رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

miss.najiw

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    876
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

3,612 Excellent😃😃😃😃

درباره miss.najiw

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,112 بازدید کننده نمایه
  1. miss.najiw

    اسم بچه های آیندتونو انتخاب کردین ؟

    جفر و صغری😕😂😂😂 دور از شوخی شوهرم اسم پسرمو انتخاب کرده دخترم هنو تصمیمی ندارم 😕😂 متنمو خوندین کمکم کنین😑😂وگنه مجبور میشم دختر نیارم
  2. miss.najiw

    اسم بچه های آیندتونو انتخاب کردین ؟

    جفر و صغری 😭😂😂😂😂😂😂😂 شوهرم برا اسم پسر امین دوس منم برا دختر تصمیم هنو نگرفتم که به امین بیاد😕😂😂😂
  3. پارت#۷۹ بالاخره رقص تموم شد و هر کی سر جای خودش رفت؛ من و آرسام سر یک میز پر از میوه و شیرینی و... رفتیم. از خجالت سرخ شده بودم و بهش نگاه نمی کردم. فکرش رو بکن، دقیقه ها با هم رقصیدیم و من واکنشی نشون ندادم. همین جوری سرم پایین بود که یهو ظرف پر میوه جلوم ظاهر شد؛ به زحمت سرم رو بالا آوردم و به آرسام نگاه کردم که می گفت:- نمی خواد حالا مثل شنلت سرخ بشی. بیا کمی میوه بخور، جون بگیری. ظرف رو ازش گرفتم و روی صندلی نشستم. به میوه ها نگاه کردم؛ سیب،موز،کیوی،خیار. اوه این همه رو بخورم که می ترکم. ولی خوب چه کار کنم، حسابی از خجالت ضعف کرده بودم و بدنم نیاز به این میوه ها داشت. اهمیتی دیگه به آرسام ندادم و هر چی تو ظرفم بود رو خالی کردم. کارم که تموم شد، به اینور و اونور نگاه کردم. خب خداروشکر، کسی من شکمو رو نگاه نمی کرد. برگشتم تا به میز نگاه کنم، دو جفت چشم توسی رو مقابل خودم دیدم که با تعجب بهم نگاه میکنه. شونه ای بالا انداختم و درحالی که سغی می کردم خجالتم رو فرو بریزم، گفتم:- هان؟چرا این مدلی نگاهم می کنی؟ در حالی که داشت جام شربتش رو روی میز می گذاشت، نوچی کرد و گفت:- باورم نمیشه، انقدر شکمو باشی. البته یک بارم دیدم که چطور دلی از چیزی که روبروته در میاری. نمی دونستم دیگه میوه هم جزوشون باشه. تو دلم داشتم از خنده ریسه می رفتم.خیلی قیافش باحال و دیدنی شده بود. می خواستم جوابش رو بدم که یهو یک مرد خوش پوش ولی حال بهم زن،به همراه ریش های بلند و سفید و عینک ته استکانی، اومد سمت ما و گفت:- به به، بالاخره تونستم مادمازل رو ببینم!...دیدن از شنیدن خیلی بهتر بوده و نمی دونستم. مگه نه آرسام جون؟ هاج و واج به این مرد ریش سفید نگاه می کردم. آرسام طبق معمول مثل همیشه سرد جوابش رو داد: - دوست ندارم چشم هاتون روی مهره های من باشه، فهمیدی؟ مرد ریش سفید دست هاش رو به هم زد و در حالی که سعی می کرد ضایع شدنش رو بروز نده گفت:- ای بابا، مگه من چی گفتم آرسام جان؟ به هر حال، اومدم بهتون بگم امیدوارم خوش بگذره! ولی باید دقیقه ای مادمازل رو تنها بزارید و تشریفتون رو ببرید بالا،به دیدار شاهین خان. این رو گفت و رفت سمت زوج های دیگه... حالا نه که ما زوجیم و اونا هم زوجن. البته خوب اسم دیگه ای نمیتونم روش بزارم. آرسام بلند شد و رو کرد بهم و گفت:- از جات تکون نخور تا برگردم، باشه؟ یهو بدنم لرز گرفت. از اونورم کنجکاویم برای شناخت اون مرد ولم نمی کرد. بلند شدم و گفتم:- اما...منم با خودت ببر. اخم کرد و گفت:- نمیتونم، دوست داری با هاش روبرو بشی؟ شونه ای تکون دادم و گفتم:- بهتر از اینکه اینجا، در نگاه چندین چشم ناپاک باشم. کمی مکث کرد و بعد گفت:- باشه، اما فوضولی... گفتم:- نمی کنم. قول میدم. دست هاش رو تو جیبش گذاشت و گفت:- دنبالم بیا. مثل جوجه های ترسو دنبالش رفتم. ازپله های طلایی بالا رفتیم و به یک راهروی نسبتا تاریک رسیدیم. بدون هیچ حرفی راهرو رو نگاه کردم. اینجا هم مثل عمارت ی که فعلا توش حبس شدم، هست. رفتیم سمت یک در که یهو آرسام ایستاد و بهم نگاه کرد و گفت: -همین بیرون وایستا. من کارم تموم شد میام. سری تکون دادم و کنار دیوار لم دادم و گفتم:- باشه. اون رفت داخل و من بیرون موندم. هوفی کردم و دوباره راهرو رو نگاه کردم. نمیدونم چرا انقدر دلهره ی عجیبی اومده سراغم! شاید می خواد اتفاقی بیافته و این طوری شدم هان؟ اصلا یادم نموند بهش بکم اون مرد ریش سفید کیه؟ سرم رو برگردوندم که حلال زاده رو جلوی چشم هام دیدم. دستاش تو جیبش بود و با یک نگاه چندش و ترسناک بهم نگاه می کرد. گفت:- اینجا چه کار میکنی،مادمازل؟ هوفی کردم و گفتم:- ببخشید آقا، اما من یاد ندارم به آدمایی که حس خوبی بهشون ندارم جواب بدم. بهم نزدیک تر شد و گفت:- اونوقت به آرسام حس خوبی داری؟ حرصی بهش نگاه کردم. خواستم چیزی بگم که با خنده گفت:- باشه باشه، عصبانی نشو. من پروفسور اوستایی هستم. از ذیدنتون خوشحالم مادمازل! دستش رو جلوم آورده بود و وقتی دید واکنشی نشون نمیدم دستشو انداخت و گفت:- آفرین، تو هم مثل آرسام ضایع میکنی! شونه ای بالا انداختم و به طرف مخاف نگاه کردم. - دلیلی نمی بینم بهتون دست بدم.
  4. miss.najiw

