رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Ana_rad

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    258
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد Ana_rad در 4 شهریور

Ana_rad یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,564 Excellent😃😃😃😃

درباره Ana_rad

  • درجه

  • تاریخ تولد 11 اردیبهشت 1385

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.

  1. Ana_rad

    ...::عکاسی کن*_* برنده شو::...

    سلاااام...اینم عکسای من بارووون: http://s6.picofile.com/file/8385432918/۲۰۱۸۱۱۲۵_۱۹۲۸۵۸.jpg اون بالا بالاهای تهران: http://s6.picofile.com/file/8385433042/instasize_191101011700.png یه بارووون دیگه: http://s7.picofile.com/file/8385433284/۲۰۱۹۱۰۲۲_۲۰۱۳۱۸.jpg کتاب خون کی بودم من اخه؟!: http://s6.picofile.com/file/8385433392/instasize_190614152329.png و هنرمند کی بودم؟😂: http://s6.picofile.com/file/8385433492/instasize_190515223929.png خب دیع اینم من..😅
  2. زندگی سادست

    ولی ما ادما دوست داریم پیچیدش کنیم:)

    #اناراد

  3. می دونی چیه؟
    من خیلی خنده هات رو دوست دارم
    اصلا وقتی می خندی شیرینی نگاهت بیشتر می شه
    دوست دارم سفت بغلت کنم
    انقدر سفت که دادت درآد که داری له می شی
    دوست دارم دوتا انگشت هام رو روی چال گونه هات بذارم وقتی می خندی.
    اون چال گونه هاتن که دلم رو بردن
    به جای خیلی دوری هم بردن
    دوست دارم همیشه بخندی و هیچوقت گریه نکنی.
    چون گریه غصه دارت می کنه
     و اونجاست که فکر می کنی تنهایی
    ولی تو تنها نیستی،من هستم!

