رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

par(@)dox

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    773
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,848 Excellent😃😃😃😃

درباره par(@)dox

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,525 بازدید کننده نمایه
  1. par(@)dox

    رمانتون رو معرفی کنید?

    رمان نبردعشق عسلی.. خلاصه رمان اینکه دختری وارد دنیای یک مرد خطرناک و در عین حال زخمی میشه و مهره ی بازی خطرناک این مرد میشع.. خلاصه بگم این ایدم ی جورایی جدیذه و.تا الان ک رمانی خوندم مث رمانی ک مینویسم نبوده البته باز شاید شما رمان زیاد خونده باسید و همچین چیزی دیدین.. بخونید و لایک کنید ممنون الکی لایک نکنین..نقد دوس دارم فق😍❤ تون هستم منتظر
  2. پارت_۶۶ شاهین با خنده به سمت آرسام اومد و روی مبل روبروش نشست. پیپ رو به نزدیک لبش برد و بعد از کشیدن کوتاهی گفت: بیخیال، این دختری که اینجا آوردی اسمش چیه؟ چند سالشه؟ نگاهی بهم انداخت و دوباره گفت: خیلی ریزه، به نظرت به کار ما میاد؟ آرسام به من نگاه کرد و گفت: مشکل خودتونه، آدمای تو به دور از من عسل رو اینجا آوردن؛ من هنوز خیلی کار باهاش داشتم. شاهین بلند شد و سمت من اومد که دو قدم عقب رفتم و با نفرت به چشماش زل زدم. تکه خنده ای کرد و گفت: پس اسمت عسله خانم کوچولو! منم که شاهین خان هستم. خوشوقتم مادمازل. با جمله ی آخریش دستی رو سینش گذاشت و تعظیم کوتاهی کرد و بعد صاف ایستاد و رو به آرسام گفت: اما با وجود این جثش آدم خوردنییه، خوب چیزی رو تور کردی پسر، پس این یکی فعلا مال خودت، تا وقتی که بزرگ بشه. من دیگه برم به کارام برسم، فعلا. دستی تکون داد و همراه یاصر و ناصر از سالن خارج شدند. من هم به رفتنشون نگاه می کردم و تنها چیزی که بهش فکر می کردم، رهایی از اینجا بود. منظور حرف آرسام، از اینکه هنوز باهام کار داشته چیه؟ اصلا اگه آرسام منو اینجا نیاورده، پس کی آورده؟ انگار بلند از خودم سوال می کردم که آرسام شنید. از جاش بلند شد و اومد کنارم. دستش تو جیب شلوارش بود و در حالی که اطراف رو دید می زد، گفت: حالا که برگشتی سمت خودم، حواست به همه چی باشه. دست از پا خطا نکنی که این دفعه بهت رحم نمی کنم. اون قدراهم که فکر کنی، آدم نرمالی نیستم. فهمیدی؟ آهان راستی، اینکه باهات کار داشتم، مسئلش به کارایی بود که با دیگر دخترا می کردم. یعنی عاشق کردنشون، اما این موضوع هنوز در تو پدیدار نشد و کمی زود تر از حد معلوم پا به اینجا گذاشتی. اون احمقا رو هم میدونم چه کار کنم، ولی دیگه حالا که اینجا اومدی، سعی کن با شرایط اینجا کنار بیای تا بهت سخت نگذره.فهمیدی؟ به چشماش نگاه می کردم و با ریز ریز حرفاش آروم و بی صدا می شکستم. عاشق کردن؟ خیلی وقته به خواستت رسیدی و خبر نداری. خیلی وقته حال دلم از اینکه تو رو دوست داره بهم می خوره. بهم سخت نگذره؟ من با هر لحظه دیدن تو سختیام شروع میشه. تنها سختیی که الان می کشم سر گذاشتن رو احساس الکیمه. و الا شجاع تر از اون چیزیم که تو این عمارت راحت کم بیارم و شکست بخورم. اما...امیدوارم ازت ببرم. باید برد با من باشه نه تو...اگه بازم نقشی از اومدن من به اینجا نداشتی، بالاخره یک روز چنین کاری می کردی... با صداش به خودم اومدم. آرسام- چی شد، لال شدی؟ سری تکون دادم و گفتم: از اینکه مقابلم همچین آدمایی می بینم، برام قابل باور نیست. تو گفتی بازی داره شروع میشه درسته؟ شاید برات خنده دار باشه...اما برنده ی بازیی که برام چیدی، منم. شک نکن. ابرویی بالا انداخت و گفت: فعلا که مهره ی سیاه من تویی. تو بازیکن نیستی که بخوای از من ببری، تو مهره ی منی که با فکر و زکاوت من،مثل وزیر تویه شطرنج، هرکار بخوای می کنی. من بهت سخت نمی گیرم اگه تو هم باهام راه بیای. نگاه دیگه ای بهم انداخت و بعد از مقابل چشمام دور شد.برگشتم و به رفتنش نگاه کردم. از حرفاش هیچی نمی فهمیدم. دور از فکر و گنجایش فهم من بود. چرا انقدر سر بسته حرف میزنه؟ چرا مثل آدم نمیاد بگه هدفش چیه؟ من مهره ی کدوم بازی ام؟ هه، خیال می کردم این بازیی که ازش حرف میزنه به من و خودش بستگی داره و بازیکنا خودمونیم. ولی انگاری رقیبش یک نفر دیگست و من هم وسیله ای برای برد اون. پس اومدن من به اینجا با باقی دخترای دیگه فرق می کنه...
  3. ﺟﺰﻭﻩ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟؟؟؟ 

