رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shinkaf

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    24
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

65 Excellent😃😃😃😃

8 دنبال کننده

درباره Shinkaf

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد 7 آذر 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

  1. ساعت پنج عصر بود یه ساعتی میشد که به خونه رسیده بودیم هامین رفته بود بالا لباس هاش رو عوض کنه ،من هم یه بلوز شلوار خرگوشی صورتی پوشیده بودم و تو آشپزخونه داشتم قهوه درست میکردم ..صداش از پشت سرم اومد-داری چیکار میکنی ؟ -:قهوه درست میکنم میخوری ؟ -آره که میخورم،کاش کنارش کیک شکلاتی داشتیم ... آخ که حرف دلم رو زد عین چی منم هوس کیک شکلاتی زده بود به سرم ،یهو یه فکری رسید به ذهنم ،سریع یه پیشبند برداشتم انداختم گردن هامین ،اونم هاج و واج داشت نگاه میکرد،تند تند وسایل کیک رو از داخل کمد و یخچال در آوردم و چیدم روی اپن آشپزخونه و رو کردم به هامین گفتم :-بجنب دیگه مگه کیک نمیخواستی ...اونم خوشحاااال با نیشی شللل اومد کمکم ،تخم مرغارو شکوندم توی ظرف و همزن رو دادم به هامین تا هم بزنه خودم هم مواد خشک رو آماده کردم و هر کدوم آروم آروم به تخم مرغ ها اضاف کردم ،آقا اومدم آرد رو اضاف کنم که یهو عطسه م گرفت از اونجایی که پیمانه آرد جلوی صورتم بود همه آرد پخش شد روی صورت لباس هامین ...هامین که تا الان مشغول همزدن بود سرش رو آورد بالا با چشمای گرد شده نگاهم کرد من هم برا اینکه خودم رو از تک و تا نندازم یک لبخند گشااااد و ملیح تحویلش دادم ،همین حرکتم کافی بود تا هامین کفری بشه و فکر انتقام به سرش بزنه ،چشماش رو ریز کرد همزن رو خاموش کرد و همین که دستش رو فرو برد تا پاکت آردی حساب کار دستم اومد و پا به فرار گذاشتم ،هامین پشت سرم میدوییدو میگفت :-من که میگیرمت دیگه فرار کردنت برای چیه ؟ منم هم خنده م گرفته بود هم ترسیده بودم و نمیخواستمم کم بیارم از رو مبل ها بالا و پایین میپردم و جیغ های کوتاه میکشیدم هامین هم که با دوتا مشت پر از آرد دنبالم بود تو یه حرکت که نزدیک بود گیر بیفتم زرنگی کردم و پنجره رو باز کردم و پریدم بیرون ،دیگه به نفس نفس افتاده بودم ،اینم ول کن نبود یهو این بین چشمم افتاد به شلنگ آبی که گوشه باغچه بود برش داشتم و شیر آب رو باز کردم هامین فاصله نیم متریم بود و تا شیر آب رو توی دست های من دید تو یه حرکت هر چی آرد توی مشتش بود رو خالی کرد توی صورتم و پا به فرار گذاشت منم با جیغ گفتم :-میکشمتتتتت فکر کردی دستم بهت نمیرسه من که تا تورو موش آب کشیده نکنم ولت نمیکنم که ..در جواب من غش غش میخندید ،این حرکتش بیشتر حرصم رو در می آورد ،سرعتم رو بیشتر کردم فاصله ام بهش نزدیک تر شد و همین کافی بود تا شیر آب رو بگیرم به سمتش و تماممم ،بیچاره هامین با دهن و دستای باز وایستاده بود آب آرد از سرو کله ش میریخت ،دستم گذاشته بودم رو شکمم و از قیافش غشش کرده بودم از خنده ،هامین نامرد هم از این فرصت سوءاستفاده کرد و با یه حرکت شلنگ رو از دستم گرفت وگرفتش به سمتم حالا جامون عوض شد من شده بودم موش آب کشیده هامین هم زده بود زیر خنده خلاصه بعد از اینکه دلش خنک شد هر دومون با خنده رفتیم داخل و مستقیم رفتیم طبقه بالا...رفتم تو اتاقم و صورتمو با دستمال مرطوب پاک کرده فعلا حس دوش گرفتن نداشتم ،رفتم سر کمد و یه لباس گشاد بنفش گلگلی تنم کردم قدش تا مچ پام میرسید دیگه شلوار نمیخواست ،موهامو هم از بغل گیس کردم و با یه ربان قرمز بستم ،شده بودم مثل این دختر گیلانی ها ،اینقده این لباس بهم میوووومد که نگو ،از اتاقم ک رفتم بیرون دیدم در اتاق هامین نصفه نیمه بازه ،اومدم برم داخل که صداش رو شنیدم -آره ،نه ،باشه داداش ،این حرفا چیه ،نه باباخجالت بکش ،بهت که میگم نه مشکلی نیست ،باشه پس منتظریم ... با کنجکاوی داشتم نگاهش میکردم که متوجه شد و برگشت به سمتم ،قبل از اینکه من چیزی بپرسم خودش گفت:-امیر بود ،دلش میخواست بهمون سر بزنه ولی میگفت شاید تو معذب باشی آخه قبلا خیلی اینجا میومد ، منم دیدم زشته قبول کردم اونم گفت فردا عصر میاد ،از نظر تو اشکالی نداره؟ ...-وااا معلومه که بیاد اینجا خونه خودته ،امیر هم که غریبه نیست ...چند ساعت گذشته بود هامین رفته بود تو اتاقش تا به کاراش برسه من هم کیک شکلاتی رو خودم پخته بود و گذاشته بودم تو فر،حسابی رفته بودم تو فکر دلم میخواست چون بار اوله دوستش به طور رسمی میاد خونمون واسش غذاهای خوشمزه درست کنم،من گفتم خونمون؟ آره گفتم ،یعنی اینجا خونه منم هست ؟راستش این مدت هامین باهام یه جوری رفتار کرده بود که واقعا حس میکردم من هم صاحب این خونه م با صدای دینگ فر از فکر در اومدم ،سریع رفتم کیک رو در آوردم و برش زدم ،با سس شکلاتی و از این پودر رنگی ها تزیینش کردم دوتا فنجون قهوه هم کنارش درست کردم و تویه سینی گذاشتم رفتم طبقه بالا به اتاقش که رسیدم در زدم بعد از چندثانیه صدای خسته اش رو شنیدم :-بیا تو :-رفتم داخل نشسته بود رو تختش و لب تابش هم تو بغلش بود داشت باهاش کار میکرد،من رو که با سینی دید در لب تابو بستو گذاشتش کنار و بلند شد و سینی رو ازدستم گرفت ،دوتا کوسن بزرگ هم از رو تختش برداشت و انداخت گوشه اتاق و اشاره کرد بشینم ،هر دومون نشستیم و کیک و قهوه رو بین به به و چه چه آقا میل نمودیم ،ساعت هشت بود زیاد گرسنه نبودم ،اما شدیدا دلم فیلم میخواست با ذرت بو داده از این مدلی که میشینی تو تاریکی فیلمت رو میبینی و حسابی محوش میشی واسه همین رو کردم به هامین و بی مقدمه گفتم :-فیلم ببینیم ؟_این از کجا دراومد یهو ؟ -نمیدونم یهو هوسش زد به سرم بعد مثل گربه شرک چشم هام رو مظلوم کردم و چندبار پلک عمیق زدم هامین که دلش نمیومد رد کنه هی یه نگاه به لب تابش میکرد هی یه نگاه به چشم های من ،دلم براش سوخت بنده خدا معلوم بود کار داره میخواد من هم بدم نیاد من هم درکش کردم و گفتم:-اشکال نداره بیخیال یه شب دیگه میبینیم -نهه من خودمم دلم میخواد فقط یکم دیگه کار دارم یکی دوساعت طول میکشه بعدش میبینیم اوکی ؟ منم خوشحال سری تکون دادم و سینی رو برداشتم و رفتم تو آشپز خونه خب طبیعتا تا دوساعت دیگه دوتامون گرسنه میشدیم،واسه همین یه سینی مزه مفصل شامل(سبد سوخاری و سیب زمینی سرخ شده و سالاد کلم و دوتا مینی برگر فیله مرغ گریل شده) با ذرت بو داده با کره زیاد و چند مدل نوشیدنی آماده کردم ،ساعت ۹ ونیم شده بود که آقا بالاخره افتخار دادن و تشریف آوردن...
