رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

F.M

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    70
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

102 Excellent😃😃😃😃

درباره F.M

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

546 بازدید کننده نمایه
  1. ففط عزیزم اسم رمان رو نمیشه تغییر داد.
  2. خانومی من تازه دیدم و هنوز ویرایشی انجام ندادم پس اگر میخوای بگو چه چیزایی رو تغییر بدم تا ویرایش رمانت رو شروع کنم.
  3. F.M

    رمان نابغه مغرور | F.M کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت بیستُم: سیامک سری تکون داد و گفت: آره راستی سیاوش داشتم فکر میکردم این دختر اسمش چی بود... آهان... ریما، اخلاقش شبیه سامان اون یکی دختره مینا هم شبیه تو البته اون اگر غرورش خورد بشه کتک کاری میکنه ولی تو انتقامش رو بی سر و صدا میگیری متوجه هستی که؟!. خندیدم و گفتم: حتمی اون یکی دختره هم مثل تو، بی عصابه و سریع قاطی میکنه به طرف حمله ور میشه، حتی اگر مسئله ی کوچیکی باشه. سیامک زد توی سرم و گفت: کی گفته من اینجوریم؟من خیلی هم ریلکسم. همون لحظه سامان از دستشویی اومد بیرون گفت: آخیششش چشم هام باز شد. و به سمت ما اومد گفت: بچه ها من خیلی خستم، شما نمیدونید اتاقامون کجاست؟ من و سیامک نه ای گفتیم که سیامک گفت: بهتره یکی از ما بره و از دخترا بپرسه اتاقمون کجاست. سامان سری تکون داد و سریع گفت: روی من حساب نکنید که تا برم بالا مادر فولاد زره پوست از کَلَم می کَنه. من: منم که عمراً غرورم رو بزارم زیر پام، اونم جلوی اون دخترا! سیامک با عصبانیت بلند شد و گفت: یعنی خاک توی سرتون که همیشه منو می ندازید جلو، خیله خوب بابا آقاهای نازک نارنجی خودم میرم. و از پله ها با عصبانیت رفت بالا که خندیدم گفتم: بعد میگه من آدم خیلی ریلکسی هستم. سامان: نگو بچه به این مظلومی و ساکتی. هردوتامون خندیدم و منتظر سیامک شدیم. #سیامک با عصبانیت از پله ها رفتم بالا و روبه اتاقی که دخترا رفتن ایستادم و تا اومدم دَر بزنم دَر باز شد و اون دختری که چشم های آبی و موی بلوند داشت، و قطعاً رنگ کرده بود از اتاق بیرون اومد که با دیدن من سریع سرش رو انداخت پایین و گفت: سلام چیزه...خوبید اممم...کاری داشتین. با ابروهای بالا رفته به صورتش که پایین بود و سرخ سفید میشد نگاه کردم گفتم: راستش می خواستم بدونم که ما کجا باید وسایلمون رو بزاریم. دختره با تعجب نگاهم کرد و گفت: خوب توی اتاق دیگه! نکنه تو خارج وسایل رو جای دیگه میزارن؟ البته شنیده بودم توی چین اینجوریه ولی خوب... آروم خندیم که با تعجب نگاهم کرد و سریع سرش رو انداخت پایین و گفت: ببخشید. خندم شدیدتر شد ولی کنترلش کردم گفتم: اولاً معذرت خواهی برای چی میکنی! تو که کاری نکردی، دوماً دختر خوب ما که نمیدونیم اتاقمون کجاست تا وسایلمون رو بزاریم داخلش. دختر با شنیدن حرف هام زد روی پیشونیش و گفت: واییییی ببخشید اصلاً حواسم نبود! بیایید تا بهتون نشون بدم اتاقتون کجاست. و سریع از کنارم گذشت که سری به نشونه ی تأسف تکون دادم و دنبالش حرکت کردم، که ایستاد و به دَری اشاره کرد گفت:اینجا اتاق ریماست و اتاق کناریش خالیه، کنار اون دَر مشکی هم که من الان ازش دراومدم یه اتاق دیگست.
  4. F.M

