رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

محمود دشتی

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    30
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

94 Excellent😃😃😃😃

3 دنبال کننده

درباره محمود دشتی

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 1 تیر 1360

آخرین بازدید کنندگان نمایه

212 بازدید کننده نمایه
  1. 2 صبح شده بود . امروز رو استثنائاً لازم نبود بریم سر ساختمون . امروز کار تعطیل بود. بابا با تانکر رفت سر کار بقیه بچه هام صبح خونه نبودند. هرکی دنبال کار و زندگی خودش رفت حمید هنوز خواب بود. ساختمان رو واسه گچ کاری با حمید برداشتیم . گاهی دو نفری گاهی سه نفری یا چهارنفری ، شده بود پنج نفری هم کار اجاره می کردیم. باید ماشین پیدا می کردم یا آژانس می گرفتم و مامانم رو می بردم درمانگاه. راحت تر این بود که آژانس بگیرم ولی تاکسی تلفنی توی محله ما چند تا راننده معتاد در به در داشت که خیلی باهاشون حال نمی کردم.لباس پوشیدم و رفتم خونه ستار. باباش دم در حیاطشون بود. سلامی کردم و گفتم ماشینتون رو اگه لازم ندارین یکی دو ساعتی می خواستم . باباش نگهبان بود . بیست و چهار چهل و هشت .یک شبانه روز سر کار بود دو شبانه روز استراحت داشت . امروز هم جز استراحتش بودو اگه ستار ماشین رو جایی نبرد قاعدتاً ماشینشون بیکار بود. بنده خدا در حیاط رو واکرد . ماشین داخل حیاط بود. گفت بیا پسرم و سوییچ رو هم از توی جیبش درآورد و داد به من. هنوز ماشین رو استارت نزده بودم که ساناز پرید بیرون گفت بابا کجا می خوای بری ؟ باید من رو برسونی به کلاسم . آشفته بود و هنوز خودش رو آماده نکرده بود. من رو که دید از خجالت آب شد . گفتم اگه عمو اجازه بدن همونجوری که مامانم رو می برم درمانگاه شمارم می رسونم کلاستون . باباش چیزی نگفت. خودشم موافقت کرد. منم گفتم تا مادرم رو سوار کنم شما هم آماده بشین. وقتی نشست صندلی عقب خیلی تغییر کرده بود مانتو شلوار رسمی پوشیده بود . شده بود مثل خانم معلم های مهربون. دل آدم می خواست هی قد و بالاش رو نگاه کنه . مامان مرتب از درد پاش می نالید . از بعد سلام و احوال پرسی با ساناز . من نمی تونستم به حرفاش گوش بدم. وقتی به آینه وسط نگاه کردم نمی دونم کی تنظیمش رو به هم زده بود. تا مقصد چشمای ساناز رو نشون می داد. حتی وقتی ساناز پیاده شده بود.مامان هی غر غر می کرد که این چه وضعه رانندگیه . و من می خواستم بگم مامان جان ترو خدا نگاه به چشماش بکن . ازش بپرس این چه وضع نگاه کردنه ؟ازش بپرس این چه وضع عاشق کردنه؟
  2. 1 چیز عجیبی بود . این چشم ها این چشم های پدر درآور تا همین امروز همینجا بیخ گوشم بود و من ندیده بودم غلت زدم. شاید هفته ای چند بار می دیدمشون . ولی چرا متوجه نشدم که این چشم ها اینجورین. آدم رو به خاک سیاه می شونن. شاید دلیل اصلیش ستار بود. ستار خیلی کله شق و غیرتی بود. شاید وقت نکره بودم از زیر سایه رفاقت ستار خارج بشم و این چشم ها رو نگاه کنم دوباره غلت زدم . سه نصفه شب بود. نمی تونستم بخوابم کشف بزرگی کرده بودم . درستش این بود که در ماشین رو وا می کردم و توی کوچه و خیابون می دویدم و همه رو می بوسیدم و باهاشون دست می دادم و به همه گل و شیرینی تعارف می کردم وداد می زدم که : یافتم ، یافتم. من چشم های ساناز ، زیباترین و غم انگیزترین نگاه عالم رو یافته بودم. آره درستش این بود. باید سریع وارد عمل می شدم.همین صبح زود مادرم رو می فرستادم خونشون که یه صحبتی بکنه و یه بله ای بگیره . انگشتری چیزی ببره خونه ستار اینا و من صاحب چشم ها بشم اگه تا صبح دیر نشده باشه. ولی از سه صبح به بعد فکر نکنم کسی بره خواستگاری. از کجا معلوم تا الان کسی خواستگاری نکرده باشه نه نه خدا نکنه . باید صبح زود دست به کار می شدم . سربازی که تازه تموم شده بود. دیپلم هم که داشتم اوستای خوبی هم بودم . خوب کار گیرم میومد . از پس یک زندگی شرافتمندانه بر میومدم باید صبح می شد . ولی چرا صبح نمی شد.چرا اینقدر این شب طولانی بود نباید غافل می شدم . اون چشم ها خواستگار زیاد داشت . حتماً کسای دیگه ای هم اون صورت زیبا رو دیده بودن . خدایا ، چقدر سخت بود تصور اینکه کس دیگه ای صاحب اون نگاه غم انگیز باشه اون چشم ها مال من بود. تحمل این رو نداشتم که چند سال بعد برم خونه یحیی ، یا خونه داداش خودم یا خونه ابراهیم یا خونه هر کس دیگه ای و ببینم زنش ، ساناز بچه به بغل ، خسته و وامونده به من خوشامد بگه نه نه نمی شد. نمی شد که سانازش برگرده و بچه به بغل بره توی آشپزخونه و پاش بگیره به یه لیوانی و لیوان بشکنه اون وقت اون کره خر ، هرکی که می خواد باشه ، که نمی خوام باشه ؛ سرش داد بزنه که مگه کوری اون چشم های بی صاحاب مونده تو واکن . نه اون چشم ها صاحاب داشت اونا مال من بود چرا این شب صبح نمیشه.