  2. ****** پس از گذشت یک ساعت رسیدیم به یه رستوران فوق العاده شیک و دنج ،من که عاشق ته چین بودم بدون نگاه کردن به منو انتخابم رو کردم هامین هم به تبعیت از من دوپرس ته چین با ترشی و سالاد و... سفارش داد...هردومون ساکت نشسته بودیم که این بین هامین سکوت رو شکست وگفت:-ترنج من یه کاری کردم ،امیدوارم از کارم ناراحت نشی چون فقط قصدم خوشحالی تو هست، با نگاهی پرسشگرانه بهش خیره شدم که دست کرد توی کیف دستیش و پاکت سفیدی رو در آورد و هلش داد به سمت من،با کنجکاوی زیاد در پاکت رو باز کردم کاغذی رو که توش بود در آوردم ،نوشته رو کاغذ باعث شد از شدت هیجان و شوق جیغ خفیفی بکشم و اشک توی چشم هام بشینه فقط چشمم یه جمله رو میدید (سرکار خانم ترنج تهرانی پذیرش شما را در دانشگاه هنر تهران در رشته نقاشی اعلام میداریم)هی نگاهم بین نامه و هامین در نوسان بود زبونم قفل شده بود بالاخره با سختی تونستم دهن باز کنم و بگم :-هامین ...همین یک کلمه کافی بود تا اشک های چشمم سرازیر بشن ،هامین با مهربونی دستای سردمو گرفت و با یکی از دستاش اشکام رو پاک کرد،میخواستم چیزی بگم میخواستم همه سوالامو بپرسم که تا دهن باز کردم گارسون اومد و غذا هارو چید رومیز و رفت ،هامین که متوجه شده بود گفت :-اول غذا بعد که رفتیم خونه مفصل صحبت میکنیم ،من هم که داشتم از گرسنگی میمردم قبول کردم و مشغول شدم ....خدا میدونه که چقدر بهم چسبید مخصوصا که الان هم هیجان زده بودم و اشتهام صد برابر شده بود،وقتی غذامون تموم شد ،هامین غذارو حساب کرد و باهم از رستوران خارج شدیم ... *****
  3. یکم جلوتر یه لباس فروشی بود که کاراشون خیلی متنوع بودن من هم اصلااا خجالت نکشیدم و رفتم داخل و دوازده دست لباس و تونیک و لباس توخونه و اینجور چیزا خریدم و وقتی هامین پاکت های توی دستم رو دید شاخ هاش خود به خود سبز شدن و سری به نشونه تاسف تکون داد ...رسیدیم به مغازه کناریش همونجایی که از اول دنبالش بودم ،لباس زیر فروشی ...رفتم داخل خداروشکر فروشگاه تقریبا بزرگی بود و همه چی داشت ،من هم پرو پرو بیست دست ست برداشتم و برا اینکه تو دلمم نمونه دوتا لباس خواب حریر کوتاه که یکیش قرمز و اون یکی مشکی بود برداشتم و حساب کردم و رفتم بیرون ،هامین بدبخت دم در خشک شده بود و داشت از خستگی میمردا ولی میخواست اخمو بازی هم در نیاره واسه همین یه لبخند پت و پهن زوری زد و با هم راه افتادیم ،چندتا مغازه اونور تر یه گالری آرایشی بود ،به به دیگه از این بهتر نمیشه ...بی توجه به هامین با ذوق فراوون حمله ور شدم ،یه ست کامل از بهترین برند ها و دوتا کیف آرایشی خوشگل و چند مدل لوسیون بدنو ،کرم و لوازم بهداشتی که برداشتم تازه چشمم افتاد به قفسه لاک ها ،دیگه آقا هامین خودت کردی که لعنت بر خودت باد ...پنج رنگ لاک مات و چهارده رنگ لاک خوشرنگ ساده و هفت رنگ هم لاک شاین برداشتم و تموم ...فروشنده که یه دختر پسر جوون بودن و حسابی خر کیف شده بودن از این همه خریده ما تند تند خیلی شیک همه چیز رو بسته بندی کردن و تحویلمون دادن بعد از حساب کردن هامین دستم رو گرفت همینطور که من رو دنبال خودش میکشوند گفت:-من اینجا چندتا چیز دیدم یهو دلم خواست واست بخرم حس میکنم خیلی هم بهت میان .. چقدر که از این حمایتش لذت میبرم آخه تو چقدر خوبی پسر ،با قدر دانی فراوون نگاهش کردم که اون هم جوابم رو با لبخند قشنگش داد و دستم رو محکمتر فشرد ...رفتیم به سمت فروشگاه مد نظر هامین که خیلی هم بزرگ بود و انواع و اقسام پوشاک هارو داشت ،هامین یه مانتو بادمجونی بلند که روی کمرش پیله داشت و یقه ش ب ب بود و حالت عروسکی داشت و گرفت به سمتم و اشاره کرد برم تو اتاق پرو ...وای که چقدر رو تن خوشگل وایمیستاد چند دقیقه بعد تقه ای به در اتاق پرو خورد ،در رو باز کردم و هامین همینطور منجمد داشت نگام میکرد معلوم بود حسابی خوشش اومده دستم رو جلوی صورتش تکون دادم :-هوووی الوووو کجایی از حالت منجمدی که در اومد گفت :-هیچی همینجا اینارو برات آوردم ،یهو چشمم افتاد به دستش یک سبد بزرگ ورداشته بود توش رو پر کرده بودااااا پررررر... انواع و اقسام لباس ها و مانتو ها و شلوار و کیف و شال و ...... با چشم های از حدقه در اومده داشتم نگاهش میکردم که شونه بالا انداخت و مظلومانه گفت :-چیکار کنم خب دلم خواست ..این همه مهربونیش من رو از خود بیخود کرد یهو خودم رو دیدم‌که هامین رو سفت بغل کردم و با تمام احساساتی که دارم میچلونمش ،اون هم دستش دور کمرم حلقه شد و من رو محکم فشرد بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم هر دو لبخند به لب داشتیم چقدر حالمون خوب بود کاشکی این لحظه متوقف میشد و خنده از روی لبامون کنار نمیرفت ...هامین لبخندش بیشتر شد گفت :-برو اینارو پرو کن که فکر کنم تا شب طول بکشه بعد هم رفت و در اتاق رو بست ،من هم خوشحااااال همش رو تک تک پوشیدم و یه دور با هر کدوم برا خودم قر دادم و هیچ کدومش هم به هامین نشون ندادم تا بعدا ببینه سورپرایز بشه خوشش بیاد پس از گذشت دوساعت و نیم رفتم بیرون که دیدم هامین نشسته رو یه مبل چرمی و سرش رو تکیه داده به دیوار پشت سرش ،دلم خواست کرم بریزم آروم آروم رفتم کنارش و تو یه لحظه یهویی محکم بغلش کردم ،نمیدونم چرا ولی خوشم اومده بود از این بغل کردنای گاه بی گاهش ،بیچاره بچم همچین از جاش پرید گفتم الان همینجا جون میده ،انتظار داشتم بگیره بزنه تو سرم ولی هیچی نگفت و رفت و خریدارو حساب کرد و رفتیم بیرون داشتم با نگرانی به هامین نگاه میکردم یعنی اینقدر ناراحت شد؟؟؟توی حال خودم بودم که یهو دستش رو پیچید دور کمرم و تو یه حرکت من رو بلند کرد و انداخت رو دوشش،اینقدر حرکتش یهویی بود که تا مرز سکته رفتم و اون روم دوباره اومد بالا :-هوووی مگه مریضی چرا همچین میکنی سکته م دادی الوووو زشتهههه منو بذار زمین بهت میگم ...هامین بی توجه به غر غرا و دست و پا زدنای من به راهش ادامه میداد خیلی ریلکس گفت:-حقته تا تو باشی من رو اینقدر دق ندی و نترسونی ،فکر نکن کارهات رو بی جواب میذارم نخیر از این خبرا نیست...پس از پنج دقیقه مشت و لگد دیدم نه فایده نداره دیگه آروم سر جام موندم ،خداییش چه هرکولی بود‌ اینااا همه ی خریدا رو توی دستش گرفته بود با دست دیگش هم من رو گرفته بود،هامین از مجتمع خارج شد و رفت به سمت ماشین در صندق رو باز کرد من رو گذاشت رو زمین و خریدا رو جا داد و اشاره کرد سوار بشم ،هر دو سوار شدیم هامین گفت اگه گفتی الان وقت چیه ؟ منم با صدای بلند گفتم:-ناهاااااااار عینک آفتابش رو زد و گفت :-پس بزن بریم یه ناهار خوشمزه بخوریم .... ******
  4. اون لحظه متوجه رنگ پریده اون مرد آهنینه شدم و وقتی دید دیگه کم آورده زیر لب گفت:-ما چشم مون دنبال ناموس مردم نیست ببخشید ...و رفت با رفتن اون همه کسایی هم که اونجا جمع شده بودن متفرق شدن و حالا این بین من موندم و هامین ،حسابی توی شوک حرفش بودم ،خب معلومه دیگه واسه اینکه شر مرده رو کم کنه اینطوری گفت آره بابا وگرنه چی میتونه غیر از این باشه ....بین این فکرا متوجه سنگینی نگاه هامین شدم ،اوه اوه اینقدر بد اخم هاش توی هم بود که جرات نگاه کردن رو از آدم میگرفت ،وقتی دید حواسم به اونه و هیچی نمیگم اخماش غلیظ تر شد و با یه حرکت دست منو گرفت و من رو دنبال خودش کشوند یه گوشه،اون لحظه حس یه بچه بی دفاع رو داشتم که کار اشتباهی انجام داده و قراره از طرف پدرش سخت مجازات بشه ... توی همون حالت دستش رو فرو کرد توی موهاش و سرش رو کمی جلو آورد و با نفس های پی در پی عصبی گفت :-ببین الان خیلی عصبیم حوصله بحث کردن رو ندارم امروز رو بی دردسر میگذرونیم و فعلا همه چیز رو فراموش میکنیم بعدا سر استراحت راجب همه چی حرف میزنیم اوکی؟؟؟ ...چی میتونستم بگم من که از خدام بود حوصله اخم و تخم هامین رو نداشتم و خودم هم یه روز خوب میخواستم واسه همین سری تکون دادم و گفتم :-قبوله ...و اومدم راهم رو بکشم و برم که از پشت سر گفت :-کجاااا؟؟؟ با تعجب برگشتم و همون موقع هامین با یه قدم بلند خودش رو به من رسوند و دستم رو محکم توی دستش گرفت و فشرد ،طبق معمول داشتم مات و مبهوت نگاش میکردم که از اون چشمک خوشگلاش تحویلم داد ،من که کلا به فنا رفتم دیگه ....هامین راه میفتاد و من رو هم دنبال خودش میکشوند دوباره رسیدیم به اول های پاساژ جلوی یه کفش فروشی وایستاد ،نگاه خیره ش رو دنبال کردم و رسیدم به یه کفش فوق العاد خوشگل به رنگ عسلی که حالت چرمی داشت ومدلش عروسکی بود و روی ساقش مروارید های سفید کار شده بود ،با ذوق دست در دست هم وارد مغازه شدیم ...اومدم دهن باز کنم که بگم کفش رو بیاره هامین پیش دستی کرد و گفت :ببخشید آقا اون کفش عسلیه پشت ویترین میشه سایز سی و هفتش رو بیارید ..میبینی تورو خدا آدم فضول به این میگنااا.... ااا ااا شماره پامم میدونه بابا تو دیگه کی هستی ؟؟چند لحظه بعد فروشنده کفش رو آورد و تحویلمون داد ،وای که وقتی پوشیدمش اینقدر رو پاهای سفیدم دلبری میکرد که نگوووو ، هامین هم خوشش اومده بود که با لبخند گفت :-اوم قشنگه ،اما دیگه زود درش بیار بریم ،حرفش رو گوش دادم و کفش رو در آوردم و دادمش به فروشنده و بعد از پیچیدن و حساب کردن از مغازه خارج شدیم .....
