رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Armin28

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    147
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,418 Excellent😃😃😃😃

درباره Armin28

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 28 آبان 1375

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,552 بازدید کننده نمایه
  1. همشون درست بودن و سعی میکنم رعایت کنم دمت گرم وقت گذاشتی آیدا کیه؟!
  2.  

    بچه ها بترکونین دیگه

  3. پارت هفتم رفتم روی تپه و نگاهی به اطراف انداختم... تمام محوطه کاخ پر از نگهبان بود و روی دیوارها هم پر از تیرانداز با اینکه نگران هاله بودم ولی مطمئنم برای این کار الانشم دیره... خیلی آروم از روی تپه اومدم پایین و به سمت روستا حرکت کردم نزدیک روستا که شدم دیدم یکی از نگهبانا داشت گشت می زد... سریع از پشت گرفتمش و خنجرم رو فرو کردم تو کمرش خواست دادی بزنه که جلو دهنش رو گرفتم و کشیدمش پشت بوته ها نگاهی انداختم تا ببینم کسی متوجه شده یا نه... وقتی دیدم خبری نیست سریع لباسای نگهبان رو برداشتم و تنم کردم کلاه خودش رو سرم کردم و نیزه رو برداشتم و راه افتادم سمت دروازه کاخ... یجوری شلوغ بود و از کاخ حفاظت می کردن انگار که همین الان می خواد یه لشگر حمله کنه به اینجا تا نزدیک در سالن کسی بهم مشکوک نشد... خواستم برم داخل که متوجه صدای شادو از بالکن بالای سرم شدم خیلی معمولی کنار در وایسادم و شروع کردم به گوش کردن شادو- سریع پیداشون کنید وقتمون داره تموم میشه ناشناس-ردشون رو زدیم قربان تو جنگلن... چند نفرو فرستادم اونجا تا پیداشون کنن شادو-چند نفر کمه... نمی خوام گندی بزنین همین الان بقیه رو جمع کن و برو دنبالشون بگرد ناشناس-چشم قربان با شنیدن این حرف زنگ خطر برام به صدا دراومد... اگه دستشون به هاله می رسید همه ی زحماتم تا الان بر باد می رفت مردد بودم که چیکار کنم که یه صدای آشنا شنیدم...هر چی به مخم فشار آوردم نتونستم بفهمم کیه صدای آشنا- آرمین و زنده می خوام می دونی که شادو- بله قربان سپردم طوریش نشه صدای آشنا- اون برای ما مهم تر از هاله ست... اون چیزیش بشه کارت تمومه شادو-اما قر... صدای آشنا-اما نداره مرخصی سعی کردم ببینم با کی حرف می زنه ولی هر چی تقلا کردم چیزی مشخص نشد... با اینکه شناسایی کسی که پشت این اتفاقاست برام مهم بود بیخیال شدم و رفتم داخل تا زودتر بتونم کارم رو انجام بدم و برگردم پیش هاله این جوری که معلومه وقت زیادی ندارم وسط سالن وایساده بودم و سردرگم داشتم به اطراف نگاه می کردم... از آخرین باری که اینجا بودم خیلی گذشته رفتم سمت یکی از اتاقا... تا خواستم در رو باز کنم صدایی شنیدم شادو- آهای سرباز بیا اینجا عرق سردی نشست رو تنم... خیلی آروم برگشتم سمتش که دیدم حواسش بهم نیست و همونجور که داره از پله ها میاد پایین و به برگه های تو دستش نگاه می کنه رو به سربازی که پایین پله ها وایساده بود گفت: شادو- شخص مهمی داره میاد و من باید برم پیشوازش تو باید حسابی حواست به این پسر باشه سریع خودم رو پشت ستون قایم کردم تا دیده نشم شادو برگه