  3. 23 با هم پیش رفتیم و اوضاع بهتر شد. پله پله . شبیه کسایی که باهم روی یک پروژه کار می کردند. مهمترین مشکل بچه بود. مخفیانه پیش چند تا دکتر رفتیم و سونو کردیم بچه هنوز چیزی نبودکه بهش بگیم بچه . اتفاقی و در حالی که هنوز فکر می کردیم باهاش چیکار کنیم ، طفلی خودش خیالمون رو راحت کرد. آدم های غم زده حواشسون همیشه پرته . دورو برشون رو نگاه نمی کنن . مواظب ماشین ها نیستن مواظب پله ها نیستن. طفلک ساناز اینقدر که برای طفلی که به گفته خودش اندازه یک کف دست هم نبود گریه کرد برای مصطفی گریه نکره بود. می گفت کاری به این دنیا ندارم ولی اون دنیایی برای من نمونده . درست بشو هم نیست نه با توبه نه با گریه می گفت آخرتم از دست رفت. مشکل آخر هم که ناخواسته حل شد گفتم حالا باید برنامه آینده رو بریزیم. بهم گفت تو احساسی هم داری یا آدم آهنی چیزی هستی. می ترسیدم بهش بگم من نفسم به نفسش بنده. گاهی بهم می گفت دکتر. می گفت تو باید روانشناس می شدی نمی دونست چه مرضی به جونم افتاده نمی دونست که شب و روزم شده از ترس تجربه ترسناکی که از عشق و عاشقی داشت بهش پیشنهاد یک ازدواج معقول و بدون عشق و عاشقی رو دادم . رازی رو داشت که فقط من می دونستم . تسلیم پیشنهادم شد. گفتم ازدواج که کردیم دلت رو یه چکش کاری می کنم و برای خودم درستش می کنم فقط برای خودم . یه صندلی هم می زارم گوشش و تا ابد فقط خودم می شینم توش ونگهبانی می دم تا قیام قیامت قبول کرد . داشتیم مقدمات رو می چیدیم و منطقی پیش می رفتیم و مواظب بودیم کسی بویی نبره. تا عصر امروز ، که قرار بود امشب آخرین جلسه رو بزاریم و برای گفتن به خانواده ها نقشه بکشیم که ستار و بچه ها اومدن دنبالم و من الان اینجام و نمی دونم چی به سر ساناز اومده.
  4. 22 آخرش ، آخر خودم بود. آخر قصه من توی این دشت خدا . دشت پرستاره روی من و دشت خاکی زیر من . عاقبت کسی که یهو مرد شد مرگ بود. و من تازه زندگی رو شروع کرده بودم . زندگی با غم چشمان ساناز نذاشتم خودش رو بکشه . با زبون ریاضی باهاش صحبت کردم . گفتم یک کشته بهتر از دو کشته هست. یک خانواده داغ دیده بهتر از دو خانواده داغدیده هست. گفتم یک خانواده داغدیده بهتر از دو خانواده داغ دیده و آبرو رفته هست. گفتم به خودش زمان بده و ساناز موقتاً به زندگی برگشت . از تأثیر فشار دست های یک مرد بر دست های یک زن غافل بودم . انتظار داشتم بعد اون شب ، هر لحظه خبر مرگ ساناز رو بشنوم ، ولی نشنیدم . پنهونی و دزدکی بدون اینکه بقیه بفهمن همدیگه رو می دیدم . یک کم حواس ها هم پرت مرگ مصطفی بود. چند روز بعد که آرومتر شده بودیم بهم گفت خب . حالا باید چیکار کنیم ؟ باز از ریاضی کمک گرفتم . مهارت حل مسئله ، گفتم اگه احساسات رو کامل کنار بزاریم و ماشینی به داستان نگاه کنیم ، مشکل دقیقا الان اینه : عشقی که نیمه کاره مونده ، بچه ای که از یک عشق نیمه کاره بوجود اومده ،زخم های عمیقی که باید التیام پیدا کنن،زندگی که باید ادامه پیدا کنه و آبرویی که باید حفظ بشه. ازش پرسیدم غیر اینه؟ مِن مِن کرد و گفت نه . گفتم خب اون عشق رو همونجوری که صاحبش درست کرده همونجوری هم با صاحبشکه رفته ، میره . زمان میبره اما می ره . زخم ها هم خوب می شن فقط جاش می مونه . مثل یه جای سوختگی رو بدن . اگه موضوع جایی درز نکنه و خوب مدیریت بشه آبرو ها هم حفظ می شه و فقط و فقط می مونه بچه . سرخ شد و بعدش بغض کرد و بغش ترکید. گفتم قرار شد احساساتمون رو به قضیه ربط ندیم و مثل رباط ها باشیم به هق هق افتاد . آرومش کردم ،اجازه داد با ترس و لرز نوازشش کردم . آروم شد ولی من آتیش گرفتم . همه بدنم داشت می سوخت . مثل آتیش گرفته ها که می دوون و آتیششون شعله ورتر می شه ، همونجوری بودم . دوست داشتم خیابون به خیابون ، کوچه به کوچه ، خونه به خونه بدوم و آتیشم رو به همه نشون بدم . به همه بگم که این شعله ها رو چشمای ساناز به جونم انداخته . به مامان ، به بابا ، به ستار ؛ به حمید و ابراهیم ، به همه با صدای بلند بگم پزش رو بدم . پز آتیشی کا خاموش نمی شد .
