رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ana_rad

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    216
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Ana_rad در 4 شهریور

Ana_rad یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,386 Excellent😃😃😃😃

درباره Ana_rad

  • درجه
    💚💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 11 اردیبهشت 1385

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. یک عدد آنا داریم شبایی ک هس کلا من متکام  و توی نمایش میندازم ک دیگ رفت و امد نکنم به نمایه هامون البته با یه پتو ک سردم نشه xD

    چطوری ؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. Ana_rad

      Ana_rad

      اوهوم...دلم براتون تنگ می شه،نه به تابستون که اینجارو ول نمی کردم نه به الان.

      @ف.تازیکه

    3. ف.تازیکه

      ف.تازیکه

       ما هم دلمون برات تنگ میشه جانم .برا همین دیدم آنی خوشحال شدم .سر بزن گاهی 

      @Ana_rad

    4. Ana_rad
  2. بعضی ها به شعر،بعضی ها به ترانه،و عده ای به کتاب پناه می برند.مدت هاست که انسانها به یکدیگر پناه نمی برند.

  3. حداقل آهن باش،زنگ بزن گاهی

  4. بچه که بودیم هر وقت یه جایی از بدنم زخم می شد
    دیگران می گفتن: بزرگ بشی یادت می ره!
    ولی همیشه دروغ می گفتن
    نه تنها بزرگ شدیم یادمون نرفت
    بلکه زخم های بیشتری هم خوردیم که هیچ وقت یادمون نمی ره
    زخم هایی به عمق تمام دردهامون!

    #آنا

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Ana_rad

      Ana_rad

      عشق منی!

      دلم برات تنگیده بود گلی!

