رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Zahrami

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    10
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

44 Excellent😃😃😃😃

5 دنبال کننده

درباره Zahrami

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد 10 اسفند 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

144 بازدید کننده نمایه
  1. سلام بچه ها خوبید؟من ی چند وقتی سرم شلوغ بود نتونستم پارت بزارم

    اما دیشب ی پارت گذاشتم برید بخونید و نظر بدید مرسی عزیزای دلم

  2. (صنم) داشتم گوجه هارو خرد میکردم که صدای مازی اومد. _مازی:صنم!دختر،کجایی تو؟ از توی اشپزخونه داد زدم. _صنم:اینجام مازی!چته صداتو انداختی پس کله ات؟ مازیار درحالی که نفس نفس میزد گفت _مازیار:لو رفت!! چاقو از دستم افتاد،با پته پته گفتم _صنم:کاوه؟؟ مازیار تکیه اشو داد به دیوار با ناله گفت _مازیار:آره...بدبخت میشیم!!اون دهنش چفت و بست نداره همه چیو میگه نشستم رو صندلی زیر لب گفتم:وای خدا!! (رویا) درحالی که توی اتاق قدم میزدم با استرس گفتم _رویا:ولی سرگرداین قرار ما نبود!! _سرگرد:میدونم!میدونم!ما مجبور شدیم. درحالی که سعی میکردم صدامو کنترل کنم گفتم _رویا:یعنی چی که مجبور شدیم؟سرگرد میفهمی یعنی چی این کار؟اگه کاوه همه چیو اعتراف کنه ما مجبوریم اینایی که میشناسینو دستگیر کنیم!! _سرگرد:آره! _رویا:وای خدا این همه خونسردی اعصاب منو خراب میکنه،اگه اینارو دستگیر کنیم دیگه دستمون به باند اصلی نمیرسه!! _سرگرد:بهتره بعدا راجب این موضوع صحبت کنیم مطمعن باش کار ما درسته!!فعلا برو پیش بقیه شک نکنن،خداحافظ. زیر لب ی خداحافظی کردم گوشی رو قطع کردم انداختم رو میز خودمم نشستم روتخت سرمو توی دستام گرفتم که در اتاق زده شد خودمو جمع و جور کردم گفتم:بفرمایید صنم اومد داخل معلوم بود حالش زیاد خوب نیست. بلند شدم دستشو گرفتم نشوندمش روی تخت با نگرانی بهش خیره شدم پرسیدم _رویا:چیزی شده صنم؟ با صدایی که از ته چاه میومد گفت _صنم:بدبخت شدیم رویا!! سعی کردم خودمو نگران تر نشون بدم با صدایی که میلرزید پرسیدم _رویا:صنم!داری نگرانم میکنی،بگو چی شده؟ _صنم:کاوه! _رویا:کاوه...کاوه چی؟ _صنم:کاوه گیر افتاد. دستاشو ول کردم با بهت بهش خیره شدم تمام سعیمو کردم که تابلو نشه....
  3. با احساس تشنگی از خواب بیدار م از تخت اومدم پایین چراغ اتاقو روشن کردم رفتم سمت سرویس ی اب ب دست و صورتم زدم مسواک زدم راهمو سمت سالن کج کردم پله ها رو دوتا یکی گذروندم با چشم دنبال بقیه گشتم اما کسی نبود حقیقتش من از تنهایی و تاریکی میترسیدم برای همین در هارو قفل کردم همه ی چراغ هارو روشن کردم و رفتم سمت اشپزخونه یکم اب خوردم همونجا روی میز نشستم ______________ با کلید در رو باز کردم همه ی چراغ ها روشن بود اما هیچ صدایی نمیومد کیفم و انداختم رو مبل مانتوم و دراورد شالم روهم دور گردنم انداختم گشنم بود رفتم سمت اشپزخونه صنم رو دیدم ک همونجا نشسته توی فکره تو تقه روی میز زدم صنم ب خودش اومد گفت: _صنم:آه!!تو کی اومدی رویا؟ _رویا:همین الان!توی فکر بودی؟ صنم ی نیمچه لبخند زد گفت: _صنم:هیچی! شونه ایی بالا انداختم درحالی که سمت یخچال میرفتم گفتم _رویا:بقیه کجان؟ _صنم:نمیدونم منم تازه از خواب بیدار شدم.هرجا باشن الان پیداشون میشه توی یخچال دنبال یه چیزی میگشتم که بخورم خطاب به صنمگفتم: _رویا:من گشنمه!توام میخوایی؟ _صنم:آه..آره!چیزی پیدا میشه توی یخچال اصلا؟ ریز خندیدم گفتم: _رویا:عمارت به این بزرگی چیزی پیدا نمیشه باید ی خدمتکار بگیریم _صنم:اوهوم موافقم در این باره با مازی صحبت میکنم یکم سوسیس توی یخچال بود اون هارو دراوردم با یکم گوجه خیارشور؛ سس و کاهو روبه صنم گفتم: _رویا:به جا این که بشینی من رو نگاه کنی بیا اینارو بشور!! صنم از پشت میز بلند شد پلاستیک گوجه ها و کاهو هارو از دستم کشید مشغول شستن اون ها شد. _________________ با نظراتتون بهم روحیه بدید عشقای دلم
  4. بچه ها سلام خوبید ؟امیدوارم خوب باشید میشه نظرتونو راجب رمان بهم بگید اگه ایرادی داره تا من درستش کنم مرسی عزیزای دلم😉🌹

