رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shinkaf

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    7
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

0 Bad😒😒😒

1 دنبال کننده

درباره Shinkaf

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. وسایلامو جمع کرده بودم روی تختم نشسته بودم ،استرس داشتم تا حالا از این جینگولک بازیا در نیاورده بودم اگه نقشه مون نمیگرفت هر دومون بدبخت میشدیم ،با استرس به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت ۷:۴۵ دقیقه بود ،عهه چقدر زمان دیر میگذشت دلم میخواست زود هشت بشه کارمو شروع کنمو تمام ،تو همین فکرا بودم که یهو در اتاقم باز شده و قد استوار هامین رو توی چارچوب در دیدم آروم اومد جلو و نشست کنارم :-استرس داری؟ -خیلیییی ،نمیدونم میتونم از پسش بر بیام یا نه ....دستشو آورد جلو تو یه لحظه ناگهانی دستای یخ کردمو توی دست آتشینش حس کردم که همزمان شد با کشیدن من به طرف خودشو و چون من اون لحظه کنترلی روی خودم نداشتم خیلی شیک پرت شدم توی بغلش ،نفسای داغش روی صورتم پخش میشد آروم سرشو آورد کنار گوشم :-من مطمئنم همه چیز خوب پیش میره من و تو راه های جدیدی در پیش داریم ،پس نمیخوام با استرس این راهو تیره و تار کنی ،اینبار تحکم تو صداش بیشتر شد و گفت:و مواظب خودت باش کار دستمون ندی شیطون کوچولو ،حیفم میاد به همین زودیا از دست بدمت ...آغوش گرمش ،نفسای داغش ،نجوای حرفای خوبش همه و همه داشت من رو از خودم بی خود میکرد مخصوصا با این حرف آخرش که کارخونه قند و پولک سازی تو دلم راه انداخت ،وقتی دید دارم حالی به حالی میشم خودشو از جدا کرد بلند شد ایستاد جلوم :-ساعت هشته وقتشه و چشمکی زدو رفت ..اینقدر اومدن رفتنش زود شد و رفتاراش برام عجیب بود که رفته بودم توشک یهو به خودم اومد،وااای ساعته هشتتتته ،حالا چیکار کنم همینطور دور خودم چرخ میزدم ،آروم باش ترنج هیچی نمیشه نفس عمیقی کشیدم که باعث شد آروم تر بشم و به سمت اتاق آقای سعیدی راه افتادم ... ***** تقه ای به در زدم و بعد از شنیدن صدای بفرمایید وارد شدم ،با دیدن من از جاش بلند شد و گفت :ترنج جان دخترم مگه نباید الان خوابیده باشی چرا بیداری ...درد و ترنج جان تازه میگه دخترم مرتیکه عوضی اینارو تو دلم میگفتم الان وقت به زبون آوردنش نبود -راستش خوابم نبرد از فکر ،دلم برای مامان بابام تنگ شده و دیدم کسی رو جز شما برای دردو دل ندارم ..حالا تو دلم داشتم میگفتم ارواح عمت صداش در نمیومد معلوم بود داره تحت تاثیر حرفام قرار میگیره یهو زدم زیر گریه ،یکم فین فین کردم و با دستم اشکای مصلحتیمو پاک کردم آقای سعیدی اومد نشست کنارم و دستامو توی دستاش گرفت هیچ وقت تا حالا به چهرش دقت نکرده بودم اما الان از این فاصله دیدم خیلی واضح تر بود شایدم الان به خاطر نفرتی که ازش تو وجودم داشت ریشه میزد روش دقیق شده بودم چهارشونه بود و موهای مشکی داشت که چندتا تار از موهاش و قسمتای شقیقه ش سفید شده بود پوست سفیدی داشت که چشمو ابروهای مشکیش جلوه ی صورتش بودن و بینی مردونه نسبتا بزرگ و لبش متوسط بود تو یه لحظه میتونستم بهش لقب معمولی رو بدم با صداش از فکر در اومدم -دختر عزیزم من هیچ وقت تو رو تنها نمیذارم تو یادگاری بهترین رفیق من هستی من به تو ارزش میدم، ابرویی انداختم بالا و گفتم :-واسه همینه این همه وقت منو اینجا نگه داشتید و هر وقت که خواستم از اینجا برم به طریقی جلوم رو گرفتید ؟؟اینه ارزش دادنتون ،واقعا براتون متاسفم و برای خودم متاسفم که این همه وقت به شما اعتماد کردم ..از چهره ش و حالت نگاهش میتونستم به راحتی بخونم که تا چه حد از حرفام تعجب کرده ،واقعا هم جای تعجب داشت منی که همیشه حرفای خوب میزدم بهش الان چیا داشتم میگفتم ،میخواستم این ساعتای آخر حرفای دلمو بهش بزنم ،قرار شده بود من به نحوی سر آقای سعیدی رو گرم کنم تا هامین و دوستش بتونن پلیس بازیشون رو ادامه بدن هامین تصمیم داشت امشب محموله رو به پلیس لو بده و تو این فاصله ایی که من داشتم مخ آقای سعیدی رو کار میگرفتم اونا بیرون رو محاصره کرده بودن ..آقای سعیدی که هنوزم صداش متعجب بود گفت:ترنج جان عزیز من این حرفا چیه می... با صدای دینگ گوشیم ساکت شد هامین پیام داده بود:(من از دور مواظبتم استرس نداشته باش ما تا ده مین دیگه بهتون میرسیم ) شکلک اسمایلی براش فرستادم گوشیم رو که کنار گذاشتم رو کردم به آقای سعیدی که الان به من شک کرده بود ،طبیعی بود شک کنه خیلی آدم تیزی بود -آخی چی شد ترسیدین ؟ نگران نباشین اونوقتی باید بترسین که پشت میله های زندان خواستار آزادیتون هستین اما دیگه دیره ،فکر کردی من نمیدونم اینجا داری چیکار میکنی ؟ دیگه احترامی نسبت بهش نداشتم دندون قرچه ای کرد و اومد چیزی بگه که صدای آژیر ماشین پلیس بلند شد با ترس یه نگاه به سمت پنجره و یه نگاه به من کرد -دختریکه کثافط تو چه غلطی کردیییی از نگاش خون میبارید و تو یه لحظه گردن ظریفمو توی دستاش گرفتو من رو محکم کوبوند تو دیوار اینقدر ضربه ش محکم بود که حس کردم کمرم خورد شد ،از داغی صورتم میفهمیدم که کبود شدم فشار دستش خیلی زیاد بود نفسم قطع شده بود نمیتونستم نفس بکشم چشمام سیاهی میرفت داشتم میمردم اونم به دست نزدیک ترین دوست بابام ،مامان بابا دارم میام پیشتون تو همون حال حس کردم در اتاق با شدت باز شد و صدای هیاهویی پیچید آقای سعیدی از جلوی من کشیده شد کنار دیگه چشمام جایی رو نمی دید و قبل از سقوطم حس کردم دستی بین زمین و هوا من رو گرفت و دیگه هیچی نفهمیدم .... ******
  2. =====قسمت چهارم ===== یه هفته ای از اون شب گذشته بود و هامین روز به روز رفتارش با من سرد تر و سنگین تر میشد همش خودشو تو اتاقش حبس کرده بود جاهایی که من بودم نمیومد ،از بعد از اون شب خودمو خیلی نزدیک بهش حس کردم ،حس میکردم با تمام بحثایی که اون اوایل داشتیم شاید بتونیم از این به بعد دوستای خوبی برای هم باشیم ،درسته چیزی ازش نمیدونستم اما هامین پسر خوبی بود و شایدهم قابل اعتماد ... **** بعد از ظهر بود ،طبق معمول پشت پنجره ایستاده بودمو بیرون رو دید میزدم که یهو دیدمش سرش انداخته بود پایین و قدم میزد نمیدونم چی شد شاید سنگینی نگاهمو حس کرد چون یه لحظه مکث کرد و سرشو گرفت بالا و به من نگاه کرد،چشماش غم رو فریاد میزد اما غم چیو ؟ دوباره نگاهشو ازم گرفتو راه افتاد به سمت پشت ساختمون ،پشت ساختمون یه محوطه سر سبز بود که یه نیمکت سنگی یه گوشش قرار داشتو گوشه دیگه ش یه حوض کوچولو که دورش چندتا گلدون سنگی قرار داشتو کل دیوارای اون قسمت پوشیده شده بود از گل های رونده یه قسمت هم که گل ها بی جهت روییده بودن و برا خودشون سایه بون درست کرده بودن یه تاب چوبی کهنه قرار داشت که پاتوق من شده بود همون تاب چوبی و بس...در کل منظره دلنشینی داشت و کسی جز من اونجارو کشف نکرده بود تا الان که هامی...یاد هامین افتادم و با سرعت خودمو رسوندم پشت ساختون اما نبود...یهو صدای بم شدشو از پشت سرم شنیدم :-اینجا چی میخوای؟ چرا راحتم نمیذاری ؟..رفتم جلو تر و تو چند قدمیش ایستادم -هامین چرا با من اینطوری میکنی ؟ من دلیل رفتاراتو نمیفهمم ،من اونشب همه زندگیمو برای تو گفتم ،بهت اعتماد کردم ،من فکر میکرد توء لعنتی میتونی دوست خوبی برای من با... پرید وسط حرفمو گفت :از من دوست خوبی برای تو در نمیاد دیگه هم سر راه من سبز نشو ..و بدون اینکه لحظه ای درنگ کنه از اونجا دور شد ...بغض داشت خفم میکرد نمیدونستم چرا برام اینقدر مهمه که بهم توجه کنه...داشتم برمیگشتم، برم تو اتاقم که یهو از در چوبی قدیمی که انبار ساختمون بود و همون اطراف قرار داشت صدایی شنیدم ،صدای یه مرد نزدیک تر که شدم صدا برام واضح تر شد صدای آقای سعیدی بود که داشت با تلفن حرف میزد -نه نه ،حواسم هست ،نگران نباشید ،مثل همیشه با موفقیت محموله رو انتقال میدیم،..... نه کسی متوجه نمیشه اینجا مواد جا سازی شده ،امشب راس ساعت ۱۰ جا به جایی داریم ... خیالتون راحت اونموقع همه از داروهایی که تو غذاشون ریخته شده بیهوشن ....فقط به مشکلی هست ...این پسر هامین رو باید هرچه سریعتر از سر راه برداریم ،خیلی هم اطراف ترنج میچرخه،اما...باشه قربان هرچی شما بگین ،خدانگهدار...داشتم از زور حیرت خفه میشدم دستمو محکم جلوی دهنم گرفته بودم که مبادا صدام در بیاد ، یعنی کی پشت تلفن بود ؟،من رو از کجا میشناخت ؟ یعنی چی میخوان هامین رو از سر راه بردارن؟؟؟صدای قفل در و که شنیدم به خودم اومدمو سریع پشت درخت بزرگی که اون قسمت قرار داشت پنهون شدم ..وقتی از رفتن آقای سعیدی مطمن شدم سریع خودمو رسوندم به اتاق هامین،سعی کردم رفتار چند دقیقه قبلش رو فراموش کنم باید همه چیز رو بهش میگفتم ،باید یه کاری میکردیم ...در اتاقو باز کردم و خودمو پرت کردم داخل هامین که روی مبل کنار اتاق نشسته بود با دیدن صورت رنگ پریده من از جاش بلند شد و اومد به سمت من،نگرانی از چهره ش میبارید :-ترنج چی شده ؟؟تو حالت خوبه ؟چرا رنگت پریده دختر خوب ،وقتی دید نمیتونم رو پاهام وایستم دستمو گرفتو من رو نشوند گوشه تختش و انگار متوجه شد که گلوم خشک شده ،لیوان آبی رو گرفت به سمتم و من لاجرعه سر کشیدم وقتی یکم خودم رو بهتر حس کردم گفتم :-هامین باید هر چه سریع تر از اینجا بریم ،اینجا که تیمارستان عادی نیست ..