رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مرضیه علیش

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    378
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1,135 Excellent😃😃😃😃

درباره مرضیه علیش

  • Other groups ناظر رمان
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 5 مرداد 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,431 بازدید کننده نمایه
  1. مرضیه علیش

    سوال رو با سوال جواب بده

    چرا باید قاطی شه؟
  2. فکرش را بکن؛ 
    جمعه باشد..
    پاییز باشد..
    من باشم...
    و تُو ...
    آن وقت تمام آنهایی که می گفتند 
    جمعه و پاییز دلگیر است را
    شرمنده ی حرف هایشان می کردیم!


    نرگس صرافیان طوفان


     

  3. دستش رو محکم کوبید رو پیشونیش و گفت: -وای دختر تو واقعا چرا اینقدر منگولی؟ با حرص نگاهش کردم. اون ادامه داد: -مگه نگفتی می ترسی؟ خب من اینجا روی زمین می‌خوابم و تو روی تخت بخواب. وای یعنی چی؟ یعنی من روی تخت و اون روی زمین پایین تخت بخوابه؟! یه ذره ناگوار نیست؟ من چجوری بهش اعتماد کنم اگه نصف شب بلایی سر من بیاره چی؟ توی همین افکار غوطه ور بودم که صدای بردیا منو ازعالم فکر و خیال کشید بیرون -چیه؟ نکنه الان از من می ترسی و بهم اعتماد نداری؟! بابیچارگی بهش نگاه کردم و همراه با حرف زدن دستام و تکون می دادم. -نه، نیست که هفتاد ساله می شناسمت اعتمادم هم داره نسبت بهت فَوَران می‌کنه، خب معلومه اعتماد ندارم، منگول. وقتی قیافه من و دید گفت: -می‌خوای من برم؟ پوکر مانند بهش خیره شدم -چه فرقی داره با اتاق خودم اون وقت؟! یه تای ابروش بالا رفت و گفت -نمیدونم دیگه بچه جون اگه اعتماد نداری شما رو بخیر و مارو بسلامت. اگه اعتماد هم داری خیلی محترمانه بگیر مثه آدم بِکَپ. بیشعور به من میگه بِکَپ. پسره اَلدَنگِ خل و چل حاضرم بمیرم از ترس، ولی یه ثانیه کنار تو نَمونم. با عصبانیت عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم. وقتی وارد اتاق خودم شدم روی تخت نشستم شاید بشه با چراغ روشن خوابید!
  4. چنان مشتاقم
     ای دلبر 
    به دیدارت که از دوری
    برآید از دلم آهی 
    بسوزد
    هفت دریا را ...

    #سعدی

     

    1. رضا

      رضا

      خوش به حال دلبرت 

  5. عشق 
    در
     دل 
    ماند 
    و
     یار 
    از
     دست
     رفت :)

    #سعدی


     