    رمان نابغه مغرور | F.M کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت نونزدَهُم: پسری که کتک خورده بود گفت: این دختره چرا وحشی شد؟. با چشم های گرد نگاهش کردم و گفتم: وحشــی؟؟؟ همین که درحد مرگ نزدت خیلیه چون اگر واقعاً وحشی بشه که دیگه باید بری دعا کنی زنده بمونی. پسری که اول با مینا حرف زد بود گفت: چرا مگه مشکل روانی داره بهش هم میخوره که دیونه باشه. پوزخندی زدم و دست به سینه شدم گفتم: هـــه دلت خوشه ها اون فردی که دیدین توی هیجده سالگی تونسته دکترای ریاضی بگیره و البته پنج تا زبان خارجی و تمام رشته های ورزشی رو از بَره. سه نفری با چشم های گرد نگاهم کردن که گفتم: البته باید بگم خیلی خیلی مغرور و روی غرورش حساسه اگر کسی بخواد غرورش رو خدشه دار بکن فکر کنم بتونید حدس بزنید چیکارتون میکنه. و به پسری که کتک خورده بود اشاره کردم ادامه دادم: ولی اگر کاری به غرورش نداشته باشید کاری بهتون نداره همین. اون پسری که تاحالا ساکت بود و اَخم هاش توی هم بود گفت: چه دختر عجیبی. سری تکون دادم و با خنده گفتم: راستی من ریما هستم دخترخاله ی همون وحشی و میشه بپرسم اسم شماها چیه؟. اون پسری که کتک خورده بود گفت: من سامانم این دونفرهم برادرام هستن. و به اون پسر اَخمو اشاره کرد و گفت: ایشون سیاوش هستن و... به اون یکی پسر اشاره کرد گفت: ایشونم سیامک هستن و البته از دیدار شما بسیار بسیار خوشبختم. خندیدم و ممنونی گفتم که سیامک زد توی سَر سامان و گفت: اینجاهم دست از دختر بازی برنمیداری. سامان دستمال رو ازش گرفت و بلند شد گفت: تو چیکار به من داری. و رو کرد سمت من و گفت: ببخشید بانو دستشویی کجاست؟. به دَری گوشه ی سالن اشاره کردم با لبخند مرموزی گفتم: اونجاست. ممنونی گفت و رفت اونجا که تا دَر رو باز کرد کلی جارو افتاد روی سرش بلند خندیدم گفتم: آخ ببخشید فکر کنم دستشویی اون یکی باشه. و به دَر اون گوشه ی سالن اشاره کردم که سامان جارو هارو زد کنار و با حرص نگاهم کرد رفت توی دستشویی و سیامک گفت: حواست سامان باشه که یه دختربازه حرفه ای. با شیطنت خندیدم و گفتم: تو داری این حرف رو به یک دختر پسرباز که تاحالا شیشصد بیست پنج تا دوست پسر داشته و حالاهم پنجاه تا داره میزنی. با چشم های گرد نگاهم کردن که چشمکی بهشون زدم به سمت اتاق مینا رفتم. #سیاوش وقتی اون دختره که خودش رو ریما معرفی کرد رفت سیامک نگاهم کرد و گفت:این دوتا دختر که اینجورین وای به حال نفر آخرشون. سری تکون دادم گفتم: باید توی این مدت حواسمون رو خیلی جمع کنیم، چون ما فقط برای یک چیزی اینجاییم و بس. @hellgril
  5. F.M