هامین که از حرفام چیزی نفهمیده بود داشت کلافه نگاهم میکردم که منم یک نفس همه چیزایی که شنیده بودم رو براش تعریف کردم ...اونم که الان حسابی شوکه شده بود کمی فکر کرد و چشماشو ریز کرد و گفت - من یه نقشه دارم اما اول یه شرط دارم ، اخم ریزی کردم-بفرمایید آقا -ببین من و تو میتونیم برای همی خیلی مفیدد باشیم من به تو کمک میکنم تا بتونی از اینجا فرار کنی اونم همین امشب و تو هم باید به من یه کمکی بکنی ،مشکوک میزد موشکافانه نگاهش کردم که ادامه داد :-ببین من دانشجوی سال آخر روانشناسیم من باید سه ماه پیش مدرک دکترامو میگرفتمو اینطوری میتونستم مطب بزنمو شروع به معالجه کنم اما تو اردیبهشت یه آزمون عملی از ما گرفتن نفری یه خل دیوونه رو انداختن گردن ما به گفتشون باید طی یک ماه اون مریض رو معالجه شده تحویل میدادیم اما از شانس گند من طرف که یه دختر جوون بود و نیاز به یه حامی داشت ،من رو حامی خودش دونستو زدو عاشق ما شد ،لحنش اینقدر بامزه بود که زدم زیر خنده اونم لبخندی زد و ادامه داد -بعدش وقتی دید نمیتونه من رو به دست بیار خودکشی کرد و اینکارش مواجه شد با بدبختی من، چون استاد عملیمون هم به خاطر موضوعات قبل با من لج افتاده بود حسابی برام گرون تموم شد و اونا مدرکمو بهم ندادن و گفتن که من نمیتونم بیمارا رو درک کنم و اگه واقعا این مدرک برام مهمه باید به مدت یک سال برای درک بیمارای روانی خودمو به عنوان یه دیوونه جا بزنم تا بتونم راحت تر باهاشون ارتباط برقرار کنم و وقتی که تونستم یکی از این بیمارارو به زندگی برگردونم اونا بهم مدرکمو میدن و اگه تو نقش اون بیمار رو بازی کنی منم کمک به فرارت میکنم ...-واقعا چه قانون مسخره ای ،اما باشه رفتن از اینجا برای من خیلی مهمه منم به تو کمک میکنمو اینطوری بی حساب میشیم البته من تا حدودی از داستانتو میدونستم ،ابروهاشو موشکافانه انداخت بالا:-از کجا؟؟؟-روزی که داشتی برای آقای سعیدی میگفتی شنیدم ..لبخندی زد :-ای شیطون یهو یاد آقای سعیدی افتادم:-هامین ما باید چیکار کنیم؟؟؟ نقشه ات چیه ؟ ،-یه نقشه باحال دارم با این نقشه با یه تیر چند نشون میزنیم بعد هم نقشه رو با جزئیات و آبو تاب برام تعریف کرد که لحظه به لحظه لبخند روی صورتم خبیثانه تر میشد وقتی تموم شد از جا بلند شدمو دستامو زدم به هم -ایول دمت گرم -چشمکی بهم زد که تو دلم قیلی ویلی رفتو همینطور که گوشیشو که زیر تشکش مخفی کرده بود بر میداشت و به سمت دستشویی میرفت گفت :-من میرم با دوستم امیر هماهنگ‌ کنم ،توام برو وسایلاتو جمع کن و راس ساعت ۸ حاضر برای اجرای نقشه باش سری تکون دادم از اتاقش خارج شدم ******
  3. ***** نشسته بودیم گوش آبدارخونه و هر کدومون ی ساندویج تو دستامون گرفته بودیم و با ولع گاز میزدیم چون هر دومونم هم خیلی گرسنه بودیم حسابی بهمون چسبید ،بعد از غذایی چای ساز رو زدم به برق تا چایی درست کنم ، آروم بی سرو صدا نشسته بودیم روبروی همدیگه با آرامش همو نگاه میکردیم ، چقدر خوب بود اینطوری نه دعوایی بود و نه بحث ناراحت کننده ایی با صدای دینگ چای ساز از جا بلند شدم چای رو حاضر کردم یه لیوان گرفتم سمت هامین زیر لب تشکری کرد و منم اون یکی لیوانو برداشتمو دوبار نشستم یه قلپ از چاییشو که خورد گفت :-میتونم بپرسم چرا اینجایی تو که مشکلی نداری پس ... خودمو واسه این سوال آماده کرده بودم،خیلی وقت بود که دلم میخواست واسه یه نفر درد و دل کنم ولی کسی رو نداشتم ،اما الان هامین بود پسری که هیچ چیزی رو ازش نمیدونستم یه لحظه حس کردم میتونم بهش اعتماد کنمو این شد که در دلمو براش باز کردم:-چندسال پیش ما یه خانواده چهار نفره خوشبخت بودیم من بودمو خواهر بزرگترم و پدرو مادرم ،داستان از جایی شروع شد که خواهرم دانشجو بود و افتاده بود تو سرش که میخوام برم خارج از کشور اما پدرو مادر راضی به دوری از فرزندشون نبودنو هر بار مخالفتاشون شدیدتر میشد،روزها و ماه ها گذشت، خلاصه بعد از یکسال خواهرم موفق شد پدر و مادرم رو راضی کنه و رفت دور کارای اقامتش میخواست بره (رم -ایتالیا) ،چون رم یه شهر هنر پرور بود خواهر منم که عشق هنر... ،کارای سفرش خیلی زودتر از اونچه که باید جلو افتاد چون خواهرم نمره اول عکاسی دانشگاشون بود از دانشگاه هم کمک زیادی شد و طی پنج ماه تونست اقامتشو بگیره ،روزی که رفت رنگ خونمون هم از بین رفت مامانم گریه و زاری میکرد،بابام یهو شکسته شد و منم ...