رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nil.m

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    51
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

266 Excellent😃😃😃😃

درباره Nil.m

  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد 18 بهمن 1377

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

750 بازدید کننده نمایه
  1. Nil.m

    رمانتون رو معرفی کنید?

    سلام😁🖤 خب اسم رمان درحال تایپ منم جادوی سیاه هستش😈 رمانم ترکیبی از تخیل و واقعیت بر اساس افسانه هایی که وجود داره وکلی راجبشون تحقیق کردم و پیدا کردم نوشته شده 😋. اولای رمان شیطنت ،کنجکاوی هست ولی کم کم وارد ماجراهای عجیب میشه و شخصت اصلی ما مرسانا، خودش و دوستشو تو دردسر میندازه . جا داره ذکر کنم شخصیت ها و مکان هایی که نام برده شده واقعی هستن😁💥😈.
  2. #پارت36 زنگ رو زدم و منتظر ایستادیم ، چنددقیقه بعد در باز شد و دختری که نجاتش داده بودم با یه پسر جوون تقریبا ۲۸ ساله ،جلوی در با لبخند ظاهر شدن ، با گرمی از ما استقبال کردن و به داخل دعوتمون کردن، دست مرسا رو گرفتم و باهم داخل رفتیم، دیزاین داخل ویلا خیلی رنگارنگ و روحیه دار بود و مشخص بود که کاملا سلیقه ی همون دختره ، سمت پذیرایی هدایتمون کردن ،روی اولین مبل دونفر نشستم و مرسا هم کنارم نشست، اون دونفر هم روبه رومون نشستن . سکوت بینمون حاکم بود که دختره شروع کرد به صحبت کردن : _ منو که نجات دادین اصلا فرصت نشد با هم اشنا بشیم ،حتی اسمتونم نمیدونستم، فقط به دانیال گفتم امشب ناجیمو با همسرش دعوت کردم، امیدوارم بیان ،خیلی خوشحال شدم اومدید انتظارشو نداشتم . لبخندی زدم ،به مرسا نگاه کردم و گفتم: _راستش ماهم قرار بود امشب با همسرم بریم بیرون ،دیگه ماجرای صبح رو که گفتم ،همسرم خیلی خوشحال شد و خواست که شمارو ببینه . مرسا لبخند زورکی تحویلم داد وابرویی بالا انداخت ،بعد روبه دختره گفت: (مرسا):_درسته ،من عاشق بچم ،خیلی ذوق کردم براتون ،تبریک میگم . (دانیال):_خبببب وقت معرفیه تا یکم یخامون آب بشه ، من دانیال کریمی هستم. بعد روکرد سمت دختره و دستشو دورش حلقه کرد و با لبخند ادامه داد (دانیال):_ایشونم همسر زیبای من رزا. تو نگاه هر دوشون میشد عشقی که موج میزد رو کاملا دید و حس کرد، مرسا با لبخند گشادی داشت نگاهشون میکرد ، گلومو الکی صاف کردم تا به خودش بیاد، آروم نشگونی از بازوم گرفت و گفت: (مرسانا):_منم مرسانام ،مرسانا رادفر از آشناییتون خوشحالم . (رزا):_مرسی مرسا جون منم همینطور ،ناجی جان نمیخای خودتو معرفی کنی؟؟ _من آرشام زندهستم. (مرسا):_باید ببخشید این همسر من خیلی خشک و جدیه ،با یه کیلو عسلم نمیشه خوردش. دانیال مردونه خندید و روبه مرسا گفت: (دانیال):_مشخصه عذاب میکشی از دستش. ..... رزا و مرسا و دانیال با هم خیلی زود گرم گرفتن و مشغول خندیدن و صحبت کردن بودن ، رزا و دانیال هم اخلاقشون مثل بقیه بچه ها بود و خیلی شوخ و سر زنده بودن ، هه عالی شد، یکتا و آرتام کم بودن ،دونفر دیگم به اکیپشون اضافه شدن ، ۵ نفر به ۱ نفر. کلافه دستی به صورتم کشیدم و به مکالماتشون بی حرف گوش میکردم. رزا هلویی از ظرف میوه برداشت ، توی بشقاب روی پاهاش گذاشت و با چاقو شروع به تکه تکه کردن هلو کرد. کاملا گرم صحبت کردن و خندیدن بود و اصلا حواسش به چاقو نبود ، فقط یه بریدگی کوچیک روی انگشتش کافی بود تا من دیگه کنترلی روی خودم نداشته باشم، از تصورش و خوردن خونش صورتم داغ شد و احساس عطش شدیدی بهم هجوم آورد ، دستمو سمت دکمه بالایی پیرهنم بردم و بازش کردم ، خیره بودم به دستهای رزا و منتظر یه خطای کوچیک‌ ازش ،تا بهش حمله کنم و کاری که نتونستم تو دریا انجام بدم و الان انجام بدم، دیگه اصلا واسم مهم نبود کجام ،کی کنارمه یا اینکه رزا بارداره، توی همین افکار بودم که دست مرسا روی پام قرار گرفت، صورتم رو چرخوندم و تو چشمای مرسا نگاه کردم که با نگرانی داشت نگام میکرد، مطمعن بودم چشمام الان قرمز شده بودن، آروم جوری که فقط خودم بشنوم گفت: _حالت خوبه؟ چندبار پشت سر هم پلک زدم و نفس عمیقی کشیدم ، از جام بلند شدم و با یه ببخشید از جمع دور شدم و از ویلا اومدم بیرون ، با عجله سمت ماشین رفتم و صندوق ماشین روباز کردم، یه جعبه ی مشکی بزرگ فلزی توی صندوق بود، در جعبه رو باز کردم و کیسه خونی از توش برداشتم ، گوششو پاره کردم و یه نفس سر کشیدم ، بعدی و بعدی و بعدی رو با ولع و بدون توقف میبلعیدم، ولی عطشم کم نمیشد. چهرم شیفت داده بود و دندونای نیشم در اومده بود، رگای گردن و صورتم بیرون زده بودن و چشمام کاملا قرمز شده بود ، کیسه خون هفتادمی رو خوردم و جلدشو تو صندوق پرت کردم ، _آرشام . صدای مرسا بود که از پشت سرم میومد، آروم برگشتم و نگاهش کردم ، نمیدونم چی تو چهرم دید که یک قدم عقب رفت و با ترس نگاهم کرد، _آآآرشام خ خ خوبی؟ پشت دستمو به لبام کشیدم و خونی که دور دهنم پخش شده بود رو پاک کردم، تو چشمای مرسا خیره شدم و یه قدم سمتش رفتم ، یه قدم عقب تر رفت و با ترس گفت: _آرشام نیا جلو لطفا. خنده ای کردم و دوباره یه قدم رفتم جلوتر ، نمیخاستم بلایی سرش بیارم فقط میخاستم اذیتش کنم،همین. هرقدمی که من میرفتم جلو اون میرفت عقب ، قدم بعدیو که به عقب برداشت به درخت پشت سرش برخورد کرد و دیگه نمیتونست بره ، فاصلمه ی بینمونو با یه قدم که به سمش برداشتم پر کردم و کاملا روبه روش قرار گرفتم، دستامو دو طرف صورتش رو تنه ی درخت قرار دادم تا نتونه فرار کنه، صورتم روبه روی صورتش قرار داشت و نفسای داغم تو صورتش پخش میشد، از ترس دهنش قفل شده بود و نمیتونست چیزی بگه، چشم از چشمام برنمیداشت، قلبش به شدت میزد جوری که انگار هر لحظه ممکن بود از سینش در بیاد . از ترسیدنش لذت میبردم انگار که خوی درندم میخاست با طعمش بازی کنه. ✔ قلم:نیل.م
