رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

_Zeinab_

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    232
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

228 Excellent😃😃😃😃

درباره _Zeinab_

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 27 آبان 1381

آخرین بازدید کنندگان نمایه

501 بازدید کننده نمایه
  1. سلام عزیز خواستم  بدونم چطوری باید برای رمان لینک بسازم

  2. #پارت_19 سرم رو بالا آوردم و برای چندمین بار به اسمش خیره شدم. هنوز هم نمی دونستم چرا اینجام؟ واسه ی من پیش قدم شدن خیلی عجیب و سخت بود. دوباره نگاهی انداختم. چشم هام فقط خیره به کلمه ی "مدیریت:آراد لطیفی" بود. نفس عمیقی کشیدم. باید سریع می رفتم وگرنه به خونه دیر می رسیدم. قدمی به جلو برداشتم و از در وارد شدم. به سمت آسانسور رفتم. با مکث طولانی دکمه ی طبقه ی پنجم رو فشردم. در آسانسور که بسته شد، نفس تو سینم حبس شد. واقعا این کار رو کردم؟چرا به شرکتش اومدم؟ واسه عذر خواهی؟ چقدر هوای اینجا خفه بود! این ها عادی بود یا از شدت استرس عرق کرده بودم؟ هنوز هم دلیل قانع کننده ایی پیدا نکردم. شاید خودم رو مقصر می دونستم! شاید دلم می خواست دلیل قهر کردنش رو بدونم! شاید هم تحت تاثیر حرف های ملیکا، نمی خواستم آراد رو از دست بدم! این موضوع کاملا واسم واضح بود که عاشقش شدم. دلیل این بچه بازی هاش چی بود؟ چرا هر بار که زنگ می زدم رد تماس می داد؟ با وایستادن آسانسور، بدون شک قلب من هم از کار افتاد! دستم رو جلوی صورتم تکون دادم و سعی کردم کمی خودم رو باد بزنم. در رو که با فشار باز کردم، بادی به صورتم خورد و باعث شد لبخند رضایت بخشی بزنم. دستم رو با اکراه پایین انداختم. به سمت میزی که کمی جلو تر قرار داشت، رفتم. مثل اینکه منشی نبود. دستی روی مانتوی مدرسه ام کشیدم. خودم رو به خاطر اومدن به همچین شرکتی اون هم با این ریخت و قیافه سرزنش کردم. سرم رو به اطراف چرخوندم. پرنده هم پر نمی زد! مسلما این وقت روز باید تعطیل باشن. اگه رفته باشه چی؟این همه راه رو باید تنها برگردم؟ امید داشتم آشتی کنیم و با خیال راحت به خونه برگردم. حداقلش این بود که نمی ذاشت تنها بیام. می ذاشت؟ شرکت شیک و جمع و جوری بود. صندلی ها یک طرف جلوی میز منشی چیده شده بودن. نگاهم به سمت راست کشیده شد. چندین اتاق که هر کدوم بخش مشخصی بودن ولی خبری از اتاق مدیریت نبود! با دیدن راهرویی که درست کنار یکی از اتاق ها بود، به سمتش رفتم. کمی خم شدم و انتهای راهرو رو دید زدم. با دیدن اتاق مد نظرم، با خوشحالی لب پایینم رو گاز گرفتم. همون لحظه در باز شد و یک پسر از همون اتاق بیرون اومد. صداش رو شنیدم که گفت: -من نمی دونم. گندیه که خودت زدی، خودت هم جمعش کن.من زود تر میرم. و در رو کوبید و به سمت من برگشت. دیر عکس المعل نشون دادم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که کمرم رو صاف کنم.از خجالت سرم رو پایین انداختم. صدای قدم هاش رو شنیدم. با دیدن کفشاش که رو به روی پاهام بود، سرم رو بالا آوردم. سرش رو کج کرده بود و ابرو هاش رو بالا انداخته بود و با لبخند نگاهم می کرد. سریع دوباره سرم رو پایین انداختم.سرفه ایی مصلحتی کردم و با صدای آرومی گفتم: -ببخشید...من با آقای لطیفی کار داشتم. کمی خودش رو جلو کشید. نگاهم به سمت بالا کشیده شد و به چشم هاش خیره شدم. فاصله باهام به اندازه ی یک وجب بود. با صدای گیرایی گفت: -کدومشون؟ دست هام رو به هم قفل کردم و کمی خودم رو عقب کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: -آراد...آراد لطیفی! با تموم شدن جملم، پوزخندی زد و گفت: -زده تو کار دختر دبیرستانی. کمی سرش رو به سمت راست متمایل کرد و بلند گفت: -آراد...بیا یک دختر کوچولو کارت داره. اخم هام رو توی هم کشیدم. این بشر عجیب پر رو بود! با شنیدن صدای بسته شدن در، سرم به سمت آراد کشیده شد. با تعجب بهم نگاه می کرد. به طور ناگهانی اخم روی چهرش نمایان شد. به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و زیر لب غرید: -واسه چی اینجا اومدی؟ با پشیمونی لب پایینم رو کمی به سمت جلو آوردم و آروم گفتم: -واسه تو! دستش رو انداخت و از کنارم رد و شد و خطاب به پسره گفت: -بفرستش بره. عصبی به سمتش برگشتم و داد زدم: -یعنی چی؟ این کار ها چیه؟ به سمتش قدم برداشتم و جایی بین در و خودش قرار گرفتم. توی چشم هاش زل زدم و اینبار آروم گفتم: -باشه! ببخشید. قبول دارم که اشتباه کردم. ولی همه ی این ها به خاطر قطع نکردن گوشیه؟
  3. _Zeinab_

