رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mah.kamel

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    23
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

12 Good😌😌😌😌

2 دنبال کننده

درباره mah.kamel

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

44 بازدید کننده نمایه
  1. ست به سینه زده و حرصی تکیه زد به صندلی .چهره اش به مانند گربه ای خشمگین که هر آن منتظر است پنجول بکشد میمانست.با بد جنسی دعا میکرد امروز هیچ مراجعه کننده ای نداشته باشند.ساعت از 4 و نیم گذشته بود که محبی طبق معمول با چهره ای عبوس وارد دفتر شد.نهال آنقدر حواسش پرت افکارش بود که متوجه ورود او نشد. وقتی به خودش آمد چهره ی بهت زده محبی را دید که خیره یه او پقی زیر خنده زد. نهال در دلش غرید،لابد دیوونه شده مرد گنده و با بی میلی از جا بلند شد و زیر لب سلام کرد. محبی که چهره اش بخاطر خنده بشاش شده بود با خوشرویی پرسید _نهال چیشده؟ نهال در دل گفت این مردک هم امروز سرش به ی جایی خورده حتمآ _چطور آقای محبی ؟من خوبم. خندید و گفت _بله کاملآ مشخص بود چقدر خوبی و باز خندید و به اتاقش رفت. امروز که او عصبانی بود،او بنای تمسخرش را گذاشته بود در دل غر زد که خودت و مسخره کن به خودت بخند مرد گنده یکساعت بعد داشت قهوه ای که محبی خواسته بود را برایش میبرد،همیشه میگفت قهوه های تو نهال طعم خاصی دارند قهوه های منشی قبلی مزه سوختگی میداد. قهوه خامه گرفته شده با قهوه ساز جدیدشان را با کوکی شکلاتی روی میز گذاشت و خواست برود _با من کاری ندارید اقای محبی؟ _چرا اتفاقا کارت داشتم میشه بشینی؟ با سینی که دستش بود روی اولین صندلی نشست و بدون حرف زل زد به او تا زودتر حرفش را بزند. _من راستش ی مهمونی دعوتم جمعه شب،میخواستم اگه مایل بودی همراه من بیای _مهمونی،،ببخشید چه مهمونی هست؟ _ی مهمونی خیلی خودمونی،البته این اکیپ همیشه دور هم جمع میشیم.ی جمع دوستانه 5.6 نفره اس که البته این سری یکم مناسبتش متفاوته،راستش میزبان از من خواست تو رو دعوت کنم. _میتونم بپرسم میزبان کیه؟اخه من هیچ آشنایی ندارم با کسی یکم برام مشکله _میزبان عماد...
  2. ولی از چیزایی ک شنیدی به کسی چیزی نگو،هیچکس،امروزم کنترلم و از دست دادم وگرنه ادمی نیستم که بخوام حرمت شکنی کنم به گفتن چشم مختصری اکتفا کرد.ترجیح داد سکوت کند.سکوت در این اتاقک فلزی لذت داشت.سکر اور بود.رو ب رو را نگاه میکرد و امیدوار بود تا ابد ترافیک باز نشود *** یک ماه بعد اوایل دی ماه بود و هوا سرد شال گردنش را دور گردن سفت پبچید و انگشتهای یخ زده اش را در جیب پالتوی پشمی قرمزش فرو برد.چتری موهای مشکی اس تا بالای چشمهای خمارش.نوک بینی سرخش هم رنگ لباهاش ماتیک زده اش شده بود.امروز از آن روزها بود.از ان روزهایی که سعیده از صبح در حالیکه لقمه نون و پنیرش را به کمک چای شیرین قورت میداد گفت به نهال اخمو گفته بود امروز معلومه حسابی اخلاقت چیز مرغی ها و مهرنوش تشر زده بود که سعیده کرم نریز و با لحنی که مهربانی از آن میبارید خطاب به او گفته بود _چیزی شده نهال جون؟چرا انقدر دمغی و نهال با آن صورت نشسته،اخمو زل زده بود به انها و بدون جواب خوابید و ملافه را روی سرش کشید که نتیجه اش شد نگاه متعجب هم اتاقی هایش به یکدیگر قدمهایش را تند کرد،عجله نداشت اما قدمهایش را تند کرد.حرصش را داشت روی پاهایش خالی میکرد. به یک ماه گذشته فکر کرد. به تمام اذیت شدنهایش.به تمام ندیدنهایش به لحظات گندی که هر کس می امد فکر میکرد اوست.به لحظات گندی که هر کس را ور کوچه و خیابان میدید میگفت چقدر شبیه اوست.به حسی که مثل بیماری دو ماه بود که بختک شده و روی روزگارش افتاده و دست بر نمیداشت.داشت میمرد و هیچکس نمیدید.نه خانواده اش که دور بودند و نه هم اتاقی هایش که نزدیک و نه محبی غرق در کارش.عجیب حس تنهایی داشت.گمان میکرد خودش یک طرف ابستاده و کل دنیا و متعلقاتش یک طرف دیگه و عمادی که انگار قصد نداشت بیاید طرف او ... یک ماه بود ندیده بودش و اسمش را هم نشنیده بود.با خودش فکر میکرد شاید رفته است و هنوز جدا نشده رجوع کرده اند.به اینجای فکر هایش که رسید سرعت قدمهایش بیشتر شد.حرصش را داشت روی سنگفرشهای خیابان خالی میکرد
  3. در آسانسور به خودش نگاه کرد.هیجان از صورتش میبارید و عماد آرام و آراسته کنارش،حس خوبی به او میداد.فکر اینکه یک روز از آن این مرد قد بلند و جذاب و جا افتاده شود باعث میشد از خود بی خود شود.فکرش هم جنون داشت.اسانسور ایستاد و از آن خارج شدند.دم در موقع خداحافظی عماد تعارف کرد که او را برساند _نه ممنونم _تعارف میکنید؟ _نه زحمتتون میشه آقای زند گاهی زند خطابش میکرد و گاه به اسم کوچک با پیشوند آقا _نه زحمتی نیست بفرمایید من میرسونمتون دیر وقته در دل به خودش گفت خر شانس.کیفور به طرف ماشینش راه افتاد.دخترک وجودش داشت درونش روی دستها راه میرفت و آفتاب بالانس میزد. وقتی روی صندلی راننده نشست نفس عمیقی کشید و سعی کرد بر انرژی و هیجانش غلبه کند تا بعدها خودش را سرزنش نکند.