ها رو تا کرد و گذاشتش تو پاکت و دادش به سرباز و گفت: شادو- این رو ببر توی کتاب خونه و بزارش تو کشوی میز و حواست باشه دست کسی نیفته بعدش هم برو سر وقت پسره ببین چیزی میگه یا نه برگه ها حسابی نظرم رو جلب کرد... تصمیم گرفتم به جای کار خودم برم سراغ اون برگه ها سرباز احترامی گذاشت که شادو راه افتاد و از سالن خارج شد و سرباز هم از کنار من رد شد که بره سمت کتاب خونه... سریع دنبالش رفتم و قبل از اینکه در رو باز کنه و بره داخل از پشت گرفتم و گردنش رو شکوندم و نگاهی به داخل کتاب خونه انداختم وقتی دیدم کسی توش نیست بردمش داخل چشمم به مهری که رو پاکت بود خورد که حسابی باعث تعجبم شد...سریع نامه رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم ، این مهر پدرم بود کلاه خودم رو برداشتم و با نیزه گذاشتمش کنارو سریع برگه ها رو درآوردم که ببینم چیه سلام پسرم الان که داری این نامه رو می خونی یعنی اینکه کار از کار گذشته و من... چشمام چهارتا شد این دقیقا همون چیزی بود که دنبالش بودم... سریع شروع کردم به خوندن ازت خواستم فقط تو این نامه رو بخونی چون فقط تویی که باید منو ببخشی... من تو زندگیم هیچ وقت به کسی صدمه نزدم ، قلب هیچ کس رو نشکستم و سعی کردم تو قضاوت چه به عنوان همسر و پدر و چه به عنوان یه پادشاه همه جوانب رو در نظر بگیرم و عدالت و برقرار کنم ولی پسرم من خیلی چیزها رو به تو بدهکار شدم تا فقط بتونم مسیر زندگیت رو درست کنم من داشتن خانواده رو از تو دریغ کردم تا آماده مسیر مهمی شی که در پیش داشتی چیزایی ازت گرفته شد که حقت بود و تو با فداکاری از همش چشم پوشوندی حرف هایی هست که من باید بعد این همه سال به تو بگم پسرم سکوتی که تو تمام این سال ها کردم باعث شد تو خیلی عوض شی... باعث شد ساکت شی باعث شد نخندی و از یه بچه شاد و سرخوش به یه آدم خشک و جدی تبدیل شی و اینم میدونم که شبا نمی تونی بخوابی که تنها باعث بانی تمام اینا منم درسته من از همش با خبرم ولی هیچ وقت نتونستم کاری برات بکنم میدونم که از من دلخوری و از سر نجابتت بود که هیچ وقت چیزی نگفتی ولی من همه چیز رو از نگاهت تو آخرین ملاقاتمون بعد این همه سال می خوندم روز تولد هشت سالگیت درست قبل شروع جشن یه نامه محرمانه بهم رسید... می تونستم حدس بزنم چی توش نوشته ولی به خودم این اعتماد به نفس رو دادم که اشتباه می کنم... از خدا خواستم که اون چیزی که فکر می کنم نباشه ولی وقتی خوندمش نظرم عوض شد شاید درست نباشه ولی یجورایی خوشحال شدم طبق سنت و قراری که بین هفت پادشاهی برقراره همیشه باید یکی از فرزندان پادشاه عضو پادوس بشه تا بتونه اصول جنگاوری رو یاد بگیره ولی این نامه با قبلیا تفاوت هایی داشت... تو قرار نبود مثله اردوان موقت عضو پادوس باشی تو قرار بود به شکل دائم عضو پادوس باشی تو نامه قید شده بود که به واسطه اعتماد فراوانی که بین انجمن ریش سفیدان و خاندان ما برقرار بود یکی از فرزندانم رو برای یه ماموریت مهم و سری برای تمام عمر به پادوس بفرستم تا تعلیم ببینه شاید الان از خودت سوال کنی که چرا تورو انتخاب کردم ... چون یجورایی از قبل می دونستم که این اتفاقا