رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

athena

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    250
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

180 Excellent😃😃😃😃

12 دنبال کننده

درباره athena

  • درجه

  • تاریخ تولد 30 خرداد 1382

آخرین بازدید کنندگان نمایه

258 بازدید کننده نمایه
  1. athena

    رمان سلول عشق | athena کاربر انجمن نودهشتیا

    از زبان ستایش: سوگند بیهوش شد کاش ازش نمیپرسیدم زنگ زدم ب امیر عین جن بو داده جلوم ظاهر شد بارون شدت بیشتری گرفت .با آرش بردیمش بیمارستان آروم و قرار از بین ماها رفته بود . خسته مثل آدمی بودم که چند ساله که کار میکنه اونم بی وقفه .از همه چی و هم کس خسته.روزاش تکراری بدون هیچ استثنا .بردنش تو تاق عمل .دکتر اومد بیرون .ازش پرسیدم :حالش چطوره ؟ دکتر گفت حالش خوبه فقط هر شکی بهش وارد شه خطرناکه .مواظبش باشین حالش وخیمه .تا چن ساعت دیگه بهوش میاد .خنوم شما بیاید اتاق من لطفا دنبال دکتر راه افتادم .رو کرد بهمو گفت :خنوم قلبش گرته بود.باید مواظبش باشید الان تا شیش ماهه دیگه چنین حالتی براش پیش نمیاد ولی باید... -چی.. بگید دکتر -باید قلبشو پیوند بزنید شکستم..خیلی شکستم پیوند قلب برای سوگند چرا آخه چه گناهی کردهه بود.اشکام آروم و ریز ریز اومدن رفتم پیش آرشو امیر جریانو بهشون گفتم آرش رفت نشستو سرشو گرفت تو دستش .امیرم نشست رو صندلی منم تکیه دادم ب دیوار از زبان سوگند: با دردی توی سینه چشمامو باز کردم دیدم پرستارا بالا سرم هستن نگاه به دستم کردم جای سرم میسوخت .دیدم سمت راستم آرش نشسته .نمیتونستم حرف بزنم توانشو نداشتم دستمو گرفته بود توی دستش.با صدای آروم اسمشو زمزمه کردم.صورتشو آورد جلو دستمو بیشتر فشار داد با اشک در حالی که اخمام تو هم بود بهش میگفتم:چرا تو بامن ازدواج کردی چرا؟چیشد عاشقم شدی من بدبختت میکنم .شرکتمو میخواستی؟راستشو بگو با بغض گفت:سوگند تو نمیدونی این عشق ی شبه نبود از وقتی تو پونزده سالت بود به بهونه ی سینا میومدم خونتون ولی تو همیشه توی اتاقت بودی کنار دوستات منو نمیدیدی.اونیکه زندگیشو پای تو داده منم.بغضش ترکید:اگه بخای میرم پاشد رفت با صدای ضعیف و لرزونم صداش زدم برگشت سمتم بهش گفتم:نمیخام بری من تورو میاخم تو ..تو منو عاشق خوت کردی پس تا تهش باش ... من نمیتونم. تو این چند روز ب تو وابسته شدم بری منم میری نمیرم خونه ی خودمون میرم پیش مامانم میرم پیشه بابام چون دلم براش تنگ شده و جز اونا کسی دلتنگم نیس نفسم بالا نمیومد حرفمو قطع کردمو ادامه ندادم آرش اومد پیشم دستم گرفت و زمزمه کرد:دوستت دارم آروم چشمامو بستم خسته بودم...************************************************************************************************** با صدای آرش از خواب بیدار شدم . روز بود ولی هوا ابری آسمون بخت منم مثل هوای امروز ابری بود بارون نم نم میومد.آرش پیشم بود بهم گفت : بلند شو چیزی بخور جون نداری اصن میدونی چند ساعت خواب بودی؟ آروم گفتم :مگه چند ساعتخواب بودم؟گفت :سه ساعت بیهوش بودی و یک ساعتم تو اتاق عمل بودی این چهار ساعت الان ساعت دوازده و نیمه دیشب ساعت هشت بهوش اومدی بعدم ساعت هشتو نیم خوابیدی هفده ساعت کلن خواب بودی باون چهار ساعت بیستو یک ساعت .هیچی هم نخوردی دیگه سرم تو دستم نبود بلند شدم نشستم و دیدم ناهار آوردن زدم زیر خنده -ب چی میخندی؟ -من دیروز شام نخوردم و امروزم صبحونه نخوردم یه باره بیام ناهار بخورم؟ آرش زد زیر خنده و برید بریده گفت:خب پس چی میخای؟ -همینو میخورم تو خوردی؟ -میل ندارم تو غذاتو بخور یذره غذا خوردم بعدش پس زدمو پرسیدم :امیر و ستایش کجا رفتن؟ -خسته بودن ب زور فرستادمشون ولی ستایش نرفت بیرون خوابش برده -خب من کی از اینجا میرم؟ -عصر سری تکون دادم و دراز کشیدمو از پنجر به بیرون خیره شدم .آخ ک چقدر دلم برای مامان و سینا تنگ شده بود .یذره با آرش حرف زدم .