رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

❤writer❤

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    105
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

384 Excellent😃😃😃😃

درباره ❤writer❤

  • Other groups ناظر رمان
  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 17 بهمن 1379

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

452 بازدید کننده نمایه
  1. ❤writer❤

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    @AFSOON @aty.s @negin.sh @زهرایزدانی
  2. جدیدا کمتر میگی عجب!

  3. ❤writer❤

    چه ژانری رو بیشتر میخونی؟

    عاشقانه. تخیلی. پلیسی
  4. ایشون کاربر نودهشتیا بشن

    @mahdi

    1. ❤writer❤

      ❤writer❤

      @M@hta

      نیازی نیس گلم من از استعفا منصرف شدم کارم رو دوست دارم

    2. ❤writer❤
  5. میشه رمانم رو برس کنی ببینی صلاحیت رفتن به تالار های برتر رو داره یا نه؟!

    @Mah.m

    1. Mah.m

      Mah.m

      میخونم خبر میدم

  6. پارت سیزدهم آهی از نهادم بلند شد. تا شب خوابیدم. انگار کوه کنده بودم. هر چه خوابیدم هنوز هم خسته بودم. از جا بلند شدم و آبی به سر و صورتم زدم. به سراغ کمد لباس هایم رفتم. باید لباسی ساده بپوشم! مانتوی بلند سرمه ای رنگی برداشتم و همراه شلوار جین مشکی ام به تن کردم. شال سرمه‌ای رنگ را هم روی سرم انداختم. هیچ آرایشی هم نکردم. از اتاق بیرون زدم. به آشپزخانه رفتم و خودم را با درست کردن شربت سرگرم کردم. در دلم این جمله را تکرار می‌کردم: یه مهمونی ساده است، همین! چرا دلم به ازدواج راضی نیست؟! شاید ترس ها و عقده هایم هنوز جایی برای فکر کردن به ازدواج باقی نگذاشته اند. باید زمان بگذرد. صدای آیفون مثل مته‌ای بر اعصابم خراش انداخت. در را مادر باز کرد و به تک تک میهمانان خوش آمد گفت. بعد از مستقر شدنشان به آشپزخانه آمد و رو به من گفت: شربت و شیرینی بیار! حرفی نزدم. شربت ها را در سینی چیدم و به سالن رفتم. سلامی سرد دادم و شربت ها را تعارف کردم. اول سراغ عمو رفتم. با همان نگاه دریده اش نگاهم می‌کرد. نفر بعد شوهر بدری خانم بود. با لبخندی مهربان نگاهم می‌کرد. نفر بعد خود بدری خانم بود که با نیش باز به سرتا پایم نگاه می‌کرد. انگار عزادار بودم با آن رخت و لباس مشکی. نفر آخر تنفر انگیز ترین مرد دنیا بود. همان حبیبی که در محله چشم های هیز و چشم چرانی هایش زبان زد عام و خاص بود. با اخم نگاهش کردم. لبخندش محو شد. کمی تعارفات همیشگی رد و بدل شد و من حوصله ام حسابی سر رفت. در آخر شوهر بدری خانم گفت: بهتر نیست بریم سر اصل مطلب. به قول قدیمیا! عمو خندید و گفت: ولی اصل مطلب وقتی شروع میشه که حوراجانم اجازه بده! چقدر این حمایتش احمقانه و عجیب بود. با تعجب به عمو نگاه کردم. لبخند گله گشادی تحویلم داد و گفت: نظر تو چیه دخترم؟! تو آمادگی ازدواج داری؟! باید تیر خلاص را می‌زدم. مادر بی هیچ حرفی به گل های قالی خیره شده بود. لب تر کردم و گفتم: من می‌خوام درسم رو ادامه بدم و بعد کار کنم. توی برنامه‌ی زندگیم ازدواجی وجود نداره فعلا! عمو لبخندش بیشتر شد و گفت: خب جواب دخترم رو که شنیدید. بدری خانم عصبی گفت: مارو مسخره کردید؟! چرا از