رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Zahra_3

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    276
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

406 Excellent😃😃😃😃

درباره Zahra_3

  • درجه

  • تاریخ تولد 28 خرداد 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

461 بازدید کننده نمایه
  1. پارت هجده سرگرد سریع گفت: _کمیا جان مثل اینکه یادت رفته ایشون عموی منن! فکر کنم سوتی دادم «اینجا چه خبره؟ عمو؟»، برای ماست مالی گفتم: _این رو می دونم عموی توئه؛ اما سوالم اینه ایشون پدر من رو از کجا می شناسن؟ به شونم یه فشار کوچولو وارد کرد که به روی خودم نیاوردم «بازم گند زدی دختر». شایان خندید و گفت: _مثل اینکه بی خبری پدرت دوست من بوده. «چقد خنگی کیمی خب حواست رو جمع کن» با ناراحتی ساختگی گفتم: _من درباره پدرم زیاد نمی دونم! این بار قهقه زد، متعجب شدم که سرگرد برای جمع کردن بحث گفت: _عموجان؟ دنیل کجاست؟ «دنیل دیگه خر کیه؟» خندش رو قطع کرد و به سرگرد نگاه کرد، گفت: _صبح میاد کیش. با یه لبخند الکی روی لبم داشتم به مکالمشون گوش می کردم. _دوست دارم ببینم بعد از بیست سال چه جوری شده؟! داشتم از فضولی می مردم؛ ولی ترسیدم باز سوتی بدم. _فردا می بینیش. _امیدوارم! از مکالمشون خسته شدم و پامم بدجور توی کفشا درد گرفته بود؛ چون با کفش پاشنه بلند زیاد راحت نبودم. شایان لبخند زد که بین مکالمشون روبه سرگرد گفتم: _عزیزم من میرم بشینم پام یکم درد می کنه. این بشر اصلا بلد نبود بخنده یا لبخند بزنه. با همون لحن جدیش گفت: _صبر کن باهم بریم (خطاب به شایان) فعلا عموجان. شایان سری به نشانه خداحافظی تکون داد و ما ازش فاصله گرفتیم. رفتیم سمت میز باربد و پرستو که گوشه عمارت بود. پشت میز نشستم که پرستو گفت: _کیمیا خوبی؟ _خوبم چطور؟ دوتا غولتشن با حرفش زوم کردن روی من. با نگرانی گفت: _چشمات خیلی قرمزه، عصبی شدی؟ کلافه به باربد نگاه کردم و گفتم: _آره یکی زر مفت زد، فقط دلم می خواد از اینجا برم بیرون. پرستو خندید و گفت: _بدبخت یارو که نمی دونه چه بلایی قراره سرش بیاد. پوزخند زدم که باربد از پرستو پرسید: _چه بلایی قراره سرش بیاد؟ خم شدم طرفش و با لحن ترسناکی، خودم به جای پرستو جوابش رو دادم: _قراره شب آخری باشه که زر می زنه! @ARcher
  2. پارت بیست و سه با کیاراد وارد خونه شدیم که فرید اونجا بود اومد طرفمون. بدون توجه به من کیاراد رو بغل کرد و گفت: _عشق من چطوره؟ کیاراد اصولا بچه خون گرمی نبود.جز من و فرید با کسی زیاد حرف نمی زد. _خوبم فرید. _تو خوبی؛ ولی انگار بابای اخموت خوب نیست. دست به سینه گفتم: _فرید لطفا به پروبالم نپیچ. حق به جانب گفت: _دلتم بخواد که من حالت رو می پرسم. اصلا من کاریت نداشته باشم آقاجونت رو چیکار می کنی؟ دستم رو کوبیدم توی فرق سرم و با ناله گفتم: _مگه اونم اینجاست؟ با یه لبخند موزیانه گفت: _تازه هپروتم اومده. بیاو ببین چه دافی شده. گنگ نگاهش کردم، پرسیدم: _هپروت کیه؟ امروز که من حوصله ندارم مامان دورهمی گرفته؟ _هپروت همون رویاست دیگه، بعدم باید بگم امروز جلسه‌ی تقسیم ارثه! رویا بعد از ازدواج من برای ادامه تحصیل رفت آلمان. چند روز برگشته بود که من نرفتم دیدنش. _ارث بخوره تو سرشون. _این رو آقاجون بشنوه پخ پخت می کنه. _هیچ کاری نمی کنه. جوابی نداد که دوباره گفتم: _فرید من میرم بالا به کسی نگو من اومدم. حوصله دیدنشون رو ندارم. _خنگه کیا رو چیکار کنم؟ می فهمن. _بگو آورد گذاشتش اینجا خودش رفت شرکت. _اوکی برو بالا. _ممنون. خم شدم کیا رو بوسیدم و ازشون فاصله گرفتم، رفتم طرف پله ها و ازشون رفتم بالا. @ARcher
  3. پارت بیست و دو حالم که بهتر شد برگشتم پیش بقیه و تا آخر مهمونی مزخرف تیکه های آقاجون رو تحمل کردم. (تا اینجا فقط مقدمه ای برای داستان رمان بود!) *************** پنج سال بعد: روی سنگ سرد مزار دست کشید و پرسید: _بابا؟ _بله. _مامان اینجا خوابیده؟ _آره اینجا خوابیده، یه خواب خوب و ابدی! _بیدار نمیشه؟ _چرا دلت براش تنگ شده؟ _اوهوم، دلم می خواد مامان داشته باشم. روی زانو خم شدم و موهاش رو نوازش کردم: _ولی اون دیگه بیدار نمیشه! چیزی نگفت که بغلش کردم و کنار گوشش آروم گفتم: _به جاش من تو رو دارم توام من رو. بازم جوابی نداد و دست هاش رو دور گردنم حلقه کرد. آروم گونش رو بوسیدم: _بریم؟ مامان بزرگ منتظرمونه. سرش رو به نشانه مثبت تکون داد که بلندش کردم. نگاه آخرم رو به سنگ قبر سوفیا انداختم «بی معرفت دلم هنوزم برای ناز کردنات تنگ میشه. موقع هایی که رعد و برق می زد یادته؟ تا صبح تو بغلم گریه می کردی و من بهت می خندیدم» برگشتم و راه افتادم «تا هفته بعد خداحافظ» بازم مثل هر پنجشنبه ای که توی این چهارسال و نیم اومدم، دلم گرفت؛ اما فقط به خاطر کیاراد. @ARcher
