رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Arefeh.H

نویسنده
  • تعداد ارسال ها

    363
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,663 Excellent😃😃😃😃

درباره Arefeh.H

  • Other groups نویسنده
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 17 بهمن 1379

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,227 بازدید کننده نمایه
  1. وییی آجی میبرمت خونمون برات از پیتزاهای خوشمزه ام میپزم😜❤
  2. رمان قشنگت رو خوندم. هیچ ایراد خاصی ندیدم فقط یکمی غلط املایی زیاد بود که بعدا دست ویراستار رو می بوسه. فقط نسترن شاید استادت خیلی حالیش باشه اما من به عنوان یه خواننده از بیشتر توصیفات خسته می شدم و ردشون میکردم. البته بعضی رمان ها توصیفات زیاد داره ولی خسته کننده نیست. اما متاسفانه یه جاهایی توصیفاتت خسته کننده می شد. امیدوارم بدرخشی.

    رمان منم دوس داشتی بخون. خوشحال میشم.

    1. N.a25

      N.a25

      چشم، مرسی

  3. رمان قشنگت رو خوندم و لذت بردم. ایرادات کوچیکی دیدم که بهت میگم ویرایش کنی: 1. حرف اضافه را باید توی نثر عامیانه باید به صورت رو نوشته بشه. نباید شکسته شه. مثلا: یهو رومینا در اتاقو باز کرد. غلطه. درستش: یهو رومینا در اتاق رو باز کرد. 2.تکرار حروف غلطه: ایییش. باید بنویسی ایش! 3. توصیفات مکان ها و ظاهر شخصیت ها ضعیف بود. به نظرم باید ظاهر همه ی شخصیت ها باید توصیف شه . نه اینکه جز جز ولی چیزهای مهم رو باید بگی. 4. روند رمانت یکمی سریع بود به نظرم آهسته تر پیش برو. یکمی هم ایده های تو رمان تا الان تکراریه ایشالا بعدا چیزای جدیدی وارد رمانت شه. موفق باشی.
  4. و این بار گزارشی درباره ی عین_شین_قاف حس می کنم عاشق شده ام. این جمله را بارها و بارها با خود گفته ام اما گمان کنم هیچ کدام حقیقی نیست! می دانم که عاشق فداکار است. منِ خودخواه هیچگاه عاشق واقعی نیستم. هیچ وقت طعم عشق واقعی را تجربه نخواهم کرد. شاید به هزاران نفر ابراز عشق کرده ام اما گمان کنم در آن لحظه خبیث ترین آدم دنیا بوده ام. به آن شخصیت احساساتی ام حس خوبی ندارم. روزی کسی به من گفت من عاشق هستم. یک عاشق واقعی و صادق ولی مشکل این است که من عاشق آن شخصیت رویایی خودم هستم. دنبال فردی می گردم که به جای آن شخصیت بگذارم ولی هیچ کس شبیه به او نیست. هیچ کس! چاره چیست؟! با همین رویاهایم زندگی خواهم کرد!😂💔
  5. پارت چهل و چهارم به گل های نرگس خیره بودم. لبه ی تخت نشستم. مثل بچه های لجباز شدم. نباید این طور بمانم. شاید پیش مشاور رفتن آن قدر ها هم بد نباشد ولی باز هم دیوانهها به آن جا می روند. صدای مادر از هال آمد: حورا بیا نهار بخور. از اتاق بیرون رفتم. کمک مادر میز را چیدم. عمو ظهر ها مغازه بود و خانه نمی آمد. پشت میز نشستم. بشقاب را برداشتم و یک کفگیر برنج ریختم. مادر گفت: چرا مثل بچه ها لج می کنی؟ زشت نبود اون بنده خدا رو از اتاقت بیرون کردی؟ این همه لطف به ما کرد این جوری جوابش رو میدی؟ سکوت کرده بودم و به غذا خیره بودم. با قاشق برنج های را به این طرف و آن طرف حرکت می دادم. مادر قاشقش را روی بشقاب کوبید و گفت: انگار دارم با دیوار حرف می زنم! غذا را نخوردم و از جا برخاستم. به اتاقم رفتم و دوباره خودم را حبس کردم. روی تخت خواب دراز کشیدم. می ترسیدم از این که بخوابم. می ترسیدم باز هم کابوس ببینم. چشمانم کم کم بسته شد و به خواب رفتم. باز هم خواب می دیدم اما این بار گویا یک رویا بود. در یک فضای سر سبز بودم. آبشار زیبایی کنارم بود و روی زمین پوشیده از گل های لاله ی قرمز بود. صدایی آشنا از پشت سر شنیدم: حورا! برگشتم به سمت صدا. باور نمی کردم. پدرم بود. لبخند زدم و گفتم: بابا، تویی؟ دلم برات تنگ شده بود. خیلی وقته که به خوابم نیومدی! لبخند زد و گفت: ماشالا خانوم شده دخترم! لبخند زدم. گویا غرق آرامش بودم. پدر گفت: دختر من، اومدم ازت بخوام که این قدر لجبازی نکنی و به حرف بزرگتر ها گوش کنی. مطمئن باش ضرر نمی کنی. مادرت خیلی تو زندگی سختی کشیده، تو باید همراهش باید نه دشمنش! خواستم چیزی بگویم که دیگر پدر را ندیدم. هر چه صدایش زدم نبود. رفته بود. آن طبیعت زیبا در حال محو شدن بود. چشم باز کردم. فقط ده دقیقه خوابیده بودم. از جا برخاستم. رو به روی قاب عکس پدر که لب کتابخانه بود ایستادم. گفتم: باشه بابا. به خاطر تو میرم. اشکی از گوشه ی چشمم چکید. پاکش کردم و از اتاق بیرون زدم. مادر پای سجاده نشسته بود و نماز می خواند. پشت سرش ایستادم. نمازش تمام شده بود و داشت دعا می کرد. دستی به صورتش کشید و اشک هایش را پاک کرد. سجاده را جمع کرد و برخاست. مرا نادیده گرفت. آرام گفتم: مامان! جوابم را نداد. جلو رفتم. وارد آشپزخانه شد. همراهش رفتم. می خواستم او را در آغوش بگیرم اما از من فرار می کرد. مشغولل شستن ظرف ها شد. گونه اش را در یک حرکت بوسیدم و گفتم: میام پیش مشاور. راضی شدی؟ نگاهم کرد و لبخند زد. - راست میگی؟ میای؟! سرم را به نشانه ی مثبت تکان دادم. مرا در آغوش کشید و گفت: راست میگن که دخترها بابایی ان. منظورش را متوجه نشدم. به اتاقم برگشتم و برای مسیح پیامک ادم. از تصمیمم خوشحال بود.
  6. پارت چهل و سوم مادر شانه هایم را گرفت و تکان داد و با بغض گفت: تو چت شده حورا؟! مطمئنی خوبی؟ حرفی نمی زدم و هنوز نگاهم به کم دوخته بود. مادر رهایم کرد و گفت: من به مسیح زنگ می زنم ببینم قضیه چیه. این را گفت و رفت. لبه ی تخت نشستم و شقیقه هایم را ماساژ دادم. فورا لباس عوض کردم. شاید قدم زدن بیرون از خانه حالم را عوض کند. از خانه بیرون زدم. قدم زنان به سوی مقصدی نا معلوم می رفتم. مادر فکر می کند من دیوانه شده ام؟! شاید واقعا هم دیوانه ای بیش نیستم. من برای این زندگی نکبت بارم چه هدفی دارم؟! اصلا چرا به مسیح شک کردم؟! چرا از او نخواستم به خواستگاری ام بیاد تا از احساسم به او بگویم؟ شاید تجربه ی از دست دادن متین باعث شده که من ناامید شوم. ناامید از همه چیز، حتی خوشبختی. آن قدر در خیابان ها پرسه زدم که پاهایم خسته شد. به خانه برگشتم. به محض ورود مادر به سمتم آمد. چشمانش از اشک خیس بود. گفت: کجا بودی مادر؟! نگرانت شدم. - رفتم قدم بزنم حالم خوب شه. سرش را پایین انداخت و گفت: من به آقای نامجو زنگ زدم. اگه حس می کنی اون اتفاق روت تاثیر گذاشته بریم پیش مشاور؟ داد زدم: دیگه چی؟! فکر می کنین دیوونه شدم؟ مادر خواست چیزی بگوید اما دست خودم نبود. بی دلیل خشمگین بودم. به اتاقم رفتم و در را محکم بهم کوبیدم. خودم را روی تخت خواب انداختم و آن قدر گریه کردم که بی حال روی تخت خوابم برد. یک ساعت بعد با صدای تقه ای که به در خورد از خواب بیدار شدم. - بله؟! چیکار داری مامان؟ صدای گرمش را شنیدم: مسیحم! هول کردم. از جا برخاستم. موهایم را مرتب کردم و شالی روی سر انداختم. گفتم: بیا تو. در را باز کرد. با لبخند وارد شد. دسته گل نرگس در دستش بود به همراه جعبه ی شیرینی. جلو آمد و گفت: سلام. شنیدم مادرت رو اذیت کردی! اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم: اون فکر می کنه من دیوونه شدم. گل ها را به سمتم گرفت و گفت: تقدیم به تنها عشق زندگیم. لپ هایم گل انداخت. تشکر کردم و گل ها را گرفتم. گفت: اومدم فقط ببینمت و بگم مادرت حق داره. با وجود چیزهایی که تعریف کرده باید بری پیش مشاور. دست به سینه ایستادم و گفتم: توام مثل اونا فکر می کنی من دیوونم. من پیش مشاور نمی رم. این رو به بقیه هم بفهمون لطفا. دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت: کسی اجبارت نکرده. انگار زیاد حوصله ی منو نداری. می رم ولی فردا هم میام. اخم هایم را باز کردم و گفتم: ببخشید. من فقط یکمی بی حوصله ام. حرفی نزد. جلو آمد و گفت: خوب میشی! نگاهش کردم. لبخند زد و گفت: تنهات می ذارم. سعی کن به خودت بیای و واقعیت ها رو بپذیری. به سمت در رفت و دستش را به نشانه ی خداحافظی تکان داد.
  7. نام اثر: معلق بین عشق و اجبار خالق: عارفه حمزه|کاربر نودهشتیا هدف: وقتی که سردرگمم. وقتی که نمی دانم کجای این دنیا قرار گرفته ام دلم می خواهد فریاد بزنم. آن قدر از دردهای بگویم که فکم از جا کنده شود. شاید کسی گوشه ی این کره خاکی مرا مقصر نداند. شاید کسی بفهمد که من هر چه می کشم از دست خودم نیست. ساعات پارت گذاری: روزهای بی قراری
  8. پارت بیست و ششم ((آرشام)) آهی کشیدم و به جاده چشم دوختم. زیر لب گفتم: اسمت خیلی بهت میاد! متعجب نگاهم کرد. گفتم: حافظ میگه اون یاری که چشم های نرگسی داره رو باید نرگس صدا کرد. بهت زده نگاهم کرد. گفتم: همسر آیندم هرکی باشه با هر اسمی، من نرگس صداش می کنم. سرش را پایین انداخت. حرفی زد که قلبم را لرزاند. - خوش به حالتون. من که دیگه از زندگی دو نفره بیزارم. دستانم به لرزش افتاد. فرمان را محکم چسبیدم که لرزش دستانم را حس نکند. بدون هیچ حرفی حرکت کردم. چند دقیقه ای سکوت کرده بودیم. فقط خواننده می خواند. - خالی از لطف نباشد گذری کنی از این کوچه ی بن بست، خالی از لطف نباشد بر دل غمزده ی ما بکشی دست... سکوت را شکستم و گفتم: می برمت خونه ی خاله ات. بعد طلاق می خوای اون خونه رو بفروشی؟! - آره فورا می فروشمش و یه خونه ی کوچیک تر می خرم نزدیک بیمارستان که برای اومدن به کار راحت باشم. حرفی نزدم. به مقصد رسیدیم. توقف کردم. نگاهم کرد. نگاهش آرام و غمزده بود. گفت: ممنون که کمکم کردین. دیگه مزاحم نمی شم. روز خوش. در را باز کرد که پیاده شود. نامش را صدا زدم. برگشت و نگاهم کرد. بی تاب بودم. نمی دانستم چه بگویم. اگر از قضاوت هایش وحشت نداشتم همین حالا فریاد می زدم که عاشقش هستم. اما چه کنم که نمی شود. آرام گفتم: هیچی. مواظب خودت باش. خدانگهدار. چشم هایش را بست و گفت: چشم. ممنون. پیاده شد و در را بست. به سمت در رفت و زنگ را فشرد. در که باز شد دستی تکان داد و داخل رفت. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. *** قسم خورده بودم که تنهایش نگذارم. نمی خواستم دوباره اتفاق بدی رخ دهد. به دیوار سنگی تکیه داده بودم. چشم هایم را دوخته بودم به جفت چشم مشکی نوید که به سرخی می زد. درست رو به رویم روی صندلی نشسته بود. نرگس هم کنار من روی صندلی نشسته بود. مردی به سمتمان آمد و گفت: نوبت شماست برین داخل. نوید و نرگس داخل رفتند و من با دلشور بیرون از اتاق منتظر ماندم.