  5. 21 و من مرد شدم. پسر جوونی بودم که تازه از سربازی بر گشته بود. تازه رفیقش رو از دست داد. اومده بود خواهر اون یکی رفیقش رو ببره و نذاره تنهایی گریه بکنه . عقربه ثانیه شمار ساعت توی هال خونه ستار اینا هنوز یک دور نزده بود و من با شنیدن اون حرف ها بیست سال مرد تر شده بودم . بیست سال! باید مثل یک مرد فکر می کردم و مثل یک مرد هم تصمیم می گرفتم چاره ای نداشتم. همه چیز هم برام روشن شده بود. عشق بود یا خیانت فرقی نمی کرد. رفتم داخل ساناز رو چاقو به دست غافلگیر کردم . چاقو به دست خشکش زد .تکون نمی خورد فقط اشکاش جاری بود. غم و غصه شم ته نگاهش جا خوش کرد.یک کلام ، فقط یک جمله گفتم همه چی پای من . دستش رو پایین آورد گفت تو اصلاً می دونی قضیه چی هست؟ گفتم اصلاً من نمی خوام بدونم که چی شده بچه ، عشق و عاشقی ، خواستگاری و عروسی ، همه پای من انگار مصطفایی وجود نداره . گفت: فکر می کردم بزرگ شده باشی . این حرف های بچه گانه چیه می زنی؟ گفتم: بزرگ شدم . همین دم در که ضجه هات رو شنیدم بزرگ شدم. اگه کس دیگه ای از موضوع باخبر نیست ، دیگه به هیچکی هیچی نگو بین من و خودت . من بودم که عاشقت شدم . من بودم که خطا کردم منم پای خطای خودم وای میستم. حالا شروع کرد به زار زدن . شروع کرد به زدن خودش مثل موقعی که مادر مصطفی خودش رو انداخته بود بیرون و روی آسفالت ها شروع کرده بود به زدن خودش. پشت سرم رو نگاه کردم کسی نبود. رفتم سمتش دستاش رو گرفتم . دستاش رو کشیدم سمت خودم هنوز داشت گریه می کرد . شروع کردم به فشار دادن مچ هاش. چنان دستاش رو فشار دادم که یک لحظه ساکت شد و با همون چشم های غم زده و قاطی اشک که من براشون می مردم زل زد بهم بهش گفتم با من ، تا آخرشم هستم.
