رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

par(@)dox

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    669
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,071 Excellent😃😃😃😃

درباره par(@)dox

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,968 بازدید کننده نمایه
  1. par(@)dox

    سوژه هفته با @Amoo ALi@ 🚫

    ۱_ خوبه😂✋ ۲_ هرکی ی نظری داره دیگه..متفکرانه بنگر🤔❤ ۳_عمو علی..خوبه فقط سنشو بیشتر کرده برام با این عمو گذاشتنش😂 ۴_البته.. ۵_ خوب نمیدونم..با منم کم حرف زده..پس دقیق نمیدونم.. ۶_نه بابا چجوری پیش بینی کنم🤔 ۷_ندارم والا ۸_ندیدمش..ولی شاید شلختس🤔😂 ۹_ به طور کلی پسر خوبیه همین😃 ۱٠_ نه من رکم بخام ی چی بگم صبر نمیکنم خخ🤔😂 ۱۱_همی عمو علی خوبه🤔😂 ۱۲_😎 ۱۳_نه ۱۴_من ک نمیدونم خودش میدونه..هرکار نادرستی کردی درستش کن نوچ نوچ😝 ۱۵_البته ۱۶_اخلاقش رو.قشنگ نمیدونم..اما برخوردش خوبه با کاربرا..صمیمی و سنگین😂 ۱۷_ارزوم میکنم ب ارزوش برسه ۱۸_ندارم موفق باشی عمو علی♥😝😂
  2. پارت_۳۲ اشکی – منتظر چی هستی، بزن دیگه ؟! من – حرف نزن انقدر، بزار تمرکز کنم . یک،دو،سه،خواستم بزنم اما نشد . دوباره امتحان کردم، باید بتونم، باید بتونم . خیلی دقیق نشونه گرفتم و شلیک... چشمامو بسته بودم و نفس عمیق می کشیدم . قلبم داشت از کار می افتاد . خدایا چی شد ؟چرا این یارو حرف نمیزنه ؟ نکنه مرده ؟وای نه !نمیشه مرده باشه . بافکر این که گلوله رو تو پیشونیش زدم، چشمامو باز کردم . چشمام گرد شد . اصلا نبود . ای خدا ! این کجا غیبش زد ؟من چه کار کردم ؟ چی شد ؟ یهو با صداش از پشتم از جا پریدم .جوری که تعادلمو از دست دادم و خواستم پهن زمین شم که منو گرفت . میگی برق پنج لیتری بهم وصل کردند . چنان دادی زدم که بدبخت خودشم سکته کرد . ازش فاصله گرفتم و نفس نفس می زدم. به خودش که اومد،گفت :چته دختر ؟ جن دیدی ؟ هنوزم نفس نفس می زدم . هم به خاطر ترسم، هم به خاطر اینکه بهم دست زد . تا حالا نامحرم بهم دست نزده بود و چون این کارو کرده بود، سکته کردم . اشکی بشکنی زد و گفت :با توام نیلوفر . چت شده ؟ بهش نگاه کردم . خجالت می کشیدم بهش بگم که، از اینکه بهم دست زده، بدم اومده . باور نمی کنه آخه . باور می کنه ؟ بیخیال بهش میگم تا فکر بد درموردم نکنه . من – اول اینکه بعد از شلیک کردن یهو غیبت زد، سکته کردم . (چهرش خبیث شد) دوم اینکه یهو از پشتم در اومدی سکته زدم .(چهرش رنگ شیطنت گرفت) و آخر من از اینکه نامحرم بهم دست بزنه بدم میاد . جز پدر و برادرم کسی این کارو نکرده . با این حرفم چشماش گرد شد . ولی بعدا گفت :هه تو گفتی و منم باور کردم . پس داییا و عموهات چی ؟ ابروهامو بالا دادمو گفتم :اونام در حد دست دادن بوده . تا حالا باهاشون روبوسی نکردم . اشکی–مگه چند سالته تو ؟ من–برای چی می پرسی ؟ از کنارم رد شد و کنار درخت تکیه داد و دستاشو بهم زد . اشکی– چون بزرگتر از تو، خیلیا هستن که نامحرم براشون مهم نیست . نمی دونستی ؟ حرصم در اومد که منو با بقیه مقایسه کرد، برای همین گفتم :اولا اینکه من اونا نیستم . دوما پدرو مادرم به من شیر حلال دادن . تو خونواده ای بزرگ شدم که نماز و نامحرمی و پاک بودن شرط اوله . دوباره چشماش گرد شد . کمی مکث کرد و ولی بعد جواب داد :جالبه ! تا حالا همچین چیزایی نشنیده بودم . اما منم تنها جلوی افتادنتو گرفتم . اگه نمی گرفتمت که الان با سر و رویی خونی به خونت می رفتی . شونه هانو بالا انداختم و گفتم :ممنون . چیزی نگفت و تکیه اشو از دیوار گرفت . چقدر بده که بعضی از آدما باعث شدن، دیدت نسبت