رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Divoneh.am

کاربر98iiA
  • تعداد ارسال ها

    15
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

12 Good😌😌😌😌

4 دنبال کننده

درباره Divoneh.am

  • درجه
    💚
  • تاریخ تولد تعیین نشده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. بازم؟ 😭کاربر Divoneh .am ژانر،اجتماعی ، خلاصه : ظلم همیشه هست توی هر کوچه و خیابانی هر چقدر فقیرر تر باشی بیش تر یقت رو می گیره داستان درباره ی دختریه که توی یه عروسک جلوی مݝازه ایی کار می کنه اما در حقش نا حقی میشه اونم به جرم رقص
  2. امروز خیابان کرم ها برعکس همیشه شلوغ است . نگاه می کند به کرم هایی که تصادفا به هم برخورد می کنند یا چند دقیقه ایی به هم حرف می زنند . چه می گویند به هم؟؟صدا ها مبهم است گویا به زبانی جدید سر هم منت می گذارند . صدا واضح تر می شود گویا دوکرم در همین نزدیکی با هم حرف می زنند . گوشش را تیز می کند چند دقیقه که می گذرد صدای قهقه اش کل اتاق را در برمیگیرد اشک از چشمانش جاری می شود با یاد آوری حرف هایشان قهقه می زند از ته دلش می خندد . نمی داند چقدر می گذرد اما به خودش تشر می زند در یک لحظه خنده اش را قطع می کند و لبخند روی لبش می ماسد چقدر خندیده بودبا نوک انگشتان اش اشکش را پاک می کند زمان را در تلویزیون ذهنش بر می گرداند . کرم اول در حالی که کرم دوم را با لگد هایش زیر پایش له و لورده می کرد داد می زد: تو بیخود می کنی وقتی یک کک(واحد پول) هم پول نداری میای رستوران . وقتی دادم آشپزام جلو همین رستوران با چاقو تیکه تیکه ات کردن باهات سوپ کرم درست کردم می فهمیی . کرم دوم به التماس افتاده بود زجه های همچون زوزه ی گرگ بود. ما بقی کرم ها هم بدون هیچ دخالتی از کنارش رد می شدند و یک سکه رو یش می انداختند . با صدای زوزه ایی (فریاد)بلند از فکر بیرون امد و دوباره به خیابان خیره شد . صاحب مغازه که مطمعا شد تعداد سکه های پرت شده به اندازه ی پول غذا است دست از کتک زدنش برداشت و به کرمی که ازدهانش خون زرد بیرون می آمد گفت :شانس آوردی قبل از مرگت پول غذات جور شد حالا گم شو و به کرم های کت و شلواری اطراف رستوران دستور داد اورا دور کنند . چقدر بد شد به همین زودی سرگرمیش را از دست داد مطمعن بود تا شب صد تا نمایش دیگر خواهد دید انگشت ها یش را همچون مار دور میله های پنجره اش پیچید کاش اینجا زندانی نبود. در آهنین اتاق با صدای وحشت ناکی باز می شود زنی با لباس بلند سفید وارد اتاق می شود و نگهبانان در را از آن ور در قفل می کنند . صدای کفش پاشنه بلند زن بد جور روی اعصابش راه می رود زن با زیبایی ذاتی خود مو های لخت خرمایشش را پشت گوشش می راند و کنارش رو به پنجره می ایستد صدای عصبیش گویا مال خودش نبود رو به زن زیبا گفت:چی می خوای گربه ی پیر دکتر متین می خندد هزار جور القاب صدایش زده بودند اما گویا این دیوانه از همه خلاق تر بود. روبه دیوانه ی خلاق گفت :حالا چرا گربه ی پیر .؟؟ دستانش را بیش تر دور میله فشار داد و پوزخندی روی لبش شکل گرفت .و زمزمه کرد من آدم ها رو به چشم حیوان میبینم اما حیوان درونشون . گربه !