  6. 20 رفتم که سینی خرما رو از قسمت زنونه بگیرم همه محله خونه بابای حمید بودیم. دیگه شده بود بابای حمید پسر بزرگترش که یک دقیقه بزرگتر از حمید بود مرده بود. رگشو زده بود و به بیمارستان نرسید. اصلاً همون کف اتاق تموم کرده بود. منتهی پدرمادرها نمی خوان و نمی تونن باور کنن که بچه شون به این مفتی از دستشون در بره عمری زحمتش رو کشیده بودند و حالا بدون اینکه حتی بگه مشکلش چیه خودزنی کرده بود . غم مرگ رفیق مثل غم از دست دادن برادره فرق چندانی نداره . خورد و خاکشیر شده بودیم . نا نداشتیم هنوز به خودمون نیومده بودیم. من بیشتر مقصر بودم به من پناه آورده بود باید از زیر زبونش می کشیدم . باید به هر ترفندی بود می فهمیدم که چی شده . اگه شب قبلش مصطفی رو ول نمی کردم به امون خدا ، اینجوری نمی شد. رفتم که سینی رو بگیرم . هنوز لب وانکرده بودم که پرده قسمت زنونه بالا رفت و ساناز بدون اینکه سرش رو بالا بگیره ، همونجور که دستش رو جلوی دهنش گرفته بود ، گریه کنان بیرون اومد و دوید سمت خونشون ،جواب من رو هم نداد . فکر کنم اصلاً من رو ندید. حدس زدم نتونسته گریه های مادر مصطفی رو تحمل کنه . دخترا دل نازک ترن. همونجوری که هر روز همدیگه رو می دیدم ، تقریبا خانواده هامون هم هر روز با هم بودند. این مامان با اون مامان . این خواهر با اون خواهر . این پدر با اون پدرا . این خواهر با اون مادرا. اون مادرا برای این خواهرا. اون پدرا برای این بچه ها و خلاصه مثل یه قوم و قبیله شده بودیم. وحالا یکی از جوون های قبیله ما مرده بود. طبیعی بود که همه غصه دار بشن. مخصوصا که یه پسر جوون مرده بود و این روی دخترای جوون تأثیر بیشتری می ذاشت. من هنوز رفتن ساناز رو نگاه می کردم . خونه شون از خونه ما و حمید خیلی دور نبود. ساناز دوید توی حیاطشون و در رو هم پشت سرش نبست. با خودم گفتم دختره دیوونه چرا در رو نبست . و رفتم سمت خونه شون که در رو ببندم . رسیدم در حیاطشون که چارطاق باز مونده بود. یک قدم گذاشتم داخل و دستگیره رو گرفتم که در رو بکشم و ببندم که صدای ضجه های ساناز از داخل من رو به خودم آورد. انقدر ناله ها و جیغ هاش زجر آور بود که بی اختیار اشک من رو هم درآورد. آدم موقعی که داغش تازه باشه اشکش دم مشکشه . دلم به حال دخترک سوخت .رفتم که بیارمش بیرون و نزارم تنهایی زار بزنه . همه در ها باز بود. همین که می خواستم یالله بگم و داخل شم صدای ساناز رو شنیدم که : حالا که خودت رو خلاص کردی منم خودم و این بچه رو می کشم ، ما هم راحت می شیم عاشق بودی ولی مرد نبودی بی شرف عاشق بودی ولی مرد نبودی.
  7. 19 ارزشش رو داشت . رفاقت ما ارزش این رو داشت که مصطفی همینجوری مِن مِن کنه و این ور اون ورش رو نگاه کنه و استخاره بگیره که با من درد و دل کنه یانه . لازم بود تا صبح می نشستم تا به حرف بیاد. خودش خواسته بود تا باهام حرف بزنه . بعضی صحبت ها رو نمی شه توی جمع گفت . شاید می شد به همه ، یعنی به همه ما بگه ، ولی نمیشد توی جمع بگه. صورت لاغر و کشیده اش رو هی این ور اون ور می گردوند و با دکمه زیر گلوش بازی می کرد. کلمه ها رو تو دهنش می چرخوند وباز نمی تونست چجوری شروع کنه . چشمش مدام به در اتاق بود که نکنه یهو بابا یا مامان من بیان تو. کلمه ها رو زبونش گیر کرده بودند و رنگ چهره اش و سنگینی نگاه شرم زده اش می گفت که چیز خیلی مهمیه. چند وقتی بود که حس و حالش تغییر کرده بود. همیشه نگران بود. زیاد فکری می شد. کمتر با ما می پلکید. باید کمکش می کردیم . ستار قضیه رو زودتر فهمیده بود. وقتی ازش پرسیده بود چته ؟ چرا همش پکری؟ چرا خیلی وقتا با ما بیرون نمیایی ؟ کجا میری که همش غیبت می زنه ؟ هول هولکی جواب داده بود که نه نه چیزی نیست . چیز خاصی نیست. و اصلاً توی چشم های ستار نگاه هم نکرده بود. رفیقمون داشت زجر می کشید و کاری از دستمون بر نمی اومد. از طرفی نمی شد بهش فشار بیاریم . بدتر می شد. خودش باید به حرف می اومد و از دردش می گفت. گفتم بگو، هرچی که هست بگو و خودت رو خلاص کن . اینجوری که نمی شه . پاشد و راهش رو کشید رفت. یه یالله گفت و همونجور که سرش پایین بود گفت خودت می فهمی حالا چیز مهمی نیست . منم اصرار نکردم با خودم گفتم شاید فردا حالش بهتر بشه بتونه بگه چه مرگشه. بعد با مادرم که توی هال جلوش سبز شد و بهش تعارف کرد که شام پیشمون بمونه خداحافظی کرده و رفت. فرداش فهمیدیم که چیز مهمی بوده ولی نفهمیدیم که چی بوده . مصطفی خود کشی کرده بود و هر چی هم که با ماشین تخلیه چاه تند رفته بودیم بهش نرسیدیم. رفیق بچه گی هامون مفت از دستمون رفت.