  5. **** کمی بعد جلوی یک مجتمع تجاری بزرگ و معروف ایستاد و خودش بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و رفت،وااا بدبخت ماچ ندیده ،حقته با همین صورت رژیت بری جلوی ملت همه بهت بخندن ،وااای خاک به سرم صورتشششش الان یادم اومد..سریع از ماشین پیاده شدم،هامین سه متر جلوتر از من بود با دو خودم رو بهش رسوندم که وقتی رسیدم نفس نفس میزدم ،اونم وایستاده بود مات و مبهوت نگاه میکرد،حوصله توضیح نداشتم خجالتم میکشیدم بگم جای ماچم مونده روی صورتت ،واسه همین دست کردم توی کیفم خداروشکر همیشه دستمال مرطوب با خودم داشتم ،یه دونه از داخل پاکتش بیرون کشیدم و گذاشتم روی صورت هامین حالا نکش کی بکش همه ی حرصم رو سر صورت یخی و متعجبش خالی کردم وقتی دستمال رو آوردم‌ پایین صورتش حسابی قرمز شده بود،هامین که تا الان فقط داشت نگاه میکرد یهو چشمش افتاد به دستمال رژی توی دستم ،سریع دوزاریش افتاد ،حسابی اخماش رو کشید توی هم، انگشت تهدیدش رو آورد بالا و بالاخره دهن مبارک رو باز کرد:-فقط یک بار دیگه ،یک بار دیگه از این بچه بازیا دربیاری‌‌ من میدونم و تو خودم ادبت میکنم ...بعد هم روش رو برگردوند و من رو با دهنی باااز تنها گذاشت ...آخه تو چقدر خری،اوووف ،پامو با حرص کوبیدم به زمین و با قدم های تند از هامین جلو زدم ،رسیدیم به مجتمع، آخه یه خیابون بین ماشین و اینجا بود و باید پیاده میومدیم ،واای که وقتی این مغازه های رنگا وارنگ رو دیدم اصلا گفتم هامین خره کیه اینجارو باش ...بی توجه به هامین رفتم به سمت مغازه ها،مغازه اولی مانتو فروشی بود و پشت ویترینش یه مانتوی خیلی خوشگل ملوس چشمم رو گرفت،چهارخونه قرمز سرمه ای بود با خط های سبز ،که سر آستین و پایینش گیپور سبز یشمی کار شده بود و ترکیب رنگش عجیب من رو یاد کریسمس می انداخت ...بی توجه به هامین وارد مغازه شدم و به فروشنده که یه دختر جوون بود گفتم سایز من رو بیاره ،لباس رو از دستش گرفتم و رفتم توی اتاق پرو وای که چقدر گوگولی بود قدش تا زانوم میرسید و میتونستم مکان های عمومی هم بپوش..تقه ای به در خورد و رشته افکارم پاره شد -:بفرمایید :-درو باز کن ببینمت :-چرا باید اینکار رو بکنم ؟ صدای نفس های عصبیش رو به خوبی میشنیدم :-چون من میگم ..-خب تو بگی نمیشه که همیشه به حرف تو گوش کنم ،همینطور بین بحث لباسم رو هم عوض کردم و بی توجه به هامین در و باز کردم مستقیم رفتم به سمت فروشنده هه هزینه رو پرداخت کردم و بعد از تشکر از مغازه خارج شدم .. چند متری از مغازه دور شده بودم و اصلا متوجه نشدم هامین داره میاد یا نه،راستش دلم هم نمیخواست دلخور باشیم با هم واسه همین برگشتم‌ :-هام..چرخیدنم همزمان شد با برخورد شدیدم به یه نفر و تقریبا افتادم توی بغلش اما..این بو..بوی عطر هامین نبود و حسابی بوش دماغم رو میسوزوند با وحشت سرم رو گرفتم بالا ،طرفم یه غول تشن ،که چی عرض کنم از این مردان آهنینا هستنااا از همونا بود وبا نگاه وحشتناک و هیزش زل زده بود به من همچین نگاه میکرد انگار لخت جلوش وایستا بودم یهو با صدای خروسیش گفت:-به به خانوم خوشگله چه افتخاری نصیب ما شد ،تشریف بیارید با دوستان راضیتون میکنیم ..عین سگ ترسیده بودم و عین خر میلرزیدم ،زبونم قفل شده بود مرتیکه هم همچین منو گرفته بود فشار میداد که میگفتم هر آن کارم تمومه یهو صدایی اومد در اصل یه ندا از سوی فرشته نجاتم :-منم راضی میکنی؟ و همین حرف همراه شد با کشیدن یقه غوله توسط هامین و گرفتنش زیر مشت و لگد ،همه دورمون جمع شده بودن هیچ کس جرات نمیکرد بهشون نزدیک بشه و جداشون کنه،اون لحظه چندتا پسر به خودشون جرات دادن این دوتا رو از هم جدا کردن چون میدونستن اگه یکم دیگه دیر بپرن وسط یه قتلی چیزی میشه ،هامین هم که حسابی خسته شده بود اومد وایستاد کنار من،یهو صدای غوله بلند شد :-هه دیدی خودتم نمیتونی ازش دل بکنی ،اصلا چیکارشی داداچ که اینقدر شورشو میزنی ؟..هامین که حسابی شده بود گوجه فرنگی هر لحظه آماده ی منفجر شدن بود با یه حرکت خودش رو پرت کرد طرف یارو و دوباره یقش رو گرفت و اینبار نعره میکشید:-خیلی دوست داری بدونی چیکارشممم؟ آرههههه؟؟؟....غوله فقط تند تند آب دهنش رو قورت میداد و الان حسابی ترس از صورتش میبارید...و با نعره آخر هامین همه جا توی سکوت فرو رفت.. و با حرفش آخرش دهن من مثل اسب چسبید به زمین :- من شوهرشمممممم ***** @ftm-tzk
  6. از توی وسایل های خودم جین آبی یخی رنگم رو برداشتم ،توی کمد هم یه مانتوی سرمه ای ساده با آستینای مچی گلدوزی شده دیده بودم که حسابی دلم رو برده بود اونو هم برداشتم یه شال آبی کمرنگ هم سرم کردم رژ و رژگونه م رو هم تمدید کردم به به چه خانومییی نازی شی الهی ،کیف دستی کوچیک عسلی رنگ که با کفشم ست بود رو هم برداشتم و رفتم بیرون ،به راه پله که رسیدم هامین رو پایین پله ها دست به سینه دیدم که داره منو نگاه میکنه ،وای که چه خوشتیپ بود این بشر ،یه پیرهن آبی کمرنگ پوشیده آستیناش رو هم پاکتی کرده بود و یقه پیرهنشم که طبق معمول تا روی شکمش باز بود خب تو که اینجوری میکنی نپوش کلا ،با یه شلوار و کفش چرمی مردونه سرمه ای رنگ موهاشم کج ریخته بود توی صورتش ،جالب اینجا بود که الکی الکی ست شده بودیم باهم،متین و با وقار از پله ها رفتم و پایین شونه به شونه ی هم از در خارج شدیم ،ماشین رو بیرون پارک کرده بود ،رفتم به سمت ماشین در و باز کنم که تو یه لحظه ناگهانی هامین پیش دستی کردو با یه ژست خاصی خودش درو برام باز کرد،وای که نگم از حالم توی اون لحظه ، برا من هم تیپ زده هم جنتلمن بازی میخواد دربیاره ،یکی نیست پاسخگو باشه ،به خودم توپیدم :مبارک صاحبش تو چی میگی این وسط اصن چه مرگته چند روزه بشین سرجات صداتم درنیاد ...خلاصه که تا یه مسیری دست به سینه عین طلب کارا نشستم جیکمم در نیومد ،تا اینکه بالاخره آقا دهن مبارکشون رو باز کردن :چرا ساکتی ؟-خب حوصلم سررفته توام که نمیگی کجا داریم میریم که ...-یکم دیگه میرسیم خودت میفهمی ...پوفف اینو باش،اما حق با هامین بود درست بعد از پنج دقیقه یه گوشه نگه داشت و اشاره کرد پیاده بشم و خودش هم پیاده شد ،یکم که جلوتر رفتیم تازه متوجه ساختمان بانکی که جلومون قرار داشت شدم ، هااان حالااا یادم اومد دیشب هامین گفت که بهم، میخواست واسم کارت بگیره ای من قوربونت بشم بچم که اینقده ماهی ،وارد شدیمو هامین مستقیم به طرف یکی از پیش خان ها رفت و یه چیزی بلغور کرد و مردی که اونجا بود بلند شد و رفت و لحظه ای بعد با یه پاکت برگشت و گرفتش به طرف هامین ،هامین هم پاکت رو گرفت تشکری کرد و راه افتاد به سمت بیرون ،سوار ماشین که شدیم پاکت رو گذاشت روی پام ،-بازش کن مال تو هست،خیلی هیجان زده بودم تا حالا هیچ وقت کارت بانکی به نام خودم نداشته بودم ،با ذوق کارت و از توی پاکت درآوردم و مشغول بررسیش شدم که یهو چشمم افتاد روی اسم کارت(ترنج تهرانی)،قلبم وایستاد ،جریان قوی برق از بدنم رد شد ، چشم هام هر کدوم شده بودن اندازه توپ پینگ پونگ،اما چطوری؟، یعنی چی ؟یعنی فامیل خودش رو داده بود به من؟،با صدای هامین سرم رو آوردم بالا و نگاهش کردم -چیه این چه قیافه ایه دیگه ؟یعنی اینقدر فامیلی من بیریخته ؟