رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Arefeh.h

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    266
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,031 Excellent😃😃😃😃

درباره Arefeh.h

  • Other groups نویسنده
  • درجه

  • تاریخ تولد 17 بهمن 1379

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,740 بازدید کننده نمایه
  1. پارت اول مثل هر روز از رختخواب بیرون آمدم. به سمت آشپزخانه رفتم. باز هم صبحانه ای مفصل و زیبا روی میز ترتیب دادم. جملات مادر همیشه در ذهنم است. او تاکید داشت که باید همسرم را جذب خودم کنم؛ درست است که ازدواج ما از روی اجبار بوده ولی من نباید آن را بر خودم و نوید تلخ کنم. زندگی گاهی سخت می گیرد ولی ما نباید سخت گیر باشیم. پنیر، کره و مربا را روی میز چیدم. نان ها را درون سبد گذاشته و گوشه ی سفره قرار دادم. به اتاق خواب کوچک رفتم. در رویاهایم همیشه ایناتاق کودکمان است. روزی فرزندی می آورم که این زندگی را برایم شیرین کند. در اتاق را زدم و وارد شدم. مثل همیشه خیلی شلخته خوابیده بود. یک بالشت را در آغوش گرفته و 180 درجه روی تخت خواب چرخیده بود. جلو رفتم و نامش را آرام زمزمه کردم: - نوید! تکانی خورد ولی بیدار نشد. لبخندی ناخودآگاه روی لبانم نشست. دوباره صدایش زدم: - نوید جان! دستانش را روی صورتش کشید. چند بار پلک زد و بعد نگاهم کرد. بی حوصله از جا برخاست و به سمت سرویس بهداشتی رفت. به آشپزخانه برگشتم. پشت میز نشستم. چه می شد اگر زندگی ما هم مثل بقیه ی تازه عروس و داماد ها بود؟! دقیقا 2 سال است که هیچ چیز تغییر نکرده. هر شب جداگانه به غار ود پناه می بریم. صبح با بی تفاوتی بیدار شده و هر کدام مشغول کار خود می شویم. او به اداره می رود و من به بیمارستان. آهی در دلم کشیدم و آرزو کردم که همه چیز همینطور تکراری نماند. با آمدندش خودم را جمع و جور کردم. رو به رویم نشست. مشغول خوردن صبحانه شد. حتی نگاهم نمی کرد. صبحانه اش که تمام شد "خدانگهدار" مختصری گفت و رفت. از جا بلند شدم و میز را جمع کردم. به اتاقم رفتم و مانتوی خاکستری رنگم را برتن کردم. جلوی آینه ایستادم. رنگ مانتو خیلی برنامه ریزی شده با رنگ چشمانم ست شده بود. موهای مواج و مشکی رنگم را شانه زدم و با کش بستم. مقنعه ی مشکی را بر سر کرده و کیفم را برداشتم. سعی کردم با تمام اعتماد به نفس و انرژی به محل کارم بروم. سوار ماشین کوچک و مشکی رنگم شدم. استارت زدم و راه افتادم. صدای آهنگ که در ماشین پیچید، گویا نمکی بر زخم دلم پاشیده شد: دنیا رو وقتیکه قراره بی تو تنها شم نمی خوام چیزی بجز اینکه بتونم عاشقت باشم نمی خوام دیدار من با تو اگه حتی تو خوابم باشه خوبه اما اگه باید صبح از این خواب خوش پا شم نمی خوام ای کاش حقم از تموم زندگی تنها تو باشی من عاشق تنهاییم تنها بشم اما تو باشی تصمیم می گیرم که تا وقتی زنده ام غرق باشم اما فقط وقتیکه تو اعماق دریا تو باشی تموم زندگیمو فقط با ی اشاره بهت می بخشم این کارا برام کاری نداره تو لب تر کن ببین من چقد دیوونه می شم دیوونه هیچ ترسی از گرفتاری نداره خواب خوش_شادمهر عقیلی به یاد روز هایی افتادم که با عشق به دانشگاه می رفتم. کنار دوستانم درس می خواندم به امید اینکه روزی برای خودم داروخانه ای خصوصی تاسیس کنم. این آهنگ را می گذاشتیم و با هم می خواندیم. نمی دانستم زندگی اینقدر نامرد است. وقتی که تمام زندگی ات را پای یک قمار می بازی، خیلی دردناک است. به خاطر تصمیم اشتباه یک نفر کسی که تا آخر عمر تاوان می بیند تو هستی!
  2. جیییییییییییییییییییییییییییغ آجی جونم چن وقته نبودم. مقامت مبارکت باشه. رمان جدید شروع کردم دوست داشتی بخون.

