رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mahshid_82

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    36
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

66 Excellent😃😃😃😃

درباره Mahshid_82

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 31 خرداد 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

171 بازدید کننده نمایه
  1. مهشید چه میکنی؟ 

  2. Mahshid_82

    رمانتون رو معرفی کنید?

    سلام.... من خیلی وقت بود تو فکر بودم که یه رمان بنویسم..دیگه اینجا عضو شدم و شروع کردم. این اولین رمانیه که مینویسم و خوشحال میشم بهم اشکالاتشو بگین. اسم رمانم هست "به نام خدا ، عشق" خوشحال میشم سری به رمانم بزنین😍😙😚😘💗💘💝💞💟💔💕💖💚💛💔👄💋❤💙
  3. پارت هفدهم: بهرام: روژین- بهرام... جان من! یه فرصت دیگه. میدونم بد کر... دستمو که از شدت عصبانیت مشت کرده بودم بردم پشت سرم... چون هر لحظه ممکن بود بزنم تو صورتش! تو صورتش غریدم: - ببند دهنتو. از چی حرف میزنی؟؟؟ فرصت؟؟؟ بهت فرصت بدم؟؟؟ به کی ؟؟؟ به تو؟؟؟ اشک صورتشو پوشونده بود. چشماش کلا سرخ شده بود. دستامو گرفت و با التماس گفت: روژین- بهرام به خدا میخام جبران کنم. بزار جبران کنم... یه فرصت.. فقط یه هفته بهم فرصت بده. فقط یه هفته! دستشو محکم پس زدم و خیره خیره تو چشماش نگاه کردم و گفتم: - هیچی نگو... هیچی نگو فقط برو.. بد کردی! برو خداروشکر بکن که همینجا لهت نکردم. گریش شدت گرفت. پشتمو بهش کردم و راه افتادم. گوشمو تیز کردم تا صدای گریشو بشنوم؛ صدای گریش میومدا ولی یه صدای دیگه ای هم قاطیش بود. لامصب صداعه بدجور آشنا بود. همینطورم داشت بیشتر میشد. یکم گوش کردم. فکر کنم صداعه داشت صدام میزد. ای خدااااااا.... اینکه صدای منیرهههه!!! همینکه برگشتم سمت صدا یه چیزی محکم خورد تو صورتم و از یه بلندی پرت شدم پایین. ******** منیر- هوووووییی بهراممم... پاشو دیگه. چشمامو باز کردم. منیر- چههه عجببب! اقا بیدار شدن. پاشو بابا ساعت هشته. دستمو محکم زدم تو صورتم. - منییییییییییررر... تو ساعت هشت صبحم منو ول نمیکنی؟؟؟؟ ای خداااااا دستاشو زد به کمرش و گفت: منیر- بشکنه دست که نمک نداره. بده اومدم بیدارت کردم خواب نمونی؟؟ البته خوابم موندی. الان ساعت هشته. کلاست شروع شده. - منیییییر.... تو که میدونی من خودم به زود رسیدن تاکید دارم. وقتی الان خوابم یعنی یه دلیلی دارم دیگههه. قیافش متفکر شد. منیر- مثلا چه دلیلی میتونه داشته باشه؟ ها؟؟ با قیافه خنثی فقط نگاش کردم . منیر- ها چته؟ - هیچی.