قراره برات بیفته قبل از اینکه تو به دنیا بیای چندین پیشگو پیش من اومدن... گفتن چه کارهایی قراره بکنی و چه اتفاقایی قراره برات بیفته گفتن که تو سرنوشت تاریکی داری و باعث نابودی همه میشی و باید از بین بری من اون روز عصبانی شدم و دستور دادم همشون رو زندانی کنن... من حرفاشون رو نه باور کردم نه جدی گرفتم ... حتی فراموششون کردم ولی به مرور اتفاقاتی افتاد و کارایی کردی که به مرور تک به تک حرفاشون برام داشت ثابت می شد روزی که زبون باز کردی شروع کردی به خوندن یکی از دعاهای باستانی که حتی منم بلد نبودم روزی که شروع به حرکت کردی رو هوا به شکل معلق شروع به آتیش گرفتن کردی اتفاقای عجیبی دور و ورت می افتاد که باعث ترس همه خدمه شده بود با موجوداتی در ارتباط بودی که ما نظیرشون رو ندیده بودیم چند بار سعی کردم مانع اتفاقایی شوم که برات می افته ولی تاوان سختی داشت... تو چهار سالت بود که یه شب وقتی خوابیدی دیگه صبح بیدار نشدی مثل همه خواب بودی ولی بیدار نمی شدی... حدس می زدم بخاطر کارای من این اتفاقا افتاده برای همین روزها به صومعه رفتم و دعا کردم ، گریه کردم و خواهش کردم تا خداوند تورو دوباره به من برگردونه و سرنوشتت رو عوض کنه... مدت ها هیچ اتفاقی نیافتاد و تو همونجور خواب بودی تا اینکه یه شب با حالت عجیبی بیدار شدی تا دو روز نه حرفی میزدی و نه چیزی می خوردی... فقط به یه گوشه خیره می شدی و چیزای نامفهومی رو زمزمه می کردی کلی طبیب آوردیم که هیچ کدوم کاری نتونستن بکنن و فقط می گفتن باید دعا کنیم اما روز سوم تو به حالت عادی برگشتی مدت ها اتفاقی برات نیفتاد و خیلی معمولی زندگی می کردی که باعث شد فکرکنم خدا تقدیرت رو عوض کرده ولی یه روز که همگی رفتیم صومعه توحالت عجیبی پیدا کردی و شروع کردی به گریه کردن وقتی پرستارت سبدت رو روی زمین گذاشت تو ازش اومدی بیرون... به محض بیرون اومدنت اطرافت شروع به اتیش گرفتن کرد اون روز تمام صومعه از بین رفت و من فهمیدم که نمیشه جلوی تقدیرت رو گرفت دستور دادم که اون پیشگوها رو که تو تمام اون سال ها تو زندان بودن رو بیارن که ببینمشون فکر و تمرکزم رو از دست داده بودم و نمی دونستم چیکار می کنم... تهدیدشون کردم تا کاری بکنن حتی نزدیک بود یکیشون رو بکشم بعد کلی تلاش بالاخره حرف زدن و گفتن که تنها راهی که میشه جلوی این اتفاقارو گرفت اینه که یا تورو بکشم یا اینکه تورو تو روز مقرر فدای هدفی بکنم که نامشخصه می گفتن که مقدار زیادی قدرت شیطانی در درونش وجود داره که طغیان می کنه و همه جارو به آتیش می کشونه و بالاخره روزی همه رو نابود می کنه... گفتن می تونن با ساختن معجونی تو رو آروم نگه دارن نمی تونستم به حرفاشون اعتماد کنم ولی با کارایی که اونا کردن دیگه هیچ کدوم از اون اتفاقا برات نیفتاد روزی که نامه دستم رسید فهمیدم که این ماموریت همونیه که تو براش به این دنیا اومدی... این همون راهیه که باید توش فداکاری کنی تا از سرنوشتت دور شی روزی که عضو پادوس شدی دیگه معجونی به تو داده نشد و تو تونستی با قرار دادن قدرتات تو انگشترت خودت رو کنترل کنی در واقع تو دوتا انگشتر داری... روزی که تو مراسم تو قدرت های