رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sara.s

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    110
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

239 Excellent😃😃😃😃

درباره Sara.s

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 8 فروردین 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

130 بازدید کننده نمایه
  1. Sara.s

    ♡رفیق خوب داری؟ بیا تو♡

    من با دوستان با محبت زیادی تو این انجمن آشنا شدم اما سه تا از اون ها برام جایگاه ویژه ای دارن. @hestia @Hany Pary @Setare7 مرسی به خاطر همراهی ارزشمند و دوستانه های فراموش نشدنیتون.
  2. Sara.s

    درخواست منتقد برای رمان به رنگ شب

    ممنونم. فقط چه مدت طول میکشه؟
  3. نام رمان: به رنگ شب نام نویسنده: Sara.s تعداد پارت ها: 42 لینک رمان:
  4. *** این بار سوم بود؛ بار سومی که گوشی ام در این یک دقیقه می لرزید. نفسم را عمیق به بیرون می فرستم. نگاه های لیلی می فهماند که جواب ندادن کار درستی نیست اما او که در موقعیت من نبود. او که نمی فهمید با شنیدن دوباره ی صدایی که این روزها تلاش بی نهایتی برای فراموشی اش می کردم ممکن بود بغض های بسته ی گلویم چند قدم بیشتر به شکستن نزدیک شوند و آن وقت... دریای اشک هایم تنها در آغوشی می خشکید که ممنوعه بود. من نمی خواستم کار به آنجا بکشد اما لیلی نمی فهمید. - آرشیدا... قوی باش... جواب بده. لبم را به دندان می فشارم. آیا نیروی انجام این کار فرای تحملم را داشتم؟ می شکستم... می دانستم که می شکستم. گوشی برای بار چهارم می لرزد. پلک هایم را روی هم می فشارم و دایره سبز را می کشم. نفس هایم در صدای بلند عصبانی اش گم می شود. - هیچ معلومه کجایی تو؟ چرا جواب گوشیت رو نمیدی؟ برای چی سر قرار نیومدی؟ قرار؟ همان جایی که قرار بود تنم زیر سنگینی حرف هایش سنگسار شود؟ خوب بود که نیامدم. - آرشیدا؟ مسخره بازی رو کنار بذار. اون مرتیکه کی بود؟ مازیار را "مرتیکه" صدا می زد. پوزخند می زنم و تلخ می گویم« اون مرتیکه اسم داره.» سکوتی مطلق در پشت خط حکم فرما می شود. انتظارش را نداشت. هر کس دیگری هم جای او بود حالا دیگر با این لحن و کلماتی که من به کار برده بودم برداشت دیگری می کرد. - عه؟ اسم داره؟ خوبه... چرا با من آشناش نکردی؟ باید بفهمه تو بی کس و کار نیستی. نبودم؟ واقعیت این بود که بودم وگرنه او مرا باری روی دوشش نمی دانست. دیگر حتی کنترل لازم روی کلماتی که از دهانم بیرون می آمد نداشتم. - حقیقت همینه الیاس. من بی کس و کارم و اون می خواد همه کسم بشه. و اگر پیشنهادش مطرح بشه با همه ی وجود قبول می کنم... چه می گفتم؟ خودم نمی فهمیدم اما انگار که بخش بزرگی در وجودم می خواست به الیاس ثابت کند او تنها کسی نیست که من در این دنیا داشتم. که هستند کسانی که عاشق من شوند و دوستم داشته باشند. حتی اگر مجبور باشم در این راه از مازیاری مایه بگذارم که هیچوقت حتی به صورت ضمنی هم اشاره نکرده بود علاقه ای به من دارد. - چه پیشنهادی؟ صدای الیاس شوکه بود. انگار که نمی توانست کلماتی را که می شنید باور کند. لیلی هم با چشمانی گرد شده دستش را به پیشانی اش گرفته بود و مبهوت نگاهم می کرد. سکوت می کنم. پلک هایم را روی هم می فشارم و یقه ی لباسم را در دستم مچاله می کنم. صدای او عصبی و شمرده شمرده بلند می شود:« آرشیدا... همین حالا میای پایین. من دم در منتظرتم. به خدا قسم می خورم اگر تا دو دقیقه ی دیگه نیای برام عواقبش اهمیتی نداره و خودم میام بالا و کشون کشون میارمت.» حالا اشک هایم راه خودشان را پیدا کرده بودند و گونه هایم خیس شده بود. لیلی با تاسف برایم سر تکان می دهد و من صدای بوق قطع تماس را می شنوم. از جایم بلند می شوم و از میان پرده ی تار اشک هایم مانتو و شالی برای پوشیدن انتخاب می کنم. - اون مزخرفات چی بود بهش گفتی؟ الان نمی توانستم به شماتت های لیلی گوش دهم. شقیقه هایم را با فشار انگشت مالش می دهم و به سرعت لباس می پوشم. از لحن الیاس مشخص بود که اگر دو دقیقه تمام شود آبرو ریزی بزرگی اتفاق می افتاد. او دیوانه شده بود. و من هم... ژاکت بافت را بیشتر به خودم می پیچم و دستانم را روی سینه در هم گره می کنم. او یک بازویش را به سقف ماشین تکیه زده بود و دست دیگرش در موهای آشفته اش فرو رفته بود. متوجه حضورم که می شود در ماشین را با ضربی سریع باز می کند و با تکان سر اشاره می کند بنشینم. فک منقبض شده و چشمان خسته اش به قدری چهره اش را ترسناک کرده بود که جرئت مخالفت نداشتم. اما از طرفی تحمل نشستن در کنارش در فضایی آکنده از عطر شیرینش غیر ممکن بود. سر تکان می دهم. - همینجا... حرفت رو بزن. صدایم هم مثل تنم می لرزید. با کف دست به سقف ماشین ضربه ای محکم می زند:« این من نیستم که باید حرف بزنم آرشیدا... تویی.» به سختی آب دهانم را قورت می دهم. چند قدم نزدیک می شود اما من جرئت نگاه کردن به چشمانش را نداشتم. هیچوقت او را اینطور ندیده بودم. آشفته، عصبی، ترسناک... باورش سخت بود. الیاسی که همیشه مأمن آرامشم بود حالا برایم ترسناک شده بود. چطور امکان داشت؟ - اون مرتیکه کیه آرشیدا؟ پلک هایم را روی هم می فشارم. نمی خواستم پای مازیار به ماجرایی که هیچ ربطی به او نداشت باز شود اما... اشتباهی که کرده بودم غیرقابل جبران بود. - به تو ربطی نداره. تمومش کن الیاس... خودت گفتی... همه چیز تمومه. همه چیز بینمون تمومه. آشفته میان موهایش چنگ می زند. - آرشیدا... به خاک مامان گلپر قسمت میدم. دلیل این مسخره بازیا چیه؟ می دونی ده بار به گوشیت زنگ زدم؟ هزار بار اومدم دم در سوئیت... چند روزه حتی سر کار هم نامنظم میرم. نمی تونم تمرکز کنم. بهم بگو چه مرگته. بهم بگو اون مرتیکه ای که بهت پیشنهاد داده کیه؟ اصلا کجا باهاش آشنا شدی؟ حالا می توانستم نگرانی آمیخته به خشم را میان کلماتش تشخیص دهم. اما من حرفی برای گفتن نداشتم. چطور می توانستم بگویم که الیاس دل به تو داده بودم و یک باره آرزوهایم به تباهی کشیده شد؟ بگویم از یک خواب خرگوشی بیدار شده بودم و برای اولین بار می توانستم واهی بودن رویاهایم را به چشم ببینم؟ سد ساخته شده مقابل چشمانم نتوانست فشار آب های شور پنهان در پشتش را تحمل کند و به آسانی می شکند. الیاس مات و مبهوت رد اشک هایی را که تا روی گونه هایم جاری بود دنبال می کند. بی اراده چند قدم دیگر نزدیک می شود. انگار که می خواست اشک هایم را بگیرد. نه... او حق نداشت یک بار دیگر دلم را به لرزه بیندازد. لبان خیسم باز می شوند و صدایم پر بغضم بلند:« تو. درد من تویی.» در جایش متوقف می شود. اشک هایم را پس می زنم و ادامه می دهم:« مشکلم تویی.کی می خوای دست از سرم برداری؟ کی می خوای راحتم بذاری... من بزرگ شدم...مستقل شدم... نه به حمایت عاطفیت نیاز دارم نه به حمایت مالیت... فقط تنهام بذار... فقط جلو چشمم ظاهر نشو... خستم کردی الیاس... هر روز باعث میشی بیشتر ازت متنفر بشم... تمومش کن...این نگرانی های بی دلیل و مزاحمت های تهوع آورت رو تموم کن... فقط تمومش کن...» الیاس میان تاریک و روشن خیابان، تبدیل به مسجمه ای شده بود که حتی توان صحبت هم نداشت. اما من بی رحمانه ادامه می دهم. و با خشم و نفرتی که سر منشأ آن را پیدا نمی کردم فریاد می زنم:« با بودنت داری زندگیم رو به گند می کشی... تنــــــــهام بـــــــــذار.» لبانش نیمه باز مانده بود و انگار ته مانده ی کورسوی چشمانش هم رو به خاموش می رفت. بدنم به لرزه می افتد. او را شکسته بودم. دلش را، شخصیتش را، سال ها حمایتش را. همه چیز را به گند کشیده بودم. حرف هایی را به او زده بودم که قرار بود خودم مخاطبشان قرار بگیرم. چطور تا این حد بی رحم شده بودم؟ او می خواهد قدم دیگری نزدیک شود اما انگار که نیرویی برای حرکت در پاهایش نمانده بود. صدای نزدیک شدن ماشین و بعد نور چراغ هایی که به سمتمان می افتد، مجبورم می کند سر بلند کنم و به هیوندای مشکی رنگ و آشنا خیره شوم. دستانم انتهای مانتو را مچاله می کنند. خدای من... پیاده شدن مازیار و صدای باز و بسته شدن در ماشین، باعث می شود الیاس مسیر نگاهم را دنبال کند و با دیدن ماشین آشنا، دستانش مشت می شوند. مازیار با تردید نزدیک می شود. نگاهش میان من و الیاس ماتم زده در حرکت بود. با دیدن اشک های روی گونه هایم اخمی میان ابروهایش چین می اندازد. به خودش جرئت می دهد و کمی بیشتر نزدیکم می شود. الیاس با همان دستان مشت شده تنها نظاره گر او بود. انگار که مطمئن نبود باید چه عکس العملی نشان دهد. مازیار با دقت نگاهم می کند و می گوید:« باید باهات حرف می زدم. امیدوارم که بدموقع مزاحم نشده باشم.» غیرمستقیم به حضور الیاس اشاره می کرد. سر تکان می دهم و به الیاس نگاه می کنم. او می خواست که چیزی بگوید اما از عکس العمل من می ترسید. می ترسید که شاید دوباره چیزی بگویم و این بار مقابل مازیار، خرد شود. خدای من، با او چه کار کرده بودم؟ اشک هایم با شدت بیشتری روی گونه هایم می ریزند. - می تونی باهام بیای؟ صدای آرامش بخش مازیار، واردارم می کند بی حرف به دنبالش راه بیفتم و برای رسیدن به ماشینش از کنار الیاس بگذرم. الیاس همچنان در سکوت با نگاهی آزرده خیره ام بود. برای یک لحظه مچم میان انگشتانش گیر می افتد. با نگاهی مبهوت سر می چرخانم و خیره اش می شوم. لمس آشنای انگشتانش قلبم را به تپش می اندازد. - نرو آرشیدا... صدای گرفته اش نشان از بغضی پنهان در گلویش می داد. نمی توانستم. نمی توانستم لمسش را تحمل کنم. او الیاس بود. اگر بیشتر از این در کنارش می ماندم، تسلیم احساسات لعنتی قلبم می شدم. با ضربی نه چندان محکم گره ی انگشتانش را پس می زنم و با سرعت بیشتری به سمت ماشین مازیار می روم. او با شانه هایی خمیده به تنهایی وسط خیابان می ایستد. درد در تمام وجودم می پیچد. بخشی از وجودم آرزو می کرد کاش هیچوقت هیچ کداممان بزرگ نشده بودیم. کاش تا ابد بچه می ماندیم تا در دشت گل، شب ها دست به دست هم بخوابیم و روزها شانه به شانه ی هم راه برویم. کاش بزرگ نمی شدیم تا او قلبش را به کس دیگری بدهد و من اینطور دردهای وجودم را به تیرهای نفرتی تبدیل کنم تا او را هدف بگیرند. نگاهم به سمت مازیاری که با جدیت به مقابلش چشم دوخته بود می افتد. باز هم حال من خراب بود و او از نا کجا پیدایش شده بود. پوزخند می زنم. این بازی قرار بود تا کی ادامه پیدا کند؟ تا رسیدن به مقصد هیچ کداممان حرفی نمی زنیم. تنها هر از چندگاهی صدای بینی من سکوت میانمان را می شکست. دست خودم نبود. انگار اشک هایم در کنار این مرد از همیشه بیشتر روان می شدند. به همان محله ی آشنا و پارکینگ خانه ی مازیار می رسیم. با متوقف شدن ماشین بی حرف او را تا وارد شدن به آسانسور دنبال می کنم. او که انگار ذهنم را خوانده بود دکمه ی طبقه ی ششم را می فشارد و هر دو در سکوت منتظر می مانیم. نگاهم را به کفش های اسپرتش مارک ریبوکش که از جدید ترین مدل های امسال بود می دوزم. رنگ سرمه ی سفید آن با همان کت سرمه ای رنگی که چند روز پیش روی شانه هایم انداخته بود و لباس سفید اسپرت و شلوار تیره اش هماهنگی بی نظیری داشت. انگار که او همیشه می دانست چطور بهترین باشد. با صدای زنگ آسانسور، اجازه می دهد که اول من پیاده شوم و بعد پشت سرم راه می افتد. به همان آسمان زیبایی که ستاره هایش در نورهای شهر گم شده بود چشم می دوزم. کاش می شد تا ابد همینجا بمانم. سرمای هوا دیگر آزار دهنده نبود. انگار باد هم با سرمای تن من هم دما شده بود. او بی حرف کنارم می ایستد و به خیابان ها زل می زند. اشک هایم از گوشه ی چشمانم سر می خورند. تا کی قرار بود این وضعیت را تحمل می کردم؟ تا کی قرار بود اشک بریزم؟ باید تمامش می کردم. کاش می شد که تمامش کنم... روی سکویی که پایین نرده ها بود قدم می گذارم. مازیار بی هوا مچ دستم را می گیرد. فکر می کرد قرار بود که خودکشی کنم؟ سرم را بلند می کنم و به آسمان خیره می شوم. باد شال را از دور گردنم آزاد می کند و موهایم را به بازی می گیرد. سرما تا عمق استخوانم نفوذ کرده بود اما من انگار که دیگر به آن خو گرفته بودم. دیگر آزار دهنده نبود. حرارت انگشتان مازیار به دور مچم مثل آتشی در برابر پوست یخ زده ام بود. حرارت انگشتان الیاس را به یاد می آورم. موهایم با هر وزش بار به صورتم می خورند و با پلک های بسته غرق در تک تک لحظاتی می شوم که آن حرارت آشنا را حس کرده بودم. اولین باری که بازویم را گرفته بود تا کمک کند از روی زمین بلند شوم... اولین باری که شب بعد از آن کابوس وحشتناک کنارم ماند و دستانم را گرفت تا دوباره به خواب بروم... اولین باری که کمک کرد دوچرخه سواری یاد بگیرم و در کل مسیر با یک دست بازویم را نگه داشته بود... اولین باری که دست در دست هم در مجلس عروسی یکی از همسایه ها رقصیدیم... اولین بار هایی که هیچوقت از یادم نمی رفت و اولین بارهایی که به آخرین بار تبدیل شده بودند... بغض گلویم را می فشارد. مازیار آرام دستش را عقب می کشد. انگار فهمیده بود که خیال واهی در سر ندارم. شاید هم داشتم. اگر آنقدر نمی ترسیدم شاید بهترین کار همین بود؛ پایان دادن به تمام این دردها. - مازیار... انگار که برای یک لحظه گیج و مبهوت می شود. اولین باری بود که اسمش را صدا می زدم. بدون پسوند و پیشوند. بدون رسمیت... انگشتانم را به نرده می فشارم... - میشه برام از اون نوشیدنی های مخصوصت بیاری؟ نگاهش می کنم. در نی نی چشمانش ابهامی نهفته را می خوانم. ابروهایش در هم می رود و با گرفتن بازویم مجبورم می کند از روی سکو پایین بیایم. - همینجا صبر کن... او به سمت آسانسور می رود و من دوباره به منظره ی مقابلم خیره می شوم. واقعا قرار بود آن محتویات ممنوعه را بخورم؟ الیاس با من چه کار کرده بود که اینطور داشتم تمام محدودیت های پشت خط قرمز را می گذراندم؟ کمی بعد صدای آسانسور دوباره بلند می شود و او را می بینم که سینی به دست به سمت تخت چوبی سنتی می رود. دو کاپ سفید رنگی که از آن ها بخار بلند می شد، خط بطلان بر تفکراتم می کشد. بی اراده اخم هایم در هم می رود و مازیار که متوجه شده بود شماتت وار می گوید:« تو که احمق نیستی... چطور کنار پسر غریبه ای مثل من می خوای از اون کوفتی ها بخوری؟» مازیار فحش می داد؟ اولین باری بود که چنین کلمه ی بی پروایی را از او می شنیدم. کوفتی... خنده ام می گیرد. مثل دیوانه ها می خندم و به جلو متمایل می شوم. مازیار دوباره مجبور می شود بازویم را بگیرد و تنم را از روی نرده عقب بکشد. - روانی. تو نخورده مستی... مست بودم؟ نه؟ سر تکان می دهم. او کمکم می کند به سمت تخت چوبی بروم و با فشار دست مجبورم می کند روی آن بنشینم. باد بوی قهوه ی تلخ را به مشامم می رساند. مازیار مقابلم می نشیند و ظرف کیک شکلاتی را به سمتم سر می دهد:« یک چیزی بخور.» نگاهش می کنم. او چرا تا این حد مراقبم بود؟ حتی نگذاشته بود از آن نوشیدنی های ممنوعه بخورم. چرا مثل الیاس رفتار می کرد؟ هیچ دلیلی نداشت. چرا حرف ها و رفتارهایش امروز عجیب بود؟ چرا دیگر لحن شوخش را نمی شنیدم؟ چرا امروز بیشتر از همیشه سعی در محافظت از من داشت؟ - با قهوه بخور. معده ات رو آروم می کنه. به کیک شکلاتی چشم می دوزم. اگر هر زمان دیگری بود تا تکه ی آخرش را می خوردم. الیاس هم می دانست که چقدر دوست داشتم و همیشه برایم کیک شکلاتی می خرید... الیاس لعنتی... کاش تمام خاطراتم را با حضورت آلوده نمی کردی... کلمات بی اراده با صدای بلند از دهانم بیرون می ریزند:« کاش هیچوقت نبودی...» مازیار نگاهم می کند. انگار می فهمید که مخاطب جمله ام کس دیگری بود. به چشمانش خیره می شوم. همان طوسی آرامی که انگار هیچوقت متلاطم نمی شد. همان طوسی که مانند چشمان الیاس نبود. به رنگ شب نبود. برایم پر ستاره نبود. - من چطور دختری ام؟ برای جواب دادن مکثی طولانی می کند و بعد بدون اینکه نگاهش را از چشمانم بگیرد با جدیت می گوید:« تو دختری هستی که همیشه ذهن من رو به خودت مشغول می کنی.» پلک می زنم. - پس چرا ذهن اون رو مشغول نکردم؟ نگاهش را به نقطه ای نامعلوم می دوزد. - شاید... چون کس دیگه ای ذهنش رو مشغول کرده باشه. درد دوباره روی قلبم سنگینی می کند. هنوز به این حقیقت عادت نکرده بودم که او کس دیگری را داشته باشد. مازیار خم می شود و کاپ سفید قهوه را به دستم می دهد. حرارت لیوان گرمایی خوشایند به کف دستان یخ زده ام می بخشد. - می دونی چرا آدم ها به تقدیر و سرنوشت اتکا می کنن؟ سر بلند می کنم و با چشمانی پر از استفهام نگاهش می کنم. لبخند می زند و درحالی که کف دستانش را به پشت سرش تکیه می دهد به آسمان خیره می شود. - چون اینطوری پذیرش چیزهایی که براشون اتفاق میفته و اونا نمی تونن تحملش کنن راحت تر میشه. اینکه بگن تقدیر اینطور خواست، سرنوشت اینطور رقم زده بود. سپردن همه چیز به قضا و قدر... آسون تره. به نظرم به امتحان کردنش می ارزه. فکر کن که شما نیمه ی هم نبودین و اگر سرنوشت بخواد دوباره پیش هم بر می گردین. سرنوشت... چه واژه ی غیرقابل هضمی. سرنوشت... چیزی که همیشه نا امیدم کرده بود؛ از برگشتن بابا، از نرفتن مامان گلپر، از عشق الیاس. - چطوره این کارو کنیم؟ او دستانش را در هم گره می کند و خودش را کمی جلوتر می کشد. - فکر کن من غول چراغ جادوام... می تونم یکی از بزرگ ترین آرزوهات رو برآورده کنم. کمی نگاهش می کنم و بعد خنده ام می گیرد. اخم هایش در هم می رود و لبانش را جمع می کند:« چیه؟ نکنه فکر کردی نمی تونم؟» سر تکان می دهم:« نه... فقط... داشتم با غول کارتون علاءدین مقایسه ات می کردم.» این بار او هم می خندد. جرعه ای از محتویات قهوه ام را می نوشم و طعم نه چندان شیرینش را کاملا مطابق با ذایقه ام احساس می کنم. - حالا یک امتحانی بکن. شانه هایش را برایم بالا می اندازد و چشمک می زند:« شاید قابلیت هام از اون غوله بیشتر باشه؟» لیوان را پایین می آورم و سرم را بالا می گیرم تا به بزرگ ترین آرزویم فکر کنم. کار چندان سختی نبود. رویای همیشگی ام... بعد از الیاس، تنها یک چیز بود... - همیشه می خواستم یک طراح لباس مشهور بشم اما... تو ایران این فقط در حد یک رویاست. چشمان مازیار با برقی عجیب می درخشد. گوشه ی لبش بالا می رود و می گوید:« اینکه زیاد سخت نیست. می تونم برآورده اش کنم.» با حالتی گنگ نگاهش می کنم. بی توجه به علات سوال چشمانم به لیوان اشاره می کند:« قهوه ات بخور.» این بار حجم بیشتری از قهوه را به گلویم می فرستم. گرمای آن به افزایش حرارت بدنم کمک می کند و انگار تمام حواسم دوباره به کار می افتند. - خوش به حالت... دیگر از لحن غیر رسمی ام متعجب نمی شود. انگار که پذیرفته بود برایم از غریبه، به آشنای نزدیک تغییر سِمت پیدا کرده بود. به اطراف اشاره می کنم و ادامه می دهم:« خوش به حالت که همچین جایی رو داری تا هروقت دلت گرفته بود حالت بهتر بشه.» شانه هایش را بالا می اندازد:« تو هم می تونی هروقت خواستی بیای اینجا تا حالت بهتر بشه.» نگاهم را به نقطه ای نا معلوم در آسمان می دوزم. هر دو می دانستیم که نمی شود. شاید حالا دیگر او برایم شما نبود اما باز هم آشنایی دور بود. خیلی دور... @Lilic
  5. فصل شانزدهم: دیدن گلاره و غرق شدن در آغوش مهربانش، مرهمی بود بر دلتنگی هایم. - کجا بودی ؟ نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. فکر می کردم من رو فراموش کردی... مگر می توانستم؟ مگر می شد؟ او دوست صمیمی ام بود. از آن فراتر، دختر عموی الیاس... - متاسفم گلاره... باید زودتر می اومدم. دستم را می گیرد و با دست دیگرش صندلی کنارم را لمس کرد:« بیا بشین.» برخورد قطرات خنک باران به شیشه ی پنجره، انگار که موسیقی بی کلام و آرامش بخشی بود که طبیعت می نواخت. - بارون میاد درسته؟ سرم را تکان دادم:« آره. یک بارون بی نظیر.» زیر لب زمزمه می کنم:« کاش توی روز بود...» بر خلاف انتظارم گلاره شنید و باعث می شود به یاد استعداد های شگفت انگیزش در شنیدن حرف هایی که قرار نیست بشنود بیفتم. - چرا روز؟ آرام جواب دادم:« چون شاید اینطوری می شد رنگین کمان رو دید.» - رنگین کمان اون چیزیه که تو می تونی همیشه توی قلبت حسش کنی... دیدنش با چشم هات نمی تونه به تنهایی ممکن باشه... انگار می دانست منظور من پشت کلماتم چیست و به آن ها مسیر می داد. او فوق العاده بود. درست مثل الیاس و لحنش نیز مرا به یاد او می انداخت و باز هم لعنت به قلبی که در سینه ام بازی اش گرفته بود. - تو نمی تونی رنگین کمان رو حس کنی. اون فرسنگ ها ازت فاصله داره. گلاره... فقط میشه اونو تماشا کنی... و این به انبوه حسرت های قلبت اضافه می کنه. دیدن چیزی که عاشقشی از دور بدون اینکه بتونی لمسش کنی و اون زمانیه که تمام آرزوها و رویاهات رو نابود شده می بینی... دستش، دستم را پیدا می کند و مشغول نوازش می شود. - تو می تونی دوباره امید هات رو بسازی. شاید از همون اول آرزوهات غیرممکن بود. اگر به دقت انتخابشون کنی... اگر بدونی رسیدن بهشون شدنیه... هیچوقت از دستشون نمیدی. - من... اشتباه انتخاب کردم. فشار خفیفی به دستم وارد می کند:« پس دوباره تلاش کن.» لحنم با بغض مخلوط می شود:« برای دوباره ساختن امیدهای نابود شده ام، زیادی خسته ام.» آهی عمیق از سینه ام خارج می شود. - شاید باید با دید باز تری به اطرافت نگاه کنی... شروع دوباره چیزیه که نیاز به انجامش داری. تصویر پدید آمده از لبخند نرم مازیار را در ذهنم پس می زنم و می گویم:« هیچوقت به شروع دوباره فکر نکرده بودم... یعنی نمی تونم بهش فکر کنم... مگه آدم چندبار عاشق میشه؟» لبخندی نرم زد که فهمیدم باز هم بی اراده چیزی را گفتم که نباید به زبان می آوردم. - فقط زمانی که عشق اولت عشق حقیقی نباشه... فقط اینطوری می تونی دوباره عاشق بشی. - اگر روزی بفهمم عشقم حقیقی نبوده، هیچوقت دوست ندارم دوباره این حس تلخ رو تجربه کنم. اگر اشتباهیش اینطور باشه پس حقیقیش چه دردی میتونه داشته باشه... به پشتی صندلیش تکیه داد و چشمان مرطوبش را به شیشه ای دوخت که هیچقوت تصویرش را نمی دید. - تجربه ی دوبارش شاید تلخ تر باشه... اما... همیشه موفق تره... اگر این بار حقیقی باشه. جوری حرف می زد که انگار عشق را تجربه کرده بود. حسی که من هم به او اطمینان نداشتم. حداقل نه پس از شنیدن حرف های ماهرخ. نگاهی به ساعت روی دیوار می اندازم:« باید برم... تا قبل از اینکه دیر شه.» - آرشیدا... - بله؟ مکثی می کند و لبخند می زند:« هیچی...فقط دوباره من رو بی خبر نذاری.» با اینکه می توانستم در نی نی چشمانش بخوانم، این حرفی نبود که می خواست بزند، سر تکان می دهم:« باشه.» از روی صندلی بلند می شوم و آرام گونه ی نرمش را می بوسم. - خداحافظ. دستم را می فشارد و این جواب خداحافظی من بود. اولین چیزی که بعد از خروج از باغ می بینم، ماشین مشکی رنگ مازیار است. او تکیه اش را از بدنه ی ماشین می گیرد و با دستان فرو رفته در جیب به سمتم می آید. - چقدر طول کشید... با تعجب به اویی که مقابلم ایستاده بود خیره می شوم:« شما اینجا چیکار می کنین؟» - منتظر تو بودم. - لازم نبود زحمت بکشین...