رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ana_rad

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    182
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Ana_rad در 4 شهریور

Ana_rad یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,191 Excellent😃😃😃😃

درباره Ana_rad

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. #پارت سی و پنج داشتم همین جوری به نقشه ی پلیدم فکر می کردم که انی به بازوم زد: +ها؟چی؟ -چرا در فکر غرقی؟ +دارم به تلافی میلاد فکر می کنم،باید قبل تولد یه کاری کنم! -تو که یه کاری کردی دیگه، بسه. ببین این خوبه؟ برای کادوی گندم داشت پاساژ رو درو می کرد، من رو هم هی از این طرف به اون طرف می کشوند. به ویترین نگاه کردم: +می خوای ساعت بگیری؟ -اوهوم،این خوبه؟ +آره برو بگیر من خستم. -اه همیشه خسته! برو بابایی نثارش کردم و به وسط پاساژ رفتم و روی صندلی کنار حوض نشستم. پاساژ محوطه ای باز داشت و تقریبا یه نسیمی می اومد.چشمم خورد به طبقه ی بالای پاساژ،یه مغازه ای که از لوازم تولد و این جور چیزها پر بود. نگاهی به مغازه ی ساعت فروشی ای که آنی رفته بود کردم؛خب حالا حالا ها نمی یاد! برم بالا برم. از پله ها سریع بالا رفتم و خودم رو به مغازه رسوندم: -سلام خوش آمدید. به طرف فروشنده برگشتم،یه پسر جوون بود: +ممنون،بادکنک های زرد لیمویی و سبز دارین؟ -بله از این طرف بفرمایید. بعد انواع رنگ های سبز و زرد رو نشونم داد. برای تولد هم گازی هم بی گاز می خواستیم. یه عالم بادکنک و تم همون رنگ زرد و سبز سفارش دادم برای روز تولد بیارن. پسره گفت می تونه چند نفر رو بفرسته توی مکان تولد تا اونجا بادکنک هارو درست و دیزاین کنن، که منم با کله قبول کردم و کارت مغازه رو گرفتم. بعد از اینکه بیرون رفتم موبایلم زنگ خورد: +بله؟ -کدوم گوری رفتی؟ به انیتا که کنار حوض ایستاده بود و حرص می خورد نگاه کردم: +الان میام. بعد گوشی رو توی کیفم پرت کردم و سریع پایین رفتم. ****** +آنی،تو وسایل رو ببر خونتون.بقیه ی خرید های دیروز تو ماشین آرزو مونده؛ من بعدا بهت می رسونم. -باشه، خدافظ! سری تکون دادم و از ماشین دور شدم. به سمت خوابگاه رفتم: -برگشتی؟ ای بابا! به سمتش برگشتم: +تو کارو زندگی نداری همش اینجا پلاسی و آمار من رو می گیری؟ -تو کارو زندگی نداری که همش بیرونی؟ +به تو چه؟ -پس کارهای من هم به تو چه! ای تو روحت میلاد که بد ضایع کردی،به سمت در حرکت کردم که گفت: -چی شد رفتی؟ +آره اگه اجازه بدین! -اجازه صادره، می تونی بری! دستم رو مشت کردم، خواستم برگردم که موبایلم زنگ خورد. با عصبانیت جواب دادم: +چیه؟ -او سلام عصبی،چطوری خواهر کوچولو؟ با شنیدن صدای سپند، لبخندی زدم و گفتم: +سلام داداشی جون خودم! صدای میلاد رو شنیدم که با حالت مسخره ای گفت: -عوق..ایی داداشی جون..اه اه چقدر تو چندشی! سمتش برگشتم و لب زدم خفه شو: سپند-چی شده سپی؟ +هیچی، یه مریضی داره ادا درمیاره. -مگه تو کجایی؟ لبخند شیطونی زدم و گفتم: +جلوی بیمارستان دیوونه ها! تا این رو گفتم سپند خندید و میلاد از خشم قرمز شد: سپند-اونجا چیکار می کنی؟ +هیچی سر راه بود، داریم از جلوش رد می شیم. بی توجه به میلاد به سمت خوابگاه رفتم و وارد شدم. @SR=AM
