رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Reihanep82

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    18
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

36 Excellent😃😃😃😃

درباره Reihanep82

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد 30 شهریور 1382

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

256 بازدید کننده نمایه
  1. #خرابش_کردی #پارت_16 باورم نمی شد ، یعنی برایش مهم بودم که این را به من عیدی داده بود؟ سرش را کنارم آورد ؛ طوری که هرم نفس های گرمش را روی لاله ی گوشم و پوست گردنم حس میکردم . لب زد : قول بده هیچ وقت از گردنت در نیاری باشه؟ باشه ای لب زدم که صدایش به زور به گوش خودم می رسید . دستم را زیر شالم بردم و با سر انگشتانم لمسش کردم . از وقتی در گردنم انداخته بود یک بار هم در نیاورده بودم . آهی کشیدم . حیف که به اهورایم قول داده بودم اشک نریزم . سال تحویل شده بود با مامان و بابا و پوریا و سوگل و خاله ناهید (مامان سوگل) دست و روبوسی کردم و با عمو بهروز (بابای سوگل) دست دادم . با خاله ناهید و عمو بهروز از هجده سال پیش روابط خانوادگی داشتیم . از کشتی پیاده شدیم و کارهای مرتبط را انجام دادیم و به طرف هتل مورد نظرمان رفتیم . خاله ناهید صدایم کرد . - جانم خاله؟ چمدان یک نفره ای به طرفم گرفته بود . - خاله این مال اهوراس میگه میخواد بیاد پیش شما . چمدان را گرفتم و باشه ای گفتم . بعد از قرار دادن وسایلمان داخل اتاق ها همگی در نشیمن اتاق ما آمده بودند ؛ به جز پوریا که رفته بود در اتاقشان لباس عوض کند و اهورا که این اطراف چرخ میزد . نشسته بودیم . از طرف اتاقی که وسایلم را داخلش گذاشته بودم صدای شکستن آمد زود تر از همه متوجه شدم . داخل اتاق رفتم اهورا با دیدن من زیر گریه زد . از دو انگشت کوچک پایش خون می آمد ؛ با احتیاط از شیشه های پخش شده رد شدم و اهورا را بغل کردم . سرش به شانه ام چسبیده بود و های های گریه می کرد .روی مبلی نشاندمش . سوگل به طرفش رفت و در آغوشش گرفت : مامان قربونت بره چی شدی فدات شم؟ سریع دستمالی برداشتم و خون روی پایش را پاک کردم . عمو بهروز اهورا را از سوگل گرفت و به طرف سرویس بهداشتی رفت و انگشتش را شست . به طرف کیف کوچک کمک های اولیه مامان رفتم . به سمتشان رفتم . اهورا روی پای پدر نشسته بود و دو پدر بزرگ با او حرف می زدند . گفتم : عمه بزار انگشتت رو ببندم که خون نیاد . روی مبل نشستم و شروع به بستن انگشتش کردم . چسب را که میزدم دردش آمد ، جیغ خفیفی زد و گردنم را بغل کرد و همچنان هق هق می کرد . خاله ناهید با یک لیوان آب قند به طرفمان آمد و رو به روی ما روی زانو نشست و کمی به خوردش داد که کمی آرام شد . - قربون اشکات برم چی شد اصلاً؟ اهورا با گریه گفت : لیوان آب دستم بود... خواستم تبلتم رو... از روی میز... بردارم... لیوان از دستم افتاد... شکست... بعد پام خون اومد . قربان صدقه بود که از جانب همه به سمتش روانه میشد .
  2. #خرابش_کردی #پارت_15 سوگل سقلمه ای به من زد و گفت : نمی بینی بچم مثل ابر بهار اشک می ریزه ، خودت رو جمع کن خجالتم نمی کشه . سوگل تنها کسی بود که حالم را اصلا به رویم نمی آورد و انگار که هیچ غمی ندارم و مثل قبل رفتار میکرد و از هجده سال قبل تا حالا فرقی نکرده بود حتی با مرگ خواهر پنج ساله اش به علت حادثه تصادف در همان هجده سال پیش . - اهورا فداتشم گریه نکن . اشک هایم را با دست پاک کردم ، نگاهم کرد . - قول میدی دیگه گریه نکنی؟ برای منی که هرشب با چشمان تر می خوابیدم ، سخت بود ، شاید بیشتر از تصورم . به عزیزترینم هم که نمی توانستم نه بگویم . - قول . به طرف من آمد و خودش را در آغوشم جا داد . - عمه بیا مسافرت بریم . - باشه عزیزم . ********** تلویزیون تحویل سال جدید را اعلام کرد . از جایش بلند شد . از جایم بلند شدم . قدمی به سمتم برداشت . قدمی به سمتش برداشتم . جلوتر آمد دستش را جلو آورد و لبخندی ضمیمه ی حرفش کرد : عیدت مبارک! دستش را گرفتم و روبوسی کردیم . تمام تنم گر گرفته بود . لبخندی عمیق زدم : عید تو هم مبارک...! در چشمهای شکلاتی همدیگر زل زده بودیم .