رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

RONIKA7

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    89
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

96 Excellent😃😃😃😃

درباره RONIKA7

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 28 مرداد 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

218 بازدید کننده نمایه
  1. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون دست ۵ تا انگشت داره. چرا سیب سرخه ؟
  2. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون زمستون میشه چرا اهن محکمه ؟
  3. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون اسممه 😄 چرا گوجه قرمزه ؟
  4. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون تشنمون میشه چرا خرید خیلی خوبه ؟
  5. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون اگه کوچیک باشه دلش میگیره چرا پرنده پرواز میکنه
  6. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون شام واسه شبه چرا سبزیجات مفیده
  7. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون نمیخوایم بشینیم چرا هویج نارنجیه
  8. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون دوچرخه هم دوچرخ داره چرا کیک خوشمزست؟
  9. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    همینجوری چرا خورشید نورانیه ؟
  10. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون زمستون سرده چرا زمان زود میگذره؟
  11. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون جوابامون چرته چرا تولد میگیریم ؟
  12. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون شب دلش میگیره . چرا تو هر فصل سه تا ماه داریم ؟
  13. RONIKA7

    یه سوال احمقانه و یه جواب احمقانه!

    چون دلش نمیخواد تو تابستون باشه. چرا همه گوشی دوست دارن ؟
  14. سلام، دوستان عزیز منتظر نظراتتون درباره ی پارت ۶ هستم .😊
  15. پارت ۶ پوفی کردم که موهای چتری بیرون زده از مقنعه ام کنار رفت ، سرمو چرخوندمو با عصبانیت به امید نگاه کردم که داشت با نهایت ریلکسی در فلزی رو باز میکرد و وقتی نگاه منو احساس کرد برگشت و با همون دستش که توش کلید بود با من بای بای کرد . دندانم رو عصبانیت به هم ساییدم ، به در ماشین تکیه دادم و با خودم گفتم " بالاخره که منو از این تو میاره بیرون ! " به این فکر کردم که طناز و امید چجوری میخوان باهم زندگی کنند ؟ اونا سایه ی همو با تیر میزنن ! وقتیم من از ترلان شنیدم گفت که طناز از امید متنفره ، خب البته منم از طناز متنفرم ؛ و اینکه طناز خیلی خودشو عمل میکنه که امیدم از همینش بدش میاد ولی اونوقت اینا میخوان باهم ازدواج کنند ؟ صبر کن ببینم ، نکنه پای پولی ، چیزی وسطه ؟ نکنه این طناز واسه پول داداش من تور پهن کرده ؟ وای ، نکنه داداش بنده رو چیز خور کرده باشه یا مثلا بخواد که.... یهو پشتم خالی شد و محکم پرت شدم روی آسفالت ، درد بدی توی سرم پیچید و بعد کل دنیا سیاه شد . ********** صدای محوی به گوشم رسید . + دل اراء ، تروخدا بیدار شو اروم پلک زدم ، چشمامو باز کردم که شدت نور باعث شد دوباره ببندمشون . + دکتر ! دکتر چشمامشو وا کرد . که صدای آشنای زنی منو به خودم اورد . + خدانگم چیکارت کنه امید ، دختر یکی یدونمو انداختی رو تخت بیمارستان ؛ اخه پسر من چند بار گفتم از این شوخی خرکی ها نکن ؟ نمیگی در و یهو باز کنی میفته رو زمین ؟ خداروشکر کن ضربه مغزی نشده. همه چیز برام روشن شد ، وقتی که تو ماشین بودم امید شوخی خرکیش گل کرده درو باز کرده تازه درم به سمت بالا باز شده و من سرم خورده تو اسفالت و بعدم راهی بیمارستان شدیم ، دستت درد نکنه داداش . چشمامو اروم باز کردم ، چند لحظه طول کشید تا به نور عادت کنند که بعد یهو مامان بقلم کرد. + الهی قربونت بشم مادر ، خوبی ؟ سرت درد میکنه ؟ خدانگم این امید و چیکار کنه ؛ الهی قربونت برم خداروشکر چیزیت نشده مادر ، وای دل اراء دخترم چیزی شده چرا چیزی نمیگی ؟ نکنه نمیتونی حرف بزنی مادر ؟ به زور خودمو از بقل مامان بیرون اوردمو گفتم : وای مادر من مگه شما میزاری ؟ نه خوبم فقط یه کوچولو سرم درد میکنه اونم به لطف امیده دیگه . چشمامو چرخوندم و به امید نگاه کردم که سرشو پایین انداخته بود میخواستم چیزی بگم که سرم تیر کشید و مجبور شدم اروم رو تخت دراز بکشم . مامان دکترو صدا کرد و دکتر گفت برام یه مسکن تجویز کردو گفت بعدشم میتونم مرخص شم ، سرمم چیزی نشده بود خداروشکر ضربه مغزی نشده بودم و یه جراحت ساده است . مانتومو پوشیدم و گوشیمو برداشتم که یازده تا میسکال از طرف ترلان بود ، باید بهش زنگ بزنم ببینم کارش چیه البته بعد اینکه یه استراحت کردم !! سوار ماشین امید شدیم و من متوجه این شدم که از بیمارستان تا الان خیلی ناراحته ، خب تقصیر خودشه میخواست شوخی خرکی نکنه ولی رسیدیم خونه باهاش اشتی میکنم . از مامان پرسیدم که بابا کجاست و اونم جواب داد هنوز سر کارشه مثل اینکه امشب دیر میاد . سری تکون دادم که باز سرم تیر کشیدم ، خدا یعنی یه سرمم نمیتونم تکون بدم ؟ گوشیمو برداشتم و یکی از پیامای ترلانو باز کردم "درود بر خرس قطبی اعظم ، خواستم بگم یه سر بیو خونه ما باید یه چیزایی رو بهت بگم و از همه مهم تر باید طناز رو ببینی ، کلا عوض شده !. براش زدم : میام خونمتون البته بعد یه استراحت کوچولو ، سرم ضربه دیده ، قضیش طولانیه برات توضیح میدم . سرم دوباره تیر کشید و مجور شدم سرمو با دستم بگیرم ، خدایا یعنی این سردرد تا کی طول میکشه همین الانشم دارم دیوونه میشم اینم از سردردم !
×
×
  • جدید...