    #آناراد

  4. #پارت هشتاد و چهار (میلاد) کلمه ی عقد توی سرم پیچید.یعنی سپیده داره ازدواج می کنه؟پس چرا انقدر یهویی؟(تو از کجا می دونی؟شاید خیلی وقته)آخه اگر خیلی وقت باشه، نامزدش انقدر بی غیرته که بذاره سپیده با من بگرده و دعوا کنه؟(چیه حسودی کردی؟آها الان دلت می خواد جای اون پسر باشی تازه فهمیدم)چی می گی؟من با سپیده؟اه حرفش رو نزن.اصلا به من چه،خوشبخت بشه!(همچین هم می گی با من می گرده،انگار هر روز بیرونید!یه بار باهات رستوران اومده)حالا. صحبتش با دوستش تموم شد که به من گفت: -نمی ری یا به پلیس بگم پنچر کردی؟ چیزی نگفتم و به سمت اون مرد حرکت کردم.ازش پرسیدم قیمت سه تا لاستیک چه قدر می شه،بعد دوباره به طرف سپیده رفتم: +بیا این هم از پول چرخ ها. نگاهی بهم انداخت و دستش رو برای گرفتن پول ها دراز کرد: +وظیفت بود. پول هارو گرفت و گفت: +به سلامت اخوی!کارم با تو تموم شد.راستی7_5 به نفعم! لبخند تلخی زدم و به طرف خوابگاه رفتم.فکر نکنم فردا به تولد برم،چون صد در صد سپیده نامزدشم میاره!(حسودی؟نچ نچ)وجدان!تو دیگه حالم رو بدتر نکن. ******* روی تختم دراز کشیده بودم و به عکسش نگاه می کردم.همون روزی که با بچه ها به چیتگر رفتیم و این عکس رو از سپیده گرفتم.سرش رو برگردونده بود و با خنده به دوربین نگاه می کرد.دستم رو روی دیلیت گرفته بودم که عکس رو پاک کنم،ولی...دلم نمی اومد از صورت خندونش عکس نداشته باشم!پس از گالری بیرون اومدم و گوشیم رو خاموش کردم،تا صدای خندیدن میثم اومد: -به سلام عاشق دل خسته! +گفتم عاشق نیستم. روی تختش نشست و گفت: -اصلا به من چه،روزت چطور بود؟ +بد! -برعکس تو برای من عالی بود!بگو چی شد؟ +زرت رو بزن. -بی ادب!با دوست سپیده بیرون رفتم. +آرزو؟ -نچ...گندم! از روی تخت بلند شدم: +برای چی؟ -ازش خوشم اومده بود،توی این دو هفته که باهاش آشنا شدم فهمیدم اخلاقیاتمون خیلی شبیه همه! +اوهوم،برای هم ساخته شدید. بعد از کتری توی لیوان آب جوش ریختم: -بهش درخواست دوستی دادم. +خب که چی؟ با ذوق گفت: -قبول کرد! +خب؟ -یعنی دوست دخترم شد! +چه ذوقیم می کنه. نسکافه رو توی لیوان ریختم و با قاشق هم زدم.روی صندلی نشستم و گفتم: +چیه دوسش داری؟ -نگفتم دوسش دارم،گفتم ازش خوشم اومده. +اوهوم،خوش باشی! بعد از نسکافم خوردم: -تو چته؟ +هیچی. -پنچری،ظهر اینجوری نبودی.چیزی شده؟ +چی شده باشه؟ -راستی الان پایین سپیده رو دیدم. +چیزی گفت؟ -اوهوم،گفت دوستت چه قدر بی شعوره که بی خدافظی رفت. +واقعا این رو گفت یا داری مثل همیشه چرت می گی؟ -هی مگه نمی شناسیش؟واقعا همین رو گفت. @MY SR