     

    1. Aty.s

      Aty.s

      جییییییییغ آجی چرا نیستی هیی عه..مرسی عزیزدلم

      چشمم میخونم اگه برای مسابقست پیوشند مسابقه بزن؛ نزنی بررسی نمیشه ها

    2. Arefeh.h

      Arefeh.h

      پیشوند زدم

  3. پارت سی و هفتم به اطراف نگاه کردم. ظاهرا در یک گاوداری بزرگ بودم. سمت چپ چند اتاقک کنار هم قرار داشت و سمت راست در خروجی. یک ساختمان نیمه ساخته هم دقیقا رو به روی من بود. پاورچین پاورچین به سمت اتاقک ها رفتم. به حالت نشسته جلو رفتم و آرام به داخل اولین اتاقک نگاه انداختم. ظاهرا خالی بود. جلو رفتم و اتاقک بعدی را از نظر گذراندم. احتمالا اتاق استراحت یک نفر است. کسی در آنجا نبود. داخل رفتم و به دنبال وسایل مورد نیاز گشتم. یک کوله پشتی پیدا کردم. درون آن را با تکه ای طناب، یک فندک، خوراکی های درون یخچال و حتی بطری آب معدنی گوشه ی اتاق پر کردم. فورا کوله را برداشتم و به بیرون نگاهی انداختم. خبری نبود. بیرون رفت و به امید پیدا کردن مسیح، تک تک اتاقک ها را گشتم ولی نبود. آخرین مورد همان ساختمان نیمه ساخته بود. هوا تاریک شده و کارم را سخت کرده. جلو رفتم و با احتیاط وارد ساختمان شدم. اطراف را گشتم. یک زیرزمین آنجا دیده می شد. خواستم جلو بروم که با دیدن آن غولتشن که به سمت زیرزمین می آمد پشت دیوار مخفی شدم. جلوی در زیرزمین روی چهارپایه نشست و مشغول پوست کندن میوه های درون بشقابش شد. به حتم مسیح من اینجاست! باید این غول کثیف را از اینجا دور کنم اما چطوری؟! کمی به ذهنم فشار آوردم. ناگهان فکر عجیب و شیطانی به سرم هجوم آورد. گوشه ی یکی از اتاقک ها دبه ای پر از نفت دیده بودم. برگشتم و دبه را برداشتم. یکی یکی اتاقک ها را پر از نفت کردم و با یک حرکت به وسیله ی فندک کل ساختمان ها شعله ور شدند. امیدوار بودم که آن مردک خیکی بوی آتش سوزی را حس کند. به جای قبلی برگشتم. خوشبختانه در آن تاریکی شب روشنایی آتش سوزی نظرش را جلب کرد. به بیرون از ساختمان دوید. فورا تا در زیرزمین دویدم. خوش بود. مسیح گوشه ی زیر زمین، روی زمین خاکی به خواب رفته بود. بغض پا روی گلویم فشرد. صدایش زدم. تکان خورد و چشمانش را باز کرد. با دیدن من چند بار پلک زد و ناگهان به سمتم آمد. - حورا! تو اینجا چیکار می کنی؟ با عجله مشغول باز کردن قفل در بودم. گفتم: بعدا برات میگم. فعلا باید از اینجا فرار کنیم. خوشبختانه کلید درون قفل بود. در را باز کردم. مچ دست مسیح را گرفتم و با خود کشیدم. بیرون از ساختمان همه ی افرادی که در گاوداری بودند مشغول خاموش کردن آتش شدند. پشت ساختمان یک در دیگر وجود داشت. به زحمت در را باز کردیم. دوان دوان از آنجا دور شدیم. ظاهرا گاوداری در یک روستا قرار داشت و آن روستا روی یک کوه واقع شده بود. از روستا که بیرون زدیم همه جا تاریک بود. چراغ قوه را از کیف در آوردم و روشن کردم. رو به مسیح گفتم: منم دزدیده بودن ولی فرار کردم. وقتی اون دختره رو دید فهمیدم توام اینجایی. حالت خوبه؟ بلایی که سرت نیاورد؟! لبخندی زد و گفت: فکر نمی کردم اینقدر زرنگ باشی! من خوبم. تو خوبی؟ سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم. آرام آرام راه می رفتیم. با ترس گفتم: اینجا همش کوهستانه! نمی دونم اصلا کجاییم. مسیح دستی به ته ریشش کشید و گفت: اینجا خیلی سرده. در ضمن مشخصه که تا وقتی که ما دو تا رو به اینجا برسونن خیلی زمان زیادی بی هوش بودیم. پس خیلی ازتهران دور شدیم. با افسوس گفتم: کجا بریم حالا؟! به جایی اشاره کرد و گفت: فعلا اونجا استراحت کنیم. یه فکری می کنیم بالاخره. رد اشاره اش را گرفتم. به جایی که شبیه غار بود اشاره می کرد. به آنجا رفتیم. زمین نمناک بود. پتوی مسافرتی را که درون کوله بود بیرون آوردم. مسیح به دنبال پیدا کردن چوب خشک رفت. پتو را روی زمین پهن کردم. وقتی برگشت تکه های بزرگی چوب همراهش بود. آتشی روشن کرد. در تمام این مدت در فکر بود. کنارم نشست و گفت: باید تا صبح اینجا بمونیم. هوا که روشن شد بر می گردیم توی روستا تا بفهمیم دقیقا کجای دنیا هستیم. حدس می زنم نزدیک مرز باشیم. حالا کدوم مرز؟! خدا می دونه. با تعجب پرسیدم: از کجا می دونی؟ نگاهم کرد و گفت: می خواست من رو با خودش ببره به یه کشور دیگه که مثلا به خاطر تو مجبور شم باهاش زندگی کنم. نمی دونی چقدر خوشحالم که الان کنار منی و مجبور به انجام هیچ کاری نیستم. لبخندی از روی غم زدم. در چشمانم زل زد و گفت: یادته می خواستم درباره ی علاقه ام برات بگم؟! با لبخند گفتم: حالا وقتشه همه چیز رو با جزئیات بگی و منو از این سردرگمی در بیاری. ادامه رمان...
  4. پارت سی و هفتم به اطراف نگاه کردم. ظاهرا در یک گاوداری بزرگ بودم. سمت چپ چند اتاقک کنار هم قرار داشت و سمت راست در خروجی. یک ساختمان نیمه ساخته هم دقیقا رو به روی من بود. پاورچین پاورچین به سمت اتاقک ها رفتم. به حالت نشسته جلو رفتم و آرام به داخل اولین اتاقک نگاه انداختم. ظاهرا خالی بود. جلو رفتم و اتاقک بعدی را از نظر گذراندم. احتمالا اتاق استراحت یک نفر است. کسی در آنجا نبود. داخل رفتم و به دنبال وسایل مورد نیاز گشتم. یک کوله پشتی پیدا کردم. درون آن را با تکه ای طناب، یک فندک، خوراکی های درون یخچال و حتی بطری آب معدنی گوشه ی اتاق پر کردم. فورا کوله را برداشتم و به بیرون نگاهی انداختم. خبری نبود. بیرون رفت و به امید پیدا کردن مسیح، تک تک اتاقک ها را گشتم ولی نبود. آخرین مورد همان ساختمان نیمه ساخته بود. هوا تاریک شده و کارم را سخت کرده. جلو رفتم و با احتیاط وارد ساختمان شدم. اطراف را گشتم. یک زیرزمین آنجا دیده می شد. خواستم جلو بروم که با دیدن آن غولتشن که به سمت زیرزمین می آمد پشت دیوار مخفی شدم. جلوی در زیرزمین روی چهارپایه نشست و مشغول پوست کندن میوه های درون بشقابش شد. به حتم مسیح من اینجاست! باید این غول کثیف را از اینجا دور کنم اما چطوری؟! کمی به ذهنم فشار آوردم. ناگهان فکر عجیب و شیطانی به سرم هجوم آورد. گوشه ی یکی از اتاقک ها دبه ای پر از نفت دیده بودم. برگشتم و دبه را برداشتم. یکی یکی اتاقک ها را پر از نفت کردم و با یک حرکت به وسیله ی فندک کل ساختمان ها شعله ور شدند. امیدوار بودم که آن مردک خیکی بوی آتش سوزی را حس کند. به جای قبلی برگشتم. خوشبختانه در آن تاریکی شب روشنایی آتش سوزی نظرش را جلب کرد. به بیرون از ساختمان دوید. فورا تا در زیرزمین دویدم. خوش بود. مسیح گوشه ی زیر زمین، روی زمین خاکی به خواب رفته بود. بغض پا روی گلویم فشرد. صدایش زدم. تکان خورد و چشمانش را باز کرد. با دیدن من چند بار پلک زد و ناگهان به سمتم آمد. - حورا! تو اینجا چیکار می کنی؟ با عجله مشغول باز کردن قفل در بودم. گفتم: بعدا برات میگم. فعلا باید از اینجا فرار کنیم. خوشبختانه کلید درون قفل بود. در را باز کردم. مچ دست مسیح را گرفتم و با خود کشیدم. بیرون از ساختمان همه ی افرادی که در گاوداری بودند مشغول خاموش کردن آتش شدند. پشت ساختمان یک در دیگر وجود داشت. به زحمت در را باز کردیم. دوان دوان از آنجا دور شدیم. ظاهرا گاوداری در یک روستا قرار داشت و آن روستا روی یک کوه واقع شده بود. از روستا که بیرون زدیم همه جا تاریک بود. چراغ قوه را از کیف در آوردم و روشن کردم. رو به مسیح گفتم: منم دزدیده بودن ولی فرار کردم. وقتی اون دختره رو دید فهمیدم توام اینجایی. حالت خوبه؟ بلایی که سرت نیاورد؟! لبخندی زد و گفت: فکر نمی کردم اینقدر زرنگ باشی! من خوبم. تو خوبی؟ سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم. آرام آرام راه می رفتیم. با ترس گفتم: اینجا همش کوهستانه! نمی دونم اصلا کجاییم. مسیح دستی به ته ریشش کشید و گفت: اینجا خیلی سرده. در ضمن مشخصه که تا وقتی که ما دو تا رو به اینجا برسونن خیلی زمان زیادی بی هوش بودیم. پس خیلی ازتهران دور شدیم. با افسوس گفتم: کجا بریم حالا؟! به جایی اشاره کرد و گفت: فعلا اونجا استراحت کنیم. یه فکری می کنیم بالاخره. رد اشاره اش را گرفتم. به جایی که شبیه غار بود اشاره می کرد. به آنجا رفتیم. زمین نمناک بود. پتوی مسافرتی را که درون کوله بود بیرون آوردم. مسیح به دنبال پیدا کردن چوب خشک رفت. پتو را روی زمین پهن کردم. وقتی برگشت تکه های بزرگی چوب همراهش بود. آتشی روشن کرد. در تمام این مدت در فکر بود. کنارم نشست و گفت: باید تا صبح اینجا بمونیم. هوا که روشن شد بر می گردیم توی روستا تا بفهمیم دقیقا کجای دنیا هستیم. حدس می زنم نزدیک مرز باشیم. حالا کدوم مرز؟! خدا می دونه. با تعجب پرسیدم: از کجا می دونی؟ نگاهم کرد و گفت: می خواست من رو با خودش ببره به یه کشور دیگه که مثلا به خاطر تو مجبور شم باهاش زندگی کنم. نمی دونی چقدر خوشحالم که الان کنار منی و مجبور به انجام هیچ کاری نیستم. لبخندی از روی غم زدم. در چشمانم زل زد و گفت: یادته می خواستم درباره ی علاقه ام برات بگم؟! با لبخند گفتم: حالا وقتشه همه چیز رو با جزئیات بگی و منو از این سردرگمی در بیاری.
  5. مقدمه: گاهی دلم می خواهد فریاد بزنم، آنقدر بلند که فکم از جا در بیاید؛ حرف بزنم، آنقدر که گلویم پاره شود که همه بدانند درد هایی که در زندگی کشیده ام را. درد های من بزرگ نبود ولی اینکه همه ی آنها یک جا به من هجوم آوردند خیلی دردناک بود. اما حس می کنم اگر این مصیبت ها نبود من هیچ گاه در جایگاه الانم نبودم. زندگی اینقدر برایم جذاب و آرام بخش نبود. مرگ در قاموس ما از بی‌وفایی بهتر است در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است قصه‌ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه دل به‌دست آوردن از کشورگشایی بهتر است تشنگان مهر محتاج ترحم نیستند کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است باشد ای عقل معاش‌اندیش، با معنای عشق آشنایم کن ولی ناآشنایی بهتر است فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست دلبری خوب است، اما دلربایی بهتر است هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست اینکه در آیینه گیسو می‌گشایی بهتر است کاش دست دوستی هرگز نمی‌دادی به من آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است … #فاضل_نظری
  6. تولدت مبارک بهمنی جان

