رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

[♡n@jmeh♡]

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    778
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2,910 Excellent😃😃😃😃

درباره [♡n@jmeh♡]

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 1 آبان 1380

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

4,875 بازدید کننده نمایه
  1. پارت_۶۷ نمیدونم چند ساعت گذشته بود که من داخل اتاقم، همین طوری به دیوار زل زده بودم و فکر و خیال می کردم که در با تقه ای کوتاه باز شد. سریع کلاهم رو روی سرم گذاشتم و به طرف نگاه کردم که دیدم یاصره. بدون اینکه مثل هر روزش چرت و پرت بگه گفت: بانو کوچولو، این پلاستیکو بگیر و لباساتو عوض کن؛ بعد بیا پایین. فهمیدی؟ پلاستیکو روی میز گذاشت و من ذره ای حرف نزدم. برگشت و بهم نگاه کرد و گفت: چی شده،حرف نمیزنی؟ شاهین خان زبونتو برید؟ نیش خندی زدم و حرفی نزدم که بیخیال رفت. بلند شدم و پلاستیکو برداشتم. محتویات داخلش رو روی تخت خالی کردم که چند دست لباس و شال و شلوار بود. کار شاهینه یا کار آرسام؟ بیخیال بابا، مهم اینکه یک لباس مناسب حداقل برام آوردن؛ پوف، حوصله ی هیچکدومشونو ندارم. باز پایین چه خبره؟ بی رمق از بین لباسا یک سی شرت آبی نفتی برداشتم و پوشیدم. شلوار لوله تفنگی رو هم برداشتم و پام کردم. یک شال آبی هم بود که بعد از اینکه موهامو جمع کردم، اونو سرم کردم. ولی سر شالو به پشت گردنم بردم و از طرف دیگه جلوم آوردم. جلوی آیینه رفتم و خودمو نگاه کردم؛ خوب شده بودم،قابل تحمل البته...از وقتی اینجا اومدم اصلا رنگی به صورتم ندارم. خلاصه از اتاقم بیرون اومدم و دوباره به سمت پله ها رفتم. دستمو از نرده گرفتم و در حالی که پایین می رفتم،روش می کشیدم. به پایین که رسیدم چند تا مرد جلوی در دست به سینه دیدم. انگار نگهبان بودن،چون بی حرکت به روبروشون نگاه می کردند. کمی اطراف رو نگاه کردم؛ خبری از اونایی که می شناختم نبود. خواستم قدمی بردارم که با صدای آرسام برگشتم. دوباره قلبم رو ویبره رفته بود و هر کار می کردم، نمیتونستم کنترلش کنم. کمی نگاهش کردم و بعد سرمو پایین انداختم؛اما همین نگاه کوتاه تمام تیپش رو توی ذهنم ثبت کرد. موهای خوش حالتش رو به سمت چپ انداخته بود. چند لاخ مثل قبل،روی پیشونیش بود؛ پیراهن مشکی مثل همیشه،شلوار مشکی و کفش مشکی قرمز...طرح پیراهنش به انگلیسی a بود، رنگشم قرمز آتشی بود. سمت اومد و بدون اینکه بدونم داره منو براندازم میکنه، گفت: خوبه، مهره ی من چقدر خودشو برای آدمای این خونه تو دل برو می کنه. ابروهامو بالا انداختم و بهش نگاه کردم. هر آن چشمام قفل چشمای توسیش شد و دیگه نمیتونستم از حصار چشماش آزاد بشم. من- اما خودت این لباسارو برام گرفتی. فاصلش رو باهام کمتر کرد و گفت: آره خودم گرفتم. ولی فکر نمی کردم که تو بپوشیشون. بدون مکث کوتاهی گفتم:ناراحتی برم درشون بیارم. ازم فاصله گرفت و به سمت نمیدونم کجا رفت و گفت: حالا که پوشیدی، حوصله داری این همه راهو برگردی اتاقتو باز در بیاری؟ اصلا لباس هم داری؟ وای خدایا، این عجب پررویه ها !! اخه من چی بگم بهش ؟! این دیوونست یا من ؟! پشتش به راه افتادم و گفتم: خودت گفتی فکر نمی کردی بپوشمون، خودت ناراحتیمن لباسایی که تو خریدی پوشیدم. من که حرفی نزدم. ایستاد و برگشت بهم نگاه کرد. دوباره به راه افتاد. آرسام- آره ولی الان داری زیاد حرف میزنی. دیگه چیزی نگفتم و تو دلم فقط فهشش دادم. جلوم یک میز بزرگ تزیین شده، به همراه چند تا صندلی دیدم؛ سمت بالای میز شاهین نشسته بود و کنارش یک دختر مو بلوند که تا ته آرایش کرده بود نشسته بود؛ یاصر و ناصر هم اینور میز نشسته بودند. چه جالب اینا جزو خانوادشون حساب میان ! آرسام هم سمت شاهین خان که روبروش اون دختر مو بلوند بود رفت و بدون اینکه به دختره نگاهی بندازه صندلی رو کنار کشید و بهم گفت: بیا بشین. منم حرفی نزدمو نشستم، که اونم کنارم روبروی دختره نشست. به دختره نگاه کردم که دیدم زل زده بهش. آخ که چقدر حرص خوردم...آخ . شاهین با خنده جو بی صدا رو شکست و به آرسام گفت: انقدر دلم برای این جمع تنگ شده بود که حد نداره. بعد به من نگاه کرد و ادامه داد: ولی یک خانم خوشکل دیگه ای هم بهمون اضافه شده. به دختره نگاه کرد و در حالی که شونش رو نوازش می کرد و دختره عشوه می اومد، گفت: عزیزم، این خانم زیبا(به من اشاره کرد) عسل و عسل جان این خانم مهربونم(به دختره اشاره کرد) ستاره. دوستای خوبی برای هم می شین،بهتون قول میدم.
  2. ✋ من نوکرشم.هستم اگه لیاقتشو.داشته باشم❤😍
  3. رئیس جمهور فیلیپین ﺍعلام کرده کارمندانی که رشوه دﺭیافت کنند ﺍز هواپیما به زمین پرت میشوند