کاری نداشتم ساعت دو و نیم بود دکتر دستور ترخیصو داد رفتم خونه روز شماری داشتم برای دیدن سینا البته هرچی میگذشت بایداز زندگی با آرش خدافظی میکردم .تو یه روز ب برادرت میرسی و از عشقت دست میکشی... رفتم خونه ی خودم دوست داشتم تنها باشم ستایشو رسوندیم خونشونو آرش منو گزاشت خونمون روزای دوشنبه و سه شنبه میرفتم دانشگاه هشت روز تا دیدن برادرم و دور شدن از آرش .اصلا حوصله کسی رو نداشتم. قلبم درد میکرد ب سرفه افتادم فکر کردم شابد سرما خورده باشم ولی با مزه ی خونی ک تو دهنم بود نظرم عوض شد و دویدم توی دستشویی.بعد از چن دقیقه برگشتم توی اتاق خوابم.دراز کشیدم و ب آینده ای نه چندادن دور فکر کردم *********************************************************************************************************با عجله بیدار شدم تختمو مرتب کردم لباسامو چنتا خرتو پرتو برداشتم و همراه لپتاپو گوشی همراهم کیفمو برداشتمو سوییچ لامبورگینی راه افتادم سمت شرکت بعد از چند دقیقه رانندگی رسیدم اونجا . چمدونمو برداشتموبا سرعت و قدم های استوار رفتم توی اتاق مدیریت .هوف بلندی کشیدم و در زدم رفتم تو .آرش پشت میز بود بلند شدو اومد استقبالم با خنده ای ک تو صورتش بود گفت:عه سوگند تویی؟بیا تو.خوبی چخبر؟ رفتم نشستم روی مبل سرم گرفتم بین دستام دستمو ب نشانه ی اینکه حرف نزنه آوردم بالا و گفتم:آرش من وقت ندارم باید برم باید منو ببخشی ولی برای نجات جون تک برادرم اینکارو میکنم .موهای جلوم اومده بود تو صورتم پریروز موهامو کوتاه کردم موهای پشتمو تا پایین سینم موهای جلومو خورد کوتاه کردم . سرمو آوردم بالا و تو چهره ی پر از سوال آرش زل زدم بی اختیار اشکام میلغزیدن و از پهنای صورتم می اومدن پایین آرش اومد جلو تر حدود ده سانت فاصله داشتیم سرمو گرفته بودم پایین آرش اومد که حرف بزنه ولی بهش اازه ندادم سرمو آوردم بالا اشکامو پاک کردم و گفتم: هیچی نگو آرش... من بر میگردم فقط تو .. تو منو از یادت نبر بعد برمیگردم و رتوضیح میدم برای نجات جون سینا ب خاطر ونم که شده منو ببخش نشستم رو مبل دسته کلید خونه و تمام ماشینارو گزاشتم رو میز نشست کنارمو من سرمو گزاشتم رو شونه هاش دستمو گرفت زمزمه کرد در گوشم:کجا میخای بری؟میخای بری و این منه عاشقو تنها بزاری؟ دلت میاد اینجوری سوگند؟ دستاش گرم بود بازو های عضلانیشو دورم گرفته بود.تقه ای ب در خورد منو آرش بلافاصله از هم جدا شدیم .دوتا بادیگارد غول پیکر اومدن تو ب همراه منشی خل و چلم خانوم پاک دل ایش ایش چندش نمیدونم هدف استخدام پدرم از این یالقوز چی بود؟ با لحن چندشی گفت:خانوم ناصری اینا میخاستن بیان تو کار مهمی داشتن با دست اشاره کردم ک بره و اونا بیان تو .از پشتشون علی اومد ک گفت سوگند برم؟بر اندازش کردم کت وشلوار مشکی با پیرهن سفید حالم ازش ب هم میخورد آرش بهم گفت:سوگند این چی میگ رو کردم ب آرش رفتم جلوتر در گوشش گفتم:عاشقتم ...منو فراموش نکن روی گونه اش بوس آرومی کردمو رومو کردم ب علی .علی که از اینکارم متعجب بود بهش گفتم:چیه ؟ندیدی کسی شوهرشو دوست داشته باشه؟ علی گفت:تو یدونه شوهر داری اونم منم نه کس دیگه ای آرش آب و روغن قاتی کرد و گفت:هوی..پسره ی بیتربیت مواظب حرف زدنت باش مواظب باش داری چی میگه این خانوم همسر رسمی منه.علی پوزخندی زدو گفت:هه ... ب همین خیال باش حالا باید خانوم من بشه فهمیدی ؟ سرمو بلند کردمو گفتم:آرش عشق منه یه تارموی اونو ب دنیا نمیدم من اونو دوست دارم ولی تو چی؟تو میخای منو بدبخت کنی نه؟ اخماشو برد توی هم و گفت: برو تو ماشین من با این آقا حرف دارم باید باهم صحبت کنیم .بعد بادیگاردا خواستن ب زوذمنو ببرن ک جیغ خفیفی کشیدمو نزاشتم منو ببرن و گفتم :خودم میرم آرش منو ببخش من میرم ولی بر میگردم من من عاشقتم من آره این منی ک وایسادم روبه روی تو دارم میرم ولی بر میگردم علی با اخم گفت :وراجی بسه برو تو ماشین منم سرمو پایین انداختمو راه افتادم ب سمت ماشین ...
  2. athena