  5. #پارت هشتاد و سه خندید و گفت: -خب اشکالی نداره،پولش رو ازش بگیر. +چی؟واقعا؟اون عمرا بده! -می ده.می تونی این جوری حرصش هم بدی. +ایول،فکر خوبیه.خدافظ! -برو برو تا حقت رو ازش بگیری! بعد صدای خندش بلند شد که قطع کردم و سریع یه تاکسی برای خوابگاه گرفتم. ****** از ماشین پیاده شدم و پولش رو حساب کردم. سریع به طرفم ماشینم رفتم و منتظر موندم،منتظر تعمیرکاری که بهش زنگ زدم بیاد ماشین رو ببره. یه نیم ساعتی تو ماشین نشسته بودم تا از اون وانت هایی اومد که پشتش جرثقیل برای حمل ماشین داشت.رفتم جلو و سلام کردم،مرده هم مشغول بستن جلوی ماشینم به اون جرثقیله شد،تا میلاد رو دیدم که به سمتم میاد: -سلام چی شده؟ دست به سینه گفتم: +شاهکاره جناب عالیه! -چی؟آها...ببخشید. دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم: +بده. یا تعجب نگاهم کرد و گفت: -چی رو؟ +پول سه تا چرخ بدبختم رو! -مگه خودت پول نداری از من می گیری؟ +می خواستی پنچر نکنی،حالا شانس آوردی فقط پول این سه تا چرخه نه با چرخ های ماشین آرزو! اخمی کرد و گفت: -چقدره بدم؟ به همون مرده اشاره کردم که داشت ماشین رو وصل می کرد: +برو از اون بپرس. بعد گوشیم رو برداشتم و بی توجه بهش به آرزو زنگ زدم: +الو آرزو کجایی؟ -سلام سپی،من قاب رو برای نقاشیت خریدم. +وای مرسی!دیگه چی؟برای عقد لباس خریدی؟ به میلاد نگاه کردم که با تعجب به من نگاه می کرد،اشاره کردم بره ولی همون طور نگام می کرد: آرزو-نه هنوز. +باید همین الان بری بخری. -خب حالا، عقد تو نیست که! +بین من و اون چه فرقی داره؟تو نمی خوای برای عقد من لباس بخری؟ -چرا چرت می گی؟الان که عقد تو نیست.عقد آنیتاست. +حالا...اومدی خوابگاه لباس خریده باشی! بعد قطع کردم و به میلاد که هنوز به من خیره شده بود گفتم: +نمی ری یا به پلیس بگم پنچر کردی؟ حرفی نزد و به سمت مرده رفت.
  6. Ana_rad

    اگه بهت بگن فردا میمیری ....

