رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Yegane98

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    55
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

116 Excellent😃😃😃😃

9 دنبال کننده

درباره Yegane98

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 10 اردیبهشت 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

103 بازدید کننده نمایه
  1. لبم بی اراده کج می شود و مانند خود او لبخندی اما کمرنگ تر تحویلش می دهم. پیرمرد دستانش را به هم می زند و تا جایی که دیگر فاصله ای میانمان نمی ماند، جلو می آید. گرمای نفس هایش را که روی پوست صورتم حس می کنم، آب دهانم را قورت می دهم و ته مانده ی لبخندم محو می شود. او چشمانش را ریز می کند و همه ی نقاط صورتم را از نظر می گذراند. - گیسیا؟ لبانم را روی هم چفت می کنم. چرا با این همه تردید نامم را صدا می زد؟ چشمانش باریک می شوند و به مچ خالی دستم خیره می ماند. چیزی عجیب در معده ام بالا و پایین می شود. یعنی امکان داشت که این پیرمرد چیزی از وضعیتی که دچارش بودم بداند؟ دوباره که نامم را صدا می زند بی اراده جواب می دهم:« بله...» او مدتی در سکوت، تنها نگاهم می کند و بعد دوباره یکی از همان لبخند های مخصوصش را تحویلم می دهد:« متاسفم که با کشوندت به اینجا تو رو توی خطر انداختم.» نامحسوس نفس حبس شده ام را به بیرون می فرستم. قدمی به عقب بر می دارد و فاصله ی میانمان بیشتر می شود. به نیم رخ نیمه پنهانش در ریش های سفید چشم می دوزم. گوشه ی چشمان ریزش بر اثر لبخند، چین انداخته بود و تصویر نگاه مهربانش باعث می شد که احساس خطر نکنم. به پشت همان میز بزرگ بر می گردد و دستانش را بند لبه های میز می کند. - امیدوارم اون چیزی که به خاطرش تلاش کردیم به درستی انجام شده باشه. هیچ درکی از کلماتش ندارم. او که سکوتم را می بیند دوباره به سمتم می چرخد و با همان نگاه موشکافانه ی معذب کننده، خیره ام می شود. آب دهانم را به زحمت از گلویم پایین می فرستم و درحالی که مطمئن نبودم چه واکنشی نشان بدهم نیم نگاهی به قفسه های بزرگ پر کتاب می اندازم. - زندگی در اینجا... سخت نیست؟ به سرعت گردن می چرخانم. چرا ناگهانی این سوال را می پرسید؟ نگاه منتظرش را که می بینم برای جواب دادن مردد می شوم. اگر جواب مثبت می دادم قرار بود، مجازات شوم؟ با گیجی شانه هایم را به نشانه ی ندانستن بالا می اندازم. سر تکان می دهد و مسیر نگاهش را به سمت پنجره های بزرگ پوشیده شده در پرده تغییر می دهد:« با اطمینان می تونم بگم ملکه به تنهایی عامل آزاردهنده ی تمام خدمتکارانه.» به سختی مانع سر خوردن سرم به پایین برای تایید حرفش می شوم. شاید که او تنها داشت از من حرف می کشید. باید محتاط می بودم. - من نمی دونم نقشه ای که کشیدیم چطور عملی شده اما... او مکثی می کند و من با گیجی لب می گزم. - فرصت برای حرف زدن درباره اش نیست. همین که تو سالم و سلامت اینجا وایستادی یعنی تا حدودی موفق شدیم. با وجود اینکه چیزی از حرف هایش نمی فهمیدم اما می دانستم که او نباید متوجه شود. - باید حرفم گوش می کنی... باید چیزهایی رو بدونی. جلو می آید و بی اراده نفس من در سینه ام حبس می شود. دست راستش بالا می آید و آرام روی کلاه پارچه ای می نشیند. با وحشت نگاهش می کنم. هر لحظه منتظر کشیده شدن کلاه و بعد مجازات بلند نگه داشتن موهایم، بودم. پیرمرد لبخندی می زند و دست چروکیده اش را عقب می کشد. در نگاهش برق خاصی دیده می شد. برق عجیبی حاکی از آگاهی. انگار که از فهمیدن چیزی لذت می برد. - می دونم که کمکمون می کنی. به طرز عجیبی احساس کردم که این بار من مخاطب کلماتش بودم نه شخصی که گیسیا خطاب می شد. لبانم را از هم باز می کنم اما صدایی خارج نمی شود. کلمات معنا دارش موجی از سردرگمی درونم سرازیر می کند. شاید هم تردید و شاید هم ترس. او از چه چیزی صحبت می کرد؟ - نگران نباش. ما از پسش بر میایم... سرنوشت هدایتت می کنه... نوک انگشتانم یخ می زند. ریه هایم از کار می افتادند و مردمک گشاد شده ی چشمانم در نگاه او قفل می ماند. چه سرنوشتی؟ - تو سازنده ی آینده هستی. دستان افتاده ام در دو طرف، خشک می شوند. - اگر که قرار باشه به سرنوشتی که برات مقدر شده برسی، من نباید توضیحی بیشتر از این بدم. این تو هستی که قرار راه رو بسازی و اون رو تا رسیدن به چیزی که باید، دنبال کنی. جلو تر می آید. دستانش را به سمت دستانم می آورد. لمس پوست خشک و چروکیده اش، می تواند حس را به دستانم برگرداند. - به من گوش بده. تو باید این قصر رو ترک کنی. برای همین خواستم تا ببینمت. باید بدونی که از این به بعد سرنوشت آدم های زیادی در دست توست و حالا که زمانش رسیده. باید بری. بالا رفتن حرارت بدنم را احساس می کنم. جریانی محتویات معده ام را به حرکت در می آورد. گوش هایم درست می شنیدند؟ او داشت از چه چیزی حرف می زد؟ - برای همیشه از اینجا دور بشو. به حرف هام خوب گوش بده. متوجه میشی؟ بی هدف به چشمانش خیره می شوم. دیگر اثری از لبخند روی لبان باریکش نمانده بود. جدیت در نگاهش برق می زد و من گیج تر از همیشه سر تکان می دهم. تنها کاری که از دستم بر می آمد. به نظر می رسید خیالش راحت شده باشد. سری به موافقت تکان می دهد و بعد من جسمی دایره شکل را در میان گره ی انگشتانم احساس می کنم. دستانش را عقب می کشد. - این سنگ رو همراه خودت داشته باش. دستم را بالا می اورم. یاقوت قرمز رنگی کف آن می درخشید. - اما فقط در مواقع ضروری ازش استفاده کن. نگاهم را از سنگ می گیرم. فک باریکش منقبض شده بود:« متوجه میشی؟ فقط مواقع ضروری. من کاملا جدی ام.» لبان نیمه باز مانده ام را روی هم می گذارم و آب دهانم را قورت می دهم. اگر که اعتراف می کردم هیچ کلمه ای از حرف هایش را نفهمیده ام، باید منتظر عواقب بدی می بودم؟ انگار می تواند آشفتگی را در نگاهم بخواند. - متوجه میشی... بعدا متوجه میشی. فقط مطمئن شو که هرجور شده از این قصر خارج بشی. برای اولین بار سوال مطرح شده در ذهنم را بیان می کنم:« چرا؟» با آرامش پلک هایش را روی هم می گذارد و انگار که با خودش حرف می زد، می گوید:« متوجه میشی.» سنگینی یاقوت قرمز رنگ و دایره شکل را احساس می کنم. نگاهم را به مرکز دایره ی سنگ می دوزم. رنگ آتشینش آن را از سایر یاقوت ها متمایز می کرد. لبه هایش نه چندان تیز و نه خیلی کند بود. برجستگی خفیفی در وسطش دیده می شد. برای یک لحظه احساس کردم حرکت مایعی را درون سنگ دیده ام. وقتی بیشتر دقت می کنم، متوجه چیزی غیرعادی نمی شوم. حتما خطای دید بود. - بیشتر از این نمیتونم چیزی رو برات توضیح بدم. اما خودتو آماده کن. سیل سوالات سرازیر می شوند. اضطرابی نا آشنا وجودم را می گیرد. - اما... چطور؟ چطور میتونم فرار کنم؟ اگر نگهبان ها متوجه بشن چی؟ کف دست استخوانی اش را روی شانه ام می فشارد. بی اراده موجی از آرامش راه یافته به جریان خونم را احساس می کنم. نگاه متمرکزش را می بینم که چشمانم را خیره کرده بود. - تو میتونی. نگران نباش. و انگار کلمات جادویی اش در ذهنم حک می شدند. من می توانم. درست است. اگر که او می گفت پس من می توانم. دستش را که بر می دارد، جریان تسکین دهنده همچنان درونم باقی می ماند. او چه کار کرده بود؟ - میتونی برگردی. نمی خوام کسی متوجه غیبتت بشه. سر تکان می دهم و حلقه ی انگشتانم را به دور سنگ می بندم. صدای باز شدن دریچه را در پشت سر می شنوم. سر پسر از میان آن، جوان نمایان می شود. - آتِر... تا رسیدن به قصر همراهیش کن. پسر جوان که حالا نامش را می دانستم با دست اشاره می کند تا همراهش بروم. برای آخرین بار در چشمان ریز و تیره ی پیرمرد خیره می شوم. - مراقب خودت باش. سری تکان می دهم و به سمت پسر می روم. از میان درهایی که بسته می شد تصویر نصفه ای از پیرمرد می بینم که کف دو دستش با حرکتی عجیب بالای میز گرد حرکت می کرد. انگار که در حال ترسیم چیزی بود بدون استفاده از جوهر. با بسته شدن کامل آن، دیگر چیزی نمی بینم. آتر جلوتر راه می افتد و راه آمده را پیش می گیریم. قبل از آنکه از دریچه ی پایین پله ها به راهروی اصلی برگردیم، نگاهی محتاط از میان فضای نیمه باز در به اطراف می اندازد و به سرعت با دست اشاره می کند تا ابتدا من، بگذرم. به محض خروج، در را پشت سرم می بندد. سردرگم نگاهی به اطراف می اندازم و فکر می کنم "خب حالا قرار است چه شود؟" @Sarah..