همون اول نگفتید؟! می‌خواستین به ریشمون بخندین؟! خندیدم ناخودآگاه. بدری خانم تنفر انگیز نگاهم کرد و از جایش بلند شد و گفت: آقا صادق پاشو بریم. اینجا اومدن از اولشم غلط بود. همش تقصیر این حبیب زلیل مرده است. حرف گوش نمی‌کنه. در چند لحظه ای بی توجه به التماس ها و معذرت خواهی های مامان از خانه بیرون رفتند و من در شوک کار عمو بودم. نگاهی به او انداختم. جلو آمد و گفت: خوبی حورا؟! دلم برات تنگ شده بود! اخمی کردم. تغییری نکرده بود. شاید هم من خر بودم که فکر می‌کردم از من حمایت کرده،او قصدش این بوده که کسی دست به اموال برادرش نزد تا دست نخورده به آنها برسد. تمام نفرتم را در چشمانم ریختم و به آن پیرمرد خوش پوش چشم دوختم. بعد به مادر نگاه کردم و گفتم: من دارم میرم دیدن رها. کاری نداری؟! مادر با تعجب گفت: وا! این وقت شب؟! آبروی منو بردی، حالام می‌خوای فرار کنی؟! _مامان بیخیال! اعصاب مصاب ندارم. مامان بغ کرد و به سمت آشپزخانه رفت. بی‌توجه به عمو به اتاقم رفتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. اولین باری بود که من از خانه بیرون می‌آمدم و مادرم راضی نبود. شماره‌ی رها را گرفتم. چند بوق خورد و جواب داد: _به سلام حورا خانم! احول شریف؟! یادی از فقرا کردین! _خوبی رها ؟! خونه‌ای؟! _آره گلم. چطور؟! _دارم میام اونجا. _باشه قدمت رو چشم. منتظرتم. _فعلا. گوشی را قطع کردم و با سرعت تا خانه‌شان دویدم. *** حوصله‌ی هیچ کس را نداشتم. زانوهایم را بغل گرفتم و گفتم: رها خیلی داغونم. اون زندان لعنتی داغونم کرد. زندگیم خراب شد. الناز مرد. توی زندان بهترین دوستم خودکشی کرد و من جسدش رو سوزوندم. حالم خرابه رها! ب‌*غلم کرد و گفت: نبینم اینجوری داغون باشیا! همه چیز تموم شد. باید از نو شروع کنی حورا. آهی کشیدم. سکوت کردم. ناگهان دلشوره‌ی عجیبی به دلم افتاد. حس کردم اتفاق بدی افتاده. فورا گوشی ام را برداشتم. _چت شد یهو؟! _یهو از خونه بیرون زدم. نگران مامانم. شماره خانه را گرفتم ولی کسی جواب نداد. در حال دیوانه شدن بودم. رو به رها داد زدم: منو ببر خونمون. زود باش! رها سعی در آرام کردنم داشت. فورا سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم.چند دقیقه بعد دم در خانه بودیم. کلید را در قفل انداختم و داخل شدم. چراغ ها روشن بود. جلو رفتیم. کفش های عمو هنوز دم در بود. ناگهان خشمگین شدم. بی صدا وارد خانه شدیم. رو به رها با صدای آرامی گفتم: بیرون منتظرم باش. حرفی نزد و رفت. پاورچین پاورچین جلو رفتم. پشت در اتاق مامان ایستادم. گوشم را به در چسباندم. کسی در هال و آشپزخانه نبود. صدای مکالمه‌ی مادر و عمو را شنیدم: _بابک، به نظرت اگه بهرام زنده بود دخترم اوضاعش بهتر از این بود؟! _الان وقت این حرف هاست پری؟! بزار خوش باشیم. چیزی در قلبم فرو ریخت. _بابک، اگه حورا بفهمه من صیغه تو شدم ناراحت میشه، نه؟! پاهایم سست شد. به دیوار چنگ زدم. صدای فریاد عمو در گوشم اکو شد: اه همش حورا حورا! بس کن توروخدا! طلاق این زنه رو گرفتم رسما زنم میشی و اونم مجبوره قبول کنه! اشک هایم صورتم را خیس کرد. از خانه بیرون رفتم و خودم را در ماشین رها انداختم. داد زدم: برو! از اینجا برو! با تعجب گفت: چی‌شد حورا؟! چته چرا گریه می‌کنی؟! میان هق هقم قهقهه زدم. بریده بریده گفتم: مامانم...