     

     ﺟﺴﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﺳﻤﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﯾﺎ ﺣﺘﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ 

    ﺩﺭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻤﮑﻦ، ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﻓﺮﻭ ﻣﯿﺒﺮﺩ !!!😐😂😂

     

  4. تولدت مبارک دختری به همه ارزوها قشنگت برسی عزیزم😍

  5. دوستانم خیلی دوستون دارم لایک فراموش نشه...قابل خوندن نبود دیگه نخونین ولی یکم حداصل بخونید خوشتون نیومد ولش کنید و فشم بدید 😩💚

     

  6. پارت_۶۵ منم در کمال پررویی شونه هامو بالا انداختم و گفتم: برید به عمتون بخندین، به دنیا نیومده همچین کسی که بخواد با من چنین کاری بکنه. ناصر خندید و گفت: اوهوع، چه شجاعتی نشون میدی ها، اما در کمال تاسف باید بهت بگم، همچین کسی چندین سال پیش به دنیا اومده و در حال حاضر به انتظار تو پایین نشسته. اومد سمتم و بازومو گرفت و کشید. دادم در اومد و گفتم: ولم کن احمق، خودم میتونم راه برم. نیازی نیست مثل کش شلوار منو بکشی. اونم دستمو ول کرد و پشت سرم به راه افتاد. یاصر هم جلوم بود و منو همراهی می کرد. سمت راست سالن که نرده داشت رفتیم. از پله های طلایی شیک پایین رفتیم تا به یک سالن بزرگ و خوش ساخت رسیدیم. سقفش انقدر بلند بود که از این چراغای شیشه ای بزرگ هر قسمتش قرار داشت. دور تا دور سالن پر از کاشی های سفید طلایی بود. مبلای سلطنتی قسمت دیگه ی سالن که وسطش یک میز بزرگ عسلی بود. یک تی وی بزرگ هم به دیوار نصب بود و خاموش بود. رفتیم جلوتر که سمت چپم یک در بزرگ شیشه ای دیدم. از این داخل حیاط پر از درخت رو می شد دید. پس راه بیرون رفتن اینجاست. راستش از وقتی که به این خونه اومدم،فقط تو اتاقم حبس بودم و از اونجا تکون نخوردم. همین که برگشتم چشمم به مردی پوست برنزه افتاد. در حالی که پیپ دستش بود به دیوار زل زده بود و پای چپش رو تکون می داد. یک پیراهن لیمویی پوشیده بود و موهاشم که سفید مشکی بود و وسط سرش بدون مو بود. نمیدونم چرا در نگاه اول انقدر ازش بدم اومد؛ شاید بخاطر این بود که واقعا آدم خوبی به نظر نمی رسید. یا شایدم به خاطر این بوده که از اینکه شخصیتش رو می دونستم حالت تهوع بهم دست داده بود. چشمش که به من خورد خنده ای نیش دار زد. ریز ریز اعضای بدنم از این حرکت و نگاهش به لرز افتاد. ناصر از پشت هلم داد به جلو گفت: آقا این همون دخترست. نگاه کوتاهی به ناصر انداختم و دوباره به اون مرد نگاه کردم. از سر تا پامو دید زد و گفت: این که خیلی کوچولوئه. هوف، آره به دردتون نمی خورم ولم کنید برم. اومدم نزدیکم و به چشمام نگاه کرد. شاهین- اما چشمای گیرایی داری. سرمو پایین انداختم که با دستش چونمو بالا داد. از این کارش بدم اومد و غیض برداشتم و عقب کشیدم. با چشمای برزخی نگاهش کردم و گفتم: حدت رو بدون. به من دست نزن. انگار که براش جک تعریف کرده باشم، هر هر خندید. و بعد دوباره بهم نگاه کرد و گفت: چه جالب، حدمو بدونم؟ میتونم بهت بگم این حدی که ازش حرف میزنی چیه؟ خودشو احمق فرض کرده، یا واقعا احمقه؟ جوابی بهش ندادم و فقط بهش نگاه کردم. شاید از چشمام بفهمه که واقعا خر و نفهمه. خواست دهن باز کنه که همین موقع در پشت سریم باز و بسته شد. شاهین به طرف که نگاه کرد، نیشش باز شد و با صدای بلند گفت: به به آرسام جان، خوش اومدی. با اسم آرسام برگشتم و بهش نگاه کردم. کمی به خودش رسیده بود. موهاشو کوتاه کرده بود و چند لاخ از موهاشو جلوش انداخته بود. ته ریششم که نگم دلمو حسابی از جا کند. اون چشماش ! چشماش بازم مثل هر دفعه منو از هستی محوم کرد . اونم بهم نگاه کرد؛ ولی سرد برخورد کرد و به شاهین نگاه کرد. با اونم همین طوری بود و سنگین برخورد می کرد. آرسام- رسیدن بخیر. کی اومدی؟ شاهین ضربه ای به شونش زد که کاملا مشخص بود آرسام بدش اومده و به زور تحملش می کنه. شاهین- دو ساعت پیش رسیدم. دستت درد نکنه ها، چرا نیومدی پیشوازم؟ آرسام ازش فاصله گرفت و سمت مبل سلطنتی که کنارم بود اومد و بعد نگاه کوتاهی روش نشست. پا رو پا انداخت و در حالی که موهاش رو دست کاری می کرد گفت: مثل اینکه یادت رفته پلیسا دنبالمن. منم مثل بز فقط به اینا نگاه می کردم و هیچی نمی گفتم. یاصر و ناصر هم که مثل گاو این دو نفر و نگاه می کردند.
  7. ن..نیوزلند ج..جمهوری😭😂 مـ..مالزی ه...هندوستان😝😝
  8. پارت_۳۷ خندیدمو سرمو تکونی دادم و گفتم: حالا هیچی نگو دیوار موش داره ها! اونم خندید و چیزی نگفت و خلاصه شروع به طراحی کردن، کردیم. من که فقط هی کشیدمو پاک می کردم. یک ایده ی خوب به ذهنم نمی رسید. همین جوری مدادم رو تو دستم تکون می دادم که یک فکر بکر به ذهنم رسید و ایدمو تو برگه کشیدم ؛ خیلی دقیق و با حوصله طراحی رو انجام دادم تا برای دوخت و تاییدش به مشکل نخوریم. از آخر چندین ساعت گذشت که تلفن کنار میزم زنگ خورد. عینکو از چشمام برداشتم و جواب دادم که منشی سام پشت خط بود. شکوری- نازنین جان آقای مهر افروز شما رو خواستن، بی زحمت زودتر بیا. - چشم عزیزم. حتما از جام بلند شدم و طراحی جدیدم رو تو پرونده گذاشتم. به زیبا نگاه کردم که سخت مشغول طراحی بود و هندزفری تو گوشش بود. چیزی نگفتم و بعد از اینکه کمی به سرو و صورتم رسیدگی کردم به اتاق مدیریت رفتم. شکوری که یک دختر مهربون و لاغر اندام بود از جاش بلند شد و من به تبعیت از اون گفتم: بشین عزیزم راحت باش. برم داخل؟ سرجاش نشست و گفت: آره عزیزم برو. نزدیک در اتاق رفتم و بعد تقه ای که به در زدم به داخل رفتم و در رو پشت سرم بستم. پشت میز نشسته بود و حواسش پرت برگه ها بود که با اهم من سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد. سام- بیا بشین. رفتم جلوتر و روبروش روی کاناپه ای که بار اولی نشسته بودم، نشستم. بهش نگاه کردم و گفتم: بفرمایید، کارم داشتید؟ نگاهی به پرونده ی دستم کرد و بعد گفت: اون چیه؟ به پرونده نگاه کردم و بعد بلند شدم و پرونده رو باز کردم. برگه رو در آوردم و بهش گفتم: این ایده ی جدیدمه، بعد از کلی کشیدن و پاک کردن، این از ذهنم در اومد. به نظرتون خوبه؟ با دقت به طراحی نگاه کرد و گفت: جا برای بهتر شدن داشت. بیشتر تلاش کن. چشمام گرد شد. طراحی به این قشنگی رو میگه جا برای بهتر شدن داشت. عجب اعجوبه ایه این و من خبر نداشتم.بخاطر رئیس بودنش هیچی نگفتم ؛ وگرنه می دونستم چه کارش کنم. از حرف زدن با خودم بیرون اومدم و سر جام نشستم و گفتم: خب بفرمایید چه کارم داشتید؟ همچین با حرص گفتم که خیال کردم فهمید. اما اون خونسرد تر و بی تفاوت تر از این حرفا بود برای همین گفت: برای فردا می خوام بفرستمت مرکز مزون، واسه چند تا کار جدیدی که به اونجا اومده. چون ما بقی بچه ها گندین بار اونحا رفتن، می خوام این دفعه تو رو بفرستم. هم بقیه ی ایده هارو.ببینی و ذهنت باز تر بشه و هم اون ماکسیارو برام بیاری. سرس تکون دادمو گفتم: باشه، آدرس رو برام بنویسید. از روی صندلی بلند شد و گفت: برات پیام می کنم. دوباره سری تکون دادم که گفت: شما زبون نداری که فقط سرتو تکون میدی؟ با چشمای گرد گفتم: چرا... دستشو تو جیب شلوارش گذاست و صاف ایستاد. سام- پس هر وقت یک چی بهت میگم سرتو برام تکون نده، این کار رو مخمه. از جام بلند شدمو به حرفش اهمیت ندادم و گفتم: کار دیگه ندارید؟ سام- نه تموم شد میتونی بری. خوبه...همینم می تونست پشت تلفن بگه ها... باز منو مثل احمقا به اتاقش خونده. کلا عقل نداره این مرد جوان برای همینه.
  9. par(@)dox

