رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Yegane98

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    68
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

243 Excellent😃😃😃😃

درباره Yegane98

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 10 اردیبهشت 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

224 بازدید کننده نمایه
  1. آتر دستی به پشت اسب می کشد تا زینش را در جایش مرتب کند. - امشب سوارش میشی و تا میتونی از اینجا دور میشی. برای یک ثانیه سرمایی ناملموس را احساس می کنم که در تنم جریان می یابد. - منظورت اینه که... باید به تنهایی فرار کنم؟ آتر با جدیت سر تکان می دهد:« این تنها راهیه که اونا دستشون بهت نرسه. اگر همین امشب راه بیفتی احتمالش خیلی کمه که گیرت بندازن.» گردنم را با ترس لمس می کنم:« اما... تنهایی قراره چطور از پسش بر بیام؟ اونم اینجا... تو این جنگل؟» آتر نزدیکم می شود تا فاصله ی میانمان را کمتر کند. - این تنها راه ممکنه. دامن لباس دوباره میان انگشتانم مچاله می شود:« اصلا قراره کجا برم؟» - به سمت هگمتانه حرکت کن. اونجا کسایی هستن که بتونن کمکت کنن. گوش هایم درست شنیده بود؟ شهری تاریخی و کهن که تنها نامش را در کتاب های تاریخی و درسی ام خوانده بودم. هگمتانه... چیزی در معده ام بالا و پایین می شود. انگار واقعا در تاریخ گیر افتاده بودم اما این بار بر خلاف همیشه هیجانی خفیف درونم را زیر و رو می کند. خدای من، می توانستم ایران را پیش از اینکه ایران شود ببینم... می توانستم هگمتانه را ببینم... برای اولین بار فکر می کنم که این یک معجزه است. درست است... چرا زودتر به آن فکر نکرده بودم؟ آشور... حکومت آشور اتیل- ایلنی... به نظر می رسد الان دوران حکومت مادها در ایران باشد. نفسم بند می آید و این بار با صدایی آرام خودم را مخاطب قرار می دهم:« هگمتانه؟» آتر سر تکان می دهد:« درسته. آردی می بردت.» با تردید نگاهم را به اسبی که آتر، آن را آردی خوانده بود می دوزم. - نگران نباش. جنگل راه رو بهت نشون میده. اینجا دوستانه تره از چیزی که به نظر میاد. کلمات آتر برایم غیرقابل هضم بودند. - منظورت چیه؟ چطور قراره راه رو نشونم بده؟ آتر افسار اسب را می کشد تا آن را وادار به حرکت کند. - بهش فکر نکن. خودت میفهمی. نگاه منتظرش را که می بینم، لبان نیمه خشکم را روی هم می فشارم و با احتیاط به اسب خیره می شوم. آتر نزدیکم می شود و از پشت، دستانش دو طرف کمرم را می گیرند. فشار کوچکی به زمین نرم شده ی زیر پایم بر اثر برگ ها و علف ها وارد می کنم و با کمک نیروی آتر خودم را برای نشستن روی اسب بالا می کشم. افسار را میان انگشتانم گره می زنم و نگاهم را به پایین، جایی که آتر ایستاده بود، می دوزم:« نمی دونم چطور ازت تشکر کنم.» آتر سر تکان می دهد:« من فقط کاری رو که ازم خواسته شده بود انجام دادم. نیازی به تشکر نیست.» با انگشت اشاره مسیری را نشانم می دهد و کف دستش روی بدنه ی اسب می نشیند:« این راه رو تا آخر برو و تا جایی که می تونی دور شو.» به چشمانش نگاه می کنم و همزمان با کشیدن افسار اسب، سری به نشانه قدردانی برایش تکان می‌ دهم. با پاشنه ی پا به بدنه ی اسب ضربه ی آرامی‌ وارد می‌ کنم و با به حرکت در آمدن آن، می توانم برخورد ماهیچه های قدرتمند ران هایش را احساس کنم. اسب شتاب می‌گیرد و من می‌چرخم تا نگاه آخرم را به آتر بدوزم. با دستانی فرو افتاده در دو طرف بدنش تماشاگر مسیری بود که در آن قرار داشتم. باد شدید که به صورتم ضربه می زند، کلاهم را با حرکت بی اراده ی یک دست می‌گیرم و در جایم کمی کج می شوم. سر می‌چرخانم و با سرعت دوباره کنترل اسب را در دست می‌گیرم. خوشحال بودم که قبلا اسب سواری را یاد گرفته بودم. البته این چیزی بود که خودم اصرار به آن داشتم. اولین باری را که به همراه پدرم وارد آن باشگاه شده بودم به یاد می‌آورم. زمین پوشیده در چمن های سبز و آسمان آبی. دقیقا مانند تکه ای از رویاهای بی هدفی که یک لحظه هم شب هایم‌ را رها نمی کرد. دستانم در دست پدر قرار داشت. خنکی نسیم را که موهایم‌ را به بازی گرفته بود دوست داشتم. پدر، فشار خفیفی به دستم وارد می کند و مقابلم‌ دو زانو می‌نشیند تا هم قد شویم. تارهای موهای مشکی پرپشت مثل همیشه روی پیشانی اش بازی می کرد و نگاهش پر ‌از محبت بود. هنوزم هم می توانستم انگشتان قدرتمندش را به دور بازویم احساس کنم. - مطمئنی که می خوای این کار رو انجام بدی؟ سر تکان دادم. او برق اطمینان را در‌چشمانم می بیند و لبخند می‌زند. مرد مسن و قد بلندی که به همراه دو اسب نزدیکمان می شود تمام توجهم را جلب می کند. دو اسب کوچک با رنگ های مختلف هم قدم با مرد حرکت می کردند. دست پدر را رها می کنم و به آرامی نزدیکشان می شوم. مقابل کره اسبی که رنگ خردلی داشت می ایستم و کنجکاوانه به چشمان سیاهش خیره می شوم. سرش پایین بود. دستم را برای نوازشش به آرامی بالا می آورم و در بین راه با شنیدن شیهه ی بلندی عقب می کشم. به آن طرف تر و پشت دو اسب خیره می شوم. مادیانی مشکی رنگ با نهایت سرعت طول پرچین ها را می پیمود. هنوز می توانستم درخشش بدنش را به خاطر آورم. پوست صاف کشیده اش با برجستگی هایی در قسمت ران ها که ماهیچه های نیرومندش را به نمایش می گذاشت. مسخ شکوه اسب بودم. قدم هایم بی اراده به سمتش کشیده می شود و او از حرکت می ایستد. مقابل چشمان هوشیار تمام مشکی اش می ایستم. لبانم بی اراده کش می آیند. حسی به من می گفت اسب مورد علاقه ام را پیدا کرده بودم. بوی چمن های خیس بینی ام را قلقلک می داد. وقتی دستم برای نوازشش دراز می شود او با جلو آوردن سرش همراهی می کند. شیهه ی بعدی آرام تر از بین لبانش بیرون می آید. حضور پدرم را پشت سر حس می کنم:« برای شروع خیلی بلنده. مطمئنی؟» حتی یک ثانیه نگاهم را از اسب نمی گیرم. کلمات بدون سردرگمی از بین لبانم بیرون می ریزند:« مطمئنم. اون به من آسیبی نمی زنه. ما قبلا با هم آشنا شدیم.» کلماتم انگار که پدر را گیج می کند. خودم هم هدف کلمات را نمی دانستم؛ ناخودآگاهم دستور بیرون ریختن آن ها را داده بود. انگشتانم‌ روی پوست اسب حرکت می کند و او دوباره پوزه اش را جلو می آورد. نگاهم را به برق چشمان درشتش می دوزم. او هم مرا شناخته بود. @مرضیه علیش