خودم می رفتم. ابرویش بالا می رود. نگاهی به سرتا پایم می اندازد:« با کدوم پول؟» یادم نبود که کیفم را همراهم نیاورده بودم. بالافاصله توجیه می کنم:« وقتی رسیدم پولش رو می دادم.» بی اهمیت با حرکت آشنای همیشگی، در جلو را برایم باز می کند:« بفرمایین.» مردد گوشی سفیدی را که در جیب مانتو ام سنگینی می کرد می فشارم و روی صندلی جا می گیرم. این بار خودم اقدام به بستن کمربند می کنم و از خاطره ی آشنایی که تا بار قبل در ذهنم ثبت شده بود لب می گزم. لبخندی کمرنگ روی لبان مازیار نیز می نشیند و من دوباره به یاد می آورم که این پسر چقدر به اطرافش دقت داشت. او قبل از اینکه ماشین را روشن کند می چرخد و چیزی از صدلی عقب بر می دارد. با دیدن گلدان کوچکی که گل شمعدانی زیبایی در آن بود، مات و متحیر می شوم. مازیار گلدان را به سمتم می گیرد و می گوید:« فکر کردم شاید دوست داشته باشی همیشه پیش خودت یک گلدون داشته باشی تا دوری از جایی که زندگی می کردی برات آسون تر بشه.» او از دشت گل صحبت می کرد. روستایم. جایی که تقریبا بخشی از عمرم را آنجا گذرانده بودم. لبانم بی اراده کش می آیند و دستانم برای گرفتن گلدان دراز می شوند:« من... واقعا نمی دونم چی بگم.» او شانه ای بالا می اندازد و دستش دوباره روی دنده می نشیند. - می تونی قبولش کنی. لازم نیست چیزی بگی. با انگشت گلبرگ های صورتی رنگ را نوازش می کنم و بی هدف سر تکان می دهم:« واقعا ممنونم. هدیه ی خیلی ارزشمندیه.» گل ها زیبا بودند و هدیه گرفتن یک گلدان برای من شیرین بود اما درباره ی ارزشمندی آن... شاید صداقت زیادی نداشتم. گوشی اهدایی الیاس ارزشمندتر بود. از پنجره ی پوشیده با قطرات سرد باران، به بیرون خیره می شوم. مازیار ماشین را روشن می کند و من به ساختمان خانه ی گلاره که هر ثانیه بیشتر دور می شد خیره می شوم. مازیار با لحن شوخی می گوید:« حواست باشه خوب ازش مراقبت کنی.» لبخند کمرنگ دوباره روی لبم می نشیند. - مطمئن باشین بهتر از شما ازش مراقبت می کنم. مثل همیشه، حاضرجوابی ام را دوست دارد. او به رو به رو خیره می شود و من با دستانی که محکم گلدان را نگه داشته بودند نگاه خیره ام را به خیابان های خیس پر تردد می دوزم. الیاس هنوز سنگینی غیرقابل تحملی بر قلبم بود. *** سوم شخص کاپ قهوه، گرمایی خوشایند به نوک سرد انگشتانش می بخشید. ژاکت بافت طوسی هماهنگی زیبایی با چشمان دوخته شده اش به نورهای مقابل، ایجاد کرده بود. با دستی در جیب، جرعه ای محتویات تلخ و داغ را به گلویش می فرستد. ذهنش میان خاطرات لندن را زیر و رو می کرد و از درد عمیقی که به جا می گذاشت به خاطرات تهران پناه می برد. تصویر دختر زیبایی که به تازگی با او آشنا شده بود یک لحظه رهایش نمی کرد. تصویر چشمان دریایی و موهای مواج عسلی رنگی که تا به الان تنها یک بار موفق به دیدنشان شده بود. پلک هایش را روی هم می فشارد. از تکرار دوباره ی عاشقانه ای تلخ می ترسید. اما این باعث آرامش بود که بخشی از وجودش با همه ی وجود می دانست این احساسات تازه سر در آورده عشق نیست... مگر امکان داشت؟ مازیار همیشه سرد و بی تفاوت عاشق شود؟ مازیاری که یک بار تصور می کرد عشق را تجربه کرده است و ته آن به قدری تلخ و غیرقابل تحمل بود که دیگر عهد بسته بود هیچوقت نزدیک چنین چیزی نشود... نه... او مطمئن بود که این عشق نیست. حسی از سر کنجکاوی بود که دوست داشت به زندگی آن دختر نزدیک شود؛ دوست داشت دلیل اشک هایی را که هر بار او شاهدشان بود بداند... اما... نقاط مبهمی هم میان این احساسات عجیب وجود داشت. او انگار که محافظت از دختر را با همه ی توان خواستار بود. نمی دانست دلیلش چه بود اما از همان اولین باری که او را بی هوش میان درختان جنگل دیده بود تا همین لحظه ای که ورودش به ساختمان محل زندگی اش را تماشا کرده بود، نیرویی قوی خواستار محافظت از آن دختر بود. نفس عمیقی می کشد. جرعه ی دیگری از قهوه را به گلویش می فرستد و با بلند شدن صدای لرزش گوشی روی میز عسلی، سر می چرخاند. دستش را از جیبش بیرون می آورد و با قدم هایی مطمئن به سمت گوشی می رود. با دیدن نامی که منتظرش بود، کاپ قهوه را روی میز می گذارد و انگشتش را برای وصل تماس روی صفحه حرکت می دهد. - الو؟ مازیار؟ صدای سراسیمه ی آوید، ابروهایش را در هم می برد. - سلام. چی شده؟ سکوتی کوتاه در پشت خط حکم فرما می شود و بعد کلمات با ناباوری گوش هایش را وادار به شنیدن می کنند. - مازیار باید با هم حرف بزنیم... به نظر میرسه حدست درست بوده. به نقطه ای نامعلوم چشم می دوزد. - خدای من... دستش را به دسته ی مبل می گیرد و آرام روی آن می نشیند. چطور این تصادف را باور می کرد؟ سرنوشت قصد بازی داشت؟ کتش را چنگ می زند. باید خودش مطمئن می شد. باید با دیدن دوباره ی آن دختر، خودش این کابوس به تازگی آغاز شده را تایید می کرد. *** - خب... این یکم... غیر قابل باوره. لیوان قرار گرفته در حصار انگشتان لرزانم را به لب نزدیک می کنم و برای از بین بردن طعم تلخ دهانم، جرعه از شیرینی مایع را به گلویم می فرستم. - برای منم باور نکردنیه. شاید چون یک خودخواه واقعی بودم و هیچوقت نتونستم کمی دقت به اطرافیانم و خواسته هاشون داشته باشم... لیلی... من کار رو به جایی رسوندم که الیاس مجبور به گفتن این حرف ها به من بشه. لیلی گوشه ای از لبش را بین ردیف بالای دندان هایش می گزد. - آرشیدا... تو نمی دونی الیاس این حرف ها رو زده یا نه. ماهرخ بهت گفته که... پلک هایم را روی هم می فشارم تا دوباره با یادآوری چیزهایی که شنیده بودم اشک نریزم. - می دونی لیلی... کاش اینقدر احمق نبودم... کاش اینقدر دوستش نداشتم. او دستم را نوازش می کند و در سکوت به چشمانم خیره می شود. به سرعت کیفم را چنگ می زنم تا از جایم بلند شوم:« کلاسم داره شروع میشه.» صدای کلافه ام، باعث می شود لیلی بدون حرف لیوان نیمه خالی قهوه اش را روی میز رها کند و به دنبالم از تریا بیرون بیاید. - اما... هر چی با خودم فکر می کنم... به نظرم بهتر بود اگر خودت با الیاس حرف می زدی و... پلک هایم را روی هم فشردم و به سمت دانشکده راه می افتم:« در اون صورت مطمئنا نابود می شدم. شنیدن تمام این حرف های آزار دهنده از دهن بهترین دوستم به اندازه ی کافی بد بود چه به برسه به اینکه مستقیما از خود الیاس بشنوم... و اون صدای همیشه مهربونش رو بشنوم که میگه من اون دختر رو دوست دارم و عشق یک طرفه ی تو، مزاحمتی بیشتر برای زندگی من نیست. کاش تو...» لیلی بازویم را می گیرد و میان حرفم می پرد:« این دقیقا چیزیه که من رو متعجب کرده. با اون تعریف هایی که تو از الیاس کردی و اون یکی دوباری که من دیدیمش... آدمی به نظر نمی رسید که بخواد با کسی اینطوری حرف بزنه... مخصوصا اینکه تو برای الیاس یک دختر معمولی نیستی... شاید دختر مورد علاقه اش نباشی اما... اونی که تمام عمرش رو برات یک برادر بوده و حمایت هاش تا به الان که بزرگ شدی ادامه داره.... چطور می تونی فکر کنی که حتی یک سر سوزن بخواد تورو با این حرف ها برنجونه؟...» بازویم را از میان دستش بیرون می آورم و در تلاش برای نادیده گرفتن بغض لعنتی که در گلویم یخ بسته بود، می گویم:« این دقیقا همون چیزیه که من میگم. اون به اندازه ی کافی حمایتم کرده و من بهش حق میدم اگر از گذروندن ادامه ی زندگیش به این شکل، ناراضی باشه. لیلی... من نمی خوام بار اضافه ای روی دوشش باشم. نمی خوام یک بار دیگه اون حرف ها رو بشنوم. نمی خوام. تنها چیزی که الان به فکرم رسیده فاصله گرفتن از الیاس و زندگیشه. باید به نگرانی هاش درباره ی خودم پایان بدم. وقتشه همونطور که عمو جک گفت افسار زندگیم رو خودم به دست بگیرم... همونطور که بابام می خواست... همونطور که مامان گلپر یادم داده... این سرنوشت منه... دیگه نمی خوام بیشتر از این الیاس رو آزار بدم. دیگه نمی خوام بیشتر از این بهش وابسته باشم. در دل ادامه می دهم "دیگر نمی خواهم بیشتر از این عاشقش باشم." لیلی با اخم هایی که برای بیشتر شدن تمرکز، بین پلک هایش شکل گرفته بود، سکوت می کند و من دستش را می فشارم تا جلوتر از او وارد سالن دانشکده شوم. @Lilic
  6. نامش روی صفحه خاموش و روشن می شد. عکسش لبخند به لب داشت. نه از آن لبخندهای الکی. واقعی اما مثل زهری که حالا در رگ هایم پخش می شد تا عضلات بدنم را به انقباض بکشاند و کم کم ته مانده ی راه اکسیژن هم قطع شود. شاید اگر شانس می آوردم مرگی بی درد را تجربه می کردم. نفس های بریده بریده ام، به سختی از دهانم بیرون فرستاده می شد. انگشتم بی اختیار دکمه ی سبز رنگ را لمس می کند. صدایش با همان سرمای سابق در گوشم می پیچد:« کجایی؟» تنها یک کلمه برای منی که در آستانه ی خفگی بودم. دستم را مشت می کنم و صدای الیاس این بار کمی تنها کمی آمیخته به نگرانی بلند می شود:« الو؟ آرشیدا؟» سوالی را که در ذهنم حک شده بود، با لحنی پر از بغض می پرسم:« تو... ماهرخ رو دیدی؟» سکوتی که در پشت خط حکم فرما شد، آه عمیقی از سینه ام بیرون راند. شاید یک کورسوی امیدی بود. شاید ماهرخی که از خواهر به من نزدیک تر بود می توانست دروغ بگوید. خواهش می کنم... کاش دروغ گفته باشد... - فقط بگو... قبل از اینکه...قرار بذاریم... تو...دیدیش؟ ماهرخ را می بخشیدم؛ اگر که دروغ گفته باشد. و جواب الیاس سرمایی کولاک وار به وجودم سرازیر کرد:« آره.» جسم مستطیل شکل، از میان انگشتانم سر می خورد و صدای برخوردش با موزاییک سخت، به گوشم می رسد. چشمانم به یک نقطه خیره بود و کلمات نامفهموم در ذهنم پژاک می شد. راحتش بذار... برادر... حمایت گر... عاشق... کمرم روی دیوار سر می خورد و با عجز روی زمین کنار گوشی می افتم. صدای الیاس همچنان در گوشم می پیچید. - آرشیدا؟ هی؟ آرشیدا؟ این بار دیگر سرمایی در صدایش نبود اما من پر بودم از حجم سرما. پیدا شدن یک جفت کفش اسپرت مشکی در برابر چشمان نیمه بازم، باعث می شود سر بلند کنم و نگاهم را در دو گوی خاکستری بدوزم. - به نظر میاد... دوباره خوب نیستی. حتی قدرت لازم برای پوزخند زدن هم نداشتم. به نظر می آمد دیدار بعدیمان زودتر از چیزی که پیش بینی می کردیم اتفاق افتاده بود و من... دوباره خوب نبودم. اصلا "من کی خوب بودم؟" از وقتی چشم باز کرده بودم در حال از دست دادن کسانی بودم که می توانم در واژه ی "تمام زندگی ام" خلاصه شان کنم. - آرشیدا؟ الیاس هنوز هم فریاد می زد. دست مازیار به طرف گوشی سفیدی که به پشت روی زمین افتاده بود دراز می شود. - آرشیدا حالش خوب نیست... متاسفم اما لطفا بعدا تماس بگیرین. بی توجه به سوالات پیوسته ی الیاس که می پرسید شما کی هستید، گوشی را قطع می کند و بازویم را می گیرد. - مثل اینکه بازم قراره فرشته ی نجاتت باشم. روی پا بلندم می کند و درحالی که سرم را به سینه اش تکیه داده بود، به طرف ماشینش کشیده می شوم. حتی نای مخالفت و یا دور کردن سرم از گرمای سینه اش را میان سرمایی که اطرافم را احاطه کرده بود نداشتم. در ماشین باز می شود و روی صندلی جلو قرار می گیرم. جایی که همین دیشب در آن نشسته بودم. میان هاله ی تاری که اطرافم را احاطه کرده بود متوجه نگاه های نگرانی که هر از چندباری به سمتم می انداخت، می شدم. - چرا همیشه درحال اشک ریختنی؟ بخاری را زیاد می کند و کتی سرمه ای روی شانه هایم می اندازد. عطر آشنای کت مشامم را پر می کند. با خود فکر می کنم" آیا او هم می توانست آسیب هایم را ببیند؟ کبودی هایی که به جای پوشاندن جسمم روحم را به درد آورده بود؟" اشک هایم با قدرت بیشتری فرو می ریزند. کی تمام می شد؟ کاش می توانستم تمامش کنم. اشک ریختن به خاطر مامان، به خاطر بابا، به خاطر مامان گلپر، به خاطر الیاس... به خاطر تنهایی... - کجا حالت رو بهتر می کنه؟ کجا؟ چه جایی بهتر از آغوش الیاس؟ الان تنها به آغوش او احتیاج داشتم و اینکه زیر گوشم زمزمه کند تمام حرف های ماهرخ دروغی محض بیشتر نبوده است. کاش ماهرخ دروغگو بود. کــــاش... سکوتم را که می بیند می گوید:« پس میریم جایی که حال من رو بهتر می کنه... شاید برای تو هم موثر باشه...» سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و با بستن چشم هایم تکرار می کنم "آغوش الیاس..." الان...