    پیدا کردن رمان

    این مرد ارباب است باید باشه.
  6. F.M

    پیدا کردن رمان

    فکر کنم اسم رمانش این مرد ارباب است یا همچین چیزایی بود.
  7. این رو گفت و جلوی چشم های شیطون و خنده ای که به روز نگهش داشته بودم ناپدید شد و رفت. وقتی که رفت از خنده منفجر شدم و بخاطره اینکه حالش رو گرفتم، کلی قربون صدقه ی خودم رفتم که یاد استاد افتادم و محکم زدم روی پیشونیم و 《 واییی》 بلند گفتم، سریع حاضر شدم و لباس های تکواندم رو درآوردم، لباس سفید کونگ فوم رو پوشیدم و دنبال کفشم گشتم، بعد از پنج دقیقه که پیداش کردم موهای خرماییم رو دم اسبی بالا سرم بستم و از کلبه ۲۰ متریم زدم بیرون، به سمت برج که لابه لای درخت های جنگل قرار داشت دویدم. من به همراه چهارتا برادر بزرگترم و استاد جان که یک استاد بداخلاق و سخت گیره، داخل چنگل های مازندران زندگی می کنیم، که من به علاوه چهارتا داداش هام یک کلبه ۲۰ متری جدا با تجهیزات نه چندان زیاد زندگی می کنیم و استاد جان که یک مرد چینی در یک برج هفت طبقه با سقف شیب دار و دیوار های قرمز که شبیه برج های زمان جومونگ، اقامت داره البته ماهم برای تمرین، خوردن غذا و جلسه هایی برای موضوع های مهم به اونجا می ریم و شب ها، موقع استراحت هرکدوم تو کلبه خودش می مونه، البته گاهی برای گردش و یا شکار کردن به جنگل می ریم؛ بگذریم...وقتی که استاد جان مارو تازه از ژاپن به اینجا آورد، به هرکدوم از ما وسایل و ابزاری داد، گفت:《 با این وسیله ها که بهتون دادم، هرکدوم برای خودش یک کلبه کوچیک بسازه و توش مستقر بشه.》 و وقتی دلیل این کار رو پرسیدیم گفت:《 ماها همیشه کنار هم نیستیم و اگر یک روز تنها، جایی مثل جنگل گیر افتادین با این شاخه ها و چوب های درخت، باید بتونید برای خودتون سرپناه درست کنید و اینکه حق هیچ گونه کمکی به همدیگرو ندارید، حالا هم برید و شوع کنید.》 خوب از همه ی ایناهم بگذریم، باید بگم که اون روز فقط آرسام که بعداً دلیلش رو بهتون می گم، تونست یک کلبه کوچیک و زیبا درست کنه و منو، سه تا دیگه از داداش های خل و چلم هم شب رو توی جنگل موندیم، چون استاد جان به آرسام اجازه نداد مارو توی کلبش راه بده و خودش هم نزاشت وارد برج بشیم.
  8. F.M

    رمان نابغه مغرور | F.M کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت هِجدَهُم: روبه شیما و ریما که به زور جلوی خندشون رو گرفته بودن کردم گفتم: - شما دوتا هم به جای اینکه از خنده قرمز بشید ،برید به کارهاتون برسید. و نشستم روی مبل و کانال ماهواره رو عوض کردم. که یکی دیگه از پسرا گفت: شما واقعاً دخترهای حقیری هستید. با شنیدن این حرف خون جلوی چشم هام رو گرفت و با شتاپ بلند شدم و روبه اون پسر گفتم: تو چی گفتی ؟ شیما به اون سه نفر هی اشاره میکرد که چیزی نگن و ریماهم به سمتم اومد و گفت: مینا آروم باش مینا ،جون من آروم باش حرف مفت زدن. ولی باز پسره گفت: اتفاقاً حقیقت رو گفتم، شما سه نفر آدم های حقیری هستید. با شنیدن این حرفش دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دویدم سمتش با مشت زدم توی صورتش که افتاد و منم با داد گفتم: تو داری به غرور من توهین میکنی، مرتیکه حالیت میکنم. اون دوتا پسر به همراه ریما و شیما قبل از اینکه بهش حمله کنم گرفتنم و شیما منو برد توی اتاقم و یک لیوان آب برام ریخت ،داد بهم و شروع به آروم کردنم کرد. #ریما وقتی شیما مینا رو برد توی اتاق روم رو کردم. سمت پسرا که داشتن به اون پسر کمک میکردن تا خون های صورتش رو پاک کن و گفتم: شماها کورید؟ نمی بینید این همه شیما اشاره میکنه، چیزی نگید ؛بازم کار خودتون رو میکنید.
  9. F.M

