رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sarah..

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    20
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Sarah.. در 23 مهر

Sarah.. یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

522 Excellent😃😃😃😃

درباره Sarah..

  • Other groups کاربر98iiA
  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد 7 آذر 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,077 بازدید کننده نمایه
  1. Sarah..

    اگر آدم ها درخت بودند

    توت
  2. واااا من خرم؟؟؟ خخخخخ خیلی دیوونه ای!
  3. Sarah..

    متفرقه

    یعنی موضوع چیزی مثلا اینجا که توش هستی یه تاپیکه
  4. Sarah..

    متفرقه

    بهش میگم کرمت رو شکر یه نگاهی به ما بنداز. منم هستما...
  5. Sarah..

    مشاعره با اسم رمان (:

    من و تو
  6. آروم حمید رو بردم داخل و نشوندمش روی مبل. جعبه ی کمک های اولیه رو آوردم و مشغلول کندن خار ها شدم. همینجور که خار ها رو میکندم توی دلم سر فاطمه و حجت رو بریدم. حدود نیم ساعت بعد کارم تموم شد. حمید رو بردم زیر دوش آب گرم. خود اومد بیرون و رفتم سمت فاطمه و حجت. با اخم گفتم: -این چه کاری بود که کردین هان؟ فاطمه-مامان حقش بود. -حرف اضافه نزن. خوبه یه روز اون بیاد تو رو بندازه تو خارا؟ خواست چیزی بگه که گریه ی نجمه بلند شد. پوفی کشیدم و به سمت اتاق نجمه رفتم. بغلش کردم و آوردمش بیرون. ای خدا من چکار کنم از دست اینا! *** {دوستای گلم یه نکته عرض کنم به دلیل شرایطی که بعدا میگم چیه نمی تونم با جزئیات بنویسم چون اطلاعات کافی ندارم. واقعا شرمنده} -ببنید خانم حسینی شوهر شما... با استرس به دهن دکتر خیره شدم. دکتر سرشو انداخت پایین و گفت: -ایشون سرطان مغز و استخوان داره! موندم. قطرات اشک به صورتم هجوم آوردن. با دستم اشکای مزاحم رو پس زدم و با صدای گرفته گفتم: -چکار کنم؟ چه قرصی بگیرم! -من متاسفم اما بیماری ایشون خیلی پیشرفت کرده و کاری از دست ما بر نمیاد. با توجه به نشونه های پزشکی ایشون خیلی بتونن دووم بیارن ، تا فردا صبح هسته. بلند شدم و با داد گفتم: -نشونه های پزشکیتون غلط کرده اینو نشون داده. احمد من زنده می مونه.. با اشک در اتاقو باز کردم که بابا اکبر اومد سمتم و گفت: -چی شد؟ با دست به دکتر اشاره کردم و گفتم: -از خودش بپرس و به سمت اتاق احمد رفتم. پشت شیشش ایستادم و گفتم: -احمدم. عزیزم نترس طوریت نمیشه. به دویار تکیه دادم. خدایا چرا این کارو می کنه؟ چرا این امتحانات رو قرار میدی! خدایا اون که بنده ی صالحت بود. اون که خالصانه عبادتت رو می کرد. خدایا نزار بشکنم التماست می کنم. به پیامبرات قسمت میدم. یا ابولفضل خودت کمکمون کن. خودت دست گیرمون باش!
  7. سرمو تکون دادم. نگاهی به شکمم انداختم که دیگه بزرگ نبود. با اشک گفتم: -احمد... بچم خنده ای کرد و گفت: -نگران نباش خانمی حالش خیلی هم خوبه... لبخندی اومد کنج لبم. ادامه داد: -یه دختر خوشگل درست عین خودت -اسمش... اسمشو بزار... فاطمه -فاطمه ی باباست... بعد رفتن احمد. نفسی کشیدم. خدایا شکرت. درسته می گفتم بدم میاد ازش اما با مهربونی های گاه و بی گاهش منو شیفته ی خودش کرد. با نماز خوندنش ، با عبادت های خالصانش ثابت کرد که دل پاکی داره و واقعا خوشحالم که زن همچین مردی شدم و حالا بعد یه سال دخترکم به دنیا اومد. دیگه هم مثل قبل به پر و پای بچه های زن اول احمد نمی پیچم. به قول احمد می گفت یکم باهاشون راه بیام... حدود پنج روز بعد از بیمارستان مرخص شدم. فاطمه خیلی شیرینه. لپای صورتی و تپلی داره که آدم دلش می خواد بخورتشون. عظیمه ، محمد و حکیمه {سه تا بچه ی زن اول احمد}خیلی از به دنیا اومدن فاطمه خوشحال شدن و عین پروانه دورم بودن تا کم و کثری نداشته باشم. خیلی پشیمونم از رفتاری که قدیما باهاشون می کردم... خیلی... *** -حجت بس کن... نکن فاطمه! با اخم به حجت و فاطمه خیره شدم. ای خدا چقدر اینا اذیت می کنن. -اومدم. تا حمید گفت اومدم حجت و فاطمه دوباره دویدن... پوفی کشیدم. ای خدایا چقدر اینا شیطونن و اذیت می کنن. کلافه رفتم توی اتاق. یهو چشمم افتاد به آلبوم عکسا... وای چند وقته