  3. کاربرDivoneh. am نام داستان ، خیابان کرم ها ژانر: درام ، اجتماعی خلاصه : درباره ی ادمایی که انسانیت رو کنار گذاشتن و یه انسان دیوانه ادما رو به شکل حیوان درونشون میبینه همونی که سعی بر پنهانش دارن
  4. اسمودئوس لبخند می زند نویسنده: divoneh .am کاربر۹۸تیا فصل اول پا تند کردم ساعت هشت شب بود و هوا تاریک وسط راه از رزیتا و فاطی جدا شدم تا زود تر برسم صدای جیرجیرک ها تو گوشم بود و کوچه بالا هاش بزرگ و هرچه که سمت پایین تر می رفتی تنگ تر و تاریک تر می شد و این مسیر هرشبم بود و باید با ترس و لرز توی کوچه رفت و امد می کردم تو فکر های خودم بودم که دست سردی جلو دهنم گرفت و توی تاریک ترین قسمت کوچه کشوندم انقدر تو شک بودم که از ترس داشتم می مردم دستش رو که به سمت چادرم برد نفسم گرفت پامو بلند کردم و محکم بهش ضربه زدم و باعث شد خودشو بیش تر بهم بچسبونه چادر رو که برداشت ناگهان دستشو از رو صورتم برداشت و سریع دور شد از ترسم نمی دونستم چی کار کنم دستام داشت می لرزید به بد بختی کلیدو پیدا کردم و خودمو توی خونه انداختم با فریاد بابا که تو حیاط بود یه متر به هوا پریدم : افریننن افرین به من با این دختر بزرگ کردنم چادرت کو ؟ ها؟ دهنمو باز کردم که بگم اما دهنم بسته شد مثل همیشه وقتی می ترسیدم فکم قفل می شد و لال می شدم بابا دستشو بلند کرد که توی صورتم بکوبه اما اونو مشت کرد و پایین اورد و گفت بار اخرت باشه خیر سر مامان هیچ وقت تو بحث منو بابا دخالت نمی کرد هنوزم داشتم می لرزیدم سریع از بابا جدا شدم و خودمو توی اتاق انداختم صورت مرد از جلو چشمم کنار نمی رفت با پارچه پایین صورتش و بسته بود اما چشماش عجیب اشنا بود چرا این کارو کرد ؟ یعنی دزد بود؟ پس چرا کیفم هنوز دستمه؟ **** روز بعد رفتم کارگاه با یه چادر جدید از قضیه ی اون شب هم فقط با رزیتا و فاطمه حرف زدم. اینقدر مسخره بازی در اوردن که ساعت کار تموم شد و منم تمام اتفاقات اون شبو فراموش کردم . اما تا پام تو کوچه رسید ترس تو دلم افتاد . قدما مو تند کردم و وقتی رسیدم خونه سریع درو پشت سرم بستمو به در تکیه دادم . اوف خداروشکر پامو که تو خونه گذاشتم جو خیلی سنگین شده بود مامان حواس پرت داشت لباس می بافت با با هم تند تند کانال عوض می کرد سلام بلندی رو کردم که فقط بابا شنید و جواب داد رو به مامان همین طور که دستمو جلو صورتش تکان می دادم گفتم: مامان ؟ سلام ؟؟ چیزی شده؟؟ بابا نذاشت مامان حرفی بزنه و گفت : آیین طرد شده از خانواده دیگه اسمشو جلوی خاله ات نیاری اعصابش خورد شه . هنگ می کنم طرد شده ؟ کنارش گذاشتن؟ مگه چغندره ؟به همین راحتی؟؟می خوام جزئیات بیش تر رو از مامان بشنوم و به سمتش می رم و کنارش می شینم . که بابا حرفشو ادامه میده: لباستو عوض نکن می ریم خونه ی خاله ات دلداری . _مامان چی شده؟ مامان میگه و میگه و میگه و من دیدم نسبت به آیین عوض عوض و عوض تر میشه اینقدر که اخر حرفش دهن من باز می مونه و مامان اشک از چشماش جاری میشه. و زمزه می کنه باورم نمیشه *** مامان بهم گفت لباسمو با یه لباس مشکی عوض کنم انگار آیین مرده و داریم می ریم عذا داری. البته واقعا برای پدر و مادرش مرده. هنوز هم باورم نمیشه آیین این طوری باشه . مطمعنم الان خبرش تا آبادی(روستا) هم رفته . لباسمو سریع عوض می کنم و همین طور که دست مامانو می گیرم تا نیفته به سمت ماشین بابا میریم . مامانم عاشق آیین بود .