  5. هدف از اینکار فقط حساس کردن صنم بود عملیات ب خوبی ب پایان رسید برگشتم پیش صنم گفتم:بزن قدش و پولارو نشونش دادم صنم چپ چپ نگا کرد گفت:ابن چ کاری بود دختر چرا رفتی پیش اون گدا میدونی چ ریسک بزرگی بود رویا گفت:ای بابا حالا ک چیزی نشده بریم خونه با کلید درو باز کردم مازیار رفتیم تو مازیار داشت تی وی نگا میکرد با صدای در برگشت سمتم گفت:به صنم خانوم عملیات چطور بود من درحالی ک با دستم عرق های فرضی روی پیشونیمو پاک میکردم قیافمو کج کرده بودم با ناله گفتم:اه مازی نبودی ک خیلی سخت بود مازیار زد زیر خنده گفت:اولندش کوفتو مازی صد بار گفتم درست اسممو بگو من ک توجه ایی ب حرفای مازی نداشتم داشتم فک میکردم با بچه ها چیکار کنم طی ی حرکت داد زدم:بچه ها همه بیایید پایین در عرض پنج ثانیه همه ریختن پایین کاوه یکی از بچه ها گفت:چی شده زلزله اومده مازیار گفت:صنم حالت خوبه چرا اینجوری میکنی روبه مازیار غریدم:تو یکی ساکت من امروز تکلیفمو با این مفتخورا مشخص میکنم مازیارم روبه من داد زد:این چه طرزه صحبته با بچه ها درست بگو ببینم چی شده شروع کردم ب شمارش بچه ها گفتم:دقیقا ۱۰ نفر ادم ب غیراز خودمون اینجاس اما فقط باید منو رویا یا تو بریم دنبال کارا ینی چی؟ مازیار زد زیر خنده خواست چیزی بگه از خندش حرصم گرفت گفتم:رو اب بخندی پرو! مازیار خندش قطع شد گفت:باشه ی فکری میکنیم...روبه بچه ها گفت معذرت میخوام بچه ها اما حق با صنمه بچه ها بدون هیچ اعتراضی رفتن توی اتاقاشون رویاهم رفت سمت اتاق منم پشت سرش راه افتادم نشستم رو تخت رویا داشت لباساشو با تاپ شلوارک صورتی عوض میکرد خطاب ب رویا گفتم:من میرم ی دوش بگیرم رویاهم درجواب گفت:برو منم ی چرت بزنم حولمو برداشتم رفتم سمت حموم لباسامو انداختم توی تشت تا بعدا بندازم توی ماشین قبل از اینکه برم زیر دوش توی اینه به خودم نگا کردم چشای درشت ابیم دوست داشتنی ترین عضو توی صورتم بود پوستم سفید بود موهای قهوه اییم لبای قلوه اییم درکل خوب بودم بیخیال خودم شدم رفتم سمت حموم زیر دوش اب ب سرنوشتم فک میکردم تا کی میخوام مواد جابجا کنم حدود بیست دقیقه زیر اب موندم بعدش ابو بستم رفتم بیرون رویا توی اتاق نبود ی جین طوسی پوشیدم با تاپ استین حلقه ایی حولمو انداختم رو بالکن دراز کشیدم روی تخت (رویا) لباسامو با ی مانتو مشکی جین ابی عوض کردم ی شال مشکیم انداختم رو سرم بدون هیچ ارایشی روبه مازیار گفتم:من میرم بیرون مازیار زیر چشمی نگام کرد گفت:باشه مواظب خودت باش امیدوارم راضی باشید نظراتتونو بهم بگید🌹
  6. زمان حال هنوز با گذشت چندماه دلم به حال رویا میسوزه با صدای رویا ب خودم اومدم.من:جانم رویا رویا:کجایی دختر هی دارم صدات میکنم.یه نفس عمیق کشیدم بلندشدم مانتومو درس کردم گفتم:بیخیال عزیزم رویا مشکوک نگام کرد دراخرم گفت:هرجور راحتی کرایه اتوبوسو حساب کردم جلوتر از رویا پیاده شدم رویا دست منو کشیدم بردم گوشه خیابون گفت:هی هی صنم مطمعنی ب خوبی ب پایان میرسه؟من:ببین رویا جان این اولین کار ما نیست ما قبل اینم خیلی مواد جابجا کردیم فقط این یکم سخت تره باید حواسمون جمع باشه معلوم بود رویا دو دله ولی گفت:باشه بریم قبل از اینکه راه بیوفته گفتم:اگه میخوای انجامش ندیم رویا گفت:ن بابا این همه راه اومدیم بیخیال یا تموم میشه یا نه دیگه فقط از ی چیزی حرصم گرفته کلی ادم توی این عمارت کوفتی هست چرا فقط ما باید کار کنیم من:امروز درستش میکنم (از زبون صنم)حق با رویا بود کلی دختر پسر توی عمارت زندگی میکنن همه روهم مازی پیدا کرده اما هیچکدوم کار نمیکنن من باس اینارو درس کنم نشونشون میدم من:رویا میدونی ک باید چیکار کنی رویا:اره میرم توی پاساژ منتظر میشم ی پسر ک سویشرت مشکی پوشیده بیاد واسته جفتم بعد اروم میگم عقاب سرخ اونم باس بگه شاهین من یواش ساکو میزارم زمین اون برش میدار پولارو میده بهم همین دیگه؟