  4. پارت ده سامان مثل همیشه حالش خوب نبود و زیاد نمی خندید. خودم هم زیاد سرحال نبودم؛ چون این مدت درگیر شده بودیم. یه پروژه برای اصفهان گرفته بودیم که قرار بود یه هفته‌‌‌‌ تموم بشه؛ ولی دو هفته طول کشید و امروز بر می گشتیم تهران. چمدونم رو برداشتم و از اتاق هتل خارج شدم. سامانم همزمان با من خارج شد. رفتم سمتش که گرفته بود و اخماشم تو هم بود. به من توجه نکرد و راه افتاد طرف آسانسور. اخمام رو کشیدم توی هم، پشت سرش رفتم و صداش کردم: _سامان؟ وایسا ببینمت. بازم توجه نکرد و وارد آسانسور شد. همکف رو زد که منم قبل از بسته شدن در خودم رو انداختم توی آسانسور. چند دقیقه بهش خیره نگاه کردم که کلافه شد و بالاخره گفت: _چته؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ _دارم فکر می کنم پیش کدوم دکتر ببرمت که گوشت رو شست و شو بده! _بامزه بود! یه پوزخند زدم که آسانسور وایساد. پیاده شد و پشت سرش منم پیاده شدم. سرش رو عین گاو انداخته بود پایین و داشت می رفت. خودم رو بهش رسوندم و از لای دندونای چفت شدم، غریدم: _سامان بنال ببینم باز چته که شدی برج زهرمار؟ بازوش رو از دستم کشید بیرون و باز عین گاو راه افتاد. منم بهم برخورد و دیگه باهاش حرف نزدم. رفتیم فرودگاه، خدا رو شکر پروازمون تاخیر نداشت. سوار هواپیما شدیم که شانس خوب من یه پیرزنه کنار من بود. از اصفهان تا تهران درمورد فک و فامیلش حرف میزد. دیگه داشتم عصبی می شدم که شانس آوردم رسیدیم، انگار از زندان آزاد شدم. از هواپیما پیاده شدیم و توی سالن انتظار از بقیه مهندس هایی که باهامون بودن خدافظی کردیم. آخر سر موند من و سامان که باهاش حرف نزدم و از کنارش گذشتم. از فردوگاه زدم بیرون و دم فردوگاه یه ماشین گرفتم. شاید از سامان دلخور بودم؛ ولی منتظر موندم تا اومد و سوار شد. آدرس خونه خودمون رو دادم که سامان اعتراض نکرد. ساعت نه شب بود که تاکسی جلوی خونه نگه داشت. کرایه رو حساب کردم و پیاده شدیم. چمدون ها رو از صندوق درآوردم و ماشین رفت. سامان رفت سمت خونه زنگ اف اف رو زد. در باز شد و اول اون بعد من داخل شدیم. مسیر حیاط تا خونه سنگفرش شده بود. آروم داشتیم راه می رفتیم که با دیدن جلوم تعجب کردم، یه دختر داشت می دوید طرفمون. دقت کردم که دیدم آتوسام دنبالش می دوید. مسیر دویدنشون بیشتر به سامان می خورد. سامان تو حال خودش بود تا خواستم بجنبم دیر شده بود و دختره با کله رفت تو بغل سامان، سامانم؛ چون حواسش نبود خورد زمین و اونم افتاد روش. آتوسا داشت می خندید؛ ولی من نمی دونستم بخندم یا کمکشون کنم. آخرش روبه دختره که ماتش برده بود گفتم: _خانم خوش می گذره؟ احیانا نمی خواید پاشید؟ یهوو عین گیج‌ها سرش رو بلند کرد و به من زل زد. یه لحظه هنگ کردم از خشگلیش و مدتی بهش خیره شدم! دختره قبل از من به خودش اومد و ازم چشم گرفت. منم به خودم اومدم و به سامان که داشت اشکش در می اومد و ازم کمک می خواست، نگاه کردم. _آی، مسیح مرده شورت رو ببرن بیا کمکم کن. دختره از روی سامان پاشد و با لحن شرمنده‌ای گفت: _ببخشید آتوسا دنبالم کرد حواسم به جلوم نبود! حالتون خوبه؟ صداشم محشر بود و شنیدنی! «مسیحا پسر چت شده؟ تو نباید بهش توجه کنی» خم شدم، دست سامان رو گرفتم که پاشد و خودش رو تکوند. جواب دختره رو داد: _ای بابا، من کلا امروز برام می باره! _بازم معذرت می خوام. سامان که داغون‌تر از این حرفا بود به معذرت خواهیش توجه نکرد و اخم کرد از کنارش گذشت. آتوسا که با من قهر بود اومد طرف دختره و گفت: _درسا بیا بریم داخل. دختره داشت به من نگاه می کرد که آتوسا دستش رو کشید و با خودش بردش سمت خونه. منم چند لحظه به رفتنشون نگاه کردم بعد راه افتادم طرف ساختمون. داخل خونه شدم که صداهایی از تو آشپزخونه می اومد. فکر کنم مهمون داشتیم؛ ولی چون خسته بودم قید احوال پرسی رو زدم و رفتم سمت اتاقم. رفتم توی اتاقم که سامان رو تختم دراز کشیده بود. رفتم سمت کمد از توش یه شلوارک با یه رکابی بیرون کشیدم و پوشیدم. لپ تاپم رو از توی چمدونم در آوردم و رفتم نشستم روی تخت کنار سامان. رمز لپ تاپم رو زدم و وارد فایلام شدم که سامان زمزمه وار گفت: _مسیح تموم شد! از لپ تاپ چشم گرفتم و سرم رو چرخوندم طرفش، سوالی نگاهش کردم که باز گفت: _گفتی کمکم می کنی؛ ولی نکردی! فردا عروسیشه. متعجب و ساکت بودم؛ چون چیزی نداشتم که بگم. این مدت درگیر بودم و اصلا سامان یادم نبود. _الان چی؟ راه حلی نداری؟ چیزی به ذهنم نرسید جز یه کار کثیف. جواب دادم: _یه راه هست؛ ولی مطمئن باش اینطور اذیت میشه! همون جور که به سقف خیره بود پرسید: _چه راهی؟ در لپ تاپم رو بستم و جواب دادم: _همه چیز رو به نامزدش بگی، هرچند کار کثیفیه ولی خو جواب میده! _فکر میکنی دنیا ازم متنفر نمیشه؟ _چرا میشه؛ ولی تنها راهته! _مسیح مجبورم پس فردا باهاش حرف میزنم. چیزی نگفتم. باید با خودش کنار می اومد، باید تصمیم می گرفت مردونه بکشه کنار یا با نامردی جلو بره. دوباره در لپ تاپم رو باز کردم که در اتاقم زده شد: _بیا تو. آتوسا بود. در رو باز کرد و گفت: _شام آمادست. و بدن اینکه منتظر جواب باشه در رو بست و رفت بیرون. گفتم: _سامی پاشو بریم یه چیزی بخوریم ضعف کردم. _مهمون دارین؟ _فکر کنم آره. چیزی نگفت که پاشدم و یه تیشرت مشکی با یه شوار نایک مشکی پوشیدم. سامانم که لباساش رو قبلا عوض کرده بود، از روی تخت پاشد. باهم از اتاق خارج شدیم و رفتیم سمت سالن غذا خوری... @شیـــطونک
