رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

M.Alishahi

منتقد انجمن
  • تعداد ارسال ها

    1,628
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد M.Alishahi در 16 اسفند 1398

M.Alishahi یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

9,430 Excellent😃😃😃😃

درباره M.Alishahi

  • Other groups منتقد انجمن
  • درجه
    ❤❤❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 5 مرداد 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,622 بازدید کننده نمایه
  1. لینک دادم لینک بده. 

    لایک می کنم لایک کنا

    نقدم که نگم دیگه

  2. فاطی منم از اینااااا میخواااام

    1. Fatima..

      Fatima..

      خخخخ من دوساعت داشتم تو چت از می‌پرسیدم چه مدلی!؟

      هی می‌گفتی، چی؟ کی؟ چرا؟ چیطو شد؟ نفهمیدم؟

      😂😂😂😂 باشه مدلشو بگو برات درست میکنم

      @M.Alishahi

  3. ناراحت نشدم که... خواهش می کنم و همچنین ممنون از شما برای وقتی که گذاشتی روی رمانمون. امیدوارم موفق باشی
  4. داداش سعید عزیز. رمانت ادبیه و خب خودت به همچی آشنایی داری و واقعا مشکلی نمی بینم. میگماا منتقد خوبی میشی اگه این نقد کوبنده ات نبود. حس تامی و دارم که توسط جری با چکش کوبیده شده و کم کم رفته توی زمین الان فقط سرم بیرونه. ولی خب رمانت خییییلی عجیب غریب در عین حال جذابه. موفق باشی
  5. پارت چهل و هفت سینی چای رو به دستم داد و همون طور که به سمت حال می رفت گفت: -تا صدات نکردم نیای، باز دوباره هم از ذوق دست هات رو بهم نکوبی آبرومون رو ببری. لبخند دندون نمایی زدم و سرم رو کمی کج کردم. -صداش اومد؟ چپ چپ نگاهم کرد و بی حرف رفت. آخی الان خواستگاری منه جدا؟ اونم کسی که دوسم داره و دوسش دارم. واو مثل این عاشق معشوق ها. وایی آوا، زده به سرت. دیوونه که بودی هیچ الان حضور یار هم شد دلیل اضافه ای که دیوونه تر شی. ولی مگه عاشق ها به سختی بهم نمی رسن؟ چرا من و کارن زود بهم رسیدیم؟ خب نیازی به فکر نبود؛ همچینم به هم نرسیدیم. هین؛ نکنه ماجرا قراره از اینجا شروع شه؟ با افکار پریشون روی صندلی میز ناهار خوری نشستم. آرنجم رو روی میز قرار دادم و تکیه گاهی برای چونه م کردم. ای بابا، چرا مامان صدام نمی کنه؟ نگاهی به ساعت آشپزخونه انداختم. نه خدایی یه ربع گذشته، زشت نی گلوشون خشک باشه؟ مامان صدام نمی کنه بذار من عروس خود شیرین شم. از جام بلند شدم و چایی های خنک شده رو ریختم و دوباره از چای خوشرنگ و داغ پر کردم. سرم رو نزدیک لیوان بردم و شش هام رو پر عطر خوش چای کردم. با لبخند الکی خوشم همه رو روی سینی چیدم. دستی به شالم کشیدم و موهای بیرون اومده رو به داخل هدایت کردم. سینی رو بغل زدم و بی حرف رفتم بیرون. زشت نیست؟ عروس انقدر سر خود؟ زشته بیا برگرد آوا. قدمی برداشتم تا کسی حواسش نیست برگردم که صدای کارن بلند شد: -عه چایی هم رسید. لبم رو گاز گرفتم تا نزنم زیر خنده. آقا منتظر ما بودی، چایی اومد دیگه چه صیغه ایه؟ بماند که همه زدن زیر خنده و باباش متلکی بارش کرد. اما مامان، وایی امون از اون نگاهش. قشنگ شستم، پهنمم کرد الان با اجازتون دارم خشک می شم. خدابیامرزتم بعد مراسم. با سری پایین انداخته زیر چشمی به بابای کارن نگاهی کردم و به سمتش رفتم. جلوش خم شدم تا چایی برداره و در همون حال بفرماییدی زیر لب گفتم. لبخند مهربونی زد و بدون گرفتن نگاهش از چهره ام چایی برداشت و زیر لب ماشالله، ماشالله از دهنش نیوفتاد. لبخندی تحویلش دادم و به سمت مادرش رفتم. اون هم مثل پدرش شروع کرد و به تعاریف عامیانه. طبق معمول لبخند خجلی زدم و از کنار کارن رد شدم و بعد تعارف کردن به مامان و بابا سمتش رفتم. چپ چپی حوالم کرد و خواست چیزی بگه که با سکوت جمع به لبخند و دستتون درد نکنه ای بسنده کرد. هر هر، هرچی بود نتونست راحت حرف بزنه و نگاه کنه. با اون چایی اومدن گفتناش. هر کاری کردم نتونستم جلوی این دهن بی چفت و بند رو نگه دارم. رو به کارن گفتم: -شما که انقدر واسه ی چایی ذوق کردین یکی دیگه هم بریزم؟ اولش با چشم های گرد خیره نگاهم کرد اما با خنده ی ریز مامان و باباش، دوهزاریش که جا افتاد اخم شیرینی کرد و زیر لب نه، ممنونی گفت. نگاهم به نگاه سرزنشگر مامان که افتاد ترجیح دادم راهم رو کج کنم برم آشپزخونه یه فکری کنم که صدای باباش بلند شد: -بشین دخترم، کجا می ری؟ مثلا مراسم شماست. لبخندی زدم و روی مبل تک نفره ای که دور ترین محل رو به مامان داشت نشستم. برم کنارش بشینم که کم کمش دور از چشم همه نیشگونی بگیره و برای به هوا نرفتن جیغم باید دست به دامن گاز گرفتن لب هام بشم. باباش با نگاهی به بابا گفت: -خب آقای شهریاری، با اجازتون بریم سر اصل مطلب که به خاطرش ما مزاحم شدیم. بابا زیر لب مراحمیدی گفت و سر پایین انداخت. ادامه داد: -مثل اینکه این آقا کارن ما توی ماموریت عاشق دخترخانوم گل شما می شه و کله سحر زنگ می زنه و لنگ ظهر ما رو می کشونه میاره خواستگاری که البته وظیفمونه براش هرکاری بکنیم. حالا باز هم می مونه نظر شما. بابا سرش رو بالا آورد. نگاهش رو دور تا دور سالن چرخوند و یه دور همه رو از نظر گذروند. در آخر چند ثانیه به من نگاه کرد و گفت: -والا من کارن جان رو می شناسم و مثل پسر خودم از روز اول دوسش داشتم. پسر آقا و محکمیه که با اون دست تیر خورده اش اومده خواستگاری. کارن لبخند خجالت زده ای تحویل بابا داد و سرش رو پایین انداخت. -من حقیقتا مشکلی ندارم. همه چیز می مونه تا خود آوا جان نظر بده. متعجب نگاهی حواله ی اون همه چشم که در کمتر از یک ثانیه به من خیره شدن، کردم و آب دهنم رو با صدا قورت دادم که بابای کارن به کمکم شتافت. -خب اگه اجازه بدین یه صحبتی با هم داشته باشن. بابا سری تکون داد و با چشم به من اشاره کرد. دستی به دو دسته مبل گرفتم و از جام بلند شدم. کارن هم به تبعیت از من بلند شد و پشت سرم به سمت اتاق راه افتاد. خدا رحم کرد نشستم به تمیز کاری و اگر نه الان آبروم رو باید از کوچه و خیابون جمع می کردم. به قول مامان پَلَشت تر از من توی دنیا وجود نداره.