  3. #پارت35 آرتام سری تکون داد و پیرهن رو ازم گرفت و شروع کرد به اتو کردن . سشوار و شونه رو برداشتم و رفتم داخل دستشویی تا موهام رو درست کنم . کار موهام که تموم شد ،ته ریشام که حسابی بلند شده بودن و از حالت در اومده بودن رو کوتاه کردم و خط انداختم . آبی به دستو صورتم زدم و سرم رو آوردم بالا تا خودم رو توی آینه نگاه کنم، یه لحظه جا خوردم ، بجای تصویر خودم توی آینه، تصویر همون دختر بود که با چشمای سیاهش و لبخند ترسناکش داشت نگام میکرد . چند بار پلک زدم و دوباره به آینه نگاه کردم ، دیگه خبری ازش نبود و تصویر خودم بود که توی آینه میدیدم . دستی به صورتم کشیدم و از دستشویی اومدم بیرون، آرتام پیرهنم رو اتو کرده بود و صاف روی مبل گذاشته بود، (آرتام):_داداش اتو کردم . _باشه مرسی. شلوار رو برداشتم و پوشیدم ، پیرهنم رو هم تنم کردم و آستیناشو به سمت بالا تا زدم ،ساعتمو دستم کردم و کمربند و کفشای چرم قهوه ای سوختم رو برداشتم پوشیدم ، یکم هم عطر به مچ دستم و گردنم زدم و کت تک طوسی رنگم رو دستم گرفتم و رفتم توی حیاط تا مرسا بیاد . حدودا ۵ دقیقه ای منتظر ایستاده بودم که با صدای پاشنه کفشش سرم رو سمتش چرخوندم . باورم نمیشد مرسا باشه،همیشه با قیافه ی خابالو و بدون آرایش دیده بودمش ولی الان حسابی چشمگیر شده بود و چشمای سبزش زیبا تر از همیشه شده بود ، مانتوی بلند مشکی شیکی هم که پوشیده بود باعث شده بود خانم تر و جذاب تر به نظر بیاد، آب دهنمو صدا دار قورت دادم و چشمامو ازش دزدیدم، آروم از پله ها پایین اومد روبه روم کنارم ایستاد. (مرسا)_چطور شدم؟ گلوم رو صاف کردم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: _اِی بدنیس . ایشی گفت و مشتی به بازوم زد ، خندیدم و به سمت در اشاره کردم که بریم ، جلو تر از من سریع رفت سمت در ، درو باز کرد و از خونه رفت بیرون ،پشت سرش از در رفتم بیرون و در رو بستم . _باشه حالا، تند نرو انقدر ،با این پاشنه ها میفتی یجات میشکنه مکافات میشه برا من . هم قدم با هم سمت ماشین رفتیم، در سمت شاگرد رو برای مرسا باز کردم تا سوار بشه ، با تعجب و ابروهای بالا پریده نگاهم کرد و بعد سوار شد. سعی کردم نخندم و عادی باشم،رفتم سمت در راننده و سوار شدم، (مرسا):_خیر باشه جنتلمن شدی امشب . _گفتم عقده نشه برات . (مرسا):_بزار دو دقیقه بگذره بعد همه تصورات آدمو خراب کن ،فک کردم آدم شدی. _نه عزیزم من همونم که بودم . ماشین رو روشن کردم و سمت ویلا حرکت کردم، چند دقیقه ای که تو راه بودیم نه مرسا حرفی زد و نه من . یکم دور از تر ویلا یجای خلوت ماشین رو پارک کردم تا بتونم بدون اینکه کسی ببینه بیام و خونایی که آرتام برام گذاشته بود رو بخورم ، کتم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم ، رفتم سمت شاگرد و در رو برای مرسا باز کردم تا پیاده شه ، با اخم از ماشین پیاده شد و ایستاد ، قفل در ماشین رو زدم و دستم رو تو جیبم کردم و راه افتادم، مرسا هم دنبالم آروم آروم بی حرف میومد ، (مرسا):_آرشام چرا پس نمیرسیم ؟ _یکم جلوتره . (مرسا):_خب چرا با ماشین نیومدیم تا دم ویلاشون ؟ _خاستم یکم راه بریم ،توهم خیلی آروم میای. (مرسا):_خب من با این کفشا نمیتونم راه بیام ،ده بار نزدیک بود بیفتم ،عادت ندارم . _خب نمیپوشیدی . مرسا چشم غره ای بهم رفت که بلند بلند خندیدم ، کنارش رفتم تا بتونه دستمو بگیره. دستم رو گرفت و هم قدم با هم تا ویلا رفتیم ، یه ویلای دوبلکس در به ساخت بود ، که سمت دیگش روبه دریا بود (مرسا):_اینه ویلاشون؟ _آره ،یادت نره یعنی ما زنوشوهریم. (مرسا):_باشه . قلم:نیل.م
  4. سلام عزیزم رمانت  پارت 33 هستش .حواست باشه پارت 40 و درخواست منتقدت

    موفق باشی

  5. #پارت34 (آرتام):_به نظرم بهتره بری،یه شب حداقل از این اتفاقا و ماجراها دور میشی ،فکرت آروم میشه. با تعجب به آرتام نگاه کردم و گفتم: _حالا گیریم که رفتم،همسر از کجا بیارم با خودم ببرم؟؟؟بعد عطشم زیاد شد چیکا کنم؟؟؟ (آرتام):_کاری نداره که ،مرسا رو با خودت ببر.خونه پیرمرده بعد ماجرا تالاب نقش بازی کردین که، بلدین دیه اولین بارتون نیست. چندتا کیسه خونم میزاریم تو ماشین و کیف مرسا ،به بهونه دستشویی یا برداشتن وسیله از تو ماشین ، برو بخور . _خودت که دیدی مرسا توی این چندوقت ازم فراریه،عمرا قبول کنه بیاد. تازه اگرم بیاد نمیخام بفهمه من عطشم زیاد شده ،کیسه خونارو بگیم بزاره تو کیفش مشکوک میشه. (آرتام):_میاد نگران نباش ،من باهاش صحبت میکنم . خون هم حداکثر ۳ تا میدیم بزاره تو کیفش که عادی باشه و مشکوک نشه،بقیش رو میزاریم تو ماشین . دیگه چیزی نگفتم و بیرون رو نگاه کردم، آرتام ماشین رو روشن کرد و سمت خونه رفتیم. خیلی احساس خستگی میکردم ،حق با آرتامه ،شاید یه شب تونستم از همچی دور باشم و به خودم بیام ، به خونه که رسیدیم بدون توجه به بقیه، مستقیم رفتم داخل حمام تا دوش بگیرم ، صدای آرتام رو میشنیدم که داشت جواب سوالات کنجکاو بقیه رو میداد ، گوشامو تیز کردم تا بفهمم چی میگن (مرسا):_چیشده؟کجا بود ؟ (یکتا):_چرا این حاله ؟؟ (آرتام):_چیزی نیس ساحل بود. (مرسا):_ بیخودی نگران شدیم،لابد رفته بوده پیش سوگول جون. (آرتام):_مرسا چرا گیر دادی به این موضوع،انقدر برات مهمه ؟ (مرسا):_وا نه ،چرا مهم باشه. (آرتام):_خب اگه مهم نیس ،یکاری هس میخام بخاطر من انجام بدی . (مرسا):_چه کاری؟؟ دیگه به حرفاشون گوش ندادم ،مشخص بود آرتام ازش میخاد شب با من بیاد برای شام ، بی توجه بهشون خودم رو شستم و حوله رو دور خودم پیچیدم و اومدم بیرون ، حمام داخل اتاق بی بی بود و بچه ها تو سالن نشسته بودن،صدای جروبحث کردن مرسا و آرتام میومد . لباسام رو پوشیدم و بدون خشک کردن موهام رفتم داخل سالن، با اومدنم نگاها سمت من چرخید ، مرسا با اخم نگاهی بهم‌کرد و روش رو برگردوند. _خیر باشه ،خانوادتو کشتم اینجوری نگام میکنی؟ (مرسا):_نه،مگه بد نگا میکنم؟؟؟ _نه ببخشید ، فک کردم بدهی بهت دارم ،اشتباه از من بود. مرسا ایشی گفت و چپ چپ نگام کرد ، (آرتام):_خب مرسا قبوله دیه. (مرسا):_باشه میرم. پوزخندی زدم و سرمو پایین انداختم (مرسا):_خب من لباس مناسب ندارم برای شام امشب بپوشم . به آرتام با چشم اشاره کردم که اون بره باهاشون ، نمیدونستم بتونم تو فروشگاه شلوغِ پر آدم بتونم خودمو کنترل کنم یا نه،فعلا بهتره اینجور جاها نرم تا رو خودم مسلط بشم. (آرتام):_خب با یکتا آماده شید من میبرمتون مرکز خرید،خودمم حوصلم سر رفته . (یکتا):_آرشام تو نمیای؟ _نه من پیش بی بی میمونم، حوصله خرید ندارم . دخترا لباس پوشیدن وهمراه آرتام رفتن مرکز خرید تا لباس مناسبی برای مرسا بگیرن، بی بی هم بعد رفتن بچه ،رفت خونه ی همسایه تا باهم مربا درست کنن، ساعت تقریبا ۷ شب بود و دوساعتی از رفتن بچه ها میگذشت ، بی هدف تو حیاط داشتم قدم میزدم و سیگار میکشیدم که در خونه باز شد , آرتام با چندتا پاکت خرید اومد داخل و دخترا هم پشت سرش خنده کنان اومدن . نگاه بی تفاوتی بهشون کردم و روبه مرسا گفتم: _ساعت ۷ تقریبا ۱ ساعت وقت داری اماده بشی ،میخام زود بریم و برگردیم . مرسا سری تکون داد و خریدهارو از آرتام گرفت و همراه با یکتا رفتن داخل . آرتام روبه روم ایستاد و گفت : (آرتام):_چیشده داداش چرا مضطربی؟ _خون ها رو آوردی؟ (آرتام):_آره دخترا که تو مرکز بودن رفتم گرفتم ،۱۶ تا توی صندوق گزاشتم ۲ تاشم دادم مرسا بزاره کیفش . _چی گفتی بهش؟ (آرتام):_گفتم بزار تو کیفت آرشام لازمش میشه ،اونم گرفت و چیزی نگفت. _خوبه . (آرتام):_بیخیال آروم باش چیزی نمیشه،هر اتفاقیم افتاد باهام تماس بگیر،الان برو آماده شو . دستی به شقیقه هام کشیدم و رفتم داخل، دخترا تو اتاق بی بی بودن ، تقه ای به در اتاق زدم که صدای یکتا اومد _بله _یکتا میشه چمدون منو بدی _الان میدمت. یکم منتظر موندم که در یکم باز شد و یکتا از لای در چمدون رو گذاشت بیرون . _بیا چیز دیگه ای نمیخای ؟ _نه ،فقط زود بگو به مرسا حاضر شه ،یه شامه زیاد لازم نیس شلوغش کنین. _باشه بابا غر نزن برو اماده شو تو، کاریت نباشه. سری تکون دادم و چمدون رو برداشتم ،یکتا رفت داخل و در اتاق رو بست . چمدون رو گوشه ی سالن گذاشتم و از توش یه شلوار مردونه طوسی با پیرهن سفید برداشتم. آرتام اومد داخل سالن و نگاهش به من افتاد _کمک نمیخای داداش؟ _چرا بیا این پیرهن منو اتو کن یادم رفته بزارم چوب لباسی چروک شده . @jadoyyssiyah قلم: نیل .م
  6. #پارت33 با حرفش نگاهمو از گردنش گرفتم و سعی کردم حواسم رو پرت کنم، پشت سردختره رو نگاه کردم که دوباره همون دخترساحل رو دیدم ،سرش رو از آب بیرون آورده بود و با لبخند وحشتناکی داشت نگاهم میکرد و بهم زل زده بود ، چند بار پشت سر هم پلک زدم و نفس عمیقی کشیدم تا شیفت ندم ،دندونای نیشم رفت داخل و چشمام عادی شد، رو کردم سمت دختره و گفتم: _خوبم چیزی نیس ، من سمت ساحل شنا میکنم تورو هم میبرم با خودم،گردنم رو نگیر فقط . با یه دستم دختره رو گرفتم و با دست آزادم سمت ساحل شنا کردم ، به ساحل که رسیدیم دختر رو رها کردم و بدون حرف سمت کفش و پیرهنم رفتم ، (دختر):_آقا ببخشید ایستادم و سمتش چرخیدم . _بله _واقعا ممنونم ازتون ،چطوری براتون جبران کنم؟ _لازم نکرده ،وظیفه بود. _ویلای ما همینجاس ،لطفا شب برای شام مهمون ما باشید ،اینجوری با همسرم هم اشنا میشید. با دست ویلاشون رو نشون داد، اصلا حوصله نداشتم وچون تغذیه نکرده بودم نمیدونستم میتونم خودمو کنترل کنم یا نه ،برای همین ترجیح دادم بهش دروغ بگم ودرخاستشو یجوری رد کنم. _نه ممنون ،شام رو با همسرم قراره بریم بیرون . _چه بهتر، پس با همسرتون بیاید ،منتظرتونیم بهونه هم قبول نیست. لطفا بخاطر کوچولوی ما قبول کنید . انگار این دختر هم مثل مرسا لجبازه و اینجور که پیداس هرچی بگم بیخیال نمیشه ، حوصله بحث کردن نداشتم برای همین باشه ای گفتم و سمت لباسام رفتم و برداشتمشون، پیرهنم رو تنم کردم ولی دکمه هاش رو نبستم ، کفشامم دستم گرفتم و سمت خونه حرکت کردم ، قبل رفتن به خونه حتما باید تغذیه کنم ،حضور بی بی و یکتا توی خونه کنترلم رو سخت تر میکنه. اینجور که پیداس نمیتونم شکار کنم ،گوشیم رو در آوردم و به آرتام زنگ زدم ، بعد از خوردن چندتا بوق، صدای شادش توی گوشی پیچید، از سرو صدا ها و صدای خنده های یکتا و مرسا مشخص بود که داشتن باهم کل کل میکردن ، (آرتام):_جونم خان داداش _آرتام بدون حرف اضافی از بچه ها دور شو ،چون یکتا میشنوه حرفامون رو . (آرتام):_باشه (آرتام):_بگو الان،تو حیاطم،چیشده؟ _یه دست لباس با چندتا کیسه خون بردار بیا ساحل کسی نفهمه فقط ،منتظرم . (آرتام):_آرشام چیشده ؟؟؟ _بیا صحبت میکنیم . تلفن رو قطع کردم ،روی ماسه ها نشستم و سرمو تو دستام گرفتم ، چند دقیقه ای گذشت که دستی رو شونه هام قرار گرفت، سرمو بالا آوردم ،آرتام ایستاده بود و نگران نگاهم میکرد ، ساکی که تو دستش بود رو کنارم گزاشت و خودش هم کنارم نشست، _خون رو آوردی؟ سری به نشونه تایید تکون داد ، در ساک رو باز کردم و یه کیسه خون هارو در آوردم و یه گوشش رو پاره کردم ، خون داخلش رو یه نفس بلعیدم، حس لذت کل وجودمو گرفت، مثل خون تازه نبود ولی بازم بهتر از هیچی بود، چندتا کیسه خون دیگه رو هم پشت هم خوردم ، هنوز عطشم رفع نشده بود ولی خیلی کمتر شده بود ، خون دور لب هام رو با پشت دستم پاک کردم و روی ماسه ها دراز کشیدم ، نفسمو صدا دار بیرون دادم و چشمام رو بستم . (آرتام):_آرشام نمیخای بگی چیشده؟این چه حالیه داری؟ چشمام رو باز کردم و به صورت نگرانش نگاه کردم، دلم نمیخاست اونو هم نگران کنم ولی چاره ای نداشتم ،به یه هم فکر نیاز داشتم ، نیم خیز شدم و دستامو ستون بدنم قرار دادم ، _خودمم نمیدونم چه اتفاقی افتاده ،نمیتونم درک کنم. (آرتام):_تعریف کن واسم. تمام ماجرا های دوهفته اخیر رو کامل براش گفتم،با هرجمله ای که میگفتم صورتش گرفته تر میشد و غم تو نگاهش موج میزد. _خب حالا همه چیز رو میدونی، نمیدونم دلیلش چیه ،کنترلی هم روش ندارم،حتی میترسم خونه بیام و بلایی سر بی بی و مرسا بیارم. آرتام مردونه بغلم کرد و بعد از مکس کوتاهی ازم فاصله گرفت ، (آرتام):_داداش تو میتونی تحمل کنی، منم نمیفهمم دیدن اون دختر یعنی چی ولی فک کنم به هدف ها مربوط باشه . عطشت هم شاید چون درمانو داریم پیدا میکنیم ،طلسمه داره زودتر پیشروی کنه، با تغذیه هاییم که اخیرا کردی آرشام، داری طلسمو قوی تر میکنی، باید خودتو کنترل کنی ،کیسه خون بیشتری از بیمارستان برات میارم .باهم از پسش برمیایم،باید زودتر هدفای بعدیو پیدا کنیم. لبخندی به صورت نگرانش زدم و سری به نشونه تایید تکون دادم، دلم نمیومد ناراحت ببینمش، بلند شدم لباسام رو با لباسای جدیدی که آرتام اورده بود عوض کردم ، دستی به موهای خیسم که توی صورتم ریخته شده بودن کشیدم و از صورتم کنارشون زدم. _با ماشین اومدی؟ (آرتام):_آره ،نزدیک اینجاس بیا بریم. با آرتام سمت ماشین رفتیم، آرتام سمت راننده سوار شد و من هم صندلی شاگرد نشستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم ، سیگاری از داشبور برداشتم و روشن کردم، (آرتام):_حالا میخای چیکار کنی ،میری شام رو؟ کامی از سیگارم گرفتم و پک محکمی زدم، با مکس دودشو بیرون دادم و گفتم: _نه،بیخیالش . @jadoyysiyah قلم :نیل.م