  9. پارت بیست و پنجم صورتم هنوز خیس اشک بود. برگشت و نگاهم کرد. چشمانش محزون شد. جلو آمد و گفت: تموم شد. دیگه ناراحت نباش باشه؟! اصلا نباید می ذاشتم خودت بیای. لعنت به من! سرم را پایین انداختم. خواستم بگویم خودم خواستم ولی توانی برای سخن گفتن نداشتم. مچ دستم را گرفت و راه افتاد. ماشینش رد کوچه پارک بود. درست رو به روی در. سوار شدم. از پنجره گفت: کلید رو بده در رو قفل کنم. نوید کلید نبرد با خودش. کلید را از جیب در آوردم و به سمتش گرفتم. در را قفل کرد و سوار شد. هر دو سکوت کرده بودیم. کم کم زخم های روی گردنم به سوزش افتاده بود. سعی کردم به آهنگ آرامبخشی که در حال پخش بود گوش بدهم. - اینجا یکی هست که هر ثانیه خوابت رو می بینه تو چشم تقویم با نبض ساعت منتظر می شینه همیشه اون که غرق سکوته دستت رو می خونه درد لحظه رو کسی می فهمه که منتظر می مونه به آرشام نگاه کردم. زیر لب هم خوانی می کرد. هم غمگین بود و هم نگران. - شاید اگه تو برگردی بشه از چیزی نترسید بشه قدر این ثانیه ها رو کنار تو فهمید بعد تو برام لحن جاده ها صادقانه تر بود هر مسافری که از راه رسید از تو بی خبر بود من ساعت ها رو بیدار نکردم خوابت رو ببینم این لحظه ها رو روشن گذاشتم تا منتظر بشینم ماشین را کنار خیابان پارک کرد و سرش را روی فرمان گذاشت. هنوز هم سکوت کرده بودم. ناگهان سر بلند کرد و گفت: حرف بزن نرگس! نگاهش کردم. گفت: اگه... اگه بلایی سرت آورده بگو تا زندگیش رو آتیش بزنم. با بغض فقط سرم را به نشانه ی نه تکان دادم. گفت: مطمئن باشم؟! سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. نفسش را از روی آسودگی بیرون داد. گفت: پس چرا چیزی نمیگی؟! با صدای لرزان گفتم: خیلی ترسیدم... خیلی. آب دهانش را قورت داد و نگاهم کرد. چشمانش مهربان و مغموم بود. گفت: نترس. دیگه نمی ذارم کسی اذیتت کنه! هیچ وقت!