    1. یارا

      یارا

      ممنون عزیز جانم💕

      @Arefeh.h

  7. اینم کلیپی که قول داده بودم. My Movie.mp4
  8. نام رمان: نرگس نویسنده: عارفه حمزه|کاربر نودهشتیا ژانر: عاشقانه ساعت پارت گزاری: نامعلوم ولی بیشتر آخر هفته ها خلاصه: من به عشق عجیب اعتقاد دارم. گاهی اوقات عشق هایی عجیب در این کره ی خاکی پیدا می شود که آدم را به تعجب وا می دارد. داستان زندگی نرگس هم از همان دسته از عشق هاست.
  9. مادر و پدر نرگس:
  10. پارت سی و ششم صدای آیفون مرا از افکار پریشانم خارج کرد. از جا بلند شدم و رو به روی آیفون ایستادم. گوشی را برداشتم. - کیه؟ صدای زنی از پشت آیفون آمد: - آش نذری آوردم همسایه! - الان میام. شالم را روی سرم انداختم. به سمت پله ها رفتم. در خانه را باز کردم. زنی کنار در خانه یبغلی ایستاده بود. صدایش کردم ولی نشنید. جلو رفتم و گفتم: خانم... روی برگرداند و لبخندی زد. به دستانش نگریستم. هیچ ظرف نذری در دستش نبود. خواستم چیزی بگویم که برخورد جسم محکمی را با پشت سرم احساس کردم. دردی در سرم پیچید و چشمانم سنگین شد. *** با سیلی که خوردم نگاهم تار شد. حس نفرت نسبت به غزل وجودم را فرا گرفته بود. دختری حسود و خودخواه که برای رسیدن به اهدافش دست به بچگی می زند. نالیدم: تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی! قهقهه ی مستانه ای سر داد. با چشمان خمارش در نگاهم خیره شد. با عصبانیت گفت: می کشمت و جنازه ات رو می ندازم جلوش که بفهمه حورا دیگه مرده. الان فقط غزل هست. سکوت کردم. ترس عجیبی داشتم ولی سعی کردم بر خودم مسلط باشم. مرا به اتاقت تاریکی منتقل کردند. بوی آب گندیده در مشامم پیچید. دستم را جلوی دهانم گرفتم. باید از اینجا خلاص شوم. به اطراف نگاه کردم. یک پنجره ی کوچک با شیشه ای غبار گرفته روی دیوار بود. جلو رفتم و شیشه را پاک کردم. فضای بزرگی که شبیه گاوداری بود. اطراف را گشتم. چوب بزرگی گوشه ی دیوار بود. با چوب شیشه را شکستم. خرده شیشه ها را جمع کردم و گوشه ای نشستم. مردی درشت هیکل در را باز کرد و مرا نگریست. اطراف را دید زد و با صدای کلفتش گفت: - صدای چی بود؟! بیخیال به اطراف نگاه کردم و گفتم: نمی دونم! نگاهی دیگر انداخت و رفت. از جا بلند شدم و دنبال چیزی گشتم که زیر پا بگذارم و فرار کنم. نزدیک غروب بود و با تاریک شدن هوا کار سخت تر می شد. باید خودم را خلاص کنم و مسیح را پیدا کنم. چند آجر کهنه پیدا کردم. روی هم چیدم. زیر لب بسم الله گفتم و پایم را روی آجر ها گذاشتم. طوری آنها را چیدم که فرو نریزد. بالا رفتم و خودم را به لبه ی پنجره رساندم. با زحمت بدنم را بالا کشیدم و از پنجره رد شدم. نفسم را با صدا بیرون دادم.
×
×
  • اضافه کردن...