رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

negin.sh

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    53
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

113 Excellent😃😃😃😃

9 دنبال کننده

درباره negin.sh

  • Other groups کاربر عادی
  • درجه
    💚💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

151 بازدید کننده نمایه
  1. نام داستان: کافه روزگار نام نویسنده: نگین شهسواری لینک صفحه داستان:
  2. با چهارمیه؟ چهارمیه خوبه نمیخواد خودتونو به زحمت بندازین
  3. راس میگین چهارمی از اولیه بهتره هرجور میدونین
  4. نمیاشما سلیقتون خیلی خوبه برای اونم هرچی شما بگین😊
  5. سلام از کمکتون ممنونم من برای گوشه یه عکس دارم که امیدوارم کیفیتش خوب باشه واسه عکس اصلی میخواستم یه میز گرد بایه گلدون یا فنجون قهوه روش پیدا کنم چون داستان مال فضای دو سه سال بعد جنگه ولی پیدا نکردم. امیدوارم کیفیت این خوب باشه
  6. نام داستان: کافه روزگار نام نویسنده: نگین شهسواری تعداد پارت: 15 داستان درمورد مردی است که بع از بیست سال به ایران برمیگرده و کافه ای رو راه میندازه و به خاطر اتفاقاتی که توی کافه میفته و ماجراهایی که توش تعریف میشه اسم کافه رو کافه روزگار میزاره هرچی سلیقه خودتونه رو لطفا درست کنین من قبول دارم. @ihawni
  7. مردی به سن ک سال بابابود که از وقتی کافه باز شد هرروز غ وب به اونجا میومد اما همیشه تنها; اسمش منوچهر بود.اون به من پیشنهاد داد کتاب و روزنامه توی کافه بزارم. یه روز که حس کنجکاوی وجودمو لبریز کرده بود, جلو رفتم و باهاش گرم صحبت شدم و علت اینکه تنها له کافه میومد رو پرسیدم. گفت: مفصله اگه بخوایی واست تعریف میکنم. گفتم: با کمال میل. شروع کرد: _در همسایگی ما خونواده ای زندگی میکردن که یه دختر داشتن; اونم مثل من تنها بود و گه گاهی عصرای پنج شنبه باهم بازی میکردیم. گذشت و من در هفده_ هجده سالگی فهمیدم که گلوم حسابی گیر کرده. اون موقع تازه توی یه مکانیکی مشغول کار شده بودم; وقتی حسابی چم و خم کار دستم اومد قصه ی دلمو به مامانم گفتم, اونم با هزار قربان صدقه رفت خواستگاری. فهمیدم اونم منو دوست داره. اما باباش راضی نبود بعد یه عالمه صحبت کردن باباش باشرط اینکه من برم سربازی راضی شد. منم وقت رواز دست ندادم و بعد اینکه از سربازی برگشتم عروسی گرفتیم. دوسال از زندگیمون میگذشت که با داداشم شریک شدم و یه کارگاه راه انداختیم اما ضرر کردیم و کلی بدهی بالا آوردیم. داداشم فرار کرد و مجبور شدم واسه دادن بدهیا همه زندگیمو بفروشم; اما نتونستم بدهییارو بدم. بعد یک ماه که زندان رفتم نامه ای به دستم دادن که زنم به اجبار باباش ازم جدا شد و رفت. بعدم که به لطف یه خیر آزاد شدم هرجا دنبالشون گشتم فایده ای نداشت; آب شده بودن رفته بودن تو زمین. مامانم گفت: بنده خدا تنها تنها چه جوری زندگی میکنه. گفتم: _خدا رحمتش کنه بعد از تعریف کردن جریان زندگیش سکته کرد و مرد. مامان گفت: _امااز دست تو. گفتم: _به من چه!! گفت: _اگه تو اون ماجرارو یادش نیاورده بودی غصه نمیخورد و سکته نمی کرد. گفتم: _خب فقط اون تنها میومد. مامان گفت: _همین دیگه اگه فوضولی نکنی میمیری. در همین لحظه مش سلطان از راه رسید و گفت: دوباره چیکار کردی؟! گفتم: _هیچی; خاطره های کافه رو تعریف میکردم. شما کجا رفته بودین؟ مش سلطان گفت: _رفتم پارک و بعدم با بابات رفتیم سر خاک آقاجون و خانوم جون. پرسیدم: _حالا بابام کجاس؟ گفت: _کارداش منو رسوند و رفت. حالا این حرفارو ول کن دعوا رو تعریف کردی؟ گفتم: _بله. روبه مامان گفت: _کیف کردی چه جوری مثل شیر ژیان بالای سرشون وایسادم و ساکتشون کردم. مامان گفت: بله مثل اینکه بعد تموم شدن ماجرا چار چرختون پنچر شده. مش سلطان زد پس سرم و گفت: خاک برسرت; حالا نمیشد آخرشو تعریف نکنی. وقتی بابا برگشت و ناهارو خوردیم مش سلطان گفت: _پسر ملوک خانوم برگشته. مامان گفت: _حالا باید چیکار کنیم؟ بابا گفت: _خب باید بادسته گل و شیرینی بریم خونشون. مش سلطان گفت: _نه آخه پسرش نمیگه ما کی هستیم که رفتیم دیدنیش؟! منم گفتم: _مش سلطان راس میگه; خوبه یه روز غروب دعوتشون کنیم کافه; اینجوری هم باوپسر ملوک خانوم آشنا میشیم هم به ملوک خانوم اومدن پسرشو تبریک میگیم. سه شنبه بود که مامان زنگ زد و واسه پنج شنبه دعوتشون کرد. منم پنج شنبه کافه رو تعریف کردم تا فضا واسه یه مهمونی خانوادگی مهیا بشه. وقتی به خونه برگشتیم مامانم گفت ملوک خانوم براش تعریف کرده که پسرش قصد برگشتن داره و نمی خواد اینجا بمونه. مامانم درباره مش سلطان باهاش صحبت کرده و ملوک خانوم چند روز وقت خواسته تا با پسرش حرف بزنه. تو این چند روز مش سلطان یه لحظم آروم و قرار نداشت; دست خودشم نبود هرچی سعی میکرد نمی تونست خودشو آروم کنه. سه روز بعد به پیشنهاد مامان برای گرفتن جواب رفتیم خونشون. خدا رو شکر اونم بدش نمیومد مامانش از تنهایی در بیاد. و اکنون به برکت قهوه شیرینی که در کافه نوشیدیم در حالی دفتر روزگار را میبندم که خونه آقاجون دوباره پرشده از رنگ و بوی مهربانی و دورهم بودن های قدیم...
×
×
  • جدید...