    ی جمله راجب عشق بگو؟/

    عشق مثل یه قلب توی دفتر روحت که اگر با پاک کن هم پاکش کنی از بین نمیره و فقط کم رنگ میشه ، اگر هم اون قسمت از دفتره روحت رو بکنی شاید دیگه دیده نشه ولی جای خالیش همیشه یاد آورش.
  10. F.M

    رمان نابغه مغرور | F.M کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت هِفدَهُم: *** نشسته بودم و کنار شیما که تلوزیون نگاه میکرد ،کتاب میخوندم. دَر باز شد و ریما با خوشحالی وارد خونه شد، گفت: سلام به همگی من اومدم. طبق عادت همیشگی سری به جواب سلامش تکون دادم و شیماهم سلام کرد. که ریما با هیجان گفت: ببینم پسرا هنوز نیومدن. شیما نه ای گفت که به ساعتم نگاه کردم گفتم: طبق گفته ی مامان اینا نیم ساعت پیش پروازشون باید نشسته باشه. ریما با تعجب نگاهم کرد و گفت: پس چرا هنوز نرسیدن. بی توجه به حرفش درحالی که به ساعتم نگاه میکردم گفتم: سه...دو...یک... دینگ دینگ ، دینگ دینگ. صدای آیفون بلند شد و ریماهم به سمتش رفت. دکمه ی آیفون زد و روبه ما گفت: سه تا پسر بودن توی تصویر. سری تکون دادم و از جام بلند شدم. کتاب رو به کتاب خونه برگردوندم که همون لحظه دَر با شدت باز شد و سه تا پسر که به شدت عصبانی بودن توی درگاه دَر ظاهر شدن و ریما بهشون گفت: هوییی طویله که نیست دَر رو اینجوری باز میکنی. به کتاب خونه تکیه دادم و نگاهشون کردم که یکی از اون پسرها گفت: بگید ببینم مینا رئیسی کدومتون. ریما با تعجب به من اشاره کرد، که سه تا پسرها با عصبانیت به سمتم اومدن و روبه روم ایستادن و همون پسر گفت: ببینم تو به یه رفتگر پول دادی تا بیاد فرودگاه و آدرس اینجارو بهمون بده و بگه که خانم مینا رئیسی پیغام دادن ،دارید میایین عمارت سوار تاکسی بشید، که ندزدنتون؟ بدون اینکه بترسم صاف ایستادم و با غرور همیشه ام گفتم: بله، من گفتم. چون خواستم بهت نشون بدم من کسی نیستم که به استقبال افرادی با ارزش پایین تر از خودم برم. و از جلوی چشم های بُهت زدشون رد شدم گفتم: به جای اینکه بُهت زده دَر و دیوار رو نگاه کنید، بهتره برید و چمدون هاتون رو بزارید داخل اتاق هاتون.
  11. F.M