عکسا رو نگاه نکردم. الان شیش سال از ازدواج من و احمد می گذره. عظیمه ، دختر اولیه احمد ازدواج کرده و یه دختر به اسم زهره داره. یعنی میشن نوه ی من! محمد ، پسر احمد هم ازدواج کرده ولی بچه دار نشدن. توی این شیش سال خیلی اتفاقات شیرین افتاد. مثل به دنیا اومدن پسرم ، حجت و حمید و دخترم یعنی نجمه... اول از همه که فاطمه بود. بعد حمید ، حجت و الانم نجمه که دو سالشه. فاطمه و حجت همش حمید رو اذیت می کنن. -اخ با شنیدن صدای اخ حمید به بیرون دویدم. صدای خنده ی فاطمه و حجت از حیاط میومد. به سمت حیاط رفتم. با دیدن حمید که توی خار ها پرت شده عصبانی شدم. سریع به سمت حمید رفتم و اونو از توی خار های گل محمدی بیرون آوردم. حمید با گریه اخ و ناله می کرد ، از اون طرف صدای خنده ی فاطمه و حجت مثل خوره تو مغزم بود.
  8. وقتی گفت خانمی یه جوری شدم ولی سریع حالتمو حفظ کردم که گفت: -من و زن قبلیم به درد هم نمی خوردیم. یکم گشتم و فهمیدم تو بهترین کسی هستی که می تونم برای زندگی انتخابت کنم. -آخه چرا؟ با این کارت منو بدبخت کردی! -.... با بغض گفتم: -من هنوز آرزو داشتم. من می خواستم... حرفمو قطع کردم که گفت: -می خواستی با یه مرد جوون و پولدار ازدواج کنی نه؟ سرمو انداختم پایین و آروم گفتم: -آخه چرا باهام ازدواج کردی! دستشو زد زیر چونم و سرمو آورد بالا و با لبخند گفت: _آخه دوست دارم کوچولو موندم. با اینکه چهار ماهه با هم ازدواج کردیم اما تا به حال بهم نگفته بود دوست دارم. حس کردم کم کم صورتامون به هم نزدیک شد و... *** -احمد... احمد -جانم خانمی؟ -دردم اومده! ترسیده از جاش بلند شد و با سرعت گفت: -تحمل کن تا برم ماشینو روشن کنم. با لگدی که به زیر دلم خورد جیغی کشیدم. آی خدایا کمک... چشمام همه جارو تار دید فقط در آخر صدای یا حسین احمد رو تونستم بشنوم... -زهرا جان ، عزیز دلم لای چشامو باز کردم. احمد دستاشو به سمت آسمون گرفت زیر لب خداروشکری گفت. اومد نزدیکم و بوسه ای روی پیشونیم زد و با لبخند گفت: -حالت خوبه؟
  9. بلند شدم. نفس عمیقی کشیدم. حالا چکار کنم؟ شالمو روی سرم انداختم و یه چادر که روم انداخته بودم رو برداشتم و انداختم روی سرم. از در بیرون رفتم. نگاهی به اطراف انداختم. حالا من کجا برم؟ دستشوییش کجاست؟ انگار خودش متوجه شد که گفت: -حیاط بدون حرف به سمت حیاط رفتم. وای چقدر سرده حالا من چجوری هر روز بیام بیرون! خدایا حکمتت چی بود که منو زن این کردی! آخه این مرد چی داره که بابا تاییدش کرده! چیزی به جز یه خونه گلی و یه ماشین قراضه داره؟ پوفی کشیدم و به سمت خونه رفتم. *** -بس کنین! -تو به چه حقی به ما می گی بس کنیم هان؟ -حرف دهنتو ببند من الان زن پدرتونم. -هه حتما توقع داری مادر صدات کنم؟ تو لیاقت این اسممو نداری! -دهنتو می بندی یا خودم ببندمش. -من نمی تونم کسی که فقط پنج سال ازم بزرگ تره رو جای مادرم قرار بدم. -فکر کردی من با علاقه زن پدرتون شدم؟ نخیر من نه علاقه ای دارم پیش شما باشم و نه دوست دارم قیافه ی نحس پدرتون رو ببینم. خواست بیاد جلو و حمله کنه طرفم که یه سیلی محکم خوابوندم توی گوشش. بلند فریاد زدم: -جرات داری دست به من زنی روزگارتو سیاه می کنم! و بدون توجه بهش راهمو کشیدم سمت خونه. دستی به صورتم کشیدم. من نمی تونم با این اشغالا زندگی کنم! رفتم روی مبل نشستم. حدود یه هفته بعد اون عقد مزخرف بابا اکبر یه خونه نقلی با تمام وسایل برام خرید. و یه ماه بعد هم عروسی کردیم. نفس عمیقی کشیدم تا یکم از عصبانیتم کم بشه. دیگه از حدشون گذشتن! تق با شنیدن صدای تق از افکارم بیرون اومدم و به احمد خیره شدم. لبخندی برام زد و گفت: -سلام اخمی بهش کردم و جوابشو ندادم. کنارم روی مبل نشست و گفت: -حالت خوبه؟ یکم خودمو ازش دور کردم و با غیض گفتم: -ببین من با بچه هات.. دستشو به نشونه ی سکوت بالا آورد و گفت: -هیس ناراحت نشو خانمی اونا الان حالشون خوب نیست.
  10. سارااااا

    اون داستان" نمیخواهم "که قرار بود تند تند آپدیتش کنی چی شد؟هاااااا؟:(

  11. چی شده عشقم؟

  12. سلام.

    اسم رمان هایی که برای نظارت دستت بود رو لطف کن

  13. Sarah..

    کلاس نهمی های سایت

    بچه ها لایکم کنین امتیازم صفر شد
×
×
  • جدید...