  2. حتی نمی توانستم تصور کنم در آنجا قرار بود با چه چیزی رو به رو شوم. شاید نسخه ی دیگری از لیپار منتظرم بود. با این فکر، عصبی دسته ی سطل را حرکت می دهم و به نزدیکی در ورود به برج که می رسم، دیدن نگهبانانی که مقابلش ایستاده بودند آشفته ام می کند. تصور نگهبانان را نمی کردم. خودم را به گوشه ای می کشانم و نگاهم را به دو مردی که روی لباس بی رنگی که آستین هایش به زحمت تا ارنج می رسید، جلیغه ی جنگی به تن داشتند می دوزم. کمرم را به دیوار تکیه می دهم و سعی می کنم راهی برای گذشتن از آن دو پیدا کنم. یکی از آن ها محتویات قمقمه ی چوبی که روی کمرش قرار داشت سر می کشد و با خنده چیزی را برای سرباز کناری اش تعریف می کند. می چرخم و با سطل آب نیمه پرم نامحسوس از مقابلشان می گذرم تا بیشتر نزدیک به ساختمان شوم. نسیم خنک که به صورت مرطوب از دانه های عرق سرد، برخورد می کند؛ لرزی خفیف در تنم به جا می گذارد. دوست داشتم دسته ی فلزی سطل را رها کنم تا روی زمین بیفتد و بعد با تمام توانم بدوم تا جایی که دیگر جانی در پاهایم نماند و نقش زمین شوم. پلک هایم روی هم بیفتد. تمام تنم بی حس شود و بعد شاید وقتی دوباره به هوش می آمدم در همان جنگل آشنا بیدار می شدم. برای یک ثانیه کیمیا در ذهنم نقش می بندد. خدای من، حالا که من اینجا بودم چه اتفاقی برای کیمیا می افتاد؟ کم کم جوشش اشک را در چشمانم احساس می کنم. کاش می شد راهی برای بازگشت پیدا کرد. اگر کوچک ترین شانسی وجود داشت که فرار از این قصر و آدم های ترسناک نا آشنایش به آن چیزی که تصور می کردم ختم شود از هیچ تلاشی دست نمی کشیدم. با فاصله، ساختمان را تقریبا دور می زنم و این بار از پشت نگهبانان را زیر نظر می گیرم. گلویم خشک شده بود و انگشتان یخ زده ام توان نگه داشتن وزن سطل را نداشتند. درحالی که نمی توانستم حتی برای یک لحظه نگاهم را از نگهبانان بگیرم کسی از پشت بازویم را چنگ می زند و قبل از اینکه بتوانم جیغ بکشم و با حماقت، توجه همه را به سمت خودم جلب کنم دستی روی دهانم فشرده می شود. صدایی از پشت در گوشم زمزمه می شود:« هی آروم باش...» با چشمان گرد شده می چرخم و به پسر لاغر و قد بلندی که کلاهی برای پوشاندن موهای تیره اش روی سر گذاشته بود خیره می شوم. پیراهن بلند ساده ای به تن کرده بود که جلویش حالت بسته داشت و بلندی اش تا زانو می رسید. اطراف یقه ی گرد پیراهن با نشان های نقاشی شده ی عجیب و مشکی رنگ تزئین شده بود. کفش هایش بند هایی بلند داشت که تا زیر زانویش می رسید و پاهای برهنه اش را در بر گرفته بود. از چشمان براق تیله ای اش و پوست آفتاب سوخته اش می شد تخمین زد که بیشتر از پانزده سال سن نداشت. انگشتان استخوانی اش دور مچم محکم می شود و من صدایش را می شنوم:« زودباش اون منتظرته.» برخلاف جثه ی باریکش دستانی نیرومند داشت. با کشیده شدن مچم، فرصت پرسیدن این سوال را که "او" کیست پیدا نمی کنم. به دنبالش قدم هایم را سرعت می بخشم. به نزدیکی ساختمانی که در کنار همان برج مورد نظر قرار داشت می رویم و از در چوبی می گذریم. پسر پارچه ی دور گردنش را بیشتر می کشد تا روی نقش های لباسش را بپوشاند و برای گذشتن از جمعیتی که مشغول رفت و آمد در دالان نورگیر بودند، به قدم هایش سرعت می بخشد و من مجبور می شوم دوباره برای هماهنگ کردن سرعتم با او به زحمت بیفتم. بین راه در حرکتی شتاب زده مچم را بیشتر می کشد و تغییر مسیر می دهیم. از پله هایی که نمی دانم به کجا ختم می شود همراهش پایین می روم. روی پله آخر باید به لباسش چنگ بزنم تا مانع از افتادنم روی زمین شوم. نگاهم را به اطراف می دوزم. راهروی باریک پنجره ای نداشت و با نور کم سویی از مشعل هایی آتش زا روشن شده بود. حالا دیگر قدم هایش آرام شده بودند. نفسش را با آرامش خیال به بیرون می فرستد و نگاهی به من می اندازد. چشمان تیره اش در تاریکی برق داشتند. بی اراده آب دهانم را قورت می دهم و لبان او کش می آیند:« سریع بودی.» ابروهایم بالا می روند ولی باز هم فرصتی برای پرسیدن سوال پیدا نمی کنم و او جلو تر حرکت می کند. تمام چیزی که شنیده می شد صدای برخورد قطرات آب از ارتفاع به زمین و کشیده شدن قدم هایمان روی سنگ های سرد بود. پلک هایم را روی هم می فشارم و سعی می کنم ذهنم را مرتب کنم. اما موجی از احساسات گیج و یک مشت علامت سوال درونش شناور بود. - داریم کجا می ریم؟ نیم رخش می چرخد و من در حالت عجیب صورتش می بینم که انتظار شنیدن این سوال را نداشت. - منظورت چیه؟ مگه پیام رو نگرفتی؟ مکثی می کنم و دوباره صحنه ی قرار گرفتن تکه کاغذ را میان انگشتانم به یاد می آورم. - یعنی... اون پسر... خدمتکار... از طرف تو بود؟ سر تکان می دهد و دوباه نگاه متعجبش را به سمتم می اندازد:« این اولین باره که اون از من می خواد یکی از خدمتکارها رو پنهانی پیشش ببرم.» دهانم نیمه باز می شود. سعی می کنم ذهنم را جمع و جور کنم و دستم را به حالت احمقانه ای بالا می اورم:« صبر کن ببینم. چرا... اینی... که میگی... باید بخواد من رو ببینه؟» این بار شوک شنیدن کلماتم، قدم هایش را متوقف می کند. کاملا به سمتم بر می گردد و نگاهی عجیب تحویلم می دهد. انگار که او انتظار داشت من پاسخ سوالم را خودم بدانم. - من نمی دونم. اون از برنامه هاش برای من حرفی نمیزنه. و چرا درباره اش جوزی حرف می زنی که انگار نمی شناسیش؟ لبانم کمی در حالت نیمه باز باقی می مانند و بعد روی هم فشرده می شوند. می شناختم؟ مبهوت و آرام زمزمه می کنم:« من خوابم.» او دور می شود و کمی دیگر نگاهم می کند. دوباره دوستانه لبخند می زند:« اون می دونه داره چیکار می کنه.» این بار به سمت دیوار ته راهرو می رویم. حرکتش را دنبال می کنم و پس از باز شدن دریچه ی کوچکی که برای رد شدن از آن باید کمرم را خم می کردم، روشنایی چشمم را می زند. پلک هایم را روی هم می فشارم و یک دستم را مانند سایه بان روی ابروهایم می گذارم. چشمانم که به نور عادت می کنند، دستم را محتاطانه پایین می آورم و نگاه گیجم را به اطراف می دوزم. دیوارهایی بلند که ارتفاعشان تا آسمان می رسید اطرافمان را احاطه کرده بودند و زمانی که سر بلند می کنم راه پله ی سنگی و باریکی را می بینم که تا انتهای دیوارها راه داشت. آب دهانم را قورت می دهم. پسر اشاره می کند وقت تلف نکنم و پشت سرش حرکت کنم. انتهای دامنم را با دست بالا می گیرم و با قدم هایی هماهنگ دنبالش می کنم. نگاه گیج و آشفته ام که به اطراف دوخته شده بود سرعت قدم هایم را کند می کرد و با وجود پله های زیادی که طی کرده بودیم شوک ناشی از قرار گرفتن در چنین موقعیتی، مانع احساس خستگی پاهایم می شد. آخرین پله را که بالا می رویم، سرم را بلند می کنم و به سقف رو بازی که نور خورشید را به درون راه می داد چشم می دوزم. نگاهم محو آسمان صاف آبی بود که صدای پسر بلند می شود. - هی از این ور. مسیر شاره اش را دنبال می کنم و به در بزرگ و بسته ای می رسم که از چوپ تیره ای ساخته شده بود. پسر در را به داخل هول می دهد و جلو تر از من وارد می شود. نفس عمیقی می کشم. نمی توانستم درک کنم چه چیزی در انتظارم بود اما در آخر تصمیم می گیرم و با تردید از در بزرگ می گذرم. اتاق عریض دایره مانند با طرح های عجیب و رنگارنگی که در وسطش نقاشی شده بود، حیرت زده ام می کند. پرده های بلند و ضخیم شیری از مقابل شیشه های بی رنگ بزرگ کنار زده شده بود و شومینه ای میان فضای خالی پنجره ها قرار داشت که مقابلش، در آن سوی اتاقِ دایره شکل، چندیت قفسه بزرگ کتاب با فاصله ی کم به هم چسبیده بودند. صدها کتاب با جلد های چرمی در کنار هم چیده شده بود و در وسط اتاق، مرکز نقاشی شده ی دایره، میزی چوبی قرار گرفته بود که روی آن با شمع هایی مانند هم و ظرفی فلزی که محتویات قرمزی داشت پر شده بود. بی اراده قدمی بر می دارم و از در فاصله می گیرم. پسر جوان تعظیمی به جایی که نمی توانستم ببینم می کند و دوباره از در می گذرد تا بدون اخطار قبلی مرا که پریشان تر از همیشه بودم تنها بگذارد. به زحمت آب دهانم را از گلویم به پایین می فرستم و بند انگشتانم را به دور یقه ی لباس آبی رنگم، گره می زنم. با رفتن پسر و تنها شدنم احساس نا امنی می کردم. همان طور که چشمانم را اطراف اتاق می گرداندم حرکت سایه ای را می بینم که از میان قفسه های چوبی بیرون می آید. بی اراده عقب می روم و سایه تبدیل به پیرمردی می شود. با دیدنش می توانم لبخندش را از میان ریش و سبیل انبوه سفیدش تشخیص دهم. جثه ی کوچکی نداشت اما لاغر بود. لباس عجیبی از پارچه ی زمختی به تن داشت که تا مچ پاهایش می رسید و با علامت ها و نقاشی هایی عجیب تر از لباس آن پسر جوان، تزئین شده بود. پیرمرد عصای عجیبش را که در محل گرفتن دست، مانند مارپیچی به شکل حیوان بود، به زمین می زند و جلو تر می آید. قدش متوسط بود و نگاهش وقتی به من خیره می شد، نافذ تر از آن بود که بتوانم حرفی بزنم. تا وسط اتاق پیش می رود و پشت میز می ایستد. با اشاره ی دستش می فهمم که باید نزدیک بشوم. چند قدم مردد بر می دارم و به سمت مرکز دایره می روم. لبخند او به نظر محونشدنی می رسید. وقتی به اندازه ی کافی به میز نزدیک می شوم می توانم خطوط چین انداخته ی گوشه ی چشم هایش را ببینم که ناشی از لبخند عمیق روی لب های باریکش بود. چیزی میان لبخند هایش بود که احساسات ناخوشایندم را کمتر می کرد. @Sarah..