  2. وقتی به کمک آتر از دریچه می گذرم می توانم روی چمن ها بایستم و نگاهم را به دشت هموار مقابلم که در زیر نور ماه، تا حدودی روشن شده بود، بدوزم. هوای تازه، انگار که می تواند ریتم نفس هایم را آرام کند. - ما کجاییم؟ آتر به جلو هدایتم می کند:« پشت قصر.» نگاهم با بهت در اطراف چرخ می خورد. مطمئن نبودم که چطور توانسته بودیم سر از پشت آن دیوار بزرگی که اطراف شهر و کاخ را احاطه کرده بود در آوریم. - اما چطوری؟ آتر دوباره از همان لبخندهایی که درجه ی رضایتمندی اش را از خود نشان می داد، می زند و جلوتر حرکت می کند:« از راه مخفی زیرِ زمین.» چمن های کوتاه زیر پاهایم صدای خفه ای ایجاد می کرد و سوز سرد شبانه باعث مور مور شدن پوست برهنه ی دستانم می شد. - حالا چی؟ قراره کجا بریم؟ آتر که جلوتر حرکت می کرد نگاه سریعی به پشت سرمان می اندازد و به قدم هایش سرعت می بخشد:« می فهمی.» کف یک دستم را روی قفسه ی سینه ام که به سوزش افتاده بود می فشارم. سعی می کنم تمرکز لازم را به دست آورم و در حالی که نگاهم را از نوک کفش های مشکی رنگ نمی گرفتم، می پرسم:« آتر... من یک سوال دارم...» او نیم نگاهی به سمتم می اندازد:« بپرس.» مردد قدم های او را دنبال می کنم و پارچه ی لباس میان انگشتانم مچاله می شود. - ما... تو کدوم دوره هستیم؟ کند شدن سرعت آتر، شدت شوک وارد شده به او را نشان می دهد. سعی می کنم سوالم را جوری دیگر که کمتر احمقانه باشد بیان کنم:« پادشاه... منظورم اینه که... الان دوره ی کدوم... پادشاهه؟» آتر چشمانش را ریز می کند تا برای درک منظورم تلاش بیشتری کند. - درباره ی چی حرف می زنی؟ پادشاه رو نمی شناسی؟ لبان نیمه باز مانده ام به سختی دوباره روی هم قرار می گیرند. - البته که می شناسم... فقط... دلیلی که به ذهنم نمی رسد با کلافگی پلک هایم را روی هم می فشارم و با بی چارگی می گویم:« لطفا... میشه فقط جواب بدی؟» آتر با نگاهی متعجب دوباره جلوتر راه می افتد. - امپراتور آشور اتیل- ایلنی. جریان خون در رگ هایم متوقف می شود. پاهای خشک شده ام از حرکت می ایستند و می توانم وحشت را در سراسر بدنم احساس کنم که مانند مایعی روان پخش می شد. آشور... پادشاهی آشور... وحشی ترین و خشن ترین برهه ی تاریخ... برهه ی اسارت و خون و جنگ... - هی... حالت خوبه؟ آتر مضطربانه به پشت دیوارهای بزرگ قصر که چندان با ما فاصله ای نداشتند نگاهی می اندازد:« نمی تونیم اینجا صبر کنیم.» پاهای بی جانم به سختی تکان می خورند. آتر مجبور می شود مچم را بکشد تا مرا به حرکت کردن وا دارد. - باید سریع باشیم. اگر متوجه نبودت بشن همه جا رو زیر و رو می کنن. با گیجی برای هم قدم شدن با او تلاش می کنم. ته مانده ی نیروی تحلیل رفته ام را به کار می گیرم تا درباره ی نامی که شنیده بود فکر کنم. آشور اتیل- ایلنی... مطمئنا یکی از پادشاهان آشور بود. پلک هایم را روی هم می فشارم. همزمان تمرکز و راه رفتن برایم دشوار بود اما آتر نمی گذاشت که سرعتم حتی ذره ای کم شود. آشور اتیل- ایلنی... خدایا... اگر که می دانستم ممکن است تا چه حد آن جزئیات و اسامی پیچیده و سخت تاریخی که در کتاب هایم می خواندم برایم کارساز شود، هیچوقت با بی توجهی از کنارشان نمی گذشتم. - تقریبا رسیدیم. زودباش. وقتی سرم را بالا می آورم متوجه انبوه ردیف درختانی می شوم که در فاصله ی نه چندان دور مشاهده می شد. دشت بزرگ در نزدیکی درختان به پایان می رسید و راه باریک و کاملا تاریکی از میان درختان به داخل جنگل کشیده شده بود. با لبه ی دامن که به زیر کفشم می رود تلویی می خورم و از بابت اینکه آتر همچنان مچم را گرفته بود تا روی زمین نیفتم ممنونش می شوم. تقریبا به نفس نفس می افتم. آخرین باری را که اینطور برای نجات جانم دویده بودم، به یاد نمی آورم. به راه باریک که می رسیم آتر نفسش را با خیال راحت رها می کند. دوباره گردن می کشد تا پشت سرمان را بررسی کند و از سکوتی که در دشت نیمه روشن حاکم بود راضی به نظر می رسد. خش خش برگ ها و علف هایی که زیر پایمان قرار داشت، سکوت جنگل تاریک را می شکست. نیاز شدیدی به استراحت کردن در خودم احساس می کردم اما از طرفی می ترسیدم که با این کار خطر گیر افتادن به دستان نگهبان ها و بسته شدن به اسب را به جان بخرم. نگاهم را با احتیاط به اطراف می دوزم. تنه های تنومند و کهنسال درختان، عمر چند هزارساله ی جنگل را نشان می دادند. هر از چندگاهی نسیم شبانه، برگ ها و شاخه ها را به حرکت در می آورد تا با صدای پایمان مخلوط شود. آب دهانم را به سختی قورت می دهم و به حالت بی تفاوت چهره ی آتر چشم می دوزم. به نظر می رسید که او ترسی از قدم زدن در این جنگل تاریک و ساکت نداشت. - زیاد اینجا اومدی؟ از آسودگی چهره اش مشخص بود که خیالش بابت تعقیب توسط نگهبان ها راحت شده باشد. لبخندی تحویلم می دهد و در جواب سوالم می گوید:« یک چندباری...» - چرا؟ آتر نیم رخش را کمی به سمتم کج می کند:« برای تمرین.» ابروهایم با استفهام در هم می رود:« چه تمرینی؟» آتر مسیرش را به سمت دیگری عوض می کند. - تمرین های مخصوص. به نظرم می رسد که او با کلمات کوتاه و نامفهوم تلاش می کرد از زیر سوال هایم فرار کند. لحظه ی اولی که آتر را دیده بودم به یاد می آورم. لباس های عجیب و پیراهن مانند و بلندی که به تن داشت. سپس آن پیرمرد عجیب. همانی که کاهن اعظم خوانده می شد. با تعلل می پرسم:« تو... می خوای پیشگو بشی؟» آتر در نزدیکی تنه ی کلفت درختی متوقف می شود:« من یک پیشگو هستم.» - منظورت چیه؟ صدای ناگهانی شیهه ی ضعیفی توجهم را جلب می کند. اسبی قهوه ای رنگ با طنابی محکم به تنه ی یکی از درخت ها بسته شده بود. آتر به سمت اسب می رود و مشغول باز کردن گره ی طناب می شود. - این چیزی نیست که تو بخوای باشی، این چیزیه که تو باهاش به دنیا میای. با گیجی به اسب نزدیک می شوم. نمی توانستم حتی تصور سوار شدن روی آن را بکنم وقتی قرار بود فردا با بسته شدن به چهار تا از آن ها تکه تکه شوم. - پس... می خوای بگی این یک استعداده؟ گره ی طناب که باز می شود آن را روی زمین می اندازد:« من عادت دارم بهش بگم هدیه.» می توانستم غرور را در صدایش تشخیص دهم. به سختی نزدیک اسب می شوم و مستقیم به چشمان بزرگ و سیاهش خیره می شوم. قبل از این اتفاق، عادت داشتم بعضی روزها با پدرم یا کیمیا به سوارکاری بروم. حداقل خوب بود که راندن اسب بزرگ مقابلم را به یاد داشتم. حالا قرار بود چه شود؟ @مرضیه علیش
  3. Yegane98

    #حمایت کنیم.