به خودم آمدم و گفتم : عیدی من رو زود رد کن بیاد . - عیدی؟ مگه عیدی میخوای؟ اخمی تصنعی کردم : - بله پس چی؟ - اول عیدی منو بده تا منم بدم . با ذوق گفتم : باشه صبر کن . و به طرف اتاقم رفتم و جعبه ی ست چرم کیف پول و کمربند با بوت های مردانه ی چرم مشکی اصلش را برداشتم ؛ چیز بهتری به ذهنم نرسیده بود که برایش بخرم ، چون برای تولدش تصمیم داشتم ساعت بخرم! به طرفش گرفتم و گفتم : بفرمائید . - اوه دست شما درد نکنه . در جعبه ها را باز کرد و پس از دیدنشان گفت : خیلی قشنگه گیسو کمند! به طرفم آمد و سفت مرا در آغوشش فشرد ؛ شاید برای اولین بار بود معنی آرامش ، لذت ، امنیت ، حال خوب و حس دوست داشتن را یک جا می فهمیدم . - خب حالا نوبت منه . خندید و مرا چرخاند ، طوری که پشتم به او بود . - چشماتو ببند . بستم . بعد از چند ثانیه جسم سردی دور گردنم بسته شد . دستم را به گردنبندی که به گردنم آویزان کرده بود بردم . یک پلاک لوزی بود که اشکال ظریف و زیبایی روی آن نقش بسته بود و ترکیبی از طلای سفید و نگین های سفید و مشکی براق داشت که برقشان در چشم فرو میرفت و عیان بود گردنبند گران قیمتی است .
  3. #خرابش_کردی #پارت_14 متقابلا اخمی کردم و گفتم : مگه من بچم می خوای به زور منو جایی ببری؟ - بله که زوریه ، میدونی چندساله چسبیدی به خونه؟ حال و هوات عوض میشه و باید بیای . - حال و هوای من چشه مگه؟ وقتی میگم نمیام ، نمیام . از جایش بلند شد و بازویم را گرفت و بلندم کرد . مامان - پوریا جان مامان . به طرف یکی از اتاق ها رفتیم و در را پشت سرش بست و مامان که مدام صدایش می کرد را نشنیده گرفت . با صدای بلند مملوء از خشم و عصبانیت داد زد : - خری یا خودتو زدی به خریت؟ حالت از این زندگیت به هم نمی خوره؟ ببین چه اوضاعی برا خودت درست کردی؟ نه تنها خودت بلکه ما رو هم داری داغون میکنی ، مامان از غصه ی تو دور از جونش داره دق میکنه ؛ فکر می کنی برمی گرده؟ منتظرشی؟ تو که دوستش داشتی غلط کردی طلاق گرفتی! آخه احمق اگه دوست داشت که ولت نمی کرد ، اون الان خوش و خرم پی عشق و حالشه تو اینجا داری براش ضجه میزنی؟ همسن و سالات حداقل یک بچه دارن . شیش سال از عمرت رو به فنا دادی رفت ؛ یک نگاه به خودت بنداز چه زندگی مضخرفی داری ، روزمرگی پشت روزمرگی خسته نشدی؟ نه ؟ نه آخر را تقریباً عربده زد . پایین دیوار افتادم و صورتم از اشک هایم خیس شده بود . چند نفس عمیق کشید . با صدای آرام تری ادامه داد : رویا این قبری که شبانه روز بالا سرش گریه میکنی هیچ مرده ای نداره ؛ چرا زندگی رو به کام هممون تلخ می کنی؟ با گریه گفتم : - بسه... بسه . هق هق میکردم . کنارم نشست ، به دیوار تکیه داد و سرم را روی سینه اش قرار داد . پیراهنش از اشک هایم خیس شده بود . در اتاق باز شد . اهورا به طرفمان آمد . با بغض لب زد : عمه چرا گریه می کنی؟ آن طرف آغوش پوریا نشست . زیر گریه زد . من هم از گریه ی او هق هقم شدت گرفت . پوریا او را نیز به سینه اش چسباند و گفت : عه پسر من که گریه نمی کنه ، اهورا ، اهورا منو ببین ، پسر خوشگلم؟ ولی او بدون توجه به پوریا گریه میکرد . رو به من گفت : حداقل تو بس کن ، خدایا من باید هم بچم رو هم خواهرم رو ساکت کنم؟ داد زد : سوگل؟ مامان؟ هردویشان در چهارچوب در نمایان شدند . پوریا با خنده گفت : یکی بیاد اینا رو جمع کنه . من و اهورا هر دو در بغل پوریا کز کرده بودیم . سوگل به طرف اهورا رفت و دست را گرفت و با محبتی مادرانه گفت : پسر نازم چرا گریه؟ دست سوگل را پس زد و به گردن پوریا آویزان شد . با صدای بغض دارش گفت : بابا؟ پوریا - جانم؟ - به عمه بگو گریه نکنه .