  3. بی اراده با وسواس دستی دیگر به ربان پیچیده دور موهایم می کشم و تلاش می کنم کلاهی را که در پیشبند لباسم بود، بدون جلب توجه روی سر بکشم. - هی گیسیا.... به سرعت می چرخم و نگاهم به دختر جوانی می افتد که سبدی چوبی را بالای سر خود حمل می کرد. - لیپار دنبالت می گرده. قبل از آن که بتوانم بپرسم لیپار دیگر چه کسی است؛ به سرعت از کنارم می گذرد و دور می شود. انگار که از نزدیکی به من اجتناب می کرد. نفس عمیقی می کشم. سعی می کنم به تقلید از خدمتکاران دیگر پشت سر آن ها حرکت کنم. به تالار آشنای بزرگی می رسم که با مجلل ترین طرح ها و وسایل تزئین شده بود. دیوار ها با طرح های عجیبی به رنگ سفید و آبی تزئین شده بودند و کف پوش های سنگی زیر پایم زردی متضادی با رنگ قرمز پس زمینه ی دیوارها داشتند. در نیمه بازی را که مقابلم بود از نظر می گذرانم و مردد نزدیک می شوم. صدای گریه هایی از داخل اتاق می شنوم. لبانم را روی هم می فشارم و با نوک انگشتانم در را به داخل هول می دهم. دختر خدمتکاری روی زمین پشت به من زانو زده بود و زنی که با عنوان ملکه به من معرفی شده بود، مقتدارنه و با چشمانی که مانند آتش از خشم زبانه می کشید براندازش می کرد. - تو... احمق بی عرضه... بهت گفته بودم لباس های من قبل از ظهر آماده باشه. جیغی خفیف از گلوی دختر بیرون می آید. وقتی به خودم جرئت می دهم تا کمی جلوتر بروم، متوجه می شوم دست دختر که روی زمین قرار گرفته بود زیر کفش های ملکه فشرده می شد. - منو ببخشین بانو سوریا... التماس می کنم... منو ببخشین. لطفا. ملکه مانند عقابی که به دور طعمه اش پرواز می کند، چرخی به دور دختر می زند و پشت او متوقف می شود. می توانستم لرزش نامحسوس بدن دختر را ببینم. - بخشیدن بی عرضگی های تو به نظر میرسه پایانی نداره. خم می شود و من صدای شیطانی اش را می شنوم که با رگه هایی از تهدید کنار گوش دختر زمزمه می کند:« پنجاه ضربه شلاق به نظر حداقل مجازات ممکنه... اما... بخشش من شامل حالت میشه.» صدایش بلند می شود و دستور می دهد:« پنجاه ضربه شلاق.» دو خدمتکار دیگری که کنار دیوار ایستاده بودند، بازوهای دختر را می گیرند و من خودم را کنار می کشم تا از محدوده ی دیدشان پنهان بمانم. صدای جیغ ها و التماس های دختر را می شنوم. دو خدمتکار تقریبا او را روی زمین می کشند و مقابل چشمان بهت زده ی من به سمت انتهای راهرو می روند. برای چند ثانیه انگار نفس کشیدن را فراموش کرده بودم. دستان یخ زده ام را به پارچه ی نازک دامنم بند می کنم و فکر می کنم که به نظر می رسد در بدترین دوره ی تاریخ گیر افتاده باشم. کسی از پشت به بازویم چنگ می زند. می چرخم و نگاه وحشت زده ام را در چشمان خشمگین زن مسن آشنا می دوزم. - پیامم بهت نرسید که اینجا برای خودت مشغولی؟ پس لیپار او بود. برای یک ثانیه نگاهم را می چرخانم اما دختر به همران خدمتکاران در انتهای راهرو نا پدید شده بود. - دنبالم راه بیفت اگر نمی خوای به سرنوشتی مشابه اون دچار بشی. در نگاه لیپار می خواندم که بدش نمی آمد اگر او می توانست دستور شلاق خوردن مرا صادر کند. تنها دلیل این همه نفرت را نمی فهمیدم. با ضربه ی او راه می افتم و این بار کاملا وارد اتاق ملکه می شوم. او درحالی که روی صندلی کوتاهش مقابل آینه نشسته بود نگاه سرد و مغرورانه ای تحویلم می دهد. لیپار ضربه ی دیگری به کمرم می زند و من چند قدم جلو می روم. - بانوی من این دختر به شما کمک می کنه آماده بشین و در مهمونی همراهیتون می کنه. گلویم از شدت اضطراب به سوزش افتاده بود و چیزی در معده ام بالا و پایین می رفت. اگر عاقبت من هم به شلاق خوردن ختم می شد چه کاری از دستم بر می آمد؟ صدایی در ذهنم می گوید"هیچی." در این دنیای عجیب هیچ جایی برای شوخی نبود. این بار از جانب لیپار لگدی به ساق پایم می خورد. نمی دانستم چه بدبختی بود که از اولین لحظه ی ملاقات با این زن مشغول کتک خوردن از او بودم. بی اراده تا کمر خم می شوم و صدای لرزانم را می شنوم:« بانوی من...» درحالی که نگاهم به زمین دوخته شده است، می بینم که از جایش بلند می شود و به سمتم می آید. - خوبه لیپار... امیدوارم توی کارش موفق بشه. با تردید دوباره راست می شوم و تمام سعی ام را برای نگاه نکردن در چشمانی که تیر های غضب به سمتم پرت می کرد، می کنم. لیپار با تعظیمی از اتاق خارج می شود و من بی هدف میان اتاق می ایستم. برای چند ثانیه نگاهی به سمتم می اندازد:« نمی خوای لباس هام رو اماده کنی؟» - بل... بله بانو. به سرعت خودم را به گوشه ی اتاق می کشانم تا از تیررس نگاهش دور بمانم و بی هدف لباس هایی را که در کمدش چیده شده بود بررسی می کنم. محض احتیاط دستی به کلاه پارچه ای روی سرم می کشم تا از پنهان ماندن موهای بسته شده ام مطمئن شوم. اگر که چیزی اشتباه پیش می رفت به جای پذیرا بودن پنجاه ضربه شلاق باید مجازات مرگ را تحمل می کردم. - بانوی من سبز رو ترجیح میدن یا آبی؟ نگاهش را می بینم که در آینه ی بزرگش به چشمان خاکستری رنگش دوخته شده بود. موهای بلند مشکی رنگش با فرهایی درشت تا انتهای کمرش می رسید. این قانون هرچه که بود ظاهرا شامل حال او نمی شد. به گونه ای موهای من بلند تر از او بودند که این تصور باعث می شود، ترسی در وجودم موج بر دارد و نوک انگشتانم یخ تر از آنچه که بودند می شوند. احمقانه بود نگه داشتن چنین موهایی در چنین موقعیتی. - چرا جواب نمیدی؟ سرم بالا می آید و نگاهم به چشمان سرد و تهدید آمیزش دوخته می شود. به نظر می رسید دریای تفکرات نگران کننده ای که میانشان غرق شده بودم مانع از این بود که پاسخش را بشنوم. نفس حبس شده ام در سینه، کلماتم را مقطع کرده بود:« اوه... بله بانوی من... پس...» پلک هایم را روی هم می فشارم و شانسم را امتحان می کنم:« سبز رو آماده می کنم.» درحالی که همچنان نفسم در سینه حبس بود مستقیم به چشمانش خیره می شوم. یک ابرویش بالا می رود و به نرمی سرش را می چرخاند تا دوباره در آینه به خودش خیره شود. رها شدن نفسم، با موجی از آسودگی همراه بود. با احتیاط لباس پر زرق و برق سبز رنگ را از میان لباس های دیگر بیرون می کشم و روی تخت می گذارم. - تنهام بذار. می خوام به حمامی که برام آماده شده برم و بعدش تا قبل از شروع مراسم استراحت کنم. تا کمر خم می شوم و با آخرین سرعتی که در توان داشتم از اتاق خارج می شوم. به پیشانی ام دستی می کشم و با قدم هایی نا مطمئن کنار دیوار راه می افتم. خداراشکر می کردم که آن دختر به موقع در اتاقک حمام حاضر شده بود تا مسئولیتی را که از آن سر در نمی آوردم به عهده بگیرد. از اتاقی که در انتهای راهروی مجلل بود که خارج می شوم؛ به بخش بی زرق و برق خدمتکاران می رسم. همه در حال رفت و آمد بودند و هرکدام به نوعی درگیر به نظر می رسیدند. دوباره دستم به سمت موهای بسته شده ام می رود و کلاه پارچه ای را پایین تر می کشم. کاش می شد دلیل این قانون بی منطق را می فهمیدم. - گیسیا؟ رشته ی تفکراتم گسسته می شود. می چرخم و نگاهم را به دختر جوانی که مقابلم بود، می دوزم. از کفش های بی کیفیت مشکی رنگش تا اندام لاغر پوشیده شده در پیراهن خدمتکاری را از نگاه می گذرانم و به موهای تیره ی جمع شده زیر کلاهش که می رسم او را به یاد می آورم. همان دختری بود که وظیفه ی آماده کردن حمام را بر عهده گرفته بود. سعی می کنم احساسات گیجم را کنار بزنم و لبخندی صمیمانه روی لب می نشانم:« به خاطر... کمکی که کردی... ممنونم.» ابروهایش بالا می رود و برای خالی نبودن عریضه او هم لبخند می زند. - کاری نبود. به هر حال ما بیشتر از هرکسی باید هوای هم رو داشته باشیم. با کف دست دوستانه به بازویش می کوبم که تعجب نگاهش را می پوشاند. مردد دستم را عقب می کشم. به نظر با این حرکات آشنا نبود. دوباره به خودم یادآوری می کنم که به طرز دیوانه واری زمان را به عقب سپری کرده ام و دستی به گردنم می کشم:« بازم... ممنونم. فردا خودم این کارو انجام میدم.» چیزی در نگاهش برق می زند. شانه ای بالا می اندازد:« هر طوری که راحتی.» قبل از آنکه چیزی بگویم لبخند دیگری تحویلم می دهد و با گفتن "بعدا می بینمت" فاصله می گیرد. وزنم را از پایی به پای دیگر جا به جا می کنم و پس از کمی مکث دوباره حرکت می کنم. این بار قدم هایم را با تامل بیشتری بر می دارم. دیوارهای این قسمت کهنه و رنگ پریده بود و هر پنج قدم یک دخمه به درونشان وجود داشت که به نظر می رسید انبارهایی برای مواد غذایی باشد. از راهرو که خارج می شوم به حیاط پشتی قصر می رسم. چاهی بزرگ در گوشه ی حیاط حفر شده بود که اطراف آن را بشکه های آب و مواد غذایی گرفته بودند و به نظر می رسید محل تجمع بیشتر خدمتکاران باشد. آن طرف تر اسطبلی بود که حدود دو متر از بشکه ها فاصله داشت و چند مرد لاغری که لباسشان به رنگ زرد بود مشغول تمیزکاری در آنجا بودند. می خواهم قدم هایم را به سمت بشکه ها تنظیم کنم که پسر جوانی به سرعت از کنارم می گذرد و تنه ای به بازویم می زند. در جایم خشک می شوم. پسر در حین رد شدن از کنارم، با حرکتی حرفه ای و نامحسوس تکه کاغذی میان انگشتانم گذاشته بود. ناشیانه سر بر می گردانم و او را که با قدم هایی سریع در لباس خدمتکاری از من دور می شد، می بینم. وقتی دوباره نگاهی به اطراف می اندازم، می فهمم هیچ کس متوجه نشده است. گره ی انگشتانم را به دور کاغذ میانشان، سفت می کنم و به سمت خلوت ترین نقطه ی حیاط می روم. وقتی گوشه ی دیوار می ایستم، با نگرانی دستم را بالا می آورم تا به تکه کاغذ قهوه ای رنگ کهنه، چشم بدوزم. با همان زبان غریبه ای که نمی دانستم چطور می فهمیدم کلمات نوشته شده با جوهر را می خوانم؛ برج ستاره شناسی. ابروهایم با گیجی در هم می روند. دوباره سر می چرخانم تا شاید بتوانم پسر را پیدا کنم اما او انگار که در ناکجا غیب شده بود. کمی در جایم جا به جا می شوم و نگاهم را به بالا می دوزم؛ جایی که چهار برج از چهار طرف قصر قابل مشاهده بود. حالا از کجا باید برج ستاره شناسی را پیدا می کردم؟ نفس عمیقی می کشم و تکه کاغذ را در جیب گشاد لباس می اندازم. سطلی آب برمی دارم و به سمت بشکه ها و چاهی که بینشان قرار داشت، می روم. سطل را که پر آب می کنم با حرکت چشم، زن مسنی را که مانند من لباس خدمتکاری پوشیده بود و مشغول فشردن اهرم برای بالا کشیدن سطل آبش بود دنبال می کنم. مردد چند قدم به سمتش بر‌می‌دارم که باعث می شود توجهش به من جلب شود. از کار دست می کشد و نگاهم می کند. پارچه ی کهنه ی دامن لباسم را میان انگشتانم می فشارم و با تردید می گویم:« می دونی قصر ستاره شناسی کجاست؟» ابروهایش در هم می رود:« خدمتکارها اجازه ی ورود به اونجارو ندارن.» برای چند ثانیه شوکه می شوم. هر چه بیشتر پیش می رفت قضیه عجیب تر می شد. اولین تخلف که بلند کردن موها بود و حالا هم دستور محرمانه ی ورود به بخش ممنوعه را دریافت می کردم. صاحب قبلی این بدن هر کسی که بود حالا داشت مرا به دردسر می انداخت. اما من می ترسیدم با عمل نکردن به دستور نوشته شده روی کاغذ خودم را به دردسر بدتری بیندازم. با کلافگی نفسم را رها می کنم و سعی می کنم قانع کننده به نظر برسم. - به دلیل مراسم امشب بعضی از محدودیت ها برداشته شده. باید چیزی رو به... کارکن های اونجا برسونم. زن نگاه عجیبی تحویلم می دهد. ظاهرا سابقه نداشت که قوانین به خاطر مراسمات قصر، هر چه قدر هم مهم، نادیده گرفته شوند. گوشه ی لبم را می گزم و فشار دستانم به دور دسته ی فلزی سطل بیشتر می شود. حالت چهره اش تغییر می کند و درحالی که به نظر تصمیم می گیرد خودش را به بی خیالی بزند، با دست به دو برجی که در قسمت پشتی قصر بودند، اشاره می کند. مسیر اشاره اش را به یکی از آن ها که سمت چپ قرار داشت، دنبال می کنم و برای تشکر سر خم می کنم. اهمیتی نمی دهد و با سطل آبی که به دلیل رطوبت در برخی قسمت ها به رنگ قهوه ای تیره درامده بود، از من فاصله می گیرد. دستی به کلاه پارچه ای ام می کشم و قدم هایم را به سمت برج تنظیم می کنم. @Sarah..