    سلام عزیزدلم. حقیقتش این روزها خیلی درگیر بودم. برای جبران امشب دو پست میذارم. خوشحالم که رمان رو دوست داشتی❤
  4. صدای ناقوس بلندی که از بیرون شنیده می شود، در جا خشکم می کند. سرم را بالا می گیرم و به ماه بزرگی که از میان میله های پنجره ی سیاهچال نمایان بود، می نگرم. همهمه ی جمعیت و ریتم سنگین قدم های سربازان گیجم می کند. بازوانم به آرامی از زیر زانوهایم باز می شوند و برای مشاهده ی چیزی که بیرون می گذشت گردن می کشم. اما ارتفاع پنجره مانع از این می شد که بتوانم بفهمم چه در حال رخ دادن بود. پشتم را به دیوار تکیه می دهم و درحالی که کف دستانم به بدنه ی کاهگلی اش چسبیده بود، با دقت برای شنیدن هر چیزی که این معمای تازه سر برآورده را حل می کرد، گوش می سپارم. صدای فریادهایی نامعمول بلند می شود و انگار که حادثه ای غیرمنتظره جمعیت بیرون را آشفته کرده بود. وحشت مانند جریانی خفیف به رگ هایم راه می یابد. پارچه ی دامن را میان انگشتانم می فشارم. با شنیدن صدای قدم های پر شتابی که به سیاهچال نزدیک می شد، به سرعت گردن می چرخانم. کمرم را بیشتر از قبل به دیوار های سخت و سرد می فشارم و آرزو می کنم کاش می شد در آن محو شوم. سایه ای که بر اثر نور شعله دان ها روی دیوار پشت میله ها ایجاد شده بود، خون را در رگ هایم متوقف می کند. چه اتفاقی داشت می افتاد؟ صدای برخورد کف سخت کفش های سایه به زمین، میان انبوه صداهای بیرون گم می شود. جای بیشتری برای عقب رفتن نداشتم پس چشمانم را روی هم می گذارم. ریتم نفس هایم بر اثر برخورد شیئی آهنی با میله ها، به هم می ریزد. به سرعت چشم باز می کنم. تصویر پسر جوان آشنا میان نورهای اندک شعله ها، نفس حبس شده ام را رها می سازد. - آتِر؟ حروف غریبانه از دهانم خارج می شوند. پسر لبخندی سرخوشانه می زند و دستانش به سرعت برای باز کردن قفل آهنی حرکت می کنند. - خوبه که به موقع رسیدم. درحالی که پسر میان دسته کلید آویزان از انگشتانش می گردد؛ نگاهم دوباره به سمت پنجره کشیده می شود:« چه خبره؟» تقلا می کند تا قفل آهنی را بین دستانش نگه دارد:« یک آشوب کوچیک وسط جشنه.» ابروهایم با گیجی در هم می رود:« داری چیکار می کنی؟» با صدای افتادن قفل سنگین روی زمین، آتر لبخندی پیروزندانه می زند:« سعی می کنم جونت رو نجات بدم.» در سیاهچال را به حالت نیمه باز نگه می دارد و با دست به بیرون اشاره می کند. نگاهم مردد به راه آزادی ام خیره می ماند. - منتظر چی هستی؟ صدای معترضانه ی ناجی ام، تکانی خفیفی به پاهایم وارد می کند. حرکت می کنم و در میانه ی راه نگاهم خیره ی سنگ قرمزی می ماند که روی زمین سنگی افتاده بود. آب دهانم را قورت می دهم. دیگر نشانه ای از آن درخشش عجیب نمی دید. بی اراده خم می شوم و به سرعت سنگ را از روی زمین چنگ می زنم. آتر نگاه سرگردانش را به راهروی خالی می دوزد و با دست اشاره می کند تا عجله کنم. دامن لباسم را بالا می گیرم تا مزاحم سرعت قدم هایم نشود. آتر جلو تر از من با نگاهی که اطراف را رصد می کرد حرکت می کند. تصویر خوشایند دو نگهبان بیهوشی که روی زمین افتاده بودند، یک ابرویم را بالا می دهد و با استفهام به آتر چشم می دوزم. او شانه هایش را حرکت می دهد و لبخندش بزرگ تر می شود:« فقط لازم بود به صورت ناشناس نوشیدنی مجانی براشون بفرستم. اونا اهمیتی به اینکه از طرف کی باشه نمیدن.» ریز می خندد و مشعلش را بالا تر می گیرد تا راه مقابلمان را روشن کند. بی حرف قدم هایش را دنبال می کنم. نمی توانستم فرصتی را که برای گریختن از مهلکه ی اعدام با اسب ایجاد شده بود باور کنم اما هنوز هم دست هایم می لرزید. از اتفاقات غیرقابل پیش بینی پیش رویمان می ترسیدم. - تقریبا رسیدیم... صدای آتر در جنب و جوش و همهمه ای که از بیرون شنیده می شد مخلوط می شود و حرکتش را کند می کند. - چه خبره؟ او در نزدیکی دری سنگی و کم ارتفاع که به بیرون راه داشت می ایستد و مشعلش را در جایگاهی در کنار آن مستقر می کند. - همینجا صبر کن. او می رود و من فرصتی پیدا نمی کنم که از پشت لباسش را چنگ بزنم و التماس کنم تا تنهایم نگذارد. کمرم را با ترس به دیوار پشت سر تکیه می دهم و همهمه ها انگار که با صدای رژه ی سربازان اوج می گیرد. وقتی تصویر آتر را می بینم که دوباره در میان تاریکی پدیدار می شود، نفس حبس شده ام را رها می سازم و با استفهام نگاهش می کنم. نگرانی چهره ی سرخوش چند دقیقه پیش او را در هم کرده بود. - من فکر می کردم که قضیه به خاطر اسب هایی بود که از اسطبل فراری داده بودم اما به نظر کسی قصد جون پادشاه رو کرده بود. در جایم خشک می شوم. نمی توانستم گوش هایم را باور کنم. حالا انگار بیشتر از قبل می توانست به این قضیه ی دردناک که واقعا در برهه ای خشونت آمیز در تاریخ گیر افتاده بودم، پی ببرم. پلک هایم را روی هم می گذارم. نمی دانستم چطور این اتفاق افتاده بود اما با چیزهایی که شنیده بودم و تجربه کرده بودم دیگر انکار عاقلانه به نظر نمی رسید. - صبر کـــن! با صدای شتاب زده ی آتر، خودم را پشت دیوار عقب می کشم. دست او مانند حفاظ مقابل سینه ام قرار می گیرد تا عقب نگه ام دارد. صدای قدم های سنگینی که با سرعت حرکت می کردند، دوباره نفسم را بند می آورد. آتر بازویم را چنگ می زند و هردویمان را عقب تر می کشد تا میان تاریکی ناشناس باقی بمانیم. سرباز ها با آخرین سرعت ممکن از گوشه ی دیوار می گذرند و ما با تشکر از سرعت عمل آتر، در حالی که کمرهایمان چسبیده به دیوار بود، در امان می مانیم. آتر گردن می کشد تا از خالی بودن راهرو مطمئن شود. - راه بیفت. صدای آهسته اش، مرا تکان می دهد. پشت قدم های او به سمت انتهای راهرو حرکت می کنم. سراشیبی تند را بالا می رویم تا وقتی که به در خروجی می رسیم. آتر نگاه تیزش را به اطراف می دوزد. - خوبه. اثری از نگهبان ها نیست. آب دهانم را به سختی قورت می دهم. ابروهایم با نگرانی در هم رفته بود و دامن بلند مزاحم را به زحمت میان گره ی انگشتانم بالا گرفته بودم. - چطور ممکنه؟ آتر نیم نگاهی به سمتم می اندازد:« منظورت چیه؟» هر چه جلوتر می رفتیم با بیشتر شدن تعداد شعله دان های روی دیوار، روشنایی سالن بیشتر می شد. - من نمیفهمم. با این همه گارد امنیتی... چطور مهاجم وارد شده؟ آتر شانه هایش را بالا می اندازد:« جشن امشب و موج مهمان های خارجی خودش زمینه ی خوبی رو فراهم می کنه.» با افزایش سرعت آتر، برای رسیدن به او تلاش می کنم. گیج تر از همیشه سعی می کنم پاسخی برای حجم عظیم سوال های پراکنده در ذهنم پیدا کنم اما نفس های به شمار افتاده ام مانع می شد. - سریع باش. تقریبا می دوم تا فاصله ی میانمان را کم کنم. آتر در نزدیکی دیوار کاهگلی می ایستد و نگاهش را به اطراف می دوزد. - خیلی خب... به سرعت دست به کار می شود و نوک انگشتانش را در فرورفتگی دیوار جاسازی می کند. مقابل چشمان حیرت زده ام، قسمت کوچکی از دیوار جا به جا می شود و پله هایی که به راه مخفی بیرون از آن، می رسید نمایان می شود. - تو... چطور... تمام این راه هارو بلدی؟ آتر با لبخندی خودپسندانه نگاه بهت زده ام را پاسخ می دهد:« من از بچگی بین این دیوارها و تو این قصر بزرگ شدم.» با دست به سمت راه پله اشاره می کند و منتظر می ماند تا اول من از بین شکاف رد شوم. با تردید خم می شوم و برای رد شدن از فضای کوچک تقلا می کنم. باید برای رد شدن از پله های سنگی که تا بالا می رسید، سرم را تا می توانستم خم می کردم. آتر پشت من به صورت حرفه ای حرکت می کند و دوباره برای بستن راه، سنگ را تا نیمه جا به جا می کند. در جایی که پله ها تمام می شد، دریچه ای چوبی بالا ی سرم را پوشانده بود. آتر دستانش را برای باز کردن در چوبی دریچه دراز می کند و با ضربی محکم آن را به بیرون هل می دهد. نسیم خنک، جایگزین هوای خفه ای که اطرافم را گرفته بود می شود و من می توانم نفس بکشم. @مرضیه علیش
  5. سلام ناظر من خیلی وقته از مقامش خلع شده. لینک رمان: @N.a25
  6. رمان قشنگی‌ داری عزیزم. نثر روون و زیبا و توصیفات به جا. مونولگ ها و دیالوگ های به‌‌‌اندازه و شروع متناسب.