روی تخت نشستم و با لبخند دندون نمایی به کارن تازه وارد شده خیره شدم. ابرویی بالا انداختم و سریع گفتم: -که زیر چشمی در ابتدای ورود دنبال من می گشتی؟ شیطون لبخندی زد و گفت: -که شما هم از توی آشپزخونه ما رو می پاییدی؟ اخمی کردم و ادامه دادم: -که از آوردن چایی خوشحال می شی؟ لبخندش بیشتر کش اومد و گفت: -که طاقت دوری یار و نداری و بدون حرف از طرف کسی یهو با سینی چایی وارد سالن می شی؟ اخم هام بیشتر درهم گره خورد و فکر کردم چیز دیگه ای تحویلش بدم که کنارم روی تخت نشست و گفت: -نداری دیگه تلاش نکن. خب خانوم خانوم ها، من منتظر سیل سوالات شما هستم. متفکر هومی کردم. در مورد زندگی سوال نداشتم خدایی، بیشتر سوال هام سر کاوه بود. بشکنی جلوی صورتش زدم که ترسیده صورتش رو عقب کشید و گفت: -چیکار می کنی دختر؟ بدون توجه به حرفش گفتم: -هر چی در مورد کاوه نمی دونم بگو. اصلا از اول ماموریت شروع کن. دست به سینه به تاج تخت تکیه داد و گفت: -پرونده ی حقایق. اخمی کردم و با نگاهم خواستم بیشتر زر نزنه و بگه. -ببین آوا. من از تهران کوبیدم اومدم تهران که بتونم وارد یه باند بشم و دستگیرشون کنم. پریدم وسط حرفش و سوالم رو مطرح کردم: -آیا پلیس های مشهد چغندرن؟ دستی به موهاش کشید و جدی گفت: -نه، ولی بعضی اوقات خیلی کم پیش میاد که از این اتفاق ها بیوفته. یعنی دو طرف با هم در ارتباط نباشن و مشکلاتی به وجود بیاد. خب درسته که خیلی کم پیش میاد. مثلا فرض کن از صد درصد ممکنه بیست درصد از این اشکالات رخ بده اما از شانس خوشگل من این سری پلیس های مشهد دنبال باند ونداد بودن و ما دنبال باند فرهاد. پلیس های اینجا می رن تا توی مهمونی فرهاد همه رو دستگیر کنن و منی که توی اون مهمونی خودم رو گنجونده بودم رو گرفتن. بعدش هم آشنایی با پدرت پیش اومد و بقیه اش. اما بحث می رسه به ونداد. تو اصلا تا حالا ونداد رو به چشم ندیدی، تمامی اتفاقاتی که برات افتاده و تو در تمامی لحظات فکر می کردی ونداده در اصل کاوه بوده. ما ونداد رو قبل تر دستگیر کرده بودیم و قیافه کاوه رو که تقریبا شبیه به ونداد بود رو با کلی گریم به چهره ی ونداد تغییر دادیم. دستی به دهنم گرفتم تا از حجم این همه اطلاعات دهنم باز نشه. بی توجه به حال من ادامه داد: -ما مجبور بودیم از طریق ونداد قلابی یا همون کاوه افراد بزرگتری رو توی اون مهمونی دستگیر کنیم و برای این کار به تو احتیاج داشتیم. بماند اون روزی که من وارد امارت کاوه شدم وانمود کردم چیزی نمی دونم. نا خودآگاه چرایی از دهنم بیرون پرید. لبخند مهربونی زد و گفت: -چرا؟ خب بهتره بگم پدر ونداد یه دیوونه ی فوق العاده و البته بزرگترین این باند محسوب می شد. اون مرد حتی به پسر خودش هم شک داشت؛ در نتیجه همه جای خونه رو دوربین وصل کرده بود. به خاطر همین کاوه نتونست چندان دوستانه رفتار کنه. هیچ تا حالا با خودت فکر نکردی کسی که تو رو خریده چرا کاری باهات نداره و آزادت گذاشته؟ سری به معنای آره تکون دادم. ادامه داد: -چون وندادی وجود نداشت، برای اینکه شکی توی کار به وجود نیاد مجبور بود بعضی اوقات، تلخ شه. اما خب این وسط بزرگترین مشکل عاشق شدنش بود. اون خیلی بد دل داد به خانوم من! لبخند پر ذوق و شوقی روی لبم نشست از وصف خانوم من های کارن. دستی به هم کوبیدم و مشتاقانه سعی کردم اون دو کلمه ی جادویی رو از ذهنم خارج کنم. -بعدش چی شد؟ کاوه که مرد اما بقیه اعضای خونه چی شدن؟ تک خنده ای از حرکات من کرد. -اونایی که لازم بود گرفته شن رو به خوشی گرفتیم و تمامی خدمتکار ها همراه اون دنسر ها آزاد شدن و به آغوش خانواده برگشتن. لبخندی زدم و کمی به جلو خم شدم. آروم گفتم: -این یعنی پایان رسمی ماجراهای پلیسی و شروعی عاشقانه؟ ابرویی بالا انداخت و مهربون دماغم رو کشید و گفت: -برای تو آره اما من هنوز هم ماموریت به پستم می خوره. سری کج کردم تا خر شه و من رو هم توی بقیه ماموریت ها راه بده، انگاری فهمید که اخمی غلیظ چهره اش رو پوشوند. -فکرش هم نکن آوا! اخمی کردم و چشم غره ای بهش رفتم. دست به سینه روم رو به سمت پنجره برگردوندم که دستش روی شونه ام قرار گرفت. -عه، خانومم. قهر؟ دوباره چپکی نگاهش کردم و دلم برای کلماتش ضعف رفت. @hana81
  6. نه بابا اتفاق کدوم گوری بود؟ دلشوره گرفتم، از یه طرف مغزم می گه هیچ اتفاقی نیوفتاده و خوابیده. از یه طرف دیگه دلم گواهی خوبی نمیده. آخر سر هم دلم حکم مغز رو شکست و به سمت اتاقش حرکت کردم. آروم در و باز و کلید چراغ رو که کنار در بود روشن کردم. زیر پتو بود. متعجب زل زدم بهش. واقعا یه تختش کمه توی این گرما کدوم منگولی میره زیر پتو اونم چی؟ حتی سرش هم برده زیر پتو و جمع شده. نچ نچی کردم و برگشتم برم بیرون. صبر کن ببینم، نکنه ارشیا اومده دزدیدتش بعد مثل این فیلم ها جاش بالشت گذاشته. محکم زدم توی سرم ، خاک توی سرت ارشیا از کدوم گوری فهمیده اون اینجاست؟ آخرش دلم طاقت نیاورد و رفتم سمتش. بالای سرش ایستادم نمی دونستم پتو رو بکشم یا نه. اگه خواب باشه بیدار شه بگم چی؟ ولش کن بردیا شر درست نکن بیا برو بیرون. نه بابا بمون فوقش یه قهره دیگه، پتو رو بزن کنار. با تردید دستم رو دراز کردم و توی یه حرکت ناگهانی پتو رو از روش کشیدم. با دیدنش تو اون وضع نفسم توی سینه م حبس شد. این چرا از صورتش انقدر عرق می ریزه؟ شیرفلکه عرق های صورتش باز شده، خب مرض داری دختر؟ چرا میری زیر پتو؟ موهایی که از زیر شالش بیرون زده بود چسبیده بود به پیشونیش. دستم رو دراز کردم موهاش رو از صورتش کنار بزنم. از داغی بدنش دستم درجا داغ شد. صبر کن، ببینم این دختر داره می سوزه. سریع پتو رو از روش کنار کشیدم و دستم و کامل گذاشتم رو پیشونیش. داره توی تب می سوزه، حالا چه غلطی باید بکنم؟ سریع دستش رو گرفتم توی دستم نبضش خیلی کند زیر دستم حرکت می کرد. وایی فکر کن بردیا این دختر داره از دست می ره. سریع گوشیم رو از جیبم در آوردم و شماره ی شهرزاد رو گرفتم. همیشه ی خدا روی گوشیش خیمه زده. با اولین بوق صداش بلند شد: - به به بری جون چ... - شهرزاد به دادم برس، آرام تب کرده شدید. صدای دادش بلند شد: - بـــــــرای چــــــــی؟ - حالا وقت این حرفها نیست. داره توی تب می سوزه، چیکار کنم؟ نفس عمیقی کشید و گفت: - یه کاسه ای چیزی رو آب کن پاشوییش کن. دستمال خیس بزار روی صورتش، تا من بیام. سری تکون دادم. - باشه سریع بیا بدون حرفی قطع کرد، منم به سمت آشپزخونه حرکت کردم. یه کاسه بزرگ پلاستیکی کنار آشپزخونه به چشمم خورد، سریع برش داشتم. شهرزاد که نگفت سرد یا گرم الان من چه دمای آبی باید بریزم بعد یکم کلنجار رفتن تصمیم گرفتم ولرم بریزم. کاسه رو پر آب کردم و دستمالی که تو کشو مامان همیشه برای مواقع تب من استفاده می کرد رو برداشتم و سریع رفتم بالا. اونقدر با سرعت پله ها رو طی کردم که نصف آب روی زمین ریخت. وارد اتاق شدم، کاسه رو روی زمین گذاشتم و دستمال رو خیس کردم و گذاشتم روی پیشونیش. سردش شده بود و ناله می کرد. زیر لب قربون صدقه اش رفتم و وسطش صلواتی هم فرستادم. بعد اینکه پاشویش کردم رفت روی ویبره. خیلی سردش شده بود. دندون هاش از سرما بهم برخورد می کردن. پتو رو آروم روش کشیدم. با صدای زنگ در سریع رفتم بیرون و در و باز کردم تا بیان. بعد چند دقیقه ایل و تبارشون ریختن توی خونه. چشم هام از تعجب گرد شد، وای خدای من قرار بود خودش بیاد که.... چشم غره ای به شهرزاد که جلوتر از همه می اومد رفتم و در رو آروم باز کردم تا این قوم مغول وارد شه. همشون سلام سرسری دادن و اومدن داخل عمه ی شاران تا من رو دید کوبید پس کلم و گفت:
  7. «بردیا» از خونه بیرون زدم و به سمت ماشین حرکت کردم. با بالاترین سرعت توی خیابون ها می گشتم اما فکرم توی خونه بود. پیش دختری که فهمیدم دارم کم کم دلم رو بهش می بازم اما مغزم بهم فرمان می ده این خوب نیست. نمی دونم باید چیکار کنم، گیج و سردرگمم. ذهنم به سمت لحظه ای که داشتم می رفتم تا آب بخورم پر کشید. دختری که سرش رو از لای در بیرون کرده بود و دور تا دور خونه رو متر می کرد اما متوجه من که بالای پله ها بودم نشده بود. کم کم اومد بیرون و با سرعت به سمت پله ها حرکت کرد اما با دیدن من بالای پله ها سرجاش خشکش زد. لبخندی از اون صحنه روی لبم نشست. قیافه اش خیلی بامزه شده بود. اصلا دلم نمی خواد در موردش بد فکر کنم، می دونم از قصد با اون ظاهر جلوم نیومد. هم اینکه داشت نگاه می کرد تا من نباشم، هم اینکه من رو ندیده بود که بالای پله ها وایستادم. آهی کشیدم. جدالی که بین مغز و قلبم به وجود اومده بود، داشت دیوونم می کرد. کنار خیابون زدم روی ترمز و سرم رو گذاشتم روی فرمون. یعنی می شه اونم به من بی میل نباشه؟ غرورش، شیطنت هاش در عین کم بودن، سوتی هاش، همه و همه داره دلم رو مال خودش می کنه. ناراحت نیستم از اینکه دارم بهش کمک می کنم، حتی دلم می خواد بیشتر هم طول بکشه، اما صحبت امروز مامان داره گند می زنه به تمام تصوراتم. باید با آرام درموردش صحبت کنم. اما اگه بفهمه دیوونه می شه، دقیقا مثل من. آهی کشیدم و ماشین رو به حرکت در آوردم. دستم رو دراز کردم و پخش و روشن کردم اما اصلا حواسم به آهنگی که پلی شده نبود. همه حواسم پرکشیده سمت آرام. نگاهی به ساعتم کردم ۲۱:۳۲ فکر کنم دیگه برگردم خونه خوب باشه. دارم دیوونه می شم از بس دور خودم چرخیدم. راه خونه رو در پیش گرفتم و بعد مدتی جلوی خونه زدم روی ترمز. برقهای خونه خاموش بود و در تاریکی مطلق به سر می برد. یعنی خوابیده؟ زوده که... شونه ای بالا انداختم، به تو چه خوابیده یا نه. ماشین رو بردم داخل و بعد پارک کردن به سمت خونه رفتم. آروم در و باز کردم، همه برق ها خاموش بودن. دختره ی دیوونه حداقل یه برق برام روشن می ذاشتی که الان با مخ نرم توی دیوار، آخه چه جوری از این ور سالن واسه یه کلید برق برم اونور؟ اخمی کردم، آروم_آروم سعی کردم بتونم به اون سمت برم. دقیقا عین بچه کوچولوهایی که بلد نیستن راه برن و دست هاشون رو دراز میکنن تا بتونن نشسته برن شدم، حالا من برعکسم رو دوتا پاهام ایستادم و دست هام درازه تا یه وقت نرم توی در و دیوار. سری تکون دادم و نچ نچ کردم که یهو پام به میز گیر کرد و با مخ پرت شدم روی زمین، همزمان صدای آخمم بلند شد. اوف همش زیر سر این دختره اس ببین تورو خدا، یکی نیست بگه خب مرض داری چراغ ها رو خاموش می کنی؟ فقط بلده من رو حرص بده. روی زمین نشستم و مچ پام رو یه ذره مالش دادم، درد می کرد اما نه خیلی زیاد همون طور نشسته راه افتادم سمت دیوار. کارم به کجا کشیده که توی خونه ی خودم دارم چهار دست و پا به سمت کلید چراغ ها می رم. هیی روزگار. آخرش به دیوار رسیدم، ‌دستم رو گرفتم به دیوار و بلند شدم که همزمان پام تیر کشید. - آخ از شدت درد صورتم درهم شد. حالا خوبه نشکست. از حرف خودم خندم گرفت، خجالت بکش خیر سرت مردی به همین ضربه کوچیک که نباید پات بشکنه. چراغ ها رو روشن کردم، آخیش چه روشنایی خوبه. اخمی کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم. بیا راهرو هم تاریکه. حالا خوبه یه ذره روشنایی که از پایین میاد. چراغ های بالا رو هم روشن کردم و به سمت اتاقم حرکت کردم. دختره ی بی فکر، تو رو من ببینم فقط! بعد عوض کردن لباسهام راه افتادم سمت آشپزخونه. همه چی سرجاش بود. یعنی حتی یه تخم مرغ هم برای خودش نشکسته؟ ای بابا، خجالت بکش یعنی زورت میاد یه نیمرو واسه ی خودت درست کنی. اخمی کردم نکنه اتفاقی واسش افتاده؟
  8. M.Alishahi

    تولد ملی عالیییسی عشق زندگی من

    کادوهات عشقه😂
  9. M.Alishahi

    تولد ملی عالیییسی عشق زندگی من

    من تایپک عاطی تبریک گفتم بازم مبارک عشقم. بابایی😂
  10. https://digipostal.ir/eggbirth

    تولدت مبارک بابایییییgvd

    1. عالیس

      عالیس

      فدا مدا دُخیِ بابااااااا dfff

    2. M.Alishahi

      M.Alishahi

      اشتب دادم اینو قبلا دادم اینو بگیرررر

      http://goo.gl/v9TQJa

×
×
  • اضافه کردن...