  7. #پارت32 ((یک هفته بعد)) خونه که رسیدیم یکتا و بی بی به استقبالمون اومدن ، اتفاقات رو به صورت خیلی جزئی برای بی بی و یکتا تعریف کردیم و بی بی بخاطر دستای مرسا حسابی از دستم ناراحت شدو سرزنشم کرد ، قرار شد تا بهبود مرسا سراغ هدف بعدی نریم ، توی این دو هفته زخمای مرسا خیلی بهتر شده بود و یکساعت پیش آرتام و بی بی، مرسا رو بردن بیمارستان تا بخیه هاش رو بکشه ، بعد از هدف دوم، توی این مدت خیلی چیزا عوض شده بود ، مرسا بیشتر توی خودش بود ،به ندرت باهام صحبت میکرد و از من فراری بود ،حتی باهام کل کل هم نمیکرد. عطش من هم نسبت به خون بیشتر شده بود ، جوری که حتی مجبور شدم مخفیانه و بدون اینکه بچه ها بفهمن از چندتا انسان تغذیه کنم ، نمیخاستم بدونن که من اینجوری شدم ، نمیدونم چرا اینجوری شدم، شاید به هدف ها مربوطه یا شایدم مهلتم داره تموم میشه ، بعد از اولین تغذیه ای که کردم، اون دختر تو ساحل رو دوباره دیدم که ایستاده بود و نگاهم میکرد ، اول فکر کردم توهمه ولی با تغذیه های بعدی بیشتر میدیدمش و حضورش پر رنگ تر شده بود، جوری که وقتایی هم که تغذیه نمیکنم میبینمش، خنده هاش و حضور ناگهانیش وقتی تنهام ، نگاه طعنه آمیزش که بهم زل زده و میخنده ، واقعا منو دیونه و کلافه کرده ، از نگاهاش و خنده هاش متنفرم ، کاملا شکل مرساست ولی چشمای سیاه به رنگ شب و پوست رنگ پریده ای داره، نمیدونم توهمه یا واقعیت ، واقعا نمیدونم چه اتفاقی داره برام میفته، حسابی تشنم شده بود و نیاز داشتم که دوباره تغذیه کنم ،لباسام رو عوض کردم و لباسای بیرونم رو پوشیدم ، یکتا توی آشپز خونه داشت ناهار درست میکردو سرگرم کارای خونه بود ، _یکتا ،من میرم قدم بزنم . (یکتا):_وایسا ،الان که میان میخایم ناهار بخوریم . _شما ناهار بخورید،منتظر من نمونید ،کار دارم باید برم . منتظر نموندم تا یکتا چیزی بگه ،کفشام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون ، نمیدونستم کجا برم و بی هدف تو خیابون قدم میزدم ، ادمایی که تو این دوهفته کشته بودم شب شکار کرده بودم و توی دریا انداخته بودمشون ، ولی الان روزه و نمیتونم اینکارو کنم ، فوق العاده تشنم بود و از کنار هر ادمی که رد میشدم حریص تر میشدم ، جریان خون توی رگ گردنشون رو با تمام وجودم حس میکردم و تصور فرو کردن دندونام تو شاهرگشون و مکیدن خونشون داشت دیونم میکرد. گلوم میسوخت و دندونای نیشم با لجاجت میخاستن بیرون بیان و توی گردن طعمشون فرو برن . نفس عمیق میکشیدم تا بتونم خودمو کنترل کنم ، نمیدونم کی به ساحل رسیدم ، کنار دریا تو ساحل قدم میزدم و سعی میکردم به صدای موج ها گوش بدم و حواس خودم رو پرت کنم ، همینطور که داشتم قدم میزدم صدای ضعیفی توجهم رو جلب کرد ، تو دریا نگاه کردم ،تو فاصله دوری یه دختر در حال غرق شدن بود و با صدای ضعیفی درخاست کمک میکرد ، دور اطرافم رو نگاه کردم ، ساحل خلوت بود ، کسی متوجه نبود و صداش رو نمیشنیدن ، لبخندی از خوشحالی زدم ،پیرهن و کفشام رو در آوردم وبا گوشیم روی ماسه ها انداختم ، توی آب اومدم و به سمتش با سرعت شنا کردم ، توی آب دستو پا میزد و برای نفس کشیدن تقلا میکرد ، بهش رسیدم ، گرفتمش و کمکش کرد تا سرش رو بیرون از آب نگه داره ،دوس نداشتم طعمم اینجوری بمیره، میخاستم آروم باشه و بدون استرس اینجوری خونش خوشمزه تر بود، دستاشو دور گردنم انداخت و محکم بهم چسبید ، ضربان قلبش فوق العاده بالا بود و داشت میلرزید، چند دقیقه تو همون حالت موند تا آروم تر شد ،که گفتم : _آروم باش،من گرفتمت ،جات امنه غرق نمیشی. آروم سرش رو از شونم فاصله داد و حلقه دستاشو گشاد کرد ، حالا میتونستم دقیق صورت طعمم رو ببینم، تو چشماش زل زده بودم و اونم داشت نگام میکرد، بلخره به خودش جرعت حرف زدن داد و با صدای گرفته گفت: _ممنونم نجاتمون دادی ،واقعا ممنونم ،فک کردم کارمون تمومه. نجاتمون دادی؟؟؟منظورش چیه؟نکنه ....!!! دقیق گوش دادم که صدای ضربان خیلی خیلی ضعیفی رو علاوه بر ضربان قلب دختره شنیدم . _حامله ای؟؟؟ _آره .۴ ماهمه ،فک کردم هر دو میمیریم ،مرسی واقعا جونمونو مدیون توییم. _تو دریا چیکار میکنی تو که حامله ای؟شوهرت کجاس؟ اه لعنتی ،حالا چطوری بکشمش ،نمیتونم اینکارو کنم اون حاملس نباید اینکارو کنم، فاصلش باهام نزدیک بود و جریان خون توی گردنش حسابی دیونم کرده بود، نمیخاستم ازش تغذیه کنم ولی کنترلم دست خودم نبود، دندونای نیشم درومده بود و میتونستم حدس بزنم چشمام قرمز شدن و چهرم درحال شیفت دادنه، (دختر):_بعدا میگم ،میشه ببریم سمت ساحل ،من نمیتونم شنا کنم . جوابی ندادم و تکون نخوردم ،دختره به چشمام نگاه کرد و گفت: _ حالتون خوب نیست؟؟چشماتون قرمز شده . نگاهم روی گردن دختره بود و فکر مکیدن خونش داشت دیونم میکردم . @jadoyyssiyah قلم:نیل.م
  8. #پارت31 پرستار دم در یه اتاق ایستاد بعد با ناز و لبخند فوق العاده ملیحی بدون اینکه حتی نیم نگاهی به مرسا بکنه رو به من گفت : _اینجا اتاق دکتر کمالیه ، من منتظرت میمونم تا کارتونو انجام بدید . مرسا نفسشو با حرص بیرون داد و به پرستاره گفت: _لازم نکرده منتظر بمونی ، به کارت برس تو. از واکنشش خندم گرفت ولی خودمو کنترل کردمو بخاطر اینکه حرصش رو بیشتر دربیارم روبه پرستاره گفتم: _ممنون عزیزم ،همینجا باش میام. دختره از حرف من ذوقی کرد و چشماش از شادی درخشید ، واقعا حالم ازاین مدل دخترها بهم میخورد ، ولی خوشم میومد که لج مرسا رو در بیارم. مرسا ایشی گفت و در اتاق رو باز کردو رفت داخل ، تا اومدم منم برم داخل اتاق، پرستاره بازومو گرفت و با لبخند گفت: _من سوگولم ولی اسم تورو نمیدونم هنوز ‌. دستمو کشیدم که بازومو ول کرد ،بعد با لحن فوق العاده جدی و اخم نگاش کردم و گفتم: _لازم نکرده بدونی، سرت به کار خودت باشه، اینجام نمون ،نیازی نیس بهت . از حرف من حسابی جا خورد ، فرصت جواب دادن رو بهش ندادم و وارد اتاق شدم و در رو بستم ، مرسا روی یه صندلی کنار دکتر نشسته بود و دکتر داشت دستشو نگاه میکرد. مرسا با اومدنم نیم نگاه بی تفاوت بهم کرد وبعد رو شو برگردوند، دکتره که مردی مسن بود، دست از بررسی کردن دستهای مرسا برداشت و به من نگاه کرد وگفت: _پسرم دستاش بخیه میخاد . _هرکاری لازمه انجام بدید. (مرسا):_نمیشه حالا بخیه نزنین؟ (دکتر کمالی):_چرا دخترم؟ میترسی؟ به مرسا نگاه کردم که رنگو روش پریده بود ، آب دهنشو قورت داد و به من نگاه کرد، با لبخند نگاش کردم که اخمی کرد و روبه دکتر گفت: _نه نمیترسم ،باشه بخیه کنین. سرمو انداختم پایین و بی صدا خندیدم، مثلا میخاست لجبازی کنه وجلوی من کم نیاره، ولی ضربان بالای قلبش نشون میداد که ترسیده، (دکتر کمالی):_دخترم بشین روی تخت تا بیام ،خودم بخیشو انجام میدم. مرسا بلند شد و آروم سمت تخت رفت ، رفتم کنارش تا کمکش کنم رو تخت بشینه، ولی دستم رو پس زد و به سختی خودش از تخت رفت بالا و رو تخت نشست، دستامو به نشونه تسلیم بالا بردم و کنارش ایستادم ، دکتر دستکش هاش رو دستش کرد و وسایل استریل شده رو توی سینی کنار مرسا گذاشت ، رنگ مرسا با دیدن سوزن حسابی پرید و روش رو برگردوند تا نبینه، دکتر زخم رو تمیز و ضد عفونی کرد و بعد شروع کرد به زدن بخیه ، مرسا چشماشو محکم بسته بود و نفس عمیق میکشید ، برای اینکه حواسشو پرت کنم ،سعی کردم دوباره حرصشو در بیارم. _سوگولم بد نبودا، دختر خوشگلی بود به نظرم.نظر تو چیه؟ مرسا چشماشو باز کرد و نگام کرد _سوگول کیه؟ _همون خانم محترمی که اوردمون اینجا،خیلی دختر خوبی بود . مرسا نفسشو با حرص بیرون داد، مشخص بود نقشم گرفته . _عه پس اسمشم میدونی ، اگه خوشت اومده دوس میشدین یباره .ولی به نظر منکه اصلا هم خوشگل نبود. _روش فکر میکنم مورد زیاد هست ،حالا تو چرا انقدر برات مهمه؟ _منننن؟؟؟هه من برام اصلا اهمیتی نداره هرکار میخای بکن. _آره مشخصه. _خیلی پررویی، کی هستی اصلا برام مهم باشی؟؟؟ (کمالی):_خب تموم شد . دخترم میبندم روی بخیه هارو چیزی بلند نکن ،دستتو بازو بست نکن زیاد،آب هم بهش نزن فعلا ،حسابی حواست باید باشه . جناب شما هم واسه غذا خوردن و... کمکش کنین،کف دست دیر خوب میشه زخمش، باید مراعات کنه. سری به نشونه فهمیدن تکون دادم ،مرسا از تخت پایین اومد ، ازدکترتشکر کردیم و باهم از اتاق اومدیم بیرون ، (مرسا):_پس سوگول جونت کو؟ قرار بود منتظر بمونه. پوزخندی زدم و جوابی ندادم ، رفتم پذیرش هزینه بخیه رو دادم و سمت ماشین رفتیم و سوار ماشین شدیم . آرتام مرسارو که دید خندید و گفت: _عه عه خدا بده نده مرسا جون ،دستت چیشده؟ (مرسا):_خدا که بد نمیده ،یه آدم هیز از خدا بیخبری اینکارو کرده. _بگم غلط کردم بیخیال میشی؟؟؟ (مرسا):_نه . آرتام دوباره خندید و ماشین رو روشن ‌کرد و سمت خونه رفتیم . قلم:نیل.م
  9. #پارت30 سرفه ای الکی کردم و ازش فاصله گرفتم _ ینی انقدر دوستم داری که از مردنم ناراحت میشی؟ مرسا اخمی کرد و باعصبانیت نگام کرد، خندیدم و دستم رو از پشت سرم جلو اوردم و تاج رو جلوی صورتش گرفتم _بیا، از این خوشت اومده بود . مرسا با بهت نگاهش بین من و تاج ردو بدل میشد ، (مرسا):_بخاطر این جونتو تو خطر انداختی؟باورم نمیشه ، بخاطر من آوردیش؟ _خب خوشت اومده بود ازش ،گفتم حالا اگه نیارمش برات تا عمر داری میخای بداخلاقی کنی باهام . مرسا مشتی به بازوم زد و گفت: _آدم نیستی ،نمیشه باهات حرف زد. نمیخامش اصلا. خندیدم و گفتم: _خب باشه حالا بگیرش تاجتو،اگرم نمیخایش که بندازمش همینجا. با این حرفم سریع تاجو از دستم قاپید و روی سرش گذاشت ،واقعا این دختر رفتاراش خنده دار و عجیب بود. چاقو رو از جیبم در آوردم و گفتم: _خب دیگه بهتره بریم . مرسا بدون اینکه نگاهم کنه تیکه های پیرهنمو از دستاش باز کرد ، زخماش هنوز تازه بودن ، فشار کوچیکی بهشون داد که دوباره خون ازشون بیرون زد . مثل قبل من و آرتام دستامونو بریدیم و دست مرسا رو گرفتیم ، با کمی مکس چشماشو بست و نفس عمیقی کشید ، بعد شروع کرد به خوندن وِردی که موقع اومدن به اینجا خونده بود، روزنه دوباره جلومون ظاهر شد ، ازش گذشتیم و دوباره وارد کویر شدیم . دستای همو که ول کردیم روزنه ناپدید شد و دیگه خبری از اون جنگل انبوه نبود ، دوباره برگشته بودیم به همون کویر. سنگ یاقوت رو دادم به مرسانا تا خونشو روش بریزه . سنگ رو کف یکی از دستاش قرار داد و دست دیگش رو مشت کرد و فشار داد ، خون از لا به لای مشتش روی سنگ چکه میکرد ، هر قطره که میریخت ،سنگ کم کم سیاه رنگیه خودش رو از دست میداد و در آخر به سنگ سفید رنگ تبدیل شد، _مرسا کافیه دیگه ،رنگ سنگ کامل عوض شده باید به انگشترت حالا نگاه کنی. مرسا هیچ توجهی به حرف من نشون نداد و بدون حرف ،کارش رو ادامه داد و روی سنگ همچنان خون میریخت . _مرسا میشنوی صدای منو؟ بازم به حرفم توجهی نکرد ، کنارش رفتم،دستمو زیر چونش گزاشتم _منو نگا کن با توعم . سرشو آروم سمت خودم بالا آوردم ، تو چشماش که نگاه کردم یه لحظه شوکه شدم ، چشماش رنگ اون سنگ شده بود و از سفیدی چشماش خبری نبود، سیاهی کل چشماشو گرفته بود، دققا شبیه اون دختری شده بود که تو ساحل دیدمش ، چشما همون چشما بود ، از تعجب نمیتونستم حرف بزنم ، آرتام اومد کنار مرسا و چندبار تکونش داد و صداش زد مرسا دست از خیره شدن به چشمام برداشت و بدون اینکه به آرتام نگاه کنه، با سردی و بی تفاوتی بهم لبخند دندون نمایی زد ، از لبخندش تنم لرزید ،دقیقا همون دختر تو ساحل بود ،همون لبخند، همون چشمای سیاه ، آب دهنمو صدا دار قورت دادم و گفتم: _م‌ م مرسا خودتی؟ این دفعه با صدای بلند خندید و چشماشو بست، چشماشو که باز کرد دیگه خبری از اون چشمای سیاه نبود، دوباره چشمای سبز مرسا بود که داشت با تعجب نگام میکرد. (مرسا):_چیه آرشام چرا خشکت زده؟چرا اینجوری نگام میکنی؟؟ _تو ،تو خودتی؟ (مرسا):_پس کی میخای باشه خودمم دیگه ،چیشده؟ _چشمات ،چشمات سیاه بودن. (مرسا):_چی داری میگی آرشام خل شدی؟، آرتام چی شده تو بگو حداقل. (آرتام):_مرسا تو چیزی یادت نیس از چند دقیقه پیش؟ (مرسا):_ والا داشتم خون میریختم رو سنگ دیگه ،مگه چیشده؟ چند دقیقه هم نه، چندتا قطره ریختم فقط،۱ دقیقه طول کشیدکلا . _چه بلایی داره سرت میاد ،تو یادت نیس خندیدی بهم ،زل زده بودی؟؟؟ مرسا با تعجب نگام کردو گفت: _من؟؟؟من کی خندیدم؟؟؟؟ دستی به صورتم کشیدم و نفسمو صدا دار بیرون دادم . _هیچی،بیخیال به انگشترت نگاه کن تا هر چه زودتر ازینجا بریم ،دیگه واقعا مغزم کار نمیده. مرسا کاری که گفتم رو انجام داد ، سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت نوشهر ، توی کل مسیر فکرم درگیر قیافه مرسا بود و دختری که تو ساحل دیده بودم ، حرفی که مرسا توی هدف اول گفت، اون موقعی که روح پری تو جلدش رفته بود ، مدام توی ذهنم اکو میشد ، تاوانش یعنی چیه ؟،چه بلایی قراره سر کی بیاد؟ حرفش چه معنی داره ؟ پشت هم سیگار میکشیدم و عصبی با پام کف ماشین ضرب گرفته بودم ، آرتام پشت فرمون نشسته بود ، گه گاهی نگاهی نگران بهم مینداخت ولی حرفی نمیزد . مرسا هم طبق معمول از وقتی سوار شده بودیم تا الان خواب بود، تقریبا ساعت ۱۱ شب بود که رسیدیم نوشهر ، چرخیدم سمت صندلی عقب و مرسا رو تکون دادم تا بیدار بشه ، با غر چشماشو باز کرد ونشست ، خمیازه ای کشید و اطرافو نگاه کرد. (مرسا):_عه رسیدیم . _بله ،با اجازتون. دستت چطوره؟ دستشو باز کرد و آورد جلو تا بتونم ببینم ، چقدر انسان عادی بودن بعضی وقتا بده، من سر چند ثانیه زخمم خوب شد ولی از مرسا با یه تکون کوچیک دوباره خونریزی میکرد ، _فک کنم بخیه باید بزنیم ،جوش نخورده هنوز . (مرسا):_تقصیر توعه انقدر عمیق بریدی،فک کردی منم مثل شمام که زود خوب شه؟؟؟تازه سرتا سر کف دستامو بریدی . _خب لازم بود اینکارو کنم . (آرتام):_ولی داداش یکمم میبریدی کافی بودا ،انقدر زیاد لازم نبود. _خب من از کجا باید میدونستم چقدر ببرم. (مرسا):_خداروشکر معذرت خواهیم بلد نیسی ،حرصتو سر دستای من در آوردی. نگاش کردم که چپ چپ نگام کردو به حالت قهر روشو کرد اونطرف و بیرون رو نگاه کرد، امان از دست این دختر ، هیچ وقت نمیتونم رفتاراشو درک کنم . دستی توی موهام کشیدم و روبه آرتام گفتم: _آرتام برو سمت بیمارستان . آرتام سری تکون داد و چند دقیقه بعد دم بیمارستان ایستاد ، از ماشین پیاده شدم و در عقب رو باز کردم تا مرسا پیاده بشه، بدون اینکه نگام کنه پیاده شد ، تنه ای بهم زد و سمت ورودی بیمارستان رفت، درماشین رو بهم زدم و پشت سرش وارد بیمارستان شدم ، بیمارستان خیلی شلوغ بود و صندلی های انتظار پر بودن، سمت پذیرش رفتم و با نفوذ ذهنی ازش خواستم که بدون معطلی سریع دست مرسا معاینه کنن و بخیه بزنن، مسعول پذیرش یه پرستار رو صدا زد و از پرستار خواست تا مارو پیش دکتر کمالی ببره، پرستاره که یه دختر تقریبا ۲۶ ساله بود مارو سمت اتاق دکتر راهنمایی کرد ،