  4. - تو موهای بلندی داری دختر. لحن زن، وحشتی ناملموس را حمل می کرد و لبان نیمه باز مانده ی من متحیر تر از آن بودند که برای به زبان آوردن کلمه ای حرکت کنند. - اگر بفهمن... زندگیت تو خطر میفته. شاید بهتر باشه...اون ها رو بپوشونی. بی اراده به لایه ای ضخیم از موهای تازه ی مشکی ام، دست می کشم. نگاه زن به مردم اطرافمان خیره می شود و فشار انگشتانش روی شانه هایم بیشتر:« برو. بهتره توی چشم نباشی تا به گوشش نرسه.» پاهایم به عقب می لغزند. نگاهم مات زنی بود که آستین های نیمه بالا داده اش، بخشی از پوست تیره ی ساعدش را نمایان ساخته بود. به گوش چه کسی نرسد؟ از او فاصله می گیرم و درحالی که دوباره مشغول بستن موهایم می شوم با آخرین سرعت شروع به دویدن می کنم. سینه ام در مرز انفجار قرار داشت. نمی دانستم قلبی که اینطور وحشیانه به استخوان های دنده ام می کوبید، تا کی دوام می آورد. دامن مزاحمم را بالا می گیرم و درحالی که نمی دانم از چه چیز تا این حد می هراسیدم، وارد یکی از کوچه راه های باریکی که به یکی از دشت های سرسبز اطراف می رسید می شوم. با قدم هایی تند عرض رودخانه را در پیش می گیرم و با عقب زدن جمعیت راه خودم را به سمت انتهای زمین های سبزی که انبوه درختانش نشان از جنگل می دادند، باز می کنم و بدون اینکه ذره ای از سرعتم کم کنم از میان درختان می گذرم درحالی که ذهنم گیج تر و شوکه تر از آن بود که بتوانم فکر کنم در حال حاضر چه بلایی داشت به سرم می آمد. دستم را به تنه ی یکی از درختان می گیرم و با رسیدن به رودخانه ای که بین راه باریکه ای از درختان جریان داشت، متوقف می شوم. زانوانم خم می شود و روی زمین می افتم. عرق از سرو رویم سرازیر بود و تارهای درشت مو لجوجانه به پیشانی مرطوبم چسبیده بودند. با پشت دست قطره های عرق را پاک می کنم و تارها را کنار می زنم. نفس های بریده ام به زحمت از میان لبان نیمه خشک شده بیرون می آمد. کف دو دستم را به علف های روی زمین می چسبانم و سعی می کنم ذهنم را متمرکز کنم. این خواب نبود. اگر که خواب بود نباید سینه ام از فرط این دویدن به سوزش می افتاد و چشمانم سیاهی می رفت. نباید می توانستم درد ضربه های زن مسن را که به پشتم کوبیده می شد، حس کنم. "پس چه اتفاق لعنتی برایم افتاده بود؟" نگاهم که به مچ برهنه ام می افتد، مکث می کنم. "آن شب... یعنی دیشب... من آن دستبند را پوشیدم... و بعد... وقتی بیدار شدم... اینجا بودم." دیگر ریه هایم برای نفس کشیدن تقلا نمی کردند. باید باور می کردم اتفاقی جادویی رخ داده بود؟ از همان هایی که در فیلم ها می دیدم؟ مگر می شد؟ مگر امکان داشت؟ خدایا... من در کجای دنیایت گیر افتاده بودم؟ نگاهم تار می شود. این لباس ها... این شهر قدیمی... آن قصر... ملکه... پادشاه... سربازها... دخترهای اسیر... سرم بالا می آید و به نقطه ای نا معلوم در میان درختان آن طرف رودخانه چشم می دوزم. شاید بهتر بود می پرسیدم... در چه برهه ای از زمان گیر افتاده بودم؟ در چه برهه ای از تاریخ؟ درد در سینه ام می پیچد. امکان نداشت. تمامش یک کابوس بود. وقتی دوباره بیدار می شدم همه چیز در جایش قرار داشت. شاید در یکی از همان کابوس هایی که هر شب می دیدم، گیر افتاده بودم. انگشتانم مشت می شوند و رطوبت علف ها را میانشان حس می کنم. هیچوقت در خواب هایم چنین حس واقعی بودن نداشتم. واقعا این یک خواب بود؟ نگاهم را جستجو گر به اطراف می دوزم و قلوه سنگی پیدا می کنم. بدون فکر آن را میان مشتم گیر می اندازم و لبه ی تیزش را روی پوست صاف و سفید مچم می کشم. با خراش پوست سوزش را احساس می کنم. اشک هایم بی اراده از گوشه ی چشمم سرازیر می شوند. واقعی بود. حتی اگر یک خواب بوده باشد آنقدر واقعی هست که سوزش زخم را احساس کنم. و حتی... شاید... می توانستم تا ابد بمیرم. میان موهایم چنگ می زنم. بارها و بارها. ربان را می کشم و وقتی موهایم دوباره مانند آبشار دورم را می گیرند؛ از حیرت چشمانم گرد می شوند. تا به حال در تمام زندگی ام هیچوقت نگذاشته بودم موهایم به این حد از بلندی برسند. یا بهتر بود بگویم هیچوقت نتوانسته بودم موهایم را به این اندازه برسانم. به رنگ طبیعی مشکی اشان دست می کشم. من کی بودم؟ واقعا کجا بودم؟ خونی که از میان شکاف دستم سرازیر بود به آستین لباسم که می رسد؛ خشک شده در جایم به زخم چشم می دوزم. اگر که خواب بود باید تا به الان بیدار می شدم. اما چه خوابی تا این حد می توانست حقیقی باشد؟ حرکتی به خود می دهم و دستم را میان آب های خنک رودخانه فرو می برم. شسته شدن خون ها را می بینم و بیشتر شدن سوزش زخم را تصور می کنم. درحالی که جریان آب را روی پوستم احساس می کردم نگاهم را به نقطه ای می دوزم و سعی می کنم به منطقی ترین حالت ممکن فکر کنم. "اگر که من واقعا من بودم و تنها به یک زمان دیگر آمده بودم پس نباید این زبان غریبه را یاد می داشتم... یا... موهایم تغییر می کرد... یا... همه مرا می شناختند." ذهنم انگار که قفل می شود. "همه مرا می شناختند. همه مرا گیسیا صدا می زدند. پس یعنی... این بدن... متعلق به کس دیگری بود؟" به سرعت سر تکان می دهم. "احمقانه است. تمام تفکراتم احمقانه است." مردد می شوم و زمزمه می کنم:« گیسیا...» "این اسم، به نظر متعلق به چه دوره ای از تاریخ بود؟" دستم را بیرون می کشم و از جایم بلند می شوم. لباس های تنم را بررسی می کنم. "این لباس ها... خیلی قدیمی به نظر می رسیدند. برده داری... اسیر گرفتن... آن قصر... ملکه و پادشاه..." سرم که گیج می رود دستم را به تنه ی درخت می گیرم تا دوباره روی زمین نیفتم. "خدای من... چه اتفاقی داشت می افتاد؟" کمرم را به درخت تکیه می دهم و نگاهم را از میان شاخه برگ هایی که بالای سرم بود به آسمان آبی می دوزم. همان آسمانی که برایم بی اندازه آشنا بود. در خواب هایم به همین صافی و آبی رنگی می دیدمش. به همین پاکی و بدون آلودگی. گوش هایم را تیز می کنم. صدای پرنده ها... جریان رودخانه... تمامشان آشنا بودند. من در یکی از همان خواب ها گیر افتاده بودم. همان هایی که هر بار ترس و وحشت بیدارم می کردند. پس این نمی توانست نشانه ی خوبی باشد. اصلا نشانه ی خوبی نبود. لبانم را روی هم می فشارم. باید یک راهی برای برگشت باشد. نگاهم را به رودخانه می دوزم و کمرم از تنه ی درخت می کنم تا چند قدم نزدیکش بشوم. مردن؟ می توانست نجاتم بدهد؟ در نزدیکی اش متوقف می شوم. دست زخمی ام را بالا می آورم. نمی توانستم ریسک کنم. اگر که زخم برداشته بودم بنابراین این امکان وجود داشت که واقعا بمیرم. دوباره به میان موهایم چنگ می زنم. هیچ راهی نبود برای بازگشت. هیچ راهی. بار دیگر تلاش می کنم تا تئوری ام را مرور کنم. اگر که من از آینده به گذشته رفته باشم. آن هم به خاطر یک دستبند عتیقه مانند آنچه در فیلم ها می دیدم، پس... پلک هایم را روی هم می فشارم. احمقانه بود. این فرضیه احمقانه بود. خم می شوم و ربانی را که روی سنگ های رودخانه در کنار پایم افتاده بود، مردد بر می دارم. موهایم را چنگ می زنم و ربان را دورشان می پیچم. اگر که دلیلی برای دیده نشدن بلندی موهایم وجود داشت پس من باید از آن پیروی می کردم هرچند که به نظر احمقانه می آمد. اگر که مردنم قرار بود در این دنیای عجیب مانند مردن واقعی باشد پس من باید برای زنده ماندنم تلاش می کردم. نفس عمیقی می کشم. "باید قوی می بودم. حتی اگر در یکی از خواب هایم گیر افتاده بودم؛ حتی اگر این یک کابوس بود و یا هر فرضیه ی احمقانه ی دیگری که ذهنم را مشغول کرده است، هیچ اهمیتی نداشت." دوباره به زخم عمیق روی مچم چشم می دوزم. "تنها کاری که باید می کردم زنده ماندن بود. تا زمانی که یک دلیل منطقی برای بودنم در این دنیا... یا... در این زمان... پیدا کنم." پایین دامنم را بالا می گیرم و از رودخانه فاصله می گیرم. از میان درختان که عبور می کنم به محوطه ی سرسبزی می رسم که هیچ درختی دیده نمی شد. سرم را بالا می گیرم. قصر بزرگ از دور نمایان بود. با خود زمزمه می کنم: و یک دلیل منطقی تر که راه برگشتم را فراهم کند. دست به موهای بسته شده در پشت سرم می کشم تا از معلوم نبود بلندی اشان مطمئن شوم و به سمت قصر راه می افتم. هوای تازه را به ریه هایم می کشم. آسمان صاف بود و بدون ابر. کاملا بر خلاف آسمانی که از کودکی در زندگی خودم به یاد داشتم. آن آسمان خاکستری پر دود جایش را به رنگ آبی روشنی داده بود. بی اراده لبخند می زنم. می توانستم نرمی چمن ها را زیر کفش هایم حس کنم. باید می فهمیدم من در چه زمانی بودم. از این زبان غریبه و این قصر بزرگ باشکوه باید حدس می زدم که به زمانی خیلی دور آمده باشم. این بار درحالی که در سالن بزرگ قصر و راهروهای عریضش قدم می زنم با توجه بیشتری به اطراف چشم می دوزم. مردان و زنان خدمتکار همگی لباس بلندی به تن داشتند که با پارچه ای نازک دوخته شده بود و کفش های ساده ی بندداری که به رنگ قهوه ای یا مشکی دیده می شد. زنان موهایشان به زحمت به انتهای گردنشان می رسید اما بیشترشان کلاهی پارچه ای روی سر داشتند که مانع از دیده شدن اندازه ی واقعی شان می شد اما با توجه به حرف هایی که از زن فروشنده در بیرون از قصر شنیده بودم، بدون شک بلند کردن مو بیشتر از حد گردن جرم محسوب می شد و شاید صاحب قبلی این بدنی که در حال حاضر صاحبش محسوب می شدم، به فرض حقیقی بودن فرضیه ی دیوانه وارم، یک احمق به تمام معنا بود. @Sarah..
