رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

izeinabii

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    27
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

79 Excellent😃😃😃😃

درباره izeinabii

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 29 فروردین 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. @ftm-tzk @paradoxx80 @mobina..a @Amoo ALi @N...R @Shabara.H
  2. #پارت_9 رمان #اغواگر_قلب izeinabii کاربر انجمن نود و هشتیا ** سعی میکنم زبونمو بچرخونم: _من.. آخه یهو..یهو.. نمیدونم چی میخواستم بگم..نه خدا نه.... _یهو چی؟؟؟ها؟؟؟؟یهو گفتی برم ببینم دارن چیکار میکنن نه؟؟؟؟؟ _شیشه های ساختمون رو شکستن.. اونقدر ترسیده بودم که نفهمیدم چیشد فقط خواستم بیام بهت بگم.. _شیشه هارو؟؟؟ _آره.. یقه ام رو ول میکنه. دکمه های پیرهنشو میبنده و میگه: _بهتره فعلا بری خونه.. چون اصلا حوصله ات رو ندارم.. حس میکنم غرورم داره له میشه.. نه.. این درست نیست... _ممنونم.. اما منم منتظر شما نمیمونم..خدافظ آقای همایونی. همون ۲سال پیش کافی بود که همه ی غرورم رو به تاراج برد..دیگه اجازه نمیدم. جمع میکنم.. همون وسایلی که امروز آورده بودم رو.. همون وسایلی که با عشق چیدم و حالا دارم جمعشون میکنم.. نباید اشک بریزم ، نه! مچ دستم گرفته میشه.. برمیگردم و با دیدنش جای خالی غرور و قلبم رو حس میکنم ، با شرمندگی میگه: _سعیدی بهم گفت چیشده.. _باشه..میشه دستمو ول کنی .. دستمو ول میکنه‌. _من بد حرف زدم باهات..ببخشید.. _من که گفتم به ترحمت احتیاجی ندارم..اما تو منو له کردی...فکر کردی اونقدر بدبخت شدم که واستم ببینم به نوکری قبولم میکنی یا نه؟؟؟؟؟ چشماش پشیمونه..اما یکم دیره واسه پشیمونی.. کوله ام رو میندازم رو شونه ام. _ممنون به خاطر همه چی..خدافظ پله ها رو با اخرین سرعت پایین میرم.. مغزم داد میکشه. _خرج خونه ات رو میخوای چیکار کنی؟؟ واقعا باید چیکار کنم؟؟ داد میزنم . _به درک .. هر راهی که واسه درآوردن پول هس رو امتحان میکنم..ولی محتاج آدمی نمیشم که براش هرچی جنگیدم ، بازم منو نخواست! به درک .. به درک.. حرفای دوسال پیشش که به رفیقش گفته بود مثه پتکی رو مغزمه: _دنیز واسه دو روز دوستی خوبه اما خوشم نمیاد بهش فقط در حد خوش گذرونیه!