هعییی، منم حالم خیلی گرفته شده بود اما باید به خودم میومدم واسه همین سعی کردم با شنگولک بازیام خوشحالشون کنم ،اونا هم سعی میکردن بخندن اما چهرشون غم رو فریاد میزد چون ماه ها گذشتو هیچ کدوم نتونستن با ترانه ارتباط برقرار کنن حتی بابام به سختی رفت ایتالیا اما شکسته تر از قبل برگشت و خبری از خواهر گم شده من نداشت ...حدودا دوسال پیش بود که دیدم نه نمیشه باید یه فکری بکنم ،یهو یه چیزی تو ذهنم جرقه زد ،تصمیم گرفتم برا مدتی پدرو مادرم رو بفرستم سفر ،اولش مخالفت میکردنو نمیخواستن من رو هم تنها بذارن اما بالاخره بعد از اصرار های مکرر من قانع به رفتن شدن و درست زمانی که میخواستن برن و تو ماشین بودن یهو جلو چشمام ماشینمون با صدای وحشتناکی منفجر شد و اون روز من پدر و مادرم رو هم از دست دادم ..مکثی کردم یه نگاه به هامین انداختم غم توی چشماش برام قابل درک نبود با صدای گرفته گفت :-بعدش چی شد ؟؟ آهی کشیدم و ادامه دادم -بعدش از طریق پلیس فهمیدم که توی ماشین بمب جاسازی شده بوده و بعداز تحقیقاتی متوجه شدن که پدر من قاطی کارای خلاف شده بوده اما وقتی گفته دیگه نمیخواد این کارارو ادامه بده رییس بزرگ تصمیم به قتل پدرم میگیره و... -فکر کنم بتونم بقیش رو هم حدس بزنم که چطوری به اینجا اومدی ،به کمک آقای سعیدی ..-آره ،اما انگار یه جورایی من به اینجا موندن محکوم شدم ،چند بار از آقای سعیدی خواستم که از اینجا برم اما هر بار بیشتر مخالفت کردو من هیچ وقت دلیل مخالفتاشو نفهمیدم با اومدنم به اینجا همه چیزمو از دست دادم حتی دوستام رو ... و تا وقتی که اینجام نمیتونم از اون شخص انتقاممو بگیرمو البته چیز زیادی هم ازش نمیدونم ،فقط میدونم اسمش خسرو خا.. یهو هامین مثل برق گرفته ها از جاش پرید از حرکتش شوکه شده بودم تند تند دستشو میکشید تو موهای خوش حالتش ،انگار که میخواست خشمشو کنترل کنه اما خشم از چی ؟؟؟؟...با صداش به خودم اومدم -مطمئنی اسم طرف خسرو خانه؟-آره بابا مطمنم ،از جام بلند شدم و رخ به رخش ایستادم و گفتم :-هامین چته تو من حرف بدی زدم ؟؟نکنه تو ؟؟.....انگار که آروم تر شده و فقط نفساش نا منظم بود آروم گفت :- نه نه من نمیشناسمش ؛چیزی نیست ببخشید من خیلی خستم ،ممنون بابت کمکت و چای شب به خیر ساعت سه و نیمه توام برو بخواب ...منتظر جوابم نشد و عقب گرد کرد و رفت منم همینطور خشکم زده بود و به رفتنش خیره شده بودم ،ینی چش شد یهوو؟؟؟
  4. =====قسمت سوم===== **** روی چمنای بیرون نشسته بودم و تکیه مو داده بودم به درخت بید بزرگی که پشت سرم بود بساط نقاشیمو پهن کرده بودمو نقاشی میکشیدم ،اصلا نمیدونستم دارم چی میکشم فی البداهه یه چیزی پیاده میکردم رو کاغذ، همیشه نقاشی آرامشی به من میداد که هیچ چیز دیگه ای این آرامشو با خودش نداشت ،تو همین حسا بودم که یهو حضور کسی رو کنارم حس کردم طبیعی بود الان یه مزاحمی چیزی پیدا بشه، مریضا داشتن کم کم از خواب ناز بیدار میشدند ،پس توجهی نکردم و حواسم رو دادم به نقاشیم که صداش خدشه کشید رو اعصابم :-اوووم خوبه آفرین فکر نمیکردم دیوونه ها هم توانایی این چیزارو داشته باشن (منظورش نقاشی کردنم بود) اینقدر دندونامو رو هم فشار داده بودم که حس میکردم هر آن خورد شه بریزه تو دهنم ،با پرویی تمام بی توجه به تیکه که بهم انداخته بود گفتم:-جای دیگه ای برا نشستن پیدا نکردی اومدی رو سر من خراب شدی ،پوزخند زدم اشاره به لباس آبی که تو تنش زار میزد کردمو گفتم :-مشخصه کی روانیه ،ینی کارد میزدی خونش در نمیومد بلند شدم که راهمو بکشم برم حوصله ریختشو نداشتم که یهو دستمو از پشت کشید اینقدر محکم فشار میداد که حس میکردم الان دستم از وسط نصف میشه :-آی آی دستمو ول کن چیکار میکنی ،با پوزخند جوابمو داد:-آخیی کوچولو دردت گرفت؟ بعد غرید فقط کافیه یک بار دیگه پیش من زبون درازی کنی ،خودم برات کوتاهش میکنم اشاره ای هم به دستم که در حال خورد شدن بود کردو گفت :-سری دیگه قول نمیدم اینقدر با ملایمت باهات رفتار کنم فهمیدی ؟؟فقط سرمو تونستم تکون بدم از درد صورتم جمع شده بود دستمو از دستش کشیدم بیرونو پناه بردم به اتاقم دستم زق زق میکرد و جای انگشتاش قرمزه کرده بود و مطمئن بودم تا فردا حسابی کبود میشه مرتیکه کثافط باید یه جوری زهرمو بهش میریختم رفتم پشت پنجره یکم نگاه به اطراف انداختم تا بالاخره پیداش کردم نشسته بود رو یه نیمکتو پشتش به من بود منم از فرصت استفاده کردم و رفتم به سمت آبدار خونه ،یه تخم مرغ و سس فلفل برداشتمو پریدم تو اتاقشو درو بستم با عجله رفتم به سمت حمام دستشویی خمیر دندونشو جلوی آینه دستشویی دیدم برش داشتمو با سس فلفل پرش کردم ،بعدش تختم مرغ رو هم شکستم تو شامپوش و کار تموم ... از در اتاقش پریدم بیرون که تو راهرو نزدیک به اتاقش گیرم انداخت :-اینجا چیکار میکنی ؟؟