  4. #خرابش_کردی #پارت_13 - راستی دانشگاهت چطوره ؟ از وقتی رفتی یادم رفته بپرسم . سوگل را نگاه کردم . - بد نیست برا سرگرمی . لبخندی زد : - یادش بخیر یادته خودمون چه دورانی اشتیم؟ خنده ای کردم : - حتما هم یادت نرفته برا امتحانا اگه تو پشت من نمی نشستی وحداقل یک سوال تقلب نمی کردی روزت شب نمی شد . خندید : آره . ادامه دادم : ظلم هایی هم که به من کردی رو که یادت نرفته؟ خندید و گفت : نه . ادامه داد : اون پسره که سر کلاس جلو همه ازت خواستگاری کرد یادته ؟ خندیدم و گفتم : وای آره . خاطراتمان را مرور می کردیم و صدای خنده مان بالارفته بود . مامان داخل آشپزخانه آمد . چشمانش را با آن برق اشک خیلی راحت می توانستم ببینم و خدا رو شکر زیر لبی اش را هم نشنیده گرفتم . - میگم ای کاش منم با تو دکترام رو گرفته بودم . - بهت گفتم خودت گفتی حوصله ندارم . - راستی چند وقت شده که مدرکت رو گرفتی؟ - یک سال و نیم . تنها فایده ی این چند سال گرفتن دکتری ادبیات فارسی ام بود . سوگل سینی چایی را ریخت و به طرف من گرفت و گفت : بیا ببر برا بابا و پوریا . - خودت ببر چرا به من میدی؟ - من خستم . - ببخشید دقیقا چرا خسته ای؟ کوه کندی مگه ؟ من بدبخت از صبح دانشگاه بودم . - بیا ببر من زن داداشتم هر چی میگم باید بگی چشم . - اگه برات خواهر شوهر بازی درآورده بودم الان اینجوری جوابم رو نمی دادی! - ببر ببینم . - یه ذره از اون استبداد و دیکتاتوریت کم نشده . - پس چی ؟ من عوض بشو نیستم . و با مامان به طرف بقیه رفت . ای کاش من هم عوض نمی شدم ؛ همان دختر خوش گذران و خوش خنده ی قبل می ماندم . چایی ها را جلویشان گرفتم و به طرف آشپزخانه رفتم که پدر گفت : رویا بابا یه لحظه بیا؟ - چشم الان میام . لیوان آبی برای خودم ریختم و به طرفشان رفتم . - برای ایام عید تصمیم گرفتیم با عمو بهروز و اینا بریم کیش ، کارهای دانشگاهت رو جور کن که بریم . - بابا میشه من نیام؟ - میای تمام . صدای پوریا بود که با اخم به من خیره شده بود.
  5. #خرابش_کردی #پارت_12 - نمی دونم اگه با کلاس هام تداخل پیدا نکنه . - باشه پس من فردا میرم هردومون رو ثبت نام می کنم ساعت هاش هم باهات هماهنگ می کنم . سری تکان دادم . پوریا و سوگل آمدند . پوریا سلام مختصری کرد و سریع به آشپزخانه رفت . سوگل کنار مامان نشست . اهورا کنارم آمد و وقتی تبسم رادر بغل من دید اخمی کرد و پشت به من کنارم نشست . الهام خندید و خواست تبسم را بگیرد . گفتم : اهورای من چطوره ؟ جوابم را نداد . - آقا اهورا که عشق عمشه باهاش قهره؟ همان طور که پشتش به من بود گفت : تا وقتی این دختره بغلته آره! خنده ای کردم . قربان آن حسادت کودکانه ات . - خب یه نگاهی بکن شاید نباشه . نگاهی بهم کرد و دید تبسم در بغلم نیست . اما هنوز اخمهایش سر جایش بود . خم شده روی گره ی پیشانی اش بوسه ای زدم . - آشتی نمی کنی؟ - نخیر اگر یک بار دیگه یکی رو تو بغلت دیدم دیگه هیچ وقت باهات حرف نمی زنم . - چشم . اخم هایش از هم باز شد . در آغوشم گرفتم و صورتش را بوسه باران کردم . در حالی که دستانم را پس می زد گفت : وای عمه تُفیم کردی بسه . - می دونی چند روزه ندیده بودمت؟ - هشت روزه منم دلم تنگ شده بود . - قربون اون دلت برم من! خداحافظی کردند و رفتند . در آشپزخانه رفتم . سوگل سالاد درست می کرد و پوریا خیار می خورد . داخل آشپزخانه شدم . - سلام داداشم! سلامی کرد و پشت سرش مامان وارد شد . - مامان من چند بار دیگه بگم به اینا نگید بیان اینجا؟ رگ شقیقه اش باد کرده بود . - خدا مرگم بده نمی تونم بیرونشون کنم که عزیزم . رو به من گفت : دیگه نبینم با این دختره بری و بیای . سوگل اسمش را صدا زد . اخمی کردم . - ببخشید نمی دونستم هنوزم باید برای اینکه با فردی در ارتباط باشم از شما باید اجازه بگیرم . - برا من لفظ قلم حرف نزن . صدای پدر آمد . - تو هم برا من تعیین تکلیف نکن . مامان اسمم را صدا زد . پوریا بی توجه به من بیرون رفت .