تنها آغوش الیاس می توانست موثر واقع شود. صدای موزیکی آشنایی که در گوشم می پیچد بستن چشم هایم را برای متوقف کردن ریزش اشک ها، بی فایده می کند. این جاست آخر دنیا برای من. برای کسی که زهرآلود ترین حرف های ممکن را از دهان بهترین دوستش راجع به تنها عشقش شنیده بود. حرف هایی که رد زهر را در رگ هایم به جا گذاشته بودند و من هیچ پادزهری برایشان سراغ نداشتم. این واقعا من بودم؟ آرشیدای سرزنده ی دشت گل؟ دختری که مامان گلپر یادش داد قوی باشد؟ روی پای خودش بیاستد و هیچوقت نبازد؟ حالا کجایی مامان گلپر؟ کجایی که ببینی همین دختر سرسخت و پر غرور زیر این عشق واهی له شده بود؟... به ته خط رسیده بود... - رسیدیم. کلماتش انگار از ته چاهی عمیق به گوش هایم می رسید. کمی بعد گرمایی را در نزدیکی تنم حس می کنم. چشمانم با بی تمایلی باز می شوند. مازیار در نزدیک ترین فاصله ی ممکن برای در آوردن کمربند از جایگاهش تلاش می کرد. با دیدن چشم های نیمه بازم سعی می کند لبخند بزند:« بهتری؟» بهتر می شدم اگر که می توانستم بخوابم. خواب فراموشی بود. کاش می توانستم فراموش کنم. کاش قرص های سفید لیلی را در جیب هایم داشتم. دستم را به طرف دستگیره می برم و می کشم. سرم گیج می رفت. چشمانم را می بندم و روی پاهای ناتوانم می ایستم. شاید اگر ماشین مازیار نبود تا کمرم را به آن تکیه بدهم، تا کنون بار ها روی زمین افتاده بودم. مازیار دیگر لبخند نمی زد. تنها با نگاهی نگران نظاره ام می کند. - می خوای به من تکیه بدی؟ سرما احاطه ام کرده بود. مازیار کت سرمه ای را از پشت روی شانه هایم می اندازد. پارکینگ سر بسته را شناسایی می کنم. مازیار با حرکت دست به سمت دری که به لابی ساختمان می رسید هدایتم می کند. خمیده، با دستی که روی پیشانی ام قرار گرفته بود وارد آسانسوری که نمی دانستم به کجا ختم می شد می شوم. صدای قدم های مازیار را پشت سرم می شنوم. در فاصله ی نزدیکی با من محتاطانه قدم بر می داشت، انگار که انتظار داشت هر لحظه روی زمین بیفتم. آسانسور در طبقه ی پنجم می ایستد. او جلوتر از آسانسور خارج می شود و کدی چهار رقمی را در قفل رمزی در وارد می کند. چقدر کورکورانه او را تا جایی که حالا حدس می زدم خانه اش باشد دنبال کرده بودم و حالا برای برگشتن دیر شده بود. اگر هر حرکتی به نشانه ی مخالفت می کردم هیچ فایده ای نداشت. او اگر که می خواست، می توانست مچم را بگیرد و قبل از اینکه کسی بفهمد به خانه اش ببرد. در را برایم باز نگه می دارد:« بیا تو تا گرم بشی.» اهمیتی به تفکرات منفی شناور در سرم نمی دهم و وارد خانه می شوم. در را می بندد و من با دیدن اولین مبل خودم را رویش می اندازم. چشم هایم را می بندم و تلخ می گویم:« به نظر نمی اومد از اون پسرایی باشی که از حال خراب یک دختر برای کشوندنش به خونشون استفاده می کنن.» صدایم بر اثر گریه های فراوان و بغض چنبره زده، دو رگه شده بود. خنده ی ریز مازیار را می شنوم و بعد صدایش از آشپزخانه بلند می شود:« نیستم. تو استثنایی.» حالا که هشیار تر شده بودم نگاهم را به اطراف می دوزم. دیوارهای حال پذیرایی با کاغذ دیواری های مختلف و طراحی های بی نظیر تزئین شده بود. مبل هایی سلطنتی با روکش های طرحدار کرمی مخلوط با سبز پسته ای در محوطه ی جدایی از سالن پذیرایی که دیوار هایش تماما شیشه ای بود قرار داشت و من روی کاناپه ی شکلاتی رنگی که سمت دیگر قرار گرفته بود نشسته بودم. دیوار های شیشه ای در گرگ و میش هوا چراغ های شهر را منعکس می کردند و جلوه ای دو چندان به خانه بخشیده بودند. حق با او بود. این تصویر زیبا می توانست هر کسی را آرام کند. سینی نقره ای رنگی روی میز مقابلم می گذارد. لیوان پایه بلندی که از محتویات قرمز پر شده بود در کنار لیوان دیگری قرار داشت. حدس زدن درباره ی اینکه محتویاتش چه بود کار چندان سختی به نظر نمی رسید. شنیده بودم می توانست آرامت کند. می توانست باعث شود تمام اتفاقات بد را از یادت ببری و من در این لحظه چقدر به از یاد بردن الیاس احتیاج داشتم. حالا که خواب و قرص هایم نبود... شاید این نوشیدنی... لبخند مازیار در یک لحظه محو می شود:« این برای تو نیست.» کاپ نسکافه ای را که در کنارش قرار داشت از نظر می گذرانم. با بدخلقی می گویم:« و چی باعث شده فکر کنی قراره اون زهر ماری رو بخورم؟» شاید تصور من بود که حس کردم لبخند نرمی از رفتار تندم روی لبش برگشت. دستانش را تسلیم وار بالا می آورد:« اوکی. من اشتباه کردم.» دستم را به طرف محتویات داغ دراز می کنم. ذهنم صفحه ی اول روزنامه ی حوادث را به یادم می آورد. ممکن بود قرصی در آن ریخته باشد اما بخش دیگری از وجودم نظریه را پس می زند. مازیار چنین آدمی نبود. وگرنه فرصت های زیادی داشت. حتی اگر اینطور هم باشد چه اهمیتی داشت؟ مایع داغ را به گلویم می فرستم و از شیشه ها به شهر نورانی چشم می دوزم. - اینجا رو می گفتی که باعث آرامشت میشه؟ سر تکان می دهد:« نه... قهوه ات رو بخور. نشونت میدم.» او چند جرعه از لیوان خودش را مقابل نگاه های محتاطانه ی من می نوشد. انگار نگرانی نگاهم را می خواند که می خندد و می گوید:« نگران نباش. ظرفیت من خیلی بالایه.» مسیر نگاهم را از او به سمت دیگر سالن و راهروی باریکی که به اتاق ها راه داشت می دوزم. او خانه ی بزرگی داشت. - اینجا رو کرایه کردی؟ یادم بود که گفته بود خانه ای در اینجا ندارد. - نه. مال بابامه. نگاهش می کنم. مرا دست انداخته بود؟ اگر که مال پدرش بود پس مال او هم بود. شانه هایش را بالا می اندازد. انگار که ذهنم را خوانده بود. - اشتباه فکر می کنی. اگر مال اون باشه دلیلی نمیشه که مال من بشه. نه تا وقتی که اون بمیره. او خیلی راحت از مرگ پدرش حرف می زد. به نظر می رسید رابطه ی خوبی نداشته باشند. لیوان نیمه خالی را که در سینی می گذارم از جایش بلند می شود:« بیا بریم تا بهت نشون میدم از کجا آرامش می گیرم.» به دنبالش بلند می شوم و می ایستم. از خانه بیرون می رویم و دوباره سوار آسانسور می شویم. این بار روی صفحه ی لمسی حرف لاتین R را می فشارد. نمی دونستم چطور این اعتماد در وجودم ریشه دوانده و می توانم نسبت به بودن در خانه ی یک غریبه حس بدی نداشته باشم اما... هر چه که بود انگار مازیار دیگر غریبه نبود. با باز شدن در فلزی، باد سردی به صورتم می خورد. کت مازیار را بیشتر به دور شانه هایم می پیچم و به دنبال او از آسانسور خارج می شویم. محوطه ی سبزی با چمن های مصنوعی و نرده های نه خیلی بلند که اطرافش را پوشانده بود مقابل چشمانم ظاهر می شود. اطراف نرده ها پر بود از گلدان های کوچک و بزرگی که با گل های رنگارنگ مختلفی زیبایی دو چندانی به فضا بخشیده بود. چراغ های خاموش باعث می شد منظره ی نورهای بزرگراه و ساختمان های پشت آن در پس تاریکی آسمان با زیبایی حیرت انگیزی به چشم بیاید. تخت چوبی در سمت راست قرار گرفته بود که روی آن با فرش کوچک قرمزی پوشانده شده بود. به جرئت می توانستم بگویم که خانه ی مازیار یکی از بهترین روف گاردن های تهران را داشت. - خدای من... دستانم را بند نرده ها می کنم و به رو به رو و چراغ های زیبا چشم می دوزم. مازیار کنارم قرار می گیرد:« میدونم... خیلی فوق العاده اس درسته؟» لبخندی می زنم. بوی گل های مختلف بینی ام را نوازش می کرد و مرا به یاد دشت گل می انداخت. - خوشت اومد نه؟ لبخندم به لرزه می افتد. سرم تکان می دهم اما بغض موجود در گلویم، یک باره می ترکد. دستم را روی سینه ام می فشارم و یقه ی کت سرمه ای را بین مشت بسته ام مچاله می کنم. ریزش اشک را روی گونه هایم حس می کنم. مازیار آرام به سمتم می چرخد. انگار که برای گرفتن دستم مردد می شود. اما بالاخره تصمیم خودش را می گیرد و مچم میان گره ی بزرگ انگشتانش گم می شود. صدای آرامش بخشش بلند می شود:« اینجا... هرکاری دوست داشته باشی می تونی انجام بدی. می خوای فریاد بزنی؟» چقدر دوست داشتم... اما اطمینان نداشتم گلویم ظرفیت فریاد هایم را داشته باشد. حجم درد به قدری در وجودم ناله می کرد که تمام بدنم تیر می کشید. - می خوای... جیغ بکشی؟ هق هق ام اوج می گیرد. چقدر دوست داشتم... انگشتانم را بیشتر از قبل به نرده های کرمی می فشارم. جیغ بلندی می کشم. انگار که دردهایم در گلویم توپ های کوچکی شده بودند که با هر جیغ به بیرون پرتاب می شدند. در آخر، نفس هایم آرام می گیرد و دردهایم هم. سرم را به طرف گلدان گلی که مقابلم قرار داشت می برم و عطر خوبش را با همه ی وجود نفس می کشم. لبخندی بغض آلود در میان اشک هایم،نمایان می شود. اشک هایم سرعت می گیرد. الان روستایم را می خواستم. خانه ام با همان درخت نارنج. روستایم با تمام آن گل های زیبا. من دشت گل را می خواستم. - آفرین. جیغ هات واقعا بلند بودن. به سمت مازیار می چرخم و لبخند می زنم. از او ممنون بودم. ممنون بودم که همیشه در بدترین لحظه به دادم می رسید و بیشترین کمک را برای خوب کردن حالم می کرد. دستم را به گلبرگ های نازک و لطیف گل بنفش رنگ می کشم و مسخ شده در آن ها، می گویم:« هنوز به قدر کافی رشد نکرده.» - تو...گل ها رو دوست داری؟ باری دیگر عطر شیرین گل برگ هایش را به مشام می کشم. - اونا مسکن دردهای منن. سری با رضایت تکان می دهد:« خوبه... تونستم یک چیز دیگه هم در موردت بفهمم.» لبخند می زنم و بار دیگر گل را می بویم. نگاهم که به ساختمان سفید دو طبقه ی رو به رو می افتد، دلم برای گلاره تنگ می شود. مازیار مسیر نگاهم را دنبال می کند:« همون جاییه که بار اول ازش بیرون اومدی.» سر تکان می دهم. - اوهوم. خونه ی دوستمه. گلاره دوست من بود؛ نه دختر عموی الیاس. پلک هایم را روی هم می فشارم تا درد جدیدی را که با نام الیاس برای سنگینی روی قلبم فرصت را مناسب دیده بود پس بزنم. - معماهای ذهنم یکی یکی داره حل میشه. خوبه. با تعجب نگاهش می کنم. منظورش از معما چه بود؟ دستم را از نرده ها جدا می کنم و عقب می روم. - ازت ممنونم. نمی دونم اگر اون موقع نمی رسیدی چی کار می کردم. همینطورم به خاطر اون شبی که از دست اون پسرها نجاتم دادی و به خاطر اون شبی که به من و لیلی کمک کردی فرار کنیم و به خاطر شب اولی که توی جنگل پیدام کردی. هر دو می خندیم. کمک های او فراوان بود و غیرقابل جبران. - خب پس... دفعه ی بعد چی؟ حدس می زنی نحوه ی دیدارمون چه شکلی باشه؟ شانه هایم را بالا می اندازم. - نمی دونم. دوباره به چراغ ها چشم می دوزم. مازیار بی مقدمه می گوید:« با من بیا لندن.» در جا خشک می شوم. به سمتش می چرخم و جدیت کلماتش را در نگاهش می خوانم. او شوخی نمی کرد. واقعا از من درخواست کرده بود که همراهش به لندن بروم. شهری که در آن متولد شده بودم. آب دهانم را قورت می دهم و لبخند کمرنگی می زنم:« شوخی جالبی بود.» او چیزی نمی گوید. نگاه دیگری به ساختمان گلاره می اندازم:« دیگه بهتره برگردم.» - می رسونمت. سر تکان می دهم:« لازم نیست. می خوام برم دیدن گلاره. از اونجا بر می گردم.» اشاره ام را که به ساختمان سفید دو طبقه می بیند به نشانه ی تایید سر تکان می دهد. خداحافظ آرامی زیر لب می گویم و پس از قراردادن کت میان دستانش، با قدم هایی نا مطمئن به سمت آسانسور می روم. دکمه اش را می زنم و درحالی که منتظر باز شدن درها بودم نگاه دیگری به سمت مازیار می اندازم. پشت به من، به منظره ی نورهای روشن خیره بود. حتی این صحنه از او هم مرا به یاد تصویری در یکی از همان کاتالوگ های مد می انداخت. @Lilic