    رمان سلول عشق | athena کاربر انجمن نودهشتیا

    -سوگند..چیزی شده؟ -نه نه . من خوبم -بیا بریم پایین باید چیز مهمیو بهت بگم راه افتادم دنبال آرش.نشست روی مبلی ک کتش روش بود. -ببین من دنبالم اینم ک زودتر عقد کنیم.نظرتو چیه؟ -نمیدونم.آخه...خیلی زود نیست؟ -ن دیر هم شده .فردا میام دنبالت بریم محضر امروز خیلی خوش گزشت پیشت من خیلی کار ناتموم دارم میتونم برم.؟؟ سری تکون دادم ب معنای اینک آره.باهاش خداحافظی کوتاهی کردمو راه افتادم سمت ظرفشویی ظرفارو گزاشتم تو ماشین ظرفشویی میزو جمع کردمو از اینجور کارا فردا روز مهمی بود.من باید زودتر ب آرش قضیه ی علی رو میگفتم .بلاخره دوازده روز مونده بود تا اون قرار لعنتی.گرمم بود تیشرت قهوه ای با شلوار نسکافه ای پوشدم و بعد از مسوا کزدن . خودمو ولو کردم رو تخت. *********************************************************************************************************دیریم دیریم آلارم گوشیم عوضش کردم.بلند شدم دستو صورتمو شستم یذره نون با نوتلا و آبپرتقال صبحونه ی امروز. امروز روز مهمیه باید پر انرژی باشم بیستو سومه آبانه .مانتوی سفید با شال سفید و شال صدفی و کفش پنج سانتی یاسی و کیف ستش .با تک زنگ آرش پریدم بیرون.رفتم جلو نشستم.بوی عطر خوبش منو دیوونه میکرد.تو چشمام نگاه کرد و خندیدو گفت آرایش نکردی ؟با تعجب و من من کردم جوابشو دادم:اخه میدونی... من خودمو ساده دوست دارم نه مثل بعضیا ک شبیه جن میکنن خودشونو بدم میاد .راستی مامانتو اینارو امروز زیارت میکنیم؟ ابروهاشو انداخت بالا:بله بله خاهرا هم هستن ب همراه تک برادرم.از خانواده ی پر جمعیتشون تعجب کردم .رسیدیم محضر رفتیم داخل از اینکه خانواده آرش بودنو منم تکو تنها خجالت کشیدم .معریفشون کرد خواهراش مهسا و آهو و برادرش محمد خود آرش کتو شلوار سرمه ای و با کروات سبز آبی و پیرهن سفید پدرش هم بود و کتوشلوار مشکی و پیرهن سفید محمد پیراهن توسی و کت شلوار قرمز مهسا هم مانتوی زرشکی و شال یاسی آهو مانتوی رنگ زمرد با شال صورتی خیلی کمرنگ سرش کرده بود مامان ملیحه هم شال سرمه ای مانتوی سفید .رفتیم و خطبه ی عقد خونده شدو ماهم امضا زدیمو خلاص.انگشری ک برای عقد خودش خریده بود داد و بهم گفت از این خوشت میاد؟گفتم شاید اینو دوست داشته باشی سری تکون دادم و دستش کردم اونم اون حلقه ی خوشگلی ک بهم داده بودو دوباره دستم کرد ساعت هم خریده بود ساعت طلایی با صفحه ی سفید و نگینهای توش.رفتیم سوار ماشین شددیم و راه افتادیم سمت خونه ی آرش. خونشون خیلی خوجمل بود .البته خونه ی پدریش حالت ویلایی داشت با باغ خیلی خوووووجمل و تاب ک البته ماهم داشتیم رفتیم تو و من اونشب پیش عشقم بودم.فردا صبحش بیدار شدم مامان ملیحه املت خوشمزه ی درست کرده بود ک زدیم تو رگ بعدش منو آرش رفتیم بیرون دور دور رفتیم رستوران ساعت سه بعد از ظهر بود سردم شده بود -آرش من سردمه -میخای بخاری رو روشن کنم -ن .ازون سردیا نه تو اعماق بدنم سردی خاصی هس. نمیدونم مال چیه -حتمن ماله غداییه ک خوردی گوشیم زنگ خورد ک با عجله برداشتم -بله ؟ -خب حالا نکشیمون بیا ب این آدرس (...) -کی بود؟ -ستایش گفتم بریم کافی شاپ همونجایی ک دیروز رفتیم. راه افتادیم سمت کافی شاپ دیروز برای خوش گزرونی با آرش رفته بودیم .رسیدیم اونجا. ستایش با امیر پشت یکی از میزا بودن تا رفتیم اونجا با هاشون سلام کردیمو من ب ستایش سری تکون دادم ب معنی اینکه پاشو بریم بیرون.امیر و آرش نشستن همونجا تا ما بریم و بیایم.رفتیم بیرون کافی شاپ نزدیک اونجا ی پارک بود .رفتیم تو پارک ستایش ک رنگش قرمز مایل ب سیاه بود رو کرد ب منو با داد ازم پرسید:این آقاهه کیه؟ -خونسرد باش عزیزم.همسرمه دیروز عقد کردم. -چرا زود تر نگفتی هان؟ میخاستم بهت بگم ولی... ولی نمیخاستم کسی بفهمه . اشکم تکتک افتادن نمیدونستم چیکار کنم -آروم باش.خب نمیخاد گریه کنی ببخش سوگند حالت خوبه؟ خون دماغ شده بودم نمیدونستم این حالت مضخرف از کجاست؟هوا سرد بود تو اون شرایط نم نم بارون میومد ستایش جیغ میزد نیروی کافی برای ساکت کردنش نداشتم چشمام آروم رفت ...
  3. athena