    اسم اولین رمانی که خوندین...

    ازدواج اجباری افسونگر
  10. par(@)dox

    خواننده و آهنگ مورد علاقت؟

    فرشاد میرزاپور..همه زندگیمی مهراد جم.همش ارون افشار جانم باشو.شب رویایی طلیسچی همش اشون ههمش
  11. par(@)dox

    🌳کدوم درخت رو دوست داری؟🌳

    سه و پنج ولی همش😎😂✋
  12. الان بچه6ماهه تخت2نفره داره

     

    واسش موزيک لايت ميذارن با نور کم تابخوابه

     

     اونوقت زمان ما ميذاشتنمون روپاهاشون به حالت سانترفيوژ

     

     انقد تکونمون ميدادن تا پلاسماي خونمون جدا میشد میرفتیم تو کما

     

    بد ميگفتن ،چه معصومانه خوابيده!!!😐😝😂😂

     

     

  13. پارت_۶۴ عسل** گوشه تخت کز کرده بودم به دیوار سفید روبروم زل زده بودم. نمیدونم چه جوری باید از اینجا فرار کنم و راحت بشم. با وجود این همه نگهبان و کوفت و زهر مار، رهایی از اینجا محاله. پوفی کردم و زیر پتو رفتم. دلم گرفته بود و نمی دونستم باید چه کار کنم. دلم برای خنده هام و شر بازیام تنگ شده بود. وای بابا جونم، الان این چند روز بهش چی گذشته؟ حتما کمرش شکسته، موهاشم سفید شده. آخه همیشه می گفت یک روز کنارمن نفس نکشی، نفس خودم می گیره؛ مامان جونم، چقدر گریه کرده و غصه خورده. حتما تمام دق و دلیشو سر عثمان بدبخت خالی می کنه. الهی براشون بمیرم که به خاطر من چه عذابی متحمل میشن. من باید قوی باشم. باید یک فکری برای خودم و زندگیم بردارم. اگه همین طوری بشینم مطمئنم به بدبختی از این بدتر دچار میشم. چقدر از دست آرسام حرص می خوردما ! دارم دیوونه میشم. نمیدونم واسه اونو احساسی که بهش دارم چه کار کنم؟ اصلا بلد نیستم فراموش کنم که دوسش دارم. بلد نیستم روی احساسم یک سر گنده بزارم تا یک وقت سر نره و آبرومو ببره. در بعد از تق کوتاهی باز شد و خانم میانسالی که هر روز و هر شب برام غذا و کوفت می آورد، وارد شد. اسمش مریم بانو بود و زن خوبی به نظر می رسید. چندین سال اینجا کار میکنه و من هنوز موندم چه جوری این آدما رو تحمل می کنه. با اینکه احساس میکنم زن خوبیه، همین قدر احساس می کنم اونم مثل مابقی آدمای این خونه عجیب و غریبه. هویت ظاهری هم، چاق و سفید پوست.چشم ابرو مشکی و موی بلوند و قهوه ای. بگم سر لخته که یک وقت دچار خطای چهره پردازی نشین ! خلاصه...سینی به دست به سمتم اومد و با مهربونی سینی رو روی میز عسلی کنارم گذاشت. بهم نگاه کرد و گفت: دخترم ناهارت رو بخور. داخل کمد هم، لباسای تمیزی برات گذاشتم، بعد از اینکه ناهارتو خوردی هرکدوم از لباسارو خواستی بپوش که باید بعد بیای پایین. بلند شدم و نشستم. با تعجب گفتم: مگه پایین چه خبره؟ در حالی که به سمت در می رفت گفت: شاهین خان اومده. می خواد تو رو ببینه. و بعد درو قفل کرد و رفت... سینی غذارو از روی میز برداشتم و روی پام گذاشتم. با اینکه میدونم غذای اینجا همش حرومه، از مجبوری می خورم تا یک وقت از گرسنگی نمیرم. خورشت کرفس و کلی حبوبات و گوشت نمیدونم چی چی،به همراه برنج و نوشابه و سبزی بود؛ از حق نگذرم این چند روز غذاهای خوبی می خوردم و مطمئنم به جای اینکه لاغر بشم، دارم چاق میشم. همشو مثل جاروبرقی بالا کشیدم و بعد از جام بلند شدم و به سمت کمد لباس رفتم. در و باز کردم و لباسی که دم دست بود رو نگاه کردم. اینا با خودشون چی فکر کردن که همچین لباسایی برام انتخاب کردند؟ خیال می کنن همه مثل خودشون کافرن که لباسای آزاد بپوشن. با حرص لباسو تو کمد پرت کردم و به باقی لباسا نگاه کردم. انقد بالا و پایین کردم که بالاخره یک لباس خوب پیدا کردم؛ سویشرت بلند کلاه دار، به رنگ خاکستری بود. لباسامو در آوردمو اونو پوشیدم. دوباره کمد رو زیر و رو کردم و یک شلوار مشکی پیدا کردم. فقط برام کمی بلند بود که پاچه هاشو به زیر تا کردم. دوباره هم کمد رو زیر رو کردم اما یک چیزی نبود که موهامو باهاش بپوشونم. سمت کیفی که آرسام برام آورده بود رفتم و زهی از خوش شانسی یک کوفتم پیدا نکردم. باید بش بگم لااقل یک کوفتی برام بیاره تا بتونم جلوی این آدما، اینجا دووم بیارم. از مجبوری سمت آیینه رفتم و موهامو بعد اینکه گوجه ای بستم، کلاه سویشرت رو روی موهام گذاشتم و یک جوری جمعشون کردم. خواستم سمت تخت برم که در با تقی باز شد و اندفه دو غول پیکر، یکی یاصر و دیگری ناصر به اتاقم اومدند. (دیگه خودتون بفهمین این عوضیا کدوما بودن ممنون) یاصر رو کرد به من و گفت: خب کوچولو،بالاخره رئیست اومد. ببینم میتونی جلوی اون بلبل زبونی کنی. فقط یک هشدار بدم... انگشت سبابشو از جای گردنش رد کرد و ادامه داد: سرت اینجوری از بیخ کنده میشه. مثل هر روزشون دوباره الکی خندیدند. هرهر نمکدونای بامزه، چقدر دلم می خواد همچین بزنمشون خون بالا بیارنا ! حیف، حیف الان قدرتشو ندارم. اما بالاخره همچین کاری می کنم، شک نکنید.
  14. پارت_۶۳ از خونه ی عسل اینا بیرون اومدم و مستقیم به سمت اداره رفتم. لحظه ای اسراحت نمیکنم تا وقتی که عسل رو نجات ندادم... آرسام** کنار دیوار روی تراس ایستاده بودم و به داخل اتاق نگاه کردم. خوابیده بود و با خیالی آسوده به اتاقش رفتم. کمی نزدیک تر شدم و به صورت ناز و معصومش نگاه کردم. خم شدم و موهای جلوشو از روی صورتش برداشتم و به عقب هدایت کردم. تکون خورد، ولی بیدار نشد و جاشو عوض کرد.آروم روی تخت نشستم و دوباره بهش نگاه کردم. نمی خواستم بیای اینجا، اما خودت خواستی. خودت خواستی که دوباره یادم بیاد کی هستم و باید چه کاری انجام بدم. دلم نمیاد اتفاقی برات بیفته، اما پا گذاشتن به این عمارت دیگه راه برگشتی نداره. درست مثل من... از روزی که پامو به اینجا گذاشتم، بد شدم و بدی کردم.