  2. سلام عزیزم . رمان هنوز تموم نشده، ادامه داره. ممنون از دنبال کردن رمان💟💙
  3. #پارت سی و چهار تا آرزو از اتاق خارج شد، به سمت چمدونم رفتم: +ای بابا،مثلا می خوام هر روز این هارو جمع کنم! سریع یه چیزی پوشیدم و به آنیتا زنگ زدم: -بله؟ +الو سلام کجایی؟ -سلام،من خونم. +چی؟آنی! بیا دیگه. -شوخی کردم بابا،دارم میام؛ بیست دقیقه دیگه می رسم. +زود! تا آنی برسه چمدونم رو خالی از لباس و همه رو آویزون کمد کردم. کنار لباس های گندم و آرزو؛ بدبخت کمده،داشت له می شد! موبایلم زنگ خورد که روش شیرجه زدم: +بله؟ -سپی!بدو بیا پایین رسیدم. کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون و سریع پله هارو پایین رفتم تا رسیدم به در اومدم در رو باز کنم که یکی یهو باز کرد در خورد به دماغ من و زمین افتادم: +آی آی...آخ. -وای خانم چیزیتون که نشد؟ سرم رو بالا آوردم و ساره رو دیدم،با صدای تودماغی گفتم: +درد خانم،نفله شدم ساره! خندید و گفت: -ا سپیده تویی؟نشناختم. بلند شدم و مانتوم رو تکون دادم و گفتم: +از دیدنت خوشحال شدم، من باید برم.بای بای! بعد دستی تکون دادم و از در خارج شدم. روبه روی خوابگاه کنار خیابون ایستاده بودم تا آنیتا برسه که باز صدای نحسش رو شنیدم: -سلام خانم رنجبر! به ماشینی که کنارم ایستاده بود نگاه کردم،ماشین میلاد و خود میلاد؛ اثری از نقاشی هام نبود.ولی خیلی تمیز شده بود،فهمیدم داده براش رنگ کردن: +علیک. -جایی می ری؟ یه جوری نگاش کردم که گفت: -باشه،به من چه اصلا! +آفرین که زود می گیری. لبخندی زد و گفت: -خواهش می کنم! +ایش..نیشت رو جمع کن بابا! یکی داد زد: -سپیده! برگشتم آنیتا رو سوار بر ماشینش دیدم: +اومدم. بعد بدون نگاه کردن به میلاد،به سمت ماشینش رفتم و سوار شدم. آنیتا هم به سمت پاساژی حرکت کرد: -اون میلاد نبود؟ +چرا. -اونجا چی کار می کرد؟ +خوابگاهش اونجاست دیگه،مگه یادت نیست؟ -آها آره راست می گی. +چی می خوای بخری؟ -امروز کمدم رو گشتم،یه پیرهن سبز خوشگل پیدا کردم. +آها پس دیگه نمی خوای بخری؟ -اوهوم،فقط یه گل سر زرد و کفش. +آها..خب بعدش بریم سراغ سفارش کیک؟ -آره اینجوری بهتره. ........... بعد از اینکه انیتا کفش و گل سرش رو خرید،به سراغ بهترین کیک فروشی رفتیم تا کیک خوشگل باشه.انواع کیک ها بود که ما سفارش یه کیک گرد کردیم که پروانه های برجسته ی سبز و گل های ریز زرد داشت. خوشگل می شد! بعد از کیک به سراغ میوه و شیرینی رفتیم. که دیگه چی رو براتون توضیح بدم؟می خواید قیافه ی میوه هارو هم بگم؟آخه این حرفه خدایی؟ اه گفتم خدایی یاد خردوپا افتادم!باید یه نقشه ای هم برای اون بکشم تا قبل از تولدت امتیازم بالا بره.الان 1_1بودیم.
  4. سلااام سرت خلوته یه پارت دیگه هم بدارم.
  5. Ana_rad

