رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Wowe

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    131
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

469 Excellent😃😃😃😃

درباره Wowe

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 3 آذر 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,236 بازدید کننده نمایه
  1. من فاطمه زهرا خسروآبادی نویسنده رمان پلیس دیوانه، رمانم را در نودهشتیا منتشر کردم و هرگز درخواست حذف آن را نخواهم داد
  2. Wowe

    فراخوان جذب گوینده

    چشم
  3. Wowe

    فراخوان جذب گوینده

    والا من خصوصی پیام دادم جوابی ندادیدن
  4. Wowe

    فراخوان جذب گوینده

    سلام منم اعلام آمادگی میکنم
  5. وقت شما بخیر لطفا با ویراستار رمانتون در ارتباط باشید.

    @Hasti1910

    1. Hasti1910

      Hasti1910

      مرسی زهرا جان.

      تا اینجا حله فعلا😃😃 

      @Z.farhani

  6. دو دخترک توی مهدکودک کناره هم نشسته بودن و داشتن باهم بازی میکردن که مینا دختری با موهای مشکی که خرگوشی بسته شده بود به رها همبازی و دوستش گفت: - راستی رها میدونستی ما توی خونمون یه بستنی بزرگ داریم؟ رها با چشم های درشتش به مینا نگاه کرد و گفت: - راست میگی؟ مینا عروسک خود را زمین گذاشت و درحالی که دستانش را تا آنجایی که می توانست باز کرد و گفت: - آره اینقدر بزرگه تازه شکلاتی هم هست. رها با هیجان به مینا نگاه کرد و درحالی که اب دهان خود را قورت میداد گفت: - خوش به حالت به منم از اون بستنی ها میدی؟ مینا نوچی کرد و گفت: - نخیرم بستنی خودمه بهت نمیدم. رها بغض کرده به مینا نگاه کرد و درحالی که لب هایش را برچیده بود در دل گفت: - کاش من به جای مینا بودم. بعدهم به بازی کردن ادامه داد که مربی مهد مینا را صدا کرد و گفت: - مینا عزیزم بدو که مامانت اومده دنبالت. مینا با استرس بلند شد و بعد از خداحافظی با رها کیف کوچک و صورتی خود را برداشت و به سمت ورودی مهد کودک رفت که با دیدن مادرش با ترس سلام کرد که مادرش بدون آنکه جوابش را بدهد دستش را گرفت و به دنباله خود کشاند.
  7. افسانه می سازند و باور می کنیم اما غم نامه ما را کسی باور نخواهد کرد

  8. در سکوت دادگاه سرنوشت

    عشق بر ما حکم سنگینی نوشت

    گفته شد دل داده ها از هم جدا

    وای بر این حکم و این قانونه زشت

  9. باز رسیدم به ایستگاه، بارون همه جارو خیس کرده بود و شب بود.

    راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم.

    خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم.

    بخار از دهنت بیرون میومد. خستگی رو توی چشمات می دیدم یادته؟

    عشقم بودی! مثل این این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که سرما نخوری، رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم؛ گذشت گذشت گذشت....

    حالا اومدم توی همون ایستگاه این بار تنها بودم، هوا سرد بود... ولی کاپشنم تنم بود... رسیدم خونه... جلوی آینه وایستادم یه چیزی نظرم رو جلب کرده بود. یه سری موهای سفید لابه لای موهای مشکیم بود!

    یه چای داغ بعدشم خواب. صبح فردا رسید، حس خیلی بدی بود.

    * سرما خورده بودم تنهای تنها *

  10. طنز

    ط: طنینی

    ن: نرم و

    ز: زیبا

  11. عشق

    ع:علاقه

    ش: شدیده

    ق:قلبی

  12. نماز


    ن: نیایش
    م: معبوده
    آ: آدمیان
    ز: زار

×
×
  • اضافه کردن...