رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

sabaa.sedi

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    15
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

2 Neutral😐😐😐

درباره sabaa.sedi

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد 11 مرداد 1377

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. + چرا اینجا؟ چرا پنج؟ . - یه پسره بود. خیلی بچه ی خوبی بود. خیلی اذیتش کردم . + خب؟ . - آخرین پنج عصری که اینجا بودم دلش و شکوندم و رفتم. دیگه نتونستم بیام اینجا.هواش سنگین بود برام. بدجور تاوانش و دادم . + دوسش داشتی؟ . - هیچ وقت نفهمیدم چرا دوسش نداشتم.من همیشه اونی رو دوس داشتم که میدونستم اذیتم میکنه . + خل و چل که بودی. عجیبم شدی . - دیدی آدما بعضی وقتا تحت تاثیر ساعت و مکان و آهنگ و اینجور چیزا یه چیزایی میگن که شاید هیچ ربطی به فضا نداره؟ . + آره . - میشه منم بگم؟ . + بگو . - من و اذیت نکن...من گناه دارم . + تمرین کرده بودی ؟ . - چیو؟ . + قشنگ مظلوم شدن و . - پاشو برو دیگه حرف نمیزنم باهات . + اذیتت نمیکنم. . - جرأت یا حقیقت؟ . + هر چی تو بگی . - بیا بریم توی پارک بازی کنیم . + یکم پیر نشدیم واسه این کارا؟ . - نه. فضا غمگین شد. دستت و بده پیرمرد پاشو . + بدوییم پیرزن؟ . - بدوییم. یک...دو . + - سه... . + راستی. فردا سه و نیم. کافه ‌. - باشه . #نود_روز #روز_پنجم
  2. + سلام بازنده...فکر نمیکردم بیای . - خودمم فکر نمیکردم. بگیر فقط دیگه بهم نگو بازنده . + خوشمزه ترین نون و پنیر اونیه که یه بازنده درست میکنه...قدم بزنیم؟ . - بزنیم. چایی چی؟ . + یجا میشینیم میخوریم. چرا قیافت اینجوریه؟ چی تو سرت میچرخه؟ . - تا دیروز کلی سوال راجع به تو. الان کلی سوال از خودم . + یکیش و بپرس . - چرا هیچی ازت نمیدونم؟ . + به نظرت من آدم خوبی ام یا بد؟ . - خوب . + اگه بگم یه قاتل زنجیره ای ام بازم نظرت همینه؟ . - قطعاََ نه . + وقتی گذشته ی یه آدم و بدونی قضاوتش میکنی،بهش برچسب میزنی و این فرصت و ازش میگیری که الانِ خودش و که یا بهتره یا بدتر نشونت بده . - این ندونستن ضربه نمیزنه؟ . + فقط میتونستی یه سوال بپرسی . - ازت میترسم . + هر موقع از ترست مطمئن شدی دیگه نیا . - اگه من آدمه بدی باشم چی؟اون موقع تو ضربه میخوری . + چقد طول میکشه تا واسه یه مسئله تصمیم بگیری؟ . - شاید یه لحظه...شاید یه سال . + قبول داری آدم هیچ وقت از تصمیمی که تمام و کمال خودش گرفته پشیمون نمیشه؟ حتی اگه گند بزنه ؟ . - آره . + همیشه تصمیمات و تمام و کمال خودت بگیر . - اولین باری بود که به سوالم جواب دادی . + همیشه جواب میدم . - یا میگی نمیدونم یا با آره و نه جواب میدی . + چایی بریز. آره و نه و نمیدونم جواب نیست؟ . - هست. بیا . + فردا رو تو بگو کجا و کی . - پنج عصر. تئاتر شهر . + صبحونه ی پنج صبح لبِ خیابونم چیز بدی نیستا . - چیز خوبیه . #نود_روز #روز_چهارم
  3. + تا حالا کلّه خر بودی؟ . - یعنی چی؟ . + هر کاری که از تو بعید باشه و انجامش بدی . - آره. یه بار خیلی جدی میخواستم خودکشی کنم . + چرا فکر میکنی ازت بعید بوده همچین چیزی؟ . - چون همه میگن من خیلی شادم و با روحیه . + چرا خود واقعیت نیستی پیش آدما؟ . - نمیدونم...تو چی؟کلّه خر بودی؟ . +آره زیاد. خود واقعیت و دوس نداری؟ . - من دارم. بقیه ندارن . + منم دارم. خوشحال باش . - تو که خود واقعیم و ندیدی. چرا جواب سوالام و نمیدی؟ . + وقتی به جواب سوالات نمیرسی چیکار میکنی؟ . - نمیتونم کاری کنم تا وقتی جواب و پیدا نکنم. ذهنم و بهم میریزه . + چرا خودکشی نکردی؟ . - یه شب خواهرم خواب دید من مردم . + خب . - لکنت زبون گرفت و من هنوزم نمیتونم خودم و ببخشم . + واسه همین خودت و دوس نداری؟ . - آره. چون حتی وقتی نخوام به آدما صدمه میزنم . + یه عدد انتخاب کن . - هشت . + زنگ اون چهار تا خونه با تو...این چهار تا با من ‌. - نهههه. چرااا؟ . + چون فضا داره غمگین میشه. بازنده فردا صبحونه میده...شروع . - نه...آخه...خب . + دستت و بده بدو...فقط بدو . . - چرا میخندی؟ . + تا حالا یه کک و مکیه ترسیده با موهای ژولیده ندیده بودم . - خدا بهت رو کرده...قدر نمیدونی . + آره خب...فردا پنج صبح. چایی و نون پنیر فعلاََ بازنده ی زشت . #نود_روز #روز_سوم
  4. + چرا اینقد سیاه مینویسی؟ . - نمیدونم . + ولش کن. جرأت یا حقیقت؟ . - حقیقت . + یه چیزی راجع به من بگو...هر چی . - تو یه اتفاقی که حتی اسمش و نمیدونم . + نوبت منه. حقیقت . - چرا باهام حرف میزنی؟ . + نمیدونم. تویی . - حقیقت . + بنظرت تنهایی؟ . - بنظرم تنهام... . + منم حقیقت . - یه جمله راجع به من بگو . + تنهای کم عقل . - مرسی واقعاََ...حقیقت . + تا حالا کسی رو بوسیدی؟ . - نه...ولی به زور بوسیده شدم . + متأسفم . - نباش. حقیقت؟ . + آره حقیقت . - اسمت چیه؟ . + هر چی تو بگی . - خبیث ترین موجود دنیا...حقیقت . + اگه بگم میخوام بهت صدمه بزنم چیکار میکنی؟ . - شاید دیگه فردا نیام. حقیقت؟ . + آره . - میخوای بهم صدمه بزنی؟ . + شاید...فردا ساعت چهار. همینجا . #نود_روز #روز_دوم ♡
  5. سلام ....میشه لطف کنین رمانم رو بخونین و نقد کنین لطفا❤