می گفت الان روزه می گفت هرچی آیین بگه . دستاش یخ کرده بود در عقب و براش باز می کنم تا یکم دراز بکشه . یه رسم مزخرف دیگه هم که تو روستا داریم زنا نباید جلو کنار شوهرشون بشینن . بین بچه ها هم فقط پسرا حق جلو نشستن دارن اما خدا رو شکر بابام اینطور ی فقط تو روستا رفتار می کرد بیرون از روستا خوب می شد. در جلو رو باز کردم و سوار شدم . بابا بلافاصله ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم تنها کسایی که تو شهر زندگی می کردند ما و خالم بودیم چند سال پیش طاها خانواده ی خالم رو ول کرد حالا هم که دلش به آیین خوش بود اونم که ... برای بار هزارم خدا رو شکر می کنم که طاها ده سال پیش گورشو گم کرد اینقدر تو بچگی عذابم می داد که هنوز با فک کردن بهش تنم می لرز دقیق یادمه پنج سالم بود . یه دامن فیروزه ای کوتاه با تاپ تنم بود . اون موقع طاها ١۴سالش می شد و عرفان ١۶سالش طاها منو برد تو اتاقش طبقه ی بالا وقتی کسی خونشون نبود بهم گفت بیا با هم بازی کنیم عروسک جدید خریدم برات . من سرما خورده بودم شدید حال بیرون رفتن هم نداشتم طاها به مامانم گفت که من مراقبشم شما برید بعد قول شرف داد که تب کرد(منو می گفت) زنگ می زنم بهتون رفتم اتاقش اما رو تخت نشست وگفت بیا اینجا وقتی رفتم طرفش دامنمو داد بالا.................. باصدای مامان به خودم میام سعی می کنم لرز دستمو از دیدشون پنهان کنم و از ماشین پیاده میشم. با دیدن فرد روبه روم که لبخند مزخزفی رو لباشه بدم بی حس میشه احساس می کنم یه طرف از بدنمو نمی تونم تکان بدم. اون موقع آیین بود منو از اون اتاق نحس نجات بده اما حالا دیگه ایین هم نبود . دستشو به سمتم دراز می کنه و با دیدن بابا دستشو جمع می کنه و به خوش امدی خالی اکتفا می کنه اما مامان بغلش می گیره . جو سنگینی تو خانه است همه جوری رفتار می کنن که انگار از اول آیینی وجود نداشته . لبخند طاها بد جوری روی اعصابم می ره. می زم تو اشپزخونه تا اب قندی برای خاله بیارم که به در و دیوار زل زده و اشک می ریزه دارم اب قندو هم می زنم که طاها رو پشت سرم می بینم اینقدر بهم نزدیک می شه که گرمای بدنشو حس می کنم حس چندشی بهم دست می ده و تا میام خودمو ازش جدا کنم در گوشم میگه:: فک کنم تو اتاقم هنوز از اون عروسکا داشته باشم ا؟؟نمی خوای دیگه؟ و ادامه میده میگه منتظرم باش عشقم و میره اشک ازچشمام جاری میشه هنوز ادم نشده حس بدی دارم سریع یه قلوپ از اب قند می خورم . خودم بیش تر از خاله بهش نیاز دارم حالم که جا میاد لیوان اب قند رو برای خاله می برم برای بار هزارم در دلم ارزو کردم کاش آیین برگرده .یک ساعتی میشینیم بابا مامان و صدا می زنن که بریم خونه . جلوی در بودیم که خاله گفت: تو رو خدا وای میسادین اقا ولی؟ بابا سرشو پایین انداخت و گفت:ممنون ساره خانوم ولی ما کار داریم و بعد رو به مامان ادامه داد مگه نه ؟ سارا؟؟؟ مامانم سرشو تکون داد و در گوش خاله چیزی گفت که هر دو زار زار به گریه افتادن . طاهای بیشعورم نه گذاشت نه برداشت تو این وضعیت گفت : اممم ارام شمارتو می دی من داشته باشم ؟؟؟ بابا هم جدی گفت . ارام گوشی نداره حالا گوشی داشتم اما از حمایت بابا لبخند می زنم بالاخره گریه ی مامان تموم شد و از شر نگاه های طاها خلاص شدم
  5. دیوونه،بداخلاق، وفادار
  6. Divoneh.am

    شعارت در زندگی چیه؟

    من دختر بدیم قلب ندارم و کسی ازم انتظار خوب بودن نداره