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون اون لحظه آسمون مث دلت گرفته!!!!! چرا قورمه سبزی خوشمزه تر از فسنجونه؟؟!
  4. _Zeinab_

    به سوالات نفر قبلی جواب بده

    مرسی زندگی کوتاه ولی با آرامش یا یه عمر طولانی ولی با سختی؟؟
  5. _Zeinab_

    به نظرت میتونی انجامش بدی؟!

    آره؟! نمی دونم!! می تونی وسط خیابون برقصی؟؟
  6. #پارت_18 با پیدا کردنش، از زیر تخت بیرونش کشیدم. نگاهی به صفحه انداختم. هنوز هم پشت خط بود! گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و آروم و با تردید گفتم: -الو... صدای عصبیش رو شنیدم که گفت: -من رو معطل خودت کردی؟ هیچ می دونی چقدر منتظر موندم؟چرا جوابم رو نمی دادی؟ شرمنده گفتم: -ببخشید. یکی اومد توی اتاقم مجبور بودم. اونقدر عجله داشتم که نتونستم بهت بگم. خب تو می رفتی چرا قطع نکردی؟ عصبی تر از قبل گفت: -درستش این نیست که یکم واسه اطرافیانت ارزش قائل بشی؟از قدیم گفتن بشکنه دستی که نمک نداره! دقیقا مثال حال و احوال منه. نفس عمیقی کشید و با صدای آروم تری گفت: -برو به کار هات برس.فعلا. و بلافاصله قطع کرد. ترسیده نگاهی به صفحه ی گوشی که نشون از برقرار نبودن تماس می داد، انداختم. این همه واکنش طبیعی بود؟این همه عصبانیت واسه ی یک مرد به ظاهر عاشق طبیعی بود؟ این دعوا واسه روز اولمون طبیعی بود؟ مطمئنا طبیعی نبود ولی این دل من این چیز ها هم حالیش نبود. نفسم رو محکم بیرون دادم و سعی کردم بدون ترس، شمارش رو بگیرم. صدای بوق اشغالی که توی گوشم پیچید، دقیقا مثل صدای ناقوس مرگ واسم عذاب آور بود. یعنی عمر عشقمون همین بود؟ نکنه همه چی رو یک شبه خراب کرده باشم؟ از شدت شک حتی رو پاهام هم نمی تونستم وایستم. همونطور که نگاهم به گوشی خیره بود و فکرم درگیر آراد، روی تخت نشستم. اگه ازش عذر خواهی کنم...سرم رو به شدت به اطراف تکون دادم. نه. من که کاری نکردم.اگه تا آخر شب بهم زنگ نزنه، چیکار کنم؟روی تخت دراز کشیدم و دستم رو تکیه گاه سرم کردم.چرا عصبی شد؟ چرا منتظرم مونده بود؟ قطعا صدای مهرداد رو شنیده بود ولی چرا چیزی دربارش ازم نپرسید؟با کلافگی از سوال های ذهنم، دستم رو از زیر سرم بیرون کشیدم. سرم رو روی بالشت گذاشتم و به سقف خیره شدم. زیر لب گفتم" کاش می تونستم سر از کار هاش دربیارم!" چشم هام رو بستم. و چهرش رو توی ذهنم تجسم کردم.ناخواسته آرامش گرفتم و لبخندی زدم. با صدای در و بی اجازه وارد شدن شخصی که می تونستم چشم بسته حدس بزنم کیه، اخمی کردم.نمی خواستن تمومش کنن؟چرا هیچ وقت خونه ی خودشون نبودن؟کلافه با چشم های بسته نشستم و بلند گفتم: -بیدارم مهرداد. الان میام. سایش که از پشت پلک هام مشخص بود محو شد و در با صدای بلندی بسته شد.چرا امروز همه ی آدم های دور و ورم عصبانی بودن؟ چشم هام رو باز کردم و با نگاهی به گوشیم، نا امید آهی کشیدم.
  7. #پارت_17 با دیدن چهره ی خسته ی مهرداد جا خوردم. ابرو هاش رو بالا انداخت. دست هاش رو که به دو طرف باز کرد،چشم هام که از تعجب گرد شده بود، به حالت طبیعی برگشت. حلا که می دیدمش به این پی برده بودم که خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم دلتنگش بودم. با بغض قدمی به جلو برداشتم. خودم هم علت تردید برای پرواز کردن به آغوشش رو نمی دونستم. لب هام از شدت بغض به سمت بالا متمایل شده بود. این همه بچگی واسه این سن بعید نبود؟ از مکث کردنم خسته شد و خودش به طرفم اومد. بغلم کرد و دستش رو نوازش وار روی موهام کشید. صورتم رو توی سینش پنهون کردم و سعی کردم یواشکی اشک هایی که ریخته بود رو با پیراهنش پاک کنم. هیچ حرفی نمی زد و من واقعا مدیونش بودم. دوست داشتم در این لحظه فقط و فقط از آغوشش لذت ببرم.مهرداد مرد بود. بی شک واسه ی من از پدرم هم مرد تر بود. مردانه واسم برادری می کرد. شونه هام رو گرفت و کمی به سمت عقب هل داد. به چشم هام خیره شد و نگاهش رو بین اعضای صورتم رد و بدل می کرد.لبخندی زد و گفت: -نمی دونستم اینقدر دوسم داری وگرنه زود تر می اومدم! لب هام به خنده باز شد و همزمان با پاک کردن اشک هام گفتم: -توی بی معرفت. و دوباره نا خواسته اشک هام سرازیر شد.دست هام رو جلوی صورتم گرفتم و بلند تر گریه کردم.دست هام رو به صورتم کشیدم و با مکث طولانی از صورتم جداشون کردم و خنده ایی به کار های بچه گانم کردم. مسلما ترکیب اشک و خنده به صورتم نمی اومد پس دلیل برق چشم های مهرداد چی بود؟ چشم های اشکیم رو ریز کردم و با شک پرسیدم: -همین الان رسیدی؟ شرمنده سرش رو پایین انداخت و به جایی نزدیک پاهاش خیره شد و گفت: -صبح رسیدم. چشم هام گرد شد و محکم روی شونش کوبیدم و با جیغ گفتم: -خیلی بیشعوری. پس ظهر چرا نیومدی؟ همونطور که نمایشی صورتش رو از درد جمع کرده بود گفت: -خوب بابا من هم آدمم. می دونی چقدر خسته بودم؟ دست هام رو تو سینه جمع کردم و روم رو برگردوندم. لپم رو کشید و گفت: -قهر نکن عروسک! من هم دلم واست یک ذره شده بود. بعد شونه هام رو گرفت و من رو به سمت کمد هل داد و گفت: -برو یک لباس درست و حسابی بپوش که پسرها هم هستن. با تکون دادن شونه هام، اون ها رو از حصار دستاش بیرون کشیدم و با اعتراض گفتم: -همین ظهری با هم بودیم که. چقدر چترن. انگشت اشارم رو جلوی صورتش گرفتم و با اخم گفتم: -درضمن هنوز با تو آشتی نکردما! خنده ایی کرد و همونطور که بی تفاوت به سمت در می رفت، گفت: -برو حاظر شو اینقدر غر نزن. یعنی تو نمی خوای به مناسبت اومدن من مهمونشون کنی؟ بعدا هم با روش های خودم از دلت در میارم. با کوبیده شدن در، من هم پام رو به زمین کوبیدم. حوصله ی مهمونی رو نداشتم. کاش می تونستم یک دل سیر بخوابم! با حسرت نگاهی به تختم انداختم. با به یاد آوردن گوشیم ، کلافه یکی از لپام رو باد کردم و کمی خم شدم.
  8.  مثل یه پازل پنج هزار تیکه ی بهم ریخته ام که هیچ کس حوصله نداره مرتبش کنه:)