      چه خبرا؟مرسی من که خوبم تو چی؟💟

      @Narges85

    3. Narges85

      Narges85

      منم دلم تنگولیده بوددد شدیددددددددددددددددد💚

      هوم منم بدنیستم 

      امتحان ودرس وبدبختییی

      تو چی؟

      @Ana_rad

    4. Ana_rad

      Ana_rad

      خخ امتحانا تموم شد و من همرو خوب دادم خداروشکر😧😂😁

      @Narges85

  5. Ana_rad

    فیلمی که نفر قبلی میگه دیدی ؟

    نچ فیلم هزارپا
  6. نام رمان:جنگ دانشگاهی نویسنده:آناراد ببخشید دیر شد😊
  7. #پارت پنجاه و سه کالباس و سوسیس هارو توی کاسه ریخته بودم که داغ شده بود و دستم و می سوزوند. حالا من هم درحال از پله ها پایین اومدن دست هام بندری می رفت.بالاخره بعد از کمی سوختن به اتاق رسیدم و سریع کاسه رو روی میز گذاشتم و روی تخت گندم ولو شدم: -دفعه ی قبل پیشنهاد تعویض دادم،جواب ندادی! آهی کشیدم و گفتم: +هی گندمی جون...من دوست دارم نزدیک خدا باشم. آرزو-چقدر هم که خدا دوستی! گندم-همون رو بگو. روی تخت نشستم و با حالت پوکر به دوتاشون نگاه کردم: +ضایع کردید،ضایعتون می کنم! آرزو-تهدید می کنی؟ +آره! گندم-کی نون گرفت؟ به طرفش برگشتم: -یعنی تو نگرفتی؟ -نچ. +نچ تو دلت. الان با چی کوفت کنیم؟ آرزو-با نون لواش. من و گندم-عوق. آرزو-شاید یکی از بچه ها داشته باشه. +آیا ما آن ها را می شناسیم؟ گندم-خیر. +آیا آن ها ما را می شناسند؟ گندم-خیر. +آیا.. آرزو-دهه حالا هی برای من آیا آیا می کنه!پاشید بیاید همین رو بخوریم بابا. با خنده به سمت میز رفتیم مشغول خوردن شدیم.درباره ی هرچیزی حرف می زدیم،می خندیدیم و دعوا می کردیم. ******* بالش رو طرف گندم پرت کردم و بلند گفتم: +خفش کن بذار بخوابم. غر زد: -یعنی چی.به من چه!دوست دارم آهنگ گوش بدم. آرزو-گندم...خدا هندزفری رو آفریده. +تروخدا گندم!من فردا قرار دارم. گنوم-ساعت شیش صبح که نداری،ناهار داری. +هرچی. گندم-باشه بابا. آهنگ رو قطع کرد و اتاق تو سکوت فرو رفت و غرق شد!(جدیدا فلسفی می زنی)زندگی با ادم این گونه می کند.(خفه شو مثل ادم حرف بزن)اهم اهم..بی لیاقت!(آها حالا شدی سپی خودم)تو برو بخواب فردا باید زیاد فکر کنی.(تو باید بخوابی،چون تو زیاد فکر می کنی)هر چی! ****** -بیق بیق بیق بیق. +گندم! گندم-جانم؟ +خفه. -د ن د،دیشب نذاشتی اذیت کنم الان اذیت می کنم. +بذار بکپم. -نچ! داد زدم: +آری بیا این رو خفه کن. یکی محکم روی سرم زد که یهو نشستم و موهام رو کنار زدم: +چرا می زنی الاغ؟ گندم-حقته؛مگه ساعتم می گی بیا خفش کن؟ +از ساعت کمتر نیستی. -پاشو بیا صبحونت رو بخور نفله...رفتم خرید کردم. +زحمت کشیدی. از نردبون پایین اومدم و به دستشویی رفتم.بعد از اینکه شبیه آدمیزاد ها شدم سر سفره نشستم و سپی جون برو که بریم،چی گفتم! وقتی صبحونه ی عزیز رو میل کردم،شروع کردم به حاضر شدن. یه مانتوی سرمه ای،شلوار جین مشکی و شال مشکی.ارایش هم که همون خط چشم و برق لب همیشگی.دیدم ارزو از در داخل اتاق اومد و با تعجب پرسید: -تو کجا می ری؟ +دانشگاه! -ها؟ حرف به حرف گفتم: +د-ا-ن-ش-گ-ا-ه! -برای چی؟ +برای همه چی!می خوام بگم کلاس هام رو با میلاد جدا کنن. گندم-اون وقت دیگه با ما نمی افتی. +بهتر. گندم-چی گفتی؟ +می گم بهتر،دیگه تورو نمی بینم. انگشت اشارش رو گرفت سمتم و روی تختش نشست: -ببین یه بار دیگه.. آرزو-دوباره نه! +فقط به خاطر آری! آرزو-بروبابا. گندم-هوم...داری راه می افتی آری جان! آرزو دست به سینه گفت: -من از بچگی راه رفتن رو یاد گرفت گندمی جان! گندم قرمز شد و گفت: -یه بار دیگه یکیتون یه ی اضافه کنه آخر اسمم پدرتون رو درمیارم! +از کجا؟ گندم-چی؟ +بابامون رو از کجا درمیاری؟زندان؟ اخم کرد و دراز کشید: -به من چه. خندیدم و به آرزو گفتم: +بای من رفتم عشقم! آرزو هم خندید و خدافظی کرد.از در خارج شدم که یادم افتاد ماشین رو چند روزه یادم رفته بگیرم! @Smoker
  8. Ana_rad

