رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hananeh.f

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    58
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

359 Excellent😃😃😃😃

درباره Hananeh.f

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 2 شهریور 1383

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

716 بازدید کننده نمایه
  1. Hananeh.f

    طالع خودتون رو ببینید

    ۸۰ درصد درست بوووود😊😊😋
  2. مورد داشتیم یارو استوری گذاشته:

    دفتر خاطرات مدرسه رو باز کن و بنویس..

    باز هم مهر..

    باز هم مهربانی..

    باز هم مدرسه..

    زیرش کامنت بود...

    آخه فلان فلان شده‌ی بوووق مدرسه و مرض،مدرسه و درد،مدرسه و حناق...

    ملت بی اعصاب شدناااا😂😂  

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. 81Negin

      81Negin

      میشه من نرسیده به مدرسه ها بمیرم؟

      درسامون عجیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب سخته

      @Hananeh.f

    3. Hananeh.f

      Hananeh.f

      دور از جوون..مگه کلاس چندمی؟

      @81Negin

    4. 81Negin
  3. Hananeh.f

    کدومو داری😍🤔

    همه رو دارم جز ۲و۳😂😂😊
  4. دست از خود درگیری برداشتم و یه راست رفتم تو اتاقم..تارا رو دیدم که خوابیده روی تخت..اینم عاشق این تخت ننه مُرده شده هااا..چپ میره راست میاد زرتی پهن میشه رو تخت..رفتم و چمدونم رو از گوشه‌ی اتاق برداشتم به سمت کمد لباسی رفتم تا لباس هام و جمع کنم برای فردا..باید همه رو بر‌ میداشتم...بعد از جمع کردن لباس هام که نیم ساعتی طول کشید چمدون رو کشون کشون بردم گوشه‌ی اتاق و همونجا گذاشتمش..یه کش و قوسی به بدنم دادم و به سمت توالت رفتم با گرفتن وضو اومدم بیرون و نمازم رو خوندم...با جمع کردن جانماز به سمت تخت رفتم و کنار تارا دراز کشیدم..آخیش..گوشیم رو برداشتم و چرخی توش زدم..هیچ خبری نبود رفتم توی ایمیلم که دیدم یه پیام دارم..بازش کردم پیام از طرف ساحل بود نوشته بود: سلام مهتاب عزیزم..امروز عصر ساعت شش و نیم به ساعت تهران توی فرودگاه امام باش..دارم میام ایران.. سیخ سر جام نشستم..باورم نمیشه ساحل داره بر‌می گرده ایراان؟! با پا یه لگد با تارا زدم و با صدای جیغ جیغو گفتم: من_تارااا...بلند شو ساحل داره میاد ایران.. با صدای بی حالی جوابم رو داد: تارا_ولم کن بابا،دیوونه..به من چه کی می‌خواد بیاد.‌. یهو سیخ نشست و گفت: تارا_گفتی ساااحل؟؟ من_آاارههه..هوووراااا بالاخره بعد شیش سال می‌بینیمش باورت می‌شه؟! تارا_وااای خدایا شکرت..خدایا مرسی.. منو تارا عین این دیوونه ها هم دیگه رو بغل کرده بودیم و بلند بلند می‌خندیدیم..ازش جدا شدم و گفتم: من_باید از بردیا اجازه بگیرم..ساحل جایی رو نداره باید همراه ما بیاد..با خودمون می‌بریمش آلماان.. تارا_فکر خوبیه..فقط تو مطمئنی که رئیس خُل وضع تو اجازه میده؟مهم تر از اون ساحل با ما می‌یاد؟! من_بردیا با من..ساحل با تو.. تارا_حله.. من_من همین الان میرم اتاق بردیا بهش میگم چون از این جا تا فرودگاه امام دو ساعت و نیم راهه الانم که ساعت چهارِ..همین الان باید راه بیفتیم.. تارا_پس من آماده بشم؟ من_آماده شو.. این رو گفتم و از روی تخت بلند شدم شالم رو سر کردم و از اتاق رفتم بیرون..