  4. پارت شانزدهم: منیر- دخترجان تو گوشت با منه؟؟ تند سرمو تکون دادم و گفتم: - بله بفرمایید. منیر- خوب. تو کارای شخصی عسل خانومو انجام میدی. وعده های غذاییش..قرصاش..تو عوض کردن لباساش کمکش میکنی..وقتاییم که دلش گرفت میبریش تو باغ یه دوری میدیش.. همین. همین؟؟؟؟؟ یعنی واقعا همین؟؟؟؟؟ اینا که سرجمع سه ساعتم نمیشه تو روز. بقیه روزو چیکار کنم؟ - ببخشید منیر خانم! منیر- بله؟ - میگم .... من این کارارو میتونم تو سه چهار ساعت انجام بدم... بقیه روزمو چیکار کنم؟؟ منیر- خوب تو کلا در خدمت خانومی... ممکنه کاری براش پیش بیاد یا بخاد بره بیرون.. البته بدون پسرش نمیره بیرون ولی اگر بخاد تنها بره بیرون تو باید باهاش بری... بعدم اگر دیدی حوصلت سرمیره میتونی از خونت یه کتابی چیزی بیاری سرگرم بشی. ایول ... نه بابا! جای قبلی که کار میکردم از صبح که میرفتم کار میکردم تا وقتی میخاستم بیام بیرون. خدایا ایولللل... .بلاخره یه شانسی اوردم تو زندگیم. منیر هنوز داشت سیب زمینی سرخ میکرد. یعنی یه ظرف بزرگ پر سیب زمینی کرده بود. اندازه دیس ناهار خوری بود. بسم الله... این همه سیب زمینیو کی میخاد بخوره؟ تا نوک زبونم اومد بپرسما... ولی گفتم همین اول کاری فوضول بازی درنیارم بهتره.! منیر- ای بابااااا... این پسره چرا بیدار نشد؟؟؟ رو به من گفت: منیر- بیا این سیب زمینی هارو سرخ کن برم ببینم چش شد این پسره. کفگیرو گرفت سمتم. ازش گرفتم و رفتم پای گاز. بسم الله! این اگر خدمتکار این خونس.. چرا پس اینقد صابخونس؟؟؟ این عارفی که من دیشب دیدم بیدی نبود که با این بادا بلرزه..!! البته منیر دیگه باد نیست... لامصب طوفانیه برای خودش. اصن به من چه! صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
  5. پارت پانزدهم: نگاهمو تو سالن چرخوندم. یه میز گوشه سالن بود. کیفمو گذاشتم روش و برگشتم تو آشپزخونه. دختره وایساده بود پشت گاز داشت یه چیزی سرخ میکرد. فکر کنم سیب زمینی بود. یاع پنج تن ال ابا..... این موقع صبح سیب زمینی سرخ شده؟؟؟ خیلیم خوب..!! - خوب من باید چیکارک... نذاشت حرفم تموم بشه.. چنان جیغی زد که صداش تو کل خونه پیچید. قلبم شروع کرد تند تند زدن. - وای دختررر... چته؟؟؟ چرا یهو میای؟؟ یه اهنی اوهونی..خبر بده اومدی... انتر تو معلوم نیس تو چه فکری نفهمیدی من اومدم بعد به من میگی اهن اوهون کن؟؟ اهن اوهون مال دستشوییه... نه آشپزخونه... البته اینارو بهش نگفتما... من از این جرئتا ندارم متاسفانه. برای همین خیلی مظلومانه گفتم: - ببخشید... معذرت میخام. یه نگاهی بهم انداخت.. سرشو تکون داد و گفت: - اشکال نداره. بیا تا بهت بگم. رفتم جلو و کنارش وایسادم. یه لحظه خودمو باهاش مقایسه کردم. حس کردم خدا داره سر شوخیو باهام باز میکنه.! - خوب اول از همه بگم اسم من منیره. اهااااا پس دیشب عارف گفت منیر... ای خدا الزایمر دارم میگیرما... منیر- تو اسمت چیه؟ - من؟ اسمم گلاره اس. سرشو متفکر تکون داد و گفت: منیر- گلاره! قشنگه. منم که طبق معمول خجالتم اود کرد گونه هام سرخ شد گفتم: - ممنون. منیر- خوب بریم سر اصل مطلب. جااان؟؟ خواستگاریه؟؟ منیر- تو خدمتکار شخصی عسل خانوم هستی! عسل؟؟ عسل کی بود؟؟ دیشب که اینجا بودم حرف عسل مسل نیومد وسط که. قیافه گیجمو که دید گفت: منیر- عسل خانوم همون مامان بهرامه. بسم الله.. بهرام کیه؟؟؟ دیشب که اینا نبودن. خوب اگه بخام عقلانی فکر بکنم دیشب عارف بهم گفت باباش رفته خارج. پس بهرام باباش نمیتونه باشه. غیر از خودشم مرد دیگه ای تو این عمارت نیست. پس بهرام به احتمال زیاد خودشه. این از این. حالا عسل کیه؟؟ اگر اینم بخام عقلانی فکر کنم غیر از خانم پیروز هیج زنی تو این عمارت نیست. این منیرم که اسمش منیره. پس عسلم اسم خانوم پیروزه. خوب حل شد. البتههه؛ همه اینا زمانی رخ میده که من بخام عقلانی فکر بکنم.