    چجوری میمیری😁😂

    راست میگه .خردادی ام
  4. athena

    رمان سلول عشق | athena کاربر انجمن نودهشتیا

    مثل صبح تیپ زدم.سوییچ سراتو رو برداشتمو سوار سراتو شدم.ستایشم کنارم جلو نشست .ستایشو رسوندم خونه . بعش رفتم گوشتو فلفل دلم ای و چند تا خرت و پرتو میوه خریدم بعدم رفتم سمت خونه .ساعت شیش بود .لباسمو عوض کردمو تیپ قبلو زدم. رفتم سمت آشپز خونه لباسارو پهن کرده بودم .رفتم از توی بالکن اوردم داخل و هر لباسیو گزاشتم سرجاش ظرفارو گزاشتم سرجاش .رفتم سمت گاز ماهیتابه رو گزاشتم روی گاز روغن ریختم و بعدش پیازو گوشت چرخ کرده و فلفل دلمه ای و هویجو اضافه کردم بعدشم ادویه.درشو بستمو گزاشتم خوب مغز پخت بشه.زیرشو خاموش کردمو رفت طبقه ی بالا اونجا دوتا اتاق بود اتاق اولی اتاق موسیقی بود توی اون اتاق گیتارو پیانو و ویلون وگیتار باس بود و فلوت.اسمشو گزاشته بودیم اتاق موسیقی.ساز من ویلیون و پیانو بود ماله سینا گیتار و گیتار باس و ماله مادرم فلوت ولی من ب همه ی این سازها مسلط بودم.اتاق دوم اتاق پدر مادرم بود.همه ی لباسای مادرم اونجا بود با اشک یکی از لباسای مادرمو دراوردم.با خودم فکر کردم آخه مگه مادر من چند سالش بود که اینقدر زود رفت اون فقط چهلو پنج سالش بود. چهلو پنج. مانتوی سبز آبیشو از توی کمد لباساش دروردم دقیق اندازم بود.گزاشتم سرجاش.رفتم سمت لوازم آرایشش ریمل زدم و خط چشم پلک بالا با مداد قهوه ای ک ب چشمام بیاد رژ صورتی رو زدم ب خودم نگاه کردم اصلن نمیدونستم این منم یا من اونیم ک تو آینست(اصلا نفهمیدم چی گفتم )ساعت هفتو نیم بود با عجله رفتم پایین. مانتوی صورتی ای ک ستایش برام خریده بودو پوشیدم با روسری ای ک صورتی بود و هاله های لیمویی داشت با شلوار کتون سبز.میزو چیدم :روی میز دو تا بشقاب دستمال گزاشتم با قاشق چنگال یه شمعم گزاشتم وسط میز خوراکو با یذره چیپس خلال شده با طعم فلفل ریختم توی دیس .گزاشتم وسط میز با یه گل رز از توی باغچه ک خودم کاشته بودم و موقع چیدن پوستم کنده شده بود تا بچینمش .میوه هارو شستم باشیرینی گزاشتم روی میز اصلی ک صدای زنگو شنیدم.