    پرنده ماه تولدت چیه؟

    کلاغ؟آخه کلاااااغ؟یه چیز دیع نبود اخه؟😐 کلااغ؟😂
  9. #پارت پنجاه و دو ******* می خوندم و موهام رو با شامپو می شستم: +لا..لالالا...لالالا. گندم-خفه کن اون ضبط موسیقیت رو...بیا بیرون دیگه. +دارم موهام رو می شورم. -ای ایشالا اون موهات شوره بگیره. +خدا نکنه،زبونت رو گاز بگیر. -اه خدا. +حالا برو تمرکز ندارم. زد به در و بلند گفت: -مگه حموم کردن هم تمرکز می خواد نفله؟ +اوهوم. دیگه صداش نیومد و من با خیال راحت حمومم رو کردم و لباس پوشیدم. به اتاق رفتم که دیدم روی تختش نشسته و پاهاش رو تکون می ده: +برو عجله. نگاهم کرد و بی حرف به بیرون اتاق رفت؛ همون طور که به سمت یخچال کوچولوی اتاق می رفتم موهام رو با حوله خشک می کردم: آرزو-به میز نخوری سرم رو بالا گرفتم و حوله رو پیچوندم دورش و از میز فاصله گرفتم،بعد به سمت یخچال رفتم و درش رو باز کردم: +ام...خب چی بخوریم؟ سه تا سوسیس ناقابل،دوتا هم کالباس،گوجه،خیارشور و نوشابه رو برداشتم و همه رو روی میز گذاشتم.بعد سوسیس و کالباس رو دستم گرفتم و به طرف در اتاق راه افتادم: +آری من می رم شام رو درست کنم. -باشه؛ راستی نون باگت نداریم. نفسم رو با حرص بیرون دادم و برگشتم: +اه این دفعه دیگه من نمی رم ها! یا تو برو یا گندم،خسته شدم. خندید و ولو شد روی تختش: -من حال ندارم،به گندم می گم بره. زیر لب گفتم: +که عمرا بره. از اتاق خارج شدم و به طبقه ی بالا رفتم و داخل آشپزخونه شدم. انگار بمب زده بودن: +هو اینجا چه خبره؟ دوتا دختری که داشتن زمین رو با دستمال تمیز می کردن سرشون رو بالا آوردن: +ساره؟سمیرا؟دوقلوهای افسانه ای چرا کوزت شدید؟ خندیدن و دستمال ها رو همون جا انداختن،بلند شدن و روی صندلی ها نشستن: ساره-من داشتم کیک درست می کردم. +با کدوم فر؟ سمیرا-خب از اون کیک های بی فر،با قابلمه. +خب؟ ساره-می گفتم، آره داشتم توی کاسه موادش رو هم می زدم که سمیرا به من خورد. سمیرا-و بومب! دستاش رو به حالت انفجار نشون داد: سمیرا-همه ی مواد رودخونه شدن. ساره-و اینی شد که الان مشاهده می کنی! خندیدم و به زمین اشاره کردم: +الان من روی این رودخونه چطوری غذا درست کنم؟ سمیرا-می خوای سوسیس و کالباس درست کنی؟اخه این درست کردن می خواد؟ +بالاخره باید سرخ شه دیگه،تو دهات شما سرخ کردن رو درست کردن حساب نمی کنن؟ ساره-فکر نکنم. سوسیس و کالباس هارو روی میز انداختم و دنبال چاقو و بشقاب گشتم: +دیگه دهات شما قدیمیه به من چه. ساره خندید و گفت: +می خوای کمکت کنم؟ و من هم از این حرفش بسی خرذوق شدم و بشقاب و چاقو رو به سمتش گرفتم و گفتم که سوسیس هارو خورد کنه: ساره-نه نگی ها! +نه عزیزم،من تعارفی نیستم. سمیرا-هوم. کالباس هارو بهش دادم: +توهم این هارو خورد کن. سمیرا-اون وقت تو چیکار کنی؟ لبخند بزرگی زدم و گفتم: +نظارت! سمیرا کالباس هارو به سمتم هل داد و گفت: -بشین تا بذارم نظارت کنی،پرو! +اون که تویی. با خنده و حرف مشغول شدیم، بعد اون ها رفتن سر کار خودشون. یعنی کوزت بازی؛ بله می گفتم نشستن و زمین رو مثل خ...ببخشید اشتباه شد! مثل یک زن متشخص سابیدن و برق انداختن.من هم مثل کدبانوهای نمونه سوسیس و کالباس هارو سرخ کردم تا آماده شدن: +دوقلوهای افسانه ای زمین شور رفتم که رفتم! اون ها هم با فحش های دلبرشون من رو بدرقه کردن. @Smoker
