رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Fadia1383

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    87
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

116 Excellent😃😃😃😃

درباره Fadia1383

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 17 تیر 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

721 بازدید کننده نمایه
  1. پارت ششم ساعت هفت صبح بود که باصدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. اولین روز کاریم! از ساعت هشت صبح تا چهار بعد از ظهر. رفتم بیرون تا بعد از صبحونه خوردن، آماده بشم. مامان بابا هم توی آشپرخونه بودن. کسل و خواب آلود گفتم:«سلام، صبح بخیر.» مامان در جوابم گفت:« روز اول و این همه کسلی؟ صبحت بخیر.» روی صندلی نشستم و گفتم:« وای مامان ولم کن.» بابا همون طور که لقمه ای که گرفته بود رو به سمتم می کشوند،‌ گفت:« زن منم نگرفتته.» با لبخند لقمه رو گرفتم و تشکری کردم. مامان هم چای شیرین رو جلوم گذاشت. از اون هم تشکر کردم و مشغول صبحونه خوردنم شدم. بعد از خوردن صبحونه روبه مامان گفتن:« مامان بیا بریم بگو من چی بپوشم.» بابا رو کرد بهم و گفت:« مگه بچه ای؟ بیست و شیش سالته ها.» مامان همون طور که بلند می شد گفت:« بچه ست دیگه، بچه.» همراهش بلند شدم و به سمت اتاقم رفتیم. مانتو لیمویی و شلوار پاچه ای مشکیم روبهم داد و گفت که بپوشم. بعد از پوشیدن لباس هام، موهام رو شونه کرد، فرق گرفت و دو قسمت خیلی کوچیک رو از دوطرف سرم جدا کرد و بقیه ی موهام رو بالا بست. اون دوتار رو به خودشون پیچوند و با گیره به دوطرف سرم نگهشون داشت. بعدش هم یک مقنعه ی مشکی رو به عنوان روسری بهم داد. به چهرم نگاه کرد و گفت:« واسه آرایشت چی خوبه؟» بعد از چند دقیقه، بشکنی زد و گفت:« گرفتم چی کارت کنم.» رفت تو اتاق خودش و برق لب طلایی رنگش رو به همراه خط چشم مشکیش اورد. بعد از اینکه خط چشمم رو کشید و برق لبم رو زد، کیف یک طرفه و کفش اسپرت لیمویی رنگم رو به دستم داد و گفت:« خب دیگه بپوش برو.» بوسیدمش و گفتم:« یه دونه ای لعنتی.» بدو بدو به سمت در خونه رفتم. به خاطر جریمه ی بابا، باید با تاکسی می رفتم‌. به به چه ستی، خانوم مانتو لیمویی، با تاکسی زرد باید بره سرکار. وقتی رسیدم، پیاده شدم و بدو بدو خودم رو به آسانسور رسوندم. طبقه ی مورد نظر رو زدم و منتظر شدم تا برسم. وقتی رسیدم زود پریدم تو اتاقن و نشستم روی صندلیم. نفس راحتی کشیدم، راستین هنوز نیومده بود. سعی کردم با چند تا نفس عمیق آرامشم رو برگردونم تا بهتر بتونم به کارام برسم. باید منتظر راستین می موندم تا بهم بگه امروز باید چی کار کنم. امیدوارم دیر نکنه! به ساعت نگاه کردم، ساعت هشت و پنج دقیقه بود. این کجاست؟ تو همین فکر ها بودم که بالاخره صدای راستین رو شنیدم. - خانوم باقری مترجم جدید شرکت اومدن؟ صدای خانوم باقری و بعدش راستین بلند شد‌‌. - بله اقای رادمهر توی اتاق تشریف دارن. - بسیار خب، بگین بیاد دفتر من‌. و بعدش هم صدای کفش هاش و بعد صدای باز و بسته شدن در. این پسر خیلی جذابه لعنتی؛ ولی الان فقط باید روی کارم و بدیهی که به این مرد دارم فکر کنم، نه هیچ چیز دیگه.
