دنبال چوب به جنگل رفته بود ...در این ساعت پینان، به پایین دهکده و کلبه ی آنها رسید ...تقریبا همه چیز از زندگی آنان را می دانست.... و می دانست که سالهاست در این کلبه تنها هستند ..‌از دور، دخترک مو بلوند و چشم آبی دید که چهره اش هیچ حالتی نداشت و زیبا و دوست داشتنی بود .... نزدیک تر شد. با لبخند سلامی داد ...می آن با دیدن لبخند و چهره ی بشاش و زیبای او جا خورد و دست پایش را گم کرد ... تا به حال لبخند واقعی در چهره ی کسی ندیده بود ...درباره ی الهه ی زمینی پینان چیزهای بسیار زیادی شنیده بود و حتی آن روز به همراه چیپا ،او را از دور دید ...همان روز که او را برای اولین بار دید احساس کرد قلبش به لرزه در آمد و امروز تپش قلبش را به وضوح می شنید...سریع نقاب لبخند دست ساز چیپا را مقابل صورتش گرفت وپاسخ او را داد .... صدای دلنشین الهه ی زمینی او را به وجد می آورد و ضربان قلبش را بالاتر می برد...پینان از او درباره ی نقاب ها و چیپا پرسید و حتی می آن، بدون چون وچرا نقاب ها و وسایل کار چیپا را به او نشان داد ... درمقابل او بی دفاع وبی فکر شده بود و هرکاری که او می خواست بی چون وچرا انجام می داد و پینان این تلاطم درونی او را بی خوبی احساس می کرد نقد داستان آرنیسان
  15. مرسی ممنونم دوست من😍😍😍😍😍
  16. میشه اون صفحه ی اعلام نتایج و برام بزارین پیداش نمی کنم
  17. 🤩🤩🤩🤩🤩اصلا فکر نمی کردم اول بشم!!!!!
  18. جدی ...نمی دونستم ...اصلا فکر نمی کردم جایزش چیه ؟؟؟
  19. داستان کوتاه:لاله وباد ژانر:تخیلی ؛فلسفی نویسنده:r/parisa خلاصه: گاهی خودخواهی حتی در چهره ی یک عشق همه چیز را از ما می گیرد و دوست داشتن می شود عین دوست نداشتن .....
  20. سلام‌ اینم از داستان من....فقط نتایج مسابقه ی شهریور ماه چی شد؟؟؟؟ https://forum.98iia.com/topic/8735-داستان-پدر/
  21. r/parisa

    داستان پدر

    قسمت چهارم به چهره ی بهت زدم نگاه کردوگفت:شرط زنده موندن شقایق ودخترت همینه ،این سرنگو تزریق کن!به سمتم اومد وچاقوی تیزی رو ازجیبش درآورد .یهو درجام خشکم زد .این دختره ی دیونه می خواست چیکار کنه،نفسم توسینه حبس شد.بهم نزدیک ترشد. می تونستم صورت رنگ پریدمو تو صفحه ی فلزیه چاقوببینم،لبخند کجی روی لبش نشوند.متوجه وحشتم شده بود.گفت:می خوام دستاتو بازکنم،باید انتخابتو بکنی ،یا شقایق یا خودت،فکرفرارم به سرت نزنه ،من تنها نیستم. می تونستم سایه ی دونفرو اون دوردورا ببینم.نمی دونستم کدوم کار درسته،مژده ازم فاصله گرفت ودوباره روی نیمکت نشست.یه چشمم به اون بود ویه چشمم به سرنگ،به راحتی می تونستم فرارکنم.حس کردم اون دوتا سایه درست پشت سرمه،سرمو چرخوندم .دوتا نره غول پشت سرم ایستاده بودن.راه فراری نداشتم.یه لحظه تصویر شقایق جلوی چشمم اومد.معلوم نبود تا الان چه بلایی سرش اومده صدای مژده به صدای رعد وبرق آسمون یکی شد. مژده_می خوام حاج تقی بهادری،زجر بکشه ،می خوام عین من همه چیزشو ازدست بده،اون سرنگ آلودست .معتادت می کنه،عین من عوضیت می کنه،تنها پسره حاج بهادرو ازش می گیره نفسم دیگه بالا نمیاد ازاون روز متنفرم ،ازاون روز کزایی ،ازحاج تقی،ازهمه ی کسایی که منو به این دردکشوند.سردمه،خیلی سردمه،هنوزم جای او سرنگ می سوزه ویانه شاید قلبمه که داره می سوزه ،این ویروس نبود که منو آلوده کرد،این همه ی کسایی بود که دوروبرم بودنو .دیدنو کاری نکردن.الان هیچ آروزی ندارم فقط آروزم دیدن دختره هشت سالم. صدای بارون داره نزدیک ونزدیک تر میشه،ستاره ها رواون دوردورا می بینم .دارن به سمتم میان.عجیبه توشب بارونی، این همه ستاره،یکیشونو می شناسم، دخترم ساحل که داره بهم لبخندمی زنه ،دستمو به سمتش دراز کردم ،چه حس خوبی دارم،چه حس خوبی دارم.. پایان
  22. r/parisa