    بهت تبریک میگم‌و برات آرزوی موفقیت‌‌ می کنم عزیزم

    1. M&A

      M&A

      سلام عزیزجان خیلی ازت ممنونم که وقت گذاشتی و نظر قشنگت رو بهم گفتی خوشحالم که خوشت اومد💜💜 @Yegane98

    2. مصی

      مصی

      حالا قسمت بعد کی میاد😢😖...

      رمانتون خیلی جذابه..👏👏من از پارت اولی که خوندم دیگه نتونستم رهاش کنم..امیدوارم موفق باشین🌹

  7. فصل چهارم: آسمان نارنجی رنگ، نوید از رسیدن شب می داد. به تکه های قرمز رنگ ابر نگاهی می اندازم و دستانم را بند پارچه ی بی کیفیت لباسم می کنم. تصویری که مقابلم می دیدم مانند قاب بزرگ نقاشی شده ای بود که چشم هر بیننده ای را خیره می کرد. این دنیا تمامش برایم یک نقاشی زیبا بود. تنها تفاوتش این بود که می توانستم با دراز کردن دستم، برگ های درختان نخل را لمس کنم. شاید هم حقیقت همین بود. شاید من در یک قاب نقاشی گیر افتاده بودم. به سمت عمارت اصلی که در قسمت غربی قصر قرار داشت، قدم تند می کنم. باید اتاق ملکه را پیدا می کرد تا به او در آماده شدن برای مراسم امشب کمک کنم اگر که می خواستم خودم را از مجازات های بی رحمانه اش حفظ کنم. آن طوری که فهمیده بودم تمامی خدمتکاران به طرز عجیبی از او حساب می بردند و با چیزهایی که من دیده بودم انتظاری جز این نبود. هر چه نزدیک تر می شدم به نظر می رسید هیاهوی بیشتری میان جمعیت گرد هم آمده در راهروها و تالارها دیده می شود. در گروه های چند نفره قدم می زدند و زیر گوش هم چیزهایی زمزمه می کردند. از چهره های شوکه و وحشت زده اشان مشخص بود که اتفاقی باید افتاده باشد. موج ترس و اضطراب را درونم احساس می کنم. قدم هایم آرام می شوند. پله های عریض سنگی را که در وسط با فرش نازک گلبهی رنگی تزئین شده بود بالا می روم و با دیدن ازدحام جمعیت مقابل اتاق ملکه، بهت زده در جا خشک می شوم. ملکه در حالی که ردای سفید بلندش با بندی باریک در قسمت کمر بسته شده بود، با چشمانی خشمگین در صورت نگهبانان ایستاده در مقابلش فریاد می زد:« هرجور شده پیداش کنین. می خوام با دستای خودم بکشمش.» زانوانم بی اراده به لرزه می افتد. از لحن خشمگین و نگاه خطرناکش مشخص بود که هر کسی هدفش قرار داشت مطمئنا نمی توانست جان سالم به در ببرد. یکی از دختران خدمتکار می چرخد و نگاهش که به من می افتد، چشمانش گرد می شوند. به وضوح پریدن رنگ صورتش را می بینم. قبل از اینکه بتوانم نزدیکش شوم تا دلیل این همه آشوب را بفهمم، دست لرزانش بالا می آید و مقابل نگاه حیرت زده ام، لبانش نیمه باز می شوند تا گوش هایم در اوج حیرت پذیرای صدای رعشه دارش باشند:« اون اینجاست...» سرها می چرخد و قبل از آنکه متوجه بشوم در محاصره ی نگهبان ها قرار می گیرم. یخ بستن جریان خون را در رگ هایم احساس می کنم. نوک انگشتانم رو به پایین خشک شده بودند و موج وحشت هر لحظه بیشتر از قبل درونم حجم می گرفت. چطور بود که من مخاطب اشاره ی انگشتان دختر بودم؟ سکوت راهروی عریض را در بر می گیرد و بعد تنها صدای قدم های ملکه روی زمین سنگی شنیده می شود که از میان جمعیت به سمتم می آمد. برق تیز و کشنده ی نگاهش حتی در این فاصله نیز می توانست قلبم را از حرکت متوقف سازد. لیپار را با نیشخندی راضی در کنارش قدم بر می داشت. هنوز هم نمی توانستم دلیلی برای این همه تنفر جمع شده در وجود این زن پیدا کنم. قدم هایش که به نزدیکی ام می رسد، متوقف می شوند. با تردید سر بلند می کنم و در نگاه غضبناکش خیره می شوم. چشمان ریز شده و فک منقبض شده اش زنگ های هشدار درونم را روشن می کرد. - تو جرئت کردی توی سرزمین خودم و خونه ی خودم و اتاق خودم، نقشه ی قتلم رو بکشی؟ انگار تمام حواسم از کار می افتند. مغزم قدرت تحلیل کلمات تیز و برنده اش را نداشت. قتل؟ - تو... تو خدمتکار ناچیز و بی ارزش... جرئت کردی وان حمام من رو با تاج الملوک پر کنی؟ تا من رو بکشی؟ نگاهم رنگ می بازد. دیگر نمی توانستم پاهایم را احساس کنم. هر ثانیه امکان سقوطم روی زمین وجود داشت و کلمه ی "تاج الملوک" در ذهنم زنگ می زد. در کتاب هایم درباره اش خوانده بودم؛ گیاهی سمی بود که در گذشته کاربرد سم را داشت. بازوانم توسط نگهبان ها فشرده می شوند و قبل از اینکه حتی فرصتی برای دفاع پیدا کنم به عقب کشیده می شوم. - درسی بهت میدم که دیگه هیچکس جرئت انجام چنین حماقتی رو نداشته باشه. سرش را مغرورانه بالا می گیرد و نگاه شیطانی آشنایی در چشمانش می درخشد. - نمی خوام جشن امشبم خراب بشه. فردا در ملاء عام دست ها و پاهات به چهار تا اسب بسته میشه و من با علاقه شاهد تیکه شدن بدنت میشم. تنها چیزی که می توانست روی پا نگه ام دارد دستان پرفشار نگهبان ها بود. برایم مهم نبود که ناخن هایشان چقدر محکم در بازوهایم فرورفته بود و آن ها را می فشردند، حیرت جا مانده ی وجودم نمی گذاشت تارها عصبی متوجه پیامی درد بشوند و حتی اگر اینطور هم می شد مغز یخ زده ام قادر به دریافت چیزی نبود. همه چیز را مانند هاله ای محو می دیدم انگار که در میان دریایی از مه گیر افتاده باشم. بیشتر به عقب کشیده می شوم تا جایی که دیگر تصویر نگاه بی رحم ملکه و نیشخند خونسرد لیپار محو می شوند. پاهایم تقریبا روی زمین کشیده می شوند و من باز هم نمی تواند درد ناشی از خرد شدن استخوان هایم را احساس کنم. وارد زیرزمینی نم گرفته که می شویم به داخل اتاقک سنگی تاریک و خفه ای پرت می شوم. بدنم که به زمین سرد و سخت فشرده می شود، فریاد های جا مانده در گلویم بغض می شوند و بی صدا از چشمانم می بارند. کف دستانم را به زمین می فشارم و پلک هایم را روی هم. چرا کارم به اینجا کشیده شده بود؟ با پشت دست آب بینی ام را پاک می کند و وقتی دوباره چشم باز می کنم، بی اراده تنم را عقب می کشد. تاریکی انگار که قدرت حل کردن تن بی جانم را در خود داشت. کمرم را به دیوار سنگی و سرد تکیه می دهم و زانوهایم را در شکم جمع می کنم. درد قوزک پایم حالا ملموس تر شده بود اما با تصور دردی که قرار بود فردا متحمل بشوم؛ مانند نوازش خوشایندی بود که نمی خواست تا ابد تمام شود. بسته شدن به اسب... لبانم را روی هم می فشارم. زمانی که تاریخچه ی مجازات ها را در کتاب های دانشگاهی ام مطالعه می کردم هیچوقت در خواب هم نمی توانستم ببینم که یکی از همان روش های خشن و منزجر کننده بعدها بر روی خودم پیاده شود. ترس تقریبا فلجم می کند. حقیقت مانند پتکی بی رحم به سرم می کوبد. بسته شدن به اسب... تصورش هم دردناک بود. آن هم برای جرمی که مرتکب نشده بودم. چطور می توانستم ثابت کنم آن وان لعنتی به دستان من پر نشده بود؟ برای یک ثانیه تصویر دختر خدمتکار در ذهنم تداعی می شود. آن نگرانی های به ظاهر دوستانه برای خوب نبودن حالم و اصرارش جهت انجام دادن وظیفه ای که به من محول شده بود. با پریشانی دستی به پیشانی ام می کشم. چقدر که احمق بودم. آن هم پس از مطالعه ی آن کتاب های تاریخی و خواندن توطئه هایی که از زمان گذشته های دور وجود داشت؛ چطور نتوانسته بودم که متوجه شوم؟ قسمتی از ذهنم دلسوزانه تسلی ام می دهد. "تقصیر تو نبود. تو برای اولین بار شاهد چیزهای عجیب زیادی بود." به جلوی موهایم، زیر کلاه، چنگ می زنم و با احساس سنگینی چیزی در جیب گشاد پیراهن، مردد دستم را برای بیرون کشیدن جسم سخت، در آن فرو می کنم. میان گیره ی انگشتانم تیزی لبه های جسم را احساس می کنم. دست مشت شده ام را تا سینه اش بالا می آورم و با گشودن گره ی انگشتانم، برق سنگ قرمز چشمم را می زند. لبانم نیمه باز می مانند. یاقوت خونین رنگ در میان تاریکی دخمه، به روشنی می درخشید. حرف های پیرمرد در ذهنم تکرار می شود. "تو امشب باید این قصر رو ترک کنی. زمانش رسیده. " " برای همیشه از اینجا دور شو." چیزی مانند کورسویی در دل تاریکی در ذهنم جرقه می زند. آن پیرمرد می دانست. او از قبل درباره ی مشکلی که در حال حاضر گرفتارش بودم خبر داشت. برای یک ثانیه ترسی حتی عمیق تر از ترسم برای رسیدن فردا، وجودم را در بر می گیرد. آن پیرمرد واقعا چه کسی بود؟ چطور همه چیز را می دانست؟ دوباره به سنگ دایره شکل خیره می شوم. همچنان درخشش داشت و نوری خفیف و قرمز از آن ساطع می شد. برای یک ثانیه فکر می کنم حرکت چیزی را در پس سطح شیشه ای اش دیده ام و زمانی که چشمانم را برای تمرکز بیشتر ریز می کنم، متوجه حرکت مایعی طلایی در دل یاقوت می شوم که به سختی میان درخشش سنگ قابل مشاهده بود. یاقوت از میان انگشتانم سر می خورد و از برخوردش با زمین سخت، صدایی کوتاه ایجاد می شود. بازوانم را بیشتر از قبل به دور زانوهایم قفل می کنم و پلک هایم را با نهایت قدرت روی هم می فشارم. کاش خواب باشد. کاش تک تک این صحنه ها خواب باشد.
  8. سلام عزیزدلم. حقیقتش من به دلیل ضیق وقت امکان ناظر شدن ندارم ولی خوشحال میشم اگر سوالی داشتی توی خصوصی بپرسی و جواب میدم. به هرحال همه اینجاییم تا در وهله ی اول به بهتر شدن رمان های همدیگه کمک کنیم. درباره ی توصیف ظاهری شخصیت اول بهتره که همون ابتدا انجام‌ بشه. نه توی پست اول اما در حین پست های اولت چون خواننده وقتی ادامه به خوندن میده باید حداقل تصوری از اون شخصیت داشته باشه توی ذهنش و این به ملموس شدن رمانت کمک می کنه. درباره ی دیالوگ هات، اگر برگردی و خودت یک نگاه بندازی متوجه میشی که من چی میگم. دیالوگ ها زیادی معمولیه. باید پشت دیالوگ هات هدفی باشه. مخصوصا رمان تو که قراره هیجان انگیز و رازآلود باشه این ویژگی بیشتر لازمه ک رعایت بشه. من مشکلم کم بودن افراد نیست. به هرحال اون کسایی ک باهاشون مبارزه کرده مرد بودن و از قدرت بدنی بالایی برخوردارن. طبیعی تر بود که دختره چندتا ضربه بخوره. حداقل اگر دختر داستان مهارت رزمی داره بهتر بود ابتدای رمان اشاره ای بهش میشد. توی دیالوگ ها حالا یا منولوگ ها. همونطورم ک اشاره کردم موضوع رمانت رو دوست دارم و نثر هم با توجه به اینکه گفتی اولین کارته مقبوله اما اگر توصیف و تشبیه بیشتری به کار ببری کیفیت رمانت هم ارتقا پیدا میکنه‌. خسته نباشی عزیزم