الان ساعت هشت بود... از زبان آرش : پیرهن آبی پوشدم با کت و شلوار مشکی و کفش مشکی رفتم تو ماشین دسته گل خریدم. ره افتادم سمت خونشون .سینا چن وقتی هست ک رفته ترکیه ولی گفته ب خاهرم نگو سوگندهم حرفی درباره ی این موضوع نزده ولی نمیتونم بهش نگم اگ پرسید چیکار کنم؟بیخیال شدم و سریعتر رفتم ک دیر نرسم .رسیدم رفتم پایین زنگو زد م... از زبان سوگند: درو باز کردم -سلام آرش -سلام سوگند بیا برای تو خریدمش دسته گلو گرفتم با سر تکون دادن ازش تشکر کردمو گزاشتم توی گلدون بردم سر میز پذیرایی .نشست و کتشو گزاشت روی دسته ی مبل هوا گرم بود دستشو کرد توی موهای بورش همین منو قلقلک میداد .شربت آلبالو ریختم توی گیلاس بلند و بردم براش. -چخبر ؟ چیکار میکنی؟ -هیچی .لحظه شماری میکردم برای دیدن تو خنده ی ریزی سر دادمو شربت آلبالو رو خوردم اونم با دیدن اینکه من میخوردم شربتشو خورد. بعدشم میوه خوردو باهم حرف زدیم و کلی خندیدیم.بعدش بردمش سمت میز شام .فهمیدم زیاد نخورد . -نمیخوری؟ -ن اخه باشگاه میرم وزن کم میکنم -عاهان خب دنبالم بیا باید اینو ببینی. دستمالو برداشتمو دستو دهنمو پاک کردم .کشوندمش طبقه ی بالا .(خونه ی ماهم دوبلکس بود) بردمش تو اتاق موسیقی -بیا بشین روی این صندلی .خیلی مشتاق بودم اینج رو بهت نشون بودم خب نظرت چیه؟ رفت طرف گیتارو گرفت دستش سیماشو نوازش کرد.بعدش تو چشمام زل زد و گفت اهنگ سلول عشقو بلدی؟ سرمو ب نشانه ی اینک بلدم تکون دادم.دستش برد طرف فرت های گیتار و باهم خوندیم: اسکله ناز چشات حریم امن قایقم تو ساعت ی ربع عشق عقربه ی دقایقم گرمای دستای تورو ب صدتا دنیا نمیدم هر وقت ک یارم تو بودی بیکسیو نفهمیدم تو بند دل سلول عشق حبس نگاتو میکشم ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو میکشم آی قصه ی بی سرو ته شعر بدون قافیه برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه من که خودم زمینیم چطور بیام تو آسمون تو بیا دستامو بگیر منو ببر به کهکشون من قلب خشک یک کویر توی سراب چشم تو تو از همیشه تازه تر برای قلب نیمه جون من از دریچه نگات تا ته دنیا رو دیدم تو از درون چشم من غمامو تا ته می دیدی آروم گیتارو گزاشت سرجای قبلیش منم با بهت بهش زل زد بودم .
  5. athena