  6. #خرابش_کردی #پارت_11 ******** از دانشگاه بیرون آمدم و منتظر تاکسی بودم . اواخر اسفند ماه و هوا سرد بود و نم نم باران می بارید . ماشین شخصی ای چند قدم جلوتر از من روی ترمز زد و بوقی برایم زد . به فکر اینکه مزاحم است توجهی نکردم و عقب تر ایستادم . ماشین به سمت رانده شد . - رویا خانم تشریف بیارید برسونمتون . نگاهی به بهرامی کردم . - ممنون مزاحم شما نمی شم . - اختیار دارید چه مزاحمتی هوا داره تاریک میشه شاید تاکسی گیرتون نیاد بفرمائید . ناچار سری تکان دادم و مردد در جلو و عقب نشستن بودم بودم که پیش دستی کرد و از داخل در جلو را برایم باز کرد . داخل اسپورتیج سفید رنگش نشستم . گرمای بخاری که به طرف گونه های سردم هجوم آورد احساس خوبی پیدا کردم . - ببخشید آدرستون رو لطف کنید . نشانی دادم که گفت : چه جالب! فقط صدای یکی از سمفونی های بتهوون به گوش میرسید . ترمز کرد ، در را باز کردم و گفتم : - خیلی ممنونم آقای بهرامی لطف کردید بفرمائید داخل . - خواهش می کنم فقط... در گفتن چیزی تردید داشت . بالاخره گفت : من خونم از شما دو تا کوچه فاصله داره اگر بخواین میشه روزایی که ساعت کلاس هامون به هم میخوره با همدیگه دانشگاه بریم . از حرفش تعجب کردم : نه من امروز استثناعاً ماشینم خراب شده بود ، ممنون شبتون خوش! و سریع به طرف خانه رفتم تا اصرار نکند و فقط شب بخیرش را شنیدم . از داخل صدای صحبت می آمد . عاطفه جون و الهام را دیدم سلام و احوالپرسی کردم و به طرف اتاقم رفتم . لباس هایم را عوض کردم . عاطفه جون چقدر با غم تماشایم میکرد . با نخواستنش به همه بد کرد . بغض سختی بادیدنشان گلویم را چسبیده بود . یادم می آید احترام زیادی برای مادرش قائل بود . کنار الهام نشستم . - دانشگاه بودی؟ - آره . - چطور بود؟ - بد نبود ولی دو تا از کلاسام هست مغز فولادی میخوان ، هووووف! خندید . تبسم در بغل الهام به من زل زده بود .بغلش کردم و شروع به سرگرم کردنش کردم . لب و دهانش عجیب مثل او بود . لب های خوش فرم و خوش رنگش با آن دندان های سفید لمینیت شده اش مگر فراموش شدنی بود؟ آهی کشیدم . به نظرم آمد که الهام فهمید . - میگم چیزه... رویا میای بریم کلاس ورزش؟ مامان ، پوریا ، سوگل و الهام می دانستند ؛ فهمیده بودند دلم آن دلبر بی نشان را فریاد میزند ، اما علتش را نه .
  7. #خرابش_کردی #پارت_10 خودم دست به کار شدم و در حال مرتب کردن بودم با گوشه چشم دیدم از جایش بلند شد و شروع به شستن ظرفها کرد . مگر این پسر مغرور دوست داشتنی ظرف شستن هم بلد بود ؟ جلوی سینک ایستاده بود به طفش رفتم و گفتم : ظرفها بو نده ها درست بشور . دستکش کفیش راروی صورتم کشید که جیغ بلندی کشیدم و از زد زیر خنده ؛ او که به خنده دار ترین اتفاق جهان هم لبخندی نمی زد امشب فقط دلم من را می لرزاند . از حمام بیرون آمدم . بدنم را خشک کردم ، اولین باری بود تصمیم گرفتم تاپ بدون آستین حلقه ای و شلوارک تا زانویم بپوشم ، رژی زدم و موهای خیسم را دورم رها کردم . داخل فر را نگاه می کردم ، صدای نفس عمیقی پشت سرم حس کردم ، برگشتم که سینه به سینه اش شدم . از ترس هینی کشیدم : وای چرا اینجوری میای ؟ عقب رفت و کلافه گفت : ها ؟ تعجبی نگاهش کردم . گفت : آماده نشد ؟ - پنج دقیقه ی دیگه باید بپزه . آهانی گفت و به سمت یخچال رفت و داخلش را بدون هدف نگاه میکرد . - چیزی میخوای؟ - هوم ؟ نه ، نمی دونم . خنده ای کردم و گفتم : برو بشین الان غذا رو میارم . تکه داخل بشقابش گذاشتم . صوتش را جلو کشید و گفت : به به چه غذایی پختم . - تو پختی ؟ جدی گفت : نه بابام! حسابی از دستش حرصم گرفته بود . چشمهایم را ریز کرده و طلبکارانه نگاهش میکردم . - خیلی خب تو پختی زود بخور تا سرد نشده . لقمه ای قورت داد . صادقانه گفت : - فوق العادست گیسو کمند! آن شب اولین باری بود که گیسو کمند صدایم کرد . خندیدم و گفتم : - گیسو کمند ؟ اوهومی کرد و غذایش را ادامه داد . با لبخند عمیقی گفتم : - نوش جونت . از آن شب های به یاد ماندنی بود ؛ شبی که با تجدید خاطره اش تمام دوری و دلتنگی ام بغضی می شد و به گلویم چنگ زد . با خنده هایش مرا به اوج می رساند . یاد آ ن روزگاران بخیر... پلک هایم را روی هم گذاشتم تا به این سردرگمی خاتمه دهم .