  2. پارت پنجم همونطور که به سمت میز کارش می رفت، تا بشینه گفت:«خب، چیزی می خوری؟» من هم از این که این قدر سرپا وایساده بودم، خسته شده بودم، نشستم و گفتم:« نه ممنون، فقط اون قرارداد رو بدین تا امضا کنم.» قرارداد رو امضا کردیم. موقعی که خواستم برم، به سمتم برگشت و گفت:«امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم، خانوم مترجم.» به چشم هاش نگاه کردم و گفتم:« خیال می کردم بعد از امضای قرارداد، اسم های همدیگه رو یاد گرفته باشیم آقای راستین رادمهر.» ابروهاش بالا رفت و با شیطنت گفت:« یعنی دارین میگین، رستا جون صداتون کنم؟» با چشمای گرد شده نگاهش کردم که ادامه داد:« یا حتی رسی؟» یکم به سمتم خم شد و آروم گفت:« یا حتی، رستام؟» وقتی دید همچنان، مثل این خنگ ها نگاهش می کنم، صاف وایساد و گفت:« متوجه شدم خانوم راد، می تونید برید.» ولی من همچنان گیج و منگ بودم، وقتی دید هیچی نمیگم، به سمتم اومد و توی صورتم بشکنی زد، که همون بشکن باعث شد به خودم بیام و بگم:« آره، باشه، خدانگهدار.» درحالی که معلوم بود از این گیج و منگی من خندش گرفته بود، گفت:« خدانگهدار.» از اتاقش بیرون رفتم و بدون خدافظی کردن از منشی، به سمت در، حرکت کردم. این همه گیج و منگی برای منی که فقط پدرم رو به عنوان جنس مذکر، تو خطاب کردم یکم عادیه، نیست؟ سعی کردم این افکار رو فراموش کنم و سوار تاکسی بشم. تاکسی که تونستم گیر بیارم، اما فرار کردن از این افکار، نمی شه انجامش داد. به خونه رسیدم و بعد از حساب کردن کرایه ی تاکسی، وارد خونه شدم. لباس هام رو عوض کردم و به سمت آشپز خونه که مامان اونجا بود رفتم. آشپزخونه برابره با پاتوق همیشگی مامان! وقتی وارد آشپزخونه شدم، دیدم که مامان داره سالاد خورد می کنه. اگه گفتین ناهار چی داریم؟ هرکدومتون که گفتین ماکارونی،.... اشتباه حدس زدین، قرمه سبزی داریم. روی صندلی روبه رویی مامان نشستم و گفتم:« مامان یه کاری کردم.» مامانم بدون اینکه نگاهم کنه، یا دست از کار بکشه گفت:« چی شد؟ کار بهت ندادن؟» یک خیار برداشتم و گفتم:« چرا اتفاقا کار رو گرفتم اما..» - د جون بکن دختر بگو دیگه. -مامان‌ باید رئیسم رو می دیدی. همون کسیه که باهاش تصادف کردم، همون یارو مازراتیه. مامان این دفه دست از کار برداشت و نگاهم کرد. با تعجبی که کاملا توی صورتش مشخص بود گفت:« کی؟» نشستم و قشنگ همه چی رو براش توضیح دادم. این که رفتم و با راستین روبه رو شدم، این که اولش قرار بود بهم کار نده، این که حقوق اولم مال خودشه. به این قسمت حقوق که رسیدم، حرفم رو نیمه گذاشتم و گفتم:«مامان، می شه به بابا بگی که..» مامان پرید وسط حرفم و گفت:« حرفشم نزن.» به صورت اعتراض گونه گفتم:« مامان!» - به یک شرط. -جان؟ هرچی که بخوای قبوله. تو چشمام زل زد و خیلی جدی گفت:« حقوق دومت کامل واسه من باشه.» یهو از حالت جدی بودنش، بیرون اومد و گفت:« یه سرویس طلا دیدم این قدر خوشگله! بابات برام نمی خرش می خوام خودم بخرمش.» دستم رو جلو بردم گفتم:« قبوله!» مامان با ذوق زد توی دستم و گفت:« پس بزن قدش دختر!»