خودمو زدم به کوچه علی چپ گفتم:-ببخشید ینی من حق قدم زدن تو راهرو رو ندارم ؟ لبخند کجی تحویلم داد و گفت:-نع حق نداری ،آخ که شیطونه میگفت برو همچین بکوب تو سرش که دیگه نتونه بخنده بی توجه بهش رفتم تو اتاقمو درو کوبیدم به هم **** نیم ساعت گذشته بود استرس گرفته بودم همیشه همینطور بودم وقتی یه کار اشتباهی میکردم بعدش استرس میگرفتم ،وای یعنی تا الان ازشون استفاده کرده ؟تو همین فکرها بودم که در اتاقم با صدای وحشتناکی طاق به طاق باز شد ،هامین عین یه ببر زخمی با صورت قرمز تو چارچوب در وایستاده بود و دندوناشو روی هم فشار میداد ،از مسواک تو دستش که در حال خورد شدن بود فهمیدم خمیر دندون کار خودشو کرده و الان هامین داره میسوزه همون لحظه با یه جهش پرید به سمت من گردنمو گرفت تو دستشو من رو محکم کوبوند به دیوار پشت سرم اینقدر محکم که حس کردم کمرم خورد شد فقط داد میکشید ،با هر دادش گوش من بندری میرفت :-دختریکه عوضی پدرتو در میارم میخواستم دیگه کاری بهت نداشته باشم ولی تو آدم نمیشی خودت این بازی رو شروع کردی منتظر عاقبتش باش،روزگارتو سیاه میک... همون لحظه پرستار وارد اتاق شد و رشته کلام هامین پاره شد پرستار با شدت به طرف ما دوید گفت :-اینجا چه خبره؟؟؟ داری چیکار میکنی روانی؟با دادش نگهبانارو صدا زد طولی نکشید که سه تا نگهبان ریختن داخل اتاق و هامین رو بردن تو اتاقش و با دستبندو پابند های چرمی به تخت بستنش حقیقتش این بود که فقط من آقای سعیدی از بیمار نبود هامین خبر داشتیم اما بقیه فکر میکردن اونم یه دیوونست مثل بقیه ،پرستارهم به من یه آرامبخش داد و رفت بیرون وقتی از رفتنش مطمئن شدم قرص رو از تو دهنم در آوردم و انداختم تو گلدون ،تقه ای به در اتاق خورد با گفتن بفرمایید من آقای سعیدی وارد شد با چهره ای غمگین کنارم رو تخت نشست و گفت :-ترنج حالت خوبه دخترم ؟ اشتباه من بود نباید هرو دوی شمارو تو یه طبقه میذاشتم یه گوشمالی حسابی به هامین میدم تو اصلا غصه نخور ،سرمو انداخته بودم پایین گفتم:-آقای سعیدی اون تقصیری نداره راستش حقم بود خودم سر به سرش گذاشته بودمو چن دقیقه پیش جوابمو گرفتم همین، ازتون خواهش میکنم کاری به اون نداشته باشید و چیزی بهش نگید، نمیدونم چرا اینطوری گفتم میتونستم چندتا دروغ سرهم بکنم تا بره پدرشو در بیاره ،ولی یه چیزی جلومو گرفت نمیدونم شاید حس عذاب وجدانی بود که داشتم ،آقای سعیدی سرشو تکون داد و از جا بلند شد ،همینطور که به سمت در میرفت چرخید به طرفمو گفت:-آه دختر ،تو آخر با شیطونیات سرت خودتو به باد میدی ،کاری هم به هامین ندارم نگران نباش و بیشتر مواظب خودت باش الان هم بیا پایین وقت ناهاره سرمو تکون دادمو آقای سعیدی از اتاق خارج شد ***** شب شده بود ،هامین نه سرناهار حضور داشت نه شام منم چیزی از گلوم پایین نمیرفت تقصیر خودم بود عذاب وجدان داشت من رو میکشت با یه تصمیم لحظه ای از جام بلند شدم و رفتم به سمت اتاقش دستم رو دستگیره در بود خدا خدا میکردم در قفل نباشه و از شانس خوبم در با صدای تیکی باز شد آروم درو باز کردمو رفتم داخل ،دیدمش ،همون طور که رهاش کرده بودن رو تخت بود و چشماش بسته بود آروم رفتم به طرفش ،اول پابندارو باز کردمو بعدش دستبندارو ، اومدم از اتاقم برم بیرون که دست قوی مردونش دور مچم قفل شد برگشتم به سمتش چشماش باز بود و داشت نگاهم میکرد چیزی از نگاهش نمیتونستم بفهمم اتاق هم تاریک بود و نمیتونستم چهرشو ببینم ،صداشو شنیدم برعکس همیشه که خشن بود الان با یه نرمی خاصی ازم پرسید:-چرا اینکارو میکنی ؟ چرا میخوای برای من دردسر درست کنی ؟نگاهمو انداختم تو چشماش و گفتم:-من متاسفم ،فکر نمیکردم کار به اینجا بکشه،من نمیخواستم برات دردسری درست کنم ، خودمو مقصر میدونستم واسه همین الان اینجام ،ابروشو انداخت بالا و گفت :معذرت خواهی هم بلدی پس لبخند نشست رو لبام -گرسنه ای ؟ -خیلی -منم از صبح چیزی‌ نخوردم با صدایی که توش تعجب موج میزد گفت :-چرا؟؟صادقانه گفتم:چیزی از گلوم پایین نمیرفت لبخندی تحویلم داد، بار اول بود لبخندشو میدیدم چقدر چهره شو قشنگ میکرد مخصوصا اینکه وقتی میخندید دوتا چال قشنگ رو لپش ایجاد میشد، آدم با دیدنش هوس میکرد انگشت کنه تو چالش بچرخونه از فکرام لبخندم پر رنگ تر شد از جام بلند شدم گفتم- پس بزن بریم...-بریم کوچولوی شیطون ...