  8. #خرابش_کردی #پارت_9 عیان بود از آن شوخ های کلاس است . با اخم کم رنگی گفتم : - اومدین دانشگاه بیوگرافی استادا رو بفهمید یا درس بخونید؟ صدای یکی از دخترها از ردیف آخر آمد : استاد خواهش میکنیم بگین آخه خیلی جوونید کنجکاویم بدونیم چند سالتونه ؟ جوان بودم؟ روزگار مرا پیر کرده بود پس چطور می گفتند جوانم؟ دلم که پیر و شکسته شده بود ؛ ظاهر جوانم چه منفعتی داشت؟ و ادامه حرف آن صدای دانشجوها درآمد . - خیلی خب من 32 سالمه راحت شدین؟ و سیل "استاد اصلن بهتون نمیخوره" "چقدر خوب موندین" "ما فکر کردیم زیاد زیادش 24 25 سالتون باشه" بود که به سمتم روانه شد . در دلم به جواب هایشان زهرخندی زدم . حدود دوساعتی مباحث ابتدایی را برایشان توضیح دادم و با خسته نباشیدی آنها را آسوده کردم . بهرامی را دیگر ندیده بودم ، بیخیالش شدم و به سمت ماشینم رفتم و راهی خانه شدم . *********** لباسهایش را عوض کرده بود و داخل آشپزخانه آمد . - خب رویا خانومی من چیکار کنم ؟ می خواست کمکم کند ؛ تعجب کردم ، این پسر مغرور میخواهد با من غذا بپزد؟ با لبخند گفتم : برو فر رو روشن کن . چشم بلند بالایی تحویلم داد و کاری که گفته بودم را انجام داد . آرام کنارم آمد و انگشتش را داخل ظرف رب گوجه فرنگی کنارم کرد و سریع به کل صورت من مالید . جیغی کشیدم و معترض اسمش را صدا کردم که قهقهه ای زد . چیزی در دلم فرو ریخت ؛ جان جانان به من رحمی کن . و چقدر دوست داشتنی می شد وقتی از آن قهقهه هایی که سرش را عقب می برد و چشمانش بسته می شدند میزد . پشتم به او بود و مواد لازانیا را سرخ می کردم که احساس کردم از گردن تا باسنم خیس و سرد شد ، برگشتم که دیدم با یک لبخند ژکوند به من زل زده و لیوان خالی ای دستش است . من هم شیشه ی روغن کنار دستم را برداشتم و روی موها و کل بدنش ریختم او هم نامردی نکرد و سر تا پای من را پر از کچاپ کرد . غذا را داخل فر قرار دادم . آشپزخانه حسابی به گند کشیده شده بود . گفتم : خب حالا باید اینجا رو تمیز کنی . شانه ای بالا انداخت و گفت : به من چه؟ - به تو چه ؟ تو اینجوری کردی . اما در دلم گفتم فدای یک تبسمش! ریلکس روی صندلی میز نهارخوری نشست . مگر دلم می آمد او را خسته کنم ؟
  9. #خرابش_کردی #پارت_8 لیوان کاغذی از میان انگشتانم سقوط کرد . صدا... صدای او بود . نجوا... همان نجوا بود . همانی که دلم پر می زد برای رویا خانمی گفتنش . صدا در سرم اکو شد . لحنش مردانه بود اما بم قبل را نداشت . در حال سقوط بودم . دستم را به لبه ی میز گرفتم . طاقت دیدنش را نداشتم . دوباره صدا کرد : خانم؟ لعنتی... چیزی نگو ، نگو . چشمهایم را بستم ، به هر جان کندنی بود عقب گرد کردم . با رخوت پلکهایم را باز کردم ؛ مبادا او نباشد . اننتظار سخت است... فراموش کردن هم سخت است اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی از همه سخت تر است... "پائولو کوئلیو" چشم هایش چشم های او نبود . برق چشم های او را نداشت . رنگ چشم هایش سبز نبود . ابروهایش هشتی نبود . پوستش برنزه نبود . موهایش مشکی نبود . سه تیغ نمی کرد . صدا فقط شبیه صدای او بود . اما باز او نبود . نیامد . - حالتون خوبه؟ به جان کندن لب زدم : بله ... بفرمائید؟ - ببخشید با آقای رستمی عرضی داشتم ، سر کلاس هستن ؟ - من تازه اینجا اومدم نمی شناسمشون . ممنونی گفت و رفت . وارد کلاس شدم و سلامی به دانشجوها دادم . از دیدن آن فضا خاطرات دوران لیسانس و ارشدم با سوگل برایم مرور شد ، چقدر آن روزها شیطنت داشتیم ! چقدر آن روزها خوب بود... یادش بخیـــــــر! به نام خدایی گفتم و با خواندن بیت شعری از حضرت مولوی کلامم را آغاز کردم : - دانی که پس از عمر چه ماند باقی؟ *** مهر است و محبت است و باقی همه هیچ بعد از معرفی کردن و تذکرات لازم ، پسری که به چهره اش میخورد بیست سالی داشته باشد ، پرسید : - استاد شما چند سالتونه؟