  8. 18 اتاق فاطمه کنار آشپز خونه بود و از اتاق من فاصله داشت. اتاق هامون کوچیک بود. ولی خب بهتر از اتاق نداشتن و توی هال خوابیدن بود. توی هال جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم که فاطمه من رو صدا زد.در اتاقش باز بود. فاطمه روی صندلی کنار تخت نشسته بود و ساناز روی تخت فاطمه . ساناز که نیم ساعت پیش اومده بود خونه ما ، پاشد و دوباره سلام علیکی کرد . تنظیم اینترنت گوشی هاشون بهم ریخته بود و از من کمک می خواستن. ساناز دستش رو دراز کرد و گوشیش رو بهم داد . گوشی بسیار زشتی بود. نه که گوشی بدی باشه نه . کنار انگشت های زیبا و کشیده ساناز و ساعد سفیدش یک چیز حال به هم زن مزاحم بود. و این اولین بار بود که ساناز رو می دیدم. تا حالا هرچی دیده بودم آبجی ساناز خواهر ستار بود. سرم رو بالا آوردم و این دفعه خود خود ساناز رو دیدم .وقتی یک مرد از زیبایی حرف می زنه زن ها متوجه منظورش نمی شن. زنها به یک دماغ کوچیک خوش فرم می گن زیبا. به چشم های سیاه یا آبی که بزرگ هم باشه می گن زیبا . به یک دهن کوچیک با لبهای بزرگ می گن زیبا . ما مرد ها حسابمون فرق می کنه . ما هیچ وقت اجزا رو نمی بینیم . این کلیت اجزاء یک زن هست که مارو دیونه می کنه . وقتی یک قیافه به دلمون نشست ، زیباست . وقتی هم که زیبا بود ، دماغش زیباست ، دهنش زیباست ، موهاشم زیباست. حیف که اولین باری که ساناز رو می دیدم نمی خندید . مشخص بود که غمی توی چهره اش داره . دخترها و زنها در مورد ما مردها و پسر ها همیشه دچار اشتباه می شن. یعنی تا یک جایی حرفشون درسته . هر مردی که زنی رو بخواد همش رو می خواد ، یک جور مالکیت . ولی اشتباه همشون اینجاست که این کلمه «همه » رو می چسبونن به بدن . و این نابخشودنی ترین کاریه که در حق یکی میشه کرد. من غم زیبای خفته در چشمان ساناز رو اونروز کشف کردم و موقعی هم که جلوی خودکشی اش رو گرفتم ، همون غم که حالا با اشک ها هم قاطی شده بود من رو از پا درآورد. آخرین چیزی که هیچ مردی نمی تونه در مقابلش مقاومت کنه همین اشک هاست.اشک هایی از چشمهای دوست داشتنی. من براش می مردم اون بهم می گفت داداش . باید کاری می کردم وگرنه زندگی ام یک پاپاسی هم ارزش نداشت.
  9. 17 صدا زدم . بلند داد زدم ، سنگ زدم به شیشه ، ولی جوابی نشنیدم . ناچاراً زنگ در رو زدم . معمولاً برای هم تک زنگ می زدیم یا پیامکی چیزی . ولی خونه مصطفی و حمید که دو طبقه آپارتمان بود فرق می کرد . اتاق مصطفی رو به کوچه بود و با یک صدا زدن یا با زدن یه سنگریزه به شیشه جوابمون رو می داد . کم پیش میومد که زنگ خونه رو بزنیم . اونروز هر چی صدا زدم کسی جواب نداد . تک زنگ زدم اتفاقی نیفتاد . با خودم گفتم حتماً هردوتاشون رفتن بیرون . کارشون داشتم . زنگ خونه رو که زدم داداش کوچیکشون از پنجره هال سرش رو بیرون آورد و من رو که دید سلام کرد. گفت حمید نیست ولی مصطفی تو اتاقشه . بدو بدو رفت صداش کنه و من به سمت کوچه چرخیدم تا مصطفی بیاد. مصطفی نیومد ولی صدای جیغ بلند داداش کوچیکه همه رو شوکه کرد . به سمت خونه شون برگشتم . جیغ های بلند بعدی که خیلی زجرآور هم بود مال مادرشون بود.محکم زدم به در . صدای لرزان پدر دوقلو ها می اومد که « بابا ، بابا ، مصطفی پاشو . چیکار کردی با خودت . کلمه آخر تا آخر تلفظ نشد . فکر کنم توی حلقوم گوینده گم شد. در واشد و مادر مصطفی خودش رو بیرون انداخت. داشت تو سرش می زد . داد و بیداد می کرد . کمک می خواست . از همسایه ها . از راننده ها . از آشنا ها . از خدا. داشت موهاش رو می کند. خاکی نبود که تو سرش بریزه . نشسته بود روی آسفالت زار می زد و انگار ادای خاک ریختن رو سرش رو در می آورد. دویدم از پله ها رفتم بالا . هر کدوم بهت زده یه سمتی افتاده بودن و زار می زدن . رفتم تو اتاق مصطفی . پدرش هنوز داشت اشک می ریخت و التماس می کرد که مصطفی پاشه. ولی پاشدنی در کار نبود. مصطفی شاهرگ دستش رو زده بود . مثل گچ سفید شده بود . خون هاش ، همه خون هاش کف اتاق بود.