  6. پارت چهاردهم: تو چهارچوب در ایستادم و منتظر نگاهش کردم. داشت میز صبحونه رو آماده میکرد. دیشب عارف بهم گفت که فردا صبح از این دختره بپرسم باید چیکار بکنم. ولی یه طوری قیافش توهمه جرئت نمیکنم سلامش کنم. چندبار جمله بندی کردم تو ذهنم دیدم هرطور که بگم با این طرز اعصابش احتمال خورده شدنم توسطش هست. پس وایسادم تا خودش به حرف بیاد. دیگه میز صبحونه رو چیده بود که منو دید. نگاهم کرد و گفت. - چرا اونجا وایسادی؟؟ واقعا به من من افتاده بودم. - خوب.. دیشب که اومده بودم... این عارفه... نه نه یعنی اقای عارف ... گفتن بهم که فردا که میای ... یعنی امروز که اومدم.. از شما بپرسم که باید .... نذاشت حرفم تموم بشه. سرشو تکون داد و همون طور که چایی میریخت تو استکان گفت. - اها فهمیدم باز این کوالا حوصله نداشت کار انجام بده انداختش گردن من ... بیا بیا برات بگم باید چیکار کنی. بسم الله....کوالا کیه؟؟؟!!! نکنه منظورش با عارفه!!! وااااااا... این چرا صاحب کارشو اینطوری صدا میزنه؟؟؟؟؟ مگه این خدمتکار اینجا نیس؟؟؟؟ خوب به هرحال منم بودم این هیکلو داشتم سروری میکردم. یه فوت کنه منو باد برده! - ای باباااااا... چرا وایسادی؟؟؟ بیا دیگهه! قلبم وایساد... خدایا وقتی داشتی اعصاب بین بنده هات قسمت میکردی اینو کجا جاش داده بودی که گیرش نیومده!؟؟؟!تند رفتم جلو. - باشه اومدم. تا نوک زبونم اومد بگم توروخدا نخورما... ولی دیدم اگر اینو بگم در کمال ناباوری میخورتم. - میخای کیفت همینطوری دستت باشه؟؟؟ یه نگاهی به کیفم انداختم. یه نگاهی به دورو بر انداختم. تو آشپزخونه که نمیشه. گیج نگاش کردم. - واییی دختر.... برو کیفتو بزار یه جایی دیگه... برو زودی بیا که کلی کار داریم. سرمو تنو تند تکون دادم و رفتم بیرون.