  10. #خرابش_کردی #پارت_7 حتی وقتی عاطفه جون با عجز میگفت : - باهام نسبتی نداری درست ، ولی گاهی وقتا یک سری بهم بزن . نسبت به اطرافم ک حس بی حسی پیدا کرده بودم ؛ البته به غیر از او . بعد از صرف نهاری که در سکوت مطلق غرق شده بود به اجبار اهورا به اتاقش رفتم و چند ساعتی با او بازی کردم . چه دنیای شیرینی داشت ، بچه ها چه دنیای شیرینی دارند ...! کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم.! بچه ها نمی دانند دنیای آدم بزرگ ها آنقدر که نشان می دهند زیبا نیست . آن وقت آرزوی زود بزرگ شدن را فراموش می کردنند . بعضی درد ها زیاد از حد از ظرفیتمان خارج است . طوری که صبح چشمم هفت تار موی سفید لا به لای موهایم افتاد . هفت تا از تار موهایم سفید شده بودند .نزدیک هفت سال بود رفته بود . کاش بود و این روزها را میدید . ای کاش این روزها خواب بود . نزدیک غروب بود که تصمیم به رفتن گرفتم . با آنکه اهورا گریه می کرد نروم ؛ اما به خلوت آرامم احتیاج داشتم . ********** روز گذشته پوریا مدارک لازم را از من گرفت . آرزوی دیرینه ام استادی دانشگاه بود ، ولی حالا ذره ای برایم اهمیت نداشت . با ماشین به سمت دانشگاهی که فرهاد بهرامی اس ام اس داده بود راندم . شماره ام را از پوریا گرفته بود . خوشحال شدم که بهرامی را در محوطه دیدم و نیازی نبود دنبالش بگردم . سلامی کردم ، جوابم را داد و طی مسیری که به گمانم به دفتر اساتید منتهی می شد توضیحات لازم را داد و گفت : -شما بفرمائید بشینید کلاستون فکر کنم یک ساعت دیگه شروع میشه ، من کلاس دارم با اجازه میرم . تشکری کردم و روی یکی از صندلی های خالی نشستم ؛ هیچ کس به جز من و یک استاد خانم که در حال تلفن صحبت کردن بود . نگاهی به ساعتم انداختم ، 9 صبح را نشان می داد . داده ی تلفن همراهم را بعد چند هفته ای روشن کردم و در دنیای مجازی چرخی زدم . تکنولوژی ، چیز عجیبی بود . مردم را فقط از واقعیت ها دور می کرد ، یا شاید هم نزدیک . استادی که آنجا نشسته بود رفت . و من تنها در حال و هوای خودم بودم . از جایم بلند شدم تا لیوان آبی از پارچ روی میز برای خودم بریزم . صدای باز شدن در آمد . در پشت به من بود . - ببخشید خانم . نفسم رفت . مات شدم . خشکم زد .
  11. متشکرم از دنبال کردنتون:NewPack_give_rose:

  12. #خرابش_کردی #پارت_6 به طرفم آمد ، دست چپش راروی شانه راستم قرار داد ، با لطافت و مهربانی لب زد : نمی تونم اینجوری ببینمت خوب ترین برادر دنیا بود اما درد مرا نمی فهمید... بهترین بود اما به دردمن دچار نبود... عزیزترین بود اما برای درمانم فراموشی تجویز می کرد ... قطره ی اشک سمجی از گوشه ی چشم چپم پایین آمد ؛ همان لحظه در زده شد . اخمی کرد و در حالی که به طرف میزش می رفت با تحکم لب زد : نبینم اشکتو مردی که می خورد حدود سی و خرده ای سال داشته باشد وارد شد . سلامی کرد . بعد از احوالپرسی با پوریا رو به روی من نشست . یک عالمه حرف زد و فک خودش و گوش مرا خسته کرد و گفت : هفته آینده خبرش رو بهتون میدم... و از اتاق خارج شد . ایستادم و خواستم که بروم . - صبر کن با هم بریم خونه ی ما - بزار یه وقت دیگه خداحافظ - بخاطر اهورا می داند وقتی اسم اهورا بیاید قبول می کنم حرفی نزدم و منتظرش ماندم... به محض اینکه وارد خانه شدم ، اهورا در بغلم خزید ؛ روی موهای خوش رنگش را بوسیدم . سوگل جلو آمد و سلامی کرد . با لبخند گفتم : سلام زنداداش گلم ، ببخشید مزاحم شدم . اخمی کرد و گفت : مزاحم ؟ خنده ای باز از همان همیشگی ها کردم . نگاهی به اطراف انداختم ؛ همان ست سفید و مشکی ، چقدر از دکور خانه شان خوشم می آمد ... از وقتی اهورا به دنیا آمده بود پایم را اینجا نگذاشته بودم . پایم را هیچ جایی نمی گذاشتم . فقط راه خانه و دانشگاه را می دانستم . اهورا هم یکی روز در میان خانه ی ما بود و این دلیل وابستگی زیادمان است... وابستگی... از هجوم افکار به مغزم جلوگیری کردم . زیر لب گفت : می دونی چندوقته اینجا نیومدی ؟ می دانستم ، خوب می دانستم...
