رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

fateme.84

ناظر رمان
  • تعداد ارسال ها

    557
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    3

آخرین بار برد fateme.84 در 26 مرداد

fateme.84 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,684 Excellent😃😃😃😃

درباره fateme.84

  • Other groups ناظر رمان
  • درجه
    ❤❤❤❤
  • تاریخ تولد 19 اسفند 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,714 بازدید کننده نمایه
  1. عزیزدلم ایشالله خوش بگذره و اینکه حتما برای من هم دعا کن..

    حتما حتما حتما😁

    @fateme.84

  2. گلی بهت خوش بگذره. مارو هم دعا کن 

  3. فاطمه 

    من خیلی دوست دارم عشقم 🖤🖤

    امیدوارم بهت خوشبگذره عزیزدلم 🖤🖤

  4. سلام

    به همه دوستام به همه آشناها و به همه کسایی که این مدت از دست من حرص خوردن و فحشم دادن😂😂

    خب دیگه من دارم میرم.بالاخره نوبت من هم رسید که برم.

    برای دومین بار....

    شاید چون دفعه اول کسی منو نمیشناخت و منم کسی رو نمیشناختم کسی چیزی نگفت

    ولی امروز هم من یه عالمه دوست دارم هم خیلی ها هستن که منو میشناسن.

    اومدم خدافظی از همه دوست هام

    @Bahar.1385

    @_Zeinab_

    @*Dr

    @Fateme00

    @N.a25

    @ARcher

    @Devilish

    @MAR_YAM

    @Diawl

    @Tiana_joon

    @Sarah..

    @hellgirl

    @M@hta

    @❤writer❤

    @Ana_rad

    @Narges85

    @Parmida

     

     

     

     

     

    @Nazioo79

    @bebarbaroon

    @hestia

    @Mobina003

    و شاید خیلی های دیگه که الان یادم نیست

    فقط اومدم برای حلالیت طلبیدن

     

    اها دلیل اصلی این حلالیت طلبیدن چیه؟؟

     

    راستش فردا دارم میرم کربلا اومدم حلالیت بطلم شاید دیگه ندیدمتون و اگه خدا بخواد شهید شدم 

    نايب الزیارت همتون هستم چه کسایی که نام بردم چه کسایی که یادم رفته 

    اونجا یاد همتون هستم 😘😘😍😍

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 22
    2. Parmida

      Parmida

      نه ولی برای من دعا کن که بالا خره بتونم ایه ها رو حفظ کنم .

    3. Narges85

      Narges85

      فاطی زیارتت قبول ولی نخیرم کی گفته شهیذد می شی؟ شهید بشی خودم نمزارم خو

      دوست دارم خل وچلم

      @fateme.84

    4. Ana_rad

      Ana_rad

      ااا این چه حرفیه دیوونه؟

      ازین حرفا بزنی کلت رو با دیوار یکی می کنم😐بی ادب

       