من:دمت گرم دختر حله برو تا دیر نشده بازم میگم حواست باشه ها!!! رویا:ای بابا نمیخوام برم مریخ ک ی ساک مواد میدم پولشو میگیرم میام من:هیس!اروم تر چه خبره میخوای همه بفهمن مواد جابجا میکنیم رویا بلند خندید دستشو توی هوا تکون داد گفت:بیخیال بعدم راه افتاد سمت پاساژ از زور دلهره همش باهامو تکون میدادم ناخونام میجویدم (از زبون رویا) تعجب میکنم صنم گفت از کوچیکی اینجا کار میکنه الان باید دست راست مختار بود ن اینکه تو عمارت مواد جابجاکنه صنم الان باید توی کاخ مختار دخترارو ردیف میکرد واسه اون عربای مفتخور ی جای کار میلنگه باید به سرگرد عظیمی ایمیل بدم امشب بیخیال این قضیه شدم با چشم دنبال سروان رسولخانی گشتم قرار بود همه چیط تحت کنترلش باشه اها دیدمش خخخخ این تیپ چقد بهش میاد گریمش مث گداهاس نقشه این بود من برم پیشش ی پول بدم بهش درست توی دید صنم بود
  7. رفتم سمت اتاق در زدم رویا گفت:بیا تو من:مزاحم ک نیستم گلم؟ رویا:این چه حرفیه شرمنده من مزاحم شما شدم!من:اِاِاِ...نبینم دیگه این حرفو بزنی منو تو از الان ب بعد دوتا رفیقیم رویا ریز خندید گفت:خیلی خوشحالم که باهات اشنا شدم رفتم دستشو گرفتم ی لبخند زدم گفتم:منم خوشحالم باهات اشنا شدم عزیزم!رویا جان ی چیزی بپرسم؟رویا:راحت باش (حس میکردم ناراحت میشه اگه این سوالو بپرسم ولی دلو به دریا زدم پرسیدم)من:میشه...میشه بگی چطور با مازیار اشنا شدی حس کردم چشاش غمگین شد رویا:بابام معتاده همیشه منو مادرمو اذیت میکرد مادر از دست بابام دق کرد مرد من موندمو ی بابای معتاد باهاش سرکردم هرچی میگفت انجام میدادم تا اینکه ی روز گفت...(ی قطره اشک از چشم رویا افتاد با دست پاکش کرد)میخوام با سیروس ازدواج کنی هه سیروس از بابام بدتر بود ی معتاد ک نمیتونست راه بره گفتم چرا دلیلش چیه؟گفت:چونکه من ازش مواد گرفتم پول ندارم بدم بهش اونم این پیشنهادو داد مجبور بود قبول کنم منم گفتم میرم کار میکنم پولشو میدم ولی تن به این ازدواج نمیدم بابامم قبول تا اینکه رفتم توی بازار و اگهی پشت شیشه مغازه مازیارو دیدم رفتم گفتم ب کار نیاز دارم گفت چرا میخوای کار کنی منم ماجرارو براش تعریف کردم اونم گفت مطمعن باش سیروس بیخیال تو نمیشه بهتره بیایی پیش خودمون منم الان اینجام... من:واقعا ناراحت شدم عزیزدلم راوی:و هیچکس از ماجرای اصلی رویا و اومدنش ب این خونه خبر نداشت جز خودش و صنم نفهمید ک ی جای کار میلنگه و رویا خوشحال از اینکه مرحله اولو ب خوبی ب پایان رسوند.... عشقای دلم سعی کردم رمانو یکم هیجانی تر بنویسم امیدوارم ک موفق شده باشم لطفا لطفا نظراتتونو کامنت کنید و بهم روحیه بدید در پناه حق♥️
  8. یک سال قبل از زبون صنم داشتم لباسامو توی ماشین میزاشتم صدای در اومد بعدشم مازیار با ی دختر اومد تو با تعجب دست از کار کشیدم گفتم:مازی این کیه؟تو که دختر باز نبودی؟ مازی:عهههه دخترخوب این چه حرفیه رویا جان عضو جدیدی از خانواده ما هستن من با تعجب بیشتری:چی میگی مازی روبه رویا گف:این صنم هست عضو چندساله ما.صنمخانوم اینم رویا هست عضو جدید با بهت بهش دست دادم گفتم:خوشبختم گلم ب خونه خودت خوش اومدی رویا سربه زیر گفت:خیلی ممنون ی لبخند زدم گفتم:دخترخوب سرتو بگیر بالا رویا اروم سرشو گرفت بالا ک لبخندم بیشترشد قیافه مظلومی داشت مازی:صنم اتاقو بهش نشون بده من:رویا خانوم پیش من میخوابی یا واست ی اتاق اماده کنم رویا:اگه اشکالی نداشته باشه پیش خودتون میخوابم من با ی اخم ظریف گفتم:میشه جمع نبندی من ینفرم گلم باشه پیش خودم میخوابی بیا بریم اتاقو بهت نشون بدم بعدم برگشتم سمت مازی گفتم:میری یا میمونی؟ اخرشمب طور نامحسوس اشاره کردم ک باید واسم توضیح بدی اونم چشاشو اروم باز و بسته کرد
  9.  