  5. =====قسمت دوم===== با صداش ده متر پریدم هوا :-دید زدنتون تموم شد ؟؟؟ سریع خودمو کشیدم کنار اول میخواستم بابت نجات دادنم ازش تشکر کنم ولی اینو که گفت خیلی لجم گرفت دستامو زدم به کمرمو گفتم:- هه فکر کردی کی هستی مرتیکه خیال برت داشته بدبخت فکر کردی همه کشته مردتن بده در نوشابه رو بقیه برات باز کنن البته بعید میدونم کسی هم پیدا بشه و .. من همین طور داشتم یه بند میگفتم که با صدای دادش دهنم بسته شد و درجا کپ کردم -خفه شو دختره روانی اومدم یه چندتا فحش جانانه نثارش کنم که آقای سعیدی پرید وسط خوب میدونست اگه دهنم باز بشه دیگه نمیتونن جلومو بگیرن و آبروشون درجا میره -چه خبره اینجااا؟؟؟رو کرد به هامین و گفت:هامین توام ؟ پسر نیومده قاطی کردی ؟ هامین سرشو انداخته بود پایین، زیر لب یه شرمنده گفتو رفت وقتی خواست از جلوی من رد بشه گفت هنوز کارم باهات تموم نشده دارم برات تو دلم گفتم هه چه دلش خوشه فکر کرده وایمیستم نگاش میکنم که اونم هرکاری خواست بکنه نه آقا از این خبرا نیست بچرخ تا بچرخیم تو همین فکرا بودم که با صدای آقای سعیدی به خودم اومدم -ترنج بیا اتاقم رفتم داخلو درو پشت سرم بستم آقای سعیدی رفت پشت میزش نشستو من وسط اتاق وایستاده بودم قبل از اینکه اون چیزی بگه گفتم :من کاری نکردم مقصر اونه آقای سعیدی سرشو چند بار تکون داد و گفت :تا کی میخوای به این بجه بازیات ادامه بدی ترنج یکم بزرگ شو ،الان یک سالو نیمه که اینجایی چون میدونستم وضعیتت حاد نیست تورو به طبقه ویژه فرستادم جایی که کسی رفتو آمدی نداره تا تو بتونی ‌راحت باشی توی این یک سال همه چیز رو برات فراهم کردم ،نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره اونوقت تو اینطوری جواب منو میدی با بردن آبروی من ؟ سرمو انداخته بودم زیر و دستامو توی هم گره کرده بودم حقیقتش این بود که آقای سعیدی یکی از دوستای نزدیک بابا بود و منو مثل دخترش دوست میداشت حتی چند هفته اول منو برد خونه خودشون تا بلکه روحیه نابود شدمو دوباره به دست بیارم اما وقتی دید هیچ راهی دیگه نمونده و خانوادش هم از این وضعیت خسته شدن من رو آورد اینجا تا بلکه با داروها و مراقبت پرستارا به خودم بیام و خودش هم بتونه روی همه چیز نظارت داشته باشه و اینطوری مراقبم باشه اما هیچ وقت نفهمیدن که من بدتر با اومدنم به اینجا نابود شدم البته جایی رو دیگه واسه موندن نداشتم بعد از مطمن شدن از انتقالی من به اینجا خونمون رو به همراه یه سری وسایلش فروخت یه سری دیگشم گذاشت تو انبار خونه خودشون پول خونه رو هم ریخت توی حسابی که برام توی بانک باز کرده بود دلم میسوخت دیگه نمیتونم به خونه برگردم اما بدترش این بود که دیگه حاضر نبودم یک لحظه هم بدون خانوادم اونجا زندگی کنم ، وقتی سکوتمو دید گفت :ترنج جان ببین دخترم هامین رو از خیلی سال پیش میشناسم و اندازه تو برام عزیزه اون قراره از فردا بیاد اینجا و مدتی رو مستقر شه نمیخوام تو این مدت مشکلی پیش بیاد خواهش میکنم کاری نکن که از جانب تو هم نگرانی داشته باشم ،باشه دخترم؟ به ظاهر به نشونه باشه سرمو تکون دادم اما تو دلم گفتم این یه مورد رو شرمندتونم باید حال این خودخواه عوضی رو بگیرم با شنیدن میتونی بری سریع از اتاق رفتم بیرون و به اتاق خودم پناه بردم ،سرمو گذاشته بودم رو بالشتو به فکر فرو رفته بودم یاد بدبختیام افتاده بودم یاد چیزایی که هیچ وقت نتونستم بهشون برسم همیشه از بچگی نقاشی رو خیلی دوست داشتم میخواستم تو دانشگاه هم نقاشی بخونم بعدش میخواستم یکی یکی برای رسیدن به آرزوهام تلاش کنم اما بعداز رفتن مامان بابام همه چیز نابود شد و من از اون روز تنها چیزی که ذهنمو پر کرد انتقام بود اما من چطوری میتونستم با این سن کمم تنهایی این بار رو به دوش بکشم من الان هفده سالم بود و البته به خاطر سن کمم هم بود که اختیار از دست من خارج شده بودو نتونستم کاری برای خودم بکنم باید تا هیجده سالگیم صبر کنم تا بتونم اول اختیار خودمو به دست بیارم و از اینجا خلاص بشم..