بوی عطر تلخش و دود سیگار در ان اتاقک کوچک و نزدیکی،نزدیکی کمتر از 20 سانت حالش را چنان منقلب کرده بود که دوست داشت پشت پا بزند به همه چیز اما به گفتن _حالتون بهتر شد اکتفا کرد عماد در حالی که زل زده بود به رو برو و با دقت رانندگی میکرد.اخم جذابی به پیشانی اورد و گفت _بهتر بودن،خوب بودن همه اینها با من بیگانه ان نهال،ایرادی نداره که من نهال صدات میزنم؟ _نه خواهش میکنم ما دوستیم و در دل گفت و عشقی _ نمیدونم از بحث امروز چیزی فهمیدی یا نه دونستنشم دردی از من دوا نمیکنه ولی این چند وقت روزگاری و میگذرونم که آرزو میکنم کاش زودتر همه چی تموم بشه.تحملش روز به روز برام سختتر میشه _راستش من ی چیزای شنیدم نیم نگاه گذرایی به دخترک خجول سر در گریبان فرو برده ی بامزه گفت _گوش که واینسادی سرخ شد و چیزی نگفت نگاهش کرد _پس وایسادی،دلیلش به خودت مربوطه ولی دیگه اینکارو نکن. بیشتر سرخ شد و به لکنت زبان خفیف دچار شد _مممن..هیچوقت..هیچوقت..اینکارو..بار.اول _گوش کن نهال مهم نیست بار اولت بوده یا هزارم در شآن تو نیست،بگذریم. _حق دارید منو ی دختر فضول و بی ادب بدونید پشت چراغ قرمز ایستادند _برعکس تو دختر ساده و صادقی هستی وگرنه راحت میتونستی کتمان کنی دخترک زخمی شده و روی زمین افتاده،نیشش باز شد
  4. نهال وسط خیابان شلوغ نگاه میکرد به ماشینی که داشت لا به لای حجم اتومبیل ها گم میشود و دعا میکرد تمام شود غصه اش وقتی برگشت،شقایق عزم رفتن کرده بود و داشت از اتاق بیرون می امد خسته و افسرده و تکیده بنظر میرسید.دلش به حالش سوخت انقدر که تا سر زبانش آمد تعارفش کند تا یک لیوات آب دستش بدهد. بعد از اینکه شقایق بدون خداحافظی با او رفت محبی هم از دفتر خارج شد.خواست بلند شود اما نا نداشت سرش را روی میز گذاشت که صدایی او را به خودش اورد.خواست سر بلند کند اما گفت بگذار با همین خیال خوش باشم _نهال خانوم..نهال انگار واقعی بود.سر بلند کرد.باورش نمیشد انقدر خوشبخت باشد که طی یک روز دو بار ببیندش.با خستگی که هیچ دست خودش نبود ایستاد.دلش اما شور انگیز شد و گلباران _سلام عماد خان برگشتید؟چیزی جا گذاشتید؟ جلوتر امد موهایش کمی آشفته ولی چهره اش آرامتر از نیم ساعت قبل بود _میخوام یوسف و ببینم تنهاس دیگه؟ در دل گفت،الهی من قربون یوسف شما برم که به بهونه اونم شده من میتونم ببینمت و چشمهاش برقی زد که از چشمان تیزبین عماد پنهان نماند _خیر آقای زند،ایشون رفتن چند دقیقه پیش نفسش را کلافه بیرون داد _حیف شد لابد از دست من خیلی عصبانیه و انگار با خودش حرف زد...تند رفتم _منم فکر میکنم ناراحت شدن _چطور مگه؟چیزی گفت؟ سوتی داده بود به من من افتاد _نه آخه من ...حدس زدم _اگه چیزی هم گفته باشه حق داره،خب من میرم به سرعت نور تحلیل کرد اگر برود حالا حالاها نمیبیندش و این موقعیت مناسبی است که به او نزدیک شود ولو یک قدم زود کیفش را برداشت و موبایل و کلیدش را در دست گرفت بسیار خب منم دارم تعطیل میکنم.میتونیم با هم تا پایین بریم بدون حرف کنار آسانسور ایستاد تا در را قفل کند
  5. ده دقیقه گذشته بود.حرفهایشان را میشنید.صدایشان را بلند نکرده بودند نهال پا روی اصول اخلاقی اش گذاشته و فال گوش ایستاده بود.هرچند واضح نبود اما کلیت حرفهایشان را میفهمید هر 3 آمرانه حرف میزدند اما عماد تن صدایش بلند تر بود. _ببین خانم عزیز من هیچ مشکلی ندارم مهریه شما رو پرداخت کنم،یکجا نمیتونم ولی قسطی حتمآ پرداخت میکنم صدای زن ضعیف بود _من مهریه نمیخوام _برای من کوچکترین اهمیتی نداره که چی میخوای صدای محبی امد _عماد لطفآ قراره مسالمت آمیرگز حرف بزنیم؟ _اصلآ این چ بازی ک راه انداختی؟تو وکیل منی یا وکیل خانم؟ _من اول دوستتم شما جفتتون اشتباهاتی تو زندگیتون داشتید وقتشه یه فرصت دیگه به هم بدید _لعنت به تو و شوئی که راه انداختی،تو دوست منی؟که این بازی و راه انداختی؟این مسخره بازی رو ؟ما اشتباهاتمون یکسانه؟من نمیخوام دهنم باز بشه .خانم محترم این شوآف و تموم کن با توآم هستم یوسف.حتی یک درصد نمیخوام این زندگی و ادامه بدم صدای ضعیف زن را بزور شنید _پای کس دیگه ای درمیونه؟ صدایش خیلی بلند شد طوری که نهال از پشت در هم ترسید _تو وقیح ترین زنی هستی که به عمرم دیدم.برای خودم و تک تک ثانیه های 4 سال زندگی مشترکم با تو خانوم نگار متآسفم. تو هم بجای شبه رفاقت بازیهات یکم روحیه کاریتو بالا ببر بلکه تموم شه این کابوس احمقانه نهال یقین داشت حسابی به محبی برخواهد خورد _به یوسف ربطی نداره من ازش خواهش کردم این قرار و بذاره _که چی بشه _که برگردیم سر خونه زندگیمون لرزش صدایش از خشم را به راحتی میتوانست حس کند.آرام و شمرده گفت _کدوم خونه...کدوم زندگی...خونه ای که ی مرد دیگه جز من واردش شد و زندگی که به آتیش کشیدیش؟من از تو حتی بیزارم نیستم شقایق هیچ حسی ندارم جز تآسف برای خودم صدای عقب رفتن صندلی روی سرامیک موجب شد نهال مثل کانگرو پشت میزش بپرد.در به شدت باز شد و عماد با چشمهایی به خون نشسته بیرون آمد وسط اتاق انتظار ایستاد نیم چرخی زد و نگاه کوتاهی به نهال هاج و واج مانده و به سرعت از در خارج شد. نهال مضطرب نیم خیز شد. صدای حرفهای محبی و گریه کردن شقایق می آمد چشمش به کیفش افتاد که جا مانده.