    می گم ا راستکی؟چه باحال!خدافظی از همتون!
  7. Ana_rad

    •🔴•اسمت رو برعکس بنویس•🔵•

    آنا=انآ 😝😝😝😝😝زبون درازی به همتون!ههههه
  8. #پارت هشتاد و دو روی صندلی توی پارک نشستم؛ ساعت هفت شده بود و هوا تاریک بود.از این پاییز و زمستون بدم میاد؛هوا زود تاریک می شه که انگار ساعت شیش عصر، ده شبه!موبایلم رو برداشتم و یه ذره بازی کردم. موبایلم زنگ خورد: +ای بابا،این کیه؟ اسمش رو نگاه کردم: +پر؟پر کیه؟ (دیگه خودت هم نمی دونی کیه؟)فعلا سکوت! جواب دادم: +بله؟ -سپی؟چه خبر؟ +پروانه؟تویی؟ -چرا نشناختی؟ +اسمت رو پر سیو کرده بودم. خندید و گفت: -خدایی پر گذاشتی؟آخه این چیه؟ +پر دیگه اول اسمته! -آها آره راست می گی. +فردا که تولد میای؟ -آره حتما، زود میام تا تو کارها کمکت کنم. +باشه مرسی،ولی نه تو برو گندم رو بچرخون. -باشه پس خدافظ! +خدافظ. گوشی رو قطع کردم و تازه فهمیدم توی عابر پیاده راه می رفتم و با پروانه حرف می زدم.ادامه ی راهم رو رفتم و به سپند زنگ زدم.بعد از چند دقیقه برداشت: -سلام خواهر خلم! +سلام سپندی گلم!چطوری؟چه خبرا؟ -خبرا که دست شماست،با میلاد چه می کنی؟بیشتر از اینکه دوست من باشه دوست توئه! +دوست یا دشمن؟ -اهم اهم اصلاح می کنم...دشمن خونیت! +آره همین طوری، هیچی خبری نیست. -من برای تولد سبز و زرد نمی پوشم ها! +اشکال نداره،عادی بپوش. -آفرین،چرا حال نداری؟ +حوصلم سر رفته،آرزو رفته خرید،گندم رفته خوش بگذرونه،من هم تنها دارم خیابون گردی می کنم. -کجایی بیام دنبالت؟ +چی؟نه نمی خواد،الان یادم افتاد باید ماشینم رو بدم تعمیرگاه. انگار که چیزی یادش افتاده باشه بلند گفت: -راستی!تو از کارت من پول برداشتی؟ +نه،کی؟ -نمی دونم یکی پول برداشت،زده بود به حساب یه مرده. خندیدم و گفتم: +آها آره گندم و آرزو با ماشینم تصادف کرده بودن. -حالا الان برای چی دوباره تعمیرگاه می بری؟ با حرص گفتم: +دوست جناب عالی پنچرش کرده. -میلاد؟ +نه په عمش.
  9. #پارت هفتاد و نه (رمان جنگ دانشگاهی) فضای کافه خیلی آروم بود،یه موسیقی ملایم گذاشته بودن و همه جا بوی عود خوش بویی گرفته بود. با آهنگ زمزمه می کردم و نقاشی می کشیدم.دیگه می دونستم چی می خوام بکشم،پس مقوای سفید مخصوص رو از توی پوشه درآوردم و با مداد طرح اصلی رو کم رنگ کشیدم. مشغول بودم که دیدم میلاد هم اون دفتری رو که اون شب تو ماشینش دیدم رو درآورده و داره طرح می کشه.همون طور که کارم رو می کردم،زیر چشمی هم به تیپش نگاهی انداختم.یه پیرهن شیری رنگ و روش یه سویی شرت سرمه ای پوشیده بود. دیگه شلوارو کفشش رو نمی دیدم،موهاش مثل همیشه بود ولی کوتاه تر. انگار کوتاهش کرده بود،ولی هنوز خیلی کم از فرفری بودنش معلوم بود. با دهن باز گفتم: +اه چرا زدیشون؟ سرش رو بلند کرد و گفت: -چی رو؟ +موهای ببعیت رو! چشم هاش درشت شد: -چی رو؟ +اه کری؟من یه حرفی رو دوبار نمی گم. دستی به موهاش کشید و گفت: -چیه؟دیگه سوژه ای برای تمسخر نداری؟ دست با سینه گفتم: +موهات فرقی نکرده جز اینکه الان مثل سرباز ها شدی، ولی یه مقدار از موی کیوی اون ها بلند تره! سعی کرد نخنده،ولی نشد.بعد از خنده ی کوتاهش به نقاشیش پرداخت، من هم همین طور.داشتم طرح یه دختربچه ی خندان رو می کشیدم که تو دستش یه آب نبات بود. می خندید و شاد بود: -مثل خودته. +اوهوم...ها؟چی؟ سرم رو سریع بلند کردم: +منظورت چیه؟ دست پاچه شد و گفت: -ها؟هیچی. چشم غره ای بهش رفتم و مشغول رنگ کردن دختربچه با مداد سیاه شدم: -می خوای سایه بزنی؟ +به نظرت دارم چی کار می کنم؟ چیزی نگفت.غرق سایه زنی بودم که موبایلم زنگ خورد؛به دست های سیاه شدم نگاهی کردم و گفتم: +میشه برداری؟ -من؟ +ن پ عمم!بردار دیگه الان قطع می کنه. گوشی من رو که روی میز بود رو برداشت و اسم طرف رو خوند: -سیریش؟این کیه؟ اخم کردم و گفتم: +میثاق! ریجکت کرد و موبایل رو سر جاش برگردوند.دیگه آخرای سایه زنیم بود که باز موبایلم زنگ خورد: +ای بابا. با دستمال کاغذی موبایل رو برداشتم و جواب دادم: +بله؟ گندم-سپی کجایی؟ما نزدیک کافه ایم! +واقعا؟ -آره،کجایی؟ +من...
  10.  تولدتت مبااااارک🎁💞🎂🎊🎊🎊🎊