  9. سلام خدمت دختر پسرای گلم! درسته کمین ولی برین رمان من بدبختم بخونین نظر بدین!😂😪

    رمان یک جفت بال برای سقوط

  10. روی زمین نشسته بودم و رمان می خوندم اینقدر جذب رمان شدم که دستم خورد آب میوه ریخت رو فرش، سپس مادرم مرا مثل خر کتک زد و با اوردنگی از خانه بیرون کرد!😐 خواب،فوتبال،اینستا
  11. _Zeinab_

    ب سـوال نفر قبل جـواب بدین^_^

    کوچیک بودم برچسبای دوستم قشنگ تر از برچسبای من بود از تو کیفش برداشتم!"خدا منو ببخشه" قشنگ ترین اسم دختری که خیلی دوسش داری؟
  12. دنی دور کمر رجب را وجب کرد و مثل همیشه گفت:عجببببببببببببب!😂 غضنفر،جوراب،جذاب
  13. _Zeinab_

    ب سـوال نفر قبل جـواب بدین^_^

    پولدار شم! زندگی رو بیشتر دوست داری یا مرگ؟
  14. چون خیلی ماچ دوسداره منم جواب ماچش رو میدم!
  15. _Zeinab_

    ب سـوال نفر قبل جـواب بدین^_^

    پلو با ازین گوشتا که قل قلی میکنن! اسمش چیع؟ کسی که تو دنیا از همه بیشتر دوسش داری؟ یه نفر!
×
×
  • جدید...