وقتی دید هنوز متعجبم گفت-: ببین من گفته بودم چند نفر شناسنامه و مدارکت رو برام بیارن که خب هنوز به دستم نرسیده از یه طرف هم تو به کارت بانکی احتیاج داشتی ،من هم کارت های خودم رو لازم داشتم که بخوام یکیش رو بدم بهت،خلاصه که چند روز پیش رفتم بانک و اونجا یه آشنا داشتم و تونستم با کلی توضیح متقاعدش کنم که برات با این اسم بدون شناسنامه کارت بزنه ،حالا هم این قیافه تو درست کن و در داشبورد و باز کن هدیه دومت اونجاست ،بعد هم چشمکی نثارم کرد که دلم براش ضعف رفت؛ناراحت نبودم ،فقط کمی شوکه شده بودم از این کارش و الان با توضیحاتش حالم بهتر شده بود ،با کنجکاوی در داشبورد باز کردم ،چشمم افتاد به یه بگ سنتی کوچولوی قشنگ،با ذوق برش داشتم ،این بین متوجه نگاه های گاه وبیگاه هامین هم میشدم البته ،در بگ رو باز کردم یه جعبه داخلش بود،این جعبه ..جعبه موبایل بوددد،وااای خدا آخجووون با هیجان در جعبه رو باز کردم ،موبایله آخرین مدل نوت بود:-چون دیده بودم نقاشیت خوبه نوت گرفته م تا بتونی توی موبایلتم خلاقیتت رو پیاده کنی امیدوارم که دوستش داشته باشی،این حرفش رو که شنیدم توی یه لحظه ناگهانی و از هیجان خیلی زیادی که داشتم و ذوقی که توی دلم نشسته بود به طرف هامین شیرجه زدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم و یه ماچ محکم روی چال لپش کردم ،همون لحظه هامین ماشین رو زد رو ترمز و ماشین با صدای بدی وایستاد ،با این حرکتش تازه فهمیدم چیکااار کردم واییییی خاک تو سر کادو ندیدت دختر آبرو خودتو که بردی ، چشمم افتاد به صورت هامین که شده بود طیف رنگی ،اول شد زرد بعد نارنجی بعد زرشکی این آخرا که به رنگ بنفش کبود میزد ،یهو چشمم افتاد به گندی که زده بودم ،جای رژم خیلی پرنگ مونده بود رو صورتش ،خب دختر حالا که ماچش کردی کار از کار گذشت ولی میمردی لپ طرف رو عین جارو برقی نکشی تو دهنت ؟؟...به خودم اومدم دیدم هنوز دستم دور گردنش حلقه س سریع خودم رو جمع و جور کردم و نشستم سرجام و چپیدم گوشه در ،هامین هم سرشو رو به چپ و راست تکون داد که من بیشتر خجالت کشیدم و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ... @ftm-tzk
  7. ***** صبح با سردرد زیاد از خواب بیدار شدم ،نگاهی به ساعت کنار میز انداختم ،ساعت ۷:۳۰ بود ،از جا بلند شدم و رفتم به سمت در که یهو بین راه خودم رو توی آینه دیدم ، یاا خدااا این دیگه کیه ؟ این منم یعنی ؟ رنگ پریده ،چشم های بیش از حد متورم و بی روح قرمز ،موهای آشفته ،یه لحظه از خودم ترسیدم در عرض یه شب چی به سر من اومده ؟..نشستم لب تخت ،باید منطقی فکر میکردم اینطور که معلومه مدتی رو اینجا هستم ولی باید به خودم برسم ،هامین چه گناهی کرده اون بدبخت که از همه نظر داره من رو حمایت میکنه اونوقت من رو با این قیافه ببینه خب ذوقش کور میشه بچم ،از جا بلند شدم به سمت دستشویی رفتم ، صورتم رو با چند مشت آب سرد شستم تا پفش بخوابه ،صورتم رو خشک کردم و برگشتم به اتاقم یه دست لباس از توی کمد انتخاب کردم ،یه لباس یقه قایقی مخمل مشکی که تضاد عجیب و قشنگی با پوست سفیدم داشت و قدش تا بالای زانوم میرسید ،یه شلوار برمودایی دودی رنگ هم پوشیدم ،توی آینه به خودم نگاه انداختم همه چی عالی بود به جز صورت نابودم،کیف آرایشیم رو برداشتم یه چندتا وسایل آرایش تاریخ مصرف گذشته برام مونده بود الان بهتر از هیچیه بعد نو اش رو میخرم دیگه،اول کرم زدم که تا حدی قرمزیای دور چشم و بینیم رو پوشوند ،بعدش یه خط چشم خیلیی نازک ،کلا خط چشم خیلی بهم میومد ریمل هم زدم و آرایش چشم هام تکمیل شد ،کلا من از همه وسایل آرایشی استفاده میکردم اما یه جوری که یه رنگ ملایم به صورتم بده و جلف و زننده نباشه ،رژ گونه ملایم صورتی و یه رژ کالباسی رنگ هم زدم و تموم ، عطرم رو هم دوتا فیش به گردن و مچ دستم زدم ،موهام رو هم نصفش رو بالا سرم جمع کردم و بقیش رو رها کردم دورم ، توی آینه نگاه آخر رو به خودم انداختم ،واای که چه جیگری شده بودم ،در اتاق رو باز کردم و اومدم برم به سمت راه پله اما حسی من رو وسوسه میکرد و ناخودآگاه میکشوندم به سمت اتاق هامین ،آروم آروم رفتم جلو و در اتاقش رو باز کردم ،هییییییین وای خاک تو گورم این ..اینکه لخته !!!!سریع روم رو برگردوندم که برم اما نتونستم و دوباره نگاهم رو دوختم به هامین ،اینقدر مظلوم و قشنگ خوابیده بود که دل سنگ هم براش ضعف میرفت دیگه چه برسه به من ،رفتم داخل و کنار تختش نشستم همه جا بوی عطرش رو میداد ،دیگه کنترلی رو رفتارهام نداشتم ،آروم دستم رو جلو بردم صورتش رو ناز کردم ،وای مامان چه خوبه ،یهو تکونی خورد که تا مرز سکته رفتم سریع از جام پریدم ،خداروشکر بیدار نشده بود فقط غلط زده بود ،دیگه جرات نداشتم بیشتر از این بمونم میترسیدم بیدار بشه و اگه من رو توی اون حال میدید چه فکرایی درباره م میکرد ،ملحفه رو که کنار رفته بود تا روی گردنش کشیدم بالا و سریع از اتاق زدم بیرون ،سرم رو تکیه دادم به در بسته و چشم هام رو بستم قفسه سینم از زور هیجان بالا و پایین میپرید ،نفس عمیقی کشیدم و رفتم طبقه پایین ،مستقیم رفتم توی آشپزخونه تا یه صحبونه خوشمزه حاضر کنم،خداروشکر آشپزی رو خدادادی بلد بودم،توی کشو ها گشتم یه رو میزی سنتی پیدا کردم یه دور خونه رو دید زدم بهترین جا سالن نشیمن بود ،یه میز مستطیل شکل پایه کوتاه اون وسط بود رو میزی رو روی همون پهن کردم و برگشتم توی آشپزخونه،تو یخچال همه چیز بود چند مدل مربا و کره شیر و پنیر و عسل و قهوه و چایی و.....همه رو خیلی قشنگ روی میز چیدم ،دست آخر هم یه املت خیلی خوشمزه با پنیر و قارچ فراوون درست کردم ، به به عجب میز رنگینی شد قربون خودم بشم که اینقدر هنرمندم ...:- کمتر در نوشابه باز کن برا خودت ولی چه بوی خوبی میاد ..برگشتم هامین درست پشت سرم بود ،واای ناناسم یه تیشرت سفید چسبون پوشیده بود با شلوارک سرمه ای ،موهاشم به هم ریخته بود درست عین پسر بچه هاا،ولی امان از وقتی که هار میشد ...به خودم اومدم دیدم پنج دقه تمومه که بهش زل زدم و جالب اینجا بود که اون هم داشت درسته قورتم میداد ،به خودش اومد سرش رو به چپ و راست تکون داد و چشمش تازه افتاد به میز ،ابرویی انداخت بالا :-از این کارا هم بلدی ؟...-پس چی فکر کردی من خیلی کارا بلدم،ابروش بیشتر رفت بالا :-واقعا؟..-بعله که واقع... واای تازه دوزاریم افتاد که چی گفتممم ،خیلی شیک حس کردم صورتم کبود شده از خجالت، هامین عوضیم داشت ریز ریز ازم میخندید ،کثافط حالا نمیشد به روم نیاری خجالتم ندی؟ آخه تو چقدر میمونی ... روم رو ازش برگردوندم و رفتم نشستم روی زمین کنار میز ،چون میزه پایه ش کوتاه بود باید رو زمین مینشستیم ،از عمد اینجا رو انتخاب کرده بودم خب چیکار کنم نمیتونستم روی اون صندلی بلندا بشینم و نمیخواستمم هامین هی به این بهونه کمرم رو بگیره هر چند تو این مدت پی برده بودم که پسر هیزی نیست ،هامین هم اومد نشست روبروم و دستش رو دراز کرد و اولین لقمه رو از املتم خورد انگار بدجوری پنیرای املته بهش چشمک زده بود:-خوبه تو این مورد که خوب بودی منتظرم کارای دیگه ت رو ببینم ..بعدم زد زیر خنده ،بیشعور نفهم درد بگیری الهی حالا یه چیزی گفتیم ما میمیری به رومون نیاری ؟؟؟ وقتی متوجه شد اگه یکم دیگه ادامه بده میزنم توسرش ساکت شد و صبحانه ش رو خورد ،خواست بلند شه از سرجاش که رو کرد بهم گفت:-پاشو حاضر شو باید بریم بیرون ..-وااا کجا ؟ :-برو حاضر شو اینقدر سوال نپرس ..سری تکون دادم و به میز اشاره کردم که اینارو چیکار کنم که گفت خودش جمع میکنه خب آره دیگه وظیفشه من آماده کردم اونم جمع کنه ،سریع از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم تا حاضر بشم **** @ftm-tzk