  10. 16 بی گناه . اولین تعریف معصوم می شه بی گناه . ولی خب تعریف جالبی نمی تونه باشه برای صفتی که به چشم میدن . مگه چشم دست داره یا پا داره یا اختیار داره که بره دزدی ، بره پی عیاشی . بعد چشمای یکی که نره پی گناه بشه چشمای معصوم . نه تعریف درستی نیست . مثلاً به چشمای ساناز کلمه معصوم نمی آد . البته شایدم می آد . چه می دونم . من ساناز رو از بچگی ش می شناختم . همه با هم بودیم . ترسو بود و خجالتی . یه دوچرخه 12 داشت یه دامن سفید و موهای آشفته و شونه نکرده . دنبال ما راه می افتاد و ستار بهش تشر می زد که نیاد . چشماش اون زمان خیلی معمولی بود. بعد ها هم که بزرگ شد قد کشید خانمی شد برای خودش ، شد آبجی ساناز که دم به دقیقه خونه ما بود و با آبجی فاطمه سر و سری داشت ، بازم چشماش معمولی بود. یعنی فقط زیبا بود. ولی شبی که من غافلگیرش کردم و نذاشتم خودش رو بکشه ، دیدم که چشماش همچین بیگناه بی گناه هم نیست . چشمای بزرگی داشت . مردمک های مشکی بزرگ توی یه هاله سفید بزرگ تر با مژه های سیاه که همشون داشتن توی اشک می رقصیدن . وقتی زل زده بود به آسمون و بالا رو نیگاه می کرد ، وقتی مردمکاش بالا بودن و یه دریای سفید مه گرفته زیرشون بود من حس کردم که این چشما بیگناه بیگناه نیستن. دیگه نتونستم مثل آدم بخوابم . به هرطرفی می چرخیدم چشما بود. به هر پنجره ای نگاه می کردم چشمای ساناز بود. به ستار نیگاه می کردم ، به در حیاطشون نگاه می کردم به لیوان آب نگاه می کردم به هرجا که نگاه می کردم چشما بود . همونجور غمگین و مه گرفته . خاصیت حومه شهر ها اینه که دخترای زیبایی داره و خاصیت بالاشهر ها اینه که دخترای زیبا شده ای داره . ساناز دختر زیبایی بود که حالا وقتی از پشت پرده سنگین رفاقت بهشن نگاه می کردم صد چندان زیباتر شده بود و من احساس گناه می کردم . ساناز هنوز من رو داداش صدا می کرد.
  11. 15 نمیرم که چی بشه . مقاومت کنم که مثلاً پدرو مادرم دنبالم بگردن ، به پلیس خبر بدن ، بچه هارو ببرن بازجویی ، سرنخ ها رو پیدا کنن، من رو پیدا کنن، بچه ها رو بندازن زندان ، من افلیج رو تا آخر عمر بندازن رو ویلچر و آبروی ساناز بره .این مصیبت ها که تو دوخط می شه نوشت به همین سادگی نیست . مادرم من رو اینجوری ببینه دق مرگ می شه . پدرم نابود می شه . بچه ها رو که دستگیر کنن قضیه تو کل محله می پیچه ، ستار رو ممکنه اعدام کنن ، شایدم حبس سنگین براش ببرّن . آبروی ساناز می ره . پدرشونم باید بمیره از این بدبختی و خفت. بابای حمید دومین بچه شم از دست میده . چند نفری حتم دارم که سکته می کنن. شاید ساناز مجبور بشه دوباره دست به خودکشی بزنه . برگشت من از این مرگ چه خاصیتی داره . بمیرم که چی ، که پدر و مادرم دق کنن. بشن مثل پدر مصطفی ؟ که دیگه مادرم رو نبینم . که دیگه مادرم منو نبینه که دیگه برام آرزوی لباس دومادی نکنه . که دیگه پدرم بهم نگه خرس گنده و زیرزیرکی قد و بالام رو نگاه کنه کیف کنه ؟ که دیگه چشمای ساناز رو نبینم . چشمای همیشه غمگین ساناز رو نبینم ؟ بمیرم که چی بشه . سر یه دوراهی گیر کردم که زمان خودش بدون دخالت من یکی از راه ها رو انتخاب می کنه و گند می زنه به زندگی چند نفر دیگه . کاش راه سومی بود. مثلاً برگشت . خیلی بده اگه بخاطر من طناب دار بیوفته دور گردن ستار . طفلک بی گناه .