بدون فکر کیف را برداشت و دوید به سمت در خروجی.خودش میدانست کیف بهانه اس.حال او بد بود و از حال بدش داشت دیوانه میشد.جلوی مجتمع شلوغ بود سر چرخاند، ندیدش.آنطرف خیابان کنار پژو پارس مشکی مردی به ماشین تکیه زده بود و سیگار دود میکرد.خواست جلو برود و کیف را به او بدهد.منصرف شد.ایستاد و نگاه کرد به او که غرق در غم دود میکند سیگار و کام پشت کام تا تسکین شود بر روی زخمش.دلش به درد می امد وقتی میدید رنج میبارد از جزء به جزء بدنش.حالتش چهره اش همه غم داشت.راه افتاد به سمت مرد خاص و خواستنی.جلو رویش ایستاد و کیف را سمتش دراز کرد _یادتون رفت صدایش در صدای بوق ماشینها گم شد _نمیدونستم چطور باید برم.سوئیچم توی کیفم بود خواست برود اما پاهایش یاری اش نکردند _خیلی داغونم نه؟ _خیلی زل زد به نقطه نامعلومی و گفت _گاهی زندگی بد تا میکنه اما امان از وقتی که گاهی بد تا کردن تبدیل بشه به همیشه بد تا کردن اونوقت مثل من داغون میشی کیف را کمی بالا برد و گفت _مرسی نهال و سوار شد و رفت نهال وسط کنار خیابان شلوغ نگاه میکرد به ماشینی که داشت لا به لای حجم اتومبیل ها گم میشود و دعا میکرد تمام شود غصه شان
  6. در حینی که منتظرش بود،خانم جوان و قد بلندی آمد و خواست محبی را ببیند.یک جور اضطراب در چهره اش دیده میشد،صورتش رنگ پریده و لاغر بود و این باعث میشد چشمهای درشتش در آن صورت کشیده زیادی درشت به چشم بیاید. _ببخشید شما خانم ؟ مضطرب گفت _زند...ببخشید عطایی با تعجب دست به تلفن برد و داخلی را گرفت _بله؟ _جناب محبی خانم عطایی تشریف اوردند میخوان شما رو ببینم _بسیار خب،هدایتشون کنید تلفن را سر جایش گذاشت و یکبار دیگر آنالیزش کرد _خانم عطایی میتونید تشریف ببرید داخل زیر لب تشکری کرد و وارد اتاق محبی شد. دوباره یورش برد سمت آینه و خودش را چک کرد.کمی رنگش پریده بود. با شنیدن سلام و امدن او تقریبآ از جا پرید و ایستاد.به وضوح هول شده بود _سلام جناب زند خوب هستید؟ عماد خنده اش را فرو خورد که نتیجه اش شد تبسمی بر روی لبانش فاصله شان فقط یک متر بود و از این فاصله بوی عطر تلخش شامه اش را نوازش میداد.آن اخم و ان آرامش ذاتی،این تناقض دیوانه اش میکرد.خوش پوش و اراسته بود خیلی زیاد. _ممنونم خانوم بفرمایید بشینید نهال تازه فهمیده بود حرکتش شتابزده بوده پس سریع نشست و گفت _تشریف داشته باشید اطلاع بدم اومدید و دست به تلفن برد اتفاقآ فکر کنم خواهرتونم اینجان میخواست حرف بزند تا از استرسش کاسته شود. نشست روی صندلی چرمی اما چهره اش متعجب شد _ببخشید گفتید خواهرم؟ تلفن هنوز در دستش بود به چشمهای گیرا و جذابش نگاه کرد و گفت _البته شاید تشابه اسمی بود.چون اول گفتن زند بعد عطایی.حتمآ اشتباه شده عصبی تکیه زد به صندلی،کلافه دست در موهای کمی حپجو گندمی شده اش کرد و زیر لب گفت _اشتباه نیست.اون اینجاست. سیگاری از کیفش بیرون کشید و بدون توجه به او آتش زد و با چهره ای اخم الود و به فکر فرو رفته کام میگرفت نهال دلش ضعف رفت برای او و ابهتش اما فکرش درگیر زن شده بود.حدس زد او همسر عماد است. با دو دلی پرسید _ببخشید من ناراحتتون کردم ؟چیزی نیاز دارید براتون بیارم؟ سر چرخاند و به نهال نگاه کرد و سرش را به طرفین تکان داد که نه.. نهال طاقت نداشت او را ببیند آنهمه غصه دار.تازه یادش افتاد چند دقیقه ی پیش قرار بود به محبی اطلاع بدهد که عماد آمده تلفن را برداشت و داخلی را گرفت _بله؟ _آقای محبی،جناب زند تشریف آوردند چند ثانیه مکث کرد و گفت _بفرستش داخل
  7. یک هفته میگذشت،یک هفته ای که به ان امید داشت فراموشش شود مرد.مرد خاص و خواستنی از ذهنش پاک شود اما محاسباتش غلط از آب درآمد و بجای کم شدن پر رنگ تر میشد.راه به جایی نداشت.تا بحال کسی را دوست نداشته بود،کسی را نداشت با او از احساسش بگوید،او را نمیشناخت،فقط میدانست یک مرد در آستانه ی جدائیست.اما همه اش همین نبود.به طرز عجیبی با این مرد نا آشنا احساس نزدیکی میکرد.برایش مثل این نبود که غریبه است که هیچ نمیشناسدش.او را از خودش دور نمیدید.دلش میخواست ببیندش.هر روز هر لحظه.و میترسید از چیزهای زیادی **** محبی دیر آمده بود انروز.چند نفر منتظرش بودند.وقتی امد با عجله به اتاق رفت و در حال رفتن گفت _نهال ی زنگ بزن به عماد بگو امروز بیاد اینجا شماره اش تو پرونده اش هست. قلبش هری ریخت.در آن واحد انرژی اش هزار برابر شد.جان گرفت.فکر حرف زدن با او حتی چند کلمه و دیدنش حتی چند لحظه حالش را دگرگون میکرد.عجیب دلتنگ بود برای این مهمان ناخوانده. مراجعه کننده اول را داخل فرستاد.دومی با اخم نگاهش کرد بی تفاوت به مرد سیبیلوی شاکی با دستهای لرزان شماره اش را از بایگانی دراورد و خواست با تلفن دفتر با او تماس بگیرد که شیطنتش گل کرد و با موبایلش شماره اش را گرفت.در دل گفت انجامش میدم هر چه بادا باد.بالآخره ی جوری باید بهش بفهمونم دو هفته اس دیوونه شدم یا نه. شماره اش هم دوست داشتنی به نظر میرسید.اعداد شماره تلفنش رنگی و قشنگ بودند.تماس برقرار شد و بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق... جواب نداد.دمغ شد.