    رمان نابغه مغرور | F.M کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت شانزدَهُم: ریما: هیچی، فقط پرواز خواهر زاده های پدرخان افتاده برای فردا ؛ چون کسی نیست ما باید بریم دنبالشون. با عصبانیت بلند شدم گفتم: چــی من مینا رئیسی ،برم استقبال چندتا پسر محاله من غرورم رو بخاطره اون سه تا پسر زیر پا بزارم. ریما و شیما آرومم کردن که شیما به ریما گفت: تو که میدونی این روی غرورش حساسه و تاحرف شکستن غرورش میشه عصبی میشه ،چرا این حرف رو میزنی. ریما اَخمی کرد گفت: مگه من گفتم بریم استقبال اونا دایی اینا گفتن. شیما: خوب حالا اینارو ول کنید، برای فردا که مینا قطعاً نمیاد؛ پس مجبوریم ما دوتا بریم. شیما نوچ نوچی کرد و گفت: منم نمیتونم بیام با دوست پسر جدیدم قرار دارم، تو باید تنهایی بری. تا اینو گفت شیما از خجالت قرمز شد گفت: یعنی من تنهایی برم استقبال سه تا پسر ممکن نیست، من...من نمیتونم یعنی روم نمیشه. لبخند مرموزی زدم که ریما گفت: نه تورو خدا وقتی تو از این لبخندها میزنی یعنی میخوای یه کار بی رحمانه بکنی ،که من اصلاً باهاش موافق نیستم. شیما حرف ریما رو تأیید کرد گفت: منم یادم آخرین باری که از این لبخندها زدی یه پسر رو مجبور کردی کفشت رو لیس بزنه. ریما: آره بابا ،یادمه اون موقع حسابی دلم ریش شد. ریلکس نگاهشون کردم گفتم: من فقط میخوام یکم غرورشون رو خورد کنم و بی ارزش بودنشون رو نشون بدم. شیما سؤالی نگاهم کرد و گفت: چجوری؟. پوزخندی زدم گفتم: فردا می بینید. و جلوی چشم های کنجکاوشون بلند شدم و به اتاقم برگشتم تا کمی استراحت بکنم. ناظر: @hellgirl
  12. 《 فصل اول: شروع حقیقت 》 خسته از دست تمرین های استاد جان ، روی تشکم افتادم و بدن کوفته ام رو زیر پتوی گرم و نرم خودم مخفی کردم ؛ هنوز چشمام گرم نشده بود که آرتین بالای سرم ظاهر شد. من که از حضور ناگهانیش ترسیدم جیغ کشیدم و سیخ نشستم ؛ بعد از چند ثانیه روبه آرتین که دست به سینه و با پوزخند نگاهم می کرد برگشتم و با خشم غریدم:《 مرض داری اینطوری جلوی من میایی؟... مگه من چندبار نگفتم که از این حرکت متنفرم.》 آرتین شونه هاش بالا انداخت و با بی خیالی گفت:《 من عادت دارم که اینجوری رفت ، آمد بکنم و ترس توهم هیچ ربطی به من نداره.》 با حرص نگاهش کردم گفتم:《 کی گفته من از تو می ترسم!.》 لبخند خبیثی زد و درحالی که با چشم های قهو ایش بهم زل زده بود گفت:《 حتماً بورزو خان هر وقت منو می بینه جیغ می کشه هوووم.》 من:《 خوب وقتی جلوم عین جن ظاهر میشی چیکار کنم؟.》 دستاش رو از روی سینش پایین آورد و ریلکس گفت:《 باشه بابا...تو اصلاً دختر شجاع ، حالاهم اصلاً حوصله ی کل کل ندارم ، پس میرم سره اصل مطلب دختر شجاع ؛ استاد جان همه رو احضار کرده سالن تمرین توی برج و گفته تا پنج دقیقه دیگه تو برج باشیم.》 من:《 خوب خبرت رو هم دادی ، حالا به سلامت.》 با عصبانیت برگشت طرفم و گفت:《 اولاً نمی گفتی هم می رفتم چون حوصله ی کل کل باهات رو ندارم ، ثانیه ان ، یه وقت تشکر نکنی هاااا فکت خسته میشه.》 بی حوصله نگاهش کردم و درحالی که دستم رو به معنی برو بابا براش تکون می دادم گفتم:《 تشکر چرا ! وظیفت بود ، این یک دوماً از این می ترسم تشکر بکنم پرو بشی ، همینجور هم سرکش هستی ، دیگه وای به حال موقعی که بهت رو بدم.》 با حرصی که از صداش مشهود بود ، گفت:《 مثلاً برادر بزرگترت هستما یه وقت خجالت نکشی؟.》 من:《 برادر کیلو چنده بابا ، برو بزار خوش باشیم.》 آرتین:《 اینو یادت باشه که آرتین نیستم تلافی حرف هات رو نکنم.》
  13. F.M

    بهترین دوستت کیه؟

    بهترین رفیقم تنهایی که مثل یه رفیق همیشه پیشمه
  14. F.M

    شما هم... ؟

    خو اگر برم زیر پتو اگر جنا نکشنم قطعا از خفگی میمیرم پس ترجیحم اینه که به مادرم پناه ببرم.
  15. F.M

    آسانسور...☠️

    خو با خودم میگم همش فکر و خیاله ، ته تهش هم اگر واقعی بود خو اول و آخرش که به یارو میرسم ، پس با آسانسور میرم و کالری الکی ام نمی سوزنم والا.
×
×
  • جدید...