خواه و یا نا خواه، اما...بخوای یا نخوای من مجرمم. حتی اگه بخوامم برگردم، در پشت سرم بسته است و اجازه ی ورود به اون رو ندارم. حتی اگه بخوامم نمیتونم تو رو نجات بدم. تو دیگه هدیه ی شاهینی، و اون از هدیه هاش نمی گذره. نمیدونم با تو چه کار میکنه، اما امیدوارم بلایی که به سر باقی دخترای هم سن و سال تو آورده، سر تو نیاره؛ امیدوارم حداقل آینده ی تو از الان به بعد خوب باشه. آروم از روی تخت بلند شدم و بعد نگاهی کوتاه به سمت تراس رفتم. دوباره برگشتم و نگاهش کردم. تو با من چه کار کردی که برای اولین بار از کاری که میخام بکنم پشیمونم؟ تو با زندگی من چه کار کردی که دیگه نمی خوام خودمو تحمل کنم؟ چرا اینطوری شد. قرار من با تو یک چیز دیگه بود. قراری مثل همه ی دخترا که... به اتاق خودم که بقل دست اتاق عسل بود رفتم. روبروی آیینه ایستادم و به چهرم نگاه کردم. چشمای توسیم، این صورت گندمگون و ته ریشی که به تازگی زده بودمش، ابروهای کمونی و هشتی و مژه های مشکیم، همه ی اینا باعث می شد که دخترا به سمت من کشیده بشن. اما برعکس این حرفا، برای اولین بار شنل تنم کردم و تو محله ی عسل رفتم. نمیدونم چرا انتخابش کردم، اما میدونم، پشیمونم از اینکه عسل رو قربونی کردم. نمیدونم چرا عسل با باقی دخترا فرق میکنه. اون برعکس همه ی دخترایی که تا الان به پستم خوردند،شجاع و دور از توصیفه؛ حتی نمیتونم بفهمم که عاشقمه یا نه. فقط میدونم که خیلی ناراحت شد از اینکه فهمید دزد محله ی اونا منم. این ناراحتی رو از چشماش خوندم. برای اولین بار دیدم که ناتوان شده. شاید به خاطر این بود که توقع همچین حقایقی رو نداشت. نمیدونم! نمیتونم درکش کنم...هرچی که هست، دیگه از دستان من خارج شده و درون قفس شاهین فرجام، افتاده. خیلی خسته بودم.پیراهنم رو از تنم در آوردم و یک گوشه انداختم و به سمت تختم رفتم. نشستم و کمی اطرافو دید زدم. دیوارای سفید،اما کاشی کاری گل مشکی،دور تا دور متراژ اتاق، وجود داشت. سمت چپ تختم یک قفسه چوبی بزرگ بود که پشت اون بایک حرکت،باز می شد. میانبوری که به سمت اتاق عسل و اتاق پروفسور راه داشت. البته این میانبر بیشتر برای اتاق شیمی پروفسور بود که از کاراشون سر در بیارم. تنها هدفم از اومدن به اینجا، به دست آوردن فرمول الکل چند میلیاردی بود که تو همین عمارت پنهون شده. مطمئنم پروفسور جای اونو می دونست و برای همین نصف وقتم صرف پیگیری اون بود. فرمول الکل چندین سال پیش، توسط پروفسور دنیل هاتنگین طراحی شده. پروفسور هاتنگین نقش اصلی خلافکارا بود که با اون الکل می تونست جون خیلیارو بگیره؛ و به دست آوردن اونو، جهت از بین بردن شاهین و اعضاش غنیمت می دونستم. شاهین قاتل دخترم بود. قاتل دختر سه ساله ای که بی پروا دوسش داشتم. آیلین جوجوی باباش،چشم خاکستری من، بالاخره انتقامتو می گیرم. مادر آیلین، همتا اونم بعد مرگ دخترمون خودشو کشت. با اینکه دوسش نداشتم، برای مرگش عصبانی تر از دیروزم شدم و قصد کردم که جون شاهینو بگیرم. دیگه حوصله ی توصیف بقیه ی دکور اتاقو نداشتم و با فکرایی پر مشغله به خواب رفتم...