  7. پارت سیزدهم: رفتم طرف اتاق ملیحه خانم و در زدم. صدای ملیحه خانم اومد. ملیحه- بله. - منم ملیحه خانم. گلاره. ملیحه- بیا داخل عزیز. بیا داخل. - نه ملیحه خانم باید برم. ملیحه- باشه اومدم. از پشت شیشه دیدم چادرشو سرش کرد و درو باز کرد. ملیحه- جانم ؟ - ملیحه خانم من باید برم دیگه. ملیحه- باشه عزیز برو خدا به همراهت. - ملیحه خانم فقط گلشن دیشب تا صبح تب داشت. پاشویش کردم تا صبح. الان بهتره شکر خدا. ملیحه- باشه عزیز. خودمم یکم جوشونده دارم بهش میدم تب بره. بخوره ایشاالله کامل خوب میشه. - دستتون دردنکنه ملیحه خانم. خداخیرتون بده. ملیحه- خواهش میکنم عزیزدلم. برو خدابه همراهت. - خدافظ ملیحه خانم . به اقاکاظمم سلام برسونین. ملیحه- چشم عزیز. درو باز کردم و بسم اللهی گفتم و راه افتادم. چون ما خونمون تقریبا پایین شهر بود اونا خونشون بالاشهر مجبور بودم از یک ساعت قبلش راه بیفتم. باید سروقت برسم. خدایا به امید خودت. ******** دکمه ایفونو زدم. از بچگی عاشق صدای اینطور ایفونا بودم. - بله؟ - محسنی هستم. دیشب اومده بودم. - اها بیاین تو. در باز شد و رفتم داخل. از اولین باری که پامو گذاشتم تو این عمارت عاشق درختای تو باغش شدم. بوی بهار نارنج و عطر گل یاس تو هم پیچیده بود. صدای گنجشکا و باد خنکی که بهت میخورد پرتت میکرد تو یه عالم دیگه. گلای رنگارنگی که با نظم کنارهم کاشته شده بودن واقعا چشم ادمو نوازش میدادن. کم کم به در ورودی رسیدم و رفتم داخل. یکم وایسادم تا همون دختره که آشپز بود از طبقه بالا اومد. این عارفه دیروز اسمشو گفتا... یادم نمیاد الان. مهین بود ماهور بود. یه چیزی تو این مایه ها. مثه اینکه خیلی بلاتکلیف وایساده بودم . اومد نزدیک تر و گفت: - چرا اونجا وایسادی؟ بیا جلو. و خودش رفت تو آشپزخونه.کف دستم که عرق کرده بود مالیدم به مانتوم و رفتم تو آشپزخونه!
  8. پارت دوازدهم: رفتم داخل و شروع کردم به اماده شدن. من کلا اماده شدنم طول میکشه؛هیییچ کاریم نمیکنم به خدا. همیشه تیپم سادس. هربار تمرین کردم که سریع اماده بشم نشد. برای همین گفتم از یک ساعت قبل شروع میکنم تا نخام عجله بکنم. سعی میکردم بدون صدا اماده بشم . گلشن اگر بیدار میشد روزگارم سیاه بود. نمیذاشت از خونه تکون بخورم. همیشه همینطوری بود. اگر میدید میخام از خونه برم بیرون شروع میکرد به گریه و زاری. الان خوب شده؛ قبلا بدتر بود. چندتا از وسلایلای ضروری و مهممو مثل موبایل و شارژر و کیف پول و چندتا وسیله دیگه گذاشتم تو کیفم. رفتم جلو اینه و رژ جیگریمو برداشتم و مالید رو لبم. نگاهی به صورتم کردم. همه بهم میگن اصلا بهت نمیاد 29 سالت باشه. شاید بخاطر لاغر بودنمه. زیبایی خیلی چشمگیری ندارم. ولی به از چهره خودم راضیم. پوست سفیدی دارم و به خاطر همین پوست سفیدم چشمای مشکیم تو صورتم بیشتر معلوم میشه. موهام قهوه ایه؛ یه وجب اخرش فر درشت میشه ولی بالاش صافه. همیشه با اون فر اخرش مشکل دارم. بینیمم خوبه... راضیم ازش. از تنها عضو صورتم که خوشم نمیاد لبامه. لبام گوشتیه. خودم دوست داشتم لبام کوچیک تر بود. بدبختیم همه هم میگن لبات خوشگله. چه بگم والا!؟ نگاهی به ساعت انداختم. حدودای 6:30بود. بیا بازم اماده شدنم یک ساعت طول کشید. رفتم طرف گلشن و پیشونیشو بوسیدم و کیفمو برداشتم . پاورچین پاورچین رفتم تا دم در . کفشمو برداشتم و رفتم بیرون . اروم درو بستم و کفشمو پام کردم. همسایه ها داشتن سبزی هارو سرخ میکردن. ملیحه خانومو ندیدم بینشون. - نصرت خانم. نصرت خانمم یکی دیگه از همسایه هامون بود. شوهرش معتاد بود و خودش تنهایی خرج دوتا پسرشو میداد. یکی از پسراش امسال میرفت اول راهنمایی یکی دیگش امسال کلاس سوم دبستان بود. نزدیک اول مهر که میشدیم مهمه همسایه ها یه پولی رو هم میزاشتیم تا حداقل یه کمک کوچیکی بهش کرده باشیم. نصرت- بله؟ - ملیحه خانم کجان؟ نیستن. با پشت دست رو پیشونیش کشید و به اتاقش اشاره کرد و گفت. نصرت- رفته تو اتاق صبحونه مهنازو بده. کارش داری برو پیشش تو اتاق. - باشه. مرسی. سرشو تکون داد و باز رفت تو کار سبزیا. ملیحه خانم یه درصدی از پول فروش سبزی هارو میداد به همسایه ها. بعضی هاشون قبول نمیکردن و میگفتن برای اینکه کمکی کرده باشن اینکارو میکنن ولی بعضیاشون که واقعا از نظر مالی تو مشکلن پولو میگیرن.