  9. سلام به نویسنده ی عزیز. رمان درباره ی دختریه که صاحب یک رستورانه و در عین حالی که داره زندگی معمولی و یکنواختش رو میگذرونه ناگهان توی یک مهمونی مسیر زندگیش برای همیشه عوض میشه. خلاصه ی خوبی رو برای نوشتن انتخاب کردی و به نظر من تمام ویژگی های یک خلاصه رو داشت. مقدمه نداری که به نظرم بهتره یکی بنویسی چون به خواننده کمک میکنه با قلمت اشنا بشه و با موضوع رمان ارتباط بگیره. شروع رمان رو دوست داشتم. با اینکه با توجه به ژانر چندان هیجانی نبود اما برای من دلنشین بود چون شروع به آشنا کردن خواننده با شخصیت اول کردی. اما راستش شخصیت دختر داستان برای من تکراری بود و من رو یاد رمان های دیگه مینداخت و شخصیت های فرعی هم به مراتب همینطور بودن چون دیالوگ های رمان کلیشه ای بودن رو القا می کرد. شوخی ها و مزه پرونی هایی که به جرئت میشه گفت حتی مضمونش هم تکراری بود. دیالوگ راهی برای نشون دادن باورها و رفتارهای شخصیت اصلیه و بعد به اون رنگ میده و باعث میشه که خواننده بفهمه با چه کسی سروکار داره. ولی دیالوگ‌های شما چنین خصوصیتی رو به همراه نداشت و به نظرم بهتره روش کار بشه. توصیف ظاهر شخصیت اصلی و اطرافیانش توی داستان گم شده. من جایی ندیدم که به دقت شخصیت اصلی رنگ موها و چشم و حالت اجزای صورتش توصیف بشه و این باعث میشه خواننده در حین خوندن تنها یک هاله ی ابهام رو به جاش،تصور کنه. از اونجایی که کسایی که گروگان گرفته بودنشون با دختره آشنایی داشتن بهتر بود اول داستان یک توضیحی درباره اشون میدادی و ارتباطشون رو با دختره معلوم می کردی که بعد از گروگان گیری واقعا یک شوک باشه برای خواننده. کلا گیر افتادن دختره و اینکه متوجه شد طرف اشنا بوده و بعد انگیزه ی طرف برای گرفتن دختره و بعد ازاد شدن رویا رو تو دو پست خیلی کوتاه خلاصه کردی که به نظرم توصیف و توضیح بیشتری نیاز داشت. رمان باید با حوصله نوشته بشه نه با عجله. اینطوری خواننده باهاش ارتباط میگیره. سعی کردی دختر داستان رو با بقیه ی دخترا متفاوت نشون بدی ولی اشتباهت اینجا بود که زیادی اغراق کردی. برای متفاوت بودن لازم نیست یک تنه حریف صد نفر بشه. حتی اگرم مهارت رزمی یاد داشته باشه این قسمت رمان به نظرم باور پذیریش مشکل بود. مثلا اینکه دختره بعد اون اتفاق به پلیس خبر نداد. معمولا تو زندگی واقعی پلیس رو در جریان قرار میدن. توصیف مکانم من ندیدم زیاد توی رمانت. سعی کن بیشتر روی توصیفاتت کار کنی. چند مورد که لازم‌ دیرم گوشزد کنم: هنسفری ترموزو= ترمز رو "... توی مسابقه ی خوانندگی تصور کردم همیشه دوست داشتم بخونم..." علامت های نگارشی رو رعایت کنین. اینجا بین کردم ک همیشه به "نقطه" نیازه. دد اوردم= دراوردم نگا تروخدا فک‌ کنم درسته نثر محاوریه ولی کلمات باید کامل نوشته بشن با شخصیتانه تره= روون نویسی یکی از خصوصیاتیه که باید حدالامکان توی رمان رعایت بشه. به جاش بهتره که "متشخصانه تر" نوشته بشه. با تپ تپه گفت(؟) = من نشنیدم تا حالا این اصطلاح رو. شاید بهتر باشه بنویسی تته پته غلط املایی میزاشتم= می گذاشتم در اصل که محاوره ای باید "میذاشتم" نوشته بشه. محظ اطلاع= محض اطلاع نمیخوام، میسوزد، میکرد= می باید از افعال جدا بشه در کل موضوع رمانت هیجان انگیزه و متفاوت. ولی نثرت کلیشه ایه. اگر یکم روی مونولوگ ها و توصیفاتت کار کنی رمات خیلی قشنگی میشه. خسته نباشید میگم عزیزم و به امید موفقیت های بیشتر. @Parmida
  10. همزمان با به انتها رساندن نامه، قبل از اینکه فرصتی برای مطرح کردن آنچه در ذهنش می گذشت داشته باشد، درهای تالار بزرگ باز می شود و زنی مسن با پیراهن بلند صدفی رنگ که دامن کم قطر آن با چین های ریز تزئین شده بود قدم به داخل می گذارد. سینه اش از فرط نفس های کشدار، بالا و پایین می رفت و برق نهفته در پشت نگاهش با معنایی مبهم می درخشید. مرد جوان می چرخد و این بار رو به در ورودی و در فاصله ای نزدیک تر به پیرمرد می ایستد. زن که نزدیک می شود، آن ها می توانند چهره ی نگران به خود گرفته و موهای فرخورده ی درشت و تیره اش را از زیر تور سفید حریر که به تل جواهرنشانِ فرو رفته بر سرش وصل بود، ببینند. مرد جوان به سرعت تا کمر خم می شود و زن که حالا مقابل او ایستاده بود، بی هوا دستانش را می گیرد:« اوه کاراکو... چقدر تسلی بر انگیزه که می بینمت. لطفا بهم بگو که حال برادرزاده ام خوبه.» مرد که از تماس دستان یکی از اشرافی ترین زنان ماد، مات و مبهوت شده بود و تشخیص این برای پیرمرد زیرکی که در کنارش قرار داشت چندان سخت نبود، سرش را بیشتر پایین می اندازد و درحالی که جرئت نداشت دستانش را از دستان زن بیرون بکشد، به سختی می گوید:« ایشون در سلامت کاملن بانوی من.» این بار دستان او میان انگشتان زن تقریبا فشرده می شود. - اوه ایزد یکتا رو شکر. الان کجاست؟ پیرمرد که می داند مرد جوان نمی توانست جواب این سوال را بدهد، این بار مداخله می کند و دستان چروکیده اش را روی ساعد پوشیده ی او می گذارد:« این جزئیات محرمانه است. اطمینان دارم که بانوی من درک می کنن.» زن آرام دستانش را پس می کشد و چینی میان ابروهای پرپشت مشکی رنگش می افتد:« حماقته. اون برادرزاده ی منه و من بیشتر از هرکس دیگه ای حق دارم که بدونم الان کجاست و یا اینکه حالش مساعده.» پیرمرد سعی می کند در انتخاب کلمات دقت به خرج دهد تا از غضب نگاه زن بکاهد:« البته که همین طوره بانو. اما این تصمیم خودشه و اون خوش حال میشه که بدونه همه ی ما به تصمیمش احترام می گذاریم.» زن این بار چانه اش را مغرورانه بالا می گیرد و به پیرمردی که حالا لبخند کمرنگی تحویلش می داد، چشم می دوزد. می دانست که کلمات هوشمندانه ی او، راه هر مخالفتی را بسته بود. وقتی نگاهش به نامه ای که در دست پیرمرد بود می افتد، درحالی که تلاش می کرد کنجکاوی نگاهش را پنهان کند می پرسد:« اون چیه مانداک؟» پیرمرد دوباره مشغول لوله کردن کاغذ می شود و لبخند می زند:« بانوی من لازم نیست نگرانش باشن. من ترتیب همه چیز رو