  5. Yegane98

    دوتا چیز بگین یکیشو انتخاب کنیم

    احترام بخشش یا انتقام
  6. سعی می کنم به نفس هایم هماهنگی ببخشم و پلک هایم را برای آرامش بیشتر روی هم می فشارم. درست نبود اما من نمی توانستم با این موقعیت مقابله کنم آن هم زمانی که زن مسن برای سریع تر کردن قدم هایم، نیشگون های بیشتری حواله ام می کرد. همان طور که پشت سرم حرکت می کرد، می توانستم غرغر هایش را بشنوم که با نفرت آمیخته بود:« خیلی خوش شانس بودی که پیشگوی اعظم برای نفرستادنت به اونجا با فرمانده صحبت کرد وگرنه دختری که از سرزمین دشمن اسیر میشه هیچ شانسی برای داشتن یک زندگی معمولی به عنوان یک خدمتکار نداره. اونا لیاقت پوسیدن تو سیاه چال ها و له شدن زیر دست و پای مردان مارو دارن.» قلبم به تپش می افتد. کلمات این زن بیش از اندازه نفرت آلود و گیج کننده بود. سرزمین دشمن؟ دیوانه شده بودم درست است؟ هضم این کلمات زیادی دشوار بود. از دری که به نظر مخصوص ورود و خروج خدمتکاران بود، می گذریم و در حالی که من برای نیفتادن روی زمین نیاز به گرفتن دستم از دیوارها داشتم، به دنبال زن راه پله ی خفه و تاریک را بالا می رویم. وقتی از قسمت خدمتکاران خارج می شویم، می توانم سالن بزرگ و باشکوهی را که پرتوهای آفتاب نورانی اش کرده بود، مقابل چشمانم ببینم. درهای بزرگ و سفید هر کدام به اتاقی راه داشتند و زمین زیر پایم بر خلاف قسمت خدمتکاران با رنگ های زیبایی تزئین شده بود. با کشیده شدن دستم، مقابل یکی از درها متوقف می شوم و زن چند تقه روی چوب می کوبد. صدای زنانه ای که اجازه ی ورودمان را صادر می کند، زن مرا به جلو هول می دهد و خودش کنارم می ایستد. به سرعت تا کمر رو به دختری که با لباس های مجلل پشت آینه جا گرفته بود، خم می شود. نگاه خشمگین زن را که از گوشه ی چشم می بینم مانند او خم می شوم تا ادای احترام کرده باشم. میل شدیدی به جیغ کشیدن در خودم احساس می کردم. اما حسی محتاط در درونم، از این کار منصرفم می کرد. شاید مثل فیلم به نظر می رسید اما همچنان تمایل داشتم تا مانند یکی از بازیگران حرفه ای نقشم را به طور کامل ایفا کنم. - حمام رو آماده کن. با دهان نیمه باز مانده به دختر جوانی که با نگاه سردش به من دستور آماده کردن حمام را صادر می کرد، خیره می شوم که اخم هایش در هم می رود:« مشکل شنوایی پیدا کردی؟» با ضربه ی محکمی که از آرنج گوشتالود زن مسن حواله ی شکمم می شود، تا نیمه خم می شوم و عقب عقب از اتاق بیرون می روم. در که بسته می شود، کمرم را به دیوار تکیه می دهم و نفس های بریده ام که ناشی از درد شکمم بود آرام تر می شود. مانند آدم های گیجی که اولین بار وارد دنیایی عجیب می شوند نگاهم را به اطراف می دوزم. زنان و مردانی که لباس های آبی خدمتکاری مانند من پوشیده بودند از سمتی به سمت دیگر راهرو می رفتند و هر از چندگاهی نگاهی عجیب به منی که خشک شده، به دیوار تکیه داده بودم می انداختند. مرددبه گردنم دست می کشم و بازوی دختری را که درحال رد شدن از مقابلم بود، می گیرم. دختر که به سمتم بر می گردد، اخم ظریفی را میان ابروهای پرپشتش تشخیص می دهم. دستم بی اراده از روی بازویش سر می خورد و با نگرانی زمزمه می کنم:« می دونی... حمام کجاست؟» اخم هایش که بیشتر در هم می رود، ادامه می دهم:« برای ملکه...» برایم حتی آوردن این عنوان نیز تمسخرآمیز بود اما به سختی ادامه می دهم:« باید... آماده اش کنم.» عنوان ملکه که می آید، رنگ از چهره اش می پرد. به دری که در انتهای راهرو بود اشاره می کند و به سرعت فاصله می گیرد. درحالی که با پاهای لرزان به سمت دری که نشانم داده بود، می روم حتی نمی توانم برای یک لحظه نگاه بهت زده ام را از اطرف بگیرم. بی اراده به کنار پنجره ی گنبدی شکلی که مقابل در اتاق تعبیه شده بود کشیده می شوم و با احتیاط نگاهم را به بیرون می دوزم. نفسم از حیرت بند می آید. مقابلم دشتی سرتاسر سبز را می بینم که در دوردست ها با کوه هایی بلند پیوند می خورد. سر و صدای سارهای سیاه رنگ که در دسته های عظیم، آسمان صاف آبی را پر کرده بودند میان همهمه و رفت و آمد خدمتکاران گم شده بود. اضطرابی آمیخته با وحشت سرتاسر وجودم را می گیرد. کم کم به این باور می رسیدم که انگار واقعا دزدیده شده بودم و مرا به نقطه ای نامعلوم از دنیا که هیچ وقت اسمش را نشنیده بودم، آورده اند. جایی که هنوز ملکه و پادشاه وجود داشت. - تو هنوز اینجایی؟ با صدای فریادی که از پشت سر، می شنوم می چرخم. همان زن مسن با دستانی که بند پیشبند لباسش بودند و نگاهی غضبناک نظاره گرم بود. با ترس دستانم را از لبه ی پنجره می کشم و به سمت همان اتاقی که دختر نشانم داده بود، می روم. در را که باز می کنم تشت آب خیلی بزرگی را می بینم که مانند وان، وسط اتاق قرار گرفته بود. در مقابل آن زیر پنجره ی بزرگی که پرتوهای خورشید را سخاوتمندانه در اتاق پراکنده می ساخت، شیشه های معطری که من نمی توانستم حدس بزنم حامل چه محتویاتی بودند، بر روی قفسه های چوبی چیده شده بودند. به تشت دایره شکل که نزدیک تر می شوم، محتویات خالی اش را از نظر می گذرانم. حالا چطور باید این کار را می کردم؟ - گیسیا؟ می چرخم. دختر جوانی که موهای تیره ی کوتاهش را زیر کلاه پارچه ای مخصوص خدمتکاران پنهان کرده بود، درحالی که دستانش را روی شکم در هم گره زده بود، با لبخندی که به نظر تلاش می کرد احساس صمیمیت را به من القا کند مقابلم ایستاده بود. با نوک انگشت شقیقه ام را می خارانم و مردد نگاهم را به اطراف می دوزم. ابروهایش بالا می روند. - برای آماده کردن حمام اومدی؟ به همان زبان غریبه ای که به طرز معجزه واری می فهمیدم صحبت می کرد و این بدتر از همه چیز بر اعصابم خط می کشید. به یاد نمی آوردم که تا به حال این زبان را جایی شنیده باشم و حالا اینکه تک تک کلمات دختر را می فهمیدم معجزه بود. کم کم به فرضیه ی دیگری نیز می رسیدم... شاید... عقب عقب می روم و کمرم را به دیوار تکیه می دهم. سعی می کنم نفس هایم را آرام کنم و نگاهم را به نوک کفش های عجیبی که پایم بود می دوزم. شاید... حضور دختر را در نزدیکی ام احساس می کنم. - گیسیا... فکر کنم حالت خوب نباشه. کلماتش با تردید و محتاطانه بیان می شد. - من به جات انجامش میدم. برو یکم استراحت کن. انگار که منتظر شنیدن همین پیشنهاد بودم. به سرعت از اتاق خارج می شوم و در حالی که تمام تلاشم می کردم با افرادی که بعضی مانند من لباس پوشیده بودند و به سرعت از کنارم می گذشتند، برخوردی نداشته باشم، از راهروی باریک رد می شوم تا راه پله را پایین بروم. از میان دیوار های خفه که خارج می شوم، هوای تازه را به مشام می کشم و با آخرین سرعت مشغول دویدن می شوم. به محض خروج از قصر با دیدن چیزی که مقابلم بود، پاهایم میخ زمین خاکی می شوند. دستانم بی هدف کنار بدنم می افتند و سینه ام از تقلا برای به ریه کشاندن اکسیژن متوقف می شود. رودخانه ای عریض، تمام اطراف کاخ را مانند حصار پوشانده بود و تنها راه گذر از آن، قایق های چوبی بودند که سر و تهشان با مجسمه ی حیوانی ناشناخته، تزئین شده بود. زانوهایم سست می شوند و هر آن ممکن بود که روی زمین سقوط کنم. وقتی سر می چرخانم، نگاه گیج و وحشت زده ام میان شلوغی، مردمی را دنبال می کند که با بی خیالی مشغول خرید و فروش کالاهایی بودند. عده ای از آن ها که شامل تعداد کمی می شدند، لباس های اشرافی و رنگی در تن داشتند و مابقی با لباس های ساده و برخی هم کهنه مشغول حرف زدن و خندیدن بودند. با بهت میانشان قدم می گذارم و در حالی که نگاهم از دکه های چوبی و انواع وسایلی که رویشان برای فروش قرار داشت، گرفته نمی شود؛ به زحمت پاهایم را روی زمین می کشم. بی اراده مقابل آینه ی کوچکی که روی یکی از میزهای چوبی مغازه ای خودنمایی می کرد، می ایستم. زن با دیدنم می خندد و به وسایل تزئینی روی میزش اشاره می کند:« می تونی بهترین جواهرات رو از اینجا بخری. میخوای یک نگاه بندازی؟» اما من هیچ چیز از کلماتش نمی فهمیدم. تنها نگاهم در آینه به تصویرم خیره بود. همان صورت و همان چشمان و لب و دهان... فقط... انگار پوست صورتم روشن تر و صاف تر بود و موهای بیرون زده ام از جلوی کلاه... لبانم نیمه باز می مانند. دیگر از آن موهای فندقی رنگ شده ای که به سختی به شانه هایم می رسید خبری نبود. دستم را دراز می کنم تا کلاه و ربان را بکشم. خرمن موهای مشکی رنگ موج بر می دارند و تا زیر کمرم را می پوشانند. نفسم بند می آید. به گلویم چنگ می زنم. با دیدن موهایم، حیرت نگاه زن را می پوشاند اما من همچنان میخ به آینه بودم و دختری که خودم بودم ولی نمی شناختم. @Sarah..