خودت رو منتقل کردی پنهانی نیمه تاریکت و بیشتر قدرتت درون انگشتر دیگری قرار گرفت و در واقع تو خنثی شدی تا امروز که من این نامه رو می نویسم وظیفه محافظت از اون حلقه برعهده من بوده و روزی که من بمیرم تو از مکانش مطلع میشی اون حلقه درون صومعه متروکه همونجایی که تو بچگی نابودش کردی مدفون کردم سعی کن ازش هیچ وقت استفاده نکنی چون مطمئنم اتفاقای خوبی نمی افته پسرم من نگران بودم... ناراحت بودم ولی مردد نبودم ، تنها انتخابم تو بودی چون می دونستم بهترین اتفاقیه که برات می افته و تو می تونی خودت رو قوی بسازی تا بتونی با اتفاقای زندگیت کنار بیای من تورو از خودم دور کردم و ناراحتی مادرت رو برای تمام عمر به جون خریدم ولی بازم پشیمون نیستم چون می دونم بهترین کارو کردم پسرم امیدوارم منو ببخشی و حلالم کنی و اینو بدونی که من همیشه دوستت داشتم و همیشه حواسم بهت بود... هیچ وقت تنها ولت نکردم و همیشه نگاهم از دور بهت بود منو ببخش پسرم که اون شب اشکهای تورو دیدم و هیچی نگفتم من اون شب اشکای مادرتم بی پاسخ گذاشتم ولی بدون من بازم پشیمون نیستم تمام این سالها من مرتبا بهت سر می زدم و تو بودی که نمی خواستی من رو ببینی و این قلب من رو به درد می آورد... هیچوقت چیزی نگفتم چون می دونستم حق داری ، آخه کدوم پدری این کارو با بچش می کنه ولی پشیمون نیستم... می دونم که این بهترین تصمیم بود خودتم می دونی امیدوارم بعد خوندن این نامه احساساتی که من هیچوقت بروز ندادم و متوجه بشی و من رو ببخشی خداحافظ پسرم نامه تموم شده بود ولی هنوز بهش خیره بودم... تمام چیزایی که سعی کرده بودم فراموش کنم تو یه لحظه به ذهنم هجوم آوردن نگاهی به اطراف انداختم که متوجه شدم لوازمی روی میز هست ، مثله اینکه پدرم زیاد اینجا می اومده... آروم رفتم سمت میزش که متوجه قاب عکس خانوادگیمون شدم با حسرت قاب عکس رو برداشتم و دستی روش کشیدم... من فرصتشو داشتم که بیشتر پیششون باشم و باهاشون وقت بگذرونم ولی همه ی اینا بخاطر یه پیشگویی مسخره ازم گرفته شد... مطمئنم همش برای این بوده که از بچه هام مراقبت کنم چندتا نفس عمیق کشیدم ولی فایده ای نداشت... هیچی نمی تونست آتیش درونم رو خاموش کنه قاب عکس و گذاشتم سرجاش و راه افتادم که از اونجا خارج شم که در باز شد و شادو اومد تو... با دیدن من جا خورد و با دیدن نامه تو دستم چهرش رفت تو هم به خودش مسلط شد و گفت: شادو- حرکت شجاعانه ای بود فکر نمی کردم برگردی اینجا چیزی نگفتم و نامه رو گذاشتم تو جیبم و حلقه ام رو دستم کردم و نیزه رو برداشتم و راه افتادم سمتش انتظار این حرکت رو ازم نداشت برای همین سریع از اتاق رفت بیرون و نگهبان ها رو خبر کرد تعداد زیادی سرباز داشتن می اومدن این سمت... مطمئن بودم که حریفشون نمی شم سریع تمرکز کردم و رفتم جایی که هاله بود چشم که باز کردم دیدم هاله و دوستش بالای سر کسی نشستن... نمی دونستم اون فرد کیه رفتم سمتشون و گفتم: -چیکار می کنین؟ صدامو که شنیدن از ترس جیغی کشیدن و برگشتن هاله با تته پته گفت: هاله- ت.. تو از کجا.. اومدی؟! -مهم نیست باید بریم این کیه دیگه؟! برگشت سمتش و گفت: هاله- نمیدونم تو که رفتی اومد اینجا و بیهوش شد... فک کنم می دونست که ما اینجاییم توجهی به اون یارو نکردم و راه افتادم و گفتم: -باید سریع از اینجا بریم... احتمالا الان می رسن اینجا چند قدمی برداشتم که متوجه شدم نمیان برگشتم سمتشون که دیدم وایسادن و نگاه می کنن... اخمی کردم و گفتم: -پس چرا نمیاین؟! سپیده- فکر نمی کنی چیزایی رو باید توضیح بدی؟! اونا کی بودن که اومدن مارو زدن؟! اصن خودتو کی هستی اصن اینجا چه خبره؟ جیغ جیغاش کلافم کرد که داد زدم و گفت: -خفه شو ترسید و ساکت شد این آتیش درونم رو اصن نمی تونستم کنترل کنم و به شدت رو رفتارم تاثیر گذاشته بود... چندتا نفس عمیق کشیدم و گفتم: -الان دیگه پیداشون میشه باید بریم ... رسیدیم به یه جای امن براتون توضیح میدم آروم آروم اومدن سمتم که از اون فرد ناشناس صدای ناله ای دراومد رفتم سمتش که دیدم چشماش رو باز کرده... من رو که دید حالت چهره اش به هم ریخت داشت آروم دستشو می برد سمت شمشیرش که متوجه شدم و با یه حرکت گلوش رو گرفتم و کوبیدمش به درخت که داد بلندی زد -خب خودت حرف می زنی یا بیشتر بزنمت بی حال و ضعیف گفت: ناشناس- تو نابودش می کنی ازش فاصله بگیر این حرفش حسابی آتیشیم کرد... در گوشش غریدم: -گفتم تو کی هستی؟ ناشناس-اسم من ارس هست و من فرزند ارشد داماوی هستم حسابی جا خوردم ... خیلی آروم گفتم: -اینجا چیکار می کنی؟ ارس-ولم کن تا حرف بزنم نگاهی بهش کردم ولش کردم... بهش پشت کردم در حالی که داشتم می رفتم سمت دخترا گفتم: -باید بریم حالا یا میایین یا به زور می برمتون حرکت کردیم که صداش رو از پشت سر شنیدم ارس-منم میام نمی تونم پیش تو تنهاش بزارم خسته و سرخورده وایسادم و چشمام رو بستم... دیگه کنایه هاش داشت اذیتم می کرد... نمی دونم اونم از ماهیتم خبر داره یا نه ولی بدجور رو اعصابم بود بدون اینکه چیزی بگم راه افتادم که دخترا سریع پشت سرم اومدن برگشتم و نیم نگاهی انداختم که دیدم دخترا دارن آروم میان و پچ پچ می کنن و ارس هم کشون کشون داره دنبالمون میاد... بلند جوری که صدام رو بشنوه گفتم: -از کجا پیداشون کردی؟! ارس- هام بهم گفت که بیام سراغت... فکر می کرد ممکنه کار اشتباهی بکنی اینو که گفت حسابی جوش آوردم... سریع رفتم و یقش رو چسبیدم و فریاد زدم: -من؟... من ممکنه کار اشتباهی بکنم؟! من خانوادم رو کل زندگیم رو گذاشتم که بلایی سر دخترش نیاد بعد حرف از بی اعتمادی می زنه؟! ارس دستام رو جدا کرد گفت: ارس-داد و بیدادت تاثیری رو من نداره هام حتما چیزی می دونه که من رو فرستاده دنبلاتون حسابی عصبی شدم و مشتی تو صورتش زدم که افتاد و بیهوش شد هاله سریع اومد سراغم و گفت: هاله- چیکار می کنی؟! اون زخمیه نشست بالاسرش و نگاهی بهش انداخت نگاهی به حلقم کردم ، انرژی زیادی توش نبود و نمی تونستم خودمون رو از اینجا ببرم... عصبی درش آوردم و کردمش تو جیبم و رفتم سراغ ارس هاله رو کنار زدم و ارس رو با یه حرکت بلند کردم و انداختم رو کولم و راه افتادم... موندن ما اونجا اصلا درست نبود حس می کردم که نزدیکمونن
  4. dlownload.gratomic.com/music/dl/archive/2019/08/19/Pishro_-Rock_A_Chock_Ft_Mehrad_Hidden_Gratomic.com.mp3