  8. نگاه کنجکاوم رو که دید شروع کرد :-اووم خب راستش نمیدونم باید از کجا شروع کنم ...توی این یکی دوروز یه سری اتفاق ها افتاده و خب ممکنه بعضی از حرف هام خوشایند نباشن و تورو ناراحت کنن و باید حتما در جریانشون باشی اما ازت میخوام قوی باشی ...خیلی نگران شده بودم یعنی چی شده بود، نگرانی توی چشم هام موج میزد،حس کردم چهره ی هامین هم کمی آشفته شده لبش رو با زبون تر کرد و دستاش رو توی هم گره کرد و کمی به جلو خم شد؛-من از اول ماجرا رو برات تعریف میکنم،از اون زمانی که تو داشتی با این مردک سعیدی حرف میزدی، ما هم همون موقع به طور مخفیانه چندتا مامور رو وارد ساختمان کردیم و خب چون پیدا کردن مواد مخدری که به طور حرفه ای جاساز شده بود کار آسونی نبود چندتا سگ رو وارد کار کردن و برای این که صدای سگ ها به شما نرسه از در پشتی واردشون کردیم ،خلاصه بعد از چند دقیقه مواد ها که در زیر زمین انباری بین یک عالمه پوشال مخفی شده بودند رو تونستیم پیدا کنیم نمیدونم یهو چی شد که نگران تو شدم واسه همین امیر رو گذاشتم اونجا و خودم با دوتا مامور اومدم پیش شما زمانی که به راهرو رسیدم صداتون رو شنیدم و وقتی در اتاق رو باز کردم و جسم بی جون تو رو گوشه دیوار دیدم ....آهی کشید انگار اون صحنه خیلی ناراحتش کرده بودم من هم آهی سوزناک تر از اون کشیدم و خیره شدم به دهنش،و ادامه داد -خلاصه که من اومدم و تورو از اتاق بردم بیرون ،پلیس ها سعیدی رو دستگیر کردن و بردنش و من هم به کمک امیر تونستم تو رو به بیمارستان برسونم ،نمیخواستم تو اون شرایط تنهات بذارم چون بالاخره تنها کسی که توی اون لحظه میتونستی بشناسی من بودم،اما باید برای یه سری اطلاعات دقیق تر باید میرفتم کلانتری پس امیر و گذاشتم بالای سرت وسپردم هر خبری شد زنگ بزنه و خودم رفتم کلانتری..،اونجا متوجه شدم که از چندسال قبل پدرت و آقای سعیدی شریک قاچاق مواد مخدر بودند و برای شخصی به نام خسرو خان کار میکردن،کمی مکث کرد دوباره آهی کشید نمیدونم چرا حس کردم رنگش پرید واسه همین پرسیدم -خوبی ؟-خوبم خوبم و ادامه داد-در اصل سعیدی از خیلی قبل تر تو دست این آدم کار میکرده و خب اون بود که پدرت رو هم وارد این کارا میکنه و راستش مسبب قتل پدر و مادرت اونه و اونموقع یه سری حرف دروغ با مدارک جعلی از پدرت میبره پیش رییسشون که مثلا پدرت رو خیانتکار جلوه بده و خسرو خان هم بی برو برگرد دستور قتل پدرت رو صادر میکنه..... وکسی که توی ماشینتون هم بمب گذاشته همین مردک سعیدی بوده و خب باید متوجه شده باشی که این وسط اموالی هم که فکر میکردی دست سعیدی داری بالا کشیده شده و... ،هامین همینطور داشت ادامه میداد سرم داشت منفجر میشد این چی میگفت یعنی چی ؟یعنی من مدت ها به قاتل خونواده م پناه برده بودم ؟ یعنی فقیر هم شدم؟ حالا باید چیکار کنم من که جایی رو ندارم همه امیدم به اون پول بود که بتونم یه قوطی کبریتی رو برای خودم بخرم ،یه روز اینجا بمونم دوروز اینجا بمونم ،آخرش که باید برم اما کجا باید برم؟؟؟ ....نفهمیدم چی شد که بغضی که تا الان داشت خفه م میکرد یهو ترکید و اشک هام دونه دونه سرازیر شدن ،هامین که همینطور داشت برا خودش حرف میزد ،با دیدن صورت خیس از اشک من حرفش رو قطع کرد،سرم رو انداختم پایین نمیخواستم من رو یه فرد ضعیف ببینه هی لبم رو گاز میگرفتم تا شاید اشک هام بند بیاد اما فایده نداشت ،یهو با حس داغی نگاهم رو کشیدم رو دستم ،هامین جلوی من روی زمین زانو زده بود و دستای یخ کردم رو توی دستای داغش می فشرد و نگاهش به قطرات اشکی بود که چون مروارید از چشم هام میچکید ،دست دیگه ش رو گذاشت زیر چونه م و سرم رو آروم آورد بالا صورتم مقابل صورتش بود اما نگاهم همه جا در گردش بود به جز هامین :-ترنج نگاهم کن ...با تحکم صداش بی اختیار نگاه خاکستری و بارونیم توی نگاه همچون عسلش غرق شد؛وقتی دید هیچی نمیگم گفت:-ترنج آخه تو چته دختر ؟چرا گریه میکنی ؟ حیف چشم هات نیست ؟..دیگه طاقت نداشتم صادقانه با صدایی لرزون گفتم:-بدبخت تر از من دیده بودی؟ ببین دیگه هیچی ندارم ،هیچ کس ندارم ،خونه ای واسه موندن ندارم ،هیچ پولی واسه زندگی ند... با هر دو دستش صورتم رو قاب کرد و پرید وسط حرفم -هییییشششش دختر دیوونه این حرف ها چیه میزنی تو ،مگه من کشکم این وسط ؟ اول یه وکیل خیلی خوب میگیریم که غیر حضوری بره دنبال کارهات تا بتونیم حقت رو بگیریم و برای سعیدی حبس ابد ببریم ،بعدش اینجا خونه تو هم هست و تا هر وقت بخوای میتونی اینجا بمونی و اصلا نباید نگران این باشی ،فردا صبح هم میرم برات کارت بانکی و موبایل میگیرم و...کمی سکوت کرد سرش رو انداخت پایین و با کمی شرم گفت :-مگه من مرده باشم که تو بی کس باشی ....مردم،خیلی قشنگ حس کردم مردم وای قلبم الان میزنه از سینم بیرون ،وای خدا من چم شده این دیگه چه حالیه...با وجود این ها سوالاتی توی ذهنم بود که اگه نمیپرسیدم خل میشدم :-هامین چرا به من کمک میکنی؟چرا از یه دختری که نمیشناسیش حمایت میکنی؟چرا بهم اعتماد کردی و در خونه ت رو به روم باز کردی ؟ هان ؟چرااا؟ ...هامین نفس آه مانندی کشید و در جواب گفت:-تو فکر کن من اینطوری دلم خواسته و خب تو هم بعدا میتونی کمکی برای به دست آوردن مدرکم باشی ،و این خونه خیلی بزرگه و من خیلی وقته اینجا تنهام اما جا برای نفر دومی هم هست و با کمال میل قبول میکنم بلکه من هم از این تنهایی در بیام ..باشه ؟...حرف هاش تا حدی قانعم کرده بود ،پس سری تکون دادم و شب بخیری گفتم و به اتاق و تختم پناه بردم ،اشکهام دیگه بند نمی اومدن اینقدر گریه کردم و به اتفاقات امشب فکر کردم که بالاخره چشم هام سنگین شد و خوابم برد.... @ftm-tzk
  9. اما..اما هی که پایین تر میرفتم یه بو هایی حس میکردم ،نوچ نه خیال برم داشته از گرسنگی زیاده ...ولی نه دقت که کردم دیدم واقعا بوی غذا میاد سرعتم رو زیاد کردم آروم به طرف آشپزخونه رفتم و سرک کشیدم ،اولین چیزی که دیدم هامین بود و پیشبند صورتی جلفی بسته و پشتش به من بود ،نگاهم کشیده شد به اپن آشپزخونه که حالت میز داشت و دورش صندلی های پایه بلند چیده شده و روی میز به طرز قشنگی دیزاین شده بود ،با دهن باز نگاهم بین هامین و میز در حرکت بود همون موقع هامین چرخید و من رو دید ،دستش رو زد به کمرش و با اخم ریزی زل زد به من ،با دیدنش توی اون وضیعت پقی زدم زیر خنده ،هامین که اولش متعجب بود وقتی اشاره های دستم رو به سمت پیشبند جلفش و قاشق چوبی توی دستش دید متوجه شد و اون هم زد زیر خنده ،واای که چقدر بامزه و گوگولی شده بود مخصوصا خنده های قشنگش که دل و دین آدم رو ازش میگرفت ،خندمون که بند اومد اشاره کرد بشینم ،صندلی رو کشیدم عقب اما هر چی تلاش کردم پام نمیرسید خودم رو بکشم بالا همینطور در پی تلاش بودم که یهو دستی نشست روی کمرم،دوباره نفسم قطع شد ،ضربان قلبم رفته بود روی هزااار ،با حالی خراب صورتم رو برگردوندم به سمت هامین که دیدم اون هم با صورت سرخ داره نگاه میکنه ،اصلا این کی آشپزخونه رو دور زده اومده این طرف که من نفهمیدم ،نمیدونم چی شد که توی یه حرکت کمک کرد بشینم و خودش هم میز رو دور زد و رفت روی صندلی روبرویی من نشست ،از رفتارش سر در نمیاوردم واقعا شناختنش دشوار بود ،بین این فکر ها چشمم که به غذا های روی میز افتاد دیگه همه چی رو یادم رفت ،به به حالا از کدوم شروع کنم؟؟