  5. پارت نه جلوی خونه سامان که توی یه برج نزدیک شرکت بود، نگه داشتم و ماشین رو پارک کردم، پیاده شدم. کلید داشتم؛ برای همین زنگ نزدم و در رو با کلید باز کردم، رفتم داخل. چون آسانسور خراب بود، مجبور شدم از راه پله برم. در واحد رو باز کردم و وارد خونه شدم که دیدم همه جا تاریک بود. کلید برق رو زدم و چشمم رو دنبال سامان توی خونه چرخوندم. دیدمش که رو مبل نشسته و سرشم بین دستاشه. رفتم کنار نشستم. معلوم بود حال خیلی داغونه! _سامی چته؟ چیزی نگفت که باز پرسیدم: _میگم چته پسر؟ بازم جواب نداد که منم بیخیالش شدم و پاشدم یه لیوان آب خوردم. توی آشپزخونه بودم که موبایل سامان زنگ خورد؛ ولی سامی حتی تکونم نخورد. دوباره برگشتم کنارش نشستم و گفتم: _سامان کری؟ موبایلت زنگ میخوره. هیچ عکس العملی نشون نداد که عصبی شدم و خودم تماسش رو جواب دادم: _الو بفرمایید؟ صدای یه دختر پیچید توی گوشی که جا خوردم و به سامان چشم دوختم: _سامان دست از سرم بردار. من دارم عروس میشم تو رو خدا زندگیم رو خراب نکن، رابطه ما دیگه تموم شده. _شما کی باشین؟ یهوو ساکت شد و بعد از کمی مکث اونم پرسید: _تو خودت کی هستی؟ اصلا سامان کجاست؟ _من رفیقشم خودشم قبرستونه! _قبرستون چرا؟ اتفاقی براش افتاده؟ بی توجه به سوالش و با عصبانیت داد زدم: _نگفتی کی هستی؟ _من و سامان یه مدت باهم دوست بودیم؛ ولی الان تموم شده! تا ته قضیه رو فهمیدم. با صدای نسبتا بلندی گفتم: _تموم شده؟ اول باهاش بودی الان کنار کشیدی، وقتی می دونی می خوادت چرا ولش می کنی؟ می دونی رفته قبرستون قبر خریده؛ چون اراده کرده عروسیت رو عزا کنه! یه دفعه دختره زد زیر گریه. چقدر بدم می اومد یه دختر از گریه استفاده می کرد تا خودش رو مظلوم و بی گناه نشون بده. _تو رو خدا جلوش رو بگیرید. من همون اولم گفتم یکی دیگه رو می خوام؛ ولی سامان اسرار کرد. _تو غلط کردی یکی دیگه رو می خواستی به سامان پا دادی. ببین سامان ولت کنه من خونت رو می ریزم؛ چون حالش رو بد کردی لعنتی! _من غلط کردم؛ ولی شما راضیش کنید. خواست ادامه بده که قطع کردم و نشستم روی مبل. به سامان چشم دوختم و پرسیدم: _دوسش داری که اینطور داغونی؟ سرشو آورد بالا و نگاهم کرد، توی چشماش غم موج میزد. جواب داد: _نه دوسش ندارم! متعجب پرسیدم: _پس چی؟ _عاشقشم، لعنتی! داره عروس میشه. مسیح کمکم کن من می خوامش! _چطوری ؟سامان اون نمی خوادت. _مهم منم پس کمکم کن! _پس پاشو سر و وضعت رو مرتب کن که پرواز داریم. اونجا یه فکری برات می کنم. بدون هیچ حرفی پاشد رفت که آماده بشه... ******************** @شیـــطونک
  6. پارت هشت یه لقمه پنیر گذاشتم دهنم و به مادرم که داشت سر مهیا غر می زد نگاه کردم. آروم خندیدم که برگشت با حالت مشکوکی نگاهم کرد، خندم رو خوردم و گفتم: _جانم مامان؟ یه تای ابروش رو داد بالا و جواب داد: _این رو من باید بپرسم. _خب بپرسین! بازم آروم شروع کردم خندیدن که با عصبانیت پدرم رو صدا کرد: _کوهیار؟ چندبار دیگه صدا کرد که خنده منم اوج گرفت. پدرم آماده اومد توی آشپزخونه و گفت: _چی شده نفس جان؟ مادرم با حالت دلخوری گفت: _این پسرت سر صبحی داره به من می خنده! همیشه از اینکه کسی مسخرش می کرد متنفر بود. پدرم با دیدن خنده من اخم کرد و روبه من گفت: _پدرسوخته به چی می خندی؟ جواب دادم: _به اینکه ناسلامتی مامان روانپزشکه بعد خودش از صبح تا شب غر می زنه و مثل زنای عهد قجر رفتار می کنه! پدرمم خندش گرفته بود؛ ولی نخندید که مامان ناراحت نشه، به جاش گفت: _زنی که غر نزنه زن نیست! از پشت میز پاشدم و گفتم: _باشه بابا دو رویی داشتیم؟ پدرم جواب نداد که مادرم دست به سینه گفت: _برای دوتاتون دارم که دیگه من رو مسخره نکنین. رفتم طرف در و در آخر گفتم: _قربونت برم بذار من برم اصفهان برگشتم، بعد حسابم رو برس. اومد دنبالم و پرسید: _مگه میری اصفهان؟ کتم رو پوشیدم و جواب دادم: _آره یکی دو ساعت دیگه با سامان میرم و یه هفته ای بر می گردم. کیفم رو داد دستم که گرفتم و تشکر کردم. گفت: _پس مواظب خودت باش. _چشم! با من کاری ندارین؟ _نه، برو به سلامت. از اونجا که به بوس حساس بود قیدش رو زدم و رفتم سمت در. دم در داد زدم: _خداحافظ همگی. منتظر جواب نشدم و از خونه زدم بیرون، رفتم سمت ماشینم و سوار شدم. حرکت کردم طرف خونه سامان. @شیـــطونک
  7. پارت هفت خسته وارد خونه شدم، حوصله نداشتم و عصبی بودم. آتوسا توی نشیمن بود که از کنارش گذشتم و رفتم سمت اتاقم. صداش رو از پشت سرم شنیدم: _علیک، سلامت کو؟! به حرفش توجه نکردم و وارد اتاقم شدم. مثل همشه در اتاق رو قفل کردم و روی تخت نشستم. سرم درد می کرد، یه مسکن از توی کشوی پاتختی در آوردم و با لیوان آب که روی عسلی بود خوردمش که بهتر شم. با همون لباس ها دراز کشیدم و چشمام رو بستم. نیم ساعت گذشت دردم بهتر که نشد هیچ بیشترم شد. خیلی سعی کردم که بخوابم؛ ولی بی فایده بود و درد کلافم کرده بود. از روی تخت پاشدم و رفتم سمت در اتاق، قفل رو باز کردم. از اتاق خارج شدم و رفتم توی نشیمن، بابا توی پذیرایی بود، مدتی بود که باهاش سرسنگین بودم. آروم گفتم: _سلام. منتظر جوابش نشدم و از کنارش گذشتم. وارد آشپزخونه شدم مستخدم خونه که اسمش مهیا بود و حدود 30 سالش بود، داشت میز شام رو میچید. نشستم پشت میز، سرم رو گذاشتم روی دستام و چشم هام رو بستم. نمی دونم چقدر گذشت که احساس کردم یه دست رفت لای موهام. چشم هام رو که به زور باز می شد، باز کردم که دیدم مادرم. نگران پرسید: _ پسرم چیزی شده؟ بی جون گفتم: _نه فقط بازم سردرد دارم! با حرص گفت: _از با کی دعوا کردی که سردردت عود کرده؟ سرم رو از روی دستام برداشتم و جواب دادم: _دعوا نکردم فقط مناقصه رو باختیم! انگار خیالش راحت شده بود، گفت: _فدای سرت ایشالله بعدی جبران می کنی. پوزخند زدم و گفتم: _مامان یه ضرر بزرگه که به سختی جبران میشه! _خب با ناراحتی که درست نمیشه، میشه؟! _نه نمیشه؛ ولی درد من اینه که یکی از کارمند ها رقم رو لو داده به سامیار. مادرم تعجب کرد و گفت: _مگه سامیار برنده شد؟ با لحن مسخره ای و با کنایه گفتم: _آره داماد عزیزت برنده شد! همون لحظه پدرم وارد آشپزخونه شد و اومد نشست پشت. میز مادرم هنوز متعجب بود؛ ولی جلوی بابا چیزی نگفت و منم بیخیال ادامه بحث شدم. از غذایی که مهیا برام کشیده بود فقط یه لقمه خوردم و از پشت میز پاشدم. خدا رو شکر کسی گیر نداد که چرا غذات رو نخوردی؟. دردم هنوزم مسکن نشده بود، رفتم توی نشیمن روی مبل راحتی دراز کشیدم. نیم ساعت دیگه گذشت، دردش دیگه داشت امونم رو می برید و چشم هام سیاهی میرفت. وقتی عصبی می شدم سردرد می اومد سراغم و درد بدی روتحمل می کردم؛ ولی این دفعه دردش زیاد بود و غیر قابل تحمل. پاشدم شروع کردم راه رفتن توی نشیمن و سروم رو با دست فشار می دادم؛ اما بی فایده بود. دلم می خواست سرم رو بکوبم تو دیوار بلکه آروم شه. پدرم وارد نشیمن شد. من به راه رفتنم ادامه دادم یهوو سرم تیر بدی کشید که احساس کردم سلول های مغزم ترکیدن. پدرم نگران نگاهم کرد و اومد طرفم، سرم رو بالا گرفتم و بهش چشم دوختم که وحشت کرد: _پسر چته؟ چرا سفیدی چشم هات داره کبود میشه؟ از حرفش تعجب کردم و رفتم طرف آینه که با دیدن خودم و چشم هام وحشت کردم. پدرم گفت: _باید بری دکتر ممکنه مویرگ هات پاره بشه. پیشنهاد خوبی بود؛ برای همین رفتم سمت در و سویچ ماشینم رو برداشتم. به زور جلوی چشمم رو می دیدم. از خونه زدم بیرون و رفتم سمت ماشینم، خواستم سوار بشم که دیدم پدرم هم از خونه خارج شد و اومد طرفم. جلوم وایساد و گفت: _تو حالت میزون نیست سویچ رو بده خودم. سویچ رو دادام بهش کهگرفت و رفت نشست پش رول. منم نشستم کنارش و بلافاصله چشم هام رو بستم آتیش گرفت؛ ولی چیزی نگفتم و تا بیمارستان تحمل کردم. جلوی بیمارستان نگه داشت و پیاده شد. اومد این طرف و در رو باز کرد: _بیا کمکت کنم. به کمکش پیاده شدم. باهم وارد بیمارستان شدیم. من نشستم روی صندلی های توی اورژانس و اون رفت سمت صندوق، بعد چند دقیقه برگشت و گفت: _پاشو بریم دکتر معاینت کنه. پاشدم باهاش هم قدم شدم و باهم رفتیم سمت اتاق دکتر. وارد اتاق دکتر شدم نشستم روی تخت. دکتر پاشد اومد طرفم و با یه چراغ قوه شروع کرد معاینه چشمام. گفت: _چیز مهمی نیست. فقط به خاطر عصبی شدنه، ایشون نباید زیاد عصبی شن چون ممکنه دفعه بعد کور بشن. پدرم با حرص گفت: _آقای دکتر این پسر نا سلامتی خودش دکتره ولی از 24 ساعت 23 ساعتش عصبانیه! دکتر یه نگاه به من که از در سرسام گرفته بودم، کرد و گفت: _خب پس آقای دکترمون می تونن گوش نکنن تا کور شن! بیخیال مکالمشون شدم و با ناله گفتم: _دکتر یه کاری کن دارم از سر درد می میرم. _باید آرامبخش بزنی تا دردت آروم بشه. جواب دادم: _مهم نیست چی فقط یه چیزی باشه که سردردم آروم بشه! سری تکون داد، برگشت سر جاش نشست و مشغول نوشتن نسخه شد. نسخه رو داد دست پدرم. با بی حالی و درد زیاد از روی تخت پاشدم و با پدرم از اتاق خارج شدیم. پدرم رفت طرف داروخونه منم به دیوار راهرو تکیه دادم. پدرم برگشت و خواست بره طرف ایستگاه پرستاری که گفتم: _بذارین خونه مامان تزریقشون می کنه. بدون حرف برگشت و با هم رفتیم سمت در خروج. سوار ماشین شدیم و حرکت کرد طرف خونه. تا اونجا فقط شقیقه هام رو ماساژ می دادم... ********************** @شیـــطونک
  8. پارت شش تمام نقشه ها رو پرت کردم جلوی مهندس ها و با عصبانیت داد زدم: _کی رقم مناقصه رو لو داده؟ کسی حرف نزد، همه ساکت بودن حتی سامان. شرکت ضرر زیادی کرده بود و به شدت عصبی بودم. بلند تر داد زدم: _به خدای بالا سر قسم، بفهمم کار کی بوده؟ بلایی سرش میارم که آرزوی مرگ کنه. باز جواب ندادن که یه پوف کلافه کشیدم و رفتم سمت اتاقم. وارد اتاقم شدم و در رو محکم بستم، رفتم طرف میز. وقتی عصبی بودم باید چندتا چیز خورد میکردم؛ تا آروم شم؛ برای همین لپ تاپ روی میز رو برداشتم و پرتش کردم وسط اتاق که هزار تیکه شد. دلم خنک نشد و بقیه محتویات روی میز رو هم پرت کردم. یه دفعه در با شتاب باز شد و سامان خودش رو انداخت توی اتاق. تقریبا اربده کشیدم: _اینجا گاودونی نیست که همینطوری سرت رو می ندازی پایین و وارد می شی! به حالت تسلیم دستش رو برد بالا و اومد طرفم: _ببخشید غلط کردم فقط آروم باش. _سامان نصف سهام نابود شده اسم و رسم شرکت رفته زیر سوال بعد آروم باشم؟ _مسیح آروم باش، بازم میتونی قرار داد بنویسی. _سامان خفه شو، اصلا همش تقصیر اون داداش نکبتته. سامیار عمداً همیشه جلوی پای من سنگ می ندازه. نمی دونم چه پدر کشتگی با من داره! دست گذاشت پشت کمرم و مجبورم کرد بشینم روی مبلای راحتی اتاق. سرم رو بین دست هام گرفتم و نالیدم: _چرا؟ من چی کارش کردم؟ اول خواهرم رو ازم گرفت الانم آبرو و اعتبار شرکتم رو. خودش هم نشست کنارم و گفت: _اون مشکلی با تو نداره فقط مبلغش کمتر بوده؛ برای همین برنده شد. می دونستم رقم لو رفته وگرنه سامیار اینقدر قیمتش رو پایین نمی داد. از بچگی با من مشکل داشت همیشه باهام رقابت داشت و هرکاری می کرد که من رو رسوا کنه. «باید منم تلافی کنم بسه هرچی احترامش رو نگه داشتم» از سامان پرسیدم: _سامان تو طرف منی؟ با لحن ناراحتی گفت: _مسیح اون برادرمه و تو رفیقم نمی تونم طرف کسی رو بگیرم. _پس تو کارای من دخالت نکن، الانم پاشو برو کارت رو بکن! _مسیح بچه نش... نزاشتم ادامه بده و با تحکم گفتم: _بیرون! یه نگاه تاسف بار بهم کرد و پاشد، رفت سمت در و از اتاق زد بیرون. باید فکر می کردم چطور ازش انتقام بگیرم؟ شرکت من خیلی معروف تر از شرکت اون بود پس باید کنارش می زدم و این مدت از کارم کنار می کشیدم و از دانشگاه استعفا می دادم. **************************** @شیـــطونک
  9. پارت پنج _مسیحا تحقیق کردم. _خب چیشد؟ _دریا امینی 23سالشه ترم هشت پرستاریه. _آرمین این ها رو خودمم میدونم. _بازم هست صبر کن! _خب چی؟ _پدرش چندسال پیش ورشکست شده پولش رو سرمایه گذاری کرده یاروم بالا کشیده رفته و الان معتاد شده. یه خواهر 18_17 ساله داره که هنر می خونه. مادرشم فوت شده و مهمتر وضع مالیشون هم خرابه. «چطور به پدرم بگفتم؟ چطور با همچین دختری ازدواج کنم» کلافه از روی مبل پاشدم، سرم درد میکرد. صدای آرمین پیچید توی گوشی: _مسیح چیشد؟ _آرمین کسی نباید چیزی بفهمه! _خیالت تخت داداش. _ممنون، فعلا. منتظر جوابش نشدم و قطع کردم. عصبی بودم «خدایا چطور می تونم با یه دختر درب و داغون ازدواج کنم؟» باید با پدرم حرف می زدم. یه دفعه به سرم زد و از اتاقم خارج شدم، رفتم سمت راه پله. از پله ها رفتم بالا و راهم رو کج کردم طرف اتاق پدرم. دم در مکث کردم و با تردید در زدم که صدای پدرم به گوشم رسید: _بفرمایید. داخل شدم که با غرور خاص خودش از کتابش چشم گرفت و به من چشم دوخت. گفتم: _سلام پدرجان. _سلام پسرم، کاری داشتی؟ _این یعنی بگم بعدم سریع گم بشم بیرون؟ آروم خندید و گفت: _خوشم میاد مثل مادرت خنگ نیستی و زود میگیری. با بدجنسی گفتم: _برم به مامان بگم! دور زدم بیام از اتاقش بیام بیرون که از پشت یقه پیرهنم رو کشید. با حالت خشنی گفت: _کره خر کجا؟ الکی حالت ترس گرفتم و با ناز مثل دخترا، گفتم: _خواستم برم آبمیوه بیارم. آخه برای سلامتیتون مفیده! _اونی که فکر می کنی منم، خودتی بچه! دستام رو به حالت تسلیم بردم بالا و گفتم: _پدر گرام من تسلیم. _آفرین، حالا بگو کارت چی بود؟ می خوام کتاب بخونم. تازه یادم افتاد برای چی اومدم. دپرس شدم و لبخندم محو شد. سخت بود باید برای رسیدن به این ارث نقش بازی می کردم. گفتم: _بابا اگه کسی معتاد باشه باید چیکارش کنن؟ مشکوک نگاهم کرد و گفت: _خب معلومه که باید ترکش بدن. _گه نتونه چی؟ _اگه بخواد می تونه. مسیح چیزی شده؟ رفتم روی تخت نشستم که اونم اومد طرفم و کنارم نشست. دست گذاشت روی شونم و گفت: _چقدر به پدرت اعتماد داری؟ سریع گفتم: _به اندازه چشم هام. _پس قبول داری مقدمه چینیت خوب نیست؟! فکرم دیگه قد نمی داد، نمی دونستم چیکار کنم مچم رو گرفته بود. گفتم: _شما می دونید من همیشه رک حرف میزنم ولی این بار سختمه! دستش رو کشید روی سرم و گفت: _بگو پسر از چی میترسی؟ _اینکه شما قبولش نکنید! یه لحظه مکث کرد انگار تو ذهنش غرق بود. پرسید: _پس پیداش کردی؟ سرم رو انداختم پایین و به دروغ گفتم: _خیلی وقته پیداش کردم ولی ترسیدم به شما بگم. _چرا ترسیدی؟ مشکل چیه؟ لحنم رو غمگین کردم و گفتم: _من کسی رو دوست دارم! _خب اینکه خیلی خوبه! مشکلش کجاست؟ سرم رو بالا گرفتم و بهش چشم دوختم، گفتم: _از شاگردای خودمه ولی... _ولی چی پسر؟ _وضعیت خوبی نداره و اون دختری نیست که باب میل شما باشه! از روی تخت پاشد و رفت سمت پنجره پرسید: _چه وضعیتی داره؟ _خانوادش از هم پاشیده، پدرش معتاده و مادرشم فوت شده! برگشت، برزخی نگاهم کرد که ادامه دادم: _من می دونم ازدواج با یه دختر با این وضعیت غیرممکه ولی دوسش دارم! اومد جلو رخ به رخ شدیم و از لای دندون های قفل شده گفت: _فکرشم نکن، من به بقیه کار ندارم ولی دختری که مادر نداره خودشم نمی تونه مادر خوبی باشه! _پس دلم چی؟ من می خوامش. حالم از این همه دروغ بهم می خورد ولی مجبور بودم. _به من نگاه کن پسر! ازدواج با این دختر یعنی چی؟ به چشم های عسلیش چشم دوختم، چشم هایی که همیشه غرورشون رو ستایش می کردم. جواب دادم: _یعنی ته ته رسوایی، یعنی مسخره فامیل شدن، یعنی شکستن غرور شما؛ ولی من می خوامش و باهاشم ازدواج می کنم. برای شما چه فرقی می کنه شما شرط گذاشتی و منم عمل می کنم. یک دفعه دستش رفت بالا و یه طرف صورتم سوخت. با بهت بهش نگاه کردم، باورم نمی شد توی این بیست و شیش سال پدرم بهم اخم هم نکرده بود؛ ولی حالا به من سیلی زد. مثل برق گرفته ها بهش نگاه کردم که داد زد: _من تمام سعیم رو کردم که این امکانات، ارث و میراث مغرورت نکنه و نا فرمان؛ ولی الان خجالت می کشم پسرم، کسی که مایه غرورم بود اینقدر کمبود ذهنی داره و می خواد آبروی خانوادش رو ببره! بهم بر خورد، غرورم شکست. من اینطور فکر نمی کردم ولی تحمل شنیدن توهین های پدرم رو نداشتم برای همین دلخور بهش چشم دوختم و سکوت کردم که دوباره داد زد: _گمشو بیرون پسره ناسپاس! چشم هام رو بستم یه نفس عمیق کشیدم، بازشون کردم، برای بار آخر