  3. پارت چهارم خب چند نفرتون حدس می زنین طرف مقابل کی می تونه باشه؟ دقیقا! همون آقای مازراتی که باهام تصادف کرد. برگشت و با دیدنم گفت:« عه چه زود اومدی، اشکال نداره پول رو بده و برو.» - ببخشید، پول؟ - مگه برای تصفیه نیومدی؟ - نه! برای استخدام اومدم. ابروهاش بالارفت. -استخدام؟ به چه مناسبت؟ - به مناسبت نداشتن مترجم. - نکنه تو می خوای مترجم من شی؟ - مشکلی داره؟ - نه! اون فرم رو بده. فرم رو بهش دادم و با یه نگاه سرسری گفت:« نوچ!» با تعجب نگاهش کردم. چرا نوچ؟ سوالم رو به زبون اوردم و گفتم:« ببخشید اما چرا نوچ؟» -چون باید رشته ی اصلیت زبان انگلیسی باشه. -حالا چون رشته ی اصلی من زبان فرانسه ست یعنی نباید انگلیسیم به خوبی دانشجو ها و فارق التحصیلی های این رشته باشه؟ -فقط این نیست، مدرکت باید فوق لیسانس باشه. - با لیسانس هم می تونم کارتون رو راه بندازم از این بابت نگران نباشین. -خیلی دوست داری اینجا کار کنی؟ سکوت کردم. می‌گفتم آره بنظرتون پر رو نمی شد؟ هر چند که هست، حداقل از این بیشتر نمی شد؟ بشکنی زد و گفت:« هی خانوم نگفتی؟» سرم رو پایین انداختم و گفتم:« آره.» یکم فکر کرد و گفت:« خب، می تونم به عنوان مترجم استخدامت کنم؛ ولی نه به این دلیل که حرفا ت قانعم کردن، بلکه باید پول ماشین داغون شده ام رو بدی.» سرم رو بالا اوردم، از شدت تعجب، ابروهام رو بالا دادم و گفتم:« با پولی که از خودتون می گیرم؟» - من که بهت حقوق نمی دم، حقوق اولین ماهت رو بهت نمی دم. نگاهش کردم و گفتم:« ببخشید ولی ماشین خودم هم نابود شده ها!» با شیطنت گفت:« آره دیدم با تاکسی اومدی.» - اومدم که اومدم. چه ربطی داره؟ به صندلی تکیه داد و گفت:« من نمی دونم این شرایط من برای استخدام کردنته، قبول می کنی که هیچی از فردا ساعت هفت صبح کارت رو توی اتاق کناری اتاق من شروع می کنی. قبول هم نکردی که هیچ.» تکیه شو از روی صندلی بر داشت، وایساد و حرفش رو ادامه داد:« راستی اگه قبول کردی این رو هم بگم که من خیلی سفر کاری میرم و توهم باید باهام بیای.» یکم فکر کردم. جواب بابا رو چی بدم؟ به مامان می گم راضیش کنه پول تعمیرش رو خودش بده تا بعدا باهاش حساب کنم. - خیلی میری توی فکر ها! قبوله یا چی؟ سرم رو بالا اوردم و گفتم:« باشه، قبول.» دستش رو جلو اورد و گفت:« پس مبارکه!»