     

    ﺍین قانون تو ﺍیران بیاد ، بزوﺩی شاهد بارش شدید مدیران ﺍز آسمان سراسر کشور خواهیم بوﺩ😂😂

     

  4. [♡n@jmeh♡]

    چی دوست داری؟؟

    بعلا ک هیچی جز لواشک و الوچه😝😂
  5. [♡n@jmeh♡]

    با اخرین حرف یه اهنگ یه اهنگ بگو

    همه زندگیم چشمانی بود که هر لحظه از دیدنش هوش و حواسم را می برد.. د
  6. دختره پی ام داده برام فیلم میفرستی؟  

    براش فرستادم

    میگه ببخشید اینترنتم خوب نیست دانلود میکنی برام بفرسی 

     

     

     

    دو روزه هیچی نخوردم

    حالم خوب نیس

    تشنج میکنم

    طرف گوشی که میام سرم گیج میره

    تورو خدا دعا کنید🙁😂😂

     

     

  7. ﭘﺴﺮﻩ ﺍﺳﻢ ﭘﺮﻭﻓﺎﯾﻠﺶ

    Ali Ali Ali Ali Ali

    ﺑﻬﺶ ﭘﯿﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺍﺳﻤﺖ ﺍﮐﻮ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺪﻩ !؟؟

     

    ﮔﻔﺖ نه....ﺍﺳﻤﻢ ” ﭘﻨﺠﻌﻠﯽ ” ﮐﻨﺎﺭﻫﻢ ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﻋﻠﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ

    ﻣﻤﻠﮑﺖ که ﻧﯿﺴﺖ به ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﻐﺰﻫﺎﺳﺖ !🤣😂😂

     

    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌😑😂😂

  8. [♡n@jmeh♡]

    رمانتون رو معرفی کنید?