    عزیزدلم از رمان منم دیدن کنید💫

  10. رویا:صنم کجا موندی دختر من:ای بابا دودقه زبون ب دهن بگیر دارم میام شالم رو روی سرم درست کردم رفتم بیرون درحالی ک چشم غره ب رویا میرفتم گفتم :چته صداتو انداختی پس کله ات میگم دارم میام دارم میام رویا:خوبه حالا نمیخواد زیاد حرف بزنی بیا بریم دیرمون شد راهی ایستگاه اتوبوس شدیم من:رویا رویا:هوم من(باخنده):نمیشه ی بارم مثل ادم جواب بدی رویا سرشو از توی ماسماسکش دراورد گفت:جوووووووووووووونم قشنگم من:رویا دختر نگوووووووووو قلبم ضعیفه رویا ی دهن کجی کرد گف:لیاقت نداری بعدم سرعت قدماشو تند کرد منم ی سر تکون دادم پشت سرش راه افتادم توی اتوبوس نشسته بودیم رویا غرق در افکار خودش بود دلم واسش میسوخت... عشقای دلممممممم اینم پارت اول امیدوارم ک راضی باشید نظرات؛انتقاد و هرچیزی ک کم داره رو زیر همین پست بگید دورتون بگردم:))))
  11. نام رمان : عشق شکلاتی نام نویسنده : زهرا ژانر : پلیسی ساعت پارت گذاری : دوازده شب هدف از نوشتن : معروفیت خلاصه : رمان درمورده ی دختر ب اسم صنم هست صنم وقتی ک خیلی کوچیک بوده گم میشه و دست ی مشت ادم خلافکار بزرگ میشه... ناظر رمان: @A.Z.M در صورت بروز مشکلات با من در ارتباط باشید: @M@hta
  12. سلام خوش امدید به انجمن نودهشتیا

     

    لطفا تایپک راهنمایی انجمن بخونید تا با انجمن اشنا شوید

    https://forum.98iia.com/topic/1887-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/?tab=comments#comment-36037

     

    توجه داشته باشید بعد 50 ارسالی فرستادن پیام و مجوز های دیگر براتون فعال خواهدشد

     

    آموزش ساخت تاپیک تایپ رمان و صفحه نقد در انحمن سایت ۹۸iia کلیک کنید

    https://www.aparat.com/v/grvn8

×
×
  • جدید...