    ر

    یه دیقه بیا اینجا

    Rock A Chock ، Rock A Chock

    Robo bom bom ، Robo bom bom

    Rock A Chock ، Rock A Chock

    Rock A Chock ، Rock A Chock

    Robo bom bom ، Robo bom bom

     

    امتحان شدم غلط نداشتم نکردم اشتباه

    فانوس درون روشن بلند شیون اژدها

    غلط معقول مغلطه دو رو اعیون اجتماع

    همیشه شلوغ میکنم شرورم به اصطلاح

    بازی واسه تو شروع ولی واسه من تمومه

    جنس خواسته های من از جنس عادی نبوده

    قله رو میرم بالا ندارم ترس از ارتفاع

    میپرم تا شاید بشم قهرمان قصه ها

     

    ماه و سال و هفته ها گرفتن وقت ما رو

    هرچی داد زدیم هیچ کسی نشنید حرف ما رو

    هرچی نوشتیم فقط گرفتن نقص کارو

    میگفتن داریم کج میکنیم ریل بچه ها رو

    ریش سفید قلب شیر مغز رد

    سیم به سیم کینه ای طلبت

    این به اون اون به این

    نیش زیر لبمون تیز تیز

    دندونا مثِ گرگ میخوریم ما بره ها رو

     

    [کورس]

    جر دادم رفتم همه جا

    Rock A Chock ، Rock A Chock

    صدا من میاد همه جا

    Robo bom bom ، Robo bom bom

    ارزون دست نمیدم ، میگیرم و پس نمیدم

    جاده رو دستی یهو ، نه نمیخوام تصدیقشو

     

    نگران نیستم اگه وزیر بازی رو زدم

    چون حرکاتام آزاد و مسیر بازی رو بلد

    بهتره بکنی ازین احساسِ خطر

    روبه روم وای نستا چون من فریبت دادم اَ قبل

    مهره هامو با جادو حرکت میدم

    ملوانام توو دریا با پارو اهل فن میشن

    با موندن توو حقیقت ، آرومم اما سریعم

    چون به چشم خیلی دیدم زانو زدن با تغییرم

     

    باروت ازم خریدن و با موندم غریبه ان

    پیچیدن و خوابیدم باز تا اومدم پریدم

    من ندیدم جاده ای داغون تر از مسیرم

    همه پی عن قضیه ان و بده وضعیت

    میدونی آوردن ماموتا رو جای فیل

    میتونی بیاری تابوتا رو پای میز

    اگه تانک بیاری با بازوکا توو راهتیم

    این بازی مریض و ما هم داروساز واژه ایم

     

     

    جر دادم رفتم همه جا

    Rock A Chock ، Rock A Chock

    صدا من میاد همه جا

    Robo bom bom ، Robo bom bom

    ارزون دست نمیدم ، میگیرم و پس نمیدم

    جاده رو دستی یهو ، نه نمیخام تصدیقشو

    دریافت جدیدترین آهنگ ها در کانال تلگرام ما

    [ورس سه]

    جفت شیش اومد تاس ناز شصتش

    سانت میکنم راهو با خط کش

    وحشی و هار یاغی و سرکش

    از کف رسیدیم ما به سقفش

    شکر میزنم بوسه به دستش

    جا باز میکنم تووی قلبش

    آخر میدونم میرسم بهش

    قول میدم بهت مرده و حرفش

     

    قهرمان نیست اگه بود پس این نبود

    فرق اشتباه نیست اگه بود این عجیب نبود

    فصل من همیشه بهاره پاییزی تووش نبود

    سرما رو بده بره اینقدر تووم آتیش نبود

    قلب من جنس سنگ نبض و رگ تووش نداشت

    تک و تنها تووی راهی که ته نداشت

    دنیا برام وای نستاد یه ثانیه هم وقت نذاشت

    ولی آسمون من حد و خط و مرز نداشت

     