  7. فصل پانزدهم: - نمی خوای جواب بدی؟ به شدت برای نادیده گرفتن لرزش گوشی سفیدم اصرار می کردم. بار چندم بود؟ دهم یا بیستم؟ آنقدر لرزیده بود که حساب شمارش دفعاتش از دستم رفته بود. - شاید بهتر باشه با هم حرف بزنین... اینطوری فایده نداره. برای نشان دادن بی توجهی ام به حرف های تحریک کننده اش، کتابم را ورق زدم. اما لیلی سمج تر از این حرف ها بود. - آرشیدا؟ کتاب را به گوشه ای پرت می کنم و با عصبانیت به چشمانش زل می زنم. - خوبه برات تعریف کردم چه اتفاقی بینمون افتاده. حرف هاش هنوز هم توی گوشمه. سعی می کند قانع ام کند. - خب... اون ظاهر قضیه رو دیده... تو با این کار ثابت می کنی چیزی که فکر می کنه حقیقت داره. باید باهاش حرف بزنی. باید خودت سوءتفاهمات رو برطرف کنی. با اطمینان بیشتری ادامه می دهد:« شاید اصلا موضوع اونم جوری که تو فکر می کنی نباشه.» عکس ها را مقابلش می اندازم. - واضح تر از این تصاویر واقعی؟ عکس هایی را که تا به حال بارها دیده بود جمع می کند و دوباره سر جایش می گذارد. - اینم ممکنه سو تفهام باشه آرشیدا. تو هم فقط ظاهر قضیه رو دیدی. حرف هایش قابل تامل بود اما من نمی خواستم دوباره به چیزی امیدوار شوم که با واهی بودنش، بشکنم. گوشی بار دیگر می لرزد. نگاه لیلی از صفحه ی روشنش به صورت من می لغزد. التماس نگاهش را می خوانم. دستانم برای برداشتن آن به لرزه می افتند. - جواب بده آرشیدا... به خاطر خودت. آب دهانم را قورت می دهم و قبل از قطع شدن تماس، دایره ی سبز رنگ را می کشم. سکوت میانمان حکم فرما می شود. صدای نفس هایمان در هم گره می خورد و نگاه من دوباره تار می شود. قبل از اینکه تماس را قطع کنم صدایش بلند می شود:« آرشیدا...» لحن سنگینش، کمکی به کم شدن دردهایم نمی کند. نفس عمیقی می کشم تا بغض گلویم را کنترل کنم:« سلام.» - باید باهات حرف بزنم. کلماتش بی مقدمه و به سرعت ادا شده بود. الیاس، اینطوری هنوز هم برایم غریبه بود. می خواستم درخواستش را رد کنم که دوباره صدایش را می شنوم. - راستی... من یک معذرت خواهی برای حرف های اون شبم بدهکارم. حق نداشتم اونطور رفتار کنم. لبانم را روی هم می فشارم. حق نداشت اما چرا صدایش هنوز تا این حد سرد بود؟ لیلی بی صدا تشویقم می کند که درخواستش را قبول کنم. با نوک زبان، لبانم را خیس می کنم و تسلیم خواسته ی هر جفتشان می شوم:« باشه. همو ببینیم.» دیدن او، حتی وقتی که ذهنم با همه ی توان پسش می زد، باعث آرامش قلبم بود. حتی اگر با تلخ ترین لحن ممکن مثل همین حالا مخاطبم قرار می داد. - پس تا یک ساعت دیگه تو کافی شاپ کنار دانشگاه می بینمت. نگاهی به ساعت دیواری می اندازم. - باشه. فعلا. گوشی را از گوشم دور می کنم و به لیلی خیره می شوم. - تصمیم درستی گرفتی. باید همه چیز رو بین خودتون حل کنین. به عکس هایی که به طرفم گرفته بود خیره می شوم. از جایم بلند می شوم و با انداختن عکس ها در کیفم، مانتو و شلواری ساده می پوشم. لیلی دوباره مشغول تایپ چیزهایی در لب تابش می شود و من مقابل آینه می ایستم. رنگ صورتم از همیشه بیشتر به سفیدی می زد و لب هایم تقریبا خشک شده بود. موهای به هم ریخته ام را با کشی بالای سرم می بندم و با لرزش دوباره ی گوشی، این بار نام ماهرخ روی صفحه اش ظاهر می شود. بدون معطلی جواب می دهم:« الو؟» - سلام آرشیدا. صدای او انگار که گرفته بود. - من جلوی ساختمون سوئیتتم. می تونی چند لحظه بیای بیرون؟ تعجب می کنم. ماهرخ چرا به اینجا آمده بود؟ به ساعت نگاهی می اندازم. هنوز تا قرارم با الیاس وقت بود. - الان میام. شالی روی سرم می اندازم و گوشی را در جیبم می اندازم. لیلی سرش را از توی لپ تاب بیرون می آورد:« کی بود؟» قبل از خروجم از اتاق، به آرامی زمزمه می کنم:« ماهرخ.» نمی ایستم تا واکنشش را ببینم و بیرون می زنم. ماهرخ با دیدنم به راننده ی تاکسی اشاره می کند تا برود. چند قدم نزدیکش می شوم و هم دیگر را در آغوش می کشیم. او چند ضربه ی دوستانه به پشتم می زند. اما من قصد رها کردنش را نداشتم. بالاخره راضی می شوم تا عقب بکشم. او فشار خفیفی به دستم وارد می کند و گونه ام را نوازش می کند:« یکم قدم بزنیم؟» در جواب نگاه مهربانش سر تکان می دهم. - یک پارکی همین نزدیکی هست. در کنار هم مشغول قدم زدن می شویم. متوجه غمی عمیق در سکوت ماهرخ می شوم. - خوبی ماهرخ؟ نگاهم می کند و لبخند تلخی روی لبش می نشیند:« آره. خوبم.» دستم را می گیرد و چشمانش برای یک لحظه برق می زنند:« راستی، کجا با اون پسر اون شبیه آشنا شدی؟» اشاره اش به مازیار خاطرات تلخ دیشب را زنده می کند. - خیلی اتفاقی... شبی که گم شده بودم رو یادته؟ دشت گل؟ نگاهش پر از حیرت می شود:« این همون پسره اس؟ خدای من... چطور اینجا، هم رو دیدین؟» لبانم را با نوک زبان خیس می کنم:« داستانش طولانیه. سر فرصت برات میگم.» به پارک که می رسیم، روی اولین نیمکت چوبی می نشینیم. - راستی... بالاخره دانشگاه آزاد ثبت نام کردم. از بهمن کلاسام شروع میشه. مچش را می گیرم و با خوشحالی می فشارم:« خیلی عالیه. اگر خواستی میتونی بیای پیش من و لیلی.» انگار شنیدن نام لیلی چندان به مذاقش خوش نمی آمد. نمی دانم که چه چیزی میان آن دو باعث شده بود تا این حد از هم خوششان نیاید. به ساعتم خیره می شوم. باید زود تر می رفتم. ناگهان به طرفم می چرخد و می گوید:« من با الیاس حرف زدم.» در جا خشک می شوم. لبخندم به سرعت محو می شود و دستش را می فشارم:« چی گفتی بهش ماهرخ؟» از حالت چهره اش مشخص بود که قرار نیست چیزهای خوبی بشنوم. ماهرخ با سردترین لحنی که تا به حال از او نشینده بودم می گوید:« چرا هیچوقت حرف گوش نمیدی آرشیدا؟» درباره ی چه چیزی حرف می زد؟ کدام حرفش؟ اینکه الیاس را رها کنم؟ تمام سلول های بدنم فریاد می زد که تمایلی به شنیدن حرف هایی که قرار بود بزند نداشتم. باید الیاس را می دیدم. حق با لیلی بود. باید خودمان سوءتفاهمات میانمان را حل می کردیم. اما ماهرخ صدای فریاد های درونی ام را نمی شنید:« امیدوار بودم خودت متوجه بشی... الیاس تغییر کرده آرشیدا...» فهمیده بودم. اما نمی خواستم بیشتر بشنوم. - اون بزرگ شده... عاشق شده... تو و اون دیگه راهتون جداست... چیزی در دلم فرو می ریزد. کاش ماهرخ تمامش می کرد. باید خودم الیاس را می دیدم. باید از زبان خودش می شنیدم. - من شک کرده بودم که اون با کسی در ارتباطه. یک بار توی تهران دیده بودمش. با یک دختری بود. قلبم تیر می کشد. - باور نمی کردم. به راننده ی بابا گفتم که دنبالش کنه و اون کسی بود که عکس ها رو بهم داد. نگاهم دوباره تار می شود. کلمات ماهرخ انگار پتکی بود که با هر ضربه به سرم بیشتر از رویاهای موهومم به بیرون کشیده می شدم. - تمام تلاش من این بود که بهت بفهمونم آخر این راهی که داری میری نابودی خودته. تو اومدی تو شهر... داری درس می خونی... فرصت های زیادی داری... حتی بهتر از الیاسی که تمام بچگیش رو تو یک روستا گذرونده و هنوز هیچ درآمد مطمئنی نداره. تو میتونی بهترین ها رو داشته باشی... مثل همون مردی که اون شب کنارت دیدم. تو میتونی یک شروع دوباره داشته باشی با شخصی که الیاس نیست. الیاس رو تنها بذار... رهاش کن آرشیدا... دیگر اکسیژنی در هوا باقی نمانده بود. ماهرخ چه می گفت؟ - با حرفات آزارش نده و فکرش رو مشغول نکن آرشیدا. مثل اون دختر کوچولویی که همیشه بودی رفتار نکن. اگر اون از احساس تو بفهمه، از احساس کسی که یک عمر به چشم خواهر کوچیکترش دیده، نابود میشه آرشیدا... شاید نتونه با آسودگی با دختری که دوستش داره رابطه داشته باشه. مطمئنم که دلسوزی الیاس رو نمی خوای... ترحمش رو نمی خوای... پس جوری رفتار کن که بفهمه بزرگ شدی. بفهمه دیگه بهش نیازی نداری.آرشیدا... اون حق داره بعد از این همه سال که نقش برادر و حمایت گرت رو بازی کرده، آزاد باشه... عاشق بشه... دوست داشتن از یک جنس دیگه رو تجربه کنه و توسط کسی که می خواد دوست داشته بشه. بهش اجازه بده زندگی کنه.» نفسم از شنیدن حرف های سوزنده ی بهترین دوستم بند آمده بود. می گفت الیاس را آزاد بگذارم. می گفت رهایش کنم. می گفت من مانع زندگی او هستم. مانع نفس کشیدن تمام هستی ام.کسی که هر یک دم از نفسم به نفسش وصل بود. می گفت که من باری اضافه بر روی شانه هایش هستم. دستان بی حسم را روی نیمکت می کشم و به سختی روی پاهایم می ایستم. صدای ماهرخ بی رحمانه در گوشم می پیچد:« متاسفم آرشیدا. تو بهترین دوستمی اما... نمی خواستم بیش از این تحقیر بشی.» تحقیر؟ واژه ی تحقیر همچون تاس در سرم می چرخید. چطور قرار بود تحقیر شوم؟ من که حتی از احساساتم هم برای الیاس نگفتم. - با الیاس حرف زدم آرشیدا. می خواستم سوء تفاهم بینتون رو برطرف کنم و اون... بهم حرف هایی رو گفت که تشخیص دادم از زبون من بشنوی بهتره تا اون... دهانم بی اراده باز شد اما هیچ حجمی از اکسیژن در هوا وجود نداشت. بغض گلویم را می فشرد. ماهرخ چه می گفت؟ الیاس چه حرف هایی زده بود؟ که من سربار بودم؟ که من مانع او و عشق بودم؟ زانو هایم خم می شود و قبل از اینکه قدمی بردارم، روی زمین می افتم. - آرشیدا... هجوم ماهرخ را به طرفم حس می کنم و بعد لمس گرمای دوستانه اش که دیگر برایم خوشایند نبود، روی شانه هایم. به سینه ام ضربه می زنم تا شاید شش هایم هوا را به داخل بکشند. بغض خفه کننده مانند کلاف نخ، به هیچ وجه قصد رها کردن گلویم را نداشت. کم کم هق می زنم و چشمانم مرطوب می شود. باور کردنی نبود. الیاس مرا مزاحم زندگی اش می دانست؟ - آرشیدا... من فقط نمی خواستم تو بری اونجا و با حرف هایی که مستقیم از خودش می شنوی آزار ببینی. من نمی خواستم خرد شدنت رو ببینم. من... متاسفم... برام سخت بود اما خودم باید بهت می گفتم. این بهتر از شنیدنش از دهن الیاس بود. ببخش خواهری... بغض صدای ماهرخ دیوانه ام می کرد. او چرا متاسف بود؟ احمق واقعی من بودم. من بودم که دل به عشق مهملی بسته بودم که جز درد تا به الان چیزی برایم نداشت. پس الیاس برای همین می خواست مرا ببیند؟ قبل از من ماهرخ را دیده بود؟ ماهرخ می دانست که امروز قرار بود به دیدنش بروم؟ انگشتانم را به زمین خاکی می فشارم. چطور باور می کردم که او به قدری از من خسته شده بود که حاضر شود این حرف ها را در صورتم بگوید؟ گونه هایم از اشک های جاری روی پوستم، خیس شده بود. حلقه ی انگشتان ماهرخ دور بازویم محکم تر می شود و کمک می کند روی پای خودم بایستم. لحن سرد الیاس را به یاد می آورم. کاش می مردم اما الیاس را اینطور نمی دیدم. لبان مرطوبم می لرزد:« ماهرخ... ولم کن...» فشار انگشتانش کمتر می شود و من می توانم خودم را از گرمای تنش جدا کنم. بدون توجه شالی که حالا دور گردنم افتاده بود، فکر می کنم "الیاس تو را یک مزاحم لعنتی می داند آرشیدا. شاید تنها کسی که این وسط نمی تواند گذشته را رها کند توی هستی. توی احمق." دست مشت شده ام را روی سینه می فشارم. - خدایا... صدای ماهرخ کنار گوشم زمزمه می کند:« آرشیدا...» لبم را به دندان می گزم و با آخرین سرعتی که می شد از پارک خارج می شوم. می دویدم و اشک هایم روی صورتم می ریخت. بدنم از شدت گریه می لرزید و دستانم با بی حسی، اشک هایم را پس می زدند. با رسیدنم به نزدیکی سوئیت، با ته مانده نیرویم کمرم را به دیوار سرد و لخت تکیه می دهم. - نه. باورش ممکن نبود. به خودم می پیچم. نگاه های متعجبی که گاهی بر رویم زوم می شد، ذره ای نگران و ناراحتم نمی کرد. قلبم دیگر گنجایش بیش از این را نداشت. ممکن نبود آزرده تر از حالا بشوم. این ته خط بود. ته عشقی که به هیچ کجا نمی رسید.کاش زودتر متوجه بی نتیجه بودن این احساسات احمقانه می شدم. با لرزش جیب مانتو، قطرات شور روی صورتم را با شدت بیشتری پس می زنم و دست لرزانم را به طرف هدیه ی الیاس می برم. @Lilic
  8. مرسی که همیشه همراهمی عزیزدلم. اون حالت الیاسم داستان پشتشه که بهش می رسیم.