  12. 14 برای یک لحظه چشمام رو بستم . فکر کردم دارم می میرم. چشمام رو باز کردم ، دور برم هنوز سیاه بود. شش سالم بود . بالا رو نگاه کردم به اندازه سر لیوانی که توش چایی می خوردم همونقدر رو از آسمون می دیدم . یک تیکه ابر که داشت رد می شد. و آبی صاف آسمون . فهمیدم که دارم می میرم. مثل دخترا شروع به داد و بیدا کردم . مامان کجایی . بابا کجایی و گریه . بی امان گریه می کردم و مامان و بابام رو صدا می کردم. همسایه ما ساخت و ساز داشت . توی زمینش که هنوز حیاط نشده یود، آجر داشت ، سیمان داشت ، بلوکه داشت و چاه هم داشت . هر کدوم از آجر ها برام یک خونه بود. هرکدوم از بلوکه ها تو نظرم یه خونه بزرگتر بود، یه بیمارستان بود ، یه مدرسه بود . داشتم بادستم بین خونه ها جاده می کشیدم و با کفشم که از شن پرش کرده بودم و با دست هلش می دادم توی شهر ساختگیم رانندگی می کردم که به چاه افتادم. چاهش خیلی عمیق نبود. دو متری می شد. ولی برای من که شش سالم بود و بی هوا توش افتاده بودم خیلی عمیقتر بود. زار می زدم. به ذهنمم نرسید که مثل بقیه بچه های روستا ، مثل بچه گربه ازش در بیام. پهلو هام گرفته بود به سنگریزه های دیواره و خراشیده شده بود. می سوخت ولی من بعداً فهمیدم. از صدای گریه و زاری من اول خود همسایه که همون نزدیکی بود اومد سر چاه و بعد چند تا کله کوچیک دیگه هم مثل تفاله چایی ، همون جور سیاه و ناشناس اومده بودن کنارش. همه ، کوچیک و بزرگ می خنددین. اصلنِ اصلاً یادم نمی یاد چجوری منو بالا کشیدن . یکم ریزه میزه بودم. وقتی دوباره با حجم زیادی از نور ، روشنایی و اشیاء تماس پیدا کردم به شدت چشمام رو میمالیدم . نور نبود که چشمام رو اذیت می کرد. اشک هام بودن که وانمیستادن. . به سمت خونه خودمون می دویدم . همزمان مادرمم که بهش خبرداده بودن ، سراسیمه به طرف من میدوید. بهم رسیدیم . منو بغل کرد . دستام رو دورش حلقه کرده بودم . یه حلقه ناقص. زار می زدم . می خواست بدونه طوریم نشده . دستم ، پام ، جاییم نشکسته . من می خواستم اون بغل رو از دست ندم. چیزی که الانم خیلی بهش نیاز داشتم. منتها نه که مادرم شیون و زاری کنه . بزنه تو سرو کله خودش. نه . بیاد آروم کنارم بشینه . سرم رو بزاره رو سینش . دستاشو حلقه کنه دور سرم ، جوری که دیگه ستاره ها رو نبینم . و بگه آروم باش بچه م . آروم باش شاه پسرم . فدای قد و بالات بشم . آروم باش . آروم هم بمیر.
  13. 13 نفهمیدن یک بن بست منطقیه و فهمیدن یک بلوف ساده .مثلاً من نمی فهمم اگه من هم جای ستار و ابراهیم و حمید بودم بازهم این کار رو می کردم یانه !؟ دلیلش هم اینه که من جای اونا نیستم . هرکسی سر جای خودشه، تازه همین که آدم سر جای خودش هم هست متوجه خیلی چیزا نمی شه . شاید اگه ستار می اومد و به من می گفت که مثلاً ابراهیم با ساناز رابطه داره ، ابراهیم نامرده باید بکشیمش ، قبول نمی کردم . خب مطمئناً اولین چیزی که بعد از رفاقت و برادری و معرفت به ذهنم می رسید چشمای بزرگ ابراهیم توی اولین دیدارمون بود. بالاخره که باید پاهاش رو می گرفتم تا ستار گردنش رو بشکونه . همونجوری که ابراهیم پاهای منو گرفت و حمید اومد رو کمرم ایستاد یا برعکس . بنظرم بیشتر بستگی داره به اینکه اونا چقدر از واقعیت رو می دونن یا واقعیت چجوری بهشون منتقل شده . وگرنه خیلی سخته رفیق هر روز و شبت رو خیلی راحت و در حالی که مثل روزای دیگه با همون لحن روزای دیگه داره باهات حرف می زنه از پشت بزنیش و بعدش هم به جای جواب دادن یا حداقل محاکمه کردن ، گردنش رو بگیری بشکونیش. بابای من آدم مهربونی نیست . حداقل تو ظاهرش که نشون نداده . ولی همین آدم موقعی که عید قربون می خواستیم گوسفندمون رو بکشیم ، بهش آب میداد با خوش رویی باهاش حرف می زد ، بهش می گفت ما هردوتا مون مأموریم . مارو سر پل صراط نندازی . بعد رو به آسمون می کرد و می گفت خدایا قبولش کن . حالا قبول که من از نظر ستار و بقیه یه گوسفند بی گناه نبودم و یه خائن بودم .ولی خیلی دوست داشتم چند کلامی باهام حرف می زدن و اینجوری سریع و بی احساس رفیقشون رو نمی کشتن . حسم بهم میگه که اینا خیلی وقته که چیزایی می دونن . منطقی تر بنظر می رسه که چند وقتی مارو زیر نظر گرفته باشن. کاش بهم می گفتن که چه چیزی ازم دیدن که اینجوری راضی به قتلم شدن. موضوع باید فجیح بوده باشه . شایدم باید دلم به حال اونا بسوزه نه به حال خودم. شاید توی این وضعیت آخر ، توی این رفیق کشی ، برادر کشی ، ساده ترین نقش مال من بود. فقط یک ضربه و یک تابیده شدن گردن و بعدشم قطع شدن علائم حیاتی. مثل اینکه سیم آنتن رو از پشت تلویزیون بکشی . شاید کار اونا خیلی سخت تر بوده . نقش بازی کردن و نقش بازی کردن . خندیدن و آروم بودن . قضاوت کردن و حکم دادن و اجرا کردن . گرفتن پاهای داداشت. رفتن روی کمر رفیق فابریکت که داره می پرسه چتونه چرا می زنین؟ جواب ندادن و سکوت . گرفتن گردنش. تابوندن گردنش و صحنه آخر که من ندیدم . لحظه ای که سر من مفلوک قربانی به سمت راست یا چپ محکم چرخیده تا گردنم بشکنه . حتماً چشمای باز منو ستار دیده . حتی برای یک لحظه.