  6. اون روزا رو یادته؟ اون دور دورا... وقتایی که تمام دغدغه ات خریدن هرچی وسیله صورتی واسه خودت تو دنیا بود... روزایی که صبح تا شب با اسباب بازی هات سروکله می زدی... اگه عروسک کوچولویی که تازه مامان برات خریده بود لباس برق برقیش پاره می‌شد یا موهای بافته شدش باز می‌شد تموم دنیا رو سرت آوار می‌شد... اگه یه دستش می شکست که دیگه واویلا بود... یا اون روزایی که تموم ذوقت خریدن یه کفش پاشنه بلند بود که باهاش راه بری و تمام صدایی که تو گوشت می پیچید صدای تَق تَق اونا با هر قدم که بر می داشتی... خیلی کوچیک بودی... فارغ از هر مشکلی... فارغ از هرچیزی تو دنیا... یادته که تموم آرزوت این بود که بشی سیندرلا که پرنس بیاد دنبالت با خودش ببرتت؟ همیشه سر نامادریش و خواهرای ناتنیش حرص می‌خوردی... یاد روزایه تولدت بخیر که با تمام دلخوشی هات منتظر قسمت باز کردن کادوهات بودی... خلاصه که اون روز ها با همه شیرینش خیلی وقته گذشته تو هم بزرگ شدی و از اون دختر کوچولو خیلی فاصله گرفتی راستش رو بخوای دلم واسه اون روزا خیلی تنگ شده روزایی که تمام ناراحتیم گِلی شدن پیرهن سفید گل گلیه نویی بود که بابام تازه برام خریده بود یادت باشه این خاطره هاست که زندگیت رو می‌سازند، شنیدنش خیلی کلیشه ایه ولی... تو یه بار زندگی می‌کنی پس ازش بهترین خاطره هات رو بساز زودتر از اونی که فکرشو بکنی بزرگ شدی همه رشد کردنت رو دیدن و تحسینت کردن اما... خودت چی؟ جلو رفتی و جلو رفتی؛ حالا دیگه تو کمدِ لباسات لباسایه مشکی یا آبی کاربُنی جاشون رو به اون لباسایه صورتی دادن... دغدغه هات دیگه شکستنِ دستِ عروسک مورد علاقت نیست... الان دیگه همه چی به هم گره خورده مشکلاتت اونقدر زیاد شدن که شمارششون از دستت در رفته... خیلی وقته که شب شده مونِس تنهایی هات؛ انگار که سیاهیه شب برای تو که تنها تر از تنهایی، دلیلیه که بشینی و اون گره کوری که تو گلوت پنهون کردی و بشکنی... آشکارش کنی... بدون اینکه به غیر از خودت و ماه تو آسمون کسی ازش چیزی نفهمه. اره... این بغض لعنتی ای که خیلی وقته تورو داره سلاخی می‌کنه... اینجا همون جاییه که تورو وادار می‌کنه به مرور خاطراتت، به همون دنیای شیرین بچگیات... پوزخند می زنی... زمان خیلی عجیبه، چقدر راحت همه چی و تغییر میده بدون اینکه نگاه کنه ببینه کسایی که سرنوشتشون رو به دست گرفته خودشون راضین یا نه... و حالا تو باز هم دلت برای لالایی هایه مادرت که با صدایه دلنشینش مثل یه پَر نرم گوش هات و نوازش می‌کرد تنگ شده... دلت برای بوسیدن ایهای پر از عشق پدرت تنگ شده یا شایدم نوازش هایی که روی موهای بافته شدت می کرد؟ کدومش؟
  7. دیدمش پس از مدت ها دیدمش... در بدترین زمان ممکن... درست چند روز پس از زمانی که به بهانه مشغله ی زیاد دیدنم را نپذیرفت و مرا از دیدنش محروم کرد... دست در دست غریبه ای که گویا نزدیک ترینش بود قدم می‌زد... همان درخششی که بخاطر او در چشمانم به وجود می آمد، بخاطر او در چشمانش بود... سکوت... بغض و در نهایت سیلی از اشک بود که از چشم هایم به راه افتاد... احساس شکسته شدن وجودم را گرفت اما... من باید درکش می کردم... باید خود را به ندیدن وا می داشتم... به اینکه اشتباهی رخ داده... کسی که شب و روزم بوده و از اینکه دیوانه وار دوستش دارم آگاه بوده نمی تواند آنقدر بی رحم باشد... ناگاه به جای خالی ای که چند لحظه پیش جایگاهم بوده خیره می شوی... و از اینکه کسی پنهانی نگاهت نمی‌کند نفس آسوده ای می کشی در حالی که نفس در سینه ام حبس شده و تا مرگ فاصله ای ندارم.
  8. مرضیه علیش