  7. لباس را روی دستم می اندازد ومی گوید : امروز امتحانی اینا رو بپوش . اگه پشیمان نشدی هر کدوم رو که دوست داشتی بردار . جوری جمله ی اخرش را با بی حوصلگی گفت . که انگار مطمعن بود به روز دوم نمی کشه . کش موهایم را محکم تر می کنم و جوری ان را می بندم که جلوی دست و پایم نباشد شالم را پشت سرم گره می زنم و همین طور که دکمه ی مانتویم را باز می کنم به ان لباس نگاه می کنم : پلنگ صورتی؟ شانس اوردم خرس عسل خور(پو) را بهم ندادن لباس را به بدبختی تنم می کنم و درون اینه نگاهی به خودم میندازم شک می کنم می تونم با این لباس بیرون برم یا نه ؟ چند ثانیه چشمام رو روی هم فشار می دم و به سوی بیرون قدم بر میدارم . بیرون از مغازه می ایستم و گل هایی که موقع بیرون امدن از صاحبکارم گرفتم رو تو هوا تکان می دم . ثانیه ها به سختی می گذشت . غروب شده بود اما حتی نتونستم توجه یه مشتری رو به خودم جلب کنم . اینقدر که این لباس برای من عجیب بود و در تنم سنگینی می کرد برای دیگران نبود . نمی دانم چرا دوست داشتم با من عکس بگیرن و هم صحبت شوند و شاید لحظه ایی کنارم به ایستند . تنها بچه های کوچک بودند که برایم دست تکان می دادند اما لوس ترین و زیبا ترین انها دختر بچه ایی بود که برایم بوس فرستاد نمی دانم گمان کردم برای لحظه ایی خستگی از میان تنم جدا شد و کمر درد و پادردم خوب شد البته پسر های نوجوانی هم بودند که دم پلنگ را می کشیدند و باعث می شدند تعادلم به هم بخورد . نگاهی به خانم فرهانی (صاحب کارم) انداختم که از پشت شیشه در حالی که ساعت را نشانم می داد سری به حالت تاسف تکان داد تعداد عابران هرلحظه کمتر می شد و شانس های منم کمتر . یادم می امد من همیشه عاشق شخصیت گارفید بودم اگر می توانستم تا فردا شغلم را حفظ کنم مطمعنا می توانستم ان لباس گربه ی پشمالو را بپوشم . اما اخه چه طور می تونستم توجه اشون رو جلب کنم؟؟ شروع به رقصیدن می کنم نه اینکه رقصم در حالت عادی خیلی زیبا بود با این لباس عروسکی زیبا تر هم می شد سعی می کنم حرکات دختر عموم رو به خاطر بیارم دستام روبالا می برم و پام رو به اندازه ی عرض شونه ام باز می کنم دستام رو بالا تکون می دم و راه می رم سعی کردم نگاه مردمانی که از تعجب کمی باز مانده بود را نا دیده بگیرم دستم را به سمت سیبیل های پلنگ صورتی می برم و ان را کمی طاب می دهم ان یکی دستم که همچون چوب خشک در هوا مانده بود تکان می دهم و گل ها را در مسیر راه رفتنم برگ برگ می کنم جلوی در مغازه پر از برگ گل شده بود حالا هر کس حدقل دو ثانیه به من و حرکات عجیب غریبم نگاه می کرد و من هم با اخرین گل رز باقی مانده در ,مغاره را نشان می دادم همان طور که حرکات موزونم را انجام می دادم نگاهم به خانومی افتاد که به سمت مغازه می امد نیشم باز شد و اعتماد به نفسم بالا رفت دیگر به هر زن و مرد و کودک و جوان لبخند می زدم هرچند که زیر کلاهک پیدا نبود. برای تک تکشان دست تکان می دادم . شب شد. زود تر از انچه که فکرش را می کردم همان طور که توی مغازه می رفتم کلاه را از سرم در اوردم و روی پیشخان گذاشتم تازه فهمیدم نعمت نفس کشیدن در هوای باز چیست . همان طور که به سمت خانوم فرهانی لبخند می زدم موهایی که با عرق به پیشانی ام چسبیده بود را هم جدا می کنم . با حرف خانوم فرهانی لبخند روی لبم می ماسد و اعصابم خورد می شود یعنی چه.؟ فقط به خاطر ان حرکات مسخره که هیچیش شبیه رقص نبود؟؟؟ رو به خانم فرهانی می گویم: اما؟؟ خانوم فرهانی من که مشتری جلب کردم برای مغازه. خانوم فرهانی بدون توجه به من درحالی که پول های توی صندوق را می شمرد گفت: دختر عزیز . خانومی من حوصله ی دردسر ندارم . همین که گفتم وبعد دو تا ده تومنی از میان پول ها دراورد و در دستم گذاشت . ده تومنی ها را توی دستم می فرشارم و به سمت رختکن می رم لباس رو عوض می کنم و بدون توجه به خانوم فرهانی بیرون می زنم . نامردی را درحقم تمام کرد ان هم به جرم حرکاتی که هیچ چیزش به رقص شبیه نبود. پوزخندی روی لبم شکل می گیرد زیر لب زمزه می کنه : در شهری که کلاغ ها اواز می خوانند وشغال ها نعره می زنند . و فیل ها پرواز می کنند فقیر ها هم؟........... می میرند .