ناخوادگاه بین این همه فکر ذهنم پر کشید به قضیه امروز ،به اون پسر پرو که باعث شد آقای سعیدی از من ناامید بشه بالاخره یه روزی یه جایی حالشو میگیرم اگه حقشو کف دستش نذارم ترنج نیستم که... تو همین فکر ها بودم که چشمام کم کم گرم شد و خوابم برد **** از شدت تشنگی و گرسنگی از خواب بیدار شدم هوا گرگ و میش بود نه ماه توی آسمون بود نه خورشید اصلا موقعیت زمانی رو نمیدونستم چشمامو به زور باز کردم نگاهی به ساعتی که روی میز کنار تخت بود انداختم ساعت یه ربع به شیش بود حالا خدایا شیش صبح یا شیش بعداز ظهر ؟ یکم به مغزم فشار آوردم که فکر کنم آخرین بار که خوابم برد ساعت چند بود ...ساعت هفت عصر خوابیده بودم و الان قطعا صبح بود پس حسابی خوابیده بودم خب طبیعی بود من چون مثل بقیه بعد از ظهر ها خواب نداشتم به جاش شبا حسابی میخوابیدم صدای قار و قور شکمم منو به خودم آورد دمپاییامو پوشیدم و همونطور خوابالو رفتم به سمت آبدارخونه اونجا یه یخچال کوچیک بود که همیشه توش یه چیزی واسه خوردن داشت درشو باز کردم چشمم افتاد به ساندویج سرد که طبقه وسط یخچال بود و داشت بهم چشمک میزد برش داشتم در یخچال رو بستم اومدم برگردم برم به سمت در،همین که برگشتم سرم محکم خورد به یه چیز خیلی سفت و خیس دستمو گذاشته بودم رو سرم :-آخ آخ سرم اینجا که دیوار نباید باشه همه جا تاریک بود اما نوری ملایمی که از پنجره آبدارخونه به اونجا تابیده بود باعث میشد تا حدودی ببینم سرمو یکم که گرفتم بالا از چیزی که دیدم تا مرز سکته رفتم و چشام داشت از حدقه میزد بیرون یه بدن برنز عضلانی که بر اثر قطرات آبی که روش نشسته بود حسابی براق شده بود همون یه قطره آب چکید رو پیشونیم یهو عین برق گرفته ها سرمو کشیدم بالا و دوباره نگام قفل شد توی اون چشمای عسلی که برقش آدمو به وحشت مینداخت نباید خودمو میباختم اما نتونستمو با من من گفتم :ت..ت..تو اینجا چیکار میکنی ؟ با حرفم اونم که تازه از شوک در اومده بود ابروهای پرپشتش که تا الان تو هم گره خورده بودن رو باز کردو انداخت بالا و گفت :-این دقیقا همون سوالیه که من از تو دارم هوا داشت هی روشنتر میشد و دید من واضح تر ،اینبار با دقت بهش نگاه کردم موهای لختش که خرمایی رنگ بود و الان خیس خیس بود ازش هی قطره قطره آب میچکید ، معلوم بود تازه از حمام اومده ،صورت خوش فرم زاویه دار با یه ته ریش کم ،چشمای خمار عسلی با مژه های بلند ،بینی قلمی مردونه و لب های قلوه ایی که تکمیل کننده صورتش بود ، بالا تنه ش برهنه بود و فقط یه شلوار کتون سرمه پاش بود خداییش از حق نگذریم عجب جیگری بود ولی عین سگ پاچه میگرفت با صداش به خودم اومد :-جواب منو بده اخم کردم و گفتم:فکر نمیکنی این سوال من بود؟ دوباره اخماشو کشید تو هم دندون قرچه ای کرده از زیر دندوناش غرید -ببین دخترجون بامن درنیفت ،الان یا عین آدم جوابمو میدی یا از همین پنجره پرتت میکنم پایین ازت هم راحت میشم ،راستش دختر ترسویی نبودم اما اون لحظه اینقدر جدی حرف میزد که از ترس داشتم سکته میکردم پس جوابشو دادم:-خب باید بدونید که من اینج..پرید وسط حرفم گفت :-مگه تو جز مریضا نیستی ؟ چرا تو این طبقه ای ؟ به من گفتن کسی بدون اجازه نباید بیاد اینجا گفتم :ببین آقا من هر کسی نیستم این بغل هم اتاق منه و اینطور که من متوجه شدم شما تو اتاق روبرویی من مستقر شدید و بهتره تا وقتی اینجا هستید سرتون به کار خودتون باشه وگرنه این شمایید که بد میبیند از کنارش ک رد شدم گفتم در ضمن دفعه دیگه حق ندارید با این سرو وضعتون تو راهرو بچرخید اینجا هتل نیست ،تیمارستانه..برنگشتم نگاش کنم ببینم چ حالی شده ولی از صدای نفسای نا منظمش فهمیدم که حسابی عصبی و کارد بزنی خونش در نمیاد رفتم تو اتاقمو درو بستمو از داخل قفلش کردم نمیشد به این بشر اعتماد کرد رفتم نشستم رو تختم ساندویچ بیچاره م تو دستای مشت شده م له شده بود و اشتهامم حسابی باز شده بود خیلی خوشم اومده بود از حرفای آخرم ،با ولع گاز اولو به ساندیچم و زدمو تو کسری از ثانیه تمومش کردم آخیش راحت شدم ،بلند شدمو رفتم پشت پنجره و به بیرون زل زدم محوطه سرسبز بیرون داشت بهم چشمک میزدو یهو فکری تو ذهنم جرقه زدو پریدم بیرون...