ایستادم جلوی در اتاق بردیا در زدم و این بار منتظر اجازه شدم... بردیا_بیا تو.. رفتم داخل و در رو بستم به سمت بردیا رفتم مقابل چشم های متعجبش ایستادم و گفتم: من_ظهر بخیر..خسته نباشی.. بردیا_تو در زدی؟ من_واا..آره دیگه.. بردیا_تو منتظر اجازه شدی بعد اومدی تو؟ من_آره خوب..عجیبه؟ بردیا_عجیب واسه یه لحظشه..بگو ببینم حالا کاری داشتی؟ من_راستش..راستش اجازه می‌خواستم.. بردیا_برای؟! من_برای اینکه دوستم داره بعد از شیش سال بر میگرده ایران..باید برم فرودگاه دنبالش.. بردیا_خوب خودش بیاد..مگه کوچیکه؟ من_نه کوچیک نیست اما ما دوستاشیم‌..از ما انتظار داره..اون توی این شهر غریبه..به ما نیاز داره.. بردیا_نمیشه..بیرون عمارت خیلی خطرناکه.. من_رئیس.‌لطفا.. بردیا_نه..نمیشه بری،حداقل بزار اون دیگه وارد بازی نشه..بیا این گوشی رو بگیر و بهش بگو نمی‌تونی بیایی من_ولی اون که زنگ نزد..بهم ایمیل زد.. بردیا_چی؟مهتاب چرا اون ایمیل رو باز کردی؟ من_تو بهم نگفته بودی که ایمیل ها رو باز نکنم.. بردیا_اِی خداا..مهتاب تو خودت هم نباید وارد بازی می‌شدی..الان با بی دقتی دو تا از دوستات رو هم وارد این ماجرا کردی..من همه شماها رو باید ببرم آلمان.. سکوت کردم و سرم رو انداختم زیر که گفت: بردیا_حتی اگه نخوایی هم باید بری دنبالش..برو آماده شو مهرشاد و آرشام پایین تو ماشین نشستن، باهاشون برین و برگردین.. من_باشه.. بردیا_راستی شمارت رو بهم بده.. من_برای چی؟ بردیا_چون لازم میشه.. من_.........۰۹۳۰ بردیا_میرین کدوم فرودگاه؟ من_فرودگاه امام.. بردیا_فهمیدم..برو..مراقب خودتون باشین من_باشه.. از اتاقش اومدم بیرون و رفتم توی اتاق خودم..تارا رو دیدم که جلوی آیینه داره موهاش رو درست میکنه.. تارا_مهتاب زود باش... من_باشه بابا..نترس دیر نمیشه.. فشنگی یه مانتوی طوسی با شلوار و شال لیمویی پوشیدم..کوله مشکیم که طرحش راه راه رنگین کمونی بود رو برداشتم گوشیم رو با یه سری خرت و پرت ریختم توش با پوشیدن جوراب هام کفش های کتونی طوسی رو هم پوشیدم و شیرجه زدم جلوی آیینه سریع یه کرم ضد آفتاب زدم با یه برق لب.. من_تارا بریم؟ تارا_بریم.. باهم از اتاق زدیم بیرون و بدو بدو از پله ها رفتیم پایین..از در ورودی هم رفتیم بیرون ماشین پایین پله های مرمر ایستاده بود..رفتیم و سوار شدیم.. من و تارا_سلام.. مهرشاد و آرشام جوابمون رو دادن و راه افتادیم..تا رسیدیم اون جا ساعت ۶:۳۰ بود ولی مثله همیشه اعلام کردن پرواز یک ربع تاخیر داره..نشستیم روی صندلی های انتظار که تارا چشمش به بوفه خورد.. تارا_بشین الان میام.. من_باشه..شکم پرست.. تارا خندید و به سمت بوفه رفت آرشام از دور بهش نگاه می‌کرد و مهرشاد هم بالا سر من ایستاده بود..‌ با استرس یکی از پاهام رو تکون تکون میدادم..هیجان زده بودم و خوشحال..تارا اومد و یکی یه کیک و آبمیوه به مهرشاد و آرشام تعارف کرد ولی اونا نخوردن..تارا هم یه به جهنم زیر لبی گفت که فقط من فهمیدم و نشست کنارم..یه کیک و آبمیوه هم به من داد و یکی هم خودش برداشت دو تا چیپس و یه پفک بزرگ و چند تا لواشک و یه آدامس هم از توی نایلون معلوم بود.‌. من_تارا حسابی ول خرجی کردیااا.. تارا_فدای سرمون..پول واسه خرج کردنه.. خندیدم و کله تکون دادم..همون طور که کیک و آبمیوه مون رو می‌خوردیم منتظر بودیم یه ربع بگذره و هواپیما فرود بیاد...
  5. درسته مشروب تلخه..ولی مردونه می‌گیرتت.. 