  10. #پارت29 آروم و با احتیاط اول از همه رفتم داخل ، بعد از من هم آرتام وارد شد . (مرسا):_وای چقدر تاریکه ، من از تاریکی میترسم ،هیچی نمیبینم . (آرتام):_هیسسس ،تو لازم نیس ببینی ،رو دوش منی دیه چیو میخای ببینی. _بچه ها ساکت . اطرافو دقیق نگاه کردم ،توی یه راه روی طولانی بودیم و دور تا دور راه رو، پر از مجسمه های عظیم از سربازای باستانی بود . راه افتادم و آرتام هم آروم پشت سر من میومد صدای تپش فوق العاده شدید قلب مرسا مانع از تمرکزم میشد، برگشتم عقب رو نگاه کردم و با تن صدای آروم گفتم : _مرسا میشه یکم آروم باشی ،نمیتونم تمرکز کنم . دوباره مسیر رو ادامه دادم و آروم راه میرفتم که پام روی چیزی رفت، تلیک صدا کرد ،انگار که یه ضامن بود، بی حرکت همونجا ایستادم و پامو تکون ندادم . (آرتام):_داداش چیشد،صدای چی بود؟ _هیس آروم،فک کنم پامو اشتباهی گذاشتم . تا آرتام اومد دهن باز کنه و چیزی بگه پامو از روی سنگ برداشتم‌ . بلافاصله از دو طرف به سمتمون نیزه پرتاب شد ، به فاصله ی چند میلی متری صورتمون نیزه هارو تو هوا گرفتم . (مرسا):_چ چ چیشد؟چی بود ؟ _ هیچی بی احتیاطی کردم ،نمیزاری تمرکز کنم. (آرتام):_داداش اینجوری فایده نداره ،به نظرم با سرعت بدویم، تله ها رو سریع رد میکنیم،نیزه و این چیزاهم با سرعتی که ما داریم بهمون نمیخوره. _باشه ،با شماره ی ۳ با سرعت میدویم به سمت انتهای راه رو . (آرتام):_ یک، _دو (آرتام):_ سه با سرعت سمت انتهای راه رو میدویدم و با هر قدمی که برمیداشتیم صدای تیک ، تیک تله ها در میومد و سمتمون نیزه و تیر و تبر پرتاب میشد ، ولی سرعت ما زیاد بود و قبل اینکه به ما برسن ما رد شده بودیم . رسیدیم انتهای راه رو و ایستادیم ،روبه رومون یه در بزرگ آهنی بود ،در رو با آرتام هل دادیم و داخل رفتیم. وارد یه سالن فوق العاده بزرگ و مجلل شدیم که از هر طرف نوری از روزنه ها به داخل میتابید. دیوار ها و سقف آینه کاری شده بودن و نوری که به داخل میتابید توی آینه ها منعکس میشد ،که باعث شده بود همه جا بدرخشه و مجلل تر بنظر بیاد . وسط سالن یه صندلی سلطنتی که پر از جواهر های رنگا رنگ بود قرار داشت و اطرافش پر از صندوق های طلا و جواهر. همه جارو دقیق زیر نظر گرفتم و با احتیاط سمت صندلی رفتم ، آرتام مرسا رو گذاشت زمین ، هردو هم قدم با من سمت صندلی میومدن. توی قسمت تاج صندلی، همون یاقوت کبودی که به شکل سوسک سرگین بود رو دیدم . _بچه ها خودشه اینجاست . (مرسا):_وووووای چقدر طلا ،وووووای گنج پیدا کردیم. _ما دنبال گنج نیومدیم مرسا، دنبال این یاقوتیم . آرتام اون چاقویی که دادم دستتو ببری هنوز دنبالته؟ (آرتام):_آره گذاشتم تو جیبم، بیا . چاقو رو ازش گرفتم و یاقوت رو از تو تاج صندلی در اوردم . مرسا سر یکی از صندوق رفت، از توی صندوق یه تاج ظریف پر از نگین رو برداشت و روی سرش گذاشت. یاقوت رو توی جیبم گزاشتم ، رو کردم سمتش و گفتم : _خب دیگه ، بهتره بریم زود. (مرسا):_بابا گنج پیدا کردیم ،نمیخاین اینارو ببریم ؟؟؟ این تاجه خیلی خوشگله. _نه،نیازی بهشون نداریم بزارش تو صندوق ،آرتام راه بیفت موندنمون اینجا خوب نیست . مرسا با ناراحتی تاج رو از رو سرش برداشت و توی صندوق گذاشت، بعد رفت سمت آرتام تا آرتام کولش کنه. آرتام مرسا رو کول کرد و سمت در رفت، یهو زمین لرزید و صدای وحشتناکی داد ، به آرتام نگاه کردم ، دوباره زمین با شدت زیادتری لرزید و دیوارا شروع کردن به ریختن ، _آرتام بدو بیرون . آرتام با سرعت شروع کرد به دویدن و از در رفت بیرون ، زمین لرزه با شدت زیادی ادامه پیدا کرد، همه چیز داشت خراب میشد وزمین کم کم شکافته شد، قبل از اینکه صندوقا تو زمین بره ،سمتش دویدم و تاجی که مرسا دوس داشته بود رو برداشتم و سمت در دویدم ، زمین جلوی پام شکافته شد ،چند قدم عقب رفتم و پریدم سمت در ، به سرعت میدویدم و هرچقدر میرفتم زمین پشت سرم خراب میشد ، توی راه رو به سرعت میدویدم ، مجسمه ها پشت سر هم میوفتادن و خورد میشدن ، از بینشون جا خالی میدادم و سمت در میدویدم ، رسیدم به در و با یه پرش از در بیرون پریدم و روبه روی هرم روی زمین افتادم ، هرم جلوی چشمم کامل خراب شد و توی زمین فرو رفت ، اطرافو نگاه کردم ،آرتام و مرسا رو دیدم که کنار هم دور تر از هرم ایستاده بودن و با حیرت به من و هرمی که الان کاملا ناپدید شده بود نگاه میکردن. از رو زمین بلند شدم و تاج رو پشت سرم گرفتم تا مرسا نبینه و سمتشون رفتم. (آرتام):_داداش چرا نیومدی ،فک کردم پشت سرم میای ،مردمو زنده شدم تا از در بیای بیرون ،کجا موندی . _خوبم ، چیزیم نشد، منم پشت سرت اومدم. مرسا شوک زده داشت نگاهم میکرد و پلک نمیزد ، بشکنی جلو صورتش زدم که به خودش اومد و سریع بغلم کرد. (مرسا):_ وای ،فک کردم مردی . @jadoyyssiyah💎 قلم:نیل. م
  11. #پارت28 دست هم رو که رها کردیم منفذ ناپدید شد ، با تعجب اطرافمونو نگاه میکردیم و دور خودمون چرخ میزدیم ، (مرسا):_آ آ آ رشام پس کویر چیشد؟ _مرز رو رد کردیم ،فک کنم الان تو همون مکان مخفی شده هستیم . (مرسا):_حالا باید چیکار کنیم؟؟ به قیافش نگاه کردم که حسابی رنگ پریده و ترسیده بود ،از دستش هم داشت خون میچکید . رفتم روبه روش ایستادم و پیرهنم رو در اوردم ، اول با تعجب نگاهم کرد ولی بعد با خجالت نگاهشو دزدید، پوزخندی زدم و پیراهنم رو پاره کردم و به شکل دوتا نوار بلند در اوردم ، یکی از دستاشو گرفتم و زخمشو بستم، اون یکی دستشو هم بستم و ازش فاصله گرفتم . (آرتام):_داداش کاش با خودمون کوله پشتی رو حداقل اورده بودیم ، معلوم نیس چقدر اینجا کارمون طول بکشه . _اشکال نداره ،بهتره راه بیفتیم ،باید هرچه زودتر یاقوت رو پیدا کنیم. راه افتادیم توی جنگل انبوه و آروم از بین درختا میگذشتیم ،من جلو میرفتم و آرتام پشت سر مرسا میومد تا اتفاقی برای مرسا نیفته . دو ساعتی بود که داشتیم راه میرفتیم و هنوز حتی ردی از سنگ یاقوت پیدا نکرده بودیم، جنگل شرجی و مرطوب بود و گه گاهی مه سطح زمین رو میپوشوند، که دیدن جایی که میخاستیم پامون رو بزاریم مشکل میشد. کنار یه درخت که به نظر بلند تر از بقیه ی درختا میومد ایستادم. _همینجا صبر کنین الان میام . باسرعت از درخت بالا رفتم و توی دو دقیقه خودمو به نوک درخت رسوندم ، از اون بالا میتونستم کل منظره ی جنگل رو ببینم ، اطرافو دقیق نگاه کردم ، توی فاصله چند کیلومتریمون یه سازه ای به شکل هرم وجود داشت ، از درخت پایین پریدم و روی دوتا پا رو زمین فرود اومدم. _خب،چندکیلومتر جلو تر یه هرم دیدم،فکر کنم بتونیم اونجا پیداش کنیم. (مرسا):_ولی آرشام من خسته شدم دیگه نمیتونم راه برم . _چیزی راه نیومدیم ، چقدر زود خسته شدی . (مرسا):_برای شما هیچی به حساب نمیاد ،بابا من آدمم خسته میشم خب. دستمو اوردم بالا و به ساعت مچیم نگاه کردم که دیدم ساعتم از کار افتاده ، دستی به شقیقم کشیدمو به اطراف نگاه کردم ، سکوت مطلق همه جارو گرفته بود و گه گاهی صدای شکستن شاخه ها ی درخت میومد. _ولی اینجا امن نیست مرسا،نمیتونیم بمونیم . (آرتام):_داداش تا الانشم خیلی کند پیش رفتیم . _بخاطر مرساست، وگرنه که میدویدیم.(خوناشاما سرعت فوق العاده ای توی دویدن و مخفی شدن دارن ،بدون اینکه خسته بشن میتونن کیلومترها بِدَوَن و راه برن ،صدمه بدنیشون به سرعت خوب میشه و نمیمیرن. خوناشام ها ویژگیهای قالب از هر حیوان رو دارن ). (آرتام):_خب میشه یکاری کرد _چه کاری؟ (آرتام):_من مرسارو کول میکنم و میدویم ،اینجوری خستم نمیشه ،سریع تر هم مسافت رو طی میکنیم . _باشه . آرتام مرسا رو کول کرد و با سرعت شروع به دویدن کردیم ،خیلی وقت بود که اینجوری ندویده بودم ،بدون ترس از دیده شدن و لو رفتن ، حس لذت کل وجودمو فرا گرفته بود. یه ربعی بین درختا با سرعت میدویدم که رسیدیم به یه منطقه باز و بدون درخت ،ایستادیم و آرتام مرسا رو زمین گزاشت ، روبه رومون یه هرم عظیم وجود داشت، شبیه به هرم های مصر باستان، سمت هرم حرکت کردیم و دم ورودیش ایستادیم ، دو نگهبان نیزه به دست خیلی بزرگ، از جنس سنگ مرمر، دو طرف در ورودی قرار داشت که بدنی به شکل انسان، ولی سری به شکل روباه داشتن ، در ورودی بزرگ و چوبی شکل بود که دسته هایی از جنس طلا داشت، ابعاد همه چیز خیلی بزرگ بود انگار که برای قول ها ساخته شده بودن ، بالای سر در ورودی به زبان مصر باستان نوشته شده بود * احتیاط کنید ،ورود بدون بازگشت * مرسا مات و مبهوت داشت به اطراف نگاه میکرد ،آرتام کنارم ایستاد و جوری که فقط خودم بشنوم کنار گوشم گفت _داداش ،میبینی که چی نوشته،حس خوبی ندارم بهش،میخای چیکار کنی؟ _میریم داخل ،ولی مرسا رو کول کن ،ما آسیبی نمیبینیم، شاید برای اون خطرناک باشه . _بهتر نیس همینجا بمونه ،تا ما بریم و برگردیم ؟ _انقدر احمقی؟ تنها بزاریم اینجا بمونه ،که مثل حادثه دریاچه بشه؟ _باشه حق باتوعه . مرسا اومد کنارمون ایستاد و با ذوق گفت _وای تو خوابمم همچین چیزی ندیده بودم ،اصلا همچی انگار یه خوابه . لبخندی زدم و سر تکون دادم (آرتام):_خب مرسا بیا کولم بریم داخل (مرسا):_چرا؟ اینجا که دیگه میتونم راه بیام که . _بهتره اینجوری،خیال منم راحت تره . مرسا سری تکون داد و آرتام کولش کرد، آروم سمت در رفتم و هولش دادم ، در به قدری سنگین بود که به طور قطع انسان عادی نمیتونست بازش کنه ، در با صدای بدی به اندازه ی عبور ما سه تا باز شد، داخل تاریک تاریک بود ،ماهم هیچ چیزی برای نور انداختن همراهمون نبود، ولی خداروشکر بینایی ما فوق العاده قوی بود و میتونستیم توی تاریکی مثل روز روشن راحت همه چیز رو ببینیم.
  12. #پارت27 _چه مشکلی ؟ (آرتام):_من و تو چون خوناشامیم و موجود ماوراطبیعی ،نمیتونیم از جادو استفاده کنیم ،برای همین من نمیتونم جادوشو انجام بدم . (مرسا):_یعنی چی؟ _یعنی اینکه از لحاظ تئوری امثال من و آرتام وجودمون برخلاف قانون طبیعته، طبیعت مارو به این شکل قبول نداره و با ما همکاری نمیکنه، برای جادو هم نیازه که از طبیعت انرژی لازم گرفته بشه . (مرسا):_من نمیفهمم واقعا _فعلا بیخیالش شو سر فرصت برات همه چیز رو توضیح میدم . (مرسا):_خب الان که آرتام نمیتونه جادو انجام بده،فک کنم من بتونم انجام بدم . (آرتام):_آم آره فک کنم بتونی ،من بهت میگم باید چیکار کنی تو همونارو انجام بده. _خب چی لازم دارید بیارم؟ (آرتام):_فقط چاقو بیار داداش . رفتم از تو ماشین چاقو رو اوردم و دادم به آرتام . آرتام چاقو رو گرفت ،رو کرد سمت مرسا و گفت: _ببین مرسا باید با خونمون به هم پیوند بخوریم تا یکی بشیم و هر سه بتونیم از مرز طلسم رد بشیم ، تو کف هر دو دستتو میبری ،من سمت راست تو قرار میگیرم و آرشام هم سمت چپ تو ما هم کف دستمون رو میبریم دستتو میگیریم ، اینجوری به خونمون به هم پیوند میخوره و یه زنجیره میشیم ، تا اینجاشو فهمیدی؟ مرسا سری به نشونه ی فهمیدن تکون داد و آرتام صحبتاشو ادامه داد. (آرتام):_منبع نیرویی که ازش استفاده میشه همون انگشترته ،خداروشکر که انگشترت هست ، چون توی این مرز گشایی از سنگ سفید استفاده میکنن که تو داری، یه وردی هم هست که باید چشماتو ببندی و با تمرکز بخونیش ، اینجوری من و تو و آرشام میتونیم راحت مرزو بشکونیم و ازش رد شیم ،بدون اینکه دوباره برگردیم سر جای اولمون . مرسا دستی به شقیقش کشید و با حالت درمونده ای گفت: (مرسا):_میگم حالا مطمعنی این کار شدنیه؟یعنی من میتونم انجامش بدم؟ (آرتام):_آره بابا خیلی سادس ،نترس تو میتونی . _خب حالا این وِرده چی هست آرتام؟ باید حفظش کنه اول. (آرتام):_کوتاهه در حد یه جملس توی این کتابه هستش. آرتام کتابو داد به مرسا و جمله ای که باید میگفت رو نشونش داد. (مرسا):_من حتی نمیدونم چی نوشته ،نمیتونم زبونشو بخونم ،چطوری حفظش کنم . _آرتام تو باهاش کار کن ،فعلا همینجا میمونیم تا بهش یاد بدی ،بعد که یاد گرفت انجامش میدیم . آرتام چند ساعتی با مرسا کار کرد تا تونست یه جمله رو حفظ کنه و بفهمه که معنیش چیه ، ساعت تقریبا ۱۲ شب شده بود (مرسا):_من آمادم ،میتونیم انجامش بدیم. _فعلا نه ، استراحت کن صبح زود انجامش میدیم،باید انرژی داشته باشی براش. ........ شب رو مرسا تو ماشین خوابید و من آرتام هم بیرون از ماشین کنار آتیش تا صبح صحبت میکردیم ‌. ساعت تقریبا ۶ صبح بود و هوا کم کم داشت روشن میشد. (آرتام):_داداش، بهتره شروع کنیم . سری به نشونه تایید تکون دادم که آرتام بلند شد و رفت داخل ماشین تا مرسا رو بیدار کنه، چند دقیقه طول کشید تا مرسا بیدار شه و به خودش بیاد ، چاقو رو برداشتم و سمت مرز حرکت کردم ، مرسا وآرتام هم اومدن و با هم روبه روی مرز ایستادیم ، دیشب علامت زده بودم که فردا بدونیم کجا باید بایستیم . _خب مرسا آماده ای؟ _آمادم. چاقو رو بهش دادم که با تردید به چاقو نگاه کرد و چاقو رو گرفت سمتم. (مرسا):_میشه تو ببری دستمو ،من نمیتوتم دست خودمو ببرم ،دلشو ندارم. چاقو رو ازش گرفتم ،دوتا دستشو سمتم گرفت و محکم چشماشو بست ، _قرار نیست دستاتو قطع کنم که ،فقط میخام کف دستاتو ببرم . (مرسا):_خب حالا هرچی ،کارتو بکن تا پشیمون نشدم . یکی از دستاشو گرفتم و چاقو رو کف دستش کشیدم ،خون از دستش زد بیرون و چشماشو محکم تر از روی درد به هم فشار داد. اون یکی دستشو هم همینکارو کردم ، کف دست راست خودم رو خیلی عمیق بریدم و سریع دست چپ مرسا رو گرفتم . چون خوناشامیم سریع زخمامون ترمیم پیدا میکنه ،برای همین باید زودتر کار رو شروع میکردیم . آرتام هم دست چپش رو برید و سمت راست مرسا قرار گرفت و دستشو گرفت. مرسا نفس عمیقی کشید ، چشماشو بست و شروع کرد به خوندن وِردی که آرتام بهش یاد داده بود . انگشترش پر ازخون شده بود ولی همچنان میدرخشید ، چندین بار وِرد رو خوند که یک دفعه منفذی بزرگ از نور روبه رومون باز شد و به اندازه ای بود ما سه نفر میتونستیم از توش رد بشیم . اطراف اون منفذ همون منتظره ی کویر بود ،ولی داخل اون دهانه ،خبری از کویر نبود ، انگار که بخوای از آینه رد بشی یا از یه سیاه چاله، که وقتی واردش بشی وارد یه دنیای دیگه میشی. هر سه باهم آروم وارد اون منفذ شدیم و ازش گذشتیم ، منتظره ی روبه رومون واقعا غیر قابل باور بود ، دور تا دورمون درخت بود و انگار که وارد یه جنگل شده بودیم ، به عقب برگشتم و منفذ رو دیدم که هنوز همونجا بود و داخلش منتظره ی کویر بود ، انگار اون منفذ دری بود که بین دوتا دنیای متفاوت قرار داشت . @jadoyyssiyah 💎 قلم : نیل .م
  13. #پارت26 آرتام با تعجب به اسمم ته دبه ها نگاه کرد و بعد دستی به سرش کشید. (آرتام):_خب این چطور ممکنه؟؟ تو مسیر دور نزدیم که برسیم همونجا که تو بنزین رو ریختی تو ماشین، یه راه مستقیم رو از تپه ها رفتیم . _نمیدونم هیچ ایده ای ندارم . سمت ماشین رفتم ، از توی ماشین پاکت سیگارمو برداشتم و یه سیگار از توش بیرون کشیدم، در ماشین رو زدم به هم،که مرسا تکونی خورد وبا خمیازه بیدارشدو نشست ، بی توجه بهش به بدنه ماشین تکیه دادم و سیگارمو روشن کردم ، مرسا از ماشین پیاده شد و کنارم به بدنه ماشین تکیه داد. (مرسا):_صبح بخیر _ظهره. (مرسا):_خب حالا.چیشده چرا ایستادیم اینجا ؟ _نمیدونم،یجای کار ایراد داره. (مرسا):_ینی چی؟ _توکه خواب بودی، من بنزین ریختم تو ماشین، بعد دبه هاشو انداختم همونجا و رفتیم ،الان بعد ۱ ساعت رفتن دوباره همون دبه هارو اینجا دیدیم. (مرسا):_همون دبه ها ؟ _آره اسمم ته همه دبه ها هست برای همین فهمیدم هموناست. مرسا یکم فکر کرد و گفت: (مرسا):_نمیدونم واقعا منم نمیفهمم دلیلشو.میخای حالا چیکار کنیم؟ _فعلا همینجا میمونیم تا ببینم چیکار باید کرد،تا الانشم همینطور بی هدف راهو اومدم. مرسا باشه ای گفت و رفت پیش آرتام ، رفتم از تو ماشین چادر و بقیه وسایل رو در آوردم و یه سایه بان درست کردم . ............ نزدیکای شب بود و هوا کم کم داشت تاریک میشد ،آرتام از تو ماشین چندتا تکه چوب آورد و آتیشی درست کرد . شب های کویر ،هوا حسابی سرد میشد، مرسا کنار آتیش نشسته بود و به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود ، رفتم کنارش نشستم و تو سکوت بهش خیره شدم ، (مرسا):_چیه ،دوباره زل زدی به من که. _اشکالش چیه؟ (مرسا):_خیلی پررویی بخدا. _خیلی از خودت مطمعنی. میدونی کیا تو زندگی من بودن ؟ (مرسا):_وای نمیدونی که اصلا راه میری همه دخترا پشتت دارن غش میکنن . تو خودت مثلا خیلی خوبی ؟؟؟ اگه خوب بودی که همون کیایی که میگی ولت نمیکردن . اینو که گفت بلند شد که بره ، هنوز چند قدمی نرفته بود که ایستاد ، برگشت سمتم و گفت : (مرسا):_همینه، خودشه فهمیدم . _چیو فهمیدی ؟ _(مرسا):اون چیزی که دنبالشیم همینجاست آرشام.پشت یه چیزی مخفی شده ، فک کنم با یه جادویی چیزی محافظت شده تا ما مدام ازش رد شیم وبرگردیم سرجای قبل . _یعنی یجور خلع مکانیه،هرچقدر بریم دوباره برمیگردیم همونجایی که بودیم، آخر هم انقدر این کارو ادامه بدیم تا گیر بیفتیم همینجا و دیگه نتونیم برگردیم. (مرسا):_دقیقا . _آره حق باتوعه ،تنها دلیل قانع کننده میتونه همین باشه (مرسا):_حالا باید چیکار کنیم؟ _باید مرز جادو رو پیدا کنیم . آرتام رو صدا زدم ،با مرسا سوار ماشین شدیم ، مرسا صندلی شاگرد نشست و آرتام هم سوار شد صندلی عقب نشست. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم تقریبا ۴۵ دقیقه ای رفته بودیم که مرسا گفت: _ماشینو نگه دار. ترمز کردمو ایستادم به مرسا نگاه کردم و گفتم: _چیشد؟ _فک کنم دوباره مرز رو رد کردیم. _ینی چی؟از کجا میگی؟ _یکم پیش انگشترم یه لحظه درخشید ،فک کنم مرز رو رد کردیم دوباره . _ آره اصلا حواسم به انگشترت نبود که در برابر چیزای ماورایی واکنش میده . _اشکال نداره دوباره از اول باید بریم ،چقدر اومدیم تا الان ؟ _۴۵ دقیقه راه اومدیم. _پس دفعه بعد تو ۴۰ دقیقه ماشین رو نگه دار . گوشیم رو برداشتم و الارم رو روی ۴۰ دقیقه گذاشتم و باهمون سرعت قبل دوباره راه افتادیم ، بعد از ۱۵ دقیقه رفتن دبه هارو دیدیم ، به راهم ادامه دادم ، ۴۰ دقیقه که شد ،آلارم گوشی صدا داد و ایستادم. مرسا از ماشین پیاد شد ،من آرتام هم همراهش از ماشین پیاده شدیم . آروم و شمرده هم ردیف باهم از روی ماسه ها میرفتیم ، تقریبا ۲۰ قدم که رفتیم مرسا ایستاد و به ما هم اشاره کرد بایستیم ، دستشو بالا اورد،انگشترش به شدت میدرخشید ، (مرسا):_بچه ها اینجا مرزه،حالا چطوری باید بشکونیمش؟ (آرتام):نمیدونم،فک کنم تو کتاب ،طلسم مرز گشایی باشه. آرتام برگشت سمت ماشین و کتاب رو آورد بعد کتاب رو باز کردو صفحه هارو یکی یکی با دقت میخوند ، (آرتام):_اینهاش پیدا کردم. _خب ،چی نوشته؟ (آرتام):_خلاصه بخام براتون بگم ،نوشته که برای اینکه واردش بشیم و بتونیم چیزی که مخفیه پشتش رو ببینیم ،باید به هم پیوند بخوریم و از یه منبع انرژی استفاده کنیم . (مرسا):_یعنی چی حالا؟ آرتام خندیدو گفت : _ بالاخره گندکاریایی که کردم یجا بدردمون خورد. با اخم به آرتام نگاه کردم که دستشو به نشونه تسلیم بالا اورد و گفت: _باشه داداش غلط کردم . _چیکارش باید کرد آرتام؟ مثل آدم حرف بزن. (آرتام):_خب در جریانین که من دوس دختر خیلی داشتم ،یه چندتاییشونم جادوگر بودن، برای همین، یادمه رُکسا(یکی از جادوگرایی که آرتام باهاش بوده)اینو داشت انجام میداد ،منم دیدم ازش یادگرفتم. فقط یه مشکلی هست. @jadoyyssiyah قلم:نیل. م
×
×
  • جدید...