رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

[♡n@jmeh♡]

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    784
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

3,042 Excellent😃😃😃😃

درباره [♡n@jmeh♡]

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,421 بازدید کننده نمایه
  1. Sometimes life doesn't give you what you want, not because you don't deserve it, cause you deserve more.

     

    بعضی وقتا زندگی اون چیزی و که میخوای بهت نمیده، نه واسه اینکه لایقش نیستی؛ بخاطر اینکه لایق بیشتر از اونی.

     

     

  2. مهتا قرار بود رمانم رو تا پنج شنبه بررسی میکردی چی شد سطحش ملوم نیس که☹️

    1. M@hta

      M@hta

      عزیزم آسیاب به نوبت شده، دارم روزی چندتا برسی می کنم، دیروز هم عارفه جان اعتراض داشتن با این حال که امروز نوبتش شد، بسته به این داره که شما نفر چندم تاپیک زده باشی♥️

  3. نیستی کجایی؟

  4.  

    بفرما عشق جان😍

  5. رمان پارت بالاتر از..❤😢
  6. لطفا دلنوشتمو بخونین و اگه مشکلی داره ت همون تاپیک بگین تا برطرفش کنم ممنونتون میشم دوستان😍

     

  7. [♡n@jmeh♡]

    کدومو داری😍🤔

    چی چک شد ابجی؟
  8. دلنوشته ی کوتاه... نویسنده: نجمه صدیقی سخن بسیار است اما، کلماتی که بتواند در ط اثر کند بسیار اندک است. یا که نه، آن قدر یک دنده و لجباز هستی که حتی سخنی قاطعانه، در کتت نمی گنجد. یا که نه، آن من خسته دگر، حوصله ی جستن کلمات تأثیر گذار را ندارم ؛ دگر برایم همه چیز بی اهمیت شده، حتی زندگیی که در آن تنفس می کنم. می خواهم سخن بگویم، از خود دفاع کنم و بگویم” آن قدر مظلوم و ساده ام که ط خیلی آسان و راحت توانستی در من نفوذ کنی و فاتحه ی کل زندگی ام را با یک لرزش کوتاه بخوانی. می دانی همین یک لرزش کوتاه ط، به اندازه ی زلزله ای مرگبار، برایم بسیار خرابی به بار آورده است ؛ یا که نه، نسیم عشق ط، مانند طوفانی عظیم، گل های باغچه ی قلبم را چید و با خود بــرد و حال، باغچه ی قلبم،تهی از گل هایی است که تو را مجذوب خود کرد. شاید به خاطر همین است که، دگر حوصله ی سخن گفتن ندارم. می دانی، می دانم که نسیمت به طرف دیگری روانه شده و به گمانم که، گل های باغچه ی دیگری به چشمت خورده و جذابت فراتری از باغچه ی مرا دارد. شاید،شاید به خاطر همین است که... نسیمت برایم شبیه طوفانی عظیم بود و باغچه ی قلبم تهی از گل شد. ❤نظر** ❤پیشنهاد** ❤writter❤
  9. سلام مهتا جان این تالار سطح قلم رو.نتونستم پیدا کنم اگه میشه ی راهنمایی کن

    اینم لینکم

     

     

  10. سلام همه رفقای خوب من خوبین خوشین سلامتین...دوستون دارم هوارتا 😜💖😢دلم براتون تنگ شده بود و هنوزم میشع چون نمیتونم زیاد حضور داشته باشم پیشتون اعلام حضور کنین همینجا بینم 😒😐

     

    1. 81negin

      81negin

      نجمههههههههههههههههههههه!

      سلام، چطوری؟

       

    2. Sh.kurd

      Sh.kurd

      خوش اومدی عزیزم😊🌹🌺

    3. [♡n@jmeh♡]

      [♡n@jmeh♡]

      سلام نگین جونم چطوری قشنگم

      @81negin

      ممنون فدات شم

      @Sh.kurd

  11. بیا عمرم🍀😜😍

     