میدم.» در یک لحظه، دریاچه ی چشمان زن یخ می بندد تا جایی که انگار سرمای حاصل از آن، از درجه ی هوای مطبوع می کاهد. زن قدم های تهدیدآمیزش را به سمت او بر می دارد تا جایی که مقابلش می ایستد. قد او در برابر بدن فرتوت پیرمرد به قیاس سپیدار و چنار بود و دهان که باز می کند، حرارت مشعل ها در برودت کلماتش گم می شود. - اگر تو وزیر درباری پس در حد یک وزیر رفتار کن و زمانی که عضوی از خانواده ی سلطنتی سوالی ازت می پرسه فقط جواب رو تحویلش بده. مانداک تنها در سکوت نگاهش می کند و زن دندان هایش را پشت لبان بسته ی صورتی رنگش، به روی هم می فشارد. او دوباره به سمت مرد جوان که حالا در جایش خشک شده بود، سر می چرخاند و حالت نگاهش بار دیگر تظاهر به نگرانی می کند:« تو مراقبش خواهی بود درسته؟» مرد با صلابت سر خم می کند و محکم می گوید:« با آخرین قطره ی جاری در رگ هایم.» زن سری تکان می دهد و با نگاه تهدیدآمیز دیگری به چهره ی پیرمرد، پاهایش بی تمایل به سمت درهای خروجی کشیده می شود. نگاه پیرمرد به محض خروج او، دوباره رنگ آرامش می گیرد. با قدم های آرام به سمت یکی از مشعل های چسبیده به دیوار می رود و نامه را میان شعله های زرد و نارنجی می اندازد. - بهش بگو... من کاری رو که می خواد انجام میدم. مرد جوان با احترامی آمیخته به رضایت، سر خم می کند و چند قدم به عقب بر می دارد تا به سمت درهای خروجی برود اما صدای مانداک مانع اش می شود:« ازت می خوام پیامی رو بهش برسونی.» مرد در نیمه ی راه می ایستد و دوباره سر می چرخاند. پیرمرد درحالی که پشتش را به او کرده بود، نگاهش را از پنجره ی بزرگ تعبیه شده در کنار مشعلی که دود سیاه حاصل از سوختن نامه، در اطرافش پراکنده بود، به بیرون می دوزد. - بهش بگو. مهم نیست چه اتفاقی بیفته، چه چیزهایی بشنوه، مهم نیست چه چیزهایی ببینه؛ باید به راهش ادامه بده. این ماموریت باید به پایان برسه و تنها اون موقع هست که می تونه برگرده. و تو... باید تا لحظه ی آخر ازش محافظت کنی. مرد قاطعیتی محکم را در کلمات او می یابد. دستش روی غلاف شمشیر فشرده می شود و بند انگشتانش کم کم به سفیدی می زنند. همه ی آن ها می دانستند این ماموریت که مانند باری غیرقابل حمل بر روی دوششان سنگینی می کرد از چه اهمیتی برخوردار بود. جریانی نیرومند به حرکتش در می آورد. این بار سرش با اطمینان بیشتری فرو می افتد و صدایش انگار که می تواند از دیوار های محکم سنگی به بیرون نفوذ کند. - با جانم محافظش خواهم بود. کلمات او، نگاه پیرمرد را آرام می کند. دستانش را از پشت بر روی کمر در هم قفل می کند و این بار به آناهتیا دعا می کند تا اهورامزدا یاورشان باشد.
  11. سرنوشت چیزی نیست که از قبل نوشته شده باشه اما بازم‌نمیشه گفت که همه چیز اختیاره و اجباری در کار نیست. همه چیز به تصمیماتی بر میگرده که آدم ها میگیرن اما همین تصمیمات بدون اینکه اونا خودشون بدونن زندگی باقی آدم هارو تحت شعاع قرار میده و این اجباره چون تو اختیاری روی اتفاقی که برات افتاده نداری و یک‌نفر دیگه مقصره. ولی چطور بیرون اومدن از این اتفاق به تصمیم تو برمیگرده که باز میتونه یک نفر دیگه رو تحت شعاع قرار بده. پس چیزی به اسم سرنوشت وجود نداره فقط یک سلسله اختیاراتیه که بر خلاف اسمش از دست آدم خارجه.
  12. دوستان می تونین خودتون یک رمان رو انتخاب کنین به دلخواه و تاپیک بزنین تو همین بخش تا مشغول ترجمه بشین. نیازی به تایید گرفتن نیست اونطوری ک من درجریانم‌. فقط اینکه اگر بخواد منتشر بشه صحنه ها در حد بوس روی پیشونی و بوس گونه مجازه. بنابراین در انتخاب رمانتون دقت کنین وگرنه مثل تمام کتاب های چاپی باید سانسور کنین که مطمئنم از نظر شما هم کار جالبی نیست. خودمم به همین دلیل ترجمه ام رو حذف کردم. موفق باشین. @M.S @shimasaleh @Y.B
  13. گنبد کاووس در محل فعلی شهر گنبد کاووس، در دوران کهن، شهری به نام هیرکان و سپس گرگان «جرجان» قرار داشته که به دلیل قرار داشتن در جاده ابریشم از اهمیت بسیاری در بازرگانی برخوردار بوده‌است. در دوران رضاشاه پهلوی در کنار خرابه‌های گرگان باستان شهری جدید، با قواعد مدرن شهرسازی بنا شد که گنبد کاووس نام گرفت.
  14. فصل سوم: پادشاهی ماد، هگمتانه کف پوش های سرد و سنگی با هر قدم، زیر کفش های چرمی مشکی رنگ که تا مچ پاهایش را پوشانده بودند، صدا می کرد. با هر تکان پا، غلاف ساده و سنگینی که در کمر پیراهن گشاد و مشکی رنگش قرار گرفته بود، حرکت می کرد. شلوار نسبتا تنگ الیافی، پاشنه و تا نزدیکی روی چکمه های چرم سفت را که نوک آن کمی به بالا کشیده می شد، پوشانده بود. با توقف قدم ها، تنها صدایی که شنیده می شد، شعله دان هایی بود که اطراف صندلی بزرگی ساخته شده از سنگ سیاه می سوختند. بالشتکی نرم و قرمز رنگ در کف، فضای مناسب نشستن را فراهم کرده بود و دسته های آن با نقوش ماه و ستاره هایی که در دایره های متفاوت کوچک و بزرگ قرار داشتند تزئین شده بود. کف دستش روی غلاف می نشیند و برای ادای احترام کمی به جلو متمایل می شود. پیرمردی که پارچه ی نقره ای- سبز لباسش، تا روی مچ هایش را پوشانده بود در نزدیکی تخت بزرگ سلطنتی ایستاده بود و دستان نیمه برهنه اش را تا آرنج در دو سمت بدنش انداخته بود. او با دیدن مرد جوان، قدمی به جلو می گذارد و ابای کلفت بدون آستینی که