مامان من صیغه شده... رها دستش را جلوی دهانش گرفت و چشمانش گرد شد. بدنم به لرزش افتاد. با هق هق گفتم: اونم صیغه‌ی عمو بابک! زار می‌زدم و رها هنوز توی شوک بود. مرا در آغوش کشید و سعی در آرام کردنم داشت. هنوز گریه می‌کردم و به خودم لعنت می‌فرستادم که چرا هنوز در آن محله مانده بودم که همچین اتفاقی بیافتد!؟ به خانه‌ی رها برگشتیم. او با مادر و پدرش زندگی می‌کرد. آنها به مشهد رفته بودند و رها و برادرش رامین در خانه تنها بودند. رها به رامین زنگ زد و گفت که من پیشش هستم. رامین هم شب پیش دوستش ماند که ما راحت تر باشیم. روی زمین لحاف و تشکی برایم انداخت. همانطور بی صدا روی زمین خوابیدم. در خودم مچاله شدم و پتو را روی خودم کشیدم. رها از لرزش شانه هایم فهمید که گریه می‌کنم. بالای سرم نشست و گفت: حورا جان! اینجوری نکن با خودت. اون بنده خدام باید از تنهایی درمیومد این همه سال. پتو را وحشیانه کنار زدم و گفتم: نه با عمو! اون یه ک*ثافته! رها شانه ای بالا انداخت و گفت: حالا می‌خوای چیکار کنی؟! _ترکشون می‌کنم. می‌ذارم خوش باشن! _قطعا این بهترین کاره ولی...کجا می‌خوای بری؟! کمی فکر کردم. باید مستقل از مادرم زندگی می‌کردم. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: مدرکم رو گرفتم. موقتا یه جا رو اجاره می‌کنم و کار وکالتم رو شروع می‌کنم. _حورا، قطعا زندگی سختی میشه. بدون پولی که مادرت ماهیانه می‌گیره زندگی کردن سخت میشه. _چاره ای ندارم! حرفی نزد. او هم به عمق بدبختی من پی برده بود. شب را همان جا با کلی فکر کردن خوابیدم. *** جشن نامجو را کجای دلم بگذارم؟! تماسم را قطع کردم و تصمیم گرفتم همین امشب آخرین ملاقاتم با مادرم باشد. می‌دانستم مادرم صبح های پنجشنبه به گلستان شهدا می‌رود. سرخاک بابا! رها مرا به خانه برد که وسایلم را جمع کنم. همه چیز را برداشتم و در اتاقم را قفل کردم. کلیدش را در گلدان توی حیاط گذاشتم و برای همیشه با این خانه خداحافظی کردم. برای امشب برنامه ها که نداشتم. در بین لباس هایم مانتوی حریر سفیدم را یافتم. آن را پوشیدم و تیپ سفیدم را با شلوار و شال سفید تکمیل کردم. جشن امشب مناسبت های مختلفی داشت. اول تولدم که بهانه‌ی آمدن تمام فامیل به باغ بود. دوم موفقیت نامجو که دلیل خرج کردنش برای مهمانی بود و سوم آزادی من که انگار فقط بهانه‌ی آمدن من شده و در آخر...نقشه ای که داشتم. شاید مورد آخر برای من باشد. رها از نقشه‌ی شیطانی ام باخبر بود. همیشه به نظرها و افکارم واکنش مورد علاقه ام را نشان می‌داد. آرایش ملایمی کردم و رو به رها گفتم: آماده‌ای؟! سر تکان داد و به سمت باغ نامجو راه افتادیم.
  7. پارت دوازدهم با خونسردی نگاهم کرد. ادامه دادم: من از شما توقع ندارم بیش از این به ما لطف کنید. اومدم بگم جشن کنسله! اخمی کرد و با لحنی آرام گفت: دختر تو پیش خودت چی فکر کردی؟! من الکی برا کسی کاری نمی کنم. الان هم هر کاری کردم به خاطر خوشحالی مادرته. متوجه شدم که از برگشتنت بیش از هرچیزی خوشحاله. منم از اینکه موفق شدم این پرونده پیچیده رو حل کنم خوشحالم و این جشن در اصل برای موفقیت منه، نه برگشتن تو! حالا هم حرف نباشه... احساس حقارت کردم. دلم می خواست تمام فحش هایی را که بلدم نثارش کنم ولی...