رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Bahar.1385

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    855
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

464 Excellent😃😃😃😃

درباره Bahar.1385

  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 13 مرداد 1385

آخرین بازدید کنندگان نمایه

542 بازدید کننده نمایه
  1. پارت ۵۹: مهتاب از جاش بلند شد و گفت : -سلام -نمیگی من نگرانت میشم ، همه جور فکر و خیالی زد به سرم . معلومه چیکار می کنی؟ -ببخشید . از بس بابابزرگ بهم زنگ نزد ، گوشیم رو خاموش کردم . -قبلش یه خبر بده ! -ببخشید حق باتوع -واقعی بابابزرگ می خواد منو ببینه ؟ -اره . نمیدونم چیکارت داره ولی گفت که فردا عصر بریم به دیدنش -همین طوری الکی؟ -نمیدونم -اگه گفت نمی تونین باهم ازدواج کنین به خدا یه بلایی سرش میارم ! -اِ پرهام ، این چه حرفیه ؟!!! -راست میگم . -مامانم زنگ تو نزد ؟ با گفتن مامانم یادم افتاد که قرار بود اگه از مهتاب خبری شد ، به ستاره خانم ( مامان مهتاب ) خبر بدم . مهتاب-الو -هان؟ زنگ زد . وایسا یه زنگ به مامانت بزنم ،نگرانت بود. -باشه رمز گوشیم رو باز کردم و زنگ زدم . ستاره خانوم -الو -الو سلام -سلام پسرم خوبی؟ -خوبم ممنون شما خوبین؟ -خوبم ممنون -خدا رو شکر . راستی مهتاب پیش منه . -جدی؟ -بله . یه ساعت دیگه میارمش خونه . -باشه .دستت درد نکنه . -سر شما درد نکنه . من قطع کنم . -باشه بازم ممنون -خواهش می کنم . کاری ندارین ؟ -نه پسرم . خدافظ -خدافظ و بعد قطع کردم مهتاب -چه آب و تابش میدی!! -دیگه مارال با ۳ تا چایی وارد اتاق شد . مارال -ببخشید مزاحم خلوتتون شدم ولی حوصلم سر رفته! -اشکال نداره مهتاب-ممنون مارال-خواهش می کنم . صندلی میز آرایشی مارال رو برداشتم و گذاشتم روبه روی تختش و نشستم . مارال و مهتابم ، روی تخت نشستن. هر کدوم یه استکان چایی برداشتیم و مشغول خوردن شدیم . گوشی مارال زنگ خورد . مارال تند تند چاییش رو سر کشید و گوشیش رو جواب داد مارال-سلام عزیزم من و مهتاب ساکت بودیم و به حرفای مارال گوش می دادیم . طرف-................... مارال-الهی . حالا خوبی؟ -........................ -اره منم خوبم . کجایی؟ -.......................... -منم خونم . راسی تو پرهام رو میشناسی ؟ با گفتن این حرف مطمئن شدم که طرف پشت خط ، مرده ! -...................... -جدی میشناسی؟ الان خونه ی ماست ! وای خدا این کیه که منو می شناسه؟ نکنه دوستمه ؟ -...................... -جدی گوشی رو بدم بهش ؟ -....................... -باشه . گوشی...... مارال گوشیش رو گرفت سمتم و گفت -بگیر -کیه؟ -میفهمی گوشی رو ازش گرفتم و به صفحش نگاه کردم . نوشته"my dear" گوشی رو گذاشتم روی گوشم و گفتم : -الو -الو داداش ؟ -فرهادتویی؟ -اره . چطوری؟ -داداش کجایی تو ؟ چقدر کم پیدایی؟ -منم تو خیابونم . چطوری؟ -با شنیدن صدات حالم خوب شد -فدات شم . راستی ؟ -جونم ؟ -تسلیت میگم. لبخند تلخی زدم و گفتم : -ممنون . ............................ @•.•
  2. پارت ۵۸: از پیرمرده خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم . نمیدونستم کجا میرم ولی گاز میدادم . ذهنم خیلی مشغول بود . یعنی حدیث گرفتتش؟ یعنی .... باصدای زنگ گوشیم از فکر و خیال بیرون اومدم . مارال بود ، ارتباط رو وصل کردم من-جونم مارال -سلام . این که مارال نبود .... من-مهتاب تویی؟ -اره خودمم! -کجایی دختر؟ مردم از نگرانی! -خونه ی مارال اینا هسم. -همون جا باش بیام -نه نمی خواد . دارم میرم خونه تو هم برو خونه ، فردا همدیگر رو می بینیم . -نه . گوشی و بده مارال چند دقیقه ای سکوت بود تا اینکه مارال-سلام پرهام -سلام چطوری؟ -بدک نیستم ! -مارال یه زحمت دارم . -جونم -مهتاب رو ببرش تو اتاقت و درش رو قفل کن تا من بیام . -قفل کنم ؟ -اره یا نزار بره . نمیدونم یه کاری بکن تا من بیام . -صدات رو بلند گوع . داره می شنوه . -ببینید من تا ۱۰ دقیقه دیگه اونجام . و قطع کردم . نگاه کیلومتر کردم ، همش ۱۲۰ تا می رفتم . به امید دیدن مهتاب ، بیشتر گاز دادم . .................... از ماشین پیاده شدم و در زدم . مارال درم رو باز کرد و سلام و علیک کردیم . مارال -برو توی اتاقم ، مهتاب اونجاست ! -ممنون . میگما مامانت خونست؟ -تو حیاط پشتین ، برو . -ممنون در اتاق مارال باز بود ، دری زدم و داخل شدم . @•.•
  3. پارت ۵۷: پرهام : اشکام رو پاک کردم و گاز دادم . نکنه مهتابم تنهام بزاره ؟! نکنه همون زنه گرفتتش ؟! چشمام پر از اشک شد . درست نمی تونستم جاده رو ببینم به خاطر همین ، کنار یه سوپری نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم . در ماشین رو قفل کردم و وارد سوپری شدم . روبه پیر مرده گفتم : -سلام عمو جان -سلام پسرم . -عمو میشه زنگ بزنی به این شماره که بهت میگم . تو دلم گفتم شاید مهتاب منو گذاشته تو لیست سیاه که هی میگه خاموشه . پیر مرده گوشیش رو گرفت جلوم و گفت : -بیا -ممنون گوشیش رو گرفتم و شماره ی مهتاب رو زدم . با گفتن 'مشترک مورد نظر....' اشکام سرازیر شد . حتما همون حدیث گرفتش . خدایا !!!! پیر مرده با تعجب نگام کرد و گفت -چی شده پسرم ؟ -عمو .... اشکام شدت گرفت پیر مرده-بیا پسرم ، بیا بشین اینجا . نشستم روی صندلی ای که چوبی بود. اشکام رو پاک کردم و شماره ی مامان مهتاب رو گرفتم . من-الو -الو -سلام ببخشید مزاحم شدم . -پسرم تویی؟ -بله منم پرهام . -مهتاب پیش توع؟ واای خداااا ، مهتاب خونم نیست . من-نه ، مگه خونه نیست ؟ -نه . ظهری با باباش دعواشون شد ، از خونه بیرون زد . حالام که ساعت ۹ شبه ، هنوز نیومده ! -باشه ، من باید قطع کنم . -اگه بهت زنگ زد یا خبری ازش شد به منم بگو -باشه ، بی خبرتون نمیزام -فقط تو یه تک زنگ بزن ، من خودم بهت زنگ میزنم . یه وقت صادق (بابای مهتاب) نبینه . -باشه خدافظ -خدافظ گوشی رو قطع کردم . جدیدنا بابای مهتاب از من بدش میاد . نمیدونم چرا ولی در حدیه که اگه تو خیابون ببینتم ، مشت بارونم می کنه !. با صدای پیر مرده به خودم اومدم . پیرمرده-بیا پسرم . برام آب آورده بود . لبخندی زدم و آب رو ازش گرفتم . -ممنون . @•.•
  4. پارت ۵۶: من - بابابزرگت چی؟ -بیخی -تو هم پرهام رو دوست داری؟ -اره ، مگه میشه این موفرفری رو دوست نداشت . -خب پس .... زودی باید شیرینیت رو بخوریم . -چی میگی مارال . -مهتاب چیزی شده ؟ -مارال بابابزرگم فهمیده که پرهام رو دوست دارم . -وای حالا چی گفته ؟ -گفته فردا بریم به دیدنش . خیلی می ترسم . -بری یا برید؟ -بریم -یعنی چی؟ -یعنی من و پرهام با هم . چشمام چهار تا شد . مهتاب-نمی دونم چیکارمون داره ! -یعنی ...... -یعنی مرگ واقعی من ! مارال اگه بابابزرگ عصبانی باشه ، فاتحم رو بخون . اگه حالش سر جاش بود ، مطمئنم عصبانی میشه ، بازم فاتحم رو بخون . یه مشت نسار شونش کردم . مهتاب-واقعا میگم . از بس بابابزرگ زنگ نمی زد ، گوشیم رو خاموش کردم . -از کجا فهمیده ؟ -یه روز با پرهام دعوام شد و یکم بگو مگو کردیم ‌. شب همون روز اومد خومون . سیر تا پیاز رو به بابام گفت . اولش بابام هیچی نگفت ولی دو،سه روز پیش رفت و به بابابزرگ ماجرا رو گفت . -چه بد ! ناراحت شدم . - ظهری که از خونه بیرون زدم ، هنوز خونه نرفتم . گوشیمم خاموشه ، حتما بابام جوش آورده -نکن دختر . لبخند زد و هیچی نگفت . @•.•
  5. میگم : نمیخوام بیام .