  9. پارت یازدهم: خودمو پرت کردم رو تخت و پتو رو کشیدم رو خودم... خدایا دمت داغ. خیلی مردی! به ثانیه نکشید که خوابم برد. ******** گلاره: پتو رو روش بالاتر کشیدم و دستمو گذاشتم رو پیشونیش. خدارو شکر دیگه تب نداره. یعنی فقط خدا میدونه دیشب چه بلایی به سرم اومد تا صبح. هزار بار مردم و زنده شدم. هنوز موقع نفس کشیدن خر خر میکرد. موهاشو که چسبیده بود به پیشونیش کنار زدم و بوسه ای رو پیشونیش زدم. عزیز دل مامان! اخه چت شد یهو؟ بلند شدم و وسایل دور تختو جمع کردم. نگاهی به ساعت کردم؛ حدود 5:30 صبح بود. باید دیگه کم کم شروع کنم به اماده شدن؛ ساعت شیش و نیم باید از خونه بزنم بیرون. گلشنو چیکار کنم؟ وسایلو گذاشتم تو آشپزخونه و چادرمو انداختم رو سرم . در اتاقو باز کردم. ملیحه خانم با چندتا از همسایه ها داشتن سبزی خورد میکردن. ملیحه خانم همسایمونه. خانم خوبیه؛ همسرش کارگره یه دختر معلول داره. خودشم برای کمک به شوهرش یه کارایی میکنه. مثلا سبزی میگیره با کمک همسایه ها خورد میکنه بسته بندی میکنه میفروشه .منم وقتایی که بتونم میرم کمکش.کلا خونواده گرم و صمیمی هستن. بین همه همسایه هامون ملیحه خانم از همشون بهتره!وقتایی که خونه نیستم گلشنو میسپرم دست ملیحه خانم؛ هم مهربونه، هم گلشن با دخترش مهناز میجوشه. کلا وجودش برای من که نصف روز خونه نبودم نعمته! ملیحه- بله گلاره جان؟؟ چادرمو سفت تر کردم و گفتم: - ببخشید ملیحه خانوم من امروز ساعت حدودای ساعت 6:30 باید برم سرکار. ملیحه- پس بسلامتی کار پیدا کردی! - اره خداروشکر. ملیحه- جای درستیه؟؟ مطمئنی از صاحب کارت؟ - بله ! خونواده خوبین. هم خود خانومه هم پسرش خوبن. ملیحه- خوب خداروشکر دخترم. - ممنون ملیحه خانم. فقط یه چیزی میخاستم بگم. ملیحه- عزیزم نگران گلشن نباش. من حواسم بهش هست. تو برو خیالت راحت. - واقعا ممنون ملیحه خانم. خدا خیرت بده . یعنی اگر شما نبودین نمیدونستم باید چیکار کنم به خدا. ملیحه- این چه حرفیه دخترم. برو اماده شو ایشاالله این بار کار خوبی باشه برات. - مرسی ملیحه خانم.