  15. پارت_۶۲ خیلی خجالت زده بودم و نمی دونستم چجوری خودم رو در برابر مردی که چندین سال از من بزرگ تره و همچنین به من اعتماد کرده، جمع کنم. با شونه ای افتاده سلام کردم که جوابمو داد و همچنین سوال تکراری این چند روز. رشید- دخترم رو پیدا کردی؟ چی شد؟ و جواب تکراری این چند روز من. - ان شالله که پیدا میشه. من تموم تلاشمو می کنم. دوباره غم چشماش بیشتر شد و دوباره قلب من از این غم زجر بدی کشید. انقدر آقا بود که عصبانیتشو سرم خالی نمی کرد و تا می تونست عصبانیتشو زیر نگاه معصوم و خسته و نگرانش حبس می کرد. رشید- بیا داخل ببینم می خوای چه کار کنی. من- مزاحم نباشم؟ در حالی که کنار می ایستاد و با دستش اشاره ای به خونه می کرد،گفت: نیستی، بیا. سرمو پایین انداختم و با یالا گفتنی، داخل رفتم. منتظر موندم تا رشید داخل بره و من هم پشت سرش رفتم؛ تا چشمم به مبل خورد، لحظه ی دوم دیدارم با عسل یادم افتاد. با عجز بسیار سمت مبل تک نفره رفتم و با اجازه رشید نشستم که همین موقع مادر عسل، خانمی مهربون و نگران از راهرو اتاق، بیرون اومد. برای حفظ احترام بلند شدم و در حالی که سرم رو تکون می دادم، سلام کردم. جواب سلاممو داد و در حالی که سمت ما می اومد گفت: چی شد آریتن جان؟ عسلمو پیدا کردی؟ از اینکه نمی تونستم خبر خوبی بهشون بدم، خجالت زده بودم. از ناتوانی سرمو پایین انداختم که اونم متوجه رفتارم شد و با کوهی پر از غم به آشپزخونه رفت. دوباره روی مبل نشستم و رشید هم روبروی من نشست. زیر چشمی نگاهی بهش انداختم که دیدم اونم داره نگاهم می کنه؛ از اون نگاهایی که التماسم می کرد دخترشو بهش برگردونم. رشید- خب! می خوای چه کار کنی؟ چه جوری می خوای دختر منو نجات بدی؟ دستامو بهم قفل کردم و در حالی که سعی می کردم به چشماش نگاه نکنم، گفتم: امروز یک نقشه ای با همکارام کشیدم و امیدوارم که درست پیش بره. به خدا قسم تلاش خودمو برای نجات عسل می کنم. حتی اگه لازم باشه جون خودمو در راه نجات اون میدم. از جاش بلند شد و اومد کنار من نشست. دستامو گرفت که تعجب کردم و با چشمای گرد نگاهشکردم. با عجز گفت: ببین پسرم، من نه تو رو باز خواستت می کنم، نه اینکه از دستت عصبانیم. میدونم خود عسل کله شق بوده و خودش گرفتار چنین مصیبت شده. من به دخترم اعتماد دارم و مطمئنم اتفاقی براش نمیفته؛ اما بازم یک پدرم و برای دخترم که تنها تکیه گاه این خونوادست،و تنها لبخند این خونوادست، نگرانم. اینکه فکر می کنم اونجا داره چه چیزایی به سرش میاد، اینکه چه آدمایی الان دارن اذیتش می کنن، منو عذابم میده. می فهمی؟ من نمی خوام تو جونتو به خاطر دخترم بدی، من می خوام تو تمام قدرت و تلاشتو واسه نجاتش انجام بدی. دستشو نوازشی کزدم و لبخند زدم و گفتم: نگران نباشین، بالاخره این روزایی سختتون تموم میشه. شاید طول بکشه اما بالاخره تموم میشه. اونم با پایانی قشنگ... مادر عسل در حالی که سینی چایی رو به سمت ما می آورد گفت: امیدوارم که تموم بشه. الان تنها چیزی که برای ما مهمه، برگشت عسله. سینی چایی رو به سمت رشید برد و بعد سمت من آورد. بهم نگاه کرد و در حالی که من فنجون چایی رو بر می داشتم گفتم: نمی دونید خودم چه عذابی می کشم از اینکه عسل رو گرفتن، اما...اما فکرشو نمی کردم که بخوان انقدر یهویی و بعد از چندین ماه چنین کاری کنن. مادر عسل رفت کنار عثمان نشست و گفت: عذاب وجدان نداشته باش، خودتم میدونی که عسل هیچ موقع به حرف ما گوش نمی داد و کله شق بازی در می آورد. - درسته، اما با این حال چندین روز حال خوبی نداشت و حتما برای اینکه تنها باشه، چنین کاری کرده؛ شاید اونا تعقیبش کردنو تصمیم گرفتن بگیرنش. رشید با تعجب گفت: اونا؟ مگه جز این آدمی که دزد دخترا محسوب شده، فرد دیگه هم وجود داره؟ دستی به موهام کشیدم و گفتم: موضوع اصلی اون آدمی که شما فکر می کنید نیست. پشت این قضایا، آدمای خطرناک تر از این آدمی که شما ازش یک مرد بد ساختید، هست. موضوع اصلی ما همون، مرد یعنی شاهین خان که سر دسته ی خلافکارا و مجرم اعضای بدن و فروش دختراست، هست. مادر عسل محکم به سرش زد و گفت: یا ابوالفضل، این دیگه از کجا در اومده؟ یعنی دختر من الان زندانی همچین آدمی شده؟ گریش در اومد و با گریه گفت: وای خدا، این چه مصیبتی بود که سر ما نازل کردی؟ خدیا، دخترمو از تو میخوام... رشید بین حرف مادر عسل پرید و بهش گفت: بس کن مهدیسا، بزار ببینیم چی میگه. به من نگاه کرد و گفت: چرا نگفتی عسل من زیر دست همچین آدمیه؟ اصلا بلند شو برو تمام دار و دستتو جمع کن و غوغا به پا کن. اگه بلایی به سر عسل بیارن من چه کار کنم؟ از جام بلند شدم و رو به هر دوشون کردم و گفتم: خواهش میکنم با این رفتار شرایطو سخت نکنید. احتمالا دار و دسته ی شاهین اینورا دورو بر شما هم می پلکه. حواستون به خودتون باشه و ضمن این حواستون به عثمانم باشه. من باهاتون در ارتباط می مونم و هر چی پیس اومد رو بهتون میگم؛ تنها چیزی که از شما می خوام صبوری هست. رشید از جاش بلند شد و به شونم زد و با عصبانیت پنهونی گفت: منم از تو عسلمو میخوام. سری تکون دادمو گفتم: تمام تلاشمو میکنم،شما فقط دعا کنید...
×
×
  • جدید...