  5. مبااااارک بــــــاشه مدیر جونی😘😘😘😘😍😍😍

    1. N.a25

      N.a25

      مـــــــــرسی😂

  6. تا وقتی که درخت زنده بود،نمی‌توانستم.درخت نیرویش را از زمین می گیرد و این قدرتی است که هیچ افسونگری توان مقابله با آن را ندارد. _باید خیلی وحشتناک باشد هر وقت خانم پارسل میخواهد مرا تنبیه کند، توی زیر زمین، زندانی ام می کند برای همین می توانم بفهمم گیر کردن در یک درخت یعنی چی. شک دارم بفهمی.حتی نمی توانی فکرش را بکنید که چقدر آن تو خسته کننده است.البته اتفاقای زیادی می‌افتد.ریشه ها،برگها،پوست،همه مشغول کارشان هستند،ولی بسیار آرام. زندگی گیاهی یعنی تکرار و تکرار دائمی یک کار. دیگر هیچ چیز جالبی نیست.برای فرار از آن یکنواختی غیرقابل تحمل،خودم را به خواب عمیقی فرو بردم. صدای تبر بیدارم کرد و حالا با مرگ آن درخت،اسارت من هم تمام شده است. همین طور که آربیکن داستانش را تعریف می کرد، چیزی به فکر مالری رسید،طوری که از هیجان به لرزه افتاد و دیگر حتی نمی توانست درست حرف بزند. با این وجود همین که حرف های آربیکن تمام شد. با عجله گفت:(( حالا.... در باره ی آرزوها....)) افسونگر با تعجب نگاهش کرد و پرسید:((کدام آرزوها؟!)) مالری با احتیاط جواب داد:((اگر درخت شما را قطع نکرده بودند،یعنی اسکراپنر**scrupnor**دستور نداده بود جنگل را تمیز کنند....)) _ اسکراپنر دیگر کیست؟ _ ارباب جدید اینجاست.تمام این زمین ها و مزرعه های آن اطراف مال اوست. حالا می‌خواهد یک جاده بین اینجا و کسلتون**castleton** بکشد. _ بدون شک برای این... هرچی اسمش هست... جالب خواهد بود، ولی دلیلی ندارد که برای من هم جالب باشد. _ چرا، هست. منظورم این است که اگر به خاطر جاده اسکراپنر نبود،درخت ها را قطع نمی کردند.البته این کار را کارگر ها کردند، ولی من بودم که شما را بیرون آوردم. _ کاملا از این موضوع باخبرم،حالا چی می خواهی؟ مالری به خودش جرأتی داد و گفت:(( سه تا آرزو. توی همه افسانه هایی که من شنیده‌ام،هر کسی برای یک افسونگری کار خوبی انجام می دهد،می تواند ۳ تا آرزو کند. خواهش می کنم.دلم میخواهد آرزوهایم برآورده شوند.
  7. رنگت مباااااارک باشه فاطمه جونم😍😍😘😘😘