  10. پارت دهم: دیشب حدود دو ساعتی طول کشید تا اتاقم تمیز شد.. خودمم میدونم واسه دوروزه ها. ولی بازم برای اینکه بهونه دست مامان ندم خوبه. خداااااا.... نمیخوام پاشمممم. خوابم میاد. میدونم گناه به درگاهت زیاد کردم ولی جون من این یه بارو در حقم خدایی کن بزار بخوابم. جون من.. اصن اگر الان بتونم بخابما قول میدم تا یه هفته مثه ادمیزاد لباس بپوشم ... قول شرف میدم به خدا! فقط بتونم دوساعت بخوابم؛ خودت دیدی دیشب تا دیر وقت داشتم اتاق تمیز میکردم.. اینم یه طور احسان به والدین دیگه... از من حرکت بود حالا تو یه برکتی تو خواب من بنداز خوابم با خیر بشه دو ساعت بتونم بیشتر بخوابم. یه پنج دقیقه ای زیر پتو بودم دیدم نع. خبری نیست! خدایا دمت گرما. این همه التماسو به لایه ازون کرده بودم خودشو ترمیم کرده بود. دستت طلا. پاشدم نشستم سرجام. گیج خواب بودم ... یه دو دقیقه ای بود که نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم دیدم نوشته شایان. اوف این خروس بی محل چی میخاد باز .گوشیو برداشتم. - ها؟ شایان- ها و مرگ.. ها و یرقان... ها و حناق.. اگه ولش میکردم تا فردا میخواست بگه همینطوری. - زهر تو حلقت. زرتو بزن میخام پاشم اماده بشم خبر مرگم. شایان- حالا ایشاالله که خبر مرگت بیاد ... ولی نمیخاد پاشی اماده بشی. یهو برق از کلم پرید . سرم اتوماتیک وار چرخید سمت اسمون . خدایا... ناله هام به گوشت رسید نه؟؟؟ - چطور مگه؟ شایان- عیسی امروز غیب شده به حمد خدا نمیاد کلاس تو گروه گفته که نیایم. دهنم باز مونده بود. هیچ حرفی نمیتونستم بزنم. خدایا، مرسی. دمت گرم. نوکرتم. چاکرتم. میمیرم برات. عزیزمی. عشقمی. نفسمی. جونمی. عمرمی. شایان- ایشاالله مردی؟ - خفه بمیر بابا.... قهوه ای کردی حس و حالمو. شایان- خداروشکر. برو گمشو حالا . فلا. - گمشو اشغال. فلا. گوشیو انداختم رو عسلی و شروع کردم به قر دادن. اگه یکی میومد داخل صدرصد میگفت دیوونه شدم. چشمام از شدت خواب باز نمیشد و داشتم نشسته قر میدادم.
  11. پارت نهم: مامان- همینه که هست. چرخ ویلچرشو تکون داد و برگشت که بره بیرون. یکمی جلو رفت برگشت سمتم و گفت. مامان- این اتاق تا یک ساعت دیگه باید تمیز باشه.! فهمیدی؟! - یک ساعت؟ کم نیست مامان؟ مامان- نه خیر. باید تا یک ساعت دیگه تمیز تمیز باشه. - چشم . یک ساعت دیگه تمیزه. مامان- امیدوارم. و رفت تو اتاقش. زیر لب زمزمه کردم: - منم امیدوارم تموم بشه. و برگشتم سمت اتاقم . به معنای واقعی چرک از سر و روش میرفت بالا . خوب به هر حال تا یک ساعت دیگه باید تمیز باشه. اگر تمیز نباشه همونطور که به منیر گفتم مامان خشتکمو میکنه گل سرم. خوب... اول از همه باید لباسمو عوض کنم. با این پیرهن و شلوار چسبون که نمیشه ! رفتم سر کمد و یکی از اون تیشرت گشادامو تنم کردم با یه شلواری که بیشتر شبیه شلوار کردی بود. اصن وقتی پوشیدمشون حس کردم شدم مثه پر کاه ... اوففف. یه دستمالم برداشتم بستم به سرم. حالا از کجا شروع کنم. اول از همه تختمو تمیز میکنم بعد میرم سراغ میز توالت بعد کمدم بعد کف اتاقو تمیز میکنم بعدم دیگه کشو و اینا رو مرتب میکنم . بسم الله ! ******* منیر- بهرام...بهرام...پاشو بابا صبح شد. پاشو مگه تو دانشگاه نداری؟؟ - منیر جون امواتت بزار دو دقیقه بخوابم. با بالشت زد تو سرم و گفت: منیر- راه نداره پاشو . الان این خدمتکار جدیده هم میاد باید بیدار باشی. زود پاشو . سرمو از زیر پتو دراوردم و گفتم: - مگه ساعت چنده؟ منیر- با اجازت ساعت هفت و بیست و پنج دقیقس. - ساعت گویا شدیا... چه دقیق! منیر- بمیر بابا... و بالشتو پرت کرد سمتم. شانس اوردم سرمو زودی کردم زیر پتو والا میخورد تو فرق سرم. اوففف.. چه خوابی کردما.