     

    https://forum.98iia.com/topic/6468-انتهای-سرنوشت/

     

    1. sabaa.sedi

      sabaa.sedi

      حتماااا❤❤

  6. + قشنگی . - من؟؟مرسی . + خرسی. ببینم چی مینویسی . - میشه نخونیشون؟چیز خاصی نیست . + باشه ،خونه میخونم. چرا همیشه تنها میای؟ . - میشه دفترم و بدی؟ . + الان خجالت میکشی یا عصبانی ای که گونت قرمز شده؟ . - هیچکدوم . + دوستات کجان؟ . - تنها راحت ترم . + آها یعنی من برم؟باشه . - مرسی . + خرسی . - پس چرا نمیری؟ . + خودت گفتی بمونم... دندونات چقد قشنگه . - مرسی ‌. + خرسی . - خودتی . + حالا شد. فردا میبینمت بچه خرس. همین ساعت . - دفترم و نمیدی؟ . + میخوام مطمئن شم فردا میای. . #نود_روز #روز_اول ♡
  7. مقدمه : مقدمه؟؟مقدمه ای وجود نداره.ما فقط خسته بودیم.از هشتِ صبحِ هر روز،از غذاهای سردی که توی دهنمون میماسید،از حسِ حالت تهوعه همیشگی.ما فقط خسته بودیم همین. مقدمه ای وجود نداره.فقط میخواست بره.نمیدونست کجا... من و پیدا کرد که تنها نره.نمیدونستیم کجا فقط میخواستیم بریم.ما فقط خسته بودیم همین رفت.من جا موندم،من و نبرد.نمیدونم کجاست.رفته فقط،شاید هنوزم نمیدونه،فقط رفته... من موندم و یه عالمه هشتِ صبح...یه عالمه غذای سرد که توی دهن میماسه...یه عالمه حالت تهوع.یه خستگی که در نمیاد از تنم. مقدمه؟؟مقدمه ای وجود نداره...
  8. نام رمان : نود روز نویسنده : sabaa.sedighi کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر : تراژدی_عاشقانه_اجتماعی_هیجانی هدف : رسیدن و هدف کردیم که بتونیم درد ها رو تحمل کنیم...خودش شد یه دردِ جدید ساعات پارت گذاری : روز های زوج_رأس ساعت ۱۲ شب خلاصه : دو نفر که از زندگیِ روتین هر روزشون خسته شدن برای فرار از تکرار به هم پناه میبرن امّا کم کم دچارِ یک سری بحران میشن و این بحران ها اون ها رو مجبور میکنه... لینک صفحه ی نود روز
  9. نام رمان : نود روز نویسنده : sabaa.sedighi کاربر انجمن نودوهشتیا ژانر : تراژدی_عاشقانه_اجتماعی_هیجانی هدف : رسیدن و هدف کردیم که بتونیم درد ها رو تحمل کنیم...خودش شد یه دردِ جدید ساعات پارت گذاری : روز های زوج_رأس ساعت ۱۲ شب خلاصه : دو نفر که از زندگیِ روتین هر روزشون خسته شدن برای فرار از تکرار به هم پناه میبرن امّا کم کم دچارِ یک سری بحران میشن و این بحران ها اون ها رو به سمتی میبره که مجبور میشن....
×
×
  • جدید...