    1. yalda **

      yalda **

      اومدم😂

  12. پارت_۷٠ بهش نگاه کردم که نزدیکم اومد ؛ منم دو قدم عقب رفتم. سرجاش ایستاد و با پوزخند گفت: چیه؟ چرا ازم فرار می کنی ؟ چیزی نگفتم و فقط بهش نگاه کردم که عقب گرد کرد و سمت در رفت. نیم رخ برگشت و گفت: خواستم بگمت که ببرمت بیرون و یک دلی از غذا در بیاری، اگه خواستی بیای،پایین تو بالکن منتظرتم. و بی برگشت راهشو گرفت و رفت. خب !! حالا چه کار میتونم بکنم ؟ درسته احتمال اینکه پولشم حروم باشه زیاده، ولی اگه سیر نشم،تلف میشم . حالا براشم بد نمیشه که منو ببره بیرون؟ بیخیال بابا بمنچه،الان تنها چیزی که میدونم، گرسنگیمه. هوفی کردمو سریع شال و کلاه کردم و از اتاقم بیرون رفتم؛ به اطرافم نگاه کردم که خبری از اون دوتا ارازل نبود. خواستم سمت راه پله ها برم که صدای امیر و علی،محسن رو از تویه اتاق کنار نرده، شنیدم. نزدیک اتاق رفتم و گوشمو روی در گذاشتم. صداهاشون آروم می اومد، ولی خب من گوش تیزی دارم. امیر_ ساکت بشین ابله ها. محسن_ مگه دروغ میگم دادا؟ اینا خیلی از ما غول تشن ترن، می ترسم بمیرم. صدای ضربه ای اومد، انگار ضربه ای به سر کسی خورده باشه. محسن با ناله_ چرا میزنی اه؟ امیر_ تا تو باشی ور اضاف بزنی، دارم میگم ببر صداتو. یک حرف تو جون هممون رو به باد میده. صاف ایستادم و متعجب به نیمه حرفایی که بازم چیزی ازش دستگیرم نشد،شدم. شالمو درست کردم و بعد یک نگاه کوتاه به در از پله ها پایین رفتم و مسیر بالکن رو طی کردم. روی صندلی نشسته بود و سیگار می کشید.با حضور من برگشت و یک نگاه کوتاه کرد. در حالی که دوباره زوم به دیوار بود،گفت: خوشحالم که دعوتمو قبول کردی. چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم: میدونی که مجبورم. خیلی گرسنمه. از جاش بلند شد و نخ سیگار و روی زمین انداخت و با کفشش لهش کرد؛ اومد سمتم و بهم نگاه کرد. آرسام_ نگران حرومی پولم نباش. من پول حروم استفاده نمی کنم. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: مگه حروم نیست؟ به نظرت این کارا همشون حلاله؟ ازم فاصله گرفت و با یک تنه ای کوچیک از کنارم رد شد. آرسام_ زیادی حرف نزن دنبالم بیا. بدون هیچ حرفی دنبالش رفتم و دوباره مثل همیشه به سرنوشتم فکر کردم؛ چقدر دلم برای خونوادم تنگ شده! دیگه دارم از همه چی خسته میشم خدا، کمکم کن. نمیدونم اینجا چی میگذره و قرار چی بهم بگذره؛ اصلا، اصلا من غلط کردم که وارد این موضوعات شدم خوبه؟ غلط کردم که بدون فکری عاشق این بدلکار شدم؛ جون هرکی که دوست داری کمکم کن خدا... از ماشین پیاده شدیم و من به فضای زیبا و چوبی محوطه نگاه کردم؛ انقدر قشنگ و زیبا یود که قابل توصیف نبود! یک رستوران کوچیک چوبی بین دو سه تا درخت کاج برفی، نمایی قابل تحسین رو به خودش گرفته بود. دهنم از فرط تعجب، باز مونده بود. همچین جایی،تو کدوم قسمت از شهره که من تازه این مکانو می بینم؟ اصلا اینجا مشهده یا یک جای دیگه؟ متوجه حضور آرسام شدم و با چشمای نعلبکی شده برگشتم و بهش نگاه کردم. زبونمم بند اومده بود و نمیتونستم حرف بزنم. دوباره برگشتم و به باقی زیبایی ها نگاه کردم. کنار رستوران یک پل وجود داشت که به قسمت دیگه وصل شده بود؛ حالا اون قسمت هرچی می تونست باشه. دو قدم بیشتر از ما، مسیری سنگی به سمت در رستوران کشیده شده بود و کنار همین مسیر رو چند تا چراغ رنگی احاطه کرده بود. آستینم تکون خورد و با تعجب برگشتم؛ متوجه شدم که آرسام،آستین پالتومو گرفته و میگه: خیلی نگاه نکن چشمات اذیت میشه، بهتره بریم داخل تا همین جا خشک نشدیم از سرما. و بعد از این حرف همینطوری که آستینمو سفت چسبیده بود به سمت در رفت و بازش کرد. همین که داخل رفتیم، یک گرما و آرامش خوب به تموم وجودم تزریق شد که حد نداشت؛ چند تا آدم مقابل در بودند، تا ما رو دیدند،خوش آمد گفتند و یکیشون با اشاره ی دستش گفت: پایین پر شده آقا،بفرمایید طبقه ی بالا. و آرسام بدون هیچ حرفی منو دنبال خودش به سمت راه پله ها کشوند؛ من هم تا رسیدن به محل مورد نظر ایشون، اطراف رو بر انداز کردم... تموم میز و صندلی ها چوبی بود؛ تموم آدما هم مثل این سنتی ها، یک موزیک ملایم سنتی هم پخش شده بود که واقعا، واقعا قابل تحسین بود.
  13. سلام به همه دوستای گلم بابت نبودم واقعا عذر میخوام شرایطی بد رو دارم سپری میکنم و نمیتونم واقعا بیام انجمن اما به موقع که مشکلاتم تموم شد میام و نبودنامو جبران میکنم 

    همچنین از مدیر ویراستاری عزیزم عذرمیخوام..هروقت اومدم و فعال شدم جبران میکنم برات❤🌈

  14. سلام خوشگلای خودم چطورمطورید😍

    1. z.farhani.

      z.farhani.

      اولا: تبریک میگم عروس خانوم! انشاالله خوشبخت بشی🌹

      دوما: به محض برگشتنت به انجمن، میسپرمت به کرام الکاتبین حسابتو برسن😐.

    2. [♡n@jmeh♡]

      [♡n@jmeh♡]

      سلام عزیزم ممنونم ازت خجالتم نده❤هروقت برگشتم انقدر کار بریز رو سرم ک خنک بشی فعلا معذرت میخام عزیزم❤😍

×
×
  • اضافه کردن...