تیرش به سنگ خورد چون تصمیم داشت بخاطر اینکه گندش در نیاید با تلفن دفتر زنگ بزند.دست برد برای گوشی که موبایلش زنگ خورد.انقدر هول شد که ایستاد.مرد شاکی با تعجب و تاسف نگاهش کرد انگار داشت با خودش میگفت ببین چه دیوونه ای و گذاشتن اینجا به کار ما رسیدگی کنه.از ترس قطع شدن سریع نشست و جواب داد _بله؟ به نفس افتاده بود. _سلام خانوم شما به من زنگ زدید چند دقیقه قبل با خودش فکر کرد،چرا انقدر صدایش گرم است؟انقدر گوشنواز؟باید مدیر دوبلاژ میشد و دلش میخواست ساعتها سکوک کند و گوش کند به نجوای آسمانی _الو؟خانوم؟ مشهود صدایش میلرزید _سلام آقای زند...آب دهانش را قورت داد _من نهالم،منشی جناب محبی صدایش از حالت خشکی اول انگار درامد و راحت گفت _حال شما نهال خانم ؟مشکلی پیش آمده ؟ _متشکرم،نه فقط اینکه جناب محبی گفتن باهاتون تماس بگیرم امروز یک سر تشریف بیارید دفتر _بسیار خب،ممنون که اطلاع دادید _خواهش میکنم روزتون بخیر حالش فوق العاده بود.بعد از قطع کردن تماس دعا دعا میکرد شماره اش را سیو کند. _خانوم نوبت من نرسید؟ی ساعته علافم؟ با حرص نگاهش کرد که از حال خوشش بیرون کشیده بودش چشمهایش را کمی باریک کرد _مراجعه کننده قبلی هنوز کارشون تموم نشده دفتر خلوت شده بود و ساعت از 8 عبور کرده بود.منتظر بود بیاید برای بار چندم خودش را در اینه کوچک ته کیفش چک کرده بود.قلبش تند میزد و استرس باعث میشد نتواند خوب نفس بکشد
  8. فردا ی آنروز مشغول تایپ کردن لایحه ای بود که صدای آشنایی توجهش را جلب کرد. عینک طبی نمره بیست و پنج صدمش روی چشم های خوش حالتش و موهای موس زده کنار صورتش ریخته و لبهای نیمه باز و تعجب نشسته روی صورتش،صحنه ای دلچسب خلق میکرد. سریع خودش را جمع و جور کرد و موهایش را با یک حرکت تا حدی زیر روسری سورمه ای اش زد و ایستاد. _سلام آقای عماد و بی اختیار مشغول آنالیز چهره عماد شد.بیش از هر چیزی عجیب فک و دهانش توجه را جلب میکرد.فک محکم و لب و دهان خوش فرم داشت به علاوه چشمهای قهوه ای پررنگ و ابروهایی پر و خوش فرم و که گویی اخم جز لاینفک وجودی انها بود.نگاهش گیرا و عمیق بود.قدی بلند و اندامی متناسب.اما چیزی که بیشتر از هر نکته ای توجهش را جلب میکرد آرامشی بود که خواسته یا ناخواسته منتقل میکرد و این آرامش حال خوب کن بود. لبخند کم رنگی زد و گفت _سلام نهال خانوم،خسته نباشید اگر یوسف مراجعه کننده نداره میخواستم ببینمش _نه تنهان،الان اطلاع میدم و با تپش قلبی که نظیرش را کمتر حس کرده بود راه افتاد به طرف اتاق محبی،چند تقه به در زد و با شنیدن بفرمایید در را باز کرد _آقای محبی دوستتون آقای عماد اومدن به آرامی از پشت میزش بلند شد و با عماد که با فاصله اندکی کنار او ایستاده بود دست داد و خوشامد گفت،رو کرد به نهال و از او خواست برایشان قهوه ببرد. به آشپزخانه کوچک دفتر رفت و اسپرسو ساز را محکم بست و روی شعله گاز گذاشت و تکیه داد به در و فکر کرد چقدر زود ارزویش برآورده شده بود،حتی با وجود دوستی میانشان هم اصلآ حدس نمیزد او را ببیند حتی اینجا.مدام با خودش میگفت من چم شده چرا اینطوری فکرم و به خودش مشغول کرده سابق بر این مردانی دیده بود به مراتب جذابتر اما برای لحظه ای ذهنش درگیر میشد و تمام.حالا یک هفته از آن شب گذشته بود و او در آشپزخانه کوچک دفتر داشت به این فکر میکرد بعد از این چطور باز ببیندش؟ وسط کشمکش درونی اش صدای سر رفتن قهوه آمد. تقه ای ب در زد و با بفرمایید گفتن محبی به همراه سینی چای و شکر و بیسکوییت وارد اتاق شد.هر دو روی صندلی نشسته بودند و بی توجه به او گپ میزدندکنجکاوی اش گل کرد تا ببیند آیا این یک دیدار دوستانه اس یا مطرح کردن مشکلی حقوقی حرفشان بر سر طلاق توافقی بود.فکر اینکه این مرد متآهل باشد به شدت آزرده اش میکرد . فنجان هر کدام را جلویشان گذاشت. _آقای محبی با من کاری ندارید؟ محبی بدون نگاه کردن به نهال جواب نداد _نه ممنون نهال متعجب و کمی مغموم زیر نگاه سنگین مرد جوان از اتاق خارج شد.حس کرد زیر دست بودنش زیادی به چشم عماد آمده نمیدانست چرا اما اینطور فکر میکرد و از این بابت هیچ خوشش نیامد در لحظه آخر برای یک لحظه آن دو را مقایسه کرد.محبی مرد موقر و خوش چهره ای بود اما ،عماد کماکان دو ویژگی خاص و خواستنی را با خودش حمل میکرد. تایپ لایحه تمام شد که از اتاق خارج شدند محبی تا دم در بدرقه اش کرد،عماد موقع رفتن برگشت و از نهال خداحافظی کرد که با صدای خش دار و گرفته از استرس جوابش را داد و رفت بعد از رفتن او و بازگشت رئیس به اتاقش فکر تآهل او مثل خوره به جانش افتاده بود.کنجکاوی بود یا هرچیزی اسمش را نمیدانست اما چیزی مثل بغض در گلویش جا خوش کرده بود و زیر لب مدام میگفت اون ازدواج نکرده اون متآهل نیست و جملاتی از این قبیل عاقبت با یک سرچ ساده در بایگانی شرکت اطلاعات مختصری بدستش آمد.7 ماه بود که در گیر و دار جدایی بودند.طلاق توافقی و علتش عدم تفاهم دائم با خودش میگفت مرده شورتو ببرن بخشکی شانس که بعد ی عمر از ی نفر خوشمون اومد اینم اینجوری با بی حوصلگی چند نفری ک منتظر بودند را به داخل فرستاد و باز در دل به خود خوری اش ادامه داد.