  10. پارت بیست و دوم ((نرگس)) - پدر من که بهتون گفتم، پول قرض گرفتم. لطفا این بار به حرفم گوش کنین. از جا برخاست. اندامش نحیف و بی جان شده بود. گفت: به شما زن ها اعتمادی نیست! دیگر خونم به جوش آمد. غریدم: دو سال پیش بدبختم کردین. خوشبختی رو ازم گرفتین. حالام به حرفم گوش نمی دین که نجات پیدا کنم. اون وقت زن ها غیر قابل اعتمادن یا مردها؟! در چشمانم خیره شد. با خشم گفت: مگه نوید چشه؟! مگه حتما باید زندگی رمانتیک و عشقولانه داشته باشین؟! آهی کشیدم و گفتم: نظر منم مثل شما بود ولی چند وقته که دست روم بلند می کنه. الکی می خواد آبروی منو همه جا ببره. من... - خیلی خب، بس کن. کجا باید برم. با لبخند کاغذ و بلیط را به سمتش گرفتم و گفتم: می برمتون ترمینال و با این بلیط برید اصفهان. آدرس خونه توی این کاغذه. توی پاکت یه کارت بانکی هست. هر ماه هر چه قدر پول بتونم براتون می ریزم. نگاهم کرد. رنگ چشمانش تغییر کرد. همیشه همین طور بود. وقتی حالت عادی داشت چشمانش خرمایی بود و وقتی ناراحت یا مهربان می شد رنگ چشمانش به عسلی می زد. در زیبایی های خاطرات کودکی ام این رنگ عسلی زیاد بود. گفت: تنهایی می تونی از پس زندگی بر بیای؟! لبخند زدم و سر تکان دادم. - من دیگه نرگس کوچولو نیستم. بزرگ شدم. لبخند زد. از خانه بیرون زدیم. او را تا ترمینال رساندم. کاملا رسمی خداحافظی کردیم و پدر سوار اتوبوس شد. نیم ساعت بعد اتوبوس حرکت کرد. نگاهش کردم. کنار پنجره نشسته و مشغول روزنامه خواندن بود. به یاد روزهای جمعه ای افتادم که در خانه بود و یا روزنامه می خواند و یا در تلوزیون جویای اخبارهای مختلف بود. آهی کشیدم و سوار ماشینم شدم. راه افتادم و با آرشام تماس گرفتم. - سلام آقای دکتر. خوبین؟ - سلام نرگس. خوبم. تو چطوری؟ - ممنون. بابا راه افتاد. - خب به سلامتی. حالا باید با نوید... مکث کرد و گفت: من باهاش تماس می گیرم. شمارش رو بفرست. - نه. خودم باید باهاش حرف بزنم. به نظرم درست نیست که بدونه شما دارین به من کمک می کنین. می دونین که چجور آدمیه؟! سکوت کرد. گفتم: مواظب هستم. اونم از خداشه جدا بشیم. - باشه. کی میری؟ - همین الان دارم می رم. - مواظب خودت باش. اگه احساس خطر کردی زنگم بزن. - چشم. کاری ندارین؟ - نه. خدانگهدار. قطع کردم و مسیر را تا خانه رفتم. پیاده شدم و زنگ را فشردم. - کیه؟ - نرگسم. بعد از مکث کوتاهی در باز شد. دال رفتم و در را بستم
  11. پارت بیست و ششم ((آرشام)) آهی کشیدم و به جاده چشم دوختم. زیر لب گفتم: اسمت خیلی بهت میاد! متعجب نگاهم کرد. گفتم: حافظ میگه اون یاری که چشم های نرگسی داره رو باید نرگس صدا کرد. بهت زده نگاهم کرد. گفتم: همسر آیندم هرکی باشه با هر اسمی، من نرگس صداش می کنم. سرش را پایین انداخت. حرفی زد که قلبم را لرزاند. - خوش به حالتون. من که دیگه از زندگی دو نفره بیزارم. دستانم به لرزش افتاد. فرمان را محکم چسبیدم که لرزش دستانم را حس نکند. بدون هیچ حرفی حرکت کردم. چند دقیقه ای سکوت کرده بودیم. فقط خواننده می خواند. - خالی از لطف نباشد گذری کنی از این کوچه ی بن بست، خالی از لطف نباشد بر دل غمزده ی ما بکشی دست... سکوت را شکستم و گفتم: می برمت خونه ی خاله ات. بعد طلاق می خوای اون خونه رو بفروشی؟! - آره فورا می فروشمش و یه خونه ی کوچیک تر می خرم نزدیک بیمارستان که برای اومدن به کار راحت باشم. حرفی نزدم. به مقصد رسیدیم. توقف کردم. نگاهم کرد. نگاهش آرام و غمزده بود. گفت: ممنون که کمکم کردین. دیگه مزاحم نمی شم. روز خوش. در را باز کرد که پیاده شود. نامش را صدا زدم. برگشت و نگاهم کرد. بی تاب بودم. نمی دانستم چه بگویم. اگر از قضاوت هایش وحشت نداشتم همین حالا فریاد می زدم که عاشقش هستم. اما چه کنم که نمی شود. آرام گفتم: هیچی. مواظب خودت باش. خدانگهدار. چشم هایش را بست و گفت: چشم. ممنون. پیاده شد و در را بست. به سمت در رفت و زنگ را فشرد. در که باز شد دستی تکان داد و داخل رفت. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. *** قسم خورده بودم که تنهایش نگذارم. نمی خواستم دوباره اتفاق بدی رخ دهد. به دیوار سنگی تکیه داده بودم. چشم هایم را دوخته بودم به جفت چشم مشکی نوید که به سرخی می زد. درست رو به رویم روی صندلی نشسته بود. نرگس هم کنار من روی صندلی نشسته بود. مردی به سمتمان آمد و گفت: نوبت شماست برین داخل. نوید و نرگس داخل رفتند و من با دلشور بیرون از اتاق منتظر ماندم.