    میگه : غلط کردی! 

    😭😭😭😭😭😭😭😭 زوره نخوام برم !!!!!!!!!!!! 

  6. Bahar.1385

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون رو کوکه چرا ما تو منطقه ی نیایش زندگی میکنیم
  7. Bahar.1385

    سوال نفر قبلیت رو جواب بده

    شهید دلداده کدوم شهر زندگی می کنی
  8. Bahar.1385

    سوال رو با سوال جواب بده

    چرا الان هوا روشنه
  9. Bahar.1385

    به سوالات نفر قبلی جواب بده

    هیچکس یکو تگ کن که تو سایت خیلی کمکت می کنه
  10. Bahar.1385

    تو یه جمله حس و حال الانت رو بگو

    دلم میخواد جیغ بزنم و بگم من فردا میخوام بخوابم ..... (خانواده میخوان منو ببرن یزد ) 😭😭😭😭😭😭
  11. پسرا گزینه ی ۱۱:همه ی موارد دخترا : ۱۰ ،۹،۱۳ ۱۳: زر زیادی زدن ، نه اینکه خفه خُم بگیره
  12. Bahar.1385

    یه جمله بنویس برای کسی که دل توشکسته

    نه میتونم فراموشت کنم نه میتونم ببخشمت ولی اینو از ته دل میگم الهی همین الان خبر مرگ بیاد
  13. Bahar.1385

    یه تایپک غمگین......بیاتو ببین

    با گریه چیزی درست نمیشه اگه این مدرسه ها اتیش میگرفت عالی میشد
  14. Bahar.1385

    یه تایپک غمگین......بیاتو ببین

    وااای بازم بحث مدرسه به خدا قسم من یکی سکته می کنم ...... من اصلا دلم واسه مدرسه تنگ نشده 😔😔😔😔😔😔😔
×
×
  • جدید...