رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Sana80

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    10
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

8 Good😌😌😌😌

3 دنبال کننده

درباره Sana80

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

73 بازدید کننده نمایه
  1. Sana80

    رمان نقاب | sana80 کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت 6 عموی من بهترین عموی دنیاس. وقتی شنید مامانم ما رو ترک کرده و بابام بعد از رفتنش حالش خوش نیست و بعضی شبا خونه نمیاد, منو زیر بال و پر خودش گرفت و تو انتشاراتی خودش استخدام کرد. حتی گاهی اوقات بهم سر میزد و خوراکی برام میاورد. به جای پدرم اون احساس می کرد باید از من محافظت کنه و همیشه برام سنگ تموم میذاشت. همسرش یه زن انگلیسی مو مشکی با چشم های سبز بود که یک سال قبل از اینکه من به دنیا بیایم توی یک تصادف فوت کرد. وقتی من حدودا 3 سالم بود, مامانم شروع کرد به گفتن جمله های خسته شدم و نیاز دارم استراحت کنم و این حرفا. همین شد که عموم اکثر اوقات منو به خونه ی خودش می آورد تا با سامیار که حدودا 6 سال از من بزرگتر بود بازی کنم و یک پرستار هم استخدام کرده بود تا از ما مراقبت کند.در آن دوران واقعا به ما خوش میگذشت. البته سامیار واقعا شخصیت آزاردهنده ای داشت و حتی یک لحظه هم دست از اذیت کردن من برنمیداشت. انگار حرص دادن من باعث تفریحش می شد. سامیار توی انتشاراتی پدرش کار نمیکرد. بعد از اینکه فوقشو از دانشگاه کمبریج گرفت به ایران برگشت و برای خودش یک شرکت باز کرد. عموم چند بار بهم پیشنهاد کرد که تو شرکتش کار کنم اما من قبول نکردم. این آدمیزاد هر جا که بره برای من آبرو نمیذاره و اگه اون جا میرفتم بعد از چند روز مجبور میشدم استعفا بدم. سامیار وقتی بچه تر بود رفتارش زمین تا آسمون با الان فرق داشت. خیلی صاف و صمیمی بود. اما این روزا احساس میکنم حالت نگاهش به همه چیز فرق کرده. یه جورایی از وقتی از خارج برگشت اینجوری شد. نسبت به همه چیز بی تفاوت تر شده بود و با آنکه هنوز با من شوخی میکرد, اما لحن حرفاش مثل گذشته گرم نبود.فکر میکنم دیگه مثل قبل نمیشناسمش,انگار یک آدم دیگه شده...
  2. Sana80