حق نداشتم؛ این مرد مرا از بند رها کرد، حقش این نیست. سر پایین انداختم و گفتم: پس خرج جشن نصف و نصف! با تحکم گفت: من علاقه ای ندارم که شما...لطفا وقتی حرف می زنم به من نگاه کنید، دور از ادبه! با شرم نگاهم را به چشمان آبی رنگش دوختم. حالت چشمانش ترسناک و خشن بود. ادامه داد: دوست ندارم شما یا هر کس دیگه ای من رو مجبور به کاری که دوست ندارم انجام بدم بکنه. پس فقط تشکر کنید و به جشن بیاید! فورا لبخندی به جای اخمش روی صورتش نشست. آنقدر جذبه داشت که قدرت مخالفت نداشتم. گفتم: خیلی خب! ممنون. جوابم را با لبخند شیرینی که نمایان کننده ی چال گونه اش بود، داد و به سمت گارسونی که غذا را می آورد نگاه کرد. گارسون غذاها را چید و رفت. کمی از غذایم را خوردم. اشتها نداشتم. منتظر اتمام غذایش ماندم و بعد خداحافظی کردم. فورا به خانه برگشتم. دوباره آن نگاه های پشت پنجره؛ لابد با خودشان می گویند دختر شهید معتمدی چه ژیگول پیگول شده! بدون توجه به آنها، به خانه برگشتم. لباس هایم را عوض کردم و وارد سالن شدم. مامان مشغول آشپزی بود. بوی قرمه سبزی خانه را پرکرده و روی اپن سنگی خانه میوه و شیرینی ها خودنمایی می کرد. با تعجب گفتم: مامان، مهمون داریم؟! صورتش را به سمتم چرخاند ولی نگاه می دزدید که از نگاهش چیزی نخوانم. گفت: آره مادر. عمو اینا دارن میان. با آمدن اسم عمو قلبم لرزید. حس ترس بر وجودم رخنه کرد. عمو را دوست نداشتم، حتی از او متنفر هم بودم. از بچگی از او می ترسیدم. واقعا نام عمو را نباید روی او گذاشت. مشتم را محکم فشردم و گفتم: من شب نیستم. مامان با عصبانیت گفت: هزار بار گفتم درباره عموت اینجوری رفتار نکن؛ هرچی باشه سایه ی سرمونه! تلخندی زدم و گفتم: سایه ی سر یا بلای جون؟! مگه شما نمی فهمید اون دنبال یه چیزی هست که همش میاد اینجا. لابد اموال بابا رو می خواد... مامان امش را بیشتر کرد و گفت: مگه بابات چی داش خدابیامرز؟! خندیدم و گفتم: من و تو! با عصبانیت به اتاق خوابم رفتم. همیشه از نگاه هایش می ترسیدم. به مادر می گفتم که عمو وقتی با من حرف می زند نگاه ها و بغل کردن هایش آزار دهنده است ولی مادر مدام دعوایم می کرد که این حرف ها را نزنم. تقه ای به در اتاقم خورد. خودم را آرام کردم و گفتم: جانم؟! در باز شد و مادر داخل آمد. می خواست حرفی بزند ولی دو دل بود. آرام و خونسرد گفتم: بگو حرفت رو! _ عمو امشب میاد برای یه چیز دیگه! با تعجب گفتم: برای چی؟! سرش را خاراند و گفت: توروخدا داد و بی داد راه ننداز، تصمیم گرفتیم شوهرت بدیم. شب بدری خانوم و پسرش میان خاستگا... میان حرفش پریدم و گفتم:چی؟! از کی تا حالا به جای من تصمیم می گیرین؟! مامان دستپاچه گفت: نه آخه ما تصمیمی نگرفتیم. تصمیم با خودته. جوابی که بدی من نه روش نمیارم ولی عجلهه نکن، آبروریزیم راه ننداز. کلافه گفتم: جوابم از الان مشخصه! ملتمسانه گفت: اون پسر دلش پیشت گیره. به خاطر مامان یکم با فکر تصمیم بگیر. حتی اگه می خوای ردش کنی یکمی فکر کن و ردش کن! _ خیلی خب مامان! فقط به خاطر تو! لبخندی زد و مرا در آغوش گرفت. گونه اش را بوسیدم. از اتاق بیرون رفت. امشب خواستگاری تنفرانگیز و فردا جشن خجالت برانگیز. این آخر هفته چه شود!
  8. @زهراتیموری @Kosarbayat398 @M@hta