به خیلیا خوب جلوه نده . اینکه باور نکنی چیزیو خیلی بده . میدونم جامعه ی خیلی بدی شده . جوری که به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد . خلاصه ماجرای اون روز به خوبی و خوشی تموم شد . اشکی دیگه روی من تیر اندازی رو کار نکرد . کلا بعد از حرفام تو هپروت رفته بود . اما بعد از اون روز همه چه به روال عادی برگشت . دیگه اونم کار منو تلافی نکرده بود و انگار بیخیال موضوع شده بود . کلاس هفتم شده بودم . اون چند سال باقی، رابطمون با هم خیلی بهتر شده بود . مامانو بابا خیلی از اشکی خوششون اومده بود . با وجود غروری که اشکی داشت، اما با من خیلی مهربون بود . ولی هنوز حرصم رو در می آورد و دوست داشتم خفش کنم . حسابیم تا این سال به دروسم اهمیت می داد . خودشم دانشگاهش مهندسی تهران بود . وقتی می رفت، انقدر دلم براش تنگ می شد که حد نداشت . تلفنی برای درسام کمکم می کرد ؛ مخصوصا ریاضی رو که واقعا عالی درس می داد . از روزی که اون برای دروسم باهام کار می کرد، یک روز نمی شد که من بیست نگیرم . وجودش از یک لحاظ برای این نمرات خیلی خوب بود و من لذت می بردم .
  3. پارت_۳۱ با صدای گوشی از عالم خاطرات بیرون اومدم . مخاطب نازی بود . بلافاصله جواب دادم و داد و بی داد کردم . من – دختره بی همه چیز،کجا برای خودت راه میری که هرچی زنگ می زدم جواب نمی دادی هان ؟! مغز خر خوردی گوساله ؟ نازی با خنده ولی جوری که خستگی از صداش معلوم بود جواب داد :من نمیدونم تو چی قورت دادی که انقدر صدات بلنده . اولا آروم و یواش بیا جلو، دوما کار داشتم دیگه شرمنده عزیزم . حالا بفرمایید در خدمتم . قشنگ منو حرصم داد ها ! دوباره داد زدم . من – ببند دهنتو کار عمتو داشتی . بیشعور تو چه کاری داری که جواب رفیقتو نمیدی ؟ نازی با ناله جواب داد : وای ! نیلو تو روخدا داد نزن دختر . برات میگم دیگه عجله نکن . پوفی کردم و گفتم :باشه،باید برام بگی حتما . بهت زنگ زدم بگم با آیلین می خوایم بریم خرید، میای ؟ بگی نه اشهدتو باید شب بخونی . اوکی ؟ خندید و گفت :میام، میام خواهرم خوبه ؟ منم خندیدم و گفتم :آفرین دختر خوب پنج و نیم اینا می بینمت . خلاصه همه چی اوکی شد و گوشیو قطع کردیم . به ساعت بالای دیوار نگاه کردم . ساعت سه و نیم بود . هنوز وقت داشتم . دلم برای اشکی خیلی تنگ شده بود . الان داره چه کار می کنه که نتونسته بهم زنگ بزنه ؟ دارم دیوونه میشم . پوفی کردم و به همراه دفتر خاطرات به پذیرایی رفتم . نمیدونم این داداش گل ما کدوم قبرستون سیر می کنه که پیداش نیست . بیخیال بابا،می خوام چه کارش کنم ؟ گوشه ای دراز کشیدم و ادامه ی ماجرا... «کمی بعد اشکی به همراه دو تا سیب برگشت . انگار راستکی خل شده طرف . بیام فرار کنم، زشت میشه . بخوام بمونم، یا من قاتل میشم، یا اون. پوف، خدایا خودت بخیر بگذرون . کنارم اومد و با پوزخند گفت :ببینم چه کار می کنی خانم کوچولو . ابروهامو بالا انداختم و با شجاعت ساختگی گفتم:اگه کشتمت به من ربطی نداره . من دیه تو نمیدم، فهمیدی ؟ از تعجبی، نیشش باز شد و خندید . ولی زود خندشو جمع کرد و گفت :منو کشتی، حق فرار داری . خوبه ؟ سری تکون دادم و چیزی نگفتم . اسلحه رو برام ردیفش کرد و بعد کنار تنه ی درخت ایستاد . بعد سیب رو روی سرش گذاشت و منتظر ایستاد . بسم الله الرحمن الرحیم، خدایا خودت بهم رحم کن . غلط کردم والا . اسلحه رو مثل قبل تو دستم گرفتم و به سیب بالای سر اشکی نشونه گرفتم . قلبم تند می زد . وای خدایا،من چه کار کنم ؟ دستو پامو گم کرده بودم و آروم و قرار نداشتم .
  4. ببینید متناسب با وزنتون چقدر باید آب بخورید..😍