    نع مثله بعضیها که خیلی شیرین ولت میکنن..

    بزن..

    پیک اول و آخر رو به افتخار خودت و زندگیت..

     

  6. به قول یارو...

    .

    .

    .

    دوست داشتن رو باید ثابت کرد..

          وگرنه زبون سگم درازه...

  7. عزیزااان..دوستاااان..خوانندگان گرامی

    توجه توجه..

    تمنا می‌کنم رمان این بنده حقیر رو بخونین و تو صفحه نقد نظر بدین..یه دونه از اون لایک خوشگلا رو هم بزنین اون پایین..مخلص همه تون هم هستم..جبران می‌کنم مرسی..😊

    1. Tiana_joon

      Tiana_joon

      لینک رمانت عشقم😁

    2. Hananeh.f

      Hananeh.f

      اینم لینک^~^😊

  8. مشتی...

    هیچ وقت رفیقتو اینجوری آزمایش نکن..

    ۱.باپول..

    ۲.باجنس مخالف..

    شک نکن از دستش می‌دی..

    1. Tiana_joon

      Tiana_joon

      من امتحانش کردم ولی نرف😁تا ابد بیخ ریش خودمه😂

    2. Hananeh.f

      Hananeh.f

      خوبه...همچین دوستی غنیمته..

  9. دلم می‌خواد هر موقع دیدمش..

    برم نزدیکش..

    زل بزنم توی چشماش..

    لبخند بزنم..

    با لحن آروم و ملایمی بگم...

    .

    .

    .

    .

    _ازت متنفرم...

  10. تارا_نگو که سوخت؟ من_نه خداروشکر..سالم سالمه.. تارا_هووف..خوب الان آماده شده دیگه؟ من_آره..تارا بی زحمت برو بالا بردیا رو صدا کن برای ناهار..اون دوتا هم خودشون میان.. تارا_من برم؟!!! من_آره دیگه..تو برو تا من میز رو آماده کنم.. قیافه مُچاله شده تارا رو دیدم ولی به روم نیاوردم و اون رفت تا بردیا رو صدا کنه..میز رو کاملا با سلیقه چیدم و منتظر موندم تا بیان..پنج مین بعد تارا و بردیا با قیافه های اخمو همراه مهرشاد و آرشام که داشتن به‌به و چه‌چه می‌کردن اومدن داخل آشپزخونه و بدون حرف نشستن سر میز.. من_چیزی شده؟ تارا_نع.. ولش کن بعداً از زیر زبونش می‌کشم..نشستم کنار تارا و در کمال آرامش و با لذت غذا خوردم..خودمونیمااا عجب دست پختی دارم..غذا رو که خوردیم پسرها با دستت دردنکنه ای از آشپزخونه رفتن بیرون و من موندم و تارا و یه کوه ظرف کثیف.. من_نمی‌خوایی بگی چی شده؟! تارا_این پسره‌ی مسخره با من لج افتاده... من_آخه من چی به تو بگم؟چرا دهن به دهنش میزاری؟! تارا_من دهن به دهنش نمی‌زارم..مهتااب دلم می‌خواد بزنمش که با سر بره تو دیوار.. من_تارااا..بی اعصاب شدیاا دوست خُلم.!. تارا_مگه مردم اعصاب می‌زارن واسه آدم... من_من فقط می‌تونم باهاش حرف بزنم همین.. تارا_تو بی خود میکنی..باهاش حرف بزنی که شخصیت من خورد بشه..نکنی همچین کاری رو.. من_نترس خودم بلدم چی بگم..حالا بیا وایسا پا ظرف شوئی کمک کن اینارو بشوریم تا بعد.. تارا_الان داری کار می‌کشی؟ من با لبخند_آره خُب.. تارا_اَی آدم پرو.. ریز ریز خندیدم و تارا آستین هاش رو زد بالا اومد ایستاد کنارم و با هم ظرفها رو شستیم.. ظرف ها که تموم شد تارا رفت بالا توی اتاق من تا یکم استراحت کنه و منم برای بردیا یه فنجون قهوه بردم توی اتاق کارش..فنجون رو گذاشتم روی میزش.. بردیا_مرسی.. من_خواهش.. سکوت کرده بود که گفتم.. من_اهم..بردیا؟ بردیا_چیزی می‌خوایی بگی؟ من_راستش..راجب تارا.. بردیا_خوب؟! من_باهاش کل ننداز.. نفس عمیقی کشید..زل زد تو چشمام و گفت: بردیا_ببینم تو چی فکر کردی؟فکر کردی من اینقدر بیکارم که لنگ باشم با یکی کل بندازم و این مسخره بازیا؟آره؟ این من نیستم که کل انداختم خودش شروع کرد..میتونه با یه معذرت خواهی تمومش کنه..اینو حتما بهش بگو.‌.. من_هعی..عجب..باشه بهش میگم..‌ بردیا_خوبه.. از اتاق اومدم بیرون پسره‌ی چغندر..دوست من از تو معذرت خواهی کنه؟ حیف که رئیسمی وگرنه بلد بودم باهات چیکار کنم..داااغونِ بدبخت.. وجدان بی وجدانم_تو خوبی..هوا بده.. من_ببند وجدان..ببند وگرنه همچین می‌کوبونم تو دهنت که صدا ازت بلند نشه هااا.. وجدان_راست می‌گی بزن..بزن دیگه.. دستم رو بردم بالا که بکوبونم تو دهنم یهو مغزم به کار افتاد..ای وای من..خُل شدم رفت.. وجدان_هههه..چرا نزدی؟ من_خفه شوو پیلیزز..
  11. اگه موندنی نیستی...