    چجوری درخواست انتقال رمان به تالار های برتر بدیم؟! تاپیک بسته است

    1. عاشق

      عاشق

      باید به محدثه بگی بخونه خودش میفرسته

      @*عارفه*

    2. زهراتیموری

      زهراتیموری

      یه تاپیک قبلا بود درخواست می دادی می خوندن رسیدگی می شد.

  9. خورشید شدن مبارکه

    1. زهراتیموری

      زهراتیموری

      سلااام فدای تو بشم عارفه جاااانم😍😍😍

  10. پارت یازدهم نگاهش را از موتور هوندا ۷۰ اش گرفت و به چشمان من دوخت. دلم باز هم لرزید. ایمان عشق یا هرچیز دیگری نبود ولی؛ یک نماد جذابیت بود برایم. به قاطع می‌توانم بگویم که هر کس بتواند مقابل او برتری کند همسرش می‌شوم. چشمان عسلی رنگش را دوباره به موتور دوخت و جواب سلامم را داد: علیک سلام آبجی. چطور مطوری؟! _خداروشکر. خوبم. تو چطوری ایمان؟! دستش را روی بدنه موتور مشت کرد و دستمال یزدی را در مشتش فشرد. نگاهم کرد و غرید: ایمان خان! رنگم پرید و عرق سرد روی پیشانی ام نشست. با صدای لرزان گفتم: ایمان خان! نقاب عوض کرد و با چهره‌ای خندان و بشاش گفت: هی نفسکی میاد و میره. شوما با درس و مشقات چه می‌کنی؟! لبه‌ی موتور نشست و نگاهم کرد. معذب شدم. بریده بریده گفتم: هیچی. می‌گذره. چشمکی زد و گفت: وکیل شدی حق ما فقیر فقرا یادت نره! خنده‌ای مملو از خجالت کردم. دستمال یزدی را دور گردنش انداخت. وای خدای من! چقدر دیر شد. ساعت را نگاه کردم. فقط ده دقیقه تا ۷ مانده بود. زشت می‌شد اگر بد قولی می‌کردم. _چیه دیرت شده؟! نگاهش کردم. خندید و گفت: اون جعبه نوشابه ها رو بزار پشت کمرم و خودت بشین پشتش برسونمت. اینجوری که پیداس اولین قراره، بد میشه دیر برسی. بهت زده نگاهش کردم. یعنی من با موتور ایمان بروم؟! آن هم به ملاقات آقای نامجو؟! حماقت محض بود ولی چاره‌ای نداشتم. جعبه را بالا گذاشتم و سوار شدم. حایل امنی نبود. اگر محکم ترمز می‌کرد با صورت به کمر ایمان فرو می‌رفتم. محکم جعبه را چسبیده بودم. با هزار نذر و نیاز به مقصد رسیدیم. پیاده شدم. نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم: دمت گرم. خیلی مردی! خندید و گفت: این رستوران شکیل وکیلا آب قندم دارن؟! باز هم خجالت کشیدم. دوباره خندید و گفت: اینقدر سرخ و سیاه نشو دختر. برو برس به قرارت. یاعلی. موتور را گاز داد و از آنجا دور شد. نفس عمیقی کشیدم. لباس هایم را مرتب کردم. به تابلوی رستوران چشم دوختم. درست بود. داخل رفتم و رو به پیش خدمت دم در گفتم: مهمان آقای نامجو هستم. به لیست داخل دستش نگاه کرد و گفت: بفرمایید میز شماره ۱۲. تشکر کردم و به سمت میز رفتم. از دور دیدمش. از جایش بلند شد. به یقین این مرد خوشتیپ ترین مرد دنیا بود. نمی‌دانم به اندازه‌ی ایمان جذابیت داشت یا نه ولی زیبایی اش که از او هم بیشتر بود. اصلا ایمان را نمی‌شد با او مقایسه کرد. مثل مقایسه‌ی گلوله‌ی ماه و گلوله‌ی طلاست. هر کدام نکات مثبتی جداگانه دارند. ایمان یک لات جذاب است و این مرد یک وکیل خوش‌پوش و مایه‌دار. کم کم قدم برداشتم به سمتش. پوشش را از نگاه گذراندم. شلوار جین مشکی، کت اسپرت مشکی، پیرهن سفید جذب و به علاوه ساعت