  14. 12 چاره دیگه ای نداشتم ،باید قبول می کردم . از صبح تا نزدیک عصر جون کنده بودیم . هممون خسته بودیم . حالا ستار اصرار می کرد که بریم بیرون، بعد از عصر بود . ستار زنگ زد گفت لباس بپوش بیا بیرون . به کسی هم نگو می خوام باهاتون مشورت مهمی بکنم . از نوع صحبتش معلوم بود که چاره دیگه ای ندارم . به ساناز پیام دادم که قرار مدار امشب کنسل جواب نداد. احتمالاً خیلی ناراحت شده بود. به مامانم گفتم من می رم پیش بچه ها یک سری ابزار مونده بگیرم دیرتر میام. سر کوچه همدیگر و دیدیم . بچه نبودیم که رنگ رخساره سر درونمون رو فاش کنه . حمید که هنوز برای مصطفی مشکی پوشیده بود سوار یه موتور بود و ابراهیم و ستار هم با یه موتور دیگه . پریدم پشت حمید و همونجوری به همشون سلام کردم راه افتادیم . از یک کوچه فرعی از شهر بیرون زدیم . حدس زدم باید مطلب مهمی باشه که مسیر مرغداری که چند سال پیش با سامان خالی بند اومده بودیم رو داشتیم می رفتیم . چند بار از حمید پرسیدم قضیه چیه ؟ با خنده جواب داد که خودت می فهمی . ستار که رو ترک اون یکی موتور نشسته بود چند باری عقب رو نگاه کرد. کسی از دیدن ما تعجب نکرد . برای بچه های حومه شهر چیز خاصی نبود که از آخرین خونه های شهر کمی دور شن و بشینن با هم حرف بزنن. گاهی برای درد و دل ، گاهی برای سیگار کشیدن ، گاهی برای نقشه ریختن، ولی نه اینقدر دور . حتماً حرف خاصی بود که داشتیم می رفتیم مرغداری مخروبه . چرخی دور مرغداری زدیم که کسی نباشه برگشتیم پشت مرغداری که شهر معلوم نباشه موتورها خاموش شد. نصف خورشید پشت کوه بود و نصف دیگش هم همه جای آسمون رو به آتیش کشید. غروب دلگیری بود ، مثل همه غروب ها . رفتم سمت ستار گفتم خب بگو ببینم چیه قضیه؟ کسی نمی خندید. ولی همشون عصبی بودن خیلی هم عجله داشتن . خورشید حالا دیگه اصلا ً معلوم نبود. ولی هنوز چهره ها مشخص بود. حرف تو دهنم بود که چرا زر نمی زنن لعنتی ها . که صدای ابراهیم از پشت سرم اومد که اول اینو بخور بخاطر معرفتی که نداشتی و صدای محکم برخورد یه چیز سفت به کتفم رو شنیدم . چشام به خودی خود بسته شد. نمی تونستم حرف بزنم به شکم افتاده بودم روی زمین . چنان درد داشتم که تا چند لحظه نمی دونستم باید چی بپرسم. تازه چشمام رو واکردم و می خواستم بگم که برای چی می زنین که پاهای ستار رو جلوی خودم دیدم خم شده بود و یقه من رو گرفته بود. سرش رو پایین آورد. چشماش که نمی دونم از شدت خشم اونجوری قرمز شده بود یا سرخی غروب افتاده بود توشون رو می دیدم . حدس می زدم قضیه من و ساناز به شکل بدی لو رفته بود. گفتم چقدر چشات شبیه چشای سانازمه عجله داشت . سریع جای پاهاش رو عوض کرد و حالا بالای سرم بود. یعنی سرم بین پاهاش بود. با یه دستش چونه ام رو گرفت و با دست دیگه اش پس کله م رو وبعدش گفت اینم بخاطر ساناز و محکم سرم رو تابوند. تمام رگ و پی ام تیر کشید . فکر کردم گردنم کنده شد و بعد دیگه چیزی نفهمیدم.
×
×
  • جدید...