    1. Fateme00

      Fateme00

      قربونت برم مهربونم

  8. اربیکن که به زحمت سعی می کرد خونسردی اش را حفظ کند،آه بلندی کشید و چشم غره ای به مالری رفت و کلافه پرسید: ((لطف کن و به من بگو از کجا و چطوری این اطلاعات سر تا پا غلط را به دست آورده ای؟)) _همه میدانند که افسونگر ها چه شکلی اند.در تمام افسانه ها... _من نمی دانم درباره چه افسانه هایی حرف میزنی. اینها که میگویی چیزی غیر از شایعات بی اساس نیست. به نظرم کسی که اینها را ساخته،حتی یک افسونگر را هم در تمام عمرش ندیده بوده. کلاه نوک تیز و ردائی که جیب هایش پر از آشغال باشد؟!فقط یک احمق به تمام معنی می تواند خودش را به این شکل در بیاورد. افسونگر ها به این چیز های دست و پاگیر احتیاجی ندارند؛گرچه شما آدم ها فکر می‌کنید که دارند. حتی در دوران من هم آدم ها به شکل ترحم انگیزی دوست داشتندواقعیت‌ها را به کمک مسائل ظاهری تغییر بدهند. خدا می داند که چقدر آدم احمق تاج بر سر گذاشتند تا به وسیله این تکه فلز روی سرشان،شاه بشوند.این ظاهر سازی ها به نظر من نفرت انگیز است. _نمیخواستم ناراحتتان کنم.خوب فقط فکر می‌کردم که افسونگرها باید شکل دیگری باشند یا دست‌کم تمیزتر باشند. آربیکن با صدای غرش مانند گفت:((مرا بخاطر معیوس کردنتان عفو کنید! اگر می دانستم حتما لباسم را عوض میکردم،ریشم را فر میزدم،چکمه هایم را واکس میزدم و حتی لباس زیرم را هم عطر آگین می‌کردم. مالری بدون توجه ادامه داد:((ولی اگر شما افسونگرید و اگر باید با آن کشتی رفته باشید پس اینجا چه کار می‌کنید؟)) _ این شد یک سوال!مدت ها وقت داشتم که به جوابش فکر کنم.جوابت این است:اشتباه خودم. گرچه بسیار متاسفم، ولی انکار نمیکنم. من داشتم به راه خودم می رفتم تا به لنگرگاه برسم و بعد هم این جا ایستادم تا از درخت برای خودم یک چوب دستی جدا کنم... _و به همین دلیل دیر به آنجا رسیدید و کشتی بدون شما حرکت کرد؟ _دیر؟!خیر،من هرگز به آنجا نرسیدم.به خاطر این درخت و قانونی که ما موظف به اجرایش بودیم من قانون را می دانستم.نمی‌خواهم بهانه بیاورم،ولی کار مهمی نکردم...طبق این قانون ما موظفیم همه چیز را به همان شکل طبیعی خودش را حفظ کنیم؛در چیزی دخالت نکنیم و به هیچ موجود زنده ای آسیب نرسانیم.ولی کی فکرش را می کرد که این شامل یک چوب دستی کوچک هم بشود. بله،درخت زنده بود؛ ولی چه آسیبی؟ درخت می توانست از خیر این یک شاخه بگذرد،کلی شاخه داشت.با این فکر ها شروع به کندن یک شاخه کردم،اما اشتباهی تاسف بار در قضاوتم داشتم،چون درخت باز شد و مرا بلعید.دق! همین،و از آن موقع تا حالا اسیر آن درخت بودم. _نمی توانستید وادارش کنید خودش دوباره باز شود؟ مثلاً به درخت دستور می دادید یا وردی میخواندید؟
  9. مگر اینکه یکی دیگر هم مثل من بدبیار باشد و توی یک درخت گیر کرده باشد.)) مالری نفس را در سینه اش حبس کرد و با تعجب پرسید:(( هم قطارهای شما؟منظورتان این است که...)) _ منظورم این است که من اصلاً نباید اینجا باشم. بله،من یک افسونگرم. اگر همه چیز درست پیش میرفت،حالا باید در ویل اینیس بودم،یعنی نه حالا بلکه از سال ها پیش باید انجا می بودم. مالری نفس نفس زنان پرسید:(( شما؟شما؟یک افسونگر!ولی پس از عصا جادویی تان کو؟ کلاه نوک تیز؟و آن چیزهایی که باید توی ردایتان گذاشته باشید،آنها کجا هستند؟))
  10. شانه ای میخواهم تا …..

    .

    .

    .

    .

    .

    موهایم را شانه بزنم

    چیه؟؟

    فکر کردی شکست عشقی خوردم

    واسه گریه می خوام؟

    اوا ! عجب آدمایی پیدا میشنا!!!

     

  11. میدونی بی مغز ها سکته مغزی نمیکنن !!؟ خوش به حالت واقعا !!

  12. دیروز با ی پسره دعوام شد

    اعصابم خورد شد گفتم گیر عجب خری افتادم ها

    گفت خودت گیر عجب خری افتادی

    بابات گیره عجب خری افتاده

    .

    .

    .

    .نخندیدن گناه داره واسش دعا کنید

  13. هوی اونایی که فقط میخونید…

    .

    .

    .

    .

    .

     

    اوه اوه تعدادتون زیاده هیچی هیچی همینجوری بخونید بخونید.. 

    فداتون..بوس بوس ::)

  14. الان رفتم توکوچه سطل اشغالو خالی کنم.

    چشمم خورد به یه صحنه ی دردناک بغضم گرفت نامردا عصری که من خونه نبودم موز خوردن ب من نگفتن😭😭

  15. ۱=۲-۳ قلب که همیشه برات میتپه

    ۲=۱+۱ چشم که همیشه منتظرته

    ۷=۳+۴ روز که دلتنگتنم

    ۱۲=۵+۷ ماه که از خدا میخوامت

    ۱۴=۶+۸ ثانیه ست که سرکاری

×
×
  • جدید...