    رمان نقاب | sana80 کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت 5 _" همونطور که میبینین پنجره ها رو به حیاط پشتی باز میشن. با اینکه خونه 60 متر بیش تر نیست, اما تونسته پذیرایی و اتاق خواب رو خوب دربیاره. هر طبقه 4 واحدیه, اما خیالتون راحت باشه, صاحبخونه گفت همسایه ها آدمای خوب و قابل اعتمادین." به شیر آب نگاه کردم که سرش یکم زنگ زده بود" امم.. بهش گفتین که من تنها هستم؟یعنی..." مرد کچل که از طرف بنگاهی اومده بود سرش را محکم به چپ و راست تکان داد" البته! البته! و اون گفت هیچ مشکلی با این قضیه نداره!" چه عجب. بلاخره یکی پیدا شد که حاضر باشه خونه شو به من اجاره بده! یه نگاه دیگه به خونه انداختم. قدیمی و نسبتا درب و داغون بود. اما بعدا میتوانستم به وضعش سر و سامون بدم. مرد کچل عرق روی پیشونیش رو پاک کرد" چی شد؟ پسندیدین؟" _" فکر کنم. کی باید برای امضای قرارداد خدمتتون برسم؟" مرد با خوش حالی دستانش را به هم مالید" اگه بخواین همین الان! بذارین یه زنگ به صاحبخونه بزنم...." و سریع موبایلش را از جیبش بیرون آورد. یادم افتاد در ورودی را ندیدم. از واحد خارج شدم و قفل در را نگاه کردم. به نظر سالم به نظر می رسید, ولی باید در اسرع وقت عوضش می کردم. معلوم نبود چه کسانی کلید قفل قبلی را داشته اند. تلفنم زنگ خورد. نگاه کردم. عمویم بود:"الو سلام!" "سلام صبا جان! خوبی؟ میبینم امروز رو پیچوندی...." _"از خانم عسگری مرخصی گرفتم عمو! بهتون نگفتن؟" _چرا ولی بهش نگفتی چرا مرخصی گرفتی! واسه همین زنگ زدم خودم بپرسم." _ " امروز یه خونه دیدم که به نظرم خوب اومد. فکر کنم تا یه ساعت دیگه صاحبخونه بیاد قرارداد بنویسیم." عمویم از پشت تلفن داد زد:"چی؟ چرا به من نگفتی دختر؟ اون بابات بی غیرته براش مهم نیس! برا من که مهمه!" لحنش ناراحت به نظر میرسید, گفتم:" حالا شما..." اجازه نداد حرفم را تموم کنم. با تحکم گفت:" ادرس خونه و بنگاهی رو همین الان به گوشیم بفرست. خودم نمیتونم بیام اما به سامیار میگم بیاد اونجا." اوه نه! وسط این آشوب بازار فقط اونو کم داشتم! سریع گفتم:" اما اون خیلی سرش شلوغه عمو! اصلا اگه بخواین قرارو عقب میندازم تا خودتون..." _"نه نه! من نمیخوام برنامتو عقب بندازم. اما عمو جون اگه یه مرد همرات باشه برات خیلی بهتره. تو هنوز جوونی و این چیزا رو خوب درک نمیکنی. من دیگه برم.. همونجا وایسا تا اون بیاد." و گوشی را قطع کرد. واقعا که! اخه پسرعموم برای چی باید موقع ثبت قرارداد اون جا باشه؟ یکی نیس به عموم بگه اینطوری که بیش تر برام حرف و حدیث درمیارن تا وقتی که خودم تنها باشم! مرد کچل از تو سالن گفت:" چی شد خانم؟"بریم؟" _ اگه میشه یذره دیگه این جا بمونیم من یه نگاهی هم به کمد ها بکنم... پسرعموم تو راه اینجاس. بعد که اومد بریم بنگاهی. مرد کچل گفت:" خیل خب. بعد از کمد ها هم اگه بخواین پشت بوم رو نشونتون میدم. برا نصب دیش جای کافی داره." _آهان. دوباره تلفنم زنگ خورد. این بار میدونستم کیه. صدای خنده اش رو اعصابم رفت"اوه, سلام پرنسس! شنیدم داری خونه اجاره میکنی!" _ "زنگ زدی بهم اینو بگی؟" _ اه, امروزو دیگه بداخلاق نباش !خواستم بگم تا ده دقیقه دیگه اونجام.... وایسا تا برسم!" و تلفنو قطع کرد. نفس عمیقی کشیدم.آخه ادم بهتر از اون پیدا نمیشد که بیاد؟
  3. Sana80