  3. #پارت_8 رمان #اغواگر_قلب izeinabii کاربر انجمن نود و هشتیا ** دنیز هیچ کس نیاد تو اتاقم.. هه معلوم نیست میخواد چه غلطی بکنه.. بهترینتونم کثیف ترینتونه. دختری با آرایش شدید با عشوه های خرکی اومد سمت ما ، یکم که دقت کردم متوجه شدم همون دختره اس که اون روز که توی ماشین آوش بودم ، بازی درآورد! کفشای مشکی پاشنه بلند،مانتوی جلو باز لی و شال و کیف سفید. با سعیدی گرم برخورد میکنه و با دیدن من خشکش میزنه: _تو ؟ پوزخندی میزنه.. _پس بگو،خودشیرینی میکردی که بیارتت سرکار؟ چرا انقدر بیشعوره؟ مثل خودش پوزخندی میزنم. _آدمی مثل تو که آویزون همه ی پسراس بایدم همه رو مثل خودش ببینه! _خفه شو! _کم آوردی نه؟ _آخه اسگل از تو کم بیارم؟ پوزخند بدتری میزنم: _اوکی اوکی برو داخل آقای مهندس منتظرن!عجله کن،چون شاید دوس نداشته باشی بجای قربون صدقه رفتنت دوباره مجبورت کنه بگی ببخشید! ایشی میگه و با اخم و بدون در زدن میره توی دفتر آوش! مرده شور خودتو دوس پسرتو ببرن،دختره ی تازه به دوران رسیده! پلکام سنگین میشن و سرم رو میزارم روی کتابم. همه جا تاریکه.. فکر کنم خوابیدم.. اما نمیتونم،فکر اینکه دارن تو اون دفتر لعنتی چیکار میکنن دیوونه ام میکنه. دارم کم کم میخوابم... هیع.. یه صدای وحشتناکی میشنوم.. میپرم از جام .. سعیدی جیغ میکشه .. درحالی که قلبم از ترس داره از جا در میاد به اطراف نگاه میکنم ، پر از شیشه خورده! با دید پنجره های ساختمون که چیزی جز شیشه خورده نمونده زل میزنم . دچار شوک بدی شدم!سعی کردم خوردم رو جمع و جور کنم: سعیدی رو به من میگه: _زود باش برو به آقای مهندس بگو،دفترشون از اینجا فاصله داره که نشنیدن! انقدر ترسیدم که حس میکنم الانه که سرم گیج بره.. من خواب بودم.. بدتدین حالت بیدار شدن همینه.. وحشتناکه..توی اون لحظه یاد مردم مظلوم فلسطین افتادم..خدا بداد مردمی که داخل کشور شون جنگه برسه! در میزنم ، هیچ صدایی نمیاد! درو باز میکنم . _اقای.. دهنم باز میمونه.. نه ..قفل میشه..من خوابم؟ نه ذاتا دیگه الان بیداره بیدارم.. سرم رو برمیگردونم و اجازه میدم همونجا آب بشم از خجالت.. تن نیمه برهنه ی مهرانه رو تن آوش.. در رو میندم و تکیه میدم بش ..سر میخورم پایین.. _من چی دیدم؟؟ دستم رو میزارم رو سرم.. در به شدت باز میشه.. آوش داد میکشه: _مگه نگفتم کسی نیاد تو؟خیالت راحت شد؟اون چیزایی رو که باید میدیدی رو دیدی؟آره؟با توام لامصب؟! یقه ام رو میگیره و میچسبونه به در.. _حالا فهمیدی من چه آدم کثیفی ام؟؟آره؟؟؟ اشکام بی اختیار میریزن..چشمامو می بندم، نمیخوام ببینم ، بشنوم ، حس کنم ، فقط میخوام بمیرم! _با توام؟؟؟ دستمو میزارم روی گوشم..
  4. izeinabii