  12. پارت چهل و دوم پشت میز رستوران نشسته بودیم و با اشتها غذا می خوردیم که مسئله ای ذهنم را درگیر کرد. نمی دانم چرا ولی دلم می خواست مسیح به جای ابراز علاقه از من خواستگاری می کرد. یا لااقل اجازه می گرفت که به خواستگاری ام بیاید. سعی کردم به این موضوع فکر نکنم و غذایم را بخورم. بعد از اتمام غذا گویا بی حوصله بودم. گفتم: خیلی خوش گذشت. ممنونم. فقط ببخشید من باید برم خونه پیش مامان. لبخند زد و گفت: باشه عزیزم. خودم می برمت خونه. برخاست و پول غذا را حساب کرد. به سمت خانه حرکت کردیم. بعد از این که از او جدا شدم به داخل خانه رفتم. مادر مشغول آشپز بود. بی حوصله به اتاقم رفتم. لباس عوض کردم و خودم را روی تخت خوابم رها کردم. چشمانم را روی هم گذاشتم. آن قدر ذهن و روحم خسته بود که فورا به خواب رفتم. *** رو به رویم مسیح ایستاده بود و شاخه گل رز را به سمتم گرفته بود. دستم را جلو بردم که گل را بگیرم. صدای شلیک گلوله فضا را پر کرد. سینه ی مسیح پر از ون شد و روی زمین افتاد. به دستانم نگاه کردم. به جای گل تفنگی در دست داشتم. جیغ کشیدم و چشمانم را باز کردم. نفس نفس می زدم و عرق سرد تمام تنم را فرا گرفته بود. دوباره بوی خون حس می کردم. دست هایم خون آلود است. مادر و عمو حراسان وارد اتاقم شدند. مادر به سمتم آمد و گفت: چی شده حورا؟! با بغض گفتم: من... من یه نفر رو کشتم. مامان تموم تنم بوی خون میده. مادر با بهت نگاهم کرد. نگاهش را به عمو دوخت. عمو هم شانه هایش را بالا انداخت. مادربرخاست و در گوش عمو چیزی گفت. عمو هم آرام گفت: به مسیح زنگ بزن شاید اون بدونه. با شنیدن نام مسیح دوباره خوابم را به یاد آوردم. ضربان قلبم بالا بود و احساس گرما داشتم. مادر لیوان آب خنک را به دستم داد. چند قلپ نوشیدم و دوباره دراز کشیدم. به خودم تلقین کردم که همه ی این ها توهم است. اما من بوی خون را حس می کردم... تا صبح بارها و بارها کابوس دیدم. صبح با چشم های ورم کرده بیدار شدم. روز جمعه است و می توانم کمی خوشگذرانی کنم. بعد از خوردن صبحانه به سمت کمد لباس هایم رفتم. به محض باز کردن در کمد جیغ کشیدم. چیزی که می دیدم قابل باور نبود. جنازه همان مرد افغانی که می خواست من و مسیح را تحویل غزل بدهد درون کمد لباس هایم بود. بوی خون از این جا می آمد. چشمانم را بستم و تا آشپزخانه دویدم. گریه می کردم. مادر حراسان گفت: چی شده حورا؟! آروم باش و بهم بگو. میان هق هق گریه گفتم: اون جنازه... توی کمد لباس های منه. مادر چشمانش گرد شد. دستم را گرفت و وارد اتاق شدیم. آرام در کمد را باز کرد. خبری از جسد نبود. ناباورانه به لباس های تمیز و اتو کرده ی درون کمد چشم دوختم. جلو رفتم و میان رخت ها دنبالش گشتم اما نبود. خدایا چه ببلایی بر سر من آمده؟! @Smily_A
  13. راستی رمان هنوز تموم نشده هاااا ادامه داره @Smily_A
×
×
  • اضافه کردن...