    رمان نقاب | sana80 کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت 4 کیس شماره 1: بردیا رادمهر سن:مشخص نیست ماشین: مازراتی مشکی شخصیت: یک جنتلمن واقعی قیافه: عالی👌 این برگه ای بود که هنوز یک ساعت نگذشته از شروع واحد های کارشناسی ارشد بین تمام دختر ها پخش شده بود. یه جورایی دلم به حال آن بنده خدا میسوخت. هنوز نیامده سر زبان همه افتاده بود و در ظهر همان روز اول قسم میخورم سه تا دختر را دیدم که خودشان را به او چسبانده بودند تا شماره اش را بگیرند. اما این پسر در کمال احترام و با رفتاری مودبانه که ازش توقع نداشتم همه شان را یکی یکی از سر خودش وا کرد و رفت تا با دوستانش غذا بخورد. راستش این حرکتش توجهم را جلب کرد. انتظار داشتم پسری مثل اون با این قیافه و ثروتی که از سر و رویش میبارید از آن دخترباز های قهار باشد که هیچ فرصتی را برای دوست شدن با دختر ها و سو استفاده از آن ها از دست نمی دهند. ملیکا خیلی خوش حال بود چون هر دویمان توانسته بودیم در همان دانشگاه برای فوق قبول شویم. مرا به کافی شاپ دعوت کرد و در حالیکه داشتیم آبمیوه میخوردیم برایم از برادر کوچکترش گفت که امسال تازه به کلاس هفتم میرفت. فکر اینکه یک خواهر یا برادر دیگر داشته باشم برایم خیلی هیجان انگیز بود. ملیکا هم این را میدانست و هر وقتی که پیدا میکرد راجع به او حرف میزد. ظاهرا برادرش چند روز بود که با همه ی خانواده قهر کرده بود, چون برایش موبایل جدید نخریده بودند. ملیکا با حرص گفت: فسقلی نیم وجبی! وقتی من سن اون بودم حتی نمیدونستم موبایل رو با چه میمی مینویسن! بهش یادآوری کردم:" ما یه _م_ بیشتر نداریم. سرش را تکان داد"خب حالا! منظورمو که فهمیدی! آقا از موبایلش خسته شده میخواد یکی جدیدشو بخره! مگه از روی جنازه ی من رد شه بذارم این کارو بکنه." همان موقع یه دسته پسر وارد کافی شاپ شدند و فکر نکنم لازم باشه اشاره کنم که آن پسر تازه وارد هم در میان جمعشان بود. چند میز آن طرف تر نشستند. ملیکا نمیتوانست ببیندشان اما آن ها کاملا در تیررس من قرار داشتند. ملیکا گفت:" هوی! حواست به من هس؟" _آره,آره. ولی میدونی که من طرف اونو میگیرم, چون ب نظرم هیچی بهتر از داشتن یه برادر کوچولوی بامزه نیس و قطعا خوش حال کردن اون منو خوش حال میکنه." ملیکا آهی کشید:" اگه یه برادر داشتی, اون وقت این حرفا رو نمی زدی. بامزه؟؟؟! آخرین لغتی که بتونم باهاش اونو توصیف کنم بامزه اس..... ملیکا همچنان به حرف زدن ادامه میداد, اما من داشتم به میز پسر ها نگاه میکردم. هنوز سفارش نداده بودن, شاید هم منتظر بودن سفارشا رو براشون بیارن. روی میز یه بطری به حالت افقی گذاشته