مارک سه موتوره‌ای که عجیب خودنمایی می‌کرد. کفش های ورنی که چشم را در نگاه اول خیره خود می‌کرد و انگشتر با طرح سر شیر که چشمانش یاقوت قرمز بود، در انگشت کوچک دست راستش. تمام حرکاتش حساب شده بود. دست برد و یقه لباسش را مرتب کرد که نگاهم را به گردنبند نقره اش کشاند. یک زنجیر ریز با پلاکی با طرح صلیب. شاید مسیحی باشد! بالاخره به او رسیدم. لبخندی زدم که بهترین آرایش صورت یک زن است. او هم لبخندم را با لبخند ملایمی جواب داد. _سلام جناب نامجو. _درود خانم معتمدی. بفرمایید! رو به رویش نشستم. تجملات، غرور و زرق و برق از سر و رویش می‌بارید. چرا من این چیز ها را دوست نداشتم؟! منو را به دستم داد و گفت: چی‌ میل دارید؟! _ ما بیش از اینا زحمت دادیم. این دفعه با من! با همان صورت جدی گفت: وقتی با یه مرد متشخص میاید رستوران هیچ وقت دست توی جیبتون نکنید، بی احترامیه! زیر بار این همه ادب و تعارف در حال انفجار بودم. حرفی نزدم و به منوی غذا چشم دوختم. اسم غذاها عجیب و ناشناخته بود ولی ضایع کاری نکردم و آن میان نام ماهی سوخاری چشمم را گرفت. منو را دستش دادم و گفتم: ماهی سوخاری! سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و دستی برای گارسون بلند کرد. سفارش داد و بعد از رفتن گارسون به من چشم دوخت. لحظه‌ی طولانی در چشمانم زل زد که معذب شدم و سر پایین انداختم. متوجه شد. خیلی تیز است! فورا گفت: ببخشید منظوری نداشتم، فقط تو فکر فرو رفتم. می‌دونم زل زدن به یه خانم دور از ادبه. سر تکان دادم و گفتم: نه مشکلی نیست! _خب امرتون رو بگید! نفسی گرفتم و گفتم: می‌خواستم درباره‌ی جشنی که به مامان گفته بودید بپرسم!
  11. پارت دهم از جایم بلند شدم. میان شاخه های بریده‌ی رز قدم زدم. نگاه کردن به گل ها همیشه حالم را خوب می‌کرد. هروقت دلم می‌گرفت سراغ این پسر و گل هایش می‌آمدم. با او خداحافظی کردم و به سمت خانه رفتم. در ذهنم حرف های فرجام را تحلیل می‌کردم. باید از جایی شروع می‌کردم. سعی کردم تا روز جشن به چیزهایی که اعصابم را خراب می‌کند فکر نکنم. ((حورا)) مردد بودم. بالاخره دست بردم و دکمه‌ی سبز تماس را لمس کردم. چند بوق خورد و بالاخره جواب داد: _ بله بفرمایید!؟ _سلام. حورا هستم. _ به! سلام خانم معتمدی. آزادی خوش می‌گذره؟! _ به لطف شما بله. می‌خواستم ببینمتون. باید در مورد یه قضیه صحبت کنیم. _ بله حتما! _زمان و مکانش با شما. _ عصر ساعت ۷. رستوران نیوشا، خیابون توحید. _ بله ممنون. سر ساعت اونجام. می‌بینمتون. فعلا. _خدانگهدار. نفسم را با صدا بیرون دادم و قطع کردم. با تلفن صحبت کردن همیشه برایم سخت ترین کار دنیا بوده و هست؛ مخصوصا وقتی که طرف مقابل سکوت می‌کند و من نمی‌دانم باید چه بگویم! از جا بلند شدم و دوشی گرفتم. به نظرم این وکیل پایه یک دادگستری فردی بسیار تمیز و اتو کرده است. به سراغ کمد لباسم رفتم. مانتوی آبی کاربنی همیشگی ام را برداشتم. سه سال پیش برای عید این مانتو را با ست زرد رنگی خریدم. ترکیب این دو رنگ را دوست دارم. شال زرد و شلوار لی آبی روشنم را پوشیدم. جلوی آینه‌ی کوچکی که روی دیوار نصب کرده بودم ایستادم. به