رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Healer

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    148
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

236 Excellent😃😃😃😃

درباره Healer

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 17 مرداد 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

343 بازدید کننده نمایه
  1. ببخشید معذرت میخوام به درخواست منتقد اسم رمان عوض شد میشه روی همین عکس فقط اسم رمان رو عوض کنید اسم رمان شده غریبهٔ صمیمی
  2. برای گوشه عکس دوم برای اصلی عکس اول ممنون @Fatima123
  3. سلام ببخشید چی شد ؟؟
  4. Healer

    درخواست منتقد رمان بادیگارد طلایی من

    سلام اوکی فقط چقدر طول می کشه
  5. Healer

    درخواست منتقد رمان بادیگارد طلایی من

    سلام مرسی ممنون حتما
  6. #part_38 زیبا : اصلا بهتون نمیخوره پدر بشین _ چرا برعکس خودم خیلی دوست دارم پدر بشم و مطمئنم پدر خوبی هم میشم محمد: لحظه اشنا شدنتون با خانومتون رو میگید؟؟؟ به یاد قدیم لبخندی روی لبم نقش بست اما سریع گفتم : این رو جواب نمیدم صدای اعتراض بچه ها بلند شد _ سوال بعدی ؟؟؟ محمد : استاد خوشتون اومده ها دروغ چرا برام جالب بود اما گفتم : خیله خب اگه سوال ندارین درس بدم سحر : استاد لطفا بیخیال شین دیگه از جام بلند شدم و همونطور که روی تخته مبحث جدید رو می نوشتم گفتم : اخه دختر خوب الان میخواین چیکار کنید هنوز خیلی مونده تا پایان کلاس صنم از جاش بلند شد و به سمت در رفت _ چیزی شده خانوم کاظمی ؟؟؟ صنم یه نگاه به صورتم کرد و گفت : یکم ناخوشم استاد میخوام برم خونه _ میخوام مبحث جدید درس بدم اگه میتونی بمون... صنم : نه استاد نمیتونم از بچه ها جزوه رو میگیرم _ باشه به سلامت از کلاس خارج شد _خب امروز می خواستم امتحان های درخشان جلسه قبل رو بهتون بدم که ماشاالله به جز خانوم سحر رفیعی که شونزده گرفته بود بقیه تک رقمی اورده بودن ، اما بخاطر روز تولدم این بار رو میبخشم صدای خدارو شکر خیلی ها بلند شد _خیله خب شروع می کنم ********* (بردیا) سایدا : مگه قرار نبود که استاد تون دو هفته پیش بیاد ؟؟ دکتر : دخترم براش کار پیش اومده و من دو سه ساعت پیش که باهاشون تماس گرفتم گفت ساعت هشت شب میرسه ایران ، ادرس خونه اش رو هم داد و گفت ساعت نه شب برو خونشون دکتر ادرس رو به من داد یه نگاه کردم خونه اش طرف وکیل اباد بود _ مرسی اقای دکتر دست سایدا رو گرفتم و از بیمارستان خارج شدیم سایدا عصبی و کلافه بود روی یه نیمکت نشستیم و گفتم : امشب میبینش دیگه! چرا عصبی هستی؟؟ سایدا شالش رو کشید جلو تر و گفت : نمیدونم بردیا نمیدونم تو این چند وقت خیلی با هم صمیمی تر شده بودیم و منم تونسته بودم یکم از تندی و عصبی بودنش کم کنم و همچنین خیلی کارای دیگه
  7. رمان : بادیگارد طلایی من لینک : https://forum.98iia.com/topic/8529-رمان-بادیگارد-طلایی-من-healer-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  8. #part_37 (رهام) نزدیک به دو هفته از شروع دانشگاه می گذره ، تا وارد کلاس شدم به معنای واقعی سوپرایز شدم همه دانشجو ها با هم : تولدت مبارک ، تولدت مبارک با تعجب داشتم به بچه ها نگاه می کردم محمد که یک کلاه تولد میکی موس رو سرش بود و یه فشفشه هم دستش بود به سمتم اومد محمد: استاد خیلی سوپرایز شدین؟؟؟ برف شادی که روی سرم ریخته شده بود رو پاک کردم و گفتم: شما از کجا فهمیدن امروز تولدمه ؟؟؟ یکی از پسرای دیگه گفت : استاد ما رو دست کم گرفتین هااا ؟؟؟ خندیدم و گفتم : از همتون ممنونم واقعا شُکه شدم یعنی اصلا توقع نداشتم که شما بخواین همچین کاری بکنید سحر یکی از دخترا گفت : استاد امتحان امروز کنسل میشه دیگه نه؟؟ محمد جای من گفت : اره بابا استاد صوفیان خیلی ادم باحالین خندیدم و گفتم : خیله خب باشه همه بچه ها دست و جیغ و هورا کشیدن _ خیله خب بسته بقیه کلاس ها درس دارن به سمت میز رفتم و روش نشستم مبین گفت: درس هم که قرار نیست بدیم پام رو روی پام انداختم و گفتم: پس الان دو ساعت کلاس رو چیکار کنیم سیما : حرف بزنیم محمد : اره مثلا ما از شما سوال کنیم شما جواب بدید همه بچه ها با حرف محمد موافق بودن و هی اره اره میگفتن _ خیله خب ، ولی هر کدوم که دلم خواست رو جواب میدم بچه ها با هم : قبوله محمد : چند تا خواهر بردار دارید ؟؟ _ یه برادر بزرگ تر از خودم دارم و شانس داشتن یه خواهر خوب رو نداشتم محمد : خدارو شکر کنید خواهر ندارید ، بخدا خواهر عذاب روحه دخترا به این جمله محمد اعتراض کردن صنم : عاشق شدید ؟؟؟ با این حرف صنم همه سکوت کردن و چشم دوختن به دهن من _ معلومه زندگی بی عشق معنی نداره الان نزدیک به شش ساله دارم با عشق زندگیم ، زندگی میکنیم صدای اووووو گفتن همه بلند شد صنم با لحن عجیبی گفت : پس حلقه ازداجتون کجاست ؟؟ به جای خالی حلقه نگاه کردم و گفتم : قبل شروع شدن ترم جدید گم کردمش محمد : اره من یادمه قبلا حلقه دستتون بود سحر : بچه دارید ؟؟؟ _ نه هنوز ، ولی فک کنم که امسال یه اتفاقاتی بیفته
  9. سلام اولین عکس اصلی دومی برا گوشه @Hengameh.b
  10. #part_36 یه آه کشید و گفت: اره مجبورم خندیدم ؛ می دونستم صورتم رو نمیبینه اما عمیق بهش خیره شدم ، مثل ادم های هیز داشتم نگاش میکردم میخواستم عمق این دختر غمگین رو بفهمم ، اما باز هم هیچی..... برای شناختن این دختر حالا حالا باید زمان خرج کنم... غذامون رو اوردن سایدا با تعجب گفت : تو هم گشنه شدی ؟؟؟ _ من ورزش کارم تو هر حالتی بخورم سیر نمیشم سایدا چیزی نگفت و مشغول خوردن شدیم سایدا بشقابش رو نصفه رها کرد و گفت : من دیگه سیر شدم _ اِ بخور دیگه ، چقدر کم میخوری ؟!! سایدا با قیافه خنده داری گفت: نگو که میخوای بشقاب منم بخوری ؟؟؟ خندیدم و بشقاب رو از جلوش برداشتم و گفتم : دقیقا سایدا با دهن باز نگام میکرد ، ولی یکدفعه ای سرش رو انداخت پایین _ چی شد ؟؟؟ سایدا : هر وقت با ، بابام غذا میخوردم و غذای من اضافه میمومد ، بابام غذام رو برمیداشت میخورد اروم گفتم : ببخشید نمی خواستم که.... سایدا حرفم رو قطع کرد و گفت : نه اشکال نداره... غذا تموم شد به ساعت دستم نگاه کردم نزدیک دوازده شب بود _ میگم؟؟ سایدا اولش منتظر نگام کرد و بعد با حرص گفت : خب بگو دیگه ، نمیفهمی نمیتونم تشخیص بدم که الان قیافه ات چطوریه ؟؟؟ _ ببخشید ، میگم میشه شب بیداری داشته باشیم و یه سر به پارک هم بزنیم ؟؟ سایدا : نه _ اِ چرا ؟؟؟ سایدا بلند شد گفت : اگه هزینه پرداخت شده بریم از فست فودی زد بیرون سری تکوون دادم و منم زدم بیرون سایدا جلو را میرفت و من پشت سرش بین راه بیشتر سکوت بود وارد خونه شدیم ، سایدا اروم به سمت اتاقش رفت و واردش شد منم وارد شدم یه نگاه به اطراف کردم و بعد از مطمئن شدن از امن بودن اتاق ، وارد اتاق خودم شدم و خوابیدم...... *********
×
×
  • اضافه کردن...