  13. #خرابش_کردی #پارت_5 سوار آسانسور شدم و انگشتم روی دکمه ی طبقه 4 رفت . رو به منشی که خانم 40 ساله ای میزد و متانت از سر و رویش میبارید ، گفتم : عذرخواهی می کنم من با آقای سهیلی کار داشتم موشکافانه نگاهم کرد و گفت : اجازه بدین بهشون خبر بدم دکمه ای روی تلفن را فشرد ، بعد از صحبتی که کرد ؛ لبخندی ضمیمه ی حرفش کرد و گفت : خانم سهیلی من شرمندتونم اطلاع نداشتم جناب مهندس منتظرتونن بفرمائید خواهش می کنم سری تکان دادم . در را زدم و وارد اتاق شدم . بالاخره در زدن هم یاد گرفتم... وقت هایی بود که بدون در زدن وارد اتاقش می شدم و همیشه می گفت " اگه من این وسط لخت بودم چیکار می کردی؟ من یه روزی در زدنو بهت یاد میدم " نمیدانم خودم یاد گرفتم ؟ یا او یادم داد ؟ فقط در زدن نبود... از نبودش خیلی چیز ها یاد گرفتم... خیلی چیز ها... با روی خوش گفت : به به سلام به آبجی رویایی من حالت چطوره ؟ لبخندی باز از همان همیشگی ها به رویش زدم : سلام خسته نباشی تو چطوری ؟ اما برای پوریا که خط به خط من را از بر بود تظاهر کننده ی خوبی نبودم... می دانم که می داند ... ممنونی گفت و اشاره ای به مبل های چرم مشکی تک نفره کرد و ادامه داد : بیا بشین گوشی اش را برداشت و شماره ای گرفت و گفت : الو فرهاد بیا و قطع کرد . شروع کرد : بببین رویا این زندگی نیست که تو می کنی زندگی ؟ من خیلی وقت بود زندگی نمی کردم ، مردگی می کردم ، مگر خبر نداشت ؟ زندگی من پر از درخت ها و گل هایی بود که 6 سال و 7 ماه و 23 روز قبل سوز و سرمای زمستانش شادابی آنها را برده بود ... و تمام بهار هایی که آمدند و رفتند هم نتوانستند حال دل و زندگیم را به بهترین حال تحویل کنند ... ادامه داد : راحتی تو رو می خوام ، یکی از دوستام الان میاد ، هم مهندسه و هم استاد دانشگاهه راجب تو باهاش حرف زدم می تونه برای اینکه بخوای تدریس کنی کارات رو جور کرده نظرت چیه ؟ تلخندی زدم : بریدی و دوختی تازه الان نظر من رو می خوای ؟ - می خوام از این روزمرگی بیرون بیای ، سرت گرم بشه ، غرید : فراموشش کنی اشک در حدقه ی چشم هایم دوید ... بی اراده دست هایم مشت شدند... می خواست فراموشش کنم ؟ مگر می شد ؟ مگر می توانستم ؟ منی که ساعت به ساعت ، دقیقه به دقیقه ، ثانیه به ثانیه مردگی ام را با یاد و خاطره ی او می گذراندم ، می توانستم فراموشش کنم ؟ می توانستم هم نمی خواستم... نخواستن... نخواستن... نخواستن... ادامه داد : داری خودت رو نابود می کنی آری از نبودش نابود می شدم ...