     

  5. par(@)dox

    ❤دانستنی های نودوهشتیا❤

    میدونید در طول روز متناسب با وزنی که دارید چقدر باید آب بخورید ؟ (☝️) به اندازه آب بخورید ، براساس تحقیقاتی در آمریکا زیاد نوشیدن آب باعث سردرد و تهوع ، گرفتگی عضلات ، تشنج یا کما میشود ❗
  6. اخبار میگه

    از هر ۵ ایرانی ۱ نفر از اسهال رنج میبره😯😑

     

     

    این یعنی اون ۴ تای دیگه از اسهال لذت میبرن عایا؟؟🤔😂😂

     

  7. par(@)dox

    ❤دانستنی های نودوهشتیا❤

    اگر واقعا میخواین ببینید رنگ رژ روی لبتون چطور میشه . بهتره رو نوک انگشتاتون تست کنید ــ
  8. اومده میگه فامیليه شوهرم طلاییه چه اسمی واسه بچم بزارم به فامیلش بیاد؟

    😰

     بنظرتون واقعا به جز "ساقه" گزینه ی دیگه ای هم داره؟ 😐😂👆😝😝

  9. par(@)dox

    ❤دانستنی های نودوهشتیا❤

    افرادی که ریز می نویسند، دارای شخصیت خجالتی، درونگرا و دقیق هستند ❤❤ کسانی که بزرگ می نویسند عاشق جلب توجه دیگران و برون گرا هستند❤ متوسط نوشتن نشان دهنده سازگاری واعتدال فرد است..
  10. بادا بادا مبارک بادااا ایشالله مبارک بادااا

    💚سبز شدنت مبارک خواهر😍😍ی

    1. Z.t

      Z.t

      ممنون عزیزه دل

  11. شب انتهای زیباییست

    برای امتداد فردایی دیگر

    تـــا زمانی کــــه

    سلطان دلت خـداست

    کسی نمی تواند

    دلخوشیهایت را ویران کند

    ❤شبــتون منور به نور خــدا

     

×
×
  • جدید...