    #رمان_هفته_هفدهم

    سلام من خوندم ، کجا نقد کنم رمان رو؟
  5. izeinabii

    رمان مورد علاقه شما

    اسطوره پشت یک دیوار سنگی
  6. #پارت_7 #اغوگر_قلب نویسنده izeinabii کاربر انجمن نود و هشتیا *** وقتی رفت یه بشکن جلو چشمش زدم و گفتم: _چقدر هیزی تو ؟؟ میخنده و میگه: _چیکارش داشتی بیچاره رو؟دختر به این خوبی؟لاکچری ام بود لامصب.. مخشو بزنم آوش؟ _آره.. بزن. _ایول من دیگه میرم.. تو ام رو معامله مون نقشه بکش.. نسکافه اش رو مینوشه و فنجون رو میزاره رو میز. _هنوز معامله ای نیس علی جون. _خوب فکراتو بکن..۵راه بیوفتیا ..علیرضا هم از تهران اومده همه هستیم.. _باشه. بعد از اینکه میره میشینم و به مهرانه زنگ میزنم. _الو _سلام . _سلام..چه عجب آوش خان! _حوصله ندارم.. _خب؟ _بیا شرکت.. _چرا؟ _چون من میگم. _براچی بیام شرکت؟ انگشتم رو روی چشمم میکشم. _نمیای پس. _وا آوش؟خیلی خب الان میام.. دنیز میاد داخل.. برگه های توی دستش رو میزاره جلوی من و میگه .. _اینم اون چیزی که از من خواسته بودین. _وقتی اون دختره نیست با من رسمی حرف نزن..مرسی. میخنده..خیلی آروم.. _باشه. _آباریکلا..این دختره سعیدی اذیتت که نمی کنه؟ _فعلا که حالتش نیمه خنثی عه. _عه؟ _آره _خوبه پس برو به کارات برس.. اون دختره که اون روز به منو تو شک الکی کرده بود..مهرانه..اومد بفرس داخل..هیچ کسم بعدش نیاد تو اتاقم. بدبین نگام میکنه. _من که نمیام..ولی به خانم سعیدی بگید.. ممکنه یهو بیادش و.. از طعنه ای که زده خندم میگیره.. _باشه..تو بهش بگو.. چشمکی میزنم. _طعنه نزن خانوم خانوما! برمیگرده و با تعجب و ابروهای بالا رفته میگه. _طعنه نزدم فقط خواستم بدونی که مشکل نشه. *** پلی بک به ۵سال پیش! پیرهن آستین کوتاه قرمزش رو به تن کرده.. ریش های تازه درومدش لبخندو به لبم میاره! وقتی از کنارم رد میشه بدون هیچ لبخندی و کاملا بی تفاوت رفتار میکنم. یعنی اونم عاشقمه؟
  7. #پارت _6 #اغواگر_قلب نویسنده izeinabii کاربر انجمن نود و هشتیا * _خب ؟تعریف کن ببینم واسه چی اومدی اینجا؟ _واسه امر خیر. قهقهه ای میزنم. _دیگه چی؟؟امر خیر برا من یا آرمان؟ _وا تو که دست مالی شدی..آرمان! دستمال کاغذی روی میز رو به سمتش پرت میکنم. _من دستمالی ام ؟یا تو پسره ی هرجایی.. از شدت خنده اشکش درمیاد.. سرش رو میخوارونه و میگه : _برا شرکت خودم.. با تو سر اون مسئله..معامله کنیم..هم شرکت های دیگه با شرکت من و تو آشنا میشن هم تو سود میکنی هم من.. چونه ام رو میخوارونم. _از تو به ما خوبی؟یه کم تامل داره خب.. _خودت فکر کن.. تحقیق کن.. برا تو بد که نمیشه هیچ..تازه خوبم میشه! در میزنند.مطمئنن دنیزه.. در باز میشه و خانم سعیدی با دوتا نسکافه میاد داخل. _جالبه..من به خانم تابان گفتم اونوقت شما آوردید! جا میخوره از حرفم ..اما لبخندی میزنه. _چون ایشون کار داشتن. _بزارید ازشون بپرسم . گوشی رو میزارم رو آیفون . _خانم تابان مگه من به شما نگفتم دوتا نسکافه بیارید؟پس چرا خانم سعیدی آوردند؟ _خانم سعیدی گفتن من ببرم برا آقای مهندس!! اخم های در هم کشیده ی ژاله سعیدی و عصبانیتش رو مخمه... _باشه به کارت برس. گوشی رو گذاپشتم سرجاش و با لبخند حرص دراری نگاش کردمو گفتم: _چرا اونجا واستادید؟نسکافه هارو بیارید ..سرد شدنا.. با ناراحتی ببخشیدی گفت و نسکافه ها رو با عشوه های خرکی جلوی من و علی گذاشت.. علی دختر ندیده هم عاشق همین عشوه های خرکی بود..