     

    گوش میدیم عوض بشه قانونای سال پیش

    اما همه هنوز همون چاپلوسای سابقین و

    صفتت بیرون میزنه تا توو ماهِ کاملیم و

    پا میکروفونتون پیِ آهو های عاشقین

    میبینی که از هفتاد و هشت موندیم

    پوتین پامونه و تیپا ، در جریانه منه موزیک داش

    مربیم منو میدید و میگفت از فردای من توو رینگ باش

    حتی مرضای روحی و جسمیم نمیشد دست انداز من توو این راه

    برو رو سیم راه

     

    توو تیم باش ، بکش و بنویس رو دیوار

    دلمون ترکید تووی بیست سال

    واژه ها میدن بوی نینجا چون خونه اینجاست

    پیتیکو یتیکو ، چیکی بوم چیکی بوم

    راه انداختم ریلو رو تریبون

    مث مصره میری تووش قصه نمیگم سِحری میری توو

    رابطه ها رفت به اشتباه

    توو هر مافیا ساختیم اتحاد اومد

    غولا توو باکس انجماد بودن

    ولی گرمای ما کرد اتحادو نرم

    اگه به خودشون بود که امپراطور انصراف بودن

    داشتن توو لجن میگندیدن و پیشرو نشسته رو اژدهاش رو ابر

     

     

    لفافه نیاد کسی بده بره

    میپیچیم پر و پات مثِ گره

    منو دیدی بیرون سمتِ من نیا

    نذاری لی لی به لالام

    نمیتونه کسی بشینه جام

    یه تیم دیوونه باهام

    دیگه مثِ ماها نیست

    بازم بیرون میاد از حنجره

    گوشا کر میکنه میشکونه پنجره

    نه من هیچوقت یادم نمیره

    از کجا اومدم و الآن مقصدم کجاست

     

     

    از دهنم آتیش میاد ، بازی سادیسم آسالا

    قابلی هابیلو کشت ، قابیل قاضی و بازی بازی رو برد

    آتیش بازیتو کن ، کافیه باشیم ناجی صلح

    برو جلو تا بیخ با جیب پر ، هر چی که دادیم عادی و تند حاشیه شد

    دزدیدی ماشینشو ، زنجیرو بافتیم فابریکشو

    شمشیرو ساختیم تک تیرو کاشتیم زاویه تند

    تصویرو ساختیم حاوی بمب

    یاغی و کاری راهِ بادیم باقی عمر

    بینمون آئین جاریه تاریخ ساختیم تا این ثانیه بمب

     

     

    جر دادم رفتم همه جا

    Rock A Chock ، Rock A Chock

    صدا من میاد همه جا

    Robo bom bom ، Robo bom bom

    ارزون دست نمیدم ، میگیرم و پس نمیدم

    جاده رو دستی یهو ، نه نمیخام تصدیقشو

    جر دادم رفتم همه جا

    صدا من میاد همه جا

    ارزون دست نمیدم ، میگیرم و پس نمیدم

    جاده رو دستی یهو ، نه نمیخام تصدیقشو

  5. کس را چه زوروزهره که وصف علی کند؟

    جبار در مناقب او گفته: هل اتی

    زورآزمای قلعه خیبر که بند او

    در یکدگر شکست به بازوی لافتی

    دیباچه مروت و سلطان معرفت

    لشکر کش فتوت و سردار اتقیا

    فردا که هر کسی به شفیعی زند دست

    ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی

    یارب ، به نسل طاهر اولاد فاطمه

    یارب ، به خون پاک شهیدان کربلا

    دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست

    ای نام اعظمت در گنجینه شفا

     

    سعدی

    عیدتون مبارک

    1. Armin28

      Armin28

      @Vampiro شعر دوست نداری؟!