  9. _منشی جدیدت ایشونن؟ _بله به تازگی همکاریمونو شروع کردیم _نگفته بودی یوسف جان؟چ خبر خوبی من صبح فردا با پرونده میام خدمتتون دفتر شما هم حتمآ باشید مشمول الذمه اید نهال خانوم اگه غیبت کنید همسرش کیفش را توی سر پیمان کوبید _اره ببر،منم موافقم البته پرونده طلاقمونو وقیح خان پیمان با ژست بامزه ای التماس گونه گفت _گه خوردم غلط کردم من به چیز خودم و قبر چیزم و چیز خاندانم خندیدممن اصلآ یوسف چ میشناسم من نهال خانوم گل و گلاب و میخوام چکار همسرش پروانه با حالت بامزه ای به اداهای او نگاه میکرد _ای قربون اون چشاش برم خوشگل خودم باور کن این نهال و امثالشو که میبینم بعدش باید آب طلا بخورم وگرنه ریق رحمت و سر میکشم بعد از گفتن این حرف رو به جمع کرد و با خنده چشمکب به جمع زد و باز ملتمسانه رو به پروانه گفت _رحم کن به جوونیم ببخشم به نادونیم بگذر ازم بخاطر بزرگیت ای خدا عجب غلطی کردم و رو به بچه ها با ادای بامزه ای گفت باور کنید اگه التماسش نکنم مامانم پرونده قتلمو باید ببره پیش یوسف و باز التماس کرد نامزدش با چرت و پرت گفتنهای پیمان بالآخره به خنده افتاد و پیمن تا آخر شب به شوخی و جدی مجیزش را میگفت.شب خوبی بود،بعد از مدتها خوش گذرانده بود کنار افرادی که چند نفرشان را تا قبل از امشب حتی ندیده بود. بعد از خوردن شام ،چای قلیان سفارش دادند.نهال بعد از مدتها هوس کرد چند کام بگیرد وقتی علی شلنگ را به نهال داد تکیه زد به پشتی و چند کامش شد کام پشت کام.بی هوا دود میکرد.لای دود بی هوا تر زل زد به مردی که صداش میکردند عماد و نهال فکر میکرد چقدر عماد خوش اواست و چقدر چهره اش یک جور بخصوصی است. شلنگ را توی سینی گذاشت و سرش را روی پشتی گذاشت بقیه داشتند تخت نرد بازی میکردند.چقدر احساس تنهایی میکرد،چقدر دلش میخواست کمی فقط کمی عاشقی کند دیوانگی کند وقتش بود از این پوسته ی خشکی که برای خودش ساخته کمی فاصله بگیرد اما راهش را بلد نبود.
  10. روی تخت نشسته بود و موهایش را خشک میکرد. سعیده حین لاک زدن،بدون بلند کردن سرش گفت _راستی تو سر کار نرفتی امروز؟ _ببخشید که جمعه اس شکلک بامزه ای در آورد و به شوخی گفت _خنگولم ها نهال بلند شد و داخل کمد را نگاه کرد،چیز خیلی شیکی نداشت.امشب دلش میخواست بعد از مدتها به خودش برسد. پس بیشتر گشت،ته کمد مانتوی مشکی اش را دید که خیلی وقت بود نپوشیده بودش بلند بود اما طرح جالبی داشت بخاطر مدل خاصش کمتر پیش می آمد دلش بخواهد تن کند.از کمد که بیرون کشیدش چشم سعیده برق زد _اوی اون کدوم مانتوئه دستت؟چرا من ندیدمش؟ _اینو پارسال تو آف از مرکز خرید گرفتم،زیاد نپوشیدم _بپوش ببینم خوشگله ها _حالا شب میبینی و بابلیس را به برق زد برای بار آخر خودش را میدید که شبیه هیچوقت دیگرش نبود،همیشه نهایت آرایشی که میکرد رژ و خط چشم بود اما امشب به کمک کیف لوازم ارایش سعیده،البته به قاعده و به اندازه،زیبا شده بود. فر موهای مشکی صورتش را قاب گرفته بود. شبنم ادای گریه دراورد _نمیخوام من با تو پامو از در بیرون نمیذارم ملیح لبخند زد _زهر مار گمشو خودتو ب این نازی نمیبینی؟ _بیشرف تو انقدر خوش آرایشی چرا هیچوقت ارایش نمیکنی؟ در حالی ک کیفش را روی دوش می انداخت و موبایلش را برمیداشت گفت _چون هرچیزی ساده اش قشنگتره بدو دیر شد سعیده در حالیکه اتاق را قفل میکرد غرغر میکرد _همش دروغه.اینا رو میگن دست زیاد نشه. _سعیده بجنب 9 شد مهرنوش منتظرمونه یک ربع بعد جلوی سفره خانه بودند.تلفنی به مهرنوش اطلاع دادند و چند دقیقه بعد به همراه علی به استقبالشان امدند و روی تختی که بقیه مهمانهایشان که از انگشتان یک دست تجاوز نمیکردند نشستند. هوا خوب و عالی و محیط دلچسب با موسیقی زنده.دوستانشان دو زوج جوان بودند که به هم معرفی شدند و محبی،که نهال از دیدنش حسابی جا خورد و پیش بینی کرد زیر ذره بین چهره خشک و اخم آلود او شب نسبتآ سختی را قرار است بگذراند. بعد از احوالپرسی و معارفه مختصر شام سفارش دادند. مهرنوش به ساعت مچی اش نگاه کردو گفت _علی جان به عماد زنگ زدی؟ _بله والا ده دقیقه پیش گفت میرسم دو دقیقه دیگه سلام صدای گیرایی باعث شد سربرگرداند به سمت صاحب صدا علی و مهرنوش مشغول خوش آمدگویی بودند و او با کنجکاوی نگاه میکرد مرد خوش صدا و سیما را. تک تک به همه سلام کرد و به نهال که مبهوتش شده بود با تبسم سر تکان داد. خودش را جمع کرد و ارام جوابش را داد. چند لحظه بعد در جمع بقیه میگفت و میخندید اما بی اختیار نگاهش کشیده میشد سمت مرد جدی جمع.محبی هم با همه محبی بودنش امشب میگفت و میخندید اما او ساکت شنونده بودو انگار کمی معذب بود بخاطر جمعی که در ان حضور داشت .پیش از این مردهایی را دیده بود که جذاب یا خوش چهره بودند اما این مرد انگار یک جوری بود.یک غم بخصوصی رو میشد توی چهره اش ببینی.یک حالت رمز آلودی داشت که داد میزد من متفاوتم یا شاید هم در همان شب اول نهال شیفته بود و اینطور فکر میکرد.هرچه که بود و نبود در طول آن شب نهال او را "خاص" و "خواستنی"یافت. منتظر بودند شام بیاورند که محبی از انطرف تخت بلند صدایش کرد _خب نهال خانوم بهترید شما؟دیروز یکم ناخوش بودید انگار؟ توی دلش گفت اینم امشب چه مهربون شده برعکس اخلاق گندش سر کار. مهرنوش رو کرد به نهال _آره راست میگن؟خوب نبودی؟ همه انگار اتفاقی ساکت شدند و نگاه ها معطوف نهال با من و من نگاه از مهرنوش گرفت و گفت _نه خوب بودم...یعنی چیزه...خوبم..منظورم اینه که مشکلی نیست چند نفری ریز خندیدند که حرصش گرفت،از موقعیتی که درونش قرار گرفته بود متنفر بود احساس کرد دارد عرق میکند. یکی از پسرها که اسمش پیمان بود خیلی شوخ طبع و از اول حسابی انها را خندانده بود رو به محبی کرد و گفت