    رمان نبردعشق عسلی.. خلاصه رمان اینکه دختری وارد دنیای یک مرد خطرناک و در عین حال زخمی میشه و مهره ی بازی خطرناک این مرد میشع.. خلاصه بگم این ایدم ی جورایی جدیذه و.تا الان ک رمانی خوندم مث رمانی ک مینویسم نبوده البته باز شاید شما رمان زیاد خونده باسید و همچین چیزی دیدین.. بخونید و لایک کنید ممنون الکی لایک نکنین..نقد دوس دارم فق😍❤ تون هستم منتظر
  9. پارت_۶۶ شاهین با خنده به سمت آرسام اومد و روی مبل روبروش نشست. پیپ رو به نزدیک لبش برد و بعد از کشیدن کوتاهی گفت: بیخیال، این دختری که اینجا آوردی اسمش چیه؟ چند سالشه؟ نگاهی بهم انداخت و دوباره گفت: خیلی ریزه، به نظرت به کار ما میاد؟ آرسام به من نگاه کرد و گفت: مشکل خودتونه، آدمای تو به دور از من عسل رو اینجا آوردن؛ من هنوز خیلی کار باهاش داشتم. شاهین بلند شد و سمت من اومد که دو قدم عقب رفتم و با نفرت به چشماش زل زدم. تکه خنده ای کرد و گفت: پس اسمت عسله خانم کوچولو! منم که شاهین خان هستم. خوشوقتم مادمازل. با جمله ی آخریش دستی رو سینش گذاشت و تعظیم کوتاهی کرد و بعد صاف ایستاد و رو به آرسام گفت: اما با وجود این جثش آدم خوردنییه، خوب چیزی رو تور کردی پسر، پس این یکی فعلا مال خودت، تا وقتی که بزرگ بشه. من دیگه برم به کارام برسم، فعلا. دستی تکون داد و همراه یاصر و ناصر از سالن خارج شدند. من هم به رفتنشون نگاه می کردم و تنها چیزی که بهش فکر می کردم، رهایی از اینجا بود. منظور حرف آرسام، از اینکه هنوز باهام کار داشته چیه؟ اصلا اگه آرسام منو اینجا نیاورده، پس کی آورده؟ انگار بلند از خودم سوال می کردم که آرسام شنید. از جاش بلند شد و اومد کنارم. دستش تو جیب شلوارش بود و در حالی که اطراف رو دید می زد، گفت: حالا که برگشتی سمت خودم، حواست به همه چی باشه. دست از پا خطا نکنی که این دفعه بهت رحم نمی کنم. اون قدراهم که فکر کنی، آدم نرمالی نیستم. فهمیدی؟ آهان راستی، اینکه باهات کار داشتم، مسئلش به کارایی بود که با دیگر دخترا می کردم. یعنی عاشق کردنشون، اما این موضوع هنوز در تو پدیدار نشد و کمی زود تر از حد معلوم پا به اینجا گذاشتی. اون احمقا رو هم میدونم چه کار کنم، ولی دیگه حالا که اینجا اومدی، سعی کن با شرایط اینجا کنار بیای تا بهت سخت نگذره.فهمیدی؟ به چشماش نگاه می کردم و با ریز ریز حرفاش آروم و بی صدا می شکستم. عاشق کردن؟ خیلی وقته به خواستت رسیدی و خبر نداری. خیلی وقته حال دلم از اینکه تو رو دوست داره بهم می خوره. بهم سخت نگذره؟ من با هر لحظه دیدن تو سختیام شروع میشه. تنها سختیی که الان می کشم سر گذاشتن رو احساس الکیمه. و الا شجاع تر از اون چیزیم که تو این عمارت راحت کم بیارم و شکست بخورم. اما...امیدوارم ازت ببرم. باید برد با من باشه نه تو...اگه بازم نقشی از اومدن من به اینجا نداشتی، بالاخره یک روز چنین کاری می کردی... با صداش به خودم اومدم. آرسام- چی شد، لال شدی؟ سری تکون دادم و گفتم: از اینکه مقابلم همچین آدمایی می بینم، برام قابل باور نیست. تو گفتی بازی داره شروع میشه درسته؟ شاید برات خنده دار باشه...اما برنده ی بازیی که برام چیدی، منم. شک نکن. ابرویی بالا انداخت و گفت: فعلا که مهره ی سیاه من تویی. تو بازیکن نیستی که بخوای از من ببری، تو مهره ی منی که با فکر و زکاوت من،مثل وزیر تویه شطرنج، هرکار بخوای می کنی. من بهت سخت نمی گیرم اگه تو هم باهام راه بیای. نگاه دیگه ای بهم انداخت و بعد از مقابل چشمام دور شد.برگشتم و به رفتنش نگاه کردم. از حرفاش هیچی نمی فهمیدم. دور از فکر و گنجایش فهم من بود. چرا انقدر سر بسته حرف میزنه؟ چرا مثل آدم نمیاد بگه هدفش چیه؟ من مهره ی کدوم بازی ام؟ هه، خیال می کردم این بازیی که ازش حرف میزنه به من و خودش بستگی داره و بازیکنا خودمونیم. ولی انگاری رقیبش یک نفر دیگست و من هم وسیله ای برای برد اون. پس اومدن من به اینجا با باقی دخترای دیگه فرق می کنه...
  10. ﺟﺰﻭﻩ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟؟؟؟ 

     

     ﺟﺴﻤﯽ ﺍﺳﺖ ﺳﻤﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﯾﺎ ﺣﺘﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ 

    ﺩﺭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻤﮑﻦ، ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﻓﺮﻭ ﻣﯿﺒﺮﺩ !!!😐😂😂

     

  11. تولدت مبارک دختری به همه ارزوها قشنگت برسی عزیزم😍

    1. .moon.

      .moon.

      مرسیییی فدات بشم من.

