رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ghazal_kh

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    5
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

10 Good😌😌😌😌

1 دنبال کننده

درباره Ghazal_kh

  • درجه
    کاربرتازه وارد
  • تاریخ تولد 10 فروردین 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

87 بازدید کننده نمایه
  1. پارت_4 (ارسام) خب بچه ها هممون واسه اخر هفته ماشین نیاریم بهتره گروهی بریم. اخ که چه حالی میده،خیلی وقت بود سفر نرفته بودیم،دم سرهنگ گرم. سارا خندیدو گفت:ایول یک هفته،میترکونیم فرهاد:پناهی رو چیکار کنیم؟با این گندی که ارسام خان زده چجوری میشه بریم سفر اخه؟! ارسام:شما نگران پناهی نباشین من خودم حلش میکنم بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون،با چشمم دنبال پناهی میگشتم که دیدم سرهنگ داره باهاش حرف میزنه عجب پس خانوم لال نبودن،اما فقط جوابای کوتاه میداد،حتما از حرف زدن فراریه. به سمتشون رفتم و رو به سرهنگ گفتم: میشه چند دقیقا سرگرد پناهی رو قرض بگیرم،سرهنگ خندید و گفت:حتما و از اونجا دور شد رو به پناهی کردم و گفتم:من منظوری نداشتم،نمیخواستم ناراحتتون کنم (اوووف کارم به جایی رسیده که دارم از یه دختر عذرخواهی میکنم) پناهی وسط حرفم پریدو گفت:بهتره ادامه ندی،مشخصه برای یه عذرخواهی داری با خودت میجنگی،بعضی وقتا غرور زیاد باعث بیشعوری میشه،امیدوارم نزاری به اونجا بکشه ارسام:از کجا فهمید نمیخوام عذرخواهی کنم؟دیدین گفتم جنیه؟ با تعجب بهش نگاه کردم که گفت: در کل عذرخواهیتون پذیرفته شد سفر خوبی داشته باشین ارسام:بعد از گفتن حرفش خواست بره که سریع گفتم:یعنی چی داشته باشین؟ مگه شما نمیاین؟ پناهی:نه من نمیام ارسام:به صورتش دقت کردم برخلاف اخلاق و حرف زدنش چشمای معصومی داشت. نمیدونم چرا ولی میخواستم که همراهمون بیاد،شایدم چون ناراحتش کرده بودم این حس رو داشتم. خانوم پناهی،این یه سفر واسه قبل ماموریته که بتونیم هم بیشتر باهم اشنا شیم هم تفریح کنیم چون احتمالا بدجوری قراره درگیر این پرونده بشیم ازتون میخوام باهامون بیاین لطفا نه نیارین (منو خواهش از بقیه؟این منم ایا؟تقاضاس ویدیو چک دارم!) پناهی نگاهی به من کرد و بعد از چند ثانیه مکث گفت:بسیار خب به نظر خودمم این سفر برای شناخت هم ایده ی بدی نیست،بالاخره قراره باهم مأمورینی رو شروع کنیم ارسام:لبخندی زدم و گفتم:پس میاین؟ پناهی لبخندی زد و گفت:حتما سپس از اونجا دور شد ارسام:چیشد؟این الان لبخند زد؟به حق چیزای ندیده!
  2. مقدمه : مترسک دستهایت را اینقدر باز نکن ! کسی نیست که تو را در آغوش بگیرد تاوان ایستادگی همیشه تنهاییست … ! پارت_1 آرسام:با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم،اه این کیه این وقت شب؟ الو...الو... ناشناس:به به آقای درخشان ... . آرسام:شما؟به جا نیاوردم؟ ناشناس:میدونم دم دمای صبحه بد موقع هم هست ، ولی خب دلم نیومد قبل از طلوع خورشید صداتو نشنوم.خنده ی مسخره ای کرد و ادامه داد:به جناب سرهنگ بگو به زودی همو خواهیم دید. آرسام:با تعجب به صفحه گوشی نگاه کردم،تماس هارو چک کردم . به همون خط زنگ زدم ولی خاموش بود. -هه کارشم خوب بلد بود . باید هرچه زودتر این موضوع رو با سرهنگ درمیون بزارم یه حسی بهم میگه مربوط به اون پرونده لعنتیه،هرچقدر سعی کردم بخوابم ،نتونستم. همه ی فکرم درگیر اون مرتیکه آشغال و حرفای بی سر و تهش بود. به ساعت نگاهی انداختم ۵:۳۰رو نشون میداد. تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم و بعد از خوردن یه صبحونه دبش به سر ،کارم برم . بعد از صبحانه آماده شدم تا به اداره برم .مشغول پوشیدن کفشم بودم ، که تلفنم زنگ خورد. (اوه سرهنگ پشت خطه ) -الو سلام قربان سرهنگ:سلام سرگرد،هرچه سریع تر خودتو برسون اداره،موضوع مهمی پیش اومده . ارسام:چشم تا ده دقیقه دیگه اونجام. بعد از قطع تماس با خودم گفتم:‌هرچی هست زیر سر اون تماسِه . اما سرهنگ چه زود خبر دار شده،هوووف یعنی چیشده .... سوار ماشینم شدم و به سمت اداره حرکت کردم . به محض رسیدن ماشینو پارک کردم . با قدمایی محکم وسریع به سمت اداره رفتم . با ورودم چندتا از سربازهایی که جلوی در ورودی بودن، احترام نظامی گذاشتن .سری تکون دادم و به سمت اتاق سرهنگ رفتم. تقه ای به در زدم که صدای جدی سرهنگ رو شنیدم:بیا داخل ... . با ورودم به اتاق تعجب کردم. سرگرد امیری،فتوحی،سروان ارمان و... یه دختری که نمیشناختم یعنی هیچوقت تو اداره ندیده بودم اش آنجا بودند . سلام کردم و احترام نظامی گذاشتم . سرهنگ گفت:بیا بشین پسرم . نشستم که سرهنگ گفت: خوب حالا که سرگرد درخشان هم اومده بهتره سر اصل مطلب بریم . دلیل این که خواستم یه گروه از بهترین سرگردها و سروان هامون اینجا جمع بشن ، این بود که مأموریت مهمی پیشه روی ماست . آرسام:با شنیدن اسم مأموریت شاخکام تکون خورد و با دقت بیشتری به حرفهایش توجه کردم. سرهنگ:این ماموریت مربوط به پرونده دوسال پیش میشه‌،پرونده مرتیکه کامرانی . یادتونه که همه جای پرونده گنگ و مبهم بود. اما حالا سرنخ های جدیدی داریم . برای همین میخوایم ،که وارد یه ماموریت بزرگ بشیم . هیچکس نباید از این موضوع چیزی بفهمه .
  3. نام رمان:دختری میان غبار تنهایی نویسنده:ghazal_kh ژانر:پلیسی،جنایی،عاشقانه هدف:نویسندگیو دوست دارم و بهم ارامش میده،امیدوارم از خوندن نوشته هام لذت ببرید ساعت پارت گذاری:روزی دو پارت خلاصه:پسری مغرور و خودخواه به اسم آرسام که به هیچ چیز و هیچکس جز خودش فکر نمیکنه اما روزی میرسه که دختری از دیار غم به طور ناخواسته وارد زندگیش میشه و همه چیز رو دگرگون میکنه،کی میدونه قراره چی بشه؟ مقدمه:... ناظر: @hellgirl
×
×
  • جدید...