    رمان سلول عشق | athena کاربر انجمن نودهشتیا

    صبح با عجله زودتر از اینکه گوشیم آلارم بزنه بلند شدم .ی سیگار گزاشتم گوشه ی لبمو ی کام ازش گرفتم. راه افتادم سمت خونه خیلی نامرتب بود ب خودم گفتم اخه کدوم دیوونه ای پنج صبح خونشونو مرتب میکنه؟ توی سالن چنتا تیکه لباس افتاده بود گزاشتم توی ماشین لباسشویی تا بشورمش یاد مادرم افتادم ک اگ الان بود میگفت ازون پسره یاد بگیر پسره ولی ببین چقد خونشون مرتب بود!ظرفا رو گزاشتم تو ماشین ظرف شویی سیگارمو از تو بالکن پرت کردم تو حیاط .ماشین ظرفشوییو با ماشین لباسشویی روشن کردم .یسری کار ناتموم داشتم که تموم کردمو یذره از کیکی که خریده بودم خوردم.ب ساعت نگاه کردم ساعت هفت ونیم بود مانتوی قهوه ای با مقنعه ی مشکی و شلوار مشکی پوشیدم با کفش آلستر .سوییچ سراتو رو برداشتم گزاشتم تو کیفم چک کردم ک همه ی چیزام و مخصوصا گوشیم باشه .از خونه خارج شدمو دروقفل کردم.رفتم سوار سراتو شدمو از کل عمارت خارج شدمو راه افتادم سمت دانشگاه ساعت یکو نیم بود رسیدم خونه. لباسامو دروردمو گزاشتم تو جالباسی و دوش گرفتم بعد از دوش گرفتن لباس فیروزه ای آستین بلند پوشیدم با شلوار مشکی حالت ساپورت. هوا سرد شده بود آبان ماه بود.وسط پاییز.از تویخچال تخم مرغ و گوجه دروردموو املت درست کردم با نونی ک توی فریزر بود املتو خوردمو رفتم سمت تخت دراز کشیدمو چشمامو بستم ک با صدای زنگ در ب خودم اومدم.ستایش بود.چجوری یک ساعت گذشته بود؟فکر کردم شاید خابم برده بود درو باز کردم.وقتی ستایش اومد چنان پرید توی بغلم انگارک صدساله منو ندیده . -به سلام خاهر عزیییییییزم -اوف .سلام ولم کن ستایش -خوبی؟ -مرسی عزیزم ب خوبیت چیزی میخوری؟امیر رفت؟ - شربت لطفا.آره با دوستش رفت بیرون رفتم سمت یخچال آبلیمو آب یخو از تو یخچال دروردم و شکرو از تو کابینت. باهم مخلوط کردم -راسستی نیماهنوز مجرده؟ -نه نامزد داره نمیدونم اسمش چیه ؟فک کنم باران شربتو توی دوتا گیلاس بلند ریختم و بردم برای ستایش.یادم میاد اونروز که از بیمارستان مرخص شدم دو روز بعدش ستایش مانتوی صورتی برام خریده بود ک منو از عزا دربیاره . -تعریف کن چخبر؟ امشب تنهایی؟میخای بمونم ؟ -نه نه نمیخاد من امشب مهمون دارم. گند زدی سوگند خانوم .همه چی رو گفتی ک همینتوری میخاستی پنهونی ازدواج کنی و نقشه هاتو اجرا کنی؟؟ -خب مهمونت کی هست؟ -یکی از دوستامه تو دانشگاه -دختره یا پسر؟ -دختره دیگه -عاهان خب باشه کاری داری کمکت کنم؟ -ن اگ بخوای میرسونمت خونه؟بیرون کار دارم -اگ زحمتی برات نیست من اومده بودم بهت سر بزنم حالا هم دیگه برم -باشه میبرمت
  6. سپاس عالیه
  7. ممنون
  8. 😊 دستشون درد نکنه
  9. سارا عباسی
  10. خب پس همون سومیه برای اصلی و همون دومی برای گوشه بیزحمت
  11. athena

    مشاهره با اهنگ

    نه شبیه قبلنا نیستی نه اونی که میشناختمش نه اونیکی زندگیمو سوزوند رفت اونکه یه روز دوست داشتمش
  12. میشه صفحه ی اصلی اون آخریه باشه عکس گوشه اون اولیه؟
  13. ترجیحا اولی؟
  14. سومی اوکیه.خب برای گوشه
×
×
  • اضافه کردن...