  7. سلام عزیزدلم. من بخش هایی از پست های ابتدایی رمانت رو خوندم و بی نهایت لذت بردم. ژانری که برای نوشتن انتخاب کردی ژانر معمولی نیست و هرکسی از پسش برنمیاد. یک نویسنده باید قوه تخیل خوبی براش داشته باشه تا خواننده رو جذب کنه و من این پوئن رو توی رمانت دیدم. برای من قشنگ بود و دوست دارم خوندنش رو ادامه بدم. فقط بعضی جاها به چشمم خورد که بین محاوره ای نوشتن و کتابی سرگردون بودی. بعضی کلماتت شکسته شده بود و بعضی افعالتم همینطور. یک نگاهی از اول بهش بنداز و نیاز بود اصلاح کن. و توصیه ام‌ اینه که به جای بعضی توضیحاتی که توی پرانتز میاری، غیر مستقیم اجازه بده خود خواننده متوجه بشه مثل شغل عمه اش توی داستان. ولی رمان زیبایی داری و تمومش که کردم میام تا نقد پایانی رو تقدیمت کنم. قلمت همیشه سبز😍
  8. فصل دوم: سال 627 پیش از میلاد، نینوا نسیم ملایم بهاری که به صورتم برخورد می کند، اخم هایم در هم می رود و کمی غلت می زنم. زبری زیرم برای یک تشک، زیادی نامعقول بود. دستم را برای لمس بالش دراز می کنم و زمانی که بالشی پیدا نمی کنم، با مک کوتاهی متوقف می شوم. آرام بین پلک هایم را باز می کنم و تصویر آسمان آبی اولین چیزیست که می بینم. صدای گنجشک هایی که بالای سرم پرواز می کردند، کمی گیجم می کند و بعد ناگهان همه چیز را به یاد می آورم. کیمیا... جنگل... مجسمه ی قوچ... دستبند عتیقه... آرنجم را به زمین تکیه می دهم و در جایم می نشینم. پلک هایم را که کامل باز می کنم مقابلم، زمین سرسبز و آسمان آبی را می بینم که در دوردست ها، به هم چسبیده بودند. برای چند دقیقه با بهت در جایم باقی می مانم. فکر نمی کردم انتظارم برای دیدن درخت های بلندی که از همه طرف احاطه ام کرده بودند، تصور بیجایی باشد اما به جای آن دشتی سرسبز مقابلم قرار داشت که تنها در عکس های اینترنتی دیده بودم. نگاهم که به دامن بلند کهنه ام می افتد، تقریبا از جایم می پرم. خبری از مانتو و شلوار کثیف و خاکی ام نبود. دستانم را رو به جلو دراز می کنم و تا مقابل چشمانم بالا می آورم. آستین های بی رنگ لباس تا ساعدم بالا بود و پوست مرمر دستانم بی نقص تر از همیشه به نظر می رسید. گیج از موقعیتی که در آن قرار داشتم برجستگی موهای بسته شده ام را زیر کلاهی پارچه ای در پشت سر لمس می کنم. چشمانم را به هم می مالم و دوباره نگاهم را به اطراف می دوزم. نمی شد چیزی را که مقابلم می دیدم باور کنم. وقتی دامنم را بالا می گیرم تا از زخم پایم مطمئن شوم، با دیدن مچ سالم و بدون پانسمان تقریبا در جایم خشک می شوم. چه اتفاقی داشت می افتاد؟ - گیسیا؟ به زنی که از دور مرا با اسمی که نمی شناختم مخاطب قرار داده بود، چشم می دوزم. موهایش در پارچه ای سفید پنهان شده بود و پیراهن بلندش مرا به یاد یکی از فیلم های تاریخی می انداخت. پیشبندی هم رنگ کلاه عجیب، دور کمرش بسته بود و درحالی که از دور دستش را در هوا برایم تکان می داد مرتبا مرا "گیسیا" صدا می زد. با قدم هایی ناهماهنگ برای نزدیک شدن به او راه می افتم و دامن بلند لباس با برخورد به چمن ها صدای خش خش ناملموسی ایجاد می کرد. به زن که نزدیک می شوم می توانم قوز ملایم بینی و چشمان تیره و ریزش را که با خشم به من خیره بود ببینم. شکم برآمده اش از زیر پیشبند سفید هم نمایان بود و مانند من آستین های پیراهنش را تا آرنج به بالا تا کرده بود که باعث می شد دستان تپل سفیدش مشخص تر بشود. مردد که مقابلش می ایستم به سرعت بازویم را چنگ می زند و نیشگونی از مچم می گیرد که صدای آخ بی اراده ام بلند می شود. - مدت زیادیه دارم صدات می زنم. واقعا نمی تونی بشنوی؟ یا کر شدی؟ کلماتش با زبانی ناشناخته بیان می شد اما مفهوم تک تکشان را درک می کردم. نفسم بند می آید. واقعا چه اتفاقی افتاده بود؟ حس رها شدن وسط یک میدان بازی را داشتم که از هر طرف سعی می کردند مرا هدف ضربه ی توپ هایشان قرار دهند. گیج و آشفته بودم. کلماتش را حاضر بودم که قسم بخورم حتی یک بار هم به گوشم نخورده بود اما من آن ها را می فهمیدم. - سریع باش. ملکه منتظرتن. چشمانم گرد می شود. زن که می بیند تلاشی برای حرکت، نمی کنم نیشگون دیگری که به مراتب دردناک تر از قبلی بود این بار از بازویم می گیرد و به جلو هولم می دهد. - اگر به این نافرمانی ادامه بدی امشبم گشنه می خوابی. دستم را روی شکم صافم می کشم و سوزش معده ام را احساس می کنم. انگار که تازه متوجه گشنگی ام می شوم. پاهایم در مسیری که نمی دانستم به کجا ختم می شود قرار می گیرد و هر از چند گاه که سرعتم آرام می شد می توانستم ضربه های زن را که با دستان گوشتآلود قدرتمندش به کمرم کوبیده می شد، از پشت سر احساس کنم. هاله ای از احساسات مبهم و گیج مانند مه غلیظی که چشمانم به سختی میانشان اشیاء را تشخیص می داد، اطرافم را در بر گرفته بود. می توانستم وجود عرق های سرد را روی پیشانی ام احساس کنم. با گوشه ی آستین مشغول پاک کردنشان می شوم اما نگاهم که به ساختمان مقابلم می افتد دیگر حتی ضربه های زن هم نمی تواند پاهای چسبیده به زمینم را حرکت دهد. مقابلم درست از جایی که چمن های سبز تمام می شد، دیواری مرتفع و محکم که از سنگ های درشت سفید رنگ ساخته شده بود قرار داشت. مردمی در لباس های عجیب از دروازه های کوچک آن که به نظر می رسید مخصوص رفت آمد آن ها باشد، عبور می کردند و وسعت زمین های سبزی که با درختان مختلف میوه تزئین شده بود قابل تخمین نبود. اما از همه قابل توه تر، برج بزرگ مربعی شکلی بود که حتی از این فاصله نیز قابل مشاهده بود. طبقات آن هر چه که بالا تر می رفت کوچک تر می شد مانند پله هایی که از همه طرف به هیچ کجا وصل نبود. بدنم به لرزه می افتد. این تصاویر زیادی برای چشمانم آشنا بودند. زن نمی گذارد نگاه های شگفت زده ام، ادامه داشته باشد و از میان در کوچک تری که در کنار دروازه های آن قرار داشت می گذریم. سربازهایی تنومند با زره های جنگی به حالت آماده باش در کنار دروزاه ها و در کوچک تر ایستاده بودند. نگاه هایشان و نیشخند های پلیدشان با رسیدن گروهی از دختران جوانی که با زنجیر به هم بسته شده بودند، رنگ می گیرد. وقتی که سرباز به دختری که از شدت درد روی زمین افتاده بود مانند حیوانی وحشی ضربه می زند، نفسم در سینه حبس می شود. لبخند کجی زیر سبیل پر پشت سرباز دیگری که در ابتدای صف دختران ایستاده بود و زنجیر را می کشید پخش می شود و نوک انگشتان یخ زده ی من به یقه های لباسم بند می شود. زن انگشتان گوشتآلودش را دور بازویم می فشارد و صدای زمختش را کنار گوشم می شنوم:« اگر می خوای به سرنوشت اونا دچار نشی زمان زیادی نداری دختره ی احمق.» با ترس نگاهش می کنم. این بار به خواسته ی خودم، پاهایم دوباره به حرکت می افتند و آخرین تصویری که می بینم حرکت بی شرمانه ی سربازیست که دستش را برای لمس دختر جوانی که موهای روشنش تا انتهای گردن می رسید، دراز می کند. صدای خودم را می شنوم که بی اراده با همان کلمات غریبانه زمزمه می کنم:« اونا کی بودن؟» برای یک لحظه خشک می شوم. انگار برای صحبت کردن به آن زبان بیگانه به تلاش نیازی نداشتم. مانند این بود آن را به راحتی زبان مادری ام به کار می بردم. زن که نگاه سرد و خشنش را به رو به رو دوخته بود با شنیدن سوالم پوزخند می زند که بی اختیار مرا یاد همان سرباز وحشی می اندازد. - اسیرای پادشاه... مثل خودت. انگشتانم بند لباس زن می شوند و زمانی که کلمات به سختی با همان تن بیگانه از دهانم بیرون می ریزند، دیگر تعجب نمی کنم. - منظورت چیه؟ نیم نگاهی خشن تحویلم می دهد که تشخیص درخشش نفرت در آن سخت نبود. - به این زودی گذشته ی خودت رو فراموش کردی؟ یقه ی لباسم را می گیرد و بدن کرخت شده ام را به سمت خودش می کشد. صورتش تنها دو سانت با صورتم فاصله داشت و دهان که باز می کرد نفس های بدبویش زیر بینی ام می پیچید. - شاید شانس آورده باشی که این لباسا تنته وگرنه الان باید مثل یکی از همون دخترا وارد بخش مخصوص قصر می شدی. به دستانش چنگ می زنم تا یقه ام را رها کند و بتوانم نفس بکشم. دهان نیمه باز مانده ام را با کف دست می پوشانم. هیچ ایده ای نداشتم که بخش مخصوص قصر کجا بود و من کجا قرار داشتم؟ چرا اینجا بودم؟ چطور به جای بیدار شدن در آن جنگل لعنتی و مجسمه ی قوچ باید سر از اینجا در بیاورم؟ جایی که نمی دانستم کجاست. به سرعت ذهنم فندک وار جرقه می زند و مچ دستم را بالا می گیرم. اثری از دستبند طلایی نبود. حاضر بودم قسم بخورم که آن دستبند عیتقه را بار آخر پوشیده بودم. شاید مرا دزدیده بودند و شبانه به نقطه ای دیگر از دنیا آورده بودند. نگاهم را به اطراف می دوزم. محوطه ی کاخ، مانند باغی بزرگ بود که در برخی قسمت ها با سنگ فرش های خاکستری پوشیده شده بود. انگار در یکی همان فیلم ها و سریال های تاریخی که بار آخر کیمیا به آن اشاره کرده بود، گم شده بودم. @Sarah..
  9. Yegane98

    #حمایت کنیم.

    سلام منم میخواستم رمانم رو معرفی کنم افسانه ی آشورینا
  10. سلام، راستش من خوندن رمان رو همین امروز شروع کردم و همین امروز هم دوست داشتم تا آخرین پست تمامش رو بخونم. قشنگی کلماتی که انتخاب کرده بودین وادارم می کرد که بعد از خوندن، مدتی رو به اون ها فکر کنم تا بتونم هضمشون کنم. مخصوصا مقدمه. کاملا مشخصه که رمان با یک قلم حرفه ای نوشته شده و اینکه حس کردم ممکنه شما یک نویسنده ی تازه کار نباشین. توصیفات قشنگی انجام شده و همین باعث فضاسازی مناسبی برای خواننده میشه. درخشیدن صورتی مثل قرص ماه توی تاریکی مثلا. هیچ چیز به اندازه ی مهارت فضا سازی و زنده کردن صحنه ها برای یک نویسنده مهم نیست. بری من اون پستی که فرزام و اون دختر توی رویاش با هم حرف می زدن شیرین و قشنگ بود. اینکه یک نویسنده بتونه در کنار تداعی حس پوچی و خلاء ( برداشت من از پست های اولتون) حس به این قشنگی هم‌ایجاد کنه، نیاز به مهارت داره و شما اون رو داشتین. پرده ی غم به خودش بگیره... چون شما قالب کتابی رو برای نوشتن انتخاب کردید باید کلماتتون همون رنگ رو داشته باشه. اینجا "بگیرد" باید نوشته بشه. به رنگ سرخ درآوردش. آن را به رنگ سرخ در آورد، روون تره. موضوع رمان برای من قشنگ بود. دوست داشتم سر از این معمای رابطه اش با اون دختر دربیارم. سلسله ی حوادث روند درستی داشت و من بینشون گیج نمی شدم. همین رمان رو جذاب تر کرده بود. تشبیهات زیبایی در متن استفاده شده بود. هنوز جلدی نداشتین که به نظرم بهتره با توجه به موضوع داستان از تصاویر تاریک تر و نه زیاد رنگی براش استفاده کنین. چون خیلی حرفه ای نوشته بودین خوشحال میشم نظرتون رو درباره ی رمان خودم بدونم اگر تمایل داشته باشین.