    ❤دانستنی های نودوهشتیا❤

    اگه جزء افرادی هستید که شبا کل خاطراتتون رو مرور میکنید ولی باز هم خوابتون نمیبره از مصرف این مواد غذایی قبل از خواب بشدت خودداری کنید! 🔹الکل 🔸غذاهای تند 🔹شیرینی‌جات 🔸غذاهای چرب @Fatika @Sh.kurd @PEGAH @MaaRRYYaaM @**hadis** @Elina..
  5.  

    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

    ما همون مادرشوهرای آینده ایم که عروسمون 

    موقع غر زدن میگه این عفریته رو کرونا نکشت 

    دیگه من چجوری از پسش بربیام😂😂😂😂😆😆😆😎

    @Fatika@mahsadalir @Sh.kurd @Yasi.. @Mah.m @PEGAH @Elina.. @mobina..a @M@hta

    1. Elina..

      Elina..

      آخ نگو 😂😂

  6. پارت#۷۸ برگشتم به اتاقم و سراغ کمد رفتم،ببینم چه کوفتی می تونستم بپوشم؛ هرچند دلم راضی به این جشن ها نبود، ولی خوب باید بفهمم این آدم ها چه جنسی ان. هرچی زیر و رو کردم، مناسب نبود. یا خوشم نمی اومد،یا خیلی فجیع بود. وا رفته برگشتم سمت تخت و روش نشستم؛ خواستم دراز بکشم که لبه تخت، پلاستیکی مشکی رو دیدم. تعجب نکردم، چون صد در صد کار آرسام خانه. همون جور نشسته، محتویات داخلش رو بیرون ریختم و به لباس هایی که جرقه ی خوشحالیم رو زد، نگاه کردم. یک لباس پوشیده ی زرشکی،که روی آستیناش توری مشکی مانند بود؛ روشم دو تا قلب آتشی بود. بلند شدم و لباس رو پوشیدم؛ کامل کیپ بدنم بود. جلوی آیینه ایستادم و خودم رو برانداز کردم؛ با اینکه لباس پوشیده ایه و همین طور تیره است، جلب توجه خاصی داره. شونه ای بالا انداختم و به دامن مشکیی که روی تخت بود نگاه کردم؛ اون رو هم پام کردم و بعد دوباره جلوی آیینه قدی ایستادم. موهام رو افشون کردم و با کلی ادا در آوردن،خودم رو بر انداز کردم... سر دامن توری بود و یک ربان ریز زرشکی دورش رو گرفته بود. بالای دامن که می شد، دور شکمم، یک کمربند مشکی بود که با یک سنجاقک لوزی مانند به هم متصل می شدند. خلاصه عالیه عالی شدم...شال زرشکی رو هم بعد از اینکه موهام رو بافتم، روی سرم انداختم و شنل قرمز رو پوشیدم. با این شنل یک حال دیگه ای می شدم.باید، تو این بازیی که این آدما راه انداختن، همه چی تموم باشم. شاید بالاخره ازشون خلاص شدم... عجب غوغایی...!عجب آدمای رنگا به رنگی...! این همه آدم، با شکل و شمایل مختلف، تو عمارت به این بزرگی جمع شدند و من هنوز موندم، این جا متعلق به کیه؟ و یا جشن برای چه شخصی گرفته شده؟ عمارت، یک دیزاین فوق العاده شیکی داشت؛ یک دایره ی بزرگ تو سالنی که الان حضور دارم. لوسترای شیک و خیلی بزرگ وسط همین سالن، چراغایی که تو زمین، جلب توجه خاصی داشت؛ پله هایی طلایی مانند، حالت مار پیچی به سمت بالا...خلاصه چی بگم دیگه؟ هر چی بگم بازم کم گفتم. من بدبخت هم از خجالت نمیدونم، از ترس، یا از چیز دیگه ای، بغل دست آرسام بودم و هر جا که اون می رفت، مثل مرغای گیج دنبالش می دوییدم. حالا خوبه چند دقیقه ای تصمیم گرفته سرجاش بایسته و کوفت و زهر مار بخوره؛ همین جور به دیزاین نگاه می کردم که با صدای بلند شاهین گوسفند،از ترس به دو قسمت مساوی تقسیم شدم. طرف صحبتش من بودم... شاهین:- به به، شیرین عسل آرسام جونو ببین! ساده ولی خوردنی شدی بلا. چشمکی نثارم کرد که دلم می خواست با انگشتام چشم هاشو از کاسه در بیارم و تو دهن ستاره جونش که تا حلق بهش چسبیده بود،بکنم. توجهی نکردم و رومو اونور کردم که دوباره گفت:- ای بابا، تو که هنوز ما رو تحویل نمی گیری بانو. انگار آرسام خیلی بهت رسیده که فقط با اون آرومی! سرم رو بلند کردم و با حرص و نفرت تمام بهش نگاه کردم. خندید و گفت:- اوخ، ستاره ببین چشم هاشو؟ ببین، چه ضعف خاصی داره. خواستم دهن باز کنم که چیزی از پشت تو کمرم فرو رفت و خفه خون گرفتم؛ بهش نگاه کردم که با چشم و ابرو بهم اشاره می کرد، دهنم رو ببندم. پوفی کردم و روم رو اونور کردم که صدای آرسام رو شنیدم. :- منو عسل جان می ریم می رقصیم. فعلا. از شنلم گرفت و بدون اینکه بفهمم چی گفت، من رو وسط سالن برد؛ جایی که حدودی از زوج ها، در حال رقص بودند. البته چه رقصی؟مریض بودند که اینجوری به هم چسبیده بودند. یا فکر کنم بهشون چسب زدند که نمی تونستند حداقل کمی فاصلشون رو رعایت کنن. اصلا محرمن به هم؟ منو باش در مورد چی حرف میزنم؛ آخه مگه من با این شنل پوش قدیمی محرمم که یک سره باهاش تماس برقرار می کنم؟! هعی خدا، دیوانه شدم دیگه. یا بگو بیاد، یا خودم میام ها...!(منظورم امام زمان غایبمون هست) حالا بازم جای شکرش باقیه که اون شاهین چندش بهم دست نمیزنه و الان از دستش خلاص شدم. رخ به رخ آرسام بودم و اون هم به ساخته ی خودش از کمرم گرفته بود و همین طوری تکون می خورد. حواسش به اینور و اونور بود؛ انگار دنبال کس خاصی می گشت. اهمیتی ندادم و فقط به دکمه ی پیراهنش نگاه کردم. تو فکر بودم که یهو فاصلمون کوتاه تر شد و تقریبا تو بغلش رفته بودم. خوبه، خوبه. من در مورد این آدما می گفتم، حالا به خودمونم چسب دو قلو زدند. با داد کوتاه گفتم: - هوی روانی، فاصلت رو رعایت کن. چندشم میشه. به صورتش نگاه کردم که دیدم چشماش گرد شده و به من زل میزنه.شونه ای بالا انداختم و گفتم:- چیه؟ چرا اینجوری نگاهم می کنی؟ از بازوم گرفت و در حالی که کلاه شنل رو از سرم در می آورد،گفت:- هیچی، قابل درک نیستی. یک روز تو آغوشمی و ساکت، یک روز داد و فریاد میکنی از اینکه بهت نزدیک بشم. چند چندی با خودت؟ اداشو در آوردم و گفت:- کی به کی میگه؟ تو خودت هم قابل درک نیستی. یک روز نمیشه تو رو با عسل حتی خورد. یک روز دیگه انقدر مهربون میشی که شک می کنم اصلا جزوی از آدمایی مثل شاهی کپک باشی. دستمو گرفت و یک چرخش کوچولو بهم داد؛ بگم ذوق نکردم، دروغ گفتم. عین چی خر کیف شدم. دوباره حصار آغوشش شدم که لب گوشم گفت:- من مثل اون نیستم. من فقط بدم، همین. -: خوب اونم بده! البته اون چندشه. به چشم هام نگاه کرد و با یک حالت متفاوت گفت:- منم چندشم. :- نیستی. سکوت بینمون حاکم فرما شد و فقط صدای موزیک رمانتیک سالن رو فرا گرفته بود؛ چراغای زمین روشن شده بودند و لوستر های بالای سرمون خاموش بودند. فضا نیمه تاریک بود و هر کی بغل یکی دیگه بود. منم از اینور هی دلم قیلی ویلی می رفت؛ چقدر جالبه با عشقت برسی! اونم عشقی که میدونی یک روز از دستش میدی. سرم رو روی شونش گذاشتم. خواستم حداقل امشب رو به اندازه ی روزهایی که ندارمش، استشمام کنم. اما چقدر بی رحمه این دوست داشتنی که بین من و اونه. من دوستش دارم،اما اون...
  7. ممنون عزیزم🌹🌹😜