    .

    .

    .

    پس تنهایی کسی رو خراب نکن..

  12. مواظب حرف های تان باشید، حرف ها گاهی از زباله های هسته ای هم خطرناک ترند …
    بعضی های شان را در هیچ جای این کره ی خاکی نمی توان چال کرد !

  13. رسیدیم دم در اتاقم،ایستادم در رو باز کردم و رو به تارا که هنوز داشت غرغر می‌کرد گفتم: من_سرکار خانوم غرغرو..تموم شد؟خوب غر زدی؟ چمدون رو گذاشت روی زمین نفس عمیقی کشید و گفت: تارا_ای کوفت..مرض..درد..ایدز..نه‌نه ایدز نه درمان نداره.. من_خدایااا..اینو شفا نده بهش بخندیم..تو نفرین کردنم فکر می‌کنه.. تارا_کاری نکن یه‌ چیزی بهت بگماا.. من_بگو ببینم چی می‌خوای بگی؟ تارا دهنش رو باز کرد تا چیزی بارم کنه که با صدای باز شدن در اتاق بردیا به سمت در برگشتیم.. بردیا_چه خبره؟کسی اومده؟ من_عه..تو این جا بودی؟! بردیا_انتظار داشتی کجا باشم؟ تو کوچه؟ایشون کیه؟ با دقت تارا رو زیر نظر گرفت.. من_نه خیر،انتظار نداشتم تو کوچه باشی..فکر کردم پایینی..ایشون هم دوستمه دیگه..خودت گفتی به دوستم بگم بیاد.. بردیا_آهان طَیاره رو می‌گی؟ به تارا نگاه کردم که صورتش صورتی شد بعد قرمز بعد آبی بعد بنفش و منفجر شد.. تارا_تااااررراااا هستمم..آقای مثلا محترم.. بردیا_مثلا نه و حتما محترم..در ثانی زیاد هم فرقی نمی‌کنه هااا..تارا..طیاره..زیاد متفاوت نیس.. تارا با حرص_ببخشید به نظر شما تارا با اون اسم عتیقه ای که شما گفتی هیچ فرقی نداره؟!! بردیا_نه.. تارا اومد جوابش رو بده که من پریدم وسط و گفتم: من_خوب بسه دیگه دعوا نکنین..شما هنوز باهم آشنا نشدین..تارا جان رئیسم آقای بردیا فخر و آقای بردیا بهترین دوستم تارا راد.. جفتشون با غیض نگاهی به هم انداختن و گفتن.. _خوشبختم... من_اوهومم..یکم مهربون تر.. تارا چشماش رو تاب داد و بردیا هم پوفی کرد و کمی نرم تر دوباره باهم گفتن.. _خوشبختم.. من_حالا بهتر شد.. بردیا_خوب خانوم طیاره..یا تارا.حالا هرچی..مهتاب با قوانین خونه‌ی من آشناس..بهتره که طبق قوانین این خونه عمل کنی..یعنی به نفعته که اینطوری باشه افتاد؟ تارا_نخیررر..مگه گلدونه که بیفته؟ بردیا اخماش رفت تو هم اومد چیزی بگه که گفتم: من_ای بابا..چرا می‌خواین هم دیگه رو بُکشین؟! زیر لبی به بردیا گفتم:این خونه که قانون نداره..چرا چیز بی‌خودی میگی؟ اونم زیر لبی گفت:فعلا ساکت..من قاطی دارما بهش بگو با من کل نندازه.. نگاه پوکری به بردیا انداختم و رو به تارا گفتم: من_خوب دیگه..تارا جون با رئیسم آشنا شدی بیا بریم تو اتاقم استراحت کن.. با یه لبخند زورکی و ضایه رو به بردیا گفتم:با اجازه... دست تارا رو گرفتم و پرت کردم تو اتاقم..