نگاهش کردم و رفتم سمت در اتاق. قبل از خروجم گفتم: _داری اشتباه می کنی چون من همچین آدمی نیستم. بلافاصله از اتاقش خارج شدم. مادرم پشت در بود و چشماش اشکی. آتوسا هم با استرس به من چشم دوخته بود. یه لبخند فرمالیته زدم و رفتم جلوی مادرم وایسادم. پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: _چرا گریه کردی دورت بگردم،چیزی نیست دعوای پدر و پسری بود. اشکش رو پاک کردم که گفت: _قول بده ازش دلخور نمی شی! _نگران نباشید کسی از قهرمانش دلگیر نمیشه. یه بار دیگه پیشونیش رو بوسیدم و از کنارش گذشتم. با حال خرابی از پله ها رفتم پایین. وارد اتاقم شدم و در رو از داخل قفل کردم، رفتم سمت تخت و روش ولو شدم. بدجور از حرفای پدرم زخمی شده بودم و این اولین زخمی بود که از پدرم خوردم، ترسیدم از اینکه جاش بمونه و نتونم با پدرم دلم رو صاف کنم! تا صبح نخوابیدم و به سرنوشتی که در انتظارم بود فکر کردم... ********************** @شیـــطونک
  10. پارت چهار بعد از کلاسا من و سامان توی ماشین منتظر بودیم که دریا از دانشگاه خارج شه و تعقیبش کنیم؛ چون به نظرم گزینه مناسبی بود فقط باید تحقیق می کردیم. حدود نیم ساعت منتظر بودیم که با یه دختر دیگه از دانشگاه خارج شدن. ماشین رو روشن کردم و پشت سرشون آروم حرکت کردم. از دوستش جدا، رفت سمت ایستگاه اتوبوس و نشست توی ایستگاه. ماشین رو کنار خیابون و نزدیک ایستگاه نگه داشتم. سامان گفت: _مسیح بیا برسونیمش. _سامان چرت نگو! یه نگاه معنی دار بهم کرد و مشغول لایو گرفتن شد: _فالورای عزیز، ما الان در یک عملیات جنایی هستیم و دختر مردم رو تعقیب میکنیم. عصبی گفتم: _سامان قطش کن ممکنه ببیندش. _ دوستون دارم، فعلا. قطش کرد و با عصبانیت گفت: _خرابش کردی، به درک که بفهمه! خواستم یه فحش آبدار بهش بدم که اتوبوس اومد و بیخیالش شدم. دریا سوار شد منم ماشین رو روشن کردم و پشت اتوبوس نامحسوس حرکت کردم. خط واحد اتوبوس مال منطقه های پایین بود. حدود دوساعتی پشت سرشون بودیم؛ ولی هیچ جا پیاده نشد، دیگه داشتیم به منطقه های پایین می رسیدیم. بالاخره توی آخرین ایستگاه پیاده شد، رفت اون دست خیابون وارد و یه کوچه تاریک شد. رفتم از دور برگردون دور زدم و ماشین رو بردم داخل کوچه. دیدمش ته کوچه که کلید انداخت و وارد یه خونه کلنگی شد. روبه سامان گفتم: _بدو برو شماره پلاک رو بردار. سامان سریع پیاده شد رفت پلاک رو خوند. برگشت و سوار شد. ماشین رو روشن کردم که گفت: _بریم حله، پلاک ۲۰۸. _خوبه! حرکت کردم و از کوچه خارج شدیم.راه افتادم طرف شرکت ساختمونی بابا که من مدیرتش می کردم؛ ولی در اصل داشتم فوق تخصص قلب و عروق می گرفتم. تو فکر بودم که سامان رشته افکارم رو پاره کرد: _مسیح؟ _هوم؟ _می گم قید این رو بزن چون عمو قبول نمی کنه و وضع مالیش ضعیفه! یه نگاه سر سری بهش کردم دوباره به جلوم خیره شدم، گفتم: _می دونی که بابا اینطوری نیست فقط باید کاری کنم که شک نکنه. _چطوری؟ _تظاهر می کنم دوسش دارم بعدم بابا تشویقم می کنه . به این ترتیب من یه سال باهاش زندگی می کنم و بعدش طلاق! _فکر خوبیه فقط دربارش خوب تحقیق کن. _میسپارم تحقیق کنن. _پس خودت پیگیر شو. جوابی ندادم و سیستم رو روشن کردم. در ظاهر حواسم به جلوم بود، ولی همه‌ی فکرم پیش دریا بود. از یه طرف فکر می کردم، چطور باهاش ازدواج میکردم؟ یه دختر فقیر پس آبروم چی می شد؟ از طرف دیگه ارث پدریم پول کمی نبود. با صدای سامان به خودم اومدم: _مسیح شرکت رو رد کردی، کجایی تو؟ _حواسم پیش دریا بود. با طعنه گفت: _کلک نرسیده عاشقش شدی؟! با لحن بدی و به تمسخر گفتم: _آره، تازه چند شبه خوابم ندارم! دور زدم جلوی شرکت نگه داشتم و پیاده شدم، سامانم پیاده شد. در حینی که داشتیم وارد شرکت می شدیم گفت: _واسه همونه چشمات پف کرده، الهی تب کنی اقیانوس پرستارت بشه. _سامان خفه شو الان سامسونت رو می کنم تو حلقت. باهم وارد آسانسور شدیم و سلمان طبقه شیش رو زد. گفت: _دلتم بخواد دختر به این خشگلی و خانمی. بی حوصله گفتم: _سامان مرگ سامیار کوتاه بیا حوصله بحث ندارم. _چیکار داداشم داری؟ بیا اصلا من خفه! ساکت شد که آسانسور وایساد. باهم خارج شدیم و وارد شرکت شدیم. منشی از پشت میزش بلند شد و گفت: _سلام جناب مهندس، سلام مهندس ملکی. من در جوابش یه سر تکون دادم و رفتم طرف اتاقم. شنیدم سامان با خنده به منشی گفت: _صدبار نگفتم به این نگو مهندس؟ این دکتره، دکتر! خندیدم و درو باز کردم. داخل اتاق شدم و سامسونتم رو گذاشتم روی میز. نشستم روی صندلیم و بلافاصله شماره آرمین یکی از رفقام رو گرفتم که سریع جواب داد: _به به باد آمد و بوی عنبر آورد. سلام داداش چطوری؟ _سلام خوبم تو چطوری؟ _شکر منم بد نیستم. _آرمین یه کاری برام میکنی؟ _جون بخواه دادا، حالا چه کاری؟ _درمورد یه نفر برام تحقیق کنی تا شب. البته کامل و تمیز! _چشم، بر روی دو دیده! _ممنون پس تا شب فعلا. _فعلا داداش. قطع کردم و مشغول کارم شدم. ********************* @شیـــطونک