آستین های لباس زیرینش را نمایان می ساخت، در قسمت کمر، با کمربندی چرم نگه داشته شده بود. دامن لباسش که از زیر کمربند ادامه می یافت، با نخی مشکی حاشیه دوزی شده بود و طرحی از مربع های به هم چسبیده را به دور مربع بزرگتری در وسط، نمایش می داد. ریش بلند، زیرکی و دانایی خاصی به چهره ی گندمی اش می بخشید و ابروهای پرپشت متمایل به سفیدش بر روی چشمان روشن خاکستری رنگش سایه انداخته بودند. در یک سمت تخت، زنی خدمتکار با لباس دو تکه ی سفید کرمی که دامن بلند ساده اش تا بالای مچ پا می رسید و پیشبندی سفید همرنگ بالاتنه ی یقه بسته ی لباس به تن داشت، ایستاده بود. شلوار چین دار کرمی رنگی در زیر دامن به پایش بود و کفش های بند دار جلوبسته اش مانند کفش تابستانی در کنار های پا باز بودند. سر بندی قطور، پیشانی اش را در نزدیکی موها تا پشت سر به شکل دایره پوشانده بود و موهای مشکی رنگش که تا پایین گردن می رسید به وضوح مشخص بود. در سمت دیگر تخت پسر دیگری با پیراهن بلند جلو بسته ای که تا پایین زانوهایش می رسید، سینی سفالی حاوی جامی کوچک را در دست داشت. پیرمرد قدمی به سمت مرد جوان بر می دارد و درحالی که رگه های نگرانی در لحن آرامش مشخص بود، در صورت او دقیق می شود:« حالش خوبه؟» مرد جوان درحالی که یک دستش به نشانه ی احترام به قبضه ی شمشیر آویزان به کمرش بند بود، سر خم می کند:« بله.» پیرمرد قدم دیگری به جلو بر می دارد تا فاصله اش را با خدمتکارانی که پشت او اطراف تخت سلطنتی را گرفته بودند بیشتر کند. - الان کجاست؟ پسر با احتیاط نگاهی حواله ی پیرمرد می کند و با لحنی که کمی آمیخته با شرمندگی بود، پاسخ می دهد:« متاسفانه اجازه ی گفتنش رو ندارم اما می تونم اطمینان بدم که جاش امنه و قراره در مسیر بازگشت دوباره با هم رو به رو بشیم.» پیرمرد بدون آزردگی پلک هایش را روی هم می فشارد و سر تکان می دهد تا نشان دهد کلمات پسر را درک می کند و دوباره عقب می رود تا به تخت نزدیک شود. - پس چرا اینجایی؟ حلقه ی انگشتان پسر به دور غلاف محکم می شوند و آن را روی کمربندش به عقب متمایل می کند. - قربان، به پیشنهاد اون ابتدا به سمت آریِل حرکت کردیم تا اطلاعات لازم رو به دست بیاریم و سپس کمی به سمت مرزهای آشور پیشروی کردیم... ابروهای کلفت پیرمرد حالا در هم رفته بود و پسر از حالت چهره اش می دانست که او نگران شده بود پس به سرعت ادامه می دهد:« اتفاقی نیفتاد و شناسایی نشدیم.» او می گذارد هاله ی آرامش دوباره اطراف چهره ی پیرمرد را بپوشاند و این بار آرام تر می گوید:« در بین راه شایعات عجیبی به گوشمون رسید. اول زیاد از اعتبارشون مطمئن نبودیم اما بعد با جنبش های عجیبی از سمت نیروهای جنگی مواجه شدیم.» پیرمرد بر حسب عادت همیشگی اش در مواقعی که حس کنجکاوی تحریکش می کرد، با کف دست کلاه دوَرانی روی موهای سفیدش را حرکت می دهد و لب های باریکش تکان می خورند:« چه جنبش هایی؟» پسر با احتیاط نگاهش را بالا می آورد و کلمات را گسسته وار بیرون می ریزد:« مردم درباره ی چیزهایی حرف می زدن... مثل... یک قیام یا شورش بی سابقه از سمت بابل... توسط مردی که خودش رو پادشاه بابل می خونه.» شوک شنیدن خبر چهره ی آرام پیرمرد را متغیر می کند. ابروهای پرپشتش بالا می روند و چیزی مانند شگفت زدگی چشمانش را در بر می گیرد. - مطمئنی؟ پسر می تواند رگه های هیجان را در صدایش حس کند. - ابتدا نبودیم پس سعی کردیم اطلاعاتی در این باره گردآوری کنیم. ظاهرا تمام شایعات درست بوده. آشور مشغول آماده سازی نیروهای جنگیش برای سرکوب شورشه. پیرمرد در تایید حرف های او سر تکان می دهد و نگاه زیرکش به سمت جدیتی که جایگزین تبعیت نگاه پسر بود، کشیده می شود:« و تو دستوری دریافت کردی؟» - اون می خواد که از سمت پادشاهی ماد پیامی به فرمانده ی این شورش فرستاده بشه تا حمایت ضمنی خودمون رو از بابل اعلام کنیم. پیرمرد این بار متفکرانه دستی به ریش های خاکستری رنگش که هارمونی زیبایی با رنگ های درخشان لباس ایجاد کرده بود می کشد و با لحن نصیحت گرانه ی همیشگی اش مشغول توضیح می شود:« اگر امپراتوری آشور بفهمه، ممکنه که به دردسر بزرگی بیفتیم. ما توانایی این رو نداریم که هم با سکاها و هم با آشور درگیر بشیم. شاید که اون باید تجدید نظر کنه.» پسر که به نظر می رسید کلمات او را پیش بینی کرده باشد، دستش را به زیر ابایی که روی پیراهن مشکی پوشیده بود فرو می برد و نامه ای بیرون می کشد. نگاه پیرمرد با کنجکاوی پوست لول شده ی گاومیش را می نگرد و بعد به جلو متمایل می شود تا مرد نامه را در دستان منتظرش بگذارد. - اون فکر می کرد که شما چنین حرفی بزنین. امیدوارم این نامه قانع کننده باشه. پیرمرد با سرعتی که برای دستان لرزان چروکیده اش ناباورانه بود، آن را باز می کند و نگاهش سطرهای درشتی را که با رنگ مشکی نوشته شده بود دنبال می کند.
  15. دریای خون مقابل چشمانم جاری است...

    آسمان در تاریکی مخوف شب غرق است...

    بوی مرگ مشامم را پر کرده است...

    او را می بینم که سایه وار نزدیک می شود و...

     صدایی زمخت در فرای زمان نامم را می خواند...

    "آشورینا"

     

    1. مصی

      مصی

      من عاشق رمانتون هستم.فوق العادست.

      بی صبرانه منتظر پارت جدیدش هستم.

      نمیشه زودتر بذارین؟😢

×
×
  • جدید...