بودند و یکی خم شد تا بطری را بچرخاند. جرئت یا حقیقت. برای یک لحظه ی کوتاه وقتی میخواستم به سمت ملیکا برگردم سر یکی شان بلند شد و نگاهش با نگاه من تلاقی کرد. همان بردیا رادمهر معروف بود. بدون آنکه خودم را ببازم, خونسردانه یک بار کل محیط و میز ها را نگاه کردم, این طوری فکر نمیکرد من میز آن ها را زیر نظر داشتم. بعد از انجام این تاکتیک ماهرانه حواسم سمت ملیکا رفت که داشت سخنرانیش را به پایان می رساند: "بنابراین به خانوادم گفتم که اگه بخوان موبایلشو عوض کنن, باید برای من یه لپ تاپ بگیرن, چون کامپیوتر خونه کارمو راه نمیندازه, و اینطور شد که خرید موبایل منتفی شد!" سپس یک خنده ی شیطانی کرد. _ "این خنده ات مو بر تن آدم سیخ میکنه ها..." ملیکا خندید" خوبه! پس حواستو جمع کن رو اعصاب من نری.. وگرنه مثل داداشم... _عذر میخوام. سایه ی یک نفر روی میزمان افتاد. هر دویمان سرمان را بالا آوردیم. فوری او را شناختم. یکی از پسر های پشت میز بود. رو به من گفت: "میتونم یه چیزی بهتون بگم؟" _"بفرمایین." راستش من خیلی وقته شما رو زیر نظر داشتم و ...و خیلی دوست دارم با شما بیشتر آشنا بشم. منظورم اینکه تا الان جرئت نداشتم به شما بگم..اما الان که با دوستتون تنها بودین, خب میخواستم ازتون بخوام به من یه فرصت بدین تا..." واو! پسره واقعا خیلی طبیعی نقش بازی میکرد. شانس اوردم که آن بطری را دیدم وگرنه حرفش را باور میکردم. _ "تموم شد؟" پسر مبهوت من رو نگاه کرد" چی تموم شد؟" _"جرئتتون!" پسر یک لحظه به من خیره شد و سپس پقی زد زیر خنده. دوستانش هم از آن سمت میز منتظر بودند. فکر کنم از واکنش او تعجب کرده بودند. پسر همانطور که میخندید گفت:" از کجا فهمیدین؟!" _" یکم ضایع بود." پسر کمرش را راست کرد و با نیشخند گفت:" به هر حال من جرئت بردیا رو انجام دادم و مجازات نمیشم. همش نگران بودم نکنه شما تحت تاثیر من قرار بگیرین اما انگار زرنگ تر از این حرفایین." لبخند زدم" اعتماد به نفستون خیلی بالاس !" پسر چشمکی زد و به سمت میزشان برگشت. ملیکا که تمام مدت ساکت بود یهو با هیجان گفت:"صبا... چجوری فهمیدی؟!من واقعا کردم که طرف عاشقته!" اما من داشتم به چیز دیگری فکر میکردم. این طور که پیدا بود بردیا رادمهر, پسر معصوم و مودب دانشکده, به عنوان جرئت از اون پسر خواسته بود به من ابراز علاقه کند, و اگر من نمیدانستم این یک شوخیست... ممکن بود عکس العملی نشان دهم که به خاطرش بچه های دانشکده ماه ها من رو دست بندازن و مسخره کنن. به بردیا نگاه کردم که با لبخند به لیوان رو به رویش خیره شده بود. این اتفاق یک شوخی ساده بود یا واقعا از این کارش منظوری داشت؟
  4. Sana80