  11. پارت سه صبح بیدار شدم دیدم ساعت هشته. سریع از روی تخت پاشدم. رفتم سمت سرویس بهداشتی، دست و صورتم رو یه آب زدم. هول هولکی لباس هام رو با یه پیرهن جذب سرمه ای و شلوار جین سفید عوض کردم. کمی هم ادکلن زدم و از اتاق خارج شدم. بدو رفتم راهرو رو پشت سر گذاشتم و گوشیم رو از روی عسلی توی نشیمن برداشتم. رفتم سمت در خروج. از خونه خارج شدم و رفتم طرف ماشین که جلوی ساختمون پارک بود، سوار شدم. سریع روشنش کردم و راه افتادم. دم در بوق رو یکسره گرفتم که مش رحیم سریع در رو باز کرد. با یه تیک آف ماشین رو بردم بیرون و با آخرین سرعت رانندگی کردم طرف دانشگاه. ساعت نه کلاس داشتم و الان هشت و نیم بود. چون دانشگاه زیاد دور نبود و منم سرعتم بالا بود، بعد یه ربع رسیدم. ماشین رو کنار خیابون پارک کردم. سریع پیاده شدم و بدو رفتم داخل محوطه دانشگاه. از دور سامان رو توی محوطه دیدم که، داشت با یکی از دخترا حرف میزد. بیخیالش شدم و رفتم سمت ساختمون دانشگاه، با شتاب راهرو رو پشت سر گذاشتم. سرم پایین بود و داشتم ساعتم رو نگاه می کردم که نفهمیدم چی شد و به یه چیزی برخورد کردم، بعدم صدای آخی که به گوشم رسید باعث شد به کسی که بهش برخورد کرده بودم نگاه کنم. چشمم به جمال دریا خانم روشن شد، داشت فحشم می داد که اخم کردم، گفتم: _حالتون خوبه خانم امینی؟ _ نه آقا خوب چیه زدی داغونم کردی! _من شرمندم عجله داشتم. _شرمندگی تو به دردم نمی خوره، مگه کوری؟ چیزی نگفتم که سرش رو بالا گرفت و با دیدن من یه دفعه هول شد و دستش رو گذاشت جلوی دهنش. با لک نک زبون گفت: _ای...وای...است...اد...شمایین؟....بب...ببخشید...ندیدمتون. یه اخم کردم و با سردی گفتم: _مهم نیست منم عجله داشتم. لبش رو گاز گرفت که از کنارش گذشتم و رفتم سمت کلاس که ته راهرو بود. جلوی کلاس وایسادم و در رو باز کردم، رفتم داخل. کسی حواسش به ورود من نبود و همه ته کلاس داشتن می خندیدن. خواستم اعلام حضور کنم که مسعود سلامی، یکی از دانشجوها گفت: _کاش امروز استاد کیانمهر نیاد که حوصله قیافه گرفتناش رو ندارم. یکی دیگه از پسرا گفت: _از بس مغروره، خوبه باباش تاجره اگه پسر رئیس جمهور بود چیکار می کرد؟ دست به سینه شدم و گوش دادم. یکی از دخترا که اسمش سونیا بود و قیافه عملی داشت با ناز گفت: _نخیرم استاد خیلی خوب و دوست داشتنیه. بازم مسعود گفت: _خب معلومه به خاطر قیافش اینارو می گی! با باز شدن در از بچه ها چشم گرفتم و به دریا نگاه کردم که با دیدنم دوباره هول شد و گفت: _عه استاد ببخشید رفتم لباسم رو که خاکی شده بود پاک کنم. با استادی که گفت هه برگشتن طرفمون. چهره همشون خنده دار شده بود. همه خفه شده بودن که روبه دریا گفتم: _اینبار چون خودم مقصر بودم اشکال نداره برو بشین. _ممنون استاد. جوابش رو ندادم و رفت نشست. مسعود با ترس گفت: _ببخشید استاد شما از کی اینجایین؟ یه نگاه مسخره بهش کردم و بدون جواب دادن رفتم سمت تخته. ماژیک رو برداشتم و بالای تخته نوشتم «بسم الله ارحمن الرحیم». شروع کردم کشیدن شکل مغز و غده ها. کسی جیکش در نیومد. یه ربع مشغول کشیدن بودم، وقتی کارم تموم شد رفتم نشستم روی صندلیم. پوشه ای که روی میز بود رو برداشتم و روبه بقیه گفتم: _این شکل رو توی جزوه هاتون بکشین خودتونم ویژگی هاش رو بنویسید. همه اعتراض کردن که دستم رو به نشونه سکوت بردم بالا و گفتم: _اعتراض وارد نیست. فرداهم پودمان عملی قلب رو ازتون می خوام. یهوو کلاس همهمه شد. همه شروع کردن التماس کردن ولی گوش نکردم. سونیا پاشد گفت: _استاد مسعود حرف زد چرا مارو تنبیه می کنید؟ _من کسی رو تنبیه نکردم اینا جز نمره ترمتونه. _حالا نمیشه به خاطر ما کنسلش کنید؟ پاشدم پوشه روی میز رو برداشتم و جواب دادم: _کافیه خانم بابایی این امتحان فقط با مردن من کنسل میشه. بعد چرخیدم طرف مسعود و با اخم گفتم: _امروز قرار بود تحقیقت رو تحویل بدی بیارش ببینم. _چشم استاد. بعد بلند شد و با یه پوشه آبی اومد طرفم. ازش گرفتمش و یه نگاه بهش انداختم. گفتم: _خوبه. بیا کنفرانسش بده. با چشمای گشاد شده نگاهم کرد که بی تفاوت نگاهش کردم و رفتم سر جام نشستم. با تردید اومد پای تخته و شروع کرد توضیح دادن. وسطاش گفتم: _خوبه برو بشین. از خدا خواسته رفت نشست. پاشدم و گفتم: _ختم کلاس. و قبل از همه از کلاس زدم بیرون. رفتم سمت اتاق رئیس دانشکده. ***************** @شیـــطونک
  12. ************ پارت دو خسته وارد خونه شدم و همون دم در گره کراواتم رو باز کردم. بدون هیچ سر و صدایی طرف اتاقم که طبقه پایین بود، رفتم. در اتاقم رو باز کردم که آتوسا (خواهرم) بدو از پله ها اومد پایین. دوید طرف در خروج، تعجب کردم؛ ولی بیخیالش شدم و داخل اتاقم شدم. همون اول تک تک لباس هام رو در آوردم و پرت کردم کنار پاتختی. رفتم سمت حموم تا یکم از خستگیم در بره. از حموم که اومدم بیرون؛ چون خیلی خسته بودم با حمون حوله حموم ولو شدم روی تخت. نور چشمم رو زد که نیم خیز شدم، چراغ خوابم رو خاموش کردم و دوباره طاقباز خوابیدم. پلک هام داشت سنگین می شد که در اتاق باز شد و خوابم نصفه موند. با چشمای خمار برگشتم طرف در که ببینم کی خواب نازنینم رو بهم زد؟ با دیدن مادرم روی تخت نیم خیز شدم و با صدای خشداری گفتم: _سلام. با لبخند همیشگیش جوابم رو داد: _سلام عزیزم خسته نباشی، ببخشید بیدارت کردم. «احترام زیادی براش قائل بودم» یه دست توی موهای نم دارم کشیدم و گفتم: _دشمنت، خسته بودم ولی مادرم رو دیدم دیگه نیستم. چیزی نگفت، با همون لبخند اومد طرفم و روی تخت نشست. منم نشستم و خواستم گونش رو بوس کنم که با حالت تهاجمی نگاهم کرد. دستام رو به حالت تسلیم بردم بالا و گفتم: _وای ببخشید حواسم نبود شما رو بوس حساسی. اخم کرد و گفت: _دفعه آخرت باشه. _چشم تکرار نمیشه! _خوبه. حالا بگو ببینم عروس برام پیدا کردی؟ عین بدبختا نگاهش کردم که خندید. گفتم: _نه، دستم به دامنت مامان خودت پیدا کن. خندید، یه مشت زد توی بازوم و گفت: _یه ساله هنوز پیدا نکردی پسره بی عرضه؟ بعد من پیدا کنم؟ بازوم رو مالش دادم و گفتم: _آخه این چه شرطی بود؟ من الان از کجا یه دختر خوب و خانواده دار پیدا کنم؟ _حتما پدرت صلاحت رو می خواد که برات شرط گذاشته زن بگیری. با ناراحتی و ناله گفتم: _اینکه من به خاطر ارث مجبورم با یه دختر که نمی شناسمش ازدواج کنم، صلاحه؟ یه دست روی سرم کشید و گفت: _حتما هست، خودت که می دونی پدرت هیچ کار بیهوده‌ای انجام نمیده. با اجز نگاهش کردم که از روی تخت پاشد. روی سرم رو بوسید، رفت سمت در اتاق، بازش کرد و گفت: _الانم یه چرت بزن برای شام بیدارت می کنم. _گرسنم نیست. می خوام بخوابم بیدارم نکن. چیزی نگفت رفت بیرون. منم دوباره دراز کشیدم و بدون فکر کردن به چیزی، به ثانیه نکشیده خوابم برد. @شیـــطونک
  13. نسترن جونم لطفا قبلیو پاک نکن چون دارم از اونجا ویرایش می کنم منتقل می کنم این ور

    @N.a25

  14. ______________________________________________________________________ پارت یک صدای جیغ جیغوی دختری توی شرکت پیچیده بود. از سر و صداش کلافه شدم از، روی صندلیم پاشدم و رفتم طرف در اتاق، بازش کردم و از اتاق خارج‌ شدم. منشی چشمش به من افتاد و ساکت شد. یه دختره که پشتش به من بود داشت سر منشی داد می زد.‌ بدون توجه به دختره رفتم جلو روبه روی منشی ایستادم و‌ گفتم: _اینجا چه خبره؟ منشی از روی صندلیش پاشد و همزمان دخترم برگشت طرف من، یه دختر با قیافه شرقی و معمولی. اخم کردم و به منشی سوالی نگاه کردم که منشی با استرس گفت: _ببخشید جناب مهندس این خانم اینجا رو با تیمارستان اشتباه گرفتن. با حرف منشی برگشتم طرف دختره که با گستاخی تمام زل زده بود به من. انگار آشنا بود ولی یادم نیومد کجا دیدمش. با حالت مسخره ای گفتم: _کجای اینجا شبیه تیمارستانه خانم؟ عصبی نگاهم کرد و گفت: _اولاً تیمارستانی عمته و دوماً من دو ماهه برای استخدام فرم پر کردم ولی کسی به من جوابی نداده. اگه کار ندارین چرا آگهی میدین؟ اخمم بیشتر شد و کلافه به منشی نگاه کردم، گفتم: _جریان چیه؟ مگه ما استخداممون تموم نشده؟ _ چرا تموم شده جناب مهندس؛ ولی ایشون؛ چون توی گزینش جذب نیرو قبول نشدن ناراضین و ما رو مقصر می دونن. دختره با حرص گفت: _ پس چی که ناراضیم. اصلا تو چکاره ای؟ این خراب شده مگه رئیس نداره که با اون حرف بزنم؟ دیگه داشت زیاد روی می کرد برای همین یه قدم رفتم جلو و با پوزخند گفتم: _رئیس این خراب شده منم، امرتون؟ دختره با تعجب نگاهم کرد انگار باورش نمی شد رئیس شرکت به این معروفی یه پسر جوون باشه. ابروم رو انداختم بالا و با پوزخندی که روی لبم نقش بسته بود، بهش خیره شدم. همزمان سامان(بهترین دوستم) از اتاقش خارج شد و یه نگاه مشکوک به ما کرد که من از دختره فاصله گرفتم. با چشم های ریز شده اومد کنارم. یه سری برگه رو گرفت طرفم و گفت: _اینا قرارداد های دبیه. راستی، چیشده مسیح؟ سر و صداها چیه؟ برگه ها رو ازش گرفتم و درحالی که بهشون نگاه می کردم گفتم: _سامان مسئول استخدام مهندس ها تو بودی؟ _آره، چطور؟ با حالت مسخره ای گردنم رو کج کردم و گفتم: _چرا خانم رو استخدام نکردی، نمی دونستی خانم ناراحت میشن؟ _کدوم خانم؟ دوباره با تمسخر به دختره زل زدم و بهش اشاره کردم که سامان برگشت نگاهش کرد. کارد میزدی خون دختره در نمی اومد. سامان با خنده یه نگاه بهم کرد و چشمک زد دوباره برگشت طرف دختره، گفت: _اوه مادمازل حتما اشتباهی شده پوزش می خوام. حالا برای جبران می خواین مهندس کیانمهر رو اخراج کنم شما بری جاش؟ دختره با غیض و عشوه جواب داد: _لطف می کنید. بعدم روبه من یه نیشخند زد. اخم کردم که سامان قهقه زد و برام رقص ابرو رفت. با حالت عصبی دست گذاشتم روی شونه سامان و خطاب به منشی گفتم: _خانم منشی ما مهندس استخدام کردیم نیازی نیست کسی دیگه فرم پر کنه و این خانم هم بفرست بره. بعدم راه افتادم طرف اتاق کارم، در رو باز کردم. دم در وایسادم و روبه سامان که داشت مخش رو می زد گفتم: _مهندس ملکی من تا یه ساعت دیگه نقشه ها رو می خوام پس لطفا برید سر کارتون. _مسیح کوتا بیا! برزخی نگاهش کردم و با تشر گفتم: _فقط یک ساعت وگرنه اخراج، می دونی که شوخی ندارم. بعدم بدون توجه به دختره که داشت حرص می خورد و سامان، وارد اتاق شدم و در رو بستم. رفتم طرف میز کارم و بی حوصله نشستم پشتش. لپ تاپم رو روشن کردم و مشغول وارسی نقشه های هتل سیب توی شیراز شدم. @شیـــطونک
  15. به نام خدا نام نویسنده: زهرا امیری کاربر انجمن نودوهشتیا نام اثر: فاصله ای به اندازه یک نفس ژانر: تراژدی‌ _ عاشقانه _ اجتماعی ساعات پارت گذاری: نا معلوم هدف از نوشتن رمان: تقویت نویسندگی خلاصه: محکومم، محکوم به گناهی که نکردم... محکوم به قصاصی که مقتول خود منم... محکوم به اعتمادی که به تو کردم..... محکوم به غروری که برای تو شکستم... اما چه حالی میده به خاطر تو پای دار وجدان رفتن!...
×
×
  • جدید...