  4. پارت سوم -آخ مامان آروم تر موهام رو کندی. -حرف نزن. بلاخره بعد از چنددقیقه ولم کرد. روبه روی آینه خودم رو نگاه کردم. به به چه خوشگل! -وای مامان نمی دونستم این قدر هنرمندی ها. - حیف که یه چشمه از هنر هام به تو نرسید، عین بابات بی عرضه ای. اصلا عاشق این محبت بینشونم. یه مانتوی دوقسمتی که زیرش سفید و روش صورتی بود پوشیده بودم. مانتو سفیده دکمه داشت و آستین، صورتیه عین یه جلیقه یا روپوش بلند عمل می کرد. با شلوار سفید و شال صورتی. موهام شونه کرده بود و سفت بسته بودشون، هد بند سفیدم رو گذاشته بود و شالم رو با یه مدل قشنگ که معلوم نیست سر و تهش کجاست، مدل داده بود. آرایش صورتم هم خط چشم مشکی، ریمل، رژ صورتی پررنگ خوشگل با یکم کرم و رژگونه هلویی بود. -بفرما! این ها رو هم بپوشی دیگه جذاب می شی.صبر کن کیف خودم رو هم بیارم. به چیزایی که مامان گفت نگاه کردم. کفش بود! کفش های سفید و پاشته بلند. پوشیدمشون و به سمت اتاق مامان و بابا رفتم. مامان با کیفش اومد بیرون. یه کیف کوچیک صورتی که بندش یک زنجیر طلایی بود. با ذوق گفتم:« وای چه نازه مامان.» مامان به ساعت نگاه کرد و گفت:« بدو دیگه دختر، یک ساعت بیشتر وقت نداری.» سریع وسایل هام رو توی کیفم گذاشتم و رفتم بیرون. داشتم فکر می کردم که باید چقدر وایسم تا تاکسی بیا که با صدای بوق ماشینی از فکر بیرون اومدم و به سمتش برگشتم. وای تاکسی بود! کاش از خدا چیز دیگه ای می خواستم. برعکس دیروز، امروز خوش شانس بودم. راننده گفت:« خانوم راد؟» -بله بفرمایید؟ -مادرتون به تاکسی ما تلفن زدن، بفرمایین لطفا. کرایه پرداخت شده، آدرس رو هم بلدم. دم مامانم گرم بابا. سوار تاکسی شدم و به طرف شرکت حرکت کردیم. بعد از نیم ساعت توراه بودن، رسیدیم. از ماشین پیاده شدم و به سمت ورودی حرکت کردم. شرکت قطعات کامپیوتری رادمهر. چه اسمی! فکر کنم صبقه ی دومش باشه. سوار آسانسور شدم و با زدن دکمه، آسانسور رو به حرکت انداختم. وقتی رسیدم، وارد شرکت شدم و به سمت میز منشی حرکت کردم. خانوم مرادی، خیلی آدم خوب و خون گرمیه. توی این دوباری که باهاش تلفنی صحبت کردم، یکم آشنا شدم. حدودا سی سالش می شه و خیلی هم تو کارش وارد و جدیه. ولی در کل مهربون و دوست داشتنیه. رفتم جلو و سلام کردم. -سلام خانوم مرادی خوبین؟ برای استخدام شدن مزاحم شدم. نگاهم کرد و گفت:« سلام عزیزم، مرسی تو خوبی؟ چه عجب اومدی! این فرم رو پر کن و بعد برو توی اتاق آقای مدیر.» بعد از پر کردن فرم، به در اتاق مدیر تقه ای زدم. -بفرمایین. چه صدای آشنایی داشت! در رو باز کردم که بادیدن شخص مقابلم، دلیل آشنا بودن صدا رو متوجه شدم.
  5. پارت دوم با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. وای یکی این رو خفش کنه! روی دکمش زدم و بلاخره قطعش کردم. از روی تخت بلند شدم و به سمت سرویس حرکت کردم. بعد از تموم شدن کارهام، بشاش و پرانرژی از اتاق بیرون اومدم. خیلی پر انرژی گفتم:«سلام بر اهل و ایال خانه. احوال شریف؟ چخبرا؟ صبح دل انگیزتون بخیر.» بابام همون طور که لقمه درست می کرد گفت:«سلام بر خراب کار ترین عضو خانواده. چطوری تو؟» خب آره! این حرف بابا رو می تونیم یه تیکه درنظر بگیریم. دیروز وقتی به خونه برگشتم، بابام با دیدن ماشین می خواست تیکه تیکم کنه؛ ولی مامان نزاشتش. وقتی که فهمید مقصر من بودم و ماشین اون بی چاره هم یکم خراب شده، تازه ماشین طرف هم مازراتی بوده، کارد می زدی خونش در نمی اومد. آخرشم گفت:« به من ربطی نداره و خرجش باخودت.» درجواب بابایی گفتم:« خوبم، ممنون!» -امروز باید بری برای استخدامی؟ -آره باباجون، دیروز که نشد. زنگ زدم بهشون، گفتن: « اشکال نداره، امروز بیا.» دیروز هم رئیس شرکت نرفته بوده. -ساعت چند می ری؟ به ساعت نگاه کردم، هفت بود. همون طور که داشتم نگاهم رو از ساعت می گرفتم، گفتم:« ساعت نه. دو ساعت دیگه.» -باشه. یه مقدار پول رو میز گذاشت و گفت:« امیدوارم نخوای که ماشین رو بهت بدم، با تاکسی برو دختر گلم و به هوای آلوده ی شهرمون فکر کن.» خیلی شیک پیچوندم. -بله پدر چشم. فقط ببخشید می تونم به ترافیک هم فکر کنم یا فقط هوای آلوده ی شهر؟ -هرطور دوست داری عزیزم. افکارت مهم نیست، مهم اینه که ماشین دستت نمی دم و با تاکسی میری. بعد با یه لبخند ژکوند از روی صندلی بلند شد و رفت. می فهمین؟ رفت. ترور شخصیتی کرد و رفت. به مامان نگاه کردم که شونه هاشو بالا انداخت و مشغول غذا خوردن شد. منم صبحونم رو تموم کردم و رفتم تا آماده شم. یه مانتوی سورمه و شلوار جین، مقعنه ی سورمه ایم هم سرم کردم و یه خط چشم سورمه ای رنگ هم کشیدم و کارم رو با زدن یه خورده برق لب سرخ تموم کردم. وسایلم رو توی کیفم گذاشتم و رفتم بیرون تا کفش های اسپورت سورمه ای رنگم رو بپوشم. مامان از توی آشپزخونه بیرون اومد و با دیدنم گفت:« خاک توسرت با این تیپت.» با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد. -دختر این چه تیپیه زدی؟ عین بچه دبیرستانی ها. سرویس بگیرم برات؟ بیا برو بالا تا تیپت رو درست کنم. بازوم رو گرفت به سمت اتاقم کشوندم. وقتی وارد اتاق شدیم، من رو روی تخت نشوند و در کمدم رو باز کرد. مانتو و شال صورتی رنگم رو با شلوارپارچه ای سفیدم رو بیرون کشید و انداخت روی تخت. -زود باش عوض کن. لباسم رو عوض کردم که با شیرپاکن و برس افتاد به جونم.
  6. Fadia1383

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    برو برو
  7. Fadia1383

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    منم برات چندتا پیشنهاد دارم دبیرستان هیاکائو دورورو عشق یه جنگه قیام قهرمان سپر
  8. Fadia1383

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    منم ک نمی دونم
  9. Fadia1383

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    😂😂😂😂
  10. Fadia1383

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    ژاپن هنوز نساخته وایسا بسازه بعد چشم
  11. Fadia1383

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    همه رو دیدی ها😂
  12. Fadia1383

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    دوستاره جن‌گیر
  13. Fadia1383

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    عا عا خودشه
  14. Fadia1383

    بهترین انیمه ایی که دیدین چیه؟معرفیش کن

    یه انیمه بود اسمشو یادم نیست درمورد خون آشامابود که ب انسان ها حمله کرده بودن اون خیلی ناز بود
×
×
  • اضافه کردن...