  8. #پارت_6 #اغواگر_قلب
  9. #پارت_5 #اغواگر_قلب نویسنده izeinabii کاربر انجمن نود و هشتیا *** ناخن های کوتاه بلندم رو با لاک فیروزه ای رنگ قابل تحملتر کردم .. شال مشکی ،مانتوی سورمه ای رنگ،شلوار مشکی و کفش و کوله مشکی..استایل و تیپ همیشگی من. رژ قهوه ای رنگ و ضد آفتاب کل آرایشم. ساعت زرد رنگم رو به دستم میندازم..ساعت ۸و ۲دقیقه! وقتی به خونه ها نگاه میکنم دلم میگیره .. فقر عجب چیز مسخره ایه.. نور آفتاب صورتم رو نوازش میکنه و گرما رو به تن همیشه سرمایی ام هدیه میده. بوق ماشینی منو از رویا میکشونه بیرون. خودشه.. میرم و میشینم . _سلام،صبح بخیر. مثل همیشه نیست.. _سلام صبح توام بخیر کمربندمو میندازم.. _به زحمتت انداختم .. شرمنده دیگه. _نه بابا .. این تعارف بازیا چیه؟ لبخندی میزنم. _ممنون. _تلاشت رو بکن .. که نگن با پارتی بازی اومدی.. سرم رو تکون میدم و میگم: _هواسم هست. *** با اخم به من نگاه میکنه و میگه: _چه نسبتی با آقای مهندس داری؟ مثل خودش اخم میکنم و میگم: _هیچ نسبتی،میشه بری کنار.. با چشم زهره نگام میکنه اما دهنشو میبنده و حرف اضافه ی دیگه ای نمیزنه. *** آوش گوشیم برای بار چهارم میلرزه..میدونم که کیه! _بگو مهرانه..عجله دارم. _ینی چی که عجله داری؟؟این روزا اصلا نیستت نه پی امی نه قراری.. به اینم میگن رابطه؟ _داری از حدت فرا تر میری.. ناراحتی قیچی کنیم! _چیو قیچی کنیم؟ چقدر خنگه این دختر. _رابطه رو. _منظورم این نیست..چجوری انقدر راحت میگی قیچی کنیم ؟ _کاری نداره برا من..فعلا باید برم بای بدون اینکه صبر کنم تا خدافظیش رو بشنوم قطع میکنم. تلفن کنار میزم زنگ میخوره..تلفنیه که توی دسترس دنیزه.. _بله؟ _جناب مهندس،آقای احمدی تشریف آورند. احمدی .. همون علی خودمون.. _بگو بیان داخل..راستی .. _بله؟ _کارا چطور پیش میره؟ _خوبه.. _موفق باشی. _ممنونم همچنین. چند ضربه به در میخوره. _بیا تو. لبخند پررنگی رو لبشه.. _سلام آوش جون.. _سلام داداش خوش اومدی..چایی یا نسکافه؟ _چایی رو که همیشه میخوریم.. نسکافه. _اوکی..تعریف کن .. _بچه ها قراره امشب برن پاتوق! _عه؟ _آره . _پس جمع کنیم بریم اونجا.. _آره ۵عصر راه بیوفتیم ۶اونجاییم! _همیشه نزدیکا ۵ونیم راه میوفتم. _فرقی نداره..به اون چیزایی که باید برسیم میرسیم. میخندم.
  10. izeinabii

    اسم نفر قبلیتو مخفف کن

    شِن😉😜حالا امیدوارم ناراحت نشه شادن جون♡جور دیگه ای نشد
  11. رمانت داستان زندگیی منو یک.ادم.خاصه اما با کمی تغییر😔اگه اخرش بهم برسن خوبه ما نشدیم💛

    پسری که قلب دخترارومیدزدید.

    خخ اما ت دنیا عاشق یکیشون میشد.منو اون.

    ♥♥رمانت عشقه منه موفق باشید😗

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. paradox80☆

      paradox80☆

      ضمنا خوشحال میشم رمان منم لایک کنی و ت وضعیت نظر بدی😘🎀

      رمان: نبردعشق عسلی💛

    3. izeinabii

      izeinabii

      از کجا بیام صفحه چت؟

      ممنون عزیزم وقت کنم حتما میخونم رنانت جز برنامه ام هس

    4. paradox80☆

      paradox80☆

      ینی چی رمانم جز برنامه ام هس؟از سمت چپ اون سه تا خط رو بزن بعد نوشته صفحه چت اون پایین پاییناا..از اونجا💖😘

×
×
  • جدید...