  12. پارت هشتم: مامان- بهراااام. ای بااااباااااا. بزارین یه قاشق بره پایین. - بله مامان؟ مامان- بیا کارت دارم. هوففففف. خدایا... اینم بساطه؟؟ اره؟؟ یه قاشق میخواستم بخورما. چشم دیدن اینم نداشتین؟؟ - الان میام مامان. منیر- کجااااا؟؟ ( لبو لوچشو کج کرد ادامو دراورد) الان میام مامان. قرار بود بگی بهم. - منیر میبینی که مامان صدام زد . خودت میدونی اگه نرم خشتکم گل سرمه. منیر- پاشو برو. ولی زودی بیای ها. دوتا دستامو به نشونه تسلیم بردم بالا و گفتم: - باشه باشه... تو منو نخور. میام الان . چشم غره ای رفت و شروع کرد به سبزی پاک کردن . رفتم بیرون و همونطور که دکمه بالایی پیرهنمو باز میکردم مامانو صدا زدم. صداش از طبقه بالا میومد. حتما تو اتاقشه. رفتم تو اتاقش ولی کسی نبود. بسم الله... - ماماااان... کجایی تو؟؟؟ مامان- بیا تو اتاقتم. یه لحظه قلبم وایساد. تو ذهنم همه ابعاد اتاقمو زیر و رو کردم. یعنی چیزی تو اتاقم بوده مامان دیده.؟؟ همه وسایلا و چیزای خطریمو از ذهنم گذروندم. نه همشونو جای مطمئن گذاشتم؛ پس چیه؟ هر لحظه بدنم داشت بیشتر یخ میکرد. مامان- بهرااام... کجا موندی پس؟؟ بیا دیگه. - اومدم مامان. دستمو کشیدم تو موهام و صافشون کردم و راه افتادم سمت اتاقم . - بله مامان؟ مامان رو ویلچر دم در بود. کنارش وایسادم. مامان- این چه وضعشه؟ جرئت اینکه به مامان نگاه کنمو نداشتم. همون طوری که نگام به رو به رو بود گفتم. - چی چه وضعشه؟؟ مامان- به من نگاه کن ببینم. اب دهنمو قورت دادم و نگاهمو به مامان دوختم. مامان- چیه چرا اینطوری نگاه میکنی؟؟ - خوب مامان تو نمیگی چی شده فقط استرس وارد میکنی. چشماش ریز شد و با شک نگاهم کرد. مامان- چرا باید استرس داشته باشی؟! - ببخشید مامان از دهنم در رفت.. حالا بگو چی شده؟! مامان- بهرام... این چه وضعه اتاقه؟؟؟ تو ابن وضع اسف بارو هرروز میبینی و عین خیالت نیست؟ یعنی وقتی مامان اینو گفت انگار کل دنیارو بهم داده بودن. یه نفس عمیقی کشیدم و ول دادم بیرون. - مامان جان خوب میتونستی اینو با لحن ملایم تریم بگی.
  13. Mahshid_82

    به نظرت میتونی انجامش بدی؟!

    اره فوقش میگم خواب بد دیدم ... میتونی یه هفته تو یه خونه دور افتاده تنها زندگی کنی؟
  14. Mahshid_82

    اسم اولین رمانی که خوندین...

    عاشقش شدن.... اسمش مجنون تر از فرهاد بود 😍😍😍
×
×
  • جدید...