  10. #پارت پنجاه و یک آرزو-پاشو بیا ماشین سپند دیگه. +عمرا اونجا بیام! -چرا؟ +گندم خر نمی ذاره جلو بشینم. ارزو-ای بابا. برو پیش آر... +اونجا هم آنی نمی ذاره. نفسش رو بیرون داد؛ اومد حرفی بزنه که یکی گفت: -با ما بیاد. سرم رو بلند کردم: +عمرا! میلاد-پس انقدر اینجا بشین،تا جلوت علف سبز شه. +می شینم ولی با تو نمیام. -اصلا به من چه. آرزو-سپی ما رفتیم خدافظ. چشم هام رو بزرگ کردم و داد زدم: +همتون بی لیاقتین. آرزو رفت توی ماشین سپند نشست،گندم هم جلوش؛ آنیتا تو ماشین آرمان،میلاد هم رفت سوار ماشینش شد و رفیقاش هم همین طور. میثم که پشت نشسته بود گفت: -سپیده بیا پیش ما! نگاهی به میلاد کردم که سرش با گوشیش گرم بود. حسام و میثم داشتن بهم نگاه می کردن: +نه. میثم-بیا دیگه، خوش می گذره. +می خوام نگذره. حسام-بیا. +اه باشه. بلند شدم و به سمت ماشین میلاد رفتم،و پشت میلاد نشستم: میثم-خوش آمدین بانو!چه عجب. چیزی نگفتم و به بیرون نگاه کردم.میثم و حسام مشغول صحبت شدن: میثم-الان کجا می ریم؟ حسام-تو هنوز می خوای جایی بری؟ میثم-اه خب تو خوابگاه حوصلم سر می ره. حسام-خودت تنهایی برو. میثم رو به من گفت: -میای باهم بریم؟تو رو که هیچ کس نبرد، با من بریم بچرخیم. اومدم جواب بدم که میلاد گفت: -نه. میثم-با تو نیستم،با ایشونم. میلاد-کی با توئه دیوونه بیرون میاد؟ لبخندی زدم و به میثم گفتم: +میام. من هم حوصلم سر می ره. خندید و رو به میلاد گفت: -ضایع شدی؟ میلاد اخمی کرد و از تو آینه نگاهی به من انداخت. بی توجه بهش به بیرون نگاه کردم و لبخند زدم. حرصش رو درآورده بودم و این عالی بود(چقدر تو مریضی)چه عجب شما اومدین!خیلی وقته خبری ازتون نیست وجدان جان!(رفته بودم ریلکس کنم،توکه برام اعصاب نذاشتی)حالا برو بهت نیاز ندارم. موبایلم زنگ خورد. دوباره میثاق بود؛ رد تماس زم که دوباره زنگ زد: میثم-چرا بر نمی داری؟ حسام-تو فضولی؟ میثم-آره. رد تماس زدم که باز زنگ زد.عصبی شدم و موبایلم رو خاموش کردم و توی کولم گذاشتم. هر سه سکوت کرده بودن. حسام خواست که جو رو عوض کنه ضبط ماشین رو روشن کرد.آهنگ آرومی بود که خوابم گرفت،سعی کردم نخوابم ولی نشد. ******* صداهایی رو می شنیدم: میثم-ای بابا نشد باهم بریم بیرون،دختره خوابید. میلاد-بهتر. حسام-میثم خب یه ذره تکونش بده رسیدیم. میلاد-نمی خواد بابا الان خودش بیدار می شه. میثم برخلاف حرف میلاد تکونم داد و گفت: -هی سپیده خانم...الو...بیدار شو رسیدیم. چشم هام رو باز کردم و صاف نشستم: +هوم؟ میلاد-رسیدیم؛ اگر می خوای بخوابی ادامش رو تو اتاقت بخواب. بعد ادامه داد: -یا اینکه با میثم بیرون می ری برای خوش گذرونی. موبایلم رو برداشتم روشن کردم ساعت شیش بود: +من چقدره که خوابیدم؟ حسام-نیم ساعت. موهام رو که از شالم بیرون زده بود مرتب کردم و گفتم: +الان جلو خوابگاهیم؟ میثم-اوهوم... می ری داخل؟ یا میای بیرون بریم؟ +نه نمیام،ببخشید. میثم پنچر شد و تکیه داد به صندلی. از تو اینه چهره ی خندون میلاد رو دیدم که ادامه ی حرفم رو گفتم: +ولی فردا بریم. دوباره میثم خوشحال شد و میلاد اخمو. کیف کردم که ضد حال زدم: +خدافظ. میثم و حسام خدافظی کردن ولی میلاد نه؛ به درک برام مهم نیست اون خدافظی کنه یا نکنه. از ماشین پیاده شدم و در رو بستم به سمت در خوابگاه که گندم، آرزو و آنیتا داشتن خدافظی می کردن رفتم. بی توجه بهشون در رو باز کردم و داخل شدم. از پله ها بالا رفتم و به اتاق رسیدم،و تازه یادم افتاد که کلید ندارم! +اه لعنتی.
  11. تولدت مبارکهههههه🎉🎉🎉🎉🎉🎊🎊🎊👏👏💟💟

