رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Mah.m

مدير اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    446
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1,446 Excellent😃😃😃😃

درباره Mah.m

  • Other groups مدير اجرایی
  • درجه
    بخش انتقال و نقد
  • تاریخ تولد 18 فروردین 1379

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین نوشتن رمان موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق @N.a25
  2. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین نوشتن رمان موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق @N.a25
  3. پارت هفتم نگاهم به آن سمت بر می گردد. پسری سر تا پا مشکی پوش و کلاه کاسکتی بر دست، کنار موتور به رنگ قرمزش ایستاده بود. مرد شاهین نامی، با دیدن آن جوان بر خود لرزیده و به آرامی از بین لبانش اسمی جاری شد: علی! همه مردانی که دورم را گرفته بودند، بدون حرفی کنار رفته و آن پسر نزدیکمان می شود. صدایش به قدری جذاب و دلنشین بود که ناخودآگاه آرام شدم: داشتین چیکار می کردین؟ شاهین که سرش را پایین می اندازد داد پسرک بلند می شود: گفتم داشتی چه غلطی می کردی شاهیــن؟هـان؟! شاهین قدمی جلوتر آمده و با تته پته حرفش را می زند: هی..چی داشت گریه م..ی کرد؛ با بچه ها گفتیم یه نگاه..ی بهش بندازیم. پسرک پوزخندی زده و نگاهش را به سمت من بر می گرداند: برو خونتون! اینجا جایی برای گریه و زاری یه دختر نیست. حرفش را زده و قصد رفتن می کند. می ترسیدم! بدون اوی غریبهِ از این مردان گرگ صفت می ترسیدم! به سختی قدم برداشته و پشت سرش حرکت می کنم. نزدیک موتور که می شود، سرش را بر گردانده و‌ دوباره نگاهم می کند. - چته؟ چرا افتادی دنبال من؟ مگه نرفتم برو خونتون! خجالت می کشم بگویم از بس غرق در خیالات خود بودم، حتی نمی دانم از کجای این شهر لعنتی سر در آورده ام. + من..من چیزه... - تو چی؟! سرم را پایین انداخته و با هیچی کوتاهی پشت به او به سمت خروجی به راه می افتم. - صبر کن! ذوق زده بر می گردم و نگاهش می کنم. - بیا من می رسونمت. با لبخند نگاهش کرده و به سمتش قدم بر می دارم اما نمی دانم چه می شود؛ سرم گیج رفته و تا به زمین اعصابت می کنم دنیا پیش رویم تیره و تاریک می شود. ---------- به آرامی چشمانم را باز کرده و شروع به کاوش در اطراف می کنم. اتاق کوچکی که از کم بودن وسایل معلوم بود بدون استفاده باقی مانده است. با به یاد آوری آنچه که ساعاتی قبل بر من گذشته بود، لعنتی فرستاده و صدایم بلند می شود: کسی هسـت؟ آهای کسی اونجا هـست؟! درب اتاق باز می شود و آن جوان باابهت وارد می شود. - بله من اینجام! چیزی نیاز داری؟ شرمیگن سرم را پایین می اندازم: نه، ببخشید مزاحم شدم. من واقعا نمی دونم چیشد که یه.. بین حرفم می پرد: نیازی به تشکر نیست اگه حالتون بهتره، برسونمتون خونه. حتما خانواده نگران شدن. آه از نهادم بلند می شود، حتما مادر و پدر کل شهر را برای پیدا کردنم زیر و رو کرده اند. زود بلند می شوم و همراه او از عمارت بزرگش خارج می شویم. راستش را بگویم در حیرت بودم، وقتی او را سوار بر موتور دیدم فکر اینکه همچین خانه و زندگی داشته باشد را نمی کردم. سوار موتورش می شود و منتظر من می ماند. با کمی خجالت سوار می شوم و سعی دارم حدالامکان فاصله را رعایت کنم. صدایش با کمی خنده بلند می شود اما صورتش را نمی بینم: دستاتو دور کمرم حلقه کن وگرنه میافتی! نه کوتاهی می گویم و او با خودت خواستی که می گوید به سرعت حرکت می کند. جیغ بلندی زده و محکم بغلش می کنم. چشمانم را از ترس بسته بودم و او مثل پسر بچه بازیگوشی شیطنت می کند:‌ عه چرا بغلم کردی؟ فاصله رو رعایت کن کوچولو! @CR7 @ف.تازیکه @Dani_66 @GODFATHER @SHEYDA80
  4. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین نوشتن رمان موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق @N.a25
  5. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین نوشتن رمان موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق @N.a25