    2. Armin28

      Armin28

      @Vampiro دقیقا وقتی درس شد لذتش رفت

  6. شاه ما شاه است و نامش مرتضاست

    در دو عالم شاه ما شیر خداست

    شاه ما را بر همه شاهان شهی است

    شاه ما بر جمله شاهان پادشاست

    غیر او دیگر تو خود شاهی مدان

    غیر حق بر هر که می نازی خطاست

    شاه ما آن شه که نامش حیدر است

    بر همه شاهان یقین فرمانرواست

    چند گویی تو ز شاهان مجاز

    که بدانی شاه شاهان شاه ماست

    شاه شاهان جهان از ما طلب

    شاه جن و انس و شاه اولیاست

    گنج حق در سینه ی آن شاه دان

    باب علمش گر همی خوانم رواست

    شاه سلطانان عالم چون علی ست

    یادگار مصطفای با صفاست

    مصطفی را غیر او همدم نبود

    در حقیقت راز دار مصطفاست

    جمله شاهان عالم سر به سر

    بر در این شاه ما همچون گداست

    آنکه در قرآن سراسر مدح او

    هست خاصه زینتش در هل اتاست

    شمس تبریزی تو حق دانسته ای

    جان ما با مصطفا و مرتضاست

    مصطفی و مرتضی هر دو یکی است

    تا نگویی ز یکدیگر جداست

    گر جدا دانی علی از مصطفی

    دشمن جانت خدای کبریاست

     

    مولانا

    عیدتون مبارک

    1. Mawhdyeh

      Mawhdyeh

      خدایی حالشوندارم این همه شعروبخونم

    2. Armin28

      Armin28

      @Mawhdyeh تنبل

      @Yasi.. ممنون

  7. گفتی ثنای شاه ولایت نکرده ام

    بیرون ز هر ستایش و حد و ثنا علی است

    چونش ثنا کنم که ثنا کرده خداست

    هر چند چون غلات نگویم: خدا علی است

    شاهان بسی به حوصله دارند مرتبت

    لیکن چو نیک در نگری پادشا علی است

    گر بگزری ز مرتبه کبریای حق

    بر صدر دور زودگذر کبریا علی است

    بسیار حکمها به خطامان رود ولی

    در حق آنکه حکم رود ب خطا علی است

    گر بیخودم و گر به خود اینم ثناس بس

    در هر مقام بر لبم آوای یا علی است

     

    نیما یوشیج

    عیدتون مبارک

  8. منم بنده اهل بیت نبی

    ستاینده خاک پای وصی

    اگر چشم داری به دیگر سرای

    به نزد نبی و علی گیر جای

    گرت زین بدآید گناه من است

    چنین است و این دین و راه من است

    برین زادم و هم  برین بگذرم

    چنان دان که خاک پی حیدرم

    نباشد جز از بی پدر دشمنش

    که یزدان به آتش بسوزدتنش

    هر آنکس که در جانش بغض علی ست

    ازو زارتر در جهان زارتر کیست؟!

     

    فردوسی

    عیدتون مبارک

    1. Armin28

      Armin28

      @Vampiro حالشو ببر

      @Narges85 💝🙏

    2. Mawhdyeh

      Mawhdyeh

      خخخخخ راحت باش

  9.  

    1. Armin28

      Armin28

      @akram80 قربونت دیگه

    2. Mawhdyeh

      Mawhdyeh

      نگاه ایناخواهش دیگه خخخخخ

  10. -%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%BE%D

    1. Armin28

      Armin28

      @Vampiro بهترین کارو میکنی

    2. Ava. Km

      Ava. Km

      چه زیبا 😍😍😍

      @Armin28

  11. fu8625.jpg

    1. Mawhdyeh

      Mawhdyeh

      مرسی ازحمایتتات اخویی

    2. Armin28
  12. 89460362-parsnaz-com.jpg

    1. Ava. Km

      Ava. Km

      عکس برا من باز نمی کنه 😢😢😢

      @Armin28

    2. Armin28

      Armin28

      تونستی یه جوری ببینش

    3. Ava. Km

      Ava. Km

      باز کرد ...

      چه قشنگ 😍😍

      @Armin28

×
×
  • جدید...