رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Wowe

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    57
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

137 Excellent😃😃😃😃

درباره Wowe

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 3 آذر 1384

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

335 بازدید کننده نمایه
  1. Wowe

    سلام عزیزم میخواستم بدونم کیی پارت جدید رمان بارش آفتاب رو میزاری؟؟؟.

    1. N.a25

      N.a25

      امشب میزارم گلم❤❤

      @Wowe

    2. Wowe

      Wowe

      باشه ممنون ، رمانت خیلی زیباست امیدوارم موفق باشی.

    3. N.a25

      N.a25

      نظر لطفته عزیزم🌹

      @Wowe

  2. توی همین فکرها بودم که آوا با رنگ پریده گفت: - شاینا زود باش بریم تو سیاوش داره میاد اینجا. نگاهی به عقب انداختم و گفتم: - تو برو منم الان میام. آوا نگران نگاهم کرد که لبخندی زدم و گفتم: - برو دیگه دختر خوب من حواسم به خودم هست. آوا سری تکون داد و با نگرانی رفت داخل که همون لحظه سیاوش رسید و از روبه روم گفت: - ببینم ، تو به چه حقی روی من دست بلند کردی؟ هـان. ریلکس نگاهش کردم با بی خیالی گفتم: - تو به چه حقی دست روی زن بلند می کنی؟. سیاوش پوزخندی زد و گفت: - به همون حقی که بعد از پدرخان من ارباب میشم. منم مثل خودش پوزخندی زدم و گفتم: - اولاً هروقت ارباب شدی بیا اینجا و دست روی زن بلند کن ، دوماً تا عمو هومن و بابای من هستن دیگه شما لازم نیست جوش بزنی فهمیدی؟ چون من اصلاً شبیه زنا و دخترای اینجا نیستم و از کسی دستور نمی گیرم ، پس بهتره حواست رو جمع کنی و تا من اینجام کاری به آوا نداشته باشی وگرنه ‌بَد می بینی. سیاوش: خوب بلدی کُری بخونی جوجه. اَخم هام رو درهم کردم و انگشت اشارم رو زدم تخت سینش و گفتم: - هرجوری که دوست داری فکر کن آقا خروس ، ولی وای به حالت اگر یکبار دیگه به آوا نزدیک بشی. بعدهم بی توجه بهش رفتم داخل. وارد عمارت که شدم به سمت آشپزخونه رفتم تا یه چیزی به این خندق بلا بدم. د‌ر یخچال باز کردم سرکی توش کشیدم که با دیدن یه ساندویچ چشمام برق زد و درآوردمش ، بعد هم دَر یخچال بستم نشستم روی میز شروع به خوردن ساندویچ کردم که سامان اومد توی آشپزخونه و گفت: - عمه زرین تاج و خانم تاج کارت دارن. بعدهم رفت که ته ساندویچ گذاشتم توی دهنم از روی میز ، پریدم پایین دنبالش رفتم.
  3. سلام چطوری خوبی؟؟؟؟؟

    برات یه پسر خوب پیدا کردم خخخخخخخخخ

    اینه @Dani_66 فک کنم خوب باشه تازه میشه ازش به عنوان نردبون هم استفاده کرد خخخخخخخ

    1. Wowe

      Wowe

      مسخره خوبه بهت گفتم از پسرا خوشم نمیادااا

    2. Wowe

      Wowe

      راستی سلام من خوبم تو چی؟

    3. S O-O M

      S O-O M

      منم خوبم مرسی خخخخخخ

  4. Wowe

    عکس شخصیت های رمان غیرتی نباش

    ادامه دارد😉....
  5. Wowe

    عکس شخصیت های رمان غیرتی نباش

    * ارباب خان *
  6. 5# با خنده حسودی نثارش کردم و بقیه وسایل گذاشتم تو چمدون و گفتم: - ببین دارم بازم میگم ، حواست به شرکت و کارخونه باشه ها ! به حساب هایی هم که بهت دادم هرماه پنج میلیون واریز کن و بی زحمت هفته ای پنجاه تومن هم برای من بریز. بنیامین سری تکون داد که بلند شدم و بوسه ای به لپش زدم و دسته ی چمدون باز کردم گفتم: - خیله خوب من باید برم ، کاریم هم داشتی به شماره جدیدم که بهت دادم زنگ بزن خداحافظ. خواستم رد بشم که بنیامین جلوم رو گرفت و گفت: - شهرزاد...پس دکترت چی؟. لبخندی زدم و گفتم: - تو که بهتر میدونی وضعیت من چیه و دیگه دکتر احتیاجی ندارم ، پس نگران نباش.
  7. 4# خندیدم و گفتم: - خیله خوب دیگه خودت رو لوس نکن. بنیامین با خنده از آشپزخونه رفت بیرون که ادمه ی بستنیم رو خوردم و ظرفش رو انداختم دور. خوبه استعداد چاقی ندارم وگرنه انقدری که من بستنی میخوردم باید بشکه می شدم. بعد از خوردن قرص هام از آشپزخونه خارج شدم و توی اتاق شروع به جمع کردن وسایلم کردم که بنیامین اومد تو اتاق و گفت: - الان میخوای بری؟. آره ای گفتم که گفت: - حالا چه اسراری داری که فکر کنه فقیری؟...تو که ماشالله پولت از پارو بالا میره. لبخندی زدم و گفتم: - اگر بفهمه فقیرم فکر میکنه تسلط بیشتری بهم داره. بنیامین سری به عنوان تاسف تکون داد و گفت: - یعنی انقدری که تو عاشق شهابی و همه رفتارهاش رو پیش بینی می کنی ترانه عشق من نیست...هییی خوش به حال شهاب.
  8. Screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B

    1. Mawhdyeh

      Mawhdyeh

      خخخخ من قبول ندارم من ازدست ازحرف زدن برنمیدارم میکشمتون

×
×
  • جدید...