  9. Sara.s

    کی جذاب تره؟

    جذاب تر از توهم مگه پیدا میشه آخه عشقم؟ @hestia
  10. تکیه اش را از ماشین می گیرد و با چند قدم بلند نزدیکم می شود. زیر نور زرد رنگ چراغ، می توانم صورت متحیرش را ببینم. - پس... راست بود؟ تو... هیچ تمایلی به کامل شدن جمله اش نداشتم. به سرعت می گویم:« اونطوری که تو فکر می کنی نیست.» کم کم رد تمسخر و عصبانیت در چشمانش پدیدار می شد. - من چطور فکر می کنم؟ آب دهانم را قورت می دهم. همان چیزی که بیشتر از آن می ترسیدم به سرم آمده بود. به سختی می گویم:« من و اون هیچ ارتباطی با هم نداریم.» انگار اصلا توجیهاتم را نمی شنید. - پس برای همین گفتی نمی خوای ببینیم؟ به خاطر اون پسر؟ او داشت مسائل را با هم قاطی می کرد. یک قدم نزدیکش می شوم. - الیاس... عقب می رود و دستش را بالا می آورد:« تمومش کن آرشیدا. چیزی رو که نباید، دیدم...» یک باره از شنیدن این کلمات تاسف بار و تهمت آمیز، ته دلم خالی می شود. من از چشم او افتاده بودم. از چشم کسی که زندگی ام بود. همقدمم، هم رازم بود... عشقم بود... اصرارم برای توضیح دادن بیشتر می شود. به بازویش چنگ می زنم. - الیاس... اون پسر بارها بهم کمک کرده بود. باور کن رابطه ای بینمون نیست... دستش را پس می کشد. هیچوقت تا به حال او را اینطور ندیده بودم. اینطور عصبانی، بی منطق و نامهربان. - همه چی تموم شد آرشیدا. نگاهش می کنم. انگار که در چشمانش می خواندم همه چیز تمام شده بود. - پایه های اعتمادم بهت فرو ریخت... این حرف برای گوش هایم زیادی سنگین بود. الیاس همیشه همراه... - الیاس... - فقط برو داخل آرشیدا. هرچی بوده و نبوده تموم شده. "هر چه بوده و نبوده؟" منظورش چه بود؟ - الیاس... باید حرف هام رو بشنوی. یک قدم دیگر عقب می رود:« نمی خوام بشنوم.» او حق نداشت. حق نداشت اینطور قضاوتم کند. حتی ماهرخ هم قضاوت نکرده بود. فریادی بی اراده از دهانم بیرون می ریزد و دریای دردهای انباشته شده ی درونم، بر روی زبانم جاری می شود:« تــــــو حق نـــداری این رفتـــار رو داشته باشی. اونی که باید مآخذه بشه تویی. نه منی که هیچ گناهی نکردم. اون تویی که یک دختر رو سوار ماشینت می کنی و آزادانه وارد خونه اش میشی.» مبهوت و گیج به چشمانم خیره می شود. - منظورت... چیه؟ پوزخند می زنم. برای اولین بار به روی الیاسم پوزخند می زنم. من به ته رسیده بودم. - چی شد؟ کپ کردی؟ نکنه این کارها برای مردها اشکالی نداره و تنها زنها اجازه اش رو ندارن که مبادا به شماها بربخوره؟ نزدیکم می شود. هنوز آتش خشم در نگاهش زبانه می کشید. - عین آدم بگو منظورت چیه؟ من و الیاس به کجا رسیده بودیم؟ به روی هم پوزخند می زدیم و سر هم فریاد؟ این درست نبود. دیگر نمی توانستم بشنوم. این بار نوبت من بود که از او فاصله بگیرم:« تمومه الیاس... همونطور که تو گفتی، هرچی بوده و نبوده تموم شده.» می چرخم و به سرعت وارد آپارتمان می شوم. می چرخم و برای یک لحظه الیاس را ببینم که همچنان مات و مبهوت به بدنه ی ماشین تکیه داده بود و به نقطه ای که تا چند لحظه پیش در آنجا ایستاده بودم، خیره بود. اشک، نگاهم را تار کرده بود. از راهرو می گذرم و با بغضی سنگین که گلویم را می فشرد به سمت سوئیت می روم. اینکه اثری از لیلی نبود، باعث می شد احساس آرامش کنم که قرار نیست از شب نحسم برایش حرف بزنم. بارانی لیلی را از تنم در می آورم و کیف را روی تخت می گذارم. الیاس امشب اینجا بود. دقیقا وقتی که من از ماشین گران قیمت مازیار پیاده می شدم و با لبخندی او را برای رفتن همراهی می کردم. روی تخت می نشینم و موهایم را با کشیدن کش سفید آزاد می کنم. چرا بین این همه شب، امشب باید الیاس به دیدنم می آمد؟ او گفته بود "پس درست بود؟" چه چیزی درست بود؟ گوشی هدیه ی الیاس می لرزد. آن را مقابل صورتم بالا می آورم. نام ماهرخ با عکسی که از او گرفته بودم روی صفحه اش روشن و خاموش می شد. دایره ی سبز رنگ را می کشم و صدایش را می شنوم:« الو آرشیدا؟» - ماهرخ... لحن هیجان زده اش با شنیدن صدای بغض آلود من رنگ می بازد:« چی شده؟» در جایم غلت می زنم:« الیاس...» سکوتی طولانی در پشت خط حکم فرما می شود. همیشه بحث الیاس بود. گریه های من همیشه به الیاس ختم می شد. او تنها دلیل خنده ها و گریه هایم بود. - چی شده آرشیدا؟ لحن او جدی می شود. انگار که می فهمد چقدر حالم خراب است. - الیاس... منو دید... دید که... از ماشین مازیار... پایین میام... او تا ته قصه را می خواند. صدای نفس کلافه اش را می شنوم که بیرون می فرستد. - من باهاش حرف می زنم آرشیدا. اون اشتباه برداشت کرده. درست بود. او اشتباه برداشت کرده بود. - ماهرخ... ما... خیلی بد با هم حرف زدیم... هیچوقت... هیچوقت اینطور نشده بود. لحن ماهرخ سنگین می شود. - آرشیدا... بهت قول میدم که با الیاس حرف می زنم. این سوء تفاهمه... - چه فایده ای داره؟ سکوت می کند. - این باعث نمیشه که اون عاشقم بشه... - نه. نمیشه. اما سوءتفاهمات باید برطرف بشن. - ماهرخ... من خسته ام... خیلی زیاد... دیگه... نمی تونم تحمل کنم... لحنش نرم و مهربان می شود:« بخواب آرشیدا... سعی کن بخوابی... فردا همه چیز درست میشه.» فردا؟ می شد به فردا امید داشت؟ کاش همه چیز یک کابوس بود... تماس را که قطع می کنم در سکوت و چشمانی تار به سقف بالای سرم زل می زنم. الیاس، تو چه دردی به من داده بودی که هیچ مسکنی درمانش نمی کرد؟ صدای به هم خوردن در، سکوت اتاق را می شکند. - چه بی صدا برگشتی. رفته بودم یکی از دوستای دبیرستانم رو ببینم. وای آرشیدا نمی دونی این دختر چقدر من رو می خندونه. قطرات اشک از گوشه ی چشمانم پایین می ریزند. حرف الیاس در گوشم زنگ می زند. "پایه های اعتمادم بهت فرو ریخت..." - آرشیدا؟ حالت خوبه دختر؟ لیلی را می ببینم که در کنار می نشیند. دستم میان انگشتانش فشرده می شود. - اون گفت بهت اعتماد ندارم. گفت همه چیز تمومه. لیلی... همه چیز تموم شد. لیلی فشار خفیفی به دستم وارد می کند. - آروم باش عزیزم. بهم بگو چی شده.کی این رو گفت؟ به چشمان نگرانش خیره می شوم. کاش می شد بخوابم. خواب تنها راهی بود که می توانست حجم دردهای قلبم را کاهش دهد. نفهمیدن. من نیاز به نفهمیدن داشتم. سرم را که روی سینه اش می گذارد، می توانم مکانی برای پاک کردن اشک های روی گونه هایم پیدا کنم؛ لباس لیلی. - لیلی... باید بخوابم. - اگر نمی خوای... مجبورت نمی کنم حرف بزنی آرشیدا. اشکالی نداره. دستان مشت شده ام را در کنار بدنم، روی تخت می فشارم. نمی خواستم حرف بزنم. نه... دوست نداشتم امشب را به خاطر بیاورم. لحظاتی که امشب تجربه کردم تمامشان پر از درد بود. امشب فهمیده بودم که من ظرفیت دنیای تازه ای را که مازیار به آن واردم کرده بود نداشتم. امشب فهمیده بودم که تنها کسم را از دست داده بودم. من امشب... تند ترین و آزاردهنده ترین کلمات زندگی ام را از دهان اولین و آخرین عشق زندگی ام شنیده بودم که در طی این سال ها کلماتش تنها آرامم کرده بود. تنها درد هایم را کاهش داده بود. من امشب، شب خوبی نداشتم. کاش می شد بخوابم. کاش این افکار کذایی راحتم می گذاشتند تا بخوابم. آرام لب می زنم:« می خوام بخوابم...» سری تکان می دهد. قبل از اینکه بلند شود، ساعدش را در حلقه ی انگشتانم گیر می اندازم. - قرص می خوام. چشمانش گرد می شوند و ابروهایش بالا می روند. - قرص چی؟ حرکت لبانم را به دقت دنبال می کند. - از همونایی که خودت می خوری. ابروهایش در هم می رود. - برای چی؟ در سکوت به نقطه ای از لباسش خیره می شوم. امشب خوابیدن محال بود مگر به کمک قرص های لیلی. - لطفا... جوابم را نمی دهد. مکثی می کند و بعد به سمت کشوهای کمدش می رود. سرم را روی متکای نرم گذاشتم. لعنت به قلب من که با وجود همه ی این دردها هنوز به عشق او می تپید. لیوان آب و قرصی را که لیلی برایم آورده بود به سرعت قورت می دهم و چشمانم را می بندم. صدای نگران لیلی انگار که از کیلومتر ها در دل زمین به گوش می رسید. - آخه چت شده دختر؟ چه ام شده بود؟ چه اتفاقی برای آن آرشیدای سرخوش همیشه امیدوار افتاده بود؟ بخشی از ذهنم پاسخ می دهد. آرشیدا همیشه همینطور بود. همیشه غرق در بدبختی ها... همیشه در جدال با تقدیر... این الیاس بود که قدرتمندش می کرد و حالا... برای او دیگر الیاسی هم وجود نداشت. قرص ها کم کم اثر می کند و من در اعماق تاریکی غرق می شوم. @Lilic
  11. چند قاشق برنج به گلویم می فرستم و هر دو در سکوت به موسیقی بی کلام گوش می دهیم. زیر چشمی به او که آرام و با متانت کبابش را می خورد نگاه می کنم. شاید من یک عوضی بودم اما از دنیای جدیدی که مازیار هربار مرا به آن می برد لذت می بردم. دنیایی که در آن ماشینی آخرین مدل در دانشگاه سوارت کند، دنیایی که در آن کنار جذاب ترین پسری که تا به حال دیده ای قدم بزنی و نگاه ها را خیره کنی. دنیایی که در آن بهترین غذای عمرت را در زیباترین هتل ایران بخوری و از منظره ی پیش رویت لذت ببری. در کنار این لذت، احساس گناه نسبت به الیاسی داشتم که خودم را متعهد به او می دانستم. دنیای مازیار زیبا بود و غیرقابل مقاومت اما انگار که من در وجودم به دنبال بهانه ای برای سرپوش گذاشتن به روی تمام این احساسات خوشایند بودم. حقیقت این بود که الیاس قلبش برای کسی دیگر می تپید پس نباید از او انتظار می داشتم که به من متعهد باشد اما منی که قلبم برای او می تپید باید تقدس عشقمان را حفظ می کردم. پلک هایم را روی هم می فشارم. کباب خوشمزه دیگر طعمی نداشت. - حالت خوبه؟ نگاه تارم را از بشقاب مقابلم نمی گیرم. - خوبم... صندلی را عقب می کشم تا از جایم بلند شوم. - میرم دستشویی... منتظر عکس العمل او نمی مانم و با قدم هایی سریع مسیرم را به سمت تابلویی که علامت WC را نشان می داد کج می کنم. در آینه ی بزرگ به چهره ی خودم خیره می شوم و دستانم را دو طرف سینک می گذارم. چطور می توانستم وقتی الیاس هنوز تمام قلب و ذهنم را مشغول خود نگه داشته بود، با مرد دیگری شام بخورم و بدتر از آن از همراهی اش لذت ببرم؟ آرایش لیلی حیف بود که با مشت های آب پاک شود. پس تنها پلک هایم را روی هم می فشارم و دستانم را خیس می کنم. وجدان بیدارم ته مانده های اشتهایم را از بین برده بود. مهم نبود کبابی که تا نیمه خورده بودم چقدر در خوش طعمی بی سابقه باشد اما خاطره ی آخرین کبابی که در کنار الیاس خورده بودم هنوز بهترین تجربه ی زندگی ام بود. خودم را آرام می کنم. مهم نبود که چقدر از تازه ترین هایی که امروز در زندگی ام تجربه کرده بودم لذت برده باشم، هیچ کدام از آن ها نمی تواند جای شیرین ترین خاطرات زندگی ام را بگیرد. دستانم را از شیر آب دور می کنم و نفس عمیقی می کشم. با خشک کن چشمی خیسی هایش را می گیرم و به سمت در دستشویی می روم که با کسی برخورد می کنم. "ببخشید" آرامی زیر لب می گویم و می خواهم دور شوم که دستی بازویم را می گیرد و من می چرخم تا با چهره ی ماهرخ رو به رو شوم. - آرشیدا؟ به قدری از دیدن او متعجب بودم که نفس کشیدن را از یاد می برم. - خدای من، اینجا چیکار می کنی؟ سعی می کنم حواسم را متمرکز کنم و نگاهی به اطراف می اندازم. - من... راستش با کسی ام... تو چی؟ تو اینجا چیکار می کنی؟ چشمانش گرد می شوندو انگار که اصلا سوالم را نمی شنود:« با کسی؟ کی؟» بخشی از وجودم متنفر بود از اینکه به او اعتراف کند امشب را به دعوت چه کسی به این جا آمده بودم اما از طرفی او ماهرخ بود. کسی که همه چیز را می دانست و مطمئن بودم که مرا آنقدر خوب می شناخت که قضاوتم نکند. - راستش... یک کسی که تازه باهاش آشنا شدم و چند باری کمکم کرده. ابروهایش را بالا می اندازد. سعی می کنم بحث را عوض کنم. - تو اینجا اقامت داری؟ سر تکان می دهد:« نه. بابا یک جلسه با شریک کاریش داشت. منم اومدم.» پدر ماهرخ یکی از زمین داران بزرگ دشت گل بود که دو تا از بزرگ ترین باغ های رز متعلق به او بود. بنابراین چندان تعجبی نداشت که دائما با تهران در رفت و آمد باشد. تنها چیزی که همیشه برایم سوال بود این بود که چرا آن ها اصرار به زندگی در یک روستای معمولی داشتند وقتی می توانستند در تهران بهترین زندگی را داشته باشند. - اوه راستی... دارم به دانشگاه آزاد فکر می کنم. به احتمال زیاد رشته ی زبان فرانسه بخونم. لبخند می زنم و بازویش را دوستانه می فشارم:« خیلی خوبه. اینطوری همه دوباره با همیم.» ماهرخ هم می خندد و دستم را می فشارد. - می تونم اون شخص رو ببینم؟ آب دهانم را قورت می دهم. ماهرخ دوست نبود، خواهر بود. شاید آخرین بار حرف های تلخی زده بود اما شاید تلخیشان به این خاطر بود که حقیقت داشتند. امشب او قضاوتم نمی کرد. او مثل همیشه به تصمیماتم احترام می گذاشت. حداقل، اینطور امیدوار بودم. - بیا. با هم آشناتون می کنم. ماهرخ مشتاقانه به دنبالم راه می افتد و هر دو به سمت میز می رویم. مازیار دست از خوردن کشیده بود و نگاهش میان ساعت گران قیمت بسته شده به مچش و منظره ی شهر چراغانی زیر پایمان در گردش بود. می توانم حجم حیرت ماهرخ را با ندیدن صورتش نیز حس کنم. - آرشیدا... مازیار با احساس حضورمان می چرخد و با دیدن من که شخصی دیگر را به همراه داشتم از جایش بلند می شود. نگاه استفهام آمیزش را با معرفی ماهرخ پاسخ می دهم. - ماهرخ، صمیمی ترین دوستم از دشت گل... یک مدتی اومده تهران... مازیار برای دراز کردن دستش مردد می شود و در اخر تصمیم می گیرد به تکان سر اکتفا کند:« از آشناییتون خوشبختم.» ماهرخ هم در جواب او جمله ای مانند آن زمزمه می کند و بعد با گفتن ببخشید دستم را می کشد تا از میز فاصله بگیریم. - خدای من، آرشیدا... تو بهم نگفته بودی یک همچین پسر خوشتیپی رو می شناسی. مچش را می گیرم و اخمی می کنم:« هی، آروم تر... گفتم که اون چندباری کمکم کرده و قضیه فقط همینه. تو که باید بهتر از هرکسی بدونی چشم من دنبال کیه.» ماهرخ دیگر نمی خندد. تنها سر تکان می دهد:« میدونم. بیشتر از این مزاحمتون نمیشم. بعدا با هم حرف می زنیم.» "باشه" ای می گویم و او برای خداحافظی دوباره به سمت مازیار می رود. با رفتن ماهرخ، من دوباره روی صندلی ام می نشینم. مازیار هم با مکث در جایش می نشیند. - غذات سرد شده. بذار عوضش کنم. سرم را به نشانه ی "نه" تکان می دهم. - لازم نیست. سیر شدم. ابرویی بالا می اندازد:« تو که چیزی نخوردی.» - همینقدر کافی بود. لیوان دلستر لیمویی را به لبانم نزدیک می کنم و چند جرعه می نوشم. - پس میگم دسر بیارن. لیوان را پایین می گذارم:« من واقعا برای دسر جا ندارم. ممنونم.» مازیار برای مدتی کوتاه تنها نگاهم می کند. انگار فهمیده بود که می خواهم هر چه زودتر برگردم. - باشه. پس چند لحظه صبر کن. او از جایش بلند می شود و برای حساب کردن به سمت پیشخوان می رود. جرعه ی بزرگ دیگری به گلویم می فرستم و با رصد کردن شب چراغانی پشت شیشه ها، از آخرین باری که این منظره ی زیبا را می دیدم لذت می برم. نمی توانستم زیبایی های دنیایی را که مازیار به رخم کشیده بود انکار کنم اما امیدوار بودم که دیگر هیچوقت قدم به آن نگذارم. کمی طول می کشد تا مازیار بر گردد. از جایم بلند می شوم و هر دو به سمت لابی و در خروجی می رویم. - از رابطه ی بینتون به نظر می رسید که خیلی صمیمی باشین. تشخیص اینکه درباره ی ماهرخ حرف می زد دشوار نبود. - همینطوره. اون از خواهرم بهم نزدیک تره. ما کنار هم بزرگ شدیم. من و اون و... وقتی پای حرف زدن از خاطرات گذشته ام در میان بود، بی پروا می شدم. نمی دانستم که چرا از گفتن نام الیاس مقابل او اجتناب می کردم اما هر چه که بود به نظر کار درستی می رسید. او هم دیگر اشاره ای به حرف نصفه نیمه مانده ام نمی کند. تنها با دست اشاره می کند تا اول من از در شیشه ای رد شوم و سپس دنبالم می کند. صدای فواره ی رنگی اولین چیزی است که به گوشم می رسد و بعد تردد ماشین ها و بادی که میان شاخ و برگ درختان می پیچد. - شب قشنگیه، کاش برای خوردن قهوه ام وقت داشتیم. انگار که غیر مستقیم از من می پرسید. نگاهی به صفحه ی گوشی ام می اندازم هنوز کمی از نه گذشته بود اما من هیچ تمایلی به گذراندن وقت بیشتری با این مرد فریبنده نداشتم. - متاسفانه باید زودتر برگردم. وگرنه فکر خوبی به نظر می رسید. او دیگر اصراری نمی کند و هر دو به سمت ماشین پارک شده اش می رویم. روی صندلی جلو می نشینم و کمربندم را می بندم. ساختمان زیبای چند طبقه با همان شکوهی که لحظه ی اول دیده بودم، به نظر می رسید. مازیار ماشین را روشن می کند و از پارکینگ بیرون می آید. صدای آهنگ انگلیسی آشنا در ماشین می پیچد. سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و همانطور که به بیرون خیره بودم، مشغول لب خوانی با آهنگ می شوم. - بک استریت بویز رو می شناسی؟ به رو به رو خیره می شوم و می گویم:« معلومه. اونا فوق العاده ان. اما همیشه معتقدم اون نوستالژی رو که آهنگای قدیمیشون دارن آهنگای جدیدشون نمی تونن داشته باشن.» سر تکان می دهد:« پس تو این مورد هم عقیده ایم. بهترین آلبومشون...» به سرعت می گویم:« میلینیوم.» می خندد و با تکان سر تایید می کند. در جایم صاف می شوم:« آهنگ show me the meaning of being lonely رو اگر هزار بار هم گوش کنم سیر نمیشم.» با صدای بلند می خواند:« so many words for the broken heart. » - It’s hard to see in a crimson love. - so hard to breathe - walk with me and maybe… هر دو می خندیم. برای اولین بار احساس می کردم که چیزی جز دنیای جدیدی که او مرا واردش کرده بود به هم ربطمان می داد؛ دنیای من. - تو صدای خوبی داری. لبخند می زنم و تعریفش را بر می گردانم:« همینطور تو.» برای یک لحظه از لفظی که استفاده کرده بودم یخ می زنم. او در کدام دقیقه ی امشب تبدیل به "تو"شده بود؟ تنها به خاطر اشتراکمان در از بر بودن آهنگی که جفتمان دوست داشتیم؟ لبخندم محو می شود اما او به نظر می رسید که توجهی به کلمات غیررسمی ام نداشت و یا تظاهر می کرد که ندارد. - پس تو هم یک فن پروپا قرصی. در جوابش شانه بالا می اندازم. یک زمانی بودم. وقتی که راهنمایی می رفتم و مثل هر دختر رویا پرداز دیگری خودم را می دیدم که روزی واقعا با آن ها ملاقات می کنم و امضا می گیرم. مسخره کردن های الیاس دبیرستانی را به یاد می آورم که معتقد بود هیچوقت این اتفاق نمی افتد چون من نمی توانستم به امریکا بروم. با این حال من هر بار می گفتم به آن ها علاقه دارم و روزی با نیک کارتر ازدواج می کنم. او می خندید و گاهی اوقات هم با حرص نیک کارتر را بلوند زشت می خواند. خاطرات قدیمی باز هم قلبم را به درد آورده بودند. - به چی فکر می کنی؟ صادقانه جواب می دهم:« به گذشته.» او دیگر حرفی نمی زند و تا رسیدن به مقصد هر دو سکوت می کنیم. ماشین که مقابل ساختمان، متوقف می شود کمربندم را باز می کنم و نگاهم را به در ورودی می دوزم. - شب خیلی خوبی بود. به خاطر شام ممنونم. - قابلی نداشت. او قفل در را باز می کند و دست من روی دستگیره می نشنید. - فکر می کنی... بازم همو ببینیم؟ نگاهش می کنم. بخشی از وجودم دوست داشت که این تجربه های جدید ادامه پیدا کنند اما بخش قدرتمند تر، آن را سرکوب می کرد. - فکر نکنم. او چیز دیگری نمی گوید و تنها سر تکان می دهد. در را باز می کنم و پیاده می شوم. با بستن دوباره ی در، منتظر می شوم که او اول برود و بعد با نا پدید شدن ماشین در پیچ خیابان، به سمت ساختمان می روم. بین راه در جایم متوقف می شوم. سایه ای از میان فضای تاریک درختان بیرون می آید. سرمای هوا انگار که دو برابر می شود و تمام بدنم به لرزه می افتد. - آرشیدا؟ ذهنم به سرعت کنکاش می کند. نگاهم را به مسیری که ماشین در آن نا پدید شده بود می دوزم و به سمت سایه ی تکیه زده به پراید سفید می چرخم. - الـ...یاس... @Lilic
  12. سلام عزیزدلم پست جدیدت رو الان خوندم و بی نهایت لذت بردم. تشبیهات قشنگ و زیبا. جان بخشی به جا و حرفه ای. توصیف احساساتم که دیگه نگم. همه چیز فوق العاده بود فقط اونطوری من حین خوندن رمانت متوجه شدم پسوند "گونه" رو بیشتر به اوصافت می چسبونی درحالی که می تونی از پسوندهای ملموس تری هم کنار اوصافت استفاده کنی. مثلا وار، انگیز... یک جاگفته بودی غم گونه که قشنگ و جالبه اما بعضی جاها می تونی برای جلوگیری از تکرار مثلا از پسوند دیگه ای استفاده کنی مثل غم انگیز. پستت بی نقص بود و هرچی می گردم تا ایراد دیگه ای توش پیدا کنم نمی تونم. تبریک میگم بهت به خاطر قلم زیبات. همیشه بدرخشی دوستم
  13. این آهنگه از همون اولین باری که شنیدمش با روح و روانم بازی می کرد اینه که گفتم یک استفاده مفید ازش ببرم. پس پست آخر رمان تو چی بود اگه این غمگین بود؟ این به اون در.