    1. [♡n@jmeh♡]

      [♡n@jmeh♡]

      ممنون خاهری جونم😍❤❤

      @Ana_rad

  12. می دانی؟
    من از باران متنفرم
    خیلی وقت است که متنفرم
    می دانی از چه زمانی؟
    بله،از زمانی که او رفت
    رفت و مرا تنها گذاشت
    دقیق یادم هست
    که آن شب باران می امد
    و او من را زیر قطره های باران
     جا گذاشت و رفت...

    #آنا

  13. مثل شیطان مغرورم.....مثل خدا تنها....

     

  14. #پارت پنجاه سرهای همشون بالا اومد: سپند-سپیده؟ میلاد-باز شوخیه؟ زیر خنده زدم و پهن زمین شدم، که تازه چشمشون به درختی که پشتش قایم شده بودم افتاد: +وای وای...قیافه هاتون دیدنی بود.آی دلم! همشون با عصبانیت نگاهم می کردن که صدای خنده ی گندم هم بلند شد: آرزو-تو می دونستی؟ گندم-آره. میثم-ای تو روح هردوتون. داشتم سکته می زدم! من که پهن زمین بودم و می خندیدم،گندم هم به یه درختی تکیه داده بود و می خندید: میلاد-بسه دیگه. +دوست دارم بخندم به تو چه! سپند-برگردیم. حسام-موافقم. آرزو-چی چی رو موافقی؟الان زوده برگردیم. حسام-اینجا بمونیم که چی بشه؟ گندم-هپلی هپول بشه. میثم-ها؟ گندم-هیچی بابا! آنیتا بالا سرم اومد و دستش رو دراز کرد: -بلند شو. دستش رو گرفتم و اومدم بلند شم که دستم رو ول کرد و زمین افتادم: +بی فرهنگ! خندیدن که بلند گفتم: +بریم مریض های روانی.عمرا فیلمتون رو نشون بدم! آرمان-کدوم فیلم؟ این دفعه خودش به سمتم اومد و دستش رو دراز کرد که بلند شدم. مانتوم رو تمیز کردم و گفتم: +فیلمی که داشتین دنبالم می گشتید. میثم-مگه فیلم گرفتی؟ +بله. میلاد-نشون بده. +به تو یکی هم که شده نشون نمی دم. خردوپا! میلاد-کدوم خری دوتا پا داره؟ دوچرخم رو از روی زمین بلند کردم و گفتم: +تو. حسام دست میلاد رو گرفت و کشید: -بریم تا دوباره دعوا نکردین. میلاد-دو تا تلافی در پیش دارم. +موفق باشی!من هم منتظر می مونم. آرزو خندید و گفت: -این هم شده شعارتون. روی دوچرخه نشستم و گفتم: +نچ نچ!این شعار نیست. جنگ جنگ تا پیروزی شعاره! میلاد-تو سعی کن نبازی،بعد شعار بده. دستم رو تکون دادم و گفتم: +تو سعی کن تو درخت نری. اومد یه چی بگه که فرت...به درخت خورد،و من خندیدم: +چلفتی کور! داخل آسفالت ای پیست شدم و گفتم: +بیاین دیگه اه. ******** به کاپوت ماشین تکیه داده بودم و آب معدنی سر می کشیدم که یه خری زیر آب زد و همش روی صورتم ریخت: +خیلی خیلی... میلاد-هوم؟ +گمشو از جلوی چشام. -این هم یکی از تلافی هام 3_3 مساوی! گندم به سمتم اومد: -برو عقب بشین. +ها؟نخیر می خوام کنار برادرم بشینم حرفیه؟ -خفه بابا نوبت منه.یا عقب می شینی یا پیش آرمان می ری. +خودت برو. گندم-نمی رم. +باشه نرو...من می رم! کنارش زدم و به سمت ماشین آرمان رفتم. بلند گفتم: +هوی آری میام پیش تو. آنیتا جلوم رو گرفت و گفت: -ها کجا می ری؟نمی ذارم بری پیش شوور من! +برو کنار ببینم،شوور شوور می کنه!خودم این شوور رو برات جور کردم. انیتا-بالاخره...نمی ذارم بشینی. به بازوش زدم و رفتم روی جدول نشستم. زمزمه کردم: +بیشعور ها! این همه خوبی کن. آرزو بالا سرم اومد: -چرا نمیای؟ +من رو هیچ کس راه نمی ده. @A.Z.M
×
×
  • جدید...