  14. #خرابش_کردی #پارت_4 روی تخت خوابیده بودم ؛ خواب که نه فقط چشمهایم بسته بود و پشت چشمهایم انبوهی از خاطرات نمایان می شدند . چند بار نفس عمیق کشیدم و بغضم برای بار هزارم سر باز کرد ... پلکهایم بسته بود اما داغی اشک را روی گونه هایم حس کردم ... این اشکهای شبانه فکر فراموشی چشمهایم را نداشتند ... پلکی زدم ، مانند آبشاری پر جوش و خروش سراریز شدند ؛ بی صدا ؛ با آه های انبار شده در حنجره ام ... مقابل آینه ی قدی ایستاده بودم ؛ سر تا پایم رنگ لباسهایم تیره بود ، نیمدانم چرا دستم پیش نمیرفت لباس رنگی بخرم ... شاید برای حال دلم عذاداری می کردم ... عینکم را از روی کنسول برداشتم و روی تیغه ی بینی ام تنظیم کردم . فکرم رفت به چند سال پیش ، سوگل برای اولین بار باردار شده بود و تصمیم به مسافرت میگیرند ، در راه تصادف میکنند و جنینش در نطفه خفه میشود و پوریا سه ماه در کما به سرمیبرد و حتی لحظه ای ضربان قلبش رفت ؛ چه روزهای بدی بود , امیدوارم دیگر پیش نیاید... آن روزها هم کارم فقط گریه کردن بود که میگفت " رویا جان با گریه کردن کاری درست نمیشه ، اشکاتو پاک کن " و وقتی به حرفش اعتنایی نمی کردم حرصی میگفت " کورمیشیا ! " آن موقع ها کور نشدم ، اما بعد از چند سال سوی چشمهایم رفته بود ؛ یکسالی بود عینک میزدم . صبح ها چشمهایم قرمز و گود افتاده بود و مادرم از دیدنم تعجب میکرد ولی باز هم چیزی نمی گفت . ولی راست میگفت ، با گریه چیزی درست نمیشود که اگر میشد ،کنارم بود... نمیدانستم که با یادآوری اتفاق بدی که برای برادرم و دوستم افتاده بود حالم خراب شود یا با حرفهای جان گداز او یا نبودنش؟!!! کیف و سوئیچم را برداشتم و از خانه بیرون زدم . ماشینم کادوی تولد 24 سالگی ام بود... هنوز چشمم به جمالش روشن نشده بود ... ماشین را روشن کردم . چقدر از مردم دور بودم ؟ چقدر این روزها از آشنا و غریبه دور شده بودم ؟ خیلی وقت بود پا به خیابانهای شهرم نگذاشته بودم ... نگاهم به سمت رهگذر ها رفت ... پیله ی تنهایی خود را بیشتر دوست داشتم ... نگاهی به ساختمان رو به رویم انداختم . او شرکت معماری و نقشه کشی داشت . چه روزهایی که غذا می پختم و برایش میبردم ؛ زهر خندی زدم ،نمیدانست بخورد یا توی چشمهایش کند ، هنوز به یاد دارم از قرمه سبزی متنفر بود و عاشق لوبیا پلوهایم بود ... میگفت طعم خاصی دارد حتی تعریف و تمجید هایش هم بوی غرور می داد ...
  15. #خرابش_کردی #پارت_3 الهام خنده ای کرد و گفت : آقا اهورا بچه که زدن نداره نمیدونستم خب نگاهش را به من انداخت : حالا عمه رویا برای منم یه قهوه با یه تیکه کیک خوشمزه میاری ؟ قهوه و بشقاب کیک را روی میز مقابلش گذاشتم . مامان کنار ما آمد و رو به الهام گفت : دیگه چه خبر دخترم ؟ مامانت ، آقا زانیار چطورن ؟ - ممنون خاله جون هیچی خبری نیست مامانم سلامتون میرسونه اتفاقا میخواست یه سری بهتون بزنه - قدمش بر چشم ، راستی چرا تبسم رو نیاوردی ؟ - وای خاله نگید که از دستش آسایش ندارم ، تازگی ها یاد گرفته چهار دست و پا راه بره منم باید دنبالش راه بیوفتم و خونه رو که بهم میریزه جمع و جور کنم مامان خندید و گفت : ایشالا خیرشو ببینی فکرم سمت روزی رفت که با ازدواج الهام و زانیار مخالف بود ، میگفت " اینا هنوز بچن ، به شعور ازدواج نرسیدن ، نمیدونن مسئولیت پذیری چیه " و چقدر بر تجدید نظرش اصرار کردم که گفت " وای مغزمو خوردی باشه باشه باشه " و من قهقهه ای سر داده بودم . بغض گلویم را چنگ زد و اگر کلمه ای از دهانم خارج میشد دیگر کنترلش دستم نبود ؛ به هر بدبختی ای که بود اشکهای جمع شده در چشمانم را فرو دادم . تکه ای از کیک را با چنگال داخل دهانش گذاشت ؛ مزه کرد و گفت : دختر تو معرکه ای ! عالیه او هم در اولین باری که لب به کیکم زد دقیقا همین جمله را گفت " دختر معرکه ای ، عالیه " خواهر و برادر حرف زدن هایشان کمی مثل هم بود ... ادامه داد : تو که کیک به این خوشمزگی میپزی چرا رو نکرده بودی تا حالا ؟ - زیاد که نمی پزم هر وقت اهورا هوس کنه چند ساعتی ماند و نصف کیک را برداشت و برد که چقدر با اخم و تَخم های اهورا رو به رو شد و من قول پختن کیک دیگری را دادم تا بیخیالش شد . بابا آمد ، نهار را چهار نفری خوردیم ؛ و به خاطر اینکه اهورا ساعت 3 بعد از ظهر کلاس شنا داشت ، با پدر رفت .
×
×
  • جدید...