      همچنین:)))))

      @par(@)dox

  12. دوستانم خیلی دوستون دارم لایک فراموش نشه...قابل خوندن نبود دیگه نخونین ولی یکم حداصل بخونید خوشتون نیومد ولش کنید و فشم بدید 😩💚

     

  13. پارت_۶۵ منم در کمال پررویی شونه هامو بالا انداختم و گفتم: برید به عمتون بخندین، به دنیا نیومده همچین کسی که بخواد با من چنین کاری بکنه. ناصر خندید و گفت: اوهوع، چه شجاعتی نشون میدی ها، اما در کمال تاسف باید بهت بگم، همچین کسی چندین سال پیش به دنیا اومده و در حال حاضر به انتظار تو پایین نشسته. اومد سمتم و بازومو گرفت و کشید. دادم در اومد و گفتم: ولم کن احمق، خودم میتونم راه برم. نیازی نیست مثل کش شلوار منو بکشی. اونم دستمو ول کرد و پشت سرم به راه افتاد. یاصر هم جلوم بود و منو همراهی می کرد. سمت راست سالن که نرده داشت رفتیم. از پله های طلایی شیک پایین رفتیم تا به یک سالن بزرگ و خوش ساخت رسیدیم. سقفش انقدر بلند بود که از این چراغای شیشه ای بزرگ هر قسمتش قرار داشت. دور تا دور سالن پر از کاشی های سفید طلایی بود. مبلای سلطنتی قسمت دیگه ی سالن که وسطش یک میز بزرگ عسلی بود. یک تی وی بزرگ هم به دیوار نصب بود و خاموش بود. رفتیم جلوتر که سمت چپم یک در بزرگ شیشه ای دیدم. از این داخل حیاط پر از درخت رو می شد دید. پس راه بیرون رفتن اینجاست. راستش از وقتی که به این خونه اومدم،فقط تو اتاقم حبس بودم و از اونجا تکون نخوردم. همین که برگشتم چشمم به مردی پوست برنزه افتاد. در حالی که پیپ دستش بود به دیوار زل زده بود و پای چپش رو تکون می داد. یک پیراهن لیمویی پوشیده بود و موهاشم که سفید مشکی بود و وسط سرش بدون مو بود. نمیدونم چرا در نگاه اول انقدر ازش بدم اومد؛ شاید بخاطر این بود که واقعا آدم خوبی به نظر نمی رسید. یا شایدم به خاطر این بوده که از اینکه شخصیتش رو می دونستم حالت تهوع بهم دست داده بود. چشمش که به من خورد خنده ای نیش دار زد. ریز ریز اعضای بدنم از این حرکت و نگاهش به لرز افتاد. ناصر از پشت هلم داد به جلو گفت: آقا این همون دخترست. نگاه کوتاهی به ناصر انداختم و دوباره به اون مرد نگاه کردم. از سر تا پامو دید زد و گفت: این که خیلی کوچولوئه. هوف، آره به دردتون نمی خورم ولم کنید برم. اومدم نزدیکم و به چشمام نگاه کرد. شاهین- اما چشمای گیرایی داری. سرمو پایین انداختم که با دستش چونمو بالا داد. از این کارش بدم اومد و غیض برداشتم و عقب کشیدم. با چشمای برزخی نگاهش کردم و گفتم: حدت رو بدون. به من دست نزن. انگار که براش جک تعریف کرده باشم، هر هر خندید. و بعد دوباره بهم نگاه کرد و گفت: چه جالب، حدمو بدونم؟ میتونم بهت بگم این حدی که ازش حرف میزنی چیه؟ خودشو احمق فرض کرده، یا واقعا احمقه؟ جوابی بهش ندادم و فقط بهش نگاه کردم. شاید از چشمام بفهمه که واقعا خر و نفهمه. خواست دهن باز کنه که همین موقع در پشت سریم باز و بسته شد. شاهین به طرف که نگاه کرد، نیشش باز شد و با صدای بلند گفت: به به آرسام جان، خوش اومدی. با اسم آرسام برگشتم و بهش نگاه کردم. کمی به خودش رسیده بود. موهاشو کوتاه کرده بود و چند لاخ از موهاشو جلوش انداخته بود. ته ریششم که نگم دلمو حسابی از جا کند. اون چشماش ! چشماش بازم مثل هر دفعه منو از هستی محوم کرد . اونم بهم نگاه کرد؛ ولی سرد برخورد کرد و به شاهین نگاه کرد. با اونم همین طوری بود و سنگین برخورد می کرد. آرسام- رسیدن بخیر. کی اومدی؟ شاهین ضربه ای به شونش زد که کاملا مشخص بود آرسام بدش اومده و به زور تحملش می کنه. شاهین- دو ساعت پیش رسیدم. دستت درد نکنه ها، چرا نیومدی پیشوازم؟ آرسام ازش فاصله گرفت و سمت مبل سلطنتی که کنارم بود اومد و بعد نگاه کوتاهی روش نشست. پا رو پا انداخت و در حالی که موهاش رو دست کاری می کرد گفت: مثل اینکه یادت رفته پلیسا دنبالمن. منم مثل بز فقط به اینا نگاه می کردم و هیچی نمی گفتم. یاصر و ناصر هم که مثل گاو این دو نفر و نگاه می کردند.
  14. ن..نیوزلند ج..جمهوری😭😂 مـ..مالزی ه...هندوستان😝😝
×
×
  • جدید...