  11. پارت 8 روشن شد لامپ اتاق باعث شد جلوی چشمش را بگیرد.گردنش خشک شده بود سرش را چرخاند _کیه ؟خاموش کن لامپ و لامپ خاموش شد و دنبالش صدای مهرنوش روشن _ببخشید ندیدمتون،بخواب بخواب با صدایی گرفته گفت _خواب نبودم.کجا بودی مهرنوش در حالیکه به سختی توی تاریکی لباسهایش را پیدا میکرد مشغول تعویض لباسش شد _با علی بیرون بودم به پهلو شد و ارام گفت _گاهی وقتها میگم خوشبحالت مهرنوش در حالی که موهایش را با کش جمع میکرد کنار نهال روی تخت نشست و به شوخی گفت _فقط گاهی میگی خوشبحالم؟و خندید نهال انگار که داشت با خودش حرف میزد _میدونی من تاحالا هیچوقت هیچ مردی رو دوست نداشتم،اولین مردی که دیدم بابام بود بابام هیچوقت دوسم نداشت.منم هیچوقت نتونستم تصور کنم ی مرد من و بخواد احساس میکنم هیچوقت اونروز نمیاد مکث کوتاهی کرد و گفت بهش فکر نمیکنم اما گاهی بزور خودش و تو مغزم جا میکنه ی وقتایی دلم میخواد بدونم چ جوریه ک یکی دوست داشته باشه مهرنوش با شنیدن حرفهای نهال غمگیت و متعجب شده بود این روی نهال را ندیده بود _واقعآ تو تاحالا هیچکس تو زندگیت نبوده؟مگه ممکنه؟تو خیلی خوشگلی دختری مثل تو حتمآ کلی خواهان داشته نداشته؟ نهال زل زد به تاریکی پخش شده ی توی اتاق و به فکر فرو رفت _نمیدونم،بود یا نبود،هیچکس هیچوقت وجود نداشت که منم بخوام خنده تلخی کرد و گفت _میدونی اصلآ حتی منتظر نبودم،نیستم ولی قشنگه ی وقتی که از همه جا خسته ای،بریدی یکی باشه که پشتت بهش گرم باشه _واسه همه ی روزی میاد که این دلگرمی رو حس کنن _من اومدنی که از روی قانون طبیعت باشه نمیخوام مهرنوش برای عوض شدن فضا بحث رو عوض کرد _راستی ما ی شیرینی نامزدی به دوستامون بدهکاریم چون تو جشنمون نبودید فردا ی جشن کوچیک تو سفره خونه قراره بگیریم _عه چه خوب کادو چی دوست داری برات بگیرم؟ _حرف نزن بابا کادو میخوام چکار،ی شب میخوایم دور هم خوش باشیم. _باشه حالا که اصرار میکنی نمیگیرم و خندید صدای خواب آلود سعیده بلند شد _چی میگید نصفه شبی؟بابا ما آسایش نداریم بذارید بخوابم نهال سرش را زیر پتو برد و خفه ریسه رفت مهرنوش ریز خندید _باشه ببخشید بخواب خرس قطبی جان
  12. پارت 7 سمت خانه میرفت که پایش گیر کرد و با صورت ب زمین افتاد. دستها را حائل صورت کرد تا آسیبی نبیند اما نانها همه روی زمینی افتاد که اسفالت نبود و سکه ها توی جوی اب افتادند.حتم داشت پدر دعوایش میکند و مادر غضبناک و با دلسوزی نهفته.با دلهره به طرف خانه رفت.وقتی پدرش با آن لباسهای خاکی نهال 5 ساله را دید و نانهایی که ظاهرشان به کثیفی میزد او را به باد استهزاء گرفت و رو کرد به مادر که پستان دهان خواهر یک ساله اش گذاشته بود و گفت _میبینی خانم؟خدا ب من ی پسر نداد واسه همچین روزی.ی دختر زردنبو داد که نمیتونه حتی دماغشو بالا بکشه چه برسه گرفتن 4 تا نون،عرضه داره مگه؟خدایا قربون کرمت این همه دختر دادی به من واسه چی؟حالا که دادی این دست پا چلفتی واسه چی من بود؟ببین ریختشو،تمام جونش شده کثافت لابد بقیه پولم گم کردی؟خودت بگو به چه دردی میخوری؟ گفت و گفت و گفت.زیاد گفت.آنقدر که مادر پادرمیانی کرده بود.آنقدر که خودش آرام شده بود و مشغول بازی با ندا کوچولو اما نهال هرگز،آن روز را فراموش نکرد. چیزی درونش خراب شده بود.فرو ریخته بود باوری که نابود نه بلکه با اتش کشیده بود.بابا خودش را سوزاند و نهال همان شب عروسکی که برایش خریده بود را وقتی همه خواب بودند توی باغچه چال کرده بود. پدر گه گاهی که عصبانی میشد دق و دلی اش را سر نهال خالی میکرد انگار او مقصر این بود که دختر شده،انگار او به خدا گفته بود خدایا منو دختر کن تا بابام اذیت بشه.شرایط بد زندگی باعث شده بود از همسن و سالهایش بیشتر بفهمد و این تفاوت را زمانی بیشتر احساس کرد که کلاس اول رفت. دوستانش با جملاتی پدرانشان را توصیف میکردند گویی از امیر ارسلان نامدار حرف میزنند.او اما همیشه قفل میزد به دهانش و سکوت میکرد و چیزی نداشت که بگوید همکلاسیهایش که از او میپرسیدند میگفت بابام همیشه مآموریته. در عوض پناه میبرد به آغوش مامان و لذت میبرد از بافته شدن موهای چون شبقش به دستان مهربان مادر. عذابش ک کم و بیش با تولد ندا شروع شده بود با تولد نیما تمام شد یا به گونه ای تغییر کرد. پدرش پسر دار شده و برای ملک و املاک فراوانش! وارث یافته بود. فشار از روی او برداشته شد و کمتر به او گیر میداد.اما به مرور میدید و رنج میکشید و دم نمیزد.قربون صدقه های بابا دلش را میلرزاند آنقدر گوشنواز بودند که حسرت میخورد چرا هیچوقت حتی نصف آنها نصیبش نشده بود و حالا همه اش را داشت دو دستی تقدیم این پسر کچل مثل بچه گربه ها بی دفاع،میشد. گاهی دلش میخواست بازی کند با برادر کوچکش با عشق دست و پاهاش رو ببوسد اما هیچوقت نشد آنطور که باید با برادرش عشق کند.کردار بابا مانع بود.خصوصآ وقتی به او برچسب حسادت میزدند گاه به شوخی و گاه به جدی باعث میشد بیشتر دوری کند.اما همچنان میل داشت با تنها برادرش بچگی کند اون هنوز 8 سالش بود ولی انگار کسی نمیدید. هرچقدر بزرگتر میشد این میل و علاقه کمتر میشد.سالها میگذشت و هر سه بزرگتر میشدند و نهال میدید دیگر به محبتهای کلامی اکتفا نمیکنند بلکه امکاناتی برایش فراهم میکنند که حتی مطرح کردن آنها با پدرش هم شوخی بود اما حالا ردیف میشدند برای پسرک مو فرفری شان.حسادت میکرد و حق هم داشت،هر چقدر بزرگتر میشد تبعیض ملموس تر میشد و متقابلآ نهال هم فاصله ی بیشتری میگرفت با پدر.گاهی دلش میخواست سر بذارد روی پاهایش و خودش را لوس کند،آخر اولین عشق هر دختری پدرش است اما هیچوقت مجالش پیش نیامد.با به دنیا آمدن نغمه هر چه محبت داشت نثار دخترک مو حنایی میکرد.درس میخواند،حسابی،میخواست دانشگاه برود یک شهر دور،فاصله بگیرد.میدانست دلش برای مامان و نغمه و کل کل هایش با ندا تنگ میشد اما دلش میخواست برود که برود.و رفت دور شد و ماندگار.