    اهل کجایی؟؟؟

    تهران
  9. "کهکشان پنهان" قاب عکست را جلوی چشمانم می‌گیرم. چشم می دوزم به کهکشانی که درون چشم‌هایت پنهان کردی. می‌گویند بعید نیست که در قلب هر کهکشانی سیاه‌ چاله‌ای وجود داشته باشد. نازنینم آیا در کهکشان تو سیاه‌چاله‌ای وجود دارد که من به درونش کشیده شوم؟ چشمان مشکی تو از نور تهی است. من به تمام ستاره‌هایی که گه‌گاه درون چشمان تو می‌درخشند، حسادت می‌ورزم. می‌خواهم ستاره باشم یعنی ستاره که نه! سیاره منظورم است. اصلا سیاره و ستاره را بیخیال. من می‌خواهم انفجاری عظیم باشم، درست مانند بیگ‌بنگ. دلم می‌خواهد حیات آن دو گوی مشکیت از من آغاز شود. تمنای من، من هنگامی که غرق تماشای توام خورشیدی می‌شوم که عشقش بی‌وقفه زبانه می‌کشد و هنگامی که تو غرق تماشای منی مانند سطح مریخ نارنجی متمایل به قرمز می‌شوم. کنکاش چشمان تو کاشف شدن را به دنبال دارد و من به دنبال کشف کردن هر چه زودتر اعجاز تو هستم. دلواپسم که نکند فرد دیگری از راه نرسیده تو را به نام خود ثبت جهانی کند! رویای من، منِ بی تو مانند زمینی است که ریه‌هایش از نفس کشیدن بازمانده است. من به چشم دوختن به عکس تو قانعم امّا دلی اینجا تنگ توست، باور کن!
  10. و این فلسفه زندگیست که هرچه تلاش می‌کنی به چیزی نمی رسی. البته استثنایی هم وجود دارد؛ گاهی آدمی را می‌بینی که هرچه تلاش می‌کند به هیچ چیز نمی‌رسد و گاهی می‌بینی آدمی را که هیچ تلاشی نمی‌کند و به همه چیز می‌رسد! گوشه ی مبل اش لم می‌دهد و چای اش را می نوشد و بدون هیچ تلاشی همه چیز دارد اما تو... اما تو به هر دیواری می کوبی،به هر دری می‌زنی؛ به پوچ می‌رسی، به هیچ...! و چه زندگی قشنگی! جانت، قلبت، جسمت، همه و همه هزاران و میلیون ها تکه می‌شود ولی باز هم از زندگی و دنیا سهمی نداری! و اینگونه می‌گویند زندگی زیباست؟
  11. عین بچه آدم میشستم سر جام
  12. اگر یکی را که دوستش داری از دست بدهی، بخشی از وجودت همراه با او از دست می‌رود. مانند خانه‌ای متروکه اسیر تنهایی‌ای تلخ می‌شود؛ ناقص می‌مانی. خلا محبوبِ از دست رفته را همچون رازی در درونت حفظ می‌کنی. چنان زخمی است که با گذشت زمان، هر قدر هم طولانی، باز تسکین نمی‌یابد. چنان زخمی است که حتی زمانی که خوب شود، باز خون‌چکان است. گمان می‌کنی دیگر هیچ‌گاه نخواهی خندید، سبک نخواهی شد. زندگی‌ات به کورمال‌کورمال رفتن در تاریکی شبیه می‌شود؛ بی‌آن‌که پیش رویت را ببینی، بی‌آن‌که جهت را بدانی، فقط زمان حال را نجات می‌دهی… شمع دلت خاموش شده، در شب ظلمات مانده‌ای. ملت عشق _الیف شافاک
  13. ⊱مولوی می‌گوید عشق چیزی نیست که بیرون بشود پیدایش کرد.
     درونی است تنها کاری که باید بکنیم این است که موانعی را که در درونمان جلو عشق را می‌گیرند پیدا کنیم و از میان برداریم!
    _ ملت عشق
    _الیف شافاک

×
×
  • جدید...