    رمان نقاب | sana80 کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت 3 من قد نسبتا متوسطی دارم. ملیکا می گوید پوستم جو گندمی است, برای همین نباید از لباس هایی با رنگ صورتی کمرنگ با کرم استفاده کنم. مرتب ورزش میکنم, همین بدنمو رو فرم نگه میداره. خیلی خوشگل نیستم, و برایم سخت نیست که به این موضوع اقرار کنم. البته یادمه که مادرم همیشه از چشم هایم تعریف میکرد. میگفت وقتی بهشون نگاه میکنه یه جاذبه ی خاصی دارن که نمیذاره نگاهشو ازشون بگیره. ولی خودم هیچ وقت همچین چیزی رو حس نکردم. در کل, میشه گفت من یه آدم باظاهر خیلی خیلی معمولی ام. پس وقتی یک پسر خوش قیافه ازم بخواد که باهاش دوست بشم, اونم وقتی تاحالا یک کلمه هم باهام حرف نزده و فقط منو از دور دیده, پسری که حداقل نصف دختر های کلاس آرزوی حرف زدن و بیرون رفتن باهاش رو دارن, حق دارم این کارشو یک مسخره بازی یا اذیت کردن بدونم. مطمئنم کار درستی کردم. همیشه اعتماد کردن به عقل بهترین کاره. مگه نه؟
  5. Sana80