  13. پارت 6 پنج دقیقه ای میشد که گریه میکرد،وسط گریه هایش حرف میزد و باز دوباره اول ساعت کاری بود که مادرش زنگ زد.دیشب هم خوابشان را دیده بود. _مامان تروخدا گریه نکن واضح حرف بزن منم کامل متوجه بشم.صدای گرفته اش دلش را به درد می آورد. _کامل متوجه بشی؟یعنی هنوز نفهمیدی؟ و دوباره زد زیر گریه _یک ماه تموم بابای بدبختت خوابوندش کمپ.برو..بیا.سر بزن .بهش برس بعد ی ماه که مرخصش کردن تا چند هفته خوب بود دوباره دیروز بابات میگفت مشکوکه حرکاتش تو اتاقش پایپ دیده بود و باز گریه اما اینبار اشکهای نهال هم جاری شدند _دلم داره میترکه از غصه خوشبحالت ک نبودی ببینی بابات نشسته بود رو زمین مثه بچه ها گریه میکرد نیما بی خبر از همه جا از بیرون اومد و منو بابات و بالای سر آت و آشغالاش تو اون وضع دید خودشم زد زیر گریه دلش میخواست بگوید لعنت به زندگی هر شش تامون اما دلش نیامد _نهال تو پاشو بیا چند روز تو با این پسر حرف بزن شاید آدم شد _ چند سال مدام آسایش و از هممون گرفت بیشتر از همه از تو و بابا.بعدم مادر جان،من بعد کلی دوندگی شانس رو کرده کار پیدا کردم ی ماه نشده هنوز مرخصی بگیرم؟نمیشه که _اینطوری نگو دختر اون برادرته _برادر ؟ کدوم برادر؟ _اون مریض دست خودش نیست تو که خیر سرت درسخوندی _مامان تروخدا انقدر حرص نخور من نگران توآم بابا که از اول پسری بود از بس هیچوقت هیچکدوم از ماها رو تحویل نگرفت نیما اینطوری شد.اگه یبار به ماها به چشم مفت خور و سربار نگاه نمیکرد الان پسرش قاتق نونش بود نه قاتل جونش تلخ شده بود،تلخ حرف میزد،زخم میزد و رحم نمیکرد. سکوت مامان ک پشت گوشی طولانی شد فهمید قطع شده اما اینبار شارژ هیچکدام تمام نشده،مامان قهر کرده بود. زیر لب زمزمه کرد طبق معمول طرف شوهرتی صدای محبی به خودش آوردش _خانم کامیار؟خوبه همه چی؟ به سرعت جلوی پایش ایستاد _بله سلام وقتتون بخیر با موشکافی نگاهی به چهره برافروخته با ریمل ریخته ای که دروغ فروشنده را برای ضد آب بودنش افشا میکرد،انداخت. _خوبید؟ گلویش را صاف کرد _بله خیلی اشاره کوتاهی به چهره نهال کرد و ب اخم کمرنگی جواب داد _بله کاملآ واضحه،لطفآ صورتتون و برید اب بزنید دلم نمیخواد منشی من ظاهرش آشفته و شلوغ باشه حتی برای 1 دقیقه دلش میخواست زمین دهن باز کند و او ببلعد در جا حس کرد گند زده بعد از رفتن محب به اتاقش پرید توی سرویس بهداشتی صورتش سرخ شده بود و ریملش هم. توی دل چند فحش آبدار نثار مرد فروشنده دغل باز کرد و بعد از شستن صورت و خوردن اب پشت میزش نشست و مشغول فرستادن مراجعه کننده های که کم کم پیدایشان میشد به داخل شد.تا آخر وقت کاری محبی با او سرسنگین بود و اخمهایش در هم.شاید او داشت زیاده روی میکرد آخر کاری نکرده بود. خداحافظی سرد و سر سری اخر وقتش حسن ختام آن روز لعنتی بود. وقتی به پانسیون رسید،فقط سعیده توی اتاقشان بود که پتو را تا خرخره کشیده بود بالا و خرناس میکشید.لامپ را نزد با همان لباسها روی تخت دراز کشید و دستش را زیر سر گذاشت گوشی را از جیبش درآورد و شماره پدرش را گرفت با خودش گفت،مامان خوشحال میشه _سلام خانم پایتخت نشین چه عجب حالی از ما پرسیدی؟ چشم ها را توی کاسه چرخاند،به علاوه اعصابی که سعی در کنترلش داشت _سلام بابا خوبید؟چ خبر؟ _به خوبی شما نیستیم خانم کلاس بالا و تهرونی صدایش پر از طعنه بود _بابا من زنگ زدم حالتونو بپرسم اگه قراره اره بدیم تیشه بگیریم من قطع کنم،فکر نکنم کار درستی باشه همه ناراحتی های این روزهاتونو سر من خالی کنیدا صدای اعتراضش بلند شد به مادرش _آخه خانم صد دفعه نگفتم بهت هر چی میشه نذار کف دست این دختره؟نمیشناسیش مگه؟ صدای مامان بلند شد _خیلی خب چی شده مگه چرا رو ترش میکنی صدای جر و بحثشان می آمد و سکوت یعنی قطع شدن تماس،مثل تلفن عصر مادرش. بابا هیچوقت دوستش نداشت کاری از دستش بر نمیامد دختره گفتن پدرش اکو میشد توی سرش بزرگ و کوچک میشد،برای پدرش او همیشه دختره بود دخترم نبود حتی دختر هم نبود دختره بود.اون دختره این دختره،دختره انگار داشت در مورد یک ادم توی دوردست ها حرف میزد نه کسی که پاره جگرش بود. گاهی با خودش فکر میکرد شاید خودش هم مقصر است. هیچوقت نتوانست مثل ندا دلبری کند.اخر ندا همیشه این دافعه دخترانه را برای پدر کم میکرد با دلبری ها و چرب زبانی ها شرایط را برای خودش مساعد میکرد.اما اوضاع نهال فرق میکرد.روزی که دریافت برای پدرش چ حکمی دارد دیگر دلش با او صاف نشد. ظهر بود،ظهر تابستان.هوای تیر ماه در شهرشان انگار ضرب در هزار میشد تا مغز را هم مایع و جاری کند،مسئولیت نان گرفتن همیشه با او بود،از بقالی برای مادر خرید میکرد تا او و از خواهرش ندا کوچولو نگهداری کند.حتی روزهایی که پدرش خانه بود و مغازه تعطیل بود باز او خرید های کوچک را میکرد. توی راه برگشت در حالیکه نانهای داغ پوست دستش را سرخ کرده بود و بقیه پول توی مشتش بود،