  11. می دانستم که هر چه بیشتر به وسط جنگل نزدیک می شدم، بیشتر در معرض خطر قرار می گرفتم اما چاره ای نداشتم. می توانستم برای مدتی آن جا صبر کنم و دوباره به سمت حصارها برگردم. حالا اضطراب در تمام بدنم پخش شده بود. نه تنها در آستانه ی بالا آوردن محتویات معده ام بودم بلکه چشمانم هم سیاهی می رفت و نوک انگشتانم مثل تکه های یخ شده بودند. این بار قدم هایم را با احتیاط بیشتری بر می داشتم تا صدایی بلند نشود و توجهی را به سمت خودم جلب نکنم. در عین حال که چشمانم بر اثر اشک به سوزش افتاده بود، یک مشت خرافات عامیانه از جن و شبه جنگل هم که بی اراده از سرم می گذشت، ترسم را تشدید می کرد. وقتی به اندازه ی کافی از حصارها دور می شوم، دیگر اثری از آن ها نمی بینم. میل شدیدی به توقف و نشستن داشتم اما می دانستم که کار عاقلانه ای نبود. برای یک لحظه صدای غرشی که از فاصله ی دور شنیده می شود، جریان خون را در رگ هایم متوقف می کند. پاهایم در جایشان خشک می شوند و دیگر نمی توانم قدمی بردارم. آنقدر حواسم به دور شدن بود که نفهمیده بودم چقدر به وسط جنگل پیشروی کرده ام. از ذهنم می گذرد که ترجیح می دهم گیر همان تجزیه طلب های شورشی بیفتم تا خرسی که در وسط جنگل تنم را تکه پاره کند. به یاد کیمیا می افتم. یعنی الان در چه حالی بود؟ ممکن بود که آن ها به او آسیب برسانند؟ میان تمام نگرانی هایم، حجم سنگینی از اندوه بر روی قلبم سنگینی می کند. هنوز نمی توانستم باور کنم که عده ای تکه تکه شدن کشورمان را می خواستند. باور نمی کردم که آن ها به جای اصلاح اوضاع برای به دست آوردن بهترین، فکر می کردند با پیوستن به کشوری بیگانه و گم کردن هویت حقیقیشان می توانند به آسایش و رفاه دست پیدا کنند. آن ها باید می فهمیدند که تمام شهرهای این کشور از گذشته های دور به ایران پیوند خورده بود و آن ها بخشی از این سرزمین هستند. مهم نیست زبانشان ترک باشد، کرد باشد، فارس باشد و یا عرب؛ مهم خون و نژادشان بود که در طول قرن ها با تمام مردمان این کشور پیوند خورده بود. تاریخ هیچوقت دروغ نمی گفت و آن ها برای یافتن هویتشان باید به تاریخ رجوع می کردند. آن ها همیشه بخشی از این سرزمین بودند... ایران بدون کردها، لر ها، ترک ها و عرب هایش دیگر ایران نبود بلکه تنها یک افسانه ی تاریخی از گذشته های دور بود و این نژادهای گوناگون مردم کشورم بودند که نیروی واقعیت بخشیدن به افسانه ی ایران را دارا بودند. باد آرامی شروع به وزیدن می کند و برگ درختان تکان می خورند. به عادت همیشه در مواقع اضطراب دستانم را مشت می کنم و می گذارم تفکرات شناور در سرم متوجه سوزش ناشی از فرو رفتن ناخن در کف دستانم شود. این بار با احتیاط بیشتری قدم بر می دارم و جلوتر می روم. چشمانم دیگر به تاریکی عادت کرده بود و این کمک بزرگی به دیدن سایه ی سنگ های درشت و کوچک جلوی پایم می کرد. وقتی از بین تنه ی دو درختی که به طرز عجیبی شاخه هایشان در هم گره خورده بود می گذرم، با حیرت در جایم قفل می شوم. محوطه ی کوچک صاف و بی درختی میان دایره ی درختان اطرافش قرار گرفته بود که نور مهتاب به طرزی رویایی آن را روشن کرده بود. دستم را به تنه ی درختی که در کنارش ایستاده بودم می گیرم و نگاهم روی مجسمه ی زیبای قرمز رنگی که در وسط محوطه قرار گرفته بود، خیره می ماند. وقتی به خودم جرئت نزدیک شدن می دهم می توانم هیبت آن را که به شکل قوچی با سر خمیده بود تشخیص دهم. پاهایم بی اراده جلو می روند و خودم را مقابل مجسمه ای که تا نیمه در چمن ها فرو رفته بود می بینم. می دانستم که در برخی مناطق غربی کشور چنین نمادهایی وجود دارد که تعداد بسیاری از آن ها هنوز کشف نشده بود اما اینکه یکی از آن ها را به این وضوح مقابل چشمانم می دیدم، حیرت انگیز بود. دستم را بالا می آورم و با تردید روی شاخ های خمیده ی قوچ می کشم. تماس انگشتانم با بدنه ی سخت و سنگی مجسمه تیره ی فقراتم را می لرزاند. انگار چیزی ممنوعه را لمس می کردم و نیرویی غریبه اطرافم را گرفته بود. قوچ همیشه نماد باروری و الهه های باستانی مثل بهرام بود و ساخت مجسمه ی آن بیشتر در گورستان ها دیده می شد اما نماد جادویی دیگری نیز برای آن می شناختند که به شروع دوباره در زندگی پس از مرگ بر می گشت. با احساس تاریک شدن اطراف، سر بلند می کنم تا به آسمان خیره شوم. ماه بزرگی که تا دقایقی پیش می درخشید، حالا در هاله ای قرمز رنگ فرو می رفت. لرزی که این بار به خاطر سرما نبود تمام تنم را در بر می گیرد. حرف های کامران را درباره ی شایعه ی یک ماه گرفتگی که امشب اتفاق می افتاد به یاد می آورم و بی اراده به یقه ی لباسم چنگ می زنم. انگار که می توانم سنگینی سایه ای نامرئی را بر روی شانه هایم، احساس کنم. می خواهم از مجسمه فاصله بگیرم که با دیدن حفره ی کوچکی در کنار آن، از حرکت باز می مانم. با تعلل روی زمین می نشینم و دستم را برای کنار زدن خاک ها و چمن ها اطراف مجسمه دراز می کنم. می دانستم که اگر اصول درست کاوشگری را رعایت نکنم ممکن بود که به مجسمه صدمه بزنم اما انگار چیزی در درونم ترغیبم می کرد که آن حفره را بیشتر بکنم و من قدرت متوقف کردنش را نداشتم. کف یک دستم را به چمن ها می چسبانم و با دست دیگر خاک هایی را که به خاطر بارندگی دیروز، هنوز نمناک بود کنار می زنم. دربرخی جاها خاک سفت تر می شد که از سنگ های تیز اطراف کمک می گرفتم. درحالی که برای کندن آن سعی می کردم؛ در تلاش بودم این فکر را که ممکن بود دستم را در لانه ی مار یا موجود دیگری فرو برده باشم از ذهنم دور کنم. با برخورد دستم به شیء جامدی، مکث کوتاهی می کنم. آب دهانم را قورت می دهم تا شاید کمکی به خشکی گلویم بکند و با کمک دست دیگرم جسمی را که به نظر حلقه مانند می رسید، بیرون می کشم. آن را مقابل چشمانم بالا می آورم و با پارچه ی انتهای مانتو ام، گل های چسبیده را جدا می کنم. وقتی دوباره بررسی اش می کنم متوجه می شوم چیزی که در دست داشتم یک دستبند درشت طلایی بود که با سنگ های رنگی تزئین شده بود و دو طرف آن با نماد سر قوچ به هم می رسید. نمی توانستم چیزی را که می دیدم باور کنم. سنگ هایش انگار که میان تاریکی اطرافم می درخشیدند و اگر آن چیزی که فکر می کردم حقیقت داشت، این دستبند با ارزش تر از این بود که حتی من لمسش کنم. در سکوت مبهوت زیبایی افسون گرانه ی دستبند می شوم و سنگ های قیمتی اش را بررسی می کنم. خدای من، چه کسی باور می کرد من عتیقه ای با ارزش پیدا کرده باشم که حتی ممکن بود قدمتش به سال های پیش از اسلام برگردد و اگر اینطور بود... میراث ملی شمرده می شد. انگار دیگر هیچ درد و اضطرابی احساس نمی کردم. لبه های دستبند را از هم باز می کنم و آرام مچم را در آن فرو می کنم. باد شدت می گیرد و صدای خش خش برگ ها، سکوت جنگل را می شکند. با برخورد بدنه ی خنک و طلایی دستبند با پوست مچم، نیرویی عجیب اطرافم احساس می کنم که مانند مه مرا در خود فرو می برد. کمرم را به تنه ی درختی تکیه می دهم و درحالی که نمی توانستم نگاهم را از دستبند بگیرم مچم را بالا می آورم. اگر که سالم پیش بچه ها بر می گشتم می توانستم در اولین فرصت آن را به سازمان میراث فرهنگی عرضه کنم تا در فهرست اشیای عتیقه ی قیمتی قرار بگیرد. نگاهم را به ماهی که حالا کاملا به رنگ قرمز درآمده بود و بر فراز مجسمه ی قوچ قرار داشت، می دوزم. ریتم نفس هایم رو به کندی می رود و بر خلاف انتظار پلک هایم سنگین می شوند. حرارتی ناآشنا را در پوست دستم که در تماس با دستبند بود احساس می کنم. پلک هایم که کامل روی هم می افتد سبک شدن بدنم را احساس می کنم تا جایی که به نظر می رسد در هوا شناور می شوم و سپس سیاهی پذیرایم می شود... @Sarah..
  12. کیمیا تکانی به بازویم می دهد:« میشنوی چی میگم؟» به پیشانی ام دست می کشم:« چرا؟ چرا به جای دزدیدن تو یک دکتر خبر نکردن؟» اشک هایم دیدم را تار کرده بودند. کیمیا پلک هایش را روی هم می فشارد و پس از کمی مکث تصمیم می گیرد پاسخم را بدهد:« من فکر می کنم رهبرشون... همونی که می خوان نجاتش بدن یک... مجرم سیاسیه.» نگاه وحشت زده ام را که می بیند، دستم را می کشد و زمزمه وار می گوید:« من نمی تونم مطمئن باشم اما یک پارچه ای توی اتاقشون به دیوار زده بودن که... که... نماد خوبی نبود.» - منظ...ـورت چیه؟ او دوباره نگاهش را به در بسته می دوزد:« رامش... به من گوش کن... اینطور که به نظر میاد ممکنه با تجزیه طلب ها سروکار داشته باشیم...» با بهت نگاهش می کنم. تجزیه طلب ها؟ چه اتفاقی داشت می افتاد؟ او که وحشتم را دیده بود، دوباره بازویم را می کشد. - رامش، تا دیر نشده باید نقشه مون رو پیاده کنیم. این کار رو می کنی؟ اگر گیر می افتادم، می مردم اما حداقلش این بود که تلاشمان را کرده بودیم. اگر موفق می شدم می توانستم قبل از اینکه دیر شود به کسی خبر دهم و کیمیا را هم نجات دهم. با اینکه هنوز واژه ی ناخوشایندی که شنیده بودم در گوشم زنگ می زد، آرام سرم را تکان می دهم و او نفس راحتی می کشد. بازویم را می کشد و هر دو به سمت در بسته می رویم. او ظرف آب را که هنوز کاملا خالی نشده بود، بر می دارد و چند قطره روی پوست صورتش می پاشد:« من خودم رو می زنم به بیهوشی تو یکم جیغ و داد می کنی در که باز شد از فرصت استفاده کن. باشه؟» لبان خشک شده ام را روی هم می فشارم و در تلاش برای خفه کردن بغض گلویم چیزی مانند "باشه" زمزمه می کنم. میان تقلاهای ذهنی ام برای درک موقعیت، می دانستم که گفتنش آسان بود اما عملی کردنش نه. با وجود اینکه امید چندانی نداشتم اما کیمیا که روی زمین دراز می کشد و چشمانش را می بندد، سعی می کنم ته مانده ی جرئت درونم را جمع کنم و شروع به فریاد زدن می کنم:« خدای مــــن... کمــــک... خواهش می کنم کمکمون کنین... کیـــــمیــــا...» طولی نمی کشد که در باز می شود و من همان پسر تفنگ به دست را می بینم. با اشک هایی که از ترس در چشمانم جمع شده بود نگاهش می کنم و دوباره فریاد می زنم:« خواهش می کنم کمکش کن... التماست می کنم...» پسر نگاه نگرانش را به کیمیا می دوزد و روی زمین در کنارش می نشیند. من با دستانی که روی دهانم نگه داشته بودم کمی عقب می روم و او را که انگشتش را زیر بینی کیمیا می گیرد، تماشا می کنم. دستانم از ترس می لرزید و وقتی که پشتم به دیوار برخورد می کند، نیرویی در درونم نهیب می زند " حـالـــــا..." به سرعت می چرخم و با آخرین توانی که در خودم سراغ داشتم می دوم. پای مجروحم به شدت تیر می کشید اما می دانستم که برای زنده ماندن چاره ای جز تحمل درد آن را نداشتم. صدای پسر را پشت سر می شنوم که با زبانی ناشناس، فحشی زیر لب نثارم می کند و از تعللش می فهمم که کیمیا معطلش کرده بود. صدای فریاد دردناکی که بلند می شود پلک هایم را محکم روی هم می فشارم. کیمیا کتک خورده بود. - تیمور... درحالی که او دوستش را صدا می زد خودم را میان درختان انبوهی که اطراف کلبه را گرفته بودند می اندازم و خدا را به خاطر جنگلی که مرا از چشم آن ها پنهان می کرد، شکر می کنم. اما می دانستم که مدت زیادی طول نمی کشد تا آن ها پیدایم کنند پس نمی توانستم حتی لحظه ای توقف کنم. تا چند ساعت دیگر خورشید طلوع می کرد و کار آن ها راحت تر می شد. درحالی که شاخ و برگ درختان محکم به بدنم برخورد می کرد، بی توقف می دوم که تا می توانم دور شوم. اگر آن چیزی که کیمیا فکر می کرد حقیقت داشته باشد در دوراهی آرزوی مرگ برای رهبر زخمیشان و به دردسر افتادن کیمیا یا نجات یافتن او و رهایی کیمیا مانده بودم. شال که از دور گردنم رها می شود و پایین می افتد مکثی می کنم و با نگاهی به پشت سر، تصمیم به نادیده گرفتن آن و فرار دوباره می گیرم. نمی توانستم ریسک کنم و نمی دانستم تا کجا می توانستم پیش بروم اما می دانستم که پای مجروحم زیاد دوام نمی آورد و اگر آنطوری که میان شوخی های بچه ها شنیده بودم خرس قهوه ای در این جنگل زندگی می کرد باید نگران چیزهای دیگری نیز می بودم. با دیدن حصاری که کشیده شده بود و تابلوی خطر حمله ی حیوانات وحشی، در جایم خشک می شوم. سینه ام بر اثر نفس زدن های شدید بالا و پایین می رفت. صدای خش خش دویدن از پشت سر، راه انتخابی برایم نمی گذارد. به سرعت از روی حصار به آن طرف می پرم و دوباره شروع به دویدن می کنم. معده ام انگار که می خواست تمام محتویاتش را پس بزند. با یک دست محکم روی شکمم را می فشارم و دست دیگرم را بند زانوی پای مجروحم می کنم. وقتی دیگر رمقی برایم نمی ماند، کمرم را به تنه ی قطور درختی تکیه می دهم و پلک هایم را روی هم می فشارم. زخمم شدیدا به سوزش افتاده بود و امیدوار بودم که عفونت نکند. هنوز می توانستم حصارها را از این فاصله ببینم و این خبر خوبی نبود. مطمئنا آن ها با تفنگ هایشان جرئت بیشتری برای آمدن به این سمت حصارها داشتند. گوشه ی لبم را میان دندان هایم می فشارم تا شاید درد قابل تحمل تر شود و دوباره حرکت می کنم. این بار مسیرم را به سمت شرق عوض می کنم که در عین فاصله گرفتن، چندان از حصارها دور نمانم. پایم به لنگ زدن افتاده بود و این از سرعتم کم می کرد. شاید عاقلانه تر بود که جایی مخفی می شدم اما نمی دانستم کجا. سرما که که تا مغز استخوانم نفوذ می کند، مانتوی نازک را بیشتر به خودم می چسبانم و با کمک تنه ی درختان، سعی می کنم قدم هایم را تسریع کنم. @Sarah..