رو به بردیا آروم گفتم: من_جوش نزن..تارا همیشه اینطوریه.. بردیا_ادب نشه خودم ادبش می‌کنم.. من_اِهم..رئیس راجب دوست من درست بحرفااا.. بردیا با نگاه تیز_بله؟! من_چیز هیچی..من چیزی نگفتم..کاری نداری؟فعلا.. بعدم با برداشتن چمدون تارا زرتی پریدم تو اتاق و در رو بستم هوووف..حالا من هی می‌گم دیوونس شما بگین نه.. تارا_اَه اَه..اینم رئیسه تو داری؟! من_نمی‌دونم والا.. تارا_چشمم روشن..که نمی‌دونی هاان؟الان باید حرف منو تائید کنی.. من با خنده_تااراا..من که می‌دونم تو داری می‌سوزی؟ تارا_نخیرم اصلاً هم این طور نیست.. من_باشه باشه..تو که راست می‌گی.. تارا با گفتن ایش روش رو اون طرف کرد و به سمت تخت رفت..بعدم عین یه پشه‌ی ننه مرده‌ی لِه شده پهن شد رو این تخت بدبخت.. من_هوووی خرس گیریزلی..پاشو خودتو جمع کن ببینم..تخت پوکید.. تارا_جون تو اینقدر خستم که نگو..گیریزلی هم خودتی..نگران تخت هم نباش سالم سالمه.. من_اینقدر حرف نزن..پاشو لِنگ و پاچَت رو جمع کن کارت دارم.. نچی کرد و بلند شد نشست به سمتش رفتم و نشستم کنارش.. تارا_خوب؟ من_به جمالت.. تارا_داداش کمالت.. من_مال و اموالت.. تارا_بگو دیگه خو..ای بابا من_تارا ببین سعی کن با قضیه کنار بیایی باشه؟ تارا_چیزی شده؟ من_فردا میریم آلمان..سه نفری..من و تو و بردیا.. تارا_چی؟!آخه چرا؟! شروع کردم و کل قضیه رو برای تارا توضیح دادم‌.. تارا_مهتاب ما نمی‌تونیم بریم!! من_ما مجبوریم که بریم..سعی کن بفهمی تارا.. تارا_یعنی تو می‌گی درس و زندگی و دانشگاه و خیلی چیز های دیگمون رو ول کنیم بریم آلمان؟! من_آره..باید بریم..فعلا قید درس رو بزن..یه مدت کوتاهه زود برمی‌گردیم ایران.. تارا_یعنی امکانش هست..امکانش هست که کشته بشیم؟!! من_آره..برای همینه که باید بریم.. تارا_تو اصلا این یارو رو می‌شناسی؟بهش اعتماد داری؟اگه همش حُقه باشه چی؟!ها؟ من_تارا من نگرانی تو رو درک می‌کنم اما نترس.. بعید می‌دونم برای اینکه بلایی به سر ما بیارن یه دختر بچه رو بکشن و این همه دردسر برای خودشون درست کنن.. تارا_حق با توئه اما من حس خوبی ندارم و این دست خودم نیس.. من_ولی من دوست دارم زود تر بریم..دلم هیجااان می‌خواد.. تارا_دیوونه ای؟! من_آاارههه.. تارا_خُل وضع..راستی مهتاب..ناهار هم درست کردی؟ خیلی گشنمه.. من_ای واای خوب شد گفتی..برنجم رو گااازه.. از جام پاشدم و با سرعت نور خودم رو رسوندم به آشپزخونه..سریع رفتم سراغ برنج و درش رو برداشتم.. دم کشیده بود..زیرش رو خاموش کردم که تارا اومد توی آشپزخونه..
  14. Hananeh.f

    پیدا کردن رمان

    عزیزم اسم این رمان پشت یک دیوار سنگی هست..
×
×
  • جدید...