  6. پارت ششم در خیالات خود غرق می شوم. بدون شک اگر پدر مرا در این حال می دید سکته می کرد. متاسف می شوم بر حال خود چقدر زود کم آورده بودم؛ اما جگرم سوخته بود. کدام را هضم می‌کردم؟ رفتن او را یا بیماری بی علاجم را؟! سیگار نصف نیمه شده را زمین انداخته و با کفش خاموشش می کنم. گوشی سفید رنگم را به زور در دستانم جا می دهم. با انگشتان لرزانم یکی یکی شماره ها را وارد کرده و منتظر می مانم تا بعد از چندین مدت صدایش را بشنوم. جان می دهم در تک تک بوق هایی که ته خط به او و صدایش می رسند. -الو! (تپش قلب من در صدای تو چه می کند) ایست! قلبم نمی زند. چقدر دلتنگ بودم خدایا. او مرا فراموش کرده و حال من... -الو؟ چرا جواب نمی دید؟! با بغض صدایش می زنم: باراد؟! سکوت مطلق! -اسرین! تویی؟! بغضم بی صدا می شکند. با خود می گویم شاید پشیمان شده و حال بخواهد باز گردد اما... بوق اشغال خط قرمزی می کشد بر روی تک تک رویاهای واهی ام. درهم می شکنم. صدای هق هقم سکوتِ پارک دور افتاده و خوف آور شهر را می شکند. بارادی که برای یک قطره اشکم چندی اخم می کرد و محلم نمی داد، حال خودش مرا به گریه انداخته بود. چه شده بود؟! آری؛ او جا زده بود و من جا خورده بودم. دستی که بی هوا بر شانه ام می نشنید، ترسی عجیب را مهمان قلب نالانم می کند. سرم را آرام بلند کرده و به گروهی از پسران که با لبخندی چندش آور خیره صورت غرق در اشکم هستند می دوزم. زود از جایم بلند می شوم که باعث می شود گوشی در بغلم مانده، بر زمین بیافتد. می خواهم دستم را برای برداشتنش دراز کنم اما دستی زودتر از من گوشی را بر می دارد. خیره می مانم به دستش و سرم را آرام بلند می کنم. مردی با قیافه ای ترسناک و ابروهایی درهم که بیشتر از هر چیزی چاقوی ضامن دارِ بر دستش زهره ترکم می کند. زبانم از ترس بند آمده و حتی توانی برای جیغ زدن و کمک خواستن ندارم. مَردک رو در رویم با دیدن حال زارم پوزخند بدی می زند. قدم به عقب می گذارم که شخصی کمرم را چنگ می زند. راه گلویم از شوک وارد شده باز می شود و جیغ بلند بالایی می زنم. همگی یک صدا می خندند. مردک چاقو به دست نزدیک تر می آید و با حرفایش مردمک چشمانم را گشادتر می کند: آخی کوچولو ترسیدی؟ هرچقدر می خوای جیغ بزن اینجا کسی نیست که به دادت برسه. او می گوید و می خندد و رفیقانش همراهی اش می کنند. چاقو را نزدیک به صورتم می کند و آرام فشارش می دهد. چشمانم را از ترس بسته ام. خدایا غلط کردم. ببخش مرا! -‌ چشمات رو باز کن کوچولو. نترس کاریت ندارم. چشمانم را باز می کنم. دستان بزرگ و حال بهم زنش را که نزدیک لبانم می کند، صدای دادِ بلند شخصی مانع می شود. - شاهــین! @CR7 @ف.تازیکه @Dani_66 @SHEYDA80
  7. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین نوشتن رمان موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق @N.a25
  8. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین نوشتن رمان موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق @N.a25
  9. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین نوشتن رمان موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق . @N.a25
  10. تولدت مبارک عزیز من🎂🎈

  11.  

     

    1. Sahar79

      Sahar79

      خب عزیزم قول دادم و خوندم.

       خیلی رمان قشنگی بود و در فضا سازی به قدری توانمند بودی که من واقعا بعضی جا هاش بغض می کردم.

      منتظر پارت های بعدیت هستم گلم.

      قلمت سبز❤

      @Mah.m

  12. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین نوشتن رمان موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق @N.a25
  13. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین نوشتن رمان موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق @N.a25
  14. سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن خوش آمد گويی به شما؛ سپاس از اعتماد و انتشار اثر خود در انجمن نودهشتيا. لطفا قبل از نگارش قوانين را مطالعه فرماييد. قوانین نوشتن رمان موفقيت و درخشيدن را برای شما ارزومند هستيم. ياحق @N.a25
  15. Mah.m

    چرا موضوع خیلی از رمانها همخونه ایه

    سایت ماهم بهترین نویسنده هارو داره. رمان هناس، اروند، دارم دیر می شوم و کلی رمان دیگه که با خوندنشون پشیمون نمی شید
×
×
  • جدید...