    1. ..Pegah..

      ..Pegah..

      خواهش گلی ^_^

  8. پارت#۷۷ سرم رو که برگردوندم، با بشری همانند همین عکس روی دیوار مواجه شدم؛ سمتش رفتم و محتویات داخلش رو نگاه کردم. خواستم بهش دست بزنم که صدای باز شدن قفل اومد. قلبم به شمارش افتاده بود و نمی دونستم باید چه کار کنم. سریع زیر یک میز نسبتا کوچیک رفتم و چون جثه ی ریزی داشتم،جا شدم. جلوی دهنم رو گرفتم تا یک وقت صدایی چیزی ازم در نیاد. هیچ چیزی نمی تونستم ببینم و فقط صدا می اومد. صدای باز شدن در...قدم زدن یک نفر و بوی عطر تلخ و نا آشنا... صدای کاغذ و شیشه...از آخر صدای یاصر رو شنیدم که انگار تازه به اتاق اومده بود: یاصر:- پروفسور، بهتره بریم. اینجا چه کار می کنید؟ صدای پروفسور:- اومدم همه چی رو راست و ریست کنم. آرسام این روزا خیلی مشکوک میزنه، نمیشه دیگه بهش اعتماد کرد. یاصر:- چطور، چیز عجیبی دیدین؟ کمی مکث و دوباره صدای پروفسور:- از وقتی اون دختر اومده اینجا، کاملا قاط زده؛ البته اولش هم زیاد ازش خوشم نمی اومد. اما الان بدتر شده! صدای خنده ی یاصر و صحبتش:- زیاد حساس شدین. شاهین خان زرنگن،اگه چیزی متوجه می شدن،الان ساکت نبودن. پروفسور:- نمیدونم. اما باید آرسام رو تحت فشار قرار بدیم. صدای پا و خارج شدنشون...قفل شدن در و رهایی من از حالت خوفناک. آروم از زیر میز بیرون اومدم و صاف ایستادم؛ به حرفاشون فکر کردم. یعنی چی که تغییر کرده؟ چرا حالا تقصیر من می ندازن؟ چرا این پروفسور رو من تا حالا ندیدم؟ اصلا چه پدر کشتگیی با آرسام داره؟ باید به آرسام بگم که قراره تحت فشار قرار بگیره؟ برو بابا اصلا بمنچه...نه،نه. آرسام این چند روز خیلی بهم کمک کرد. شاید گفتن منم کمکی بهش کرد .نگاهی به اطراف انداختم. چی اینجاست که پروفسور از فاش شدنش هراس داره؟ دیگه منتظر نشدم و از همون راهی که اومدم،به سمت اتاقم روونه شدم. پشت به تختم بودم و داشتم قفسه رو می بستم که با صدای آرسام یک هین بلندی کشیدم و برگشتم و به دیوار تکیه دادم. چشم هام رو بسته بودم و دستم روی قلبم بود.با باز شدن چشم هام، آرسام رو نیم قدمی خودم دیدم. انگار کاملا عصبانی بود؛ چون کاملا شبیه لبو شده بود. دندون قروچه ای کرد و گفت:- اون پشت چه کار می کردی؟ از ترس به من من افتاده بودم:- کدوم پشت؟ با چشم هاش اشاره کرد که دوباره برگشتم به حالت اول. گفتم:- میشه اول از من فاصله بگیری؟ دو تا دستاش رو طرفینم گذاشت و یک ابروش رو بالا داد و گفت:- نه، به سوال من جواب بده. به چشم های توسی برزخیش نگاه کردم و گفتم:- خب،خب... قبل از اینکه بخوام چیزی بگم صدای در اومد و پایین کشیدن دستگیره در...پشت بندش صدای نره غولی به اسم ناصر: - هی دختره ی ایکبیری، در رو چرا قفل کردی؟ به در نگاه کردم؛ بعد هم به آرسام نگاه کردم که آروم گفت:- جوابش رو بده. منم خیلی گوگولی جواب ناصر رو دادم: - برای اینکه ببینم فوضولم کیه؟ دیدم تو. گمشو تا دوباره نزدم لهت کنم. صدای خنده هیستریکش از پشت در بالا رفت. به آرسام نگاه کردم که حالا رنگ برزخیش تبدیل به یک چیز متفاوت شده بود. صدای ناصر:- جوجه عسلی، خودمم زیاد ازت خوشم نمیاد. گمشو لباسای خوب بپوش که تا دوساعت دیگه میام دنبالت. با تعجب به آرسام نگاه کردم که دوباره گفت:- چی می خوای بگی؟ هلش دادم اونور و سمت در رفتم و گفتم:- خودت گمشو عوضی. من هیچ جایی نمیرم. مگه من از تو دستور می گیرم؟ ناصر:- چقدر زبون می ریزی بچه. به جای اینکه آرسام خان تو رو آدم کنه،بدتر کرده. فدای سرم اصلا بتمرگ تو همین اتاق بوی کپکت بزنه بیرون. زبون درازی کردم و برای خودم لرزشی دادم و با حرص گفتم:- فعلا بوی گندیده ی تو از پشت این در زده تو اتاق، به جای اینکه هارت و پورت اضافی کنی، مخت رو به کار بنداز،چقدر برای این دنیا حرومی! صدایی نمی اومد...انگار رفته بود. برگشتم سمت در و بهش تکیه داده بودم. یادم رفته بود اصلا، آرسام هم وجود داره. دست به سینه بود و از اون لحظه تا الان مخش تاب برداشته بود. آروم اومد سمتم و دوباره حصار دستاش رو طرفینم قرار داد. جای گوشم آروم پچ زد و گفت:- کاری که گفت رو بکن. خودم میام دنبالت. به جای اینکه از در بره، پنجره رو باز کرد و به سمت بالکن اتاق خودش رفت. راهی که رفت رو در پیش گرفتم. عع، جلل خالق! اینم یک راه نفوذی دیگه به اتاقم.اتاقامون چفت کنار هم بود. بالکن هامون هم فقط با باز کردن پای صدوهشتاد درجه ای،به هم نزدیک می شد. به آسمون نگاه کردم و از خدا طلب کردم که با این کار ها حداقل دار فانی رو وداع نگم.
  9. پارت#۵ اون هم گند کاری من رو جمع کرد و خیلی مودبانه گفت: - شرمنده اگه ترسوندمتون! اینجوری یهویی اومدم، چون عجیب کنجکاوم ببینم چی شد؟ شونه ای بالا انداختم و صاف ایستادم. - نیازی نیست شما نگران باشید. این ماموریت برای من و یکی از کارکنان خودشونه. متعجب گفت:- یعنی چی؟ سری تکون دادم و گفتم:- راستش منم هنوز خیلی چیزی نمیدونم. الان که خسته ام،مخم برای حرف زدن قد نمیده؛ اما خیالتون جمع که برای شما مشکلی پیش نمیاد. هنوز تصمیمی هم برای این ماموریت نگرفتم. در آسانسور باز شد و دوباره دوتایی بیرون اومدیم. نگهبان جلوی در در حال طی کشیدن بود،ما رو که دید نظام داد و گفت:- خسته نباشین. مثل همیشه جوابش رو دادم و این دفعه آقای کیان مهر هم من رو یاری کرد. -- ممنون، شما هم خسته نباشید. از اداره بیرون اومدیم. بوی خوش گلای رز صورتی، که کنار اداره، تو باغچه خاک شده بودند، خستگی رو تا حدودی از تنم جدا کرد. از پله ها پایین می رفتیم که دوباره گفت: - خانم اسموک، اگه این ماموریت خیلی خطرناکه، بهتره ردش کنید؛ با جون خودتون لطفا بازی نکنید. قفل ماشین رو باز کردم. در حالی که در رو باز می کردم، نگاهی به آقای کیان مهر انداختم و گفتم: - من یک پلیسم، از ریسک و هر چیز خطرناکی نمی ترسم. چی شده که شما انقدر این اواخر سست شدید؟ به من من افتاده بود. انگار که مچش رو گرفتم،همچین واکنشی نشون داد. با عجز گفت:- خودتون می دونید که تو ماموریت قبلی چقدر،تلفات داشتیم؛ من به خاطر همین کمی این مدلی شدم. در حالی که از صحبت کردنش معلوم بود داره دروغ میگه، زیاد اهمیتی ندادم و گفتم:- به هر حال، این ماموریت منه. کسی نمیتونه من رو مجبور به انجام دادن،یا ندادنش بکنه. سوار ماشین شدم و در رو بستم. شیشه ی پنجره رو پایین کشیدم و گفتم:- اگه حس می کنید حال خوشایندی ندارید، می تونید چند روزی رو تو خونه استراحت کنید. خم شد و دوباره با همون درموندگی گفت:- نیازی نیست، من خوبم. شبتون بخیر. سری تکون دادم و به سمت خونه رانندگی کردم... بابا روی مبل نشسته، خوابش برده بود. رفتم سمتش و آروم خم شدم و گونش رو بوسیدم. انگار اجیر بود که بی معطلی چشم هاش رو باز کرد و صاف نشست. گفت:- سلام دخترم خسته نباشی. لبخندی به روش پاشیدم و گفتم:- سلام عزیزجون، سلامت باشی. چرا اینجا خوابیدی؟ برو تو اتاقت بخواب. دست هاش رو به سمتم آورد و دست های من رو گرفت و گفت:- کار چطور بود؟ با اتفاقات اخیر امروز، آه از نهادم بلند شد؛ حتی اگه خودم بخوام به این ماموریت برم، بابا نمیزاره. کنارش نشستم و سرم رو روی شونش گذاشتم؛ اون هم آروم موهام رو نوازش کرد و گفت:- بگو تا از کلافگی در بیای. از کجا انقدر باهوش بود؟ از کجا فهمید کلافه ام؟ این باهوش بودن ها اولین بار نیست؛ بار ها برام تکراره شده بود. دستش رو گرفتم و در حالی که نوازشش می کردم،گفتم:- بابا، ماموریت جدیدی دارم. ماموریتی که جون و مرگ در کنار هم پنجاه پنجاه رقابت می کنند. مکث کردم و سرم رو بالا بردم تا به چشم های مشکیش نگاه کنم. منتظر بود...از اون انتظار های نگران! ادامه دادم:- نمیدونم برم یا نه، اما اگه نرم، مدال افتخارم پایین میاد. نمی خوام این همه زحمتم، با تهمت های سازمان فدرال بهم بریزه. شما میگین من چه کار کنم؟ بیشتر به خاطر شما نمی خوام پا تو این ماموریت بزارم. پهلوم رو نوازش کرد و در حالی که سعی می کرد، ناراحتیش رو پنهون کنه گفت:- انتخاب با توئه دخترم. بهت گفته بودم، هیچوقت به خاطر من کاری رو نکن. اگه صد درصد احتمال میدی این ماموریت پایان خوبی نداره،نرو. اگه درصد پنجاه بهش میزنی، حق داری که از شهرت دفاع کنی. حالا این ماموریت چی هست؟ نفس عمیقی کشیدم و برای تسکین انرژی، عطر تن بابا رو به ریه هام منتقل کردم. لب هام رو تر کردم و جواب بابا رو دادم: - فقط می دونم یک مشت خلافکارن، مثل باقی ماموریتام. اما فرقش اینکه باید خودمم بشم یکی مثل اونا. انگار نتونست دیگه تاقت بیاره از جا بلند شد و مقابلم قرار گرفت و با نگرانی گفت: - یعنی میگی، دخترم قراره تو چنگال شیر بره؟آخه مگه فقط تو پلیسی؟ چرا بقیه نه؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:- نمیدونم بابا،نمیدونم. اجازه ی شما ملزمه. اگه بگین برو، میرم ؛ اگه بگین نرو، نمیرم. آروم ولی بی قرار دوباره روی مبل نشست و سرش رو بین دست هاش گرفت. شونه هاش رو گرفتم و گفتم: - اما به توانایی های من شک نکن. سرش رو بالا آورد و برای بار هزارم گفت:- من هیچوقت به تو شک نکردم دخترم. من فقط از خاموش شدنت می ترسم. می فهمی؟ سری به معنای تاکید تکون دادم و گفتم: - مگه میشه نفهمم. چون می فهمم، نمی خوام برم. سرش رو اینور و اونور تکون داد و گفت:- اما دلم روشنه که موفق میشی. ببینم دیگه با کی باید بری؟ شونه ای بالا انداختم و موشکافانه جواب دادم:- نمی دونم، آقای ویلیام گفت،فردا باهاش قرار داره. هوفی کشید و گفت:- ساعت چند؟
×
×
  • اضافه کردن...