کشک و بادمجون ؟ نه نه..، الویه؟؟نه نه ..،لازانیا ؟؟بله صد در صد که لازانیا مخصوصا که پنیرش بدجور داشت بهم چشمک میزد ،نصف لازانیا رو برای خودم کشیدم و حمله ور شدم اووووم چه خوشمزه بود ،همون بین نون میزدم داخل کشک و بامجون و الویه و همه رو باهم میخوردم یهو با صداب قهقه بلند هامین سرم رو آوردم بالا و با لپ پر و چشمای از حدقه بیرون اومده نگاهش کردم ،اونم داشت با خنده نگاهم میکرد ونمیدونم چی دید که یهو به طرز وحشتناکه به سرفه افتاد و صورتش هی طیف رنگی عوض میکرد،آبی قرمز بنفش اون آخرا که دیگه سیاه میزد دیدم نه واقعا داره خفه میشه کمی از جام بلند شدم یه لیوان آب ریختم دادم دستش یکم زدم به پشتش که حالش بهتر شد ،با اخم نگاهم کرد-مگه بهت نگفتم دیگه اونطوری نگاه نکن داشتم خفه میشدم از دست تو ،از یه طرف از اعترافش متعجب بودم از یه طرف تو دلم خربزه قاچ میکردن از این که نگاه من به این روز انداختتش ،اومدم یه چیزی بگم که دوباره زد زیر خنده و عین یویو بالا پایین میپرید ،واا چه مرگشه بین خنده ش سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:-الحق که بچه ای،دور تا دور دهنت سسی شده این چه وضع غذا خوردن آخه ،بعد دستش رو دراز کرد و دستمالی از توی جعبه ش کشید بیرون خودش دستش رو آورد بالا و دور دهنم رو تمیز کرد،واای که چقدر از این حرکتش دلم قیلی ویلی رفت ،یه جورایی از حمایت های هامین لذت میبردم شاید به خاطر این بود که تا به الان از جانب هیچ پسری حمایت نشده بودم ،بقیه غذا رو در سکوت خوردیم از جا بلند شدم و که میز رو جمع کنم که هامین گفت لازم نیست و خودش جمع میکنه من هم خوشحال اومدم به سمت اتاقم برم که از پشت سر صدام زد :-ترنج..برگشتم و نگاهش کردم ،نگاهم رو که دید ادامه داد -میشه بری توی سالن حرف های مهمی هست که باید در جریانشون باشی ،من ظرف ها رو جمع میکنم و میام سری تکون دادم و رفتم به سمت سالن ،حدس میزدم چی میخواد بگه ،درباره اتفاقات زمان بیهوشیم ...خودم رو انداختم رو ی کاناپه و لم دادم و منتظر شدم ،چند دقیقه بعد هامین اومد و نشست روبرو من و دستش رو روی پاهاش گذاشت و کمی به جلو خم شد و نگاهم کرد، @ftm-tzk
  10. پس از گذشت یک ساعت حوله سفیدی که اونجا قرار داشت رو برداشتم و دور کمرم پیچیدم و موهام رو هم آزادانه رها کردم دورم آروم در حمام رو باز کردم توی راهرو سرکی کشیدم خب خداروشکر کسی نبود راستش نمیخواستم توی اون شرایط با هامین روبرو بشم ،پاورچین پاورچین به طرف اتاقم رفتم دستگیره در رو فشار دادم اما قبل از اینکه من در رو هل بدم در از داخل کشیده شد و چون آمادگی این رو اصلا نداشتم کنترلم رو از دست دادم و به داخل اتاق پرتاب شدم ...چشمام رو بسته بودم، موقعیتم رو نمیدونستم ،یعنی الان من مرده بودم؟؟وای خداجون یعنی مرگ اینقدر راحته؟واای عجب مرگ‌ بی دردی داشت...-اگه همین الان از روی من بلند نشی خودم با درد میفرستمت اون دنیا ،با شنیدن صدای هامین تا مرز سکته رفتم چشم هام رو باز کردم و کمی ازش فاصله گرفتم و بهش خیره شدم ،عسل چشم هاش بدجوری در حال سوختن بودن،با تکون خوردن اون سریع از جا بلند شدم و ایستادم ،هر دو به موازت هم بودیم و فاصلمون کلا چهار انگشت هم نمیشد ،وای خدایا من چم شده ضربان قلبم بدجوری بالا رفته بود ،صورت هامین هی نزدیک تر میشد نا خودآگاه چشم هام بسته شد هر لحظه منتظر داغ شدنم بودم که یهو سبک شدم ،چشم هام رو آروم باز کردم نگاه هامین که روی لبام بود الان...رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به یقم ،وااای بدبخت شدم رسما ، حوله م حسابی رفته بود کنار ،سریع به خودم اومدم دستم رو گرفتم جلوی سینه م چون اگه حوله رو بالاتر میکشیدم از پایین کوتاه و میشد همه دارو ندارم پیدا میشد ،رو کردم به هامین که دیدم هنوز هم با پرویی تمام داره نگاهم میکنه -هووی به چی نگاه میکنی ؟ حالت خنگی به خودش گرفت عصبی شدم اینبار بلندتر داد زدم -:د برو بیرون بهت میگم!!..به خودش اومد و در کثری از ثانیه از جلوی چشم هام محو شد ...هوووف این چی بود دیگه حوله رو باز کردم و پرتش کردم روی تخت، لعنتی آبروم رو بردی ،لباس های انتخابیم رو تنم کردم وای که چقده قشنگ بود ،یه تونیک خردلی کثیف ،که فوق العاده رنگش بهم میومد مخصوصا خط های خاکستریش که عجیب با رنگ چشم هام همخونی داشت ،با یه شلوار قد هشتاد مشکی تکمیل شد ،موهام رو هم همونطور خیسی بالای سرم جمع کردم ،شکمم بدجور داشت قارو قور میکرد خیلی گرسنه بودم بحث شکم که میشد همه چیز رو یادم میرفت باید خودم رو میزدم به کوچه علی چپ و میرفتم یه چیزی بخورم ،نگاهی به ساعت مچیم انداختم ،ساعت هشت بود خب دیگه وقته شامه ،در رو باز کردم به سمت پله ها سرازیر شدم ،
  11. =====قسمت پنجم ===== اوهههههه اینجارو باش ،حقیقتش این بود که دکوراسیون داخلی خونه واقعا حرف نداشت و جالب اینجا بود که ازترکیب رنگ بیرون اینجا هم کار شده بود(خاکستری_فیلی_چوب_شیشه)وقتی از در وارد میشدیم روبرومون یه دیوار دودی رنگ که یه تابلوی بزرگ نقاشی که شکل برگ انجیری بود قرار داشت و گوشه ی دیوار راه پله ی کم عرض با پله های چوبی بود که به طبقه بالا راه داشت ،سمت چپ یک آشپزخونه طویل که فوق العاده شیک و خاص بود اپنش از چوب بود و دستگاه های برقی مثل فر و ماکروفر داخل دیوار قرار داشت و آشپزخونه هم ترکیبی از چوب و رنگ دودی بود سمت راست هم یه سالن مربعی شکل که با قفسه کتاب تقریبا بزرگی از این قسمت جدا شده بود یه قدم به سمت سالن برداشتم تا بتونم بهتر دید بزنم،یکی از دیوارها کلا از همون پنجره های قدی بود که محوطه بیرون رو نشون میداد اونطرف تر یه تلویزیون بزرگ به دیوار نصب بود و جلوش کاناپه های راحتی به رنگ خاکستری چیده شده بودند و کوسن های روی کاناپه زرد بودن و دیوار کنارتری که میشد دیوار سمت چپ سه تا قاب آویز بود که روی هر کدوم به ترتیب یه شعر به عربی و ترکی و ایرانی نوشته شده بود و قسمت پایینی دیوار با چوب یه طاقچه ساخته بودن که روش انواع و اقسام ماشین های کوچولوی کلاسیک قرار داشت..... با شنیدن صدای هامین دو متر پریدم هوا برگشتم به سمتش که دیدم لم داده روی کاناپه پشت سر من و دستش رو تکیه داده به بالای کاناپه و داره من رو نگاه میکنه :-اگه دید زدنتون تموم شد بفرمایید اتاقتون رو نشونتون بدم..آخجوون یعنی من هم اتاق جدا دارم؟..خوشحال همراهیش کردم ،به سمت راه پله قدم برداشت و به طبقه بالا رفت ،طبقه بالا یه سالن مربعی شکل کوچولو که تمام چوب و شبیه به کلبه های جنگلی بود ،و یک طرف یک پنجره قدی عریض قرار داشت ،و بقیه دیوار ها هم قفسه کتاب بود من مونده بودم این بشر مگه چقدر کتاب میخونه؟؟؟ و طرفی دیگر هم شومینه قرار داشت هامین به سمت راهرویی که روبروی پنجره بود حرکت کرد توی اون راهرو پنج تا در بود ،دوتا چپ ،دوتا راست و یکی که نسبتا در بزرگتری هم بود در انتهای راهرو قرار داشت ،روبروی در دوم از سمت چپ ایستاد و گفت :-اینجا اتاق تو هست من میرم پایین اگر چیزی کم و کسر داشتی صدام کن و منتظر جواب نشد و رفت .... در اتاقم رو باز کردم یه اتاق نقلی اما خیلی قشنگ که دکورش خیلی به دلم نشست همه چیز به رنگ صورتی کثیف و سفید و فیلی بود ، یک تخت یک و نیم نفره وسط اتاق،یک کمد سمت راست تخت، یک فرش ساده فیلی رنگ کف اتاق ،یه آینه با میز و قاب خوشگلش روبروی تخت و دوتا طبقه سفید مربعی شکل بالای تخت قرار داشت ،رنگ سرویس تخت و کمد اینا سفید بود،و رنگ دیوارها و روتختی و چیزای تزیینی صورتی فیلی خوشحال از قشنگی اتاقم با ذوق دستم رو به هم کوبیدم و به سمت کمد رفتم ... در کمد رو باز کردم خداروشکر یه چند دست لباس کامل با شال و کیف و کفش خریده بود اما هرچی گشتم لباس زیر نتونستم پیدا کنم ، تو دلم به خودم فحش دادم آخه دختره ی احمق اون پسره از کجا باید سایز تورو بدونه ؟ دیگه ناچار باید باهمینایی که داشتم سر میکردم تا یه نو اش رو بخرم ،چمدونم کنار تخت بود برش داشتمو درش رو بازکردم وسایلای داخلش رو توی کمد جا دادم و یه دست لباس از توی کمد انتخاب کردم انداختم روی تخت و حوله ای که توی طبقه ها بود رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون ،در اولی کنار اتاقم رو باز کردم ،یه اتاق با ترکیب رنگ (سرمه ای فیلی و زرد)با یه سرویس خواب کامل ،خیلی برام جالب بود چون هرجایی که میرفتم یک چیزی به رنگ فیلی داشت نمیدونم شاید دلیل خاصی داره،در اتاق روبرویی خودم رو باز کردم وای چه ترکیب جالبی ..اتاق کلا چوبی بود و متفاوت تر از بقبه اتاق ها ،و تنها چیزی که به اتاق روح بخشیده بود رنگ زرشکی و یشمی رو تختی وپرده و تابلوهای که بالای تخت قرار داشت بود ، و این اتاق به نسبت بزرگتر از اون دوتای دیگه بود و شامل یه آینه قدی و یه تخت دو نفره ،کمد دیواری که سمت چپ تخت قرار داشت و سمت راست تخت یه پنجره دایره ای شکل که محیط بیرون رو نمایش میداد میشد وای که چقدر قشنگه ،شرط میبندم اینجا اتاق هامینه آروم از اتاقم خارج شدم و در رو با احتیاط بستم و در کنار اتاق رو باز کردم ،هوووف بالاخره پیدا شد ،حمام دستشویی باهم و تقریبا بزرگ بود،رنگ کاشی ها همه به رنگ سفید طلایی بودند ،آخجووون اینجا وان داشت به سمت وان رفتم و با آب گرم و شامپو بدن و هرچی که دم دستم اومد پرش کردم و داخلش دراز کشیدم وسرم رو به بالشتک چرمی که لبه وان قرار داشت تکیه دادمو و چشم هام رو بستم ... **** @ftm-tzk
  12. با تکون دستی لای پلکم رو آروم باز کردم صورت هامین در چند سانتی صورتم قرار داشت و با یکی از دستاش آروم تکونم میداد و با اونیکی صورتم رو نوازش میکرد، ...وقتی چشمای بازم رو دیدم بیشتر خم شد روی صورتم و دست از نوازش کردنم کشید و گفت:-چه عجب بیدار شدین خانم خوابالو ..براش پشت پلکی نازک کردم و گفتم :-خب حالا ،اصلا مگه کی رسیدیم ؟ ..یه کم سرش رو خاروند :-یه نیم ساعتی میشه...چشمام رو گرد کردم گفتم :چیییی؟؟؟؟نیم ساعت ؟؟خب واسه چی زودتر صدام نکردی ؟...شونه بالا انداخت:-دلم نیومد ...و قبل از اینکه حتی یه نیم نگاهی به چهره ی متعجب و دهن باز من کنه راهش رو کشید و رفت، منم که کلا حکم جوجه رو داشتم از ماشین پیاده شدم و دنبالش راه افتادم یهو برگشت به سمتم انگار میخواست یه چیزی بگه اما دو دل بود یکم سرش رو خاروند:-لطفا دیگه هیچ وقت چشمات رو اونطوری نکن و دوباره پشتش رو به من کرد و به راهش ادامه داد ،متوجه منظورش نشده بودم اما نمیدونم چرا حس کردم قلبم افتاده تو پاچم آخه حسابی ضربانش رفته بود بالا ،سرم رو به چپ و راست تکون دادم خودم رو به هامین که دومتری جلوتر از من قدم برمیداشت رسوندم و باهم به سمت در نرده ایی مانند مشکی رنگی که پیش رومون بود حرکت میکردیم ،هامین کلیدش رو از تو جیبش در آورد و توی در انداخت و چرخوند در با صدای تقی باز شد و خودش وارد شد اولین قدمم رو برداشتم و من هم وارد شدم و از چیزی که پیش روم دیده بودم نزدیک بود غششش کنم واااای ننههههه چقده قشنگههه ؛پیش روم یه زمین سنگ فرش شده بود که تا ساختمون کشیده شده بود ،سمت راست کلا زمین چمن بود و دیوار سنگی که خونه رو از خیابون جدا کرده بود و سمت چپ یک دیوار عریض چوبی که نسبت به محوطه سمت راست خیلی نزدیک تر به سنگ فرش بود و پایین دیوار باغچه ی درازی بود که داخلش گل های رونده کاشته شده بود و روی دیوار چوبی رو پوشش داده بود و چند تا چراغ های توپی پایه کوتاه هم اطرف باغچه خودنمایی میکردن و اماااا اصل مطلب نگم براتون از ساختمانش ...انتهای راه سنگ فرشی یه ساختمان مکعبی شکل کاملا مدرن قرار داشت که دیوار هاش از سنگ هایی به رنگ خاکستری-فیلی بود که نمای جالبی به خونه بخشیده بود ،و قسمت بالایی ساختمان با چوب کار شده بود درست مثل همون دیوار چوبی که زیر گل های رونده بود ،وبالای قسمت چوبی از همون دیوار سنگی به شکل مورب قرار داشت که در کل نمای ساختمان رو به شکل یک ذوزنقه درآورده بود ،یک متر که جلوتر رفتم تازه متوجه قسمت سمت راست ساختمان شدم ،نه خوبه خوشم اومد انگار کل خونه به همین ذوزنقه ختم نشده بود ،سمت راست یک ساختمان مستطیل شکل قرار داشت که کوتاه تر از نمای روبرویی بود و رنگ سنگ هاش یکی دو درجه تیره تر بود و قسمت بالایی اش از شیشه بود که حدس زدم اون قسمت بالکن باشه و پنجره های سراسر شیشه عریض که با چوب گردو قاب شده بودند و در اصلی ساختمان که یک در چوبی بود همه چیز رو تکمیل کرده بود من حسابی محو این خونه قشنگ و با کلاس هامین شده بودم و داشتم فکر میکردم چطوری به تنهایی تونسته همچین خونه جیگری برای خودش ردیف کن...با حس سنگینی نگاهی رشته افکارم قطع شد بعلههه آقا دست به کمر وایستاده بودن جلوم داشتن من رو دید میزدن ،خودم فهمیدم چرا اینطوری نگاه میکنه به خاطر ندید بدید بازیمه دیگه ،البته نه که ندیده باشمااا نه اما فقط تو فیلمای خارجکی دیده بودم...،لبخند پت و پهنی تحویلش دادم و رفتم به سمت در اصلی اونم که که حس میکردم هی خنده ش رو قورت میده دنبالم راه افتاد و در ساختمان رو باز کرد... @ftm-tzk
  13. با صدای در به خودمون اومدیم ،کمی از هامین فاصله گرفتم دکتر وارد اتاق شده بود به سمت ما قدم برداشت و همینطور که از برگه هایی که پایین تخت من بود یه چیزی رو نگاه میکرد رو کرد بهمون و گفت:حال خانم خوبه و و اگر الان اقدام به ترخیص کنید تا یک ساعت دیگه ایشون مرخص میشن و پس از تایید سر هامین از اتاق خارج شد ...کارهای ترخیص من به سرعت سپری شدو دوش به دوش هامین از بیمارستان خارج شدیم *** هامین به سمت پسر خوشتیپی که در چند متری ما ایستاده بود و به یک ماشین فوق العاده تکیه داده بود حرکت کرد و منم عین ببعی دنبالش کشیده می شدم ،وقتی رسیدیم پسره یه قدم به سمت ما اومد و عینک آفتابی اش رو برداشت منم از فرصت استفاده کردم و مشغول آنالیزش شدم ....یه پسر حدودا ۲۸ ساله،قدش بلند بود اما تا گردن هامین میرسید البته خب هامین هم زیادی دراز بود ،موهای مشکی پر پشتی داشت که خیلی خوشحالت بودن و با ژل رو بالا زده بودشون،ابروهای کمونی ،چشمای درشت اما خمار مشکی که رنگش به سیاهی شب میگفت زکی ،پوستش چند درجه از هامین روشن تر بود رو به سفید ،اما نه از این سفیدا که مثل ماست پگاه هستنا نه از اون ها نبود ،بینی متوسط مردونه ،لبای کوچولوی قرمز که یه لحظه بهشون حسادت کردم و امااا ...از هیکلش نگم براتون ،نسبتا چهارشونه بود و معلوم بود حسابی توی باشگاه خودشو خفه کرده و یه تیشرت مشکی با یه شلوار کتون دودی تنش بود که حسابی با رنگ چشماش هارمونی قشنگی رو ایجاد کرده بود البته باز هامین هرکول تراز این بود نمیدونم چرا همه چیزش رو هی با هامین مقایسه میکردم حتما به خاطر اینه که جز هامین پسر دیگه ای رو اطرافم ندیدم ،آره خب قطعا همینه...