  14. پارت 5 درست 21 روز میگذشت که در دفتر وکالت یوسف محبی،وکیل پایه یک دادگستری،رفیق گرمابه و گلستان علی نامزد مهرنوش مشغول به کار شده بود.ساعات کاری اش خیلی زیاد نبود و به نسبت آن حقوق و مزایا خوب.دفتر کارش اکثر اوقات شلوغ اما با این وجود محیط آرام و دلچسب بود.مادرش وقتی فهمید کار برای دختر بزرگش پیدا شده از همان پشت تلفن ان یکاد خواند و همانطوری فوت کرد که باعث شد نهال همان لحظه بغض کند و دلش بغل بخواهد.بغل مامان را.سفارش کرد و سفارش.مراقب خودت باش مراقب رابطه ات با رئیست باش سوار تاکسی غریبه نشی و.... نهال میخندید _آخه دورت بگردم مامان جون من مگه من اولین روزی ک اومدم اینجا 4 ساله دارم زندگی میکنم. و باز جمله تکراری اش را میگفت _مادر نیستی نمیدونی،بذار مادر بشی. و لبخندی می آمد روی لبانش از این تصور.آخر عاشق دختر بچه ها بود. طی این 21 روز چیزهای زیادی از محبی دستگیرش نشده بود. تنها پیشرفتش،پی بردن به قصیه تآهل و تجرد وکیل جوان بود که گاهی که خستگی امانش را میبرید،دست اویزی میشد برای سر به سر گذاشتن سعیده.بعضی وقتها که خسته بود و دیر وقت میرسید به شوخی تشر میزد که _سعیده صد دفعه گفتم بعد دانشگاهت ی سر بیا دفتر قاپ این وکیل ما رو بدزد بلکه منو کمتر نگه داره بعد در حالیکه پاشنه پایش را میمالید ادامه میداد _آخ مردم این کفش جدیدا پامو میزنه و با ژست بیخیال و خونسردش باز پیشنهاد میداد که سعیده برود و قاپ بدزدد سعیده که با آن صورت ملیح و بامزه اش مبهوت نهال میشد که شوخی میکند یا جدی و با قهقه مهرنوش در میافت که همه اش شوخی بوده بالشت سبکش را بی هوا پرت میکرد توی سر نهال نهال هم با شیطنتی که گاهی قلمبه میشد میگفت _اصنشم نخواه بیا و خوبی کن اگ بهتر از یوسف جون گیرت اومد بیچاره،حالا هی ناز کن تا آخر زن آقا ترابی بشی. اینبار سعیده هم از به یاد آوردن نگهبان پیر و بامزه ی پانسیون زیر خنده میزد.
  15. پارت 4 دخترک جواب داد _بله عمو؟.....باشه الان میفرستمشون داخل گوشی را سر جایش گذاشت و بالآخره چشم از صفحه موبایلش کند _خانم بفرمایید داخل با استرس و تپش قلبی که سعی در کنترلش داشت پشت در اتاق رفت و در زد _بفرمایید دستگیره را پایین کشید و وارد شد. دلش میخواست اتاق را آنالیز کند اما استرس مانع شد صدای درونش میگفت اروم باش نهال تو به اینکار نیاز داری ناشیانه نفس عمیقی کشید. محبی را مردی دید 30.35 ساله به موهای خرمایی پوستی روشن و ظاهری آراستع،با دست اشاره کرد _بنشینید خانم ممنونی زیر لب گفت و روی صندلی های چرم اتاق ساده و شیکشان نشست. سرش را که میل داشت در گردنش فرو رود به زور بالا نگه داشت اما خیره شد به کاغذهای آشفته روی میز صدایش رسا و صاف بود _خب خانوم.... زود جواب داد _کامیار هستم _بسیار عالی.خانم کامیار شما رو دوست من تآیید کردن و من روی حساب اشنایی ایشون با شما میخوام شما اینجا مشغول به کار بشید شرایط رو براتون میگم اگر مایل بودید میتونیم همکاریمون و از فردا شروع کنیم چطوره؟ _خیلی ممنون از لطفتون.بله حتمآ بفرمایید آقای محبی و توی دلش گفت خدایا این اخرین کمکی که ازت میخوام تروخدا. _بسیار خب،ببینید تایم کاری شما از 4 عصر تا 9 شب هست،کارتون اینه قرارهای من رو تنظیم کنید،افرادی که برای مشاوره میان رو طبق قرارشون راهنمایی کنید،کار با کامپیوتر و برنامه ورد و اکسل وارد باشید بتونید تایپ کنید،روابط عمومیتون بالا باشه ولی چیزی که بیش از هر چیزی برای من اهمیت داره اینه که مسئولیت پذیر باشید و آن تایم این دو مورد بیشتر از هرچیز دیگه ای برای من حائز اهمیت پس لطفآ اگر میخواید با هم همکاری کنیم خیلی به ساعت رفت و آمدتون توجه کنید.ضمنآ روزهای پنج شنبه و جمعه هم برای خودتونید وقتی محبی حقوق پیشنهادی رو اعلام کرد،نهال با خودش فکر کرد،خیلی خوبه و نقشه ریخت که با اولین حقوقش شام بچه ها رو میهمان کند.
×
×
  • جدید...