  6. پشت پنجره بزرگ اتاقم ایستاده بودمو به بیرون زل زده بودم،هر کس مشغول به یه کاری بود یکی با خودش حرف میزد یکی راه میرفت یکی ورزش میکرد یکی نشسته بود و... خسته شدم از این منظره تکراری دقیقا امروز یک سال و شش ماه و ۵ روز بود که از اون روز وحشتناک میگذشت از او روزی که پدر و مادرم رو جلوی چشمای من به قتل رسوندن، توی ماشینمون بمب گذاشته بودن درست زمانی که پدر و مادرم میخواستن برن مسافرت ،موقع خداحافظی بمب ترکید و این خداحافظی دائمی شد هفته ها از اون روز گذشت و من روز به روز افسرده تر میشدم این شد که‌ من رو اینجا بستری کردن.. تو همین فکرا بودم که در زدن : -بفرمایید پرستار-ترنج جان وقت ناهاره -میام الان و جوابی نداد و رفت ،چقدر سخت بود زندگی با آدمای دیوونه ،من دیوونه نبودم فقط شوک بزرگی بهم وارد شده بود ک قادر نبودم زیاد با کسی حرف بزنم اما من به همشون ثابت میکنم که دیوونه نیستم اما چطوری؟؟؟ **** بعداز ظهر بود ،ناهار رو خورده بودیم، تو اتاقم نشسته بودمو اطرافو دید میزدم اتاق من جزء بهترین اتاقا بود یه تخت و یه کمد یه آینه ک روبروی تختم بود و گلدونی که گوشه اتاقم نزدیک به پنجره قرارداشت و خوبی اتاق این بود که حمام دستشویی مجزا داشت،رفتم جلوی آینه یه نگاهی به خودم انداختم ینی این من بودم ؟موهای طلایی زیتونیم که آشفته دورم ریخته بود و تا وسط وسطای کمرم میرسید،چشمای خمار خاکستریم که حالا حسابی بی روح شده بود و مژه های پرپشت و بلندم حصار چشمام شده بود ،بینی قلمی سر بالا،صورت مهتابیم که از همیشه رنگ پریده تر بود و لبای کوچولوی قرمزم که الان حسابی بی رنگ و خشک شده بود، خسته از این چهره بی روحم رفتم به سمت در اتاق و وارد راهروی عریضی شدم که اطرافش فقط چندتا اتاق دیده میشد به نسبت طبقه های دیگه اینجا اتاقاش کمتر بود مثلا خیر سرشون طبقه ویژه ساختمون بود ،اتاق من آخرین اتاق سمت راست انتهای راهرو قرار داشت روبروی اتاق من یه اتاق بود که درش بسته بود و کسی اونجا مستقر نشده بود و کنارشم راه پله و آسانسور بود و هم ردیف اتاق من آبدارخونه و سرویس بهداشتی بود اینجا که خبری نبود برم ببینم پایین چه خبره ،پریدم به سمت آسانسور و دکمه طبقه سوم رو زدم خداروشکر آسانسور تو طبقه خودم قرار داشت درش باز شد رفتم داخل و دکمه طبقه اول رو فشار دادم بعداز چند لحظه صدای ضبط شده خانومی تو آسانسور پیچید ...طبقه اول ..... از آسانسور اومدم بیرون و سرک کشیدم پرنده پر نمیزد و هیج صدایی به گوش نمیرسید بعد از غذا به مریضا آرامبخش میدادن و اوناهم خیلی شیک خوابشون میبرد تااا... به منم از اون قرصا میدادن اما بعد از اینکه پرستار از اتاق میرفت بیرون قرص رو چال میکردم تو گلدون گوشه اتاقم،اون قرصا من رو از حال خودم خارج میکرد پس بهتر بود کلا نخورمشون ، داشتم برا خودم اون اطراف قدم میزدم که یهو صدایی توجه مو به خودش جلب کرد صدا از در بزرگ قهوه ای رنگی که انتهای راهرو بود میومد ...اتاق مدیر..پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاق گوشامو چسبوندم به در اتاق تا بتونم صداهارو واضح تر بشنوم صدای مدیر بود انگار داشت با یکی حرف میزد گفت :-آقای تهرانی عزیز من شرایط شمارو درک میکنم اما اینجا قوانین خودش رو داره من سال هاست دارم اینجا رو اداره میکنم اما تا حالا با چنین موردی روبرو نشدم از طرفی نمیخوام دست رد به سینه شما بزنم چون بالاخره خانواده شما شناخته شده هستند اما این در خواستی که از من دارید خیلی عجیبه ممکنه منو به دردسر بندازه ،صدای مخاطب که خیلیم صدای جوون اما بمی بود بلند شد :-ببینید آقای سعیدی من از شما خواهش میکنم فقط یکساله، اگه شما اینکارو در حق من کنید واقعا مدیونتون میشم و زمانی که مدرکمو گرفتم قول میدم سعی در معالجه شدن بیمارانتون بکنم من خودمم راضی به اینکار نیستم اما برای گرفتن مدرکم هرکاری میکنم،شما سالهاست که منو میشناسید میدونید که اصلا به غرور خودم اجازه خواهش کردن از کسی رو نمیدم اما ببینید کارم به کجا رسیده که دارم از شماخواهش میکنم ،پس لطفا کمکم کنید،آقای سعیدی که تا الان ساکت بود گفت:باشه هامین جان اما باید این مسئله بین خودمون بمونه و فقط چون تورو میشناسم و بهت اعتماددارم حاضر شدم بهت کمک کنم صدای پسررو که الان میدونستم اسمش هامینه شنیدم :-خیلی ممنونم از لطفتون، ناامیدتون نمیکنم روز خوش،تا اومدم به خودم بیام که باید یه جا خودمو مخفی کنم در بازشد و باز شدن در همانا و افتادن من همان و قبل از اینکه با کمر بیام زمین و کمر ظریفم از وسط نصف بشه دستای قوی مردونه ای منو بین راه نگه داشت چشمامو محکم روی هم فشار میدادمو عین بید میلرزیدم اون لحظه چیزی که حس کردم بوی عطر تلخ و سردی بود که تا توی مغزم نفوذ کرد وقتی از جام مطمن شدم چشمامو باز کردم و اولین چیزی که دیدم یه جفت گوی عسلی بود که نگاهمو توی خودش حل میکرد ....
  7. نام رمان:دیوانه باشیم نام نویسنده:ShinKaf ژانر:عاشقانه_درام ساعت پارت گذاری :نامعلوم هدف از نوشتن:همیشه دوست داشتم کتابی از خود داشته باشم تا بتوانم خلاقیت فکری ام را به گوش علاقه مندان کتاب برسانم . خلاصه :پسری به نام هامین تهرانی که دانشجوی روانشناسی است سال های آخر دانشگاه خودرا سپری میکند و برای گرفتن مدرک خود به مشکلی برمیخورد او باید به مدت یک سال برای درک بیماران روانی خود را به عنوان یک بیمار جا بزند و در تیمارستانی بستری شود پس از ورود به تیمارستان اتفاقات جالبی برایش می افتد که یکی از این اتفاقات آشنایی او با دختر بیماریست به نام ترنج که پدر و مادرش به قتل رسیده اند و او در پی فرار و انتقام است ... ناظر: @ftm-tzk
×
×
  • جدید...