    داستان پدر

    قسمت سوم _بخاطرایدز! _ایدزمی دونی چیه؟نمی دونی ولی من می دونم،وقتی یه آشغال میشی وقتی که شب تا صبح مجبوری دندون دردو تحمل کنی چون هیچکس حاضر نیست نجاتت بده،چون ارزشت ازیه حیونم پایین تره،وقتی که همه تنهات می زارن وحتی ازنگا کردن به تو می ترسن.روبانه قرمزو می شناسی ،می شناسمش ،کابوسام بود.مادرم با اون روبان نشان دارشده بود که کسی طرفش نیاد .مادرمو فقط با اون روبان می شناختنش. ازمن فاصله گرفت وگوشیشو ازجیبش درآوردبه سمتم گرفت.شقایقو دیدم که بی حال یه طرف افتاده بود ودوتا عوضی بالای سرش ایستاده بودند.با عصبانیت تکونی به خودم دادم .داد زدم:عوضی ، کلافه شده بود تقلای بیش ازحدم باعث شد صندلی روی زمین بیفته وپخش زمین شم.دیگه نمی تونستم حرکتی کنم .فقط داد می زدم می کشمت اگه بلایی سر اونا بیاد.می کشمت ! _اینم بستگی به تو داره! تعجب وخشم هم زمان روصورتم ظاهرشد. سرنگی روبه سمتم پرت کرد.با تعجب به سرنگ ومژده نگاه کردم باید اینو به خودت تزریق کنی؟! تزریقش کنم !اینو زیرلب زمزمه کردم
  23. r/parisa

    داستان پدر

    قسمت دوم _بیدار شدی، پسر حاج تقی بهادری؟! صداشو شناختم،باور نمی شد،مژده خواهره ناتنیم،مژده ای که چند ساله ی موی دماغ حاج تقی بهادری شده بود، به من نزدیک شد.اونقدر تو الکل وهرویین غرق شده بود که قیافش داد می زدیه عوضی تمام عیاره!یاد شقایق افتادم.اونا کجان؟!نکنه این عوضی،داد زدم _عوضی آشغال چه بلایی سر شقایق آوردی؟! لبخند کجی روی لب نشوندومنوعصبی ترکرد .می خواستم تک تک دنده هاش خرد کنم،حیف که نمی تونستم .دستوپاهامو بسته بود. با آرامش تموم گفت:زیاد عجله نکن ولی اگه می خوای زنده بمونن باید به حرفام خوب گوش کنی؟ داد زدم :اونا کجان؟! بی توجه به حرفام روی یه نیمکت قدیمی رنگ ورو رفته ای نشست وگفت:تو یادت نیست،بچه ترازاون حرفا بودی که بفهمی وقتی که حاج تقی زری ودخترشو انداخت بیرون،وقتی که اونا روآواره کرد لبخند کجی تحویلش دادم وگفتم:نبودم ولی شنیدم که زری دزد بود،دستش کج بودجواب محبتای حاج تقی روبا دزدی داد.حاج تقی که به خاطر مرگ پدرت اونو به عقد خودش درآورد تا تو واون بی سرپنهان نمونید.اینبار اون عصبانی شدوداد زد:زری دزد نبود،زری بد نبود.این حیله ومکر پدرت برای خلاصی ازدست ما بود.حاج تقی عامل مرگ پدرم بود. فقط می خواست واسه خودش اعتبار بخره،اون ما روآواره کرد.چشماش پروخالی می شد وبه زور می خواست خودشو کنترل کنه که اشک نریزه،از رونیمکت بلند شد وبه سمتم اومد .سرموبه سمتش چرخوند.می دونی که وقتی من ومادرمو انداخت بیرون ،مادرم هیچی نداشت نه آبرو نه خانواده ،تنها چیزی که داشت من بودم وبرای نگهداری از من مجبور شد با یه معتاد عوضی پول دارازدواج کنه ،یه دائم الخمر،یه،مردک عوضی، مادرمو معتاد کرد ،معتاد کرد تا بهش وابسته بشه،معتاد کرد تا ازش سواستفاده کنه،من موندم ولی مادرم مرد ،می دونی واسه چی؟اینبار اشکاشو دیدم که روی صورتش نقش بست.
×
×
  • جدید...