    رمان نقاب | sana80 کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت 2 "خانم حکیمی, گزارش این هفته تونو بهم تحویل ندادین" استاد حسینی بلاخره مرا دم ساختمان سلف گیر آورد. خیلی تلاش کردم که جلوی چشمش ظاهر نشوم اما او زرنگ تر از این حرفا بود. سرم را پایین انداختم. " ببخشید استاد, هفته ی بعد هر دو گزارشو با هم بهتون تحویل میدم." استاد حسینی با لحنی عصبانی گفت:"تو چت شده دختر! تو همیشه نفر اول کلاس بودی و گزارشاتو دقیق و به موقع به من تحویل میدادی. الان یک ماهی میشه که اصلا انگار تو یه فضا و دنیای دیگه به سر میبری. چی شده؟" اون موقع تنها جوابی که به ذهنم رسید این بود که آخه تو به من چیکار داری؟ اما گفتن همچین جمله ای به استادی که در حال حاضر داشت مراعات حال مرا میکرد کمی غیر منصفانه به نظر می رسید."مشکلی نیست استاد, از جلسه ی بعدی قول میدم دوباره همون شاگرد آماده و حاضرجواب همیشگی رو میبینین." استاد حسینی سرش را تکان داد."اگه نمیخوای حرفی بزنی اشکالی نداره. من این بار هم بهت فرصت میدم تا گزارشتو کامل بنویسی. اما این اخرین باره. دیگه نمیتونم بهت همچین ارفاق هایی بکنم." _"خیلی ممنون استاد!" استاد حسینی به سمت دانشکده برگشت و من نفس راحتی کشیدم. او یکی از سختگیر ترین استاد های دانشگاه بود و بچه ها بهش لقب های عجیب و غریبی هم داده بودن. البته در هر کلاسی معمولا یکی دو تا دانشجوی ی سوگولی داشت که رفتارش با آن ها 180 درجه متفاوت با دیگران بود که خوشبختانه من هم یکی از آن ها بودم, وگرنه مطمئنم مرا این واحد می انداخت. _ "صبا! بیا اینجا!" ظرف غذا به دست به سمت ملیکا رفتم که با خوش حالی برایم دست تکان میداد و روی صندلی نشستم. ملیکا با انزجار به ظرف غذای مقابلش نگاه کرد" حالم از این غذا های سلف به هم میخوره. اصلا معلوم نیس چیه. یه مشت سبزی و سیب زمینی و چند تا چیز دیگه رو با هم مخلوط کردن اسمشو گذاشتن کوکو." خیلی خب. دوباره غر غر های ملیکا شروع شد. اما به طور عجیبی شنیدن آن ها برایم لذت بخش بود. چند تا دختر دیگر هم دور میزمان نشسته بودند. تقریبا همه را میشناختم. بچه های دانشکده ی خودمان بودند. ملیکا همونطور که با کوکو ور میرفت ازم پرسید:" راستی خونه چی شد؟ جایی رو پیدا کردی؟" آهی کشیدم" هنوز نه. قیمتا خیلی بالاس. تازه خیلی از صاحب خونه ها چون یه دختر مجردم منو رد میکنن. باید بازم بگردم." یکی از دخترا که فکر کنم اسمش نگار بود با خنده گفت:" اوه, دنبال خونه مجردی میگردی؟!" و به من چشمک زد. خب. مثل اینکه قضاوت کردن شروع شد. ملیکا با اخم گفت:" هی! تو که کل داستانو نمیدونی! اون مجبوره یه جا پیدا کنه چون.." دست ملیکا رو از زیر میز فشار دادم و او هم حرفش را قطع کرد. لازم نیست همه ی عالم راجع به وضعیت مسخره ی مادر و پدرم و زن بابای آینده ام بدانند. نگار دستانش را به نشانه ی تسلیم شدن بالا برد:"باشه,باشه! حالا لازم نیس جبهه بگیری که. اما اگه پول کم دارین من یه راه خوب و بی دردسر برا پول درآوردن میشناسم." ملیکا با هیجان به جلو خم شد. نگار ادامه داد:" چند وقت پیش یکی از دوستام با یه پسری به اسم پدرام از دانشکده ی مکانیک دوست شد.. پسره واسه تولدش بهش یه جنسیس سفید خوشگل و مامانی کادو داد! باورتون میشه؟ تازه فقط چند هفته با هم بودن." ملیکا سرش رو انداخت پایین" منو بگو فکر کردم میخوای چی بگی" نگار به من نگاه کرد" قیافت خیلی خوبه ها.. مطمئنم اگه یکم خودتو مشتاق نشون بدی همه ی پسرای دانشگاه واست سر و دست میشکونن." دیگه کافی بود. از جام بلند شدم و با خنده ای طبیعی گفتم:" اوه, نه بابا! من جرئت این کارا رو ندارم. فعلا تمرکز کردن روی درسم مهمترین چیزه! امیدوار بودم این حرفم برای خاتمه دادن به این بحث مسخره کافی باشد و ظاهرا اینطور بود. به ملیکا گفتم: من غذام تموم شد, تو چی؟ او هم از سر جایش بلند شد" پس بریم." از بچه ها خداحافظی کردیم و از ساختمان سلف بیرون اومدیم. پاییز بود و موقع راه رفتن صدای خش خش برگ ها از زیر پایمان به گوش میرسید. ملیکا گفت:" حالا جدی جدی میخوای چی کار کنی؟ چیزی به عروسیشون نمونده. چطوره بگی ببخشید و از روی عصبانیت یه چیزی گفتم و همونجا بمونی؟" سرم را تکان دادم"عمرا. تو اون زنه رو ندیدی. یه مار هفت خطیه که خدا میدونه. اگه من تو اون خونه بمونم معلوم نیس چه نقشه های بچینه. بهتره از سر راهش برم کنار و بذارم هر کاری که میخواد بکنه." ملیکا با ناباوری گفت:" اما اگه بخواد همه ی مال و اموال باباتو بالا بکشه چی؟ ولش میکنی به امون خدا؟" _"به هر حال اون پول بابامه. اختیارشو داره که هر جور میخواد ازش استفاده کنه و به هر کی که دلش میخواد بدتش." ملیکا وایساد"صبا جدی که نمیگی؟" راستش من مدت ها پیش به این نتیجه رسیده بودم که میخواهم زندگی ام رو خودم بدون حمایت هیچ کس پیش ببرم, حتی بابام. _" به نظرم اینطوری منطقی تره. تازه من یه کار خوب هم تو انتشاراتی دارم و میتونم از پس خودم بربیام. دیگه چه نیازی به کمک دارم؟" ملیکا گیج سرشو تکان داد:" نمیدونم, ولی من که عمرا اگه از پول توجیبیم یا ارثم صرف نظر کنم!" به کلاس رسیدیم. این زنگ ریاضی داشتیم و من واقعا حوصله اش را نداشتم. کتابم را روی میز گذاشتم و سعی کردم به اتفاقات مثبت پیش رویم فکر کنم. اول اینکه به زودی یه خونه برای خودم پیدا میکردم و قوانین خودمو در اون اجرا میکردم. این فکر واقعا حالم رو خوب کرد. دیگر لازم نبود برای بیرون رفتن یا زمان برگشتن سوال پیچ بشم یا داد و فریاد های از سر م س ت ی بابام رو نصفه شب تحمل کنم. ملیکا کنارم روی میز زد و آهسته گفت:" نیم ساعت گذشت ها... نمیخوای گوش بدی؟" _"نه!" ملیکا ادامه داد:" ولی راستی, من راجع به حرفای نگار فکر کردم." چشمانم را چرخاندم. دیگر از اون انتظار نداشتم!ملیکا که حالت صورتم را دید سریع گفت:" نه! منظورم اون نبود! میدونی, تازگیا شک کردم... یعنی احساس میکنم که یکی از بچه ها زیاد بهت زل میزنه, یعنی ممکنه توهم زده باشم, اما فکر میکنم ازت خوشش میاد." _آهان ملیکا با خنده گفت:"آهان؟ تنها چیزی که میتونی بگی همینه؟" ای بابا " خب من برام مهم نیس کسی از من خوشش میاد یا نه. حوصله ی دردسر اضافی هم ندارم." _"خانم ها اون پشت اتفاقی افتاده که بخواین با کلاس درمیون بذارین؟" استاد ریاضی که من هیچ وقت اسمش را به یاد نمی آوردم با عصبانیت به ما خیره شده بود. شانس که نداشتیم. ملیکا سریع از جایش بلند شد:"نه استاد! ببخشید یه مشکلی بود حل شد." استاد رو به تخته کرد" از این بعد لطف کنین مشکلاتتون رو بعد کلاس حل کنین" ملیکا چشمی گفت و روی صندلی افتاد و نفسی از روی آسودگی کشید. یه دقیقه نگذشته بود که تکه کاغذی روی کتابم افتاد. از دست این ملیکا. بازش کردم. نوشته بود:" یعنی حتی کنجکاو نیستی بدونی راجع به کی حرف میزنم؟" راستش حدس میزدم منظورش کیه. اصلا به همین خاطر مایل به ادامه دادن این بحث نبودم. دنیای من و دنیای اون فرد مورد نظر زمین تا آسمون با هم فرق داشت. تکه کاغذ را به ملیکا برگرداندم در حالیکه یک "نه" خوشگل و بزرگ روی آن کشیده بودم.
  6. Sana80