  14. سلام عزیز دلم. مرسی که مثل همیشه با نگاه قشنگت همراهیم می کنی و مرسی به خاطر نکته هایی که گفتی. الان ویرایششون می کنم. قربونت بشم. من که در این مورد تنبلی ندیدم توی متنت ول فوق العاده لذت بردم.
  15. چند دقیقه ی بعد ماشین از جاده ای مخصوص می گذرد و بالا می رود. نگاهم را از شیشه به ساختمان بلندی که با نورهای زرد و نارنجی تزئین شده بود می دوزم. سه فواره ی بزرگ در حوضی نیم دایره شکل در سمت چپ قرار داشت که اطراف آن با سنگ های گران قیمت و بوته های گل تزئین شده بود. به تابلوی خوش آمد گویی نگاهی می اندازم و تازه متوجه مکانمان می شوم. " هتل اسپیناس پالاس." فکر نمی کنم که تا به حال در زندگی ام به چنین جایی آمده باشم. البته اگر از خاطرات لندن که حالا چیزی از آن ها به یاد نمی آوردم، فاکتور می گرفتیم. ماشین مقابل پله های پوشیده در فرش قرمز، متوقف می شود. به سمت راننده نیم نگاهی می اندازم. او کمربند را باز می کند و لبخندی اطمینان بخش به من می زند. از ماشین که پیاده می شود کیف کرم را بیشتر به سینه ام می چسبانم و نگاه سردرگمی به درختان تزئین شده و فواره ی رنگی می اندازم. در ماشین که باز می شود، سر می چرخانم. مازیار با همان لبخند زیبا کنار ماشین ایستاده بود. دستش را که به سمتم می گیرد، تامل می کنم. تصویر الیاس مقابل چشمانم نقش می بندد. تا به حال دست هیچ پسری را جز او نگرفته بودم. صدایی بی رحمانه در ذهنم فریاد می زند:« تو هم فکر می کردی که اون تا به حال دست هیچ دختری جز تو رو نگرفته.» عکس های لعنتی دوباره مقابل چشمانم پدیدار می شوند. این بار بدون تردید دستم را در دستش می گذارم و از ماشین پیاده می شوم. لبخندش پررنگ تر می شود و من سر پایین می اندازم. با بسته شدن در ماشین دستم را آرام از میان گره ی گرم انگشتانش خارج می کنم. بدون حرف در ماشین را می بندد و سوویچ را به پسر جوانی که در فرم نگهبانی کنارش منتظر ایستاده بود، تحویل می دهد. جلوتر از او حرکت می کنم. بیشتر افرادی که اطرافمان بودند در لباس هایی فاخر که مطمئنا از گران قیمت ترین مجتمع های تجاری تهران خریداری شده بود با هم عربی صحبت می کردند اما تک و توک نفراتی هم ایرانی میانشان پیدا می شد. مازیار در فاصله ی نزدیکی با من حرکت می کرد و دستش را آرام حائل کمرم قرار داده بود تا نقش حمایتی خودش را در برابر جمعیت بیگانه به درستی ایفا کند اما حواسش بود که لمسم نکند و این شعور بالایش را می رساند. وارد هتل که می شویم از سالن مجلل که مقابلم می دیدم تعجب نمی کنم. از آن تزئینات زیبا و ظاهر قشنگی که محوطه ی هتل داشت مشخص بود که باید انتظار چه چیزی را در داخل آن می کشیدم. با اشاره ی دست مازیار به سمت رستوران هتل می رویم. دو زن جوان با فرم های سبز رنگ و لبخندهایی مصنوعی در قسمت پذیرش ایستاده بودند. مازیار در حین رد شدن از مقابل آن ها سلامشان را با تکان سر پاسخ می دهد. انگار که زیاد به اینجا می آمد. مرد مسنی در شلوار و جلیقه ی مشکی، با احترام مقابل مازیار خم می شود و با دست به چیزی در کنار دیوار های شیشه ای اشاره می کند. - میزی که رزرو کرده بودید قربان... مازیار لبخند می زند و تشکر می کند. دستش دوباره تا نزدیکی کمرم بالا می آید و من می فهمم که باید حرکت کنم. به میز دو نفره ای که جلوی دیوار شیشه ای قرار داشت نزدیک می شویم و من برای چند ثانیه محو ویوی زیبایی می شوم که شهر نورانی را زیر پاهایم نشان می داد. خاطره ی الیاس و بام تهران دوباره در ذهنم زنده می شود. انگشتانم به دور کیفی که حاوی هدیه ی تولد او بود محکم می شود. مهم نبود چقدر تلاش می کردم، هر چیز کوچکی، یاد الیاس را به همراه داشت. مازیار شخصا صندلی را برایم بیرون می کشد و منتظر می ماند تا بنشینم. از این همه رفتارهای به ظاهر جنتلمنانه ای که تا به حال از کسی ندیده بودم گیج و سر در گم می شوم. رابطه ی من و الیاس همیشه زیادی صمیمی بود. مثل دو دوست که هیچوقت در گیر و بند این تشریفات نبودند اما او به جایش می دانست که چطور به جای دوست، برایم مرد باشد. روی صندلی می نشینم و او هم رو به رویم قرار می گیرد. مرد مسن دستی به کروات قرمز رنگش می کشد و با چند منو در دست به سمتمان می آید. - کدوم منو رو تقدیمتون کنم؟ ایتالیایی، فرانسوی و یا ایرانی؟ مازیار منتظر به من چشم می دوزد. الان در خودم حال و حوصله ی امتحان چیزهای جدید را نمی دیدم. فقط آرزو می کردم این شام لعنتی زود تر تمام شود و من دوباره به خوابگاه برگردم، جایی که بهتر می توانستم به بدبختی این روزهایم فکر کنم. - ایرانی لطفا. مازیار ابرویی بالا می دهد و حرف من را تکرار می کند. پیشخدمت با لبخندی مودبانه منو ها را به دستمان می دهد و کمی دورتر منتظر می ماند. - پس به غذای ایرانی علاقه ی بیشتری داری؟ منو را باز می کنم و نگاهم را به لیست غذاها و دسرهای متنوع می دوزم. - غذاهای ایرانی اگر فرصت جهانی شدن پیدا می کرد جزو رتبه بندی خوشمزه ترین ها قرار می گرفت. اینو با اطمینان میگم. نگاهش را از منو می گیرد و به سمت من می دوزد:« چطور؟» انتخابم را که می کنم منو را پایین می آورم و به او که مستقیما به من نگاه می کرد خیره می شوم:« چون اگر ترکیه تونسته جزو لیست بهترین های غذایی قرار بگیره مشخصا اگر ما هم وضعیت گردشگریمون رو درست می کردیم و ظرفیت توریستیمون رو بیشتر، جای اون کشور رو تو رتبه بندی ها می گرفتیم.» کمی بیشتر به پشت صندلی تکیه می دهد و با قرار دادن منو روی میز دستانش روی دسته هایش می نشینند. انگار انتخابش را کرده بود. - مثل یک میهن پرست واقعی حرف می زنی. در حینی که نگاهم را دوباره به لیست غذاها دوخته بودم می گویم:« چون یک میهن پرست واقعی ام.» نگاهش می درخشد. انگار جوابم را دوست داشت. بی اراده اخمی می کنم و منو را روی میز می گذارم. بی مقدمه می گویم:« چرا به شام خوردن با من اصرار داشتین؟» انگار که از قبل سوالم را بداند، به سرعت جواب می دهد:« که بیشتر باهات آشنا بشم.» نگاهم میخ چشمانش می شود. سوال بعدی به سرعت در ذهنم شناور می شود "چرا می خوای بیشتر باهام آشنا شی؟" اما جواب احتمالی که چندان به مذاقم خوش نمی آمد، از پرسیدن منصرفم می کند. پیشخدمت بعد از گرفن سفارشات، دور می شود. نگاهم را از پشت شیشه به شهر نورانی که زیر پایمان بود می دوزم. برج میلاد مانند همیشه قابل مشاهده بود. به یاد می اورم که الیاس قول داده بود یک بار مرا به آنجا ببرد اما مثل باقی قول هایش به دست فراموشی سپرده شده بود. مثل قولش برای محافظت از من و باقی ماندن در کنارم تا آخر عمر. لبانم را روی هم می فشارم. نمی توانستم بدون اشک ریختن به الیاس و قول هایش فکر کنم به همین دلیل آرزو می کردم کاش زودتر غذا را بیاورند و برویم. سر می چرخانم. مازیار دست به سینه و بدون حرف با نگاهی نافذ به من چشم دوخته بود. زیر سنگینی نگاهش که تک تک حالاتم را زیر ذره بین گذاشته بود معذب می شوم. نفس عمیقی می کشم و کمی از لیوان آبی که مقابلم قرار داشت می نوشم. وقتی دوباره سر بلند می کنم این بار او به شب پشت شیشه، چشم دوخته بود. زیپ کتش را باز کرده بود و تیشرت اسپرت سفید زیر آن دیده می شد. جنس کت کتان حالا در نورهای روشن رستوران قابل تشخیص بود. بی اراده می گویم:« برند جی باربر و پسران؟» با چشمانی متعجب نگاهم می کند. دستی به یقه ی باز کتش می کشد و سر تکان می دهد:« فکر کنم.» او واقعا در انگلستان زندگی می کرد. پیدا کردن چنین برندی در ایران غیر ممکن بود. با انگشت اشاره ی کوتاهی به کت مشکی اش می کنم. - اونا اولین کسایی بودن که از واکسد کتان برای ساخت لباس استفاده کردند. فکر کنم به خاطر آب و هوای همیشه بارونی لندن وجود چنین چیزی رو ضروری می دونستن. انگار توضیحاتم شگفت زده اش کرده بود. طول می کشد تا لبخندی رضایتمند روی لبانش بنشیند:« از کجا اینا رو میدونی؟» شانه ای بالا می اندازم و لیوان آب را دوباره به لبانم نزدیک می کنم. - چون به مد علاقه دارم. او به جلو متمایل می شود و آرنج هایش به لبه ی میز تکیه می دهد. - مد؟ تو طراحی خوندی؟ لیوان را پایین می آورم و به نگاه کنجکاوش چشم می دوزم. - نه. اما کلاساش رو گذروندم. مکثی می کنم و بی اراده کلمات از دهانم بیرون می ریزند. - یک زمانی رویام بود. ابروهایش بالا می روند و به همان سرعت اخمی میانشان چین می اندازد. - چرا رویاتو دنبال نکردی؟ فکر نمی کنم تو دانشگاهی که الان میری چنین رشته ای باشه درسته؟ سر تکان می دهم و به نقطه ای نا معلوم چشم می دوزم. رویایم را به خاطر الیاس رها کرده بودم. می خواستم در همان دانشگاهی پذیرش بگیرم که او گرفته بود. می خواستم به تهرانی بیایم که او در هوایش نفس می کشید. و پیشنهاد عمو جک را به خاطر ماندن در کنار او رد کرده بودم وگرنه لندن، مرکز مد و زیبایی انگلیس، برای کسی با رویاهایی مثل من در سر، بزرگ ترین فرصت بود. جوابی که برای سوال اولش نمی گیرد دیگر به بحث ادامه نمی دهد. پیشخدمت خوش پوش با چرخ دستی غذا نزدیکمان می شود و میز را می چیند. در طول مدتی که او مشغول توضیح دادن و گذاشتن مخلفات و بشقاب ها بود، هر دو سکوت کرده بودیم. من به الیاسی فکر می کردم که نمی دانستم اگر چیزی از دعوت امشبم می فهمید چه عکس العملی ممکن بود نشان دهد. تعصب برادرانه؟ نگرانی برادرانه؟ بی تفاوتی؟ و مازیار نگاهش را از شیشه ها به بیرون دوخته بود غرق در افکاری که من هیچ ایده ای از آن نداشتم. پیشخدمت با گفتن « نوش جان» از میز دور می شود و من برای برداشتن قاشق و چنگال دست دراز می کنم. - پشیمون نمیشی؟ نگاهش می کنم. چیزی عجیب که برایم غیرقابل فهم بود در نگاهش موج می زد. انگار که پاسخ سوال برایش خیلی با اهمیت بود. شانه هایم را بالا می اندازم:« هنوز برای گفتنش زوده.» از نگاهش می خوانم که انگار صداقت کلماتم را دوست دارد. اما حقیقت این بود که من نمی توانستم از احساسات درونی ام مطمئن باشم. الیاس را از دست داده بودم اما هنوز از انتخابم پشیمان نبودم. شاید بعد ها وقتی که بفهمم خیالات و آرزوهایم توهماتی بیش نیستند، پشیمانی را با همه ی وجود حس کنم. - هیچوقت دیر نیست. او درحالی که قاشقش را در دست نگه داشته بود، جمله ای را می گفت که من بارها از مامان گلپر شنیده بودم. درست است. حتی اگر روزی پشیمان شوم هیچوقت برای شروع دوباره دیر نیست. @Lilic
×
×
  • جدید...