    کمپین حمایت از دهه هشتادیا :)

    والااااااا..همینو بگو من که وسط دهه هشتادم 😂😂85 افتخار هووووووو هووووووو..
  6. پارت گذااااشتم دوستان:

     

    1. mahgol

      mahgol

      کاش واسه رمان های دیگممممم انقدر وقت بزاری 😒😒😒😒😒😏😏😏😆😆

    2. Ana_rad

      Ana_rad

      آخه این عشق خودمه..

  7. #پارت سی و سه کلافه و با حرص کتابم رو باز کردم،گندم که کنارم بود آروم گفت: -تقصیرخودت بود،من گفتم این کار رو نکن! +ساکت شو حوصله ندارم. فدایی-خانم رنجبر اگر می خواین صحبت کنین از کلاس بیرون برید. کتابم رو محکم بستم و گفتم: +باشه،ممنون استاد! بعد کیفم رو برداشتم و سریع از کلاس خارج شدم؛توی راهرو راه می رفتم و فحش های درخشانی رو نثار میلاد،فدایی و خودم می کردم. خیر سرم می خواستم همین جوری نقاشی ببرم از سرم باز شه،دیدم بله این خردوپا هم از من کشیده! روی نیمکتی نشستم و پاهام رو توی دلم جمع کردم؛ حوصلم سر رفته بود. کولم رو باز کردم و دفتر طراحیم رو دیدم،بهترین کار تو این موقع!بهم آرامش می ده.دفتر رو همراه با جامدادیم برداشتم و کوله رو کنارم گذاشتم؛ بعد شروع کردم به کشیدن. کشیدن درختایی که روبه روم تو حیاط دانشگاه بودن. اول با مداد سیاه کشیدم بعد با مداد رنگی رنگشون کردم. کارم به اتمام رسیده بود که یکی گفت: -چه قشنگ شد! ترسیدم و دفتر و جامدادیم از دستم ول شد و افتاد روی زمین. همه ی مداد ها کف زمین پخش شدن؛ کلافه برگشتم سمت کسی که ترسونده بود: +چرا می ترس... میلاد بود. اون الان اینجا چی کار می کرد؟مگه تو کلاس نموند؟ اخمی کردم و روی زمین دولا شدم تا وسایلم رو جمع کنم: +تو اینجا چی می خوای؟ اون هم دولا شد تا کمکم کنه، زدم روی دستش و گفتم: +پاشو..پاشو،گفتم بهت مهربونی نمیاد، نمی خواد به من کمک کنی! -ببین خودت مریضی،من بهت کاری ندارم! +آره آره تو کار نداری. پس عمه ی من زیر دستی انداخت؟ نشست روی نیمکت و پا روی پا انداخت: -اه دختر تو چقدر کینه ای هستی! حالا یه زیر دستی بود دیگه. دستم رو روی نیمکت گذاشتم و نگاهش کردم: -چیه؟ +فقط یه زیر دستی بود؟ -اوهوم. +ماشینت چی شد؟ اخمی کرد و گفت: -به تو چه؟ به ادامه ی جمع کردنم پرداختم: +اه پسر تو چقدر کینه ای هستی!حالا یه ماشین بود دیگه. -تو داری حرف خودم رو به خودم می گی؟ +چطور تو حرف من رو به من تحویل می دی؟این به اون در. بلند شد و گفت: -ولی تلافی می کنم! +باشه، منم منتظر تلافیت می مونم. -تیکه می ندازی؟ دفتر و جامدادیم رو زیر بغلم زدم و بلند شدم: +هرجور دوست داری فکر کن. بعد کولم رو برداشتم و به سمت کافه تریا رفتم. ****** گندم-چرا تو نمیای؟ دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم: +سردرد دارم.می خوام بخوابم،شما دونفر برید. آرزو-آخی..باشه پس می گم آنی پیشت بیاد تا حوصلت سر نره. +ممنون می شم،حالا هم زودتر برید! گندم-من که حاضرم،آری پایین رفتم،تو هم بیا. بعد از اتاق بیرون رفت.یه دو دقیقه ای گذشت تا از روی تخت پایین پریدم و آروم در گوشه آرزو گفتم: +من خرید هام تموم شده،نوبت آنیتاس..دفعه ی بعد تو باید بری،تا بعدش هم برای گندم یه لباس بخری هم برای خودت!چون فقط یه هفته مونده،باید من و آنیتا کارای تزئینی و دکور رو انجام بدیم. -باشه،خدافظ.
  8. ام چیزه استاده که قبلا گفتم 27 28 سالشه،بعد این امیلاد بدش میاد،به دوتاشون نمره نمی ده
  9. Ana_rad

    کی جذاب تره؟

    واه واه واه خجالتم نده آجی😅
  10. انا میدونی الان دلم چی میخواد ؟ 😐

    میخواد تو رو قیمه قیمه کنم 😠😠

    اخه دختر خوب وقتی میدونی انقدر کار داریم واسه چی همش غیبت میزنه 😒😒😒

    به خدا اگه تا یکی دو ساعت دیگه نیای خودت میدونی و من 😤😤😤

    @Ana_rad

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. Ana_rad

      Ana_rad

      😢ا خو دعوام نکن دیع....آهیییی😭😭

      نرگس بیا کمکم کن،داره می کشتم!

      @Narges85

    3. mahgol

      mahgol

      اخه قربونت نشم دعوات نکردم که دیوانه فقط ..... 

      خخخخخ کشتن کجا بود ای خداااا😂😂 

      چیکار به نری داری ؟ @Ana_rad 

      @Narges85

    4. Narges85

      Narges85

      خخخ چتونه شما دوتا؟؟😂

      من چه کنم الان؟😂😂

      @mahgol      @Ana_rad

  11. ﺟﻠﻮﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮﺯﺍﺩﻡ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺧﺮﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ،
     ﻣﯿﮕﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭﺩ ﻧﮑﻨﻪ خاله ﺟــﻮﻥ .. ﺍﯾﺸﺎﻻ ﺧﺮﻣﺎﯼ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺨﻮﺭﻡ !
     گودزیلا ان دیگه البته گودزیلا برا اینا کمه...

  12. آقا گفتیم خانوادگی بریم شمال مادر بزرگه رو هم ببریم ، راهی سفر شدیم تا رسیدیم به منجیل(تو شهر منجیل همیشه باد شدید میوزه،واسه همین توربین بادی زیاد گذاشتن)همین که چشم مادر بزرگم افتاد به توربینا گفت:خدا خیرشون بده ننه،میگم چه باد خنکی میاد،نگو پنکه گذاشتن تو خیابون!
     اینم چشمای ما تو اون لحظه ⊙⊙.

  13. تو جاده، پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه: چون از صبح اولین كسی هستی كه كمربند ایمنی بستی برنده 58 هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیكار كنی؟

    مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم .

    زنش سریع می گه: جناب سروان این وقتی اكس می زنه پرت و پلا می گه. بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نكنیم؟

    یه صدا از صندوق عقب می یاد: از مرز رد شدیم؟😂

  14. پارت جدید پارت جدید:

     

×
×
  • جدید...