    رمان نقاب | sana80 کاربر انجمن نودهشتیا

    پارت 1 "صبا حالت خوبه؟ رنگ پریده به نظر میای." به مادرم نگاه کردم که با حالتی ظاهرا نگران از صفحه ی گوشی به من خیره شده بود. لبخندی زدم و گفتم:" معلومه که خوبم. این روزا سرم به خاطر اسباب کشی یکم شلوغ شده, تازه فهمیدم چقدر خرت و پرت تو خونه دارم که قبلا اصلا بهشون توجه نکرده بودم." مادرم با بدگمانی به من نگاه کرد و تابی به موهای مشکی و فرفری اش انداخت:" به هر حال اگه مشکلی داری یادت نره اول به من بگیا..." آهی کشیدم. تقریبا دو سالی میشد که او ما رو ترک کرده بود.مادرم همیشه دنبال آرزو ها و هیجانات دست نیافتنی بود و بلاخره وقتی پدرم از دستش خسته شد و برگه ی طلاق را امضا کرد, مثل تیری که از کمان رها می شود به انگلستان رفت و حالا در یک شرکت لوازم ارایشی بهداشتی کار میکند. در این دو سال سه تا دوست پسر عوض کرده است و به قول خودش از همه چی لذت میبرد. او همیشه میگفت زندگی با پدرم او را مثل یک پرنده در قفس کرده و بزرگ کردن من (با آنکه خیلی مرا دوست دارد) مانع بسیاری از موفقیت های زندگی اش شده است. حالا برایش خوش حالم که حداقل فکر میکند به زندگی آزادی که لیاقتش را دارد رسیده است. مادرم با چشمان تیزبینش صورتم را وارسی کرد و بلاخره سوال آخرش را پرسید: " ببینم بابات هنوز سراغ هیچ زنی نرفته؟" _"نه, میگه بعد از تو هنوز هیچ کس به چشمش نیومده. البته اینو به خودش نگیا.. نمیخواد جلوی تو کم بیاره ." دروغ مصلحتی گفتن دیگر عادتم شده است. مادرم نفس عمیقی میکشد, انگار راحت شده است. از او تعجب میکنم, انتظار دارد بعد از آن همه غر زدن و دعوا و ول کردن خانه باز هم پدرم انتظارش را بکشد؟ صدای کس دیگری از پشت تلفن به گوش رسید و مادرم در جوابش خنده ای کرد. سپس با عجله به من گفت:"من دیگه باید برم. مراقب خودت باشیا... "و گوشی را قطع کرد. موبایلم را روی مبل پرت کردم و چشمانم را بستم. برای یک لحظه میخواستم از همه چیز فرار کنم, از مادرم, از پدرم و مراسم ازدواجش که به زودی در راه بود, از جمع و جور کردن وسایلم چون قرار بود به زودی از خونه بیرون پرت بشم,از همه چیز.
  7. نام رمان:نقاب ژانر: عاشقانه_درام هدف: بوجود اوردن حسی جدید در خواننده مقدمه: خیلی سخته که همیشه بخوای انتظارات دیگرانو برآورده کنی. اما من دیگه عادت کردم. یجورایی دیگه نمیدونم کیم. همیشه طوری رفتار میکنم که طرف مقابلم میخواد. حرفایی رو میزنم که به نظرشون قشنگه. کارایی میکنم که توقع دارن انجام بدم. ولی میخوام فقط یه بار, همین یه بار خودم برای خودم تصمیم بگیرم و به هیچ کس توجه نکنم. سرنوشتمو تو دستای خودم بگیرم و هر جور دوست دارم بنویسمش. میخوام نقابمو کنار بزنم. خلاصه: داستان راجع به دختری با مشکلات خانوادگیه اما اون روحیه ی سرسختی داره و میخواد به تنهایی با همه ی مشکلات مقابله کنه.باید دید از عهده اش برمیاد؟ ایا کسی بهش کمک میکنه؟ و چرا؟ ساعت پارت گذاری:ترجیحا 9 شب مگر انکه اتفاق غیرمنتظره ای بیفته خیلی سخته که همیشه بخوای انتظارات دیگرانو برآورده کنی. اما من دیگه عادت کردم
  8. نام رمان:نقاب ژانر: عاشقانه_درام هدف: بوجود اوردن حسی جدید در خواننده مقدمه: خیلی سخته که همیشه بخوای انتظارات دیگرانو برآورده کنی. اما من دیگه عادت کردم. یجورایی دیگه نمیدونم کیم. همیشه طوری رفتار میکنم که طرف مقابلم میخواد. حرفایی رو میزنم که به نظرشون قشنگه. کارایی میکنم که توقع دارن انجام بدم. ولی میخوام فقط یه بار, همین یه بار خودم برای خودم تصمیم بگیرم و به هیچ کس توجه نکنم. سرنوشتمو تو دستای خودم بگیرم و هر جور دوست دارم بنویسمش. میخوام نقابمو کنار بزنم. خلاصه: داستان راجع به دختری با مشکلات خانوادگیه اما اون روحیه ی سرسختی داره و میخواد به تنهایی با همه ی مشکلات مقابله کنه.باید دید از عهده اش برمیاد؟ ایا کسی بهش کمک میکنه؟ و چرا؟ ساعت پارت گذاری:ترجیحا 9 شب مگر انکه اتفاق غیرمنتظره ای بیفته خیلی سخته که همیشه بخوای انتظارات دیگرانو برآورده کنی. اما من دیگه عادت کردم.. صفحه نقد رمان نقاب
  9. سلام خوش امدید به انجمن نودهشتیا

     

    لطفا تایپک راهنمایی انجمن بخونید تا با انجمن اشنا شوید

    https://forum.98iia.com/topic/1887-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86/?tab=comments#comment-36037

     

     

     

    آموزش ساخت تاپیک تایپ رمان و صفحه نقد در انحمن سایت ۹۸iia کلیک کنید

    https://www.aparat.com/v/grvn8

×
×
  • اضافه کردن...