قول رها من تنها لوازم آرایشی ام کرم ضد آفتاب است. مقداری روی پوست حساسم زدم و از اتاق بیرون رفتم. دستی زیر شال بردم و موهای فر خورده ام را داخل دادم. رو به مامان که مشغول خواندن قرآن بود گفتم: من دارم میرم بیرون مامان. کاری نداری؟! نگاهم کرد. آهی کشید و گفت: حالا نمی‌شد این رنگی لباس نپوشی؟! از دست مادر و این تفکراتش. تقصیر خودش نبود، محله‌ی ما اینگونه بود. مانتوی روشن پوشیدن را هر*زگی می‌دانند، زیر چادر هزار خلاف کردن را سیاست! مانده ام با این قضاوت ها و ک*ثافت کاری‌هایشان چگونه به خودشان اجازه می‌دهند که چادر به این مقدسی را سر کنند؟! من هیچ گاه به خودم اجازه پوشیدن چادر ندادم چون نمی‌خواستم به خاطر حرف و نگاه های همسایه ها بپوشم که از ارزش این پوشش چیزی کم شود؛ صبر کردم که اگر میلی به آن پیدا کردم بپوشم. نالیدم: مادر من، باز شروع کردی؟! هزار بار گفتم کاری به حرف های مزخرف این همسایه ها نداشته باش. _مادر به خدا صلاحت رو می‌خوام. اینا فضولن و خاله زنک‌، برای همین نذاشتم این چند ماه کسی بفهمه زندان بودی؛ ولی حورا، اینا عقلشون به چشمشونه. پس فردا میای شوهر کنی هزار حرف پشت سرت می‌زنن که یهو... میان حرف های تکراری‌اش گفتم: نگران نباش! من ازدواج نمی‌کنم؛ اگرم کردم با کسی ازدواج می‌کنم که منطقی باشه. به جای اینکه به حرف ۴ تا پیرزن گوش کنه به حرف زنش اعتماد کنه و حرف عقلش. شانه‌ای بالا انداخت و گفت: خوددانی! مواظب خودت باش. لبخندی زدم و گفتم: توام همینطور. خدانگهدار. از راهروی باریک خانه رد شدم و در فلزی را باز کردم. کفش های آل استار زرد رنگم را از جا کفشی داخل ایوان برداشتم. پوشیدم و پایم را لبه‌ی پله‌های ایوان گذاشتم که بند کفشم را ببندم. صدای زنگ قدیمی در بلند شد. با صدای بلند گفتم: کیه؟! صدایی نیامد.یکی از همسایه‌های فضول بود. رسم زنان این محل این بود که صدایشان را بلند نمی‌کردند که بگویند من هستم ولی؛ وقتی سر دختر بچه هایشان جیغ و هوار می‌کشند و ناسرا می‌گویند هر نامحرمی هم که بشنود مشکلی ندارد. بند کفشم را که بستم به سمت در رفتم و بازش کردم. از پشت آن چادر گل گلی فقط چشم های سبز و ابروهای اخم شده اش پیدا بود ولی از بوی سبزی خوردنی که می‌داد فهمیدم بدری خانم است. لبخندی زورکی زدم و گفتم: سلام. بفرمایید داخل. چادرش را کنار گرفت و گفت: به به حورا خانوم. تو آسمونا دنبالت می‌گشتم دختر. کجا بودی این چند ماهه؟! مادر گفته بود بگویم برای درس به تهران رفته بودم. همین را گفتم و او هم مثل کارآگاه های مشکوک نگاهم کرد. سرتا پایم را برانداز کرد. از نگاه هایش عصبی شدم. فورا از در بیرون رفتم و میان رفتن خداحافظی کردم. وارد کوچه شدم. من با تک تک ریگ های کف آسفالت این کوچه خاطره داشتم. "از بچگی با رفیق هایم اینجا انواع بازی های بچگانه می‌کردیم. بازی‌هایی که به گمان خودمان بازی بچه بزرگ ها بود نه بچه کوچولو ها. غافل بودیم که بزرگتر ها بازی نمی‌کنند، بازی می‌دهند!" آهی کشیدم و قدم برداشتم که صدایی از پشت سر باعث شد سرجایم بایستم. _ خانوم خانوما، مثل اینکه قوانین اینجا رو نمی‌دونی. بزار یادت بدم. خودش بود، بادیگارد محله، کیان. پسری که حالا ۱۷ سال سن داشت. برگشتم به سمتش. مرا که دید لبخندی زد و گفت: اِ، تو که حورای خودمونی! چطوری دختر؟! چیکارا می‌کنی!؟ کجا بودی!؟ لبخندی روی لبانم نقش بست. کیان یک حامی و مدافع غیور برای دختر های محله بود. گفتم: خوبم. تو چطوری؟! تهران بودم برا درس و دانشگاه. _مام هیچ...می‌گذره! به لحن لوتی واری اش خندیدم. گفتم: اجازه رفتن می‌دید!؟ دیرم شده، مادرتون به اندازه کافی وقتم رو گرفت. کیان از میزان نفرتم نسبت به مادرش اطلاع داشت و می‌دانست دلیلش زبان تلخ مادرش است، برای همین ناراحت نمی‌شد و فقط با شوخی از آن می‌گذشت. _بفرما آبجی. از سمت شاگرد برو که ماشین بهت نزنه. خندیدم و خداحافظی کردم. باز هم خواستم قدم بردارم که فرد دیگری صدایم زد. _حورا! انگار قسمت به بدقولی است! صدا از پنجره‌ی خانه کناریمان بود. می‌دانم کیست... عاشق دلباخته‌ی محله! حبیب... حبیب آن زمان ها که نوجوان بودیم روزی یک بار عاشق می‌شد. همه‌ی دیوار های محله پر از اسم عشق های حبیب است که با اسپری می‌نوشت. ولی خوبیش این بود که دختر ها را گول نمی‌زد، بلکه دختر ها خودشان دم به تله‌ی این پسر پایین شهری می‌دادند. در مرام حبیب زورگویی نبود. همین مرامش جذابش می‌کرد ولی...این جذابیت برای من فقط برادرانه بود اما حبیب اشتباه کرد. این رابطه‌ی خواهر و برادری را خراب کرد. به عقلش گوش نداد و پی دلش رفت. وقتی که از من خواستگاری کرد این رابطه خراب شد. من هیچ وقت نمی‌توانستم در سن به آن کمی با کسی که تا دو روز پیش همبازی و برادرم بوده ازدواج کنم. انگار سینه از گنجایش دست رد زدن نداشت. سر چرخاندم. با اخم ساختگی نگاهش کردم. از بالکن خانه‌ی دو طبقه‌شان مرا دید می‌زد. چشم بدری خانم روشن! در دلم پوزخند زدم. _خوبی؟! کجا بودی؟! برای بار سوم جواب دادم که کجا بودم ولی این بار سرد تر از همیشه. فقط سری تکان داد و گفت: می‌خوام زن بگیرم! با این حرف ها می‌خواست احساسات نداشته ام را قلقلک دهد. خونسرد گفتم: اِ، مبارکه! پوزخندی زد. به ساعتم نگاه کردم و دستم را به معنای خداحافظی بالا بردم. فورا راه افتادم تا قبل از اینکه کسی مانعم شود. ابتدای کوچه متوقف شدم. باور نمی‌کردم که خودش باشد. با همان تیپ و قیافه همیشگی. کاپشن خلبانی سبز رنگ و زیر پیراهنی مشکی. شلوار لوله تفنگی مشکی و کفش های کتانی سفید. ایمان همیشه تمیز و جذاب بود. این تیپ لوتی وارش آدم را جذب نمی‌کرد ولی حرف زدن و حرکاتش از بچگی برایم جذاب بود. با قدم های لرزان جلو رفتم. _سلام!
  12. دانشگاه قبول شدم گفتم شاید بگم خوشحال شی

    1. Hany Pary

      Hany Pary

      Mobarakehhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh

      :NewPack_give_rose:

    2. Dani_66

      Dani_66

      😕😕😕😐😐😐😐😐😐😐

  13. ❤writer❤

    کی جذاب تره؟

    پسر خاله ام @Farhad74 خودم خخخ @Hany Pary @N.a25 @Yasi..
  14. ناظر شدم مبارکه😂

    1. Sahar79

      Sahar79

      ناظر شدنت مبارک عارفه گلی😊

      @*عارفه*

    2. Hananeh.f

      Hananeh.f

      مبارکههه

×
×
  • جدید...