تو همین فکرها بودم که با تکون دادن دستی جلوی صورتم به خودم اومدم و گیج به اطراف نگاه کردم که هامین رو با اخم کمرنگی کنارم دیدم :هییی حواست کجاست دختر خوب یه ساعته دارم صدات میکنم ...وااای آبروم رفت همینطوری وایستاده بودم اونجا عین این ندید بدیدا داشتم پسر مردمو دید میز...-:سلام ترنج خانوم من امیر هستم دوست هامین ...حواسم رفت به سمت کسی که من رو مورد خطاب قرار داده بود ،پس این پسره امیر بود من هم به یه خوشبختم اکتفا کردم و رو کردم به هامین انگار سوالم رو از توی چشم هام خوند و گفت :-امیر سوییچ رو بده ،امیر سوییچ رو به سمتش پرت کرد هامین هم تو هوا گرفتش و به سمت ماشینی که امیر بهش تکیه داده بود رفت قبل از اینکه سوار بشه ازش پرسیدم این ماشین خودته که سری تکون داد ،ماشینش رو خیلی دوست داشتم یه بی ام و دودی رنگ بود از اینا که مدلش اسپرت هست وتقریبا رو زمین قرار داره و فکر کنم از اینا هم بود که سقفش کنار میرفت ..،خلاصه که سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی هامین حرکت کردیم من پشت نشسته بودم زشت بود با وجود امیر برم بشینم جلو ، ده دقیقه ای از راه گذشته بود و هیچ کس حرفی نمیزد حسابی حوصلم سر رفته بود که با شنیدن صدای هامین که داشت از تو آینه بهم نگاه میکرد نگاهمو بالا کشیدم :-حوصلت سر رفته ؟صادقانه گفتم :-آره خیلی.. -حق داری راه طولانیه و دستش برد به سمت ضبط و روشنش کرد که یهو آهنگ ملایمی فضای ماشین رو پر کرد... I look and stare so deep in your eyes, من خیلی عمیق به چشمات نگاه کردم و خیره شدم I touch on you more and more every time, هربار بیشتر و بیشتر لمست کردم When you leave I'm begging you not to go, وقتی میرفتی التماست کردم که نری Call your name two or three times in a row, اسمت و دو یا سه بار پشت هم صدا کردم Such a funny thing for me to try to explain, برام چیز خنده داریه که سعی کنم تا توضیح بدم How I'm feeling and my pride is the one to blame yeah. چه حسی دارم و غرورم کسیه که سرزنش میشه آره 'Cuz I know I don't understand, چون میدونم نمیفهمم Just how your love can do what no one else can. چطور فقط عشق تو میتونه کاری انجام بده که هیچکس دیگه ای نمیتونه Got me looking so crazy right now, you love's در حال حاظر من و خیلی شبیهه دیونه ها کرده ، عشق تو Got me looking so crazy right now, در حال حاظر من و خیلی شبیهه دیونه ها کرده Got me looking so crazy right now, your touch در حال حاظر من و خیلی شبیهه دیونه ها کرده ، لمس کردن تو Got me looking so crazy right now در حال حاظر من و خیلی شبیهه دیونه ها کرده Got me hoping you'll page me right now, your kiss در حال حاظر من و امیدوار به اسیرت شدن کرده ، بوسه ی تو Got me hoping you'll save me right now در حال حاظر من و به نجات دادنت امیدوار کرده Looking so crazy in love's, تو عشق خیلی دیونه به نظر میاد Got me looking, got me looking so crazy in love. من و شبیه ، من رو تو عشق خیلی شبیه دیونه ها کرده When I talk to my friends so quietly, وقتی خیلی آروم با دوستام حرف میزنم Who he think he is? Look at what you've done to me, اون فکر میکنه که کیه؟ ببین با من چیکار کردی Tennis shoes, don't even need to buy a new dress, کفش های تنیس ، حتی نیازی به خریدن یه لباس جدید نیست. ( منظور شاعر اینکه دیگه براش مهم نیست چی میپوشه یا چی میخره) You ain't here, ain't nobody else to impress, تو اینجا نیستی ، هیچکسی نیست که بخوام تحت تاثیر قرارش بدم It's the way that you know what I thought I knew, اینطوریه که تو میدونی من به چی فکر میکنم It's the beat that my heart skips when I'm with you, این ظربان قلب منه که وقتی با توام شدید میشه But I still don't understand, اما من همچنان نمیفهمم Just how your love can do what no one else can. چطور فقط عشق تو میتونه کاری انجام بده که هیچکس دیگه ای نمیتونه Got me looking so crazy right now, you love's در حال حاظر من و خیلی شبیهه دیونه ها کرده ، عشق تو Got me looking so crazy right now, در حال حاظر من و خیلی شبیهه دیونه ها کرده Got me looking so crazy right now, your touch در حال حاظر من و خیلی شبیهه دیونه ها کرده ، لمس کردن تو Got me looking so crazy right now در حال حاظر من و خیلی شبیهه دیونه ها کرده Got me hoping you'll page me right now your kiss در حال حاظر من و امیدوار به اسیرت شدن کرده ، بوسه ی تو Got me hoping you'll save me right now در حال حاظر من و به نجات دادنت امیدوار کرده Looking so crazy in love's, تو عشق خیلی دیونه به نظر میاد Got me looking, got me looking so crazy in love. من و شبیه ، من رو تو عشق خیلی شبیه دیونه ها کرده (Crazy in love) بی توجه به معنی که درش نحفته بود سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی دادم و چشم هام رو بستم ،چیزی طول نکشید که پلکهام سنگین شد و خوابم برد ... ***** @ftm-tzk
  14. هی توی ذهنم میچرخید که به هامین بگم ولی چطوری باید میگفتم ،نمیخواستم من رو به چشم یه آدم بدبخت و بی کس ببینه ،هامین که دید من من میکنم گفت:-ترنج جان چیزی میخوای بگی؟؟..-اووم ..راستش ..یه چیزی ...دیدم اینطوری نمیشه یهو گفتم:-من بعد از اینجا جایی رو ندارم برم نمیدونم کجا باید بمونم ،همه حسابم رو پولیه که آقای سعیدی برام ذخیره کرده که در اولین فرصت برم و برای خودم یه خونه بگیرم اما تا اون موقع نمیدونم باید کجا بمو...هامین اومد جلوتر و با لحن مهربونی گفت :هیشششش دختر خوب این چه فکریه آخه، تو میای خونه من میمونی و یه موضوعی هست که بعدا راجبش باهات صحبت میکنم ..واا ینی چی میخواست بگه خب هرحرفی داری همینجا بگو دیگه ای بابا یهو حرفش تو ذهنم تجزیه کردم،من؟؟؟خونه هامین؟؟یعنی چه ؟.. اینبار بلند اعتراض کردم ،این وسط بغضمم گرفته بود :-ینی چی من خونه تو بمونم ؟ من میخوام برا خودم زندگی کنم ،آخه چرا هی منو پاس کاری میکنید ؟ اولش که گیر ‌اون مرتیکه سعیدی افتادم و منو حبسم کرد تو روانی خونه و الان که تازه از دست اون آزاد شدم گیر تو افتادم بابا منم آدمم مگه من چند سالمه آخه منم هزارتا آرزو دارم ،اگه مامان بابامو داشتم هیچ کدوم از این اتفاق ها نمیفتاد اگه یتی...بی اختیار بغضم ترکید و اشکام راه خودشونو پیدا کردن چقدر سخت بود به همراه داشتن واژه ای که همیشه ازش متنفر بودم،واژه ای که همراه با حس ترحم همه بود؛آره من الان یتیم بودم نمیدونم چرا ولی طاقت ترحم کردن هامین رو نداشتم تو همین فکر بودم که یهو تن لرزونم داغ شد یه حس خوب ،هامین منو کشیده بود تو بغلش ،یه حس عجیبی داشتم انگار همه مشکلاتم یهو باهم پر زدن و رفتن انگاری که هیچ کجای دیگه نمیتونستم این آرامش رو پیدا کنم و اینجا برام امن ترین جا هست ؛همینطور که موهام رو نوازش میکرد سرشو آورد‌کنار گوشم و زمزمه وار گفت :دیگه هیچ وقت، هیچ وقت نمیخوام این حرف هارو بشنوم...
×
×
  • اضافه کردن...