  11. مننن!👋👋👋👋👋
  12. سلاااااامممم....

    بچه ها چندتا پارت جدید گذاشتن برید بخونید:

     

     

  13. #پارت هشتاد و یک آرزو سرجاش نشست. +نه دیگه... اومدم ادامه ی حرفم رو بگم که آبمیوه های آرزو و گندم رو آوردن: گندم-خب؟ما کجا بریم؟ آرزو دوباره بلند شد: -من می رم،کارم تموم شد می گم بیاید دنبالم. +با چی می ری؟ اخمی کرد و گفت: -قبل از اینکه اینجا بیایم، زنگ زدم ماشینم رو بردن پنچری بگیرن.الان هم با تاکسی اومدیم. گندم به بازوم ضربه زد و گفت: -بی شعور،به خاطر تو الان هم ماشین نداریم.تو چه جوری اومدی؟ +با تاکسی. آرزو-خدافظ،من برم کار دارم. گندم-چی کار داری؟ آرزو-برم خرید. گندم-باشه،ما هم بعد از تموم شدن این آبمیوه می ریم. +خدافظ. بعد از کافه بیرون رفت.گندم آبمیوش رو هم خورد که بلند شدیم بریم: +می گم،الان کجا بریم؟ شونش رو بالا انداخت و از در کافه بیرون رفت: -توی خر نذاشتی با آری بریم. حواسش نبود که به یه پسری خورد،دقت که کردم فهمیدم میثم دوست میلاده: میثم-ا سلام گندم خانم،چطورید؟ بعد من رو دید که گفت: -اوا شما هم اینجایید؟ گندم-حواست کجاست؟من رو ندیدی؟کور! میثم-ببخشید ببخشید،حواسم نبود.چیزی که نشد؟ گندم چشمی نازک کرد و گفت: -نخیر،سپیده بریم. داشتیم به سمت خیابون می رفتیم که میثم گفت: -گندم خانم،می شه دعوت من رو بپذیرید؟ گندم برگشت و گفت: -چه دعوتی؟ میثم به ماشینش اشاره کرد: -همین جوری. گندم-نخیر. میثم-بیاید دیگه،سپیده خانم شما هم همینطور. کولم رو صاف کردم و گفتم: +نه ممنون.گندم اگر می خوای بری برو! گندم-چی؟ دم گوشش گفتم: +می گم برو. گندم-خب..باشه. میثم لبخند عریضی زد و به ماشینش اشاره کرد: -پس بفرمایید! بعد به سمت در کنار راننده رفت و بازش کرد. گندم به طرفم برگشت و گفت: -خودت هرجایی می خوای برو!باشه؟ خندیدم و گفتم: +باشه،تو برو که یه دوست جدید پیدا کردی! خندید و رفت سوار شد. میثم دستی برام تکون داد و کنار گندم توی ماشین نشست.زیر لب دیوونه ای نثار هردوشون کردم و به سمت ناکجا آباد راه افتادم.خیابون ها و کوچه هارو طی می کردم و نمی فهمیدم کجا می رم.دلم هوای بام تهران رو کرد،خیلی وقت بود اون جا نرفته بودم؛ولی حالا که ماشین ندارم،پس بی خیالش!
  14. #پارت هشتاد دیدم آرزو و گندم داخل کافه شدن و به سمت ما اومدن،هنوز متوجه ی حضورمون نشده بودن که یهو آرزو چشمش به من افتاد و با تعجب به سمتم اومد: -سپی؟تو اینجایی؟ سرمرو تکون دادم: +می بینی که! گندم داشت به طرفم می اومد که یادم افتاد نقاشیش که کادو باشه روی میزه، سریع نقاشی دختربچه رو توی کیفم گذاشتم: +ا سلام گندم! میلاد نگاهی به گندم و آرزو کرد: -سلام. گندم به من و میلاد اشاره کرد و گفت: -احتمالا شما دو نفر دشمن نبودید؟ میلاد-هوم. آرزو-اینجا چی کار می کنید؟نقاشی؟باهم؟ با اخم گفتم: +نخیر،من اینجا نشسته بودم که ایشون روبه روم نشست و کیکم رو خورد! میلاد-ا ا ا خودت بهم دادی! +اون یه ذره اول که بی اجازه بود. گندم روی صندلی بین من و میلاد نشست و گفت: -حالا دعوا نکنید. آرزو هم این طرف بین من و میلاد نشست.میلاد وسایلش رو جمع کرد و بلند شد: -من باید برم،خدافظ! بعد به سرعت از کافه بیرون رفت.گندم به در کافه خیره شده بود: -این دیوونست! +تازه فهمیدی؟ آرزو-اینجا چی کار می کرد؟ +گفتم که، نشسته بودم نقاشی می کردم که روبه روم نشست،پسره ی پرو! گندم خندید و گفت: -حرص نخور، چی شد؟اتفاقی نیوفتاد؟ +چرا،اذیتش کردم یه امتیاز بالا رفتم! گندم-خاک تو سرتون! بعد بلند شد و رفت تا سفارش بده. خم شدم سمت آرزو و گفتم: +نقاشیش تموم شد! -کادوی گندم دیگه؟ +آره،فقط امروز برو یه قاب براش بگیر من گندم رو سرگرم می کنم. سرش رو تکون داد و با مداد های روی میز ور رفت،تا گندم برگشت: -خب، آری برای تو آبمیوه گرفتم. آرزو-نباید یه نظری هم می پرسیدی؟ گندم-ام...نچ! توی دلم به خودم گفتم واقعا این آدم نیست،برای چی براش تولد می گیریم؟مرض داریم دیگه. مداد هارو توی جامدادی ریختم و بقیه ی وسایل هم توی کولم گذاشتم: +بچه ها، شما برای عقد آنیتا چیزی نمی خواید؟ آرزو ناله کرد: -ای بابا، باز خرید...حالم بهم خورد از هرچی خریده. گندم خندید و گفت: -تازه تو خیلی عضو مهمی هستی،خواهر داماد! +آره راست می گی، الان تو برو خرید...من و گندم هم می ریم بگردیم. آرزو-باشه. بعد بلند شد که گندم گفت: -وا چرا تنها بری؟خب ما هم می ریم.
  15. #پارت هفتاد و نه فضای کافه خیلی آروم بود،یه موسیقی ملایم گذاشته بودن و همه جا بوی عود خوش بویی گرفته بود. با آهنگ زمزمه می کردم و نقاشی می کشیدم.دیگه می دونستم چی می خوام بکشم،پس مقوای سفید مخصوص رو از توی پوشه درآوردم و با مداد طرح اصلی رو کم رنگ کشیدم. مشغول بودم که دیدم میلاد هم اون دفتری رو که اون شب تو ماشینش دیدم رو درآورده و داره طرح می کشه.همون طور که کارم رو می کردم،زیر چشمی هم به تیپش نگاهی انداختم.یه پیرهن شیری رنگ و روش یه سویی شرت سرمه ای پوشیده بود. دیگه شلوارو کفشش رو نمی دیدم،موهاش مثل همیشه بود ولی کوتاه تر. انگار کوتاهش کرده بود،ولی هنوز خیلی کم از فرفری بودنش معلوم بود. با دهن باز گفتم: +اه چرا زدیشون؟ سرش رو بلند کرد و گفت: -چی رو؟ +موهای ببعیت رو! چشم هاش درشت شد: -چی رو؟ +اه کری؟من یه حرفی رو دوبار نمی گم. دستی به موهاش کشید و گفت: -چیه؟دیگه سوژه ای برای تمسخر نداری؟ دست با سینه گفتم: +موهات فرقی نکرده جز اینکه الان مثل سرباز ها شدی، ولی یه مقدار از موی کیوی اون ها بلند تره! سعی کرد نخنده،ولی نشد.بعد از خنده ی کوتاهش به نقاشیش پرداخت، من هم همین طور.داشتم طرح یه دختربچه ی خندان رو می کشیدم که تو دستش یه آب نبات بود. می خندید و شاد بود: -مثل خودته. +اوهوم...ها؟چی؟ سرم رو سریع بلند کردم: +منظورت چیه؟ دست پاچه شد و گفت: -ها؟هیچی. چشم غره ای بهش رفتم و مشغول رنگ کردن دختربچه با مداد سیاه شدم: -می خوای سایه بزنی؟ +به نظرت دارم چی کار می کنم؟ چیزی نگفت.غرق سایه زنی بودم که موبایلم زنگ خورد؛به دست های سیاه شدم نگاهی کردم و گفتم: +میشه برداری؟ -من؟ +ن پ عمم!بردار دیگه الان قطع می کنه. گوشی من رو که روی میز بود رو برداشت و اسم طرف رو خوند: -سیریش؟این کیه؟ اخم کردم و گفتم: +میثاق! ریجکت کرد و موبایل رو سر جاش برگردوند.دیگه آخرای سایه زنیم بود که باز موبایلم زنگ خورد: +ای بابا. با دستمال کاغذی موبایل رو برداشتم و جواب دادم: +بله؟ گندم-سپی کجایی؟ما نزدیک کافه ایم! +واقعا؟ -آره،کجایی؟ +من...
×
×
  • اضافه کردن...