  13. پلک های بسته ام را با نوک انگشت، می مالم تا قطرات اشک را پس بزنم. اگر آن اتفاق لعنتی نمی افتاد شاید مجبور نمی شدیم که همراه رامش برای پیدا کردن داروخانه از جمع جدا شویم و در آنجا با مردهایی که صورت هایشان را پوشانده بودند، برخورد داشته باشیم. آن ها هیچوقت نمی فهمیدند که کیمیا پزشکی خوانده است و ما سر از اینجا در نمی آوردیم. به سمت در بسته می روم و دوباره با تکیه به آن می نشینم. سرم را به در می فشارم و پای دردناکم را با یک دست می گیرم. با وجود اضطرابی که یک لحظه آرامم نمی گذاشت، خستگی ته مانده انرژی وجودم را می گیرد و پلک هایم سنگین می شوند تا این بار ذهنم نیز میان سیاهی خواب شناور شود. صدای نفس زدن هایش، سکوت جنگل تاریک را می شکست. زمین پوشیده در علف ها و چمن های سبز زیر قدم های سریع اش لگدمال می شد و هوای سرد پوست برهنه ی گردنش را می سوزاند. صدای زوزه هایی که از دوردست به گوش می رسید او را درجایش متوقف می کند. وحشت زده سر می چرخاند و ردی از لکه های خون روی تنه ی درختانی که کف دستش را جا داده بود، باقی می ماند. موهایش آشفته دور گردن عرق کرده اش چسبیده بودند و نگاهش میان تاریکی را جستجو می کند. فریادهایی از دوردست به گوش می رسد. دوباره سر می چرخاند و می خواهد به سرعت مسیرش را ادامه بدهد که پایش با تکه سنگی برخورد می کند و تن درمانده اش روی زمین پخش می شود. صدای سم اسب ها را می شنود که نزدیک می شوند. دستانش بی هدف روی زمین را جستجو می کنند تا با کمک علف های بلند بتواند دوباره از جایش بلند شود. اسب ها فاصله شان کم می شود و مشعل های روشن، تاریکی را به کام خود می کشند. وقتی دوباره روی پاهایش می ایستد دیگر خیلی دیر شده بود. اسب ها از هر طرف احاطه اش می کنند و او میان گروهی از مردان سواره ی مشعل به دست، گیر می افتد. دستانش را بند دامن بلندش می کند و میان حلقه ی آتش، فریاد می زند. به سرعت چشم باز می کنم. تن خیس در عرقم باعث چسبیدن لباس های نازک به پوستم شده بود. دستی به چشمانم می کشم و قطرات اشک را احساس می کنم. مانند همیشه در چنگال کابوس هایم گیر افتاده بودم و ردشان تا زندگی واقعی ام کشیده شده بود. ده سال می گذشت و من هر بار که فکر می کردم از دیدن خواب های عجیبی که حتی روان پزشک سرشناسم هم اعتراف کرده بود برای توقفشان کاری از دستش بر نمی آید، رها شده ام اما درست در لحظه، رشته های امیدم با کابوس دیگری که خودش را به یاد نمی آوردم و تنها یک مشت احساس افتضاح پس از آن به جا می ماند، پنبه می شود. این بار عجیب بود که تصاویر حتی شده به صورت مبهم، در ذهنم باقی مانده بود. نگاهم که به تاریکی اطراف عادت می کند، مکانم را به یاد می آورم. به سرعت از جایم بلند می شوم و کف دو دستم را به در بسته می چسبانم. هیچ صدایی شنیده نمی شد. چهارپایه ی چوبی را دوباره زیر پنجره می گذارم و از آن بالا می روم. ساعت مچی ام عدد دوازده نیمه شب را نشان می داد و این پاسخی برای آسمان همچنان تاریک شب بود. نگاهم را که به اطراف می دوزم، اثری از مردها نمی بینم. با ترس به چراغ خاموش کلبه ی رو به رو خیره می شوم و دوباره به سمت در هجوم می برم. مشت هایم را به چوب می کوبم و فریاد می زنم:«کیمیا؟ اونجایی؟ هــــی... کسی اونجاست؟ کیــــمیا؟» سکوت حاکم در آن سمت در، وحشتم را بیشتر می کند. نکند که رفته اند و کیمیا را نیز با خودشان برده باشند؟ میان موهایم دست می کشم و دوباره به در می کوبم:« کــــیمیا؟ تو اونجایی؟ کــــیمیا؟» در که با شدت باز می شود، به عقب پرت می شوم. پسر جوانی که در مسیر چندین بار تهدیدوار تفنگش را برایم تکان داده بود، با اخم هایی در هم نگاهم می کرد. میان دستانش سینی حاوی نان و ظرف پنیر و آب می بینم. سینی را به سمتم سر می دهد و قبل از آنکه دوباره فرصت فریاد زدن پیدا کنم با بستن در، بیرون می رود. مشت بعدی ام با درد روی در چوبی فرود می آید. نگاهم را به ظرف می دوزم. حداقل خدا را شکر می کردم که آن ها در اینجا تنهایم نگذاشته بودند. معده ام که به سوزش می افتد، می فهمم برای حفظ انرژی ام چاره ای جز خوردن ندارم. تکه ای از نان گردی که کمی بیات شده بود، می کنم و در دهانم می گذارم تا طعم تلخ آن را از بین ببرد و رویش آب می خورم. وقتی به اندازه ی کافی سیر می شوم با گرفتن دستم به دیوار، از جایم بلند می شوم و پای مجروحم را تقریبا به دنبال خود می کشم. پارچه ی سفید، حالا کثیف شده بود و دارویی که کیمیا روی زخم مالیده بود کم کم اثرش را از دست می داد تا به شدت سوزشش، بیفزاید. با صدای قدم هایی که دوباره به کلبه نزدیک می شود، از در فاصله می گیرم و منتظر باز شدنش می مانم. مرد روبند دار دیگری درحالی که بازوی کیمیا را گرفته بود او را به داخل پرت می کند و در را می بندد. کیمیا را که می بینم بلافاصله در آغوشش می کشم و در دل خدا را شکر می کنم که اتفاقی برایش نیفتاده بود. - حالت خوبه؟ با تکان سر، پاسخم را می دهد و نگاهش را به اطراف می دوزد. آن چیزی که از پنیر و نان باقی مانده بود به سمتش سر می دهم:« گشنته؟ یکم بخور.» سینی را پس می زند و من نگرانی عمیقی در نگاهش می خوانم. دستش را میان انگشتان یخ زده ام می فشارم:« چی شده؟» نیم نگاهی به در بسته می اندازد و بعد دستم را به سمت گوشه ای از انبار می کشاند. - اوضاع خوبی نیست رامش. لحنش نگران کننده بود. دوباره اضطراب آشنا را در معده ام احساس می کنم. - مثل اینکه بعد از اینکه توی داروخونه فهمیدن من دکترم، آوردنم تا یکی از افرادشون رو درمان کنم. نفسم در سینه حبس می شود. - فکر می کنم طرف رهبر گروهشونه... اما چیزی که نگران کننده است اینه که شاید نتونم نجاتش بدم. رهبر گروه؟ او از چه گروهی حرف می زد؟ - منظـــورت چیه؟ دستم را محکم می گیرد:« ساکت باش. صدامون رو می شنون.» آب دهانم را قورت می دهم و این بار آرام تر می گویم:« منظورت چیه کیمیا؟ چرا نمی تونی؟» - من تونستم گلوله ای که توی بازوش بود رو دربیارم و بخیه بزنم اما به زخم شکمش رو که چاقو خورده نمی تونم کاری کنم. رنگ از روی صورتم می پرد و زانوهایم تا می خورند. تهدید مرد را در ابتدایی که ما را گرفته بودند، به یاد می آورم. مطمئنم که شوخی نمی کردند. اگر که کیمیا موفق به درمان آن مردی که می گفت نمی شد، کشتن من برایشان آسان بود. - به من گوش کن. دستان کیمیا دو طرف صورتم را می پوشانند:« یک تعدادشون بعد از یک تماسی که نمی دونم چی بود رفتن و یک تعدادیشونم من برای خریدن دارو فرستادم و الان فقط دو نفرشون اینجان. یکی مراقب اینجاست یکی هم داخل کلبه داره از رهبرشون مراقبت می کنه...» سر تکان می دهم. نه... مطمئن بودم که نمی توانستم کلمات بعدی اش را هضم کنم. - این بهترین شانسیه که داری... از جایم بلند می شوم و عقب می روم:« نـــه... من بدون تو جایی نمیرم.» کیمیا لبانش را روی هم می فشارد و با چشمانش التماس می کند که صدایم را پایین بیاورم. سپس جلو می آید و یک بار دیگر دستم را محکم می گیرد:« اگر حالش بدتر بشه معلوم نیست چه بلایی سر تو بیارن اما من هنوز یکم فرصت دارم. ازت خواهش می کنم رامش... الان وقت گرفتن تصمیم های احساسی نیست. تا جایی که می تونی دور شو و به یک نفر خبر بده. فهمیدی یا نه؟» دندان هایم تقریبا به هم می خوردند اما این بار نه از سرما، از ترسی که در وجودم کمین کرده بود. چه می شد اگر موفق نمی شدم؟ مطمئنا به خاطر نقشه ای که کشیده بودیم باز هم مرا می کشتند. @Sarah..
×
×
  • جدید...