رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Wowe

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    124
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

438 Excellent😃😃😃😃

درباره Wowe

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 3 آذر 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,094 بازدید کننده نمایه
  1. وقت شما بخیر لطفا با ویراستار رمانتون در ارتباط باشید.

    @Hasti1910

    1. Hasti1910

      Hasti1910

      مرسی زهرا جان.

      تا اینجا حله فعلا😃😃 

      @Z.farhani

  2. Wowe

    بستنی شکلاتی

    دو دخترک توی مهدکودک کناره هم نشسته بودن و داشتن باهم بازی میکردن که مینا دختری با موهای مشکی که خرگوشی بسته شده بود به رها همبازی و دوستش گفت: - راستی رها میدونستی ما توی خونمون یه بستنی بزرگ داریم؟ رها با چشم های درشتش به مینا نگاه کرد و گفت: - راست میگی؟ مینا عروسک خود را زمین گذاشت و درحالی که دستانش را تا آنجایی که می توانست باز کرد و گفت: - آره اینقدر بزرگه تازه شکلاتی هم هست. رها با هیجان به مینا نگاه کرد و درحالی که اب دهان خود را قورت میداد گفت: - خوش به حالت به منم از اون بستنی ها میدی؟ مینا نوچی کرد و گفت: - نخیرم بستنی خودمه بهت نمیدم. رها بغض کرده به مینا نگاه کرد و درحالی که لب هایش را برچیده بود در دل گفت: - کاش من به جای مینا بودم. بعدهم به بازی کردن ادامه داد که مربی مهد مینا را صدا کرد و گفت: - مینا عزیزم بدو که مامانت اومده دنبالت. مینا با استرس بلند شد و بعد از خداحافظی با رها کیف کوچک و صورتی خود را برداشت و به سمت ورودی مهد کودک رفت که با دیدن مادرش با ترس سلام کرد که مادرش بدون آنکه جوابش را بدهد دستش را گرفت و به دنباله خود کشاند.
  3. Wowe

    بستنی شکلاتی

    @زهراتیموری
  4. Wowe

    بستنی شکلاتی

    https://forum.98iia.com/profile/2804-زهراتیموری/
  5. افسانه می سازند و باور می کنیم اما غم نامه ما را کسی باور نخواهد کرد

  6. در سکوت دادگاه سرنوشت

    عشق بر ما حکم سنگینی نوشت

    گفته شد دل داده ها از هم جدا

    وای بر این حکم و این قانونه زشت

  7. باز رسیدم به ایستگاه، بارون همه جارو خیس کرده بود و شب بود.

    راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم.

    خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم.

    بخار از دهنت بیرون میومد. خستگی رو توی چشمات می دیدم یادته؟

    عشقم بودی! مثل این این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که سرما نخوری، رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم؛ گذشت گذشت گذشت....

    حالا اومدم توی همون ایستگاه این بار تنها بودم، هوا سرد بود... ولی کاپشنم تنم بود... رسیدم خونه... جلوی آینه وایستادم یه چیزی نظرم رو جلب کرده بود. یه سری موهای سفید لابه لای موهای مشکیم بود!

    یه چای داغ بعدشم خواب. صبح فردا رسید، حس خیلی بدی بود.

    * سرما خورده بودم تنهای تنها *

  8. طنز

    ط: طنینی

    ن: نرم و

    ز: زیبا

  9. عشق

    ع:علاقه

    ش: شدیده

    ق:قلبی

  10. نماز


    ن: نیایش
    م: معبوده
    آ: آدمیان
    ز: زار

  11. لالا لالا منم تنها نشستم 

    منم از بار این غم ها شکستم 

    همه عالم میدونن غیر از عشقت 

    به عشق دیگری من دل نبستم 

    لالا لالا غزل میسازم امشب 

    تویی شمعم تو را کم دارم امشب 

    لالا لالا تویی سرنوشتم 

    تو را از جان به روی دل نوشتم 

    به جون هرچی عاشق توی دنیاست 

    تویی امروزم و حال و گذشتم 

    لالا لالا خدایا دلبرم کو؟ 

    خدایا یار از جان بهترم کو؟ 

    لالا خدایا یار بی وفام کو؟ 

    لالا لالا بمون تا من بمونم 

    بیا تا قدر چشماتو بدونم 

    بمون تا لحظه ای که باورم شه 

    محال زندگی بی هم زبونم 

    لالا لالا بیا بازم دعا کن 

    به درهایی که بستس خوب نگاه کن 

    مگه میشه دری بسته بمونه 

    بیا بازم خدامونو صدا کن.

  12. نوشته دکتر حسابی میفتم:

    لذت بردن را یادمان ندادند!

    از گرما می نالیم از سرما فرار می کنیم. در جمع از شلوغی کلافه می شویم و در خلوت از تنهایی بغض می کنیم.

    تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصلگی تقصیر غروب جمعه است و بس!

    همیشه در انتظار به پایان رسیدن روز هایی هستیم که بهترین روز های زندگیمان را تشکیل می دهند: مدرسه..دانشگاه..کار

    حتی در سفر همواره به مقصد می اندیشیم بدون لذت از مسیر!

    غافل از اینکه زندگی همان لحظاتی بود که می خواستیم بگذرند…

  13. توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم 
    طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم 
    خواندم سه عمودی

    یکی گفت بلند بگو

    گفتم یک کلمه سه حرفیه

    ازهمه چیز برتر است

    حاجی گفت: پول

    تازه عروس مجلس گفت: عشق

    شوهرش گفت: یار

    کودک دبستانی گفت: علم

    حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه

    گفتم: حاجی اینها نمیشه

    گفت: پس بنویس مال

    گفتم: بازم نمیشه

    گفت: جاه

    خسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه

    مادر بزرگ گفت: 
    مادرجان، "عمر" است.

    اون که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار

    دیگری خندید و گفت: وام

    یکی از آن وسط بلندگفت: وقت

    خنده تلخی کردم و گفتم: نه

    اما فهمیدم
    تا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی 
    حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !

    هنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم

    شاید کودک پا برهنه بگوید: کفش
    کشاورزبگوید: برف
    لال بگوید: حرف
    ناشنوا بگوید: صدا
    نابینا بگوید: نور

    و من هنوز در فکرم
    که چرا کسی نگفت:

    ❤️ "خدا"❤️

  14. Wowe

    قلب عاشق من

    نام داستان: قلب عاشق من♡ نام نویسنده: فاطمه زهرا خسروآبادی♡ ژانر: عاشقانه، درام♡ خلاصه: + چقدر دوستم داری؟ - خیلی زیاد. + ثابت کن بهم. - چجوری؟ + قلبت رو نشونم بده. - قلبم رو نمی تونم نشونت بدم اما عشق قلبم رو بهت نشون میدم.
  15. Wowe

    بستنی شکلاتی

    نام داستان: بستنی شکلاتی* نام نویسنده: فاطمه زهرا خسروآبادی* ژانر: درام، اجتماعی* خلاصه: من یه بستنی دارم... یه بستنی شکلاتی که خیلی بزرگه... خیلی هم خوشمزه است... خیلی دوستش دارم ولی... مقدمه: گاهی چشمانمان جای عقلمان را میگیرن و باعث میشن خیلی از لذت های زندگی رو نبینیم و به لحظه های خوش تبدیلشون نکنیم، گاهی هم گوش هایمان میشون عقلمان و به آدم های زود باور تبدیلمان می کند که حرف..‌کلمه...جمله... داستان و... میشه خلاصه ی زندگیمان و دیگه هیچ وقت به چشم هامون اعتماد نمی کنیم.
×
×
  • اضافه کردن...