  8. مقدمه :می دونی قانون چیه ؟؟؟ همه چی تو این دنیا قانون داره همه چی حتی نفس کشیدن حتی زندگی کردن. زندگی مثله یه گله س تو خودت انتخاب می کنی سگ گله باشی گرگ گله باشی یا شایدم؟ بره؟ درباره ی سرمای سوزناک چیزی شنیدی؟ همیشه گرما باعث سوختن نمیشه گاهی سرمای زیاد هم می سوزونه. گاهی درونت پراز سرما میشه و اینقدر این سرما زیاد می شود که از درون میسوزونتت حسش کردی.؟ تا حالا فکر کردی قانون زمستون چیه؟ وای به زمانی که بهار دلت زمستون شه جنگل های سرسبز وحشی چشمات برف بباره یخبندان زمستان شه اون وقت که می فهمی اون آدم دیگه چیزی برای از دست دادن نداره پس بهتر این قانون آویزه ی گوش ت کنی همیشه از کسی که چیزی برای از دست دادن نداره بترس
  9. رمان:آسمودئوس لبخند می زند کابر نوهشتیا:Divoneh.am ژانر:عاشفانه، اجتماعی ، پلیسی، طنز هدف: ادمای که گذشته ی بدی دارن و گناه های زیادی انجام دادن می تونن یه روزی به زندگی عادی برگردن اونا محکوم به مردن نیستن و اما خودمون رو گول نزنیم هر انسانی توی این دنیا فقط یک بار عاشق میشه و تا اخر عمرش عاشق اون یک نفر می مونه ساعات پارت گذاری هر روز ساعت یازده شب  خلاصه: دختری که ناخواسته وارد یه گروه میشه و عاشق کسی میشه که اون ممنوعس مثل سیبی که حسرت گاز زدنش تا اخر عمر همراهشه اما این بار ادم رانده نمیشه بلکه اگر حوا رو بخواد مجازاتش مرگه  پس تصمیم می گیره که همون عزرائیل عشقش باشه موضوع جذابیه و تابحال ازش نوشته نشد https://forum.98iia.com/tags/گناهکار، عاشقانه، جذاب شیطان پرستی، فرشتع ی عشق، نفرین شده، پلیسی، نفرت، پایان خوش/
  10. رمان:آسمودئوس لبخند می زند کابر نوهشتیا:Divoneh.am ژانر:عاشفانه، اجتماعی ، پلیسی، طنز هدف: ادمای که گذشته ی بدی دارن و گناه های زیادی انجام دادن می تونن یه روزی به زندگی عادی برگردن اونا محکوم به مردن نیستن و اما خودمون رو گول نزنیم هر انسانی توی این دنیا فقط یک بار عاشق میشه و تا اخر عمرش عاشق اون یک نفر می مونه ساعات پارت گذاری هر روز ساعت یازده شب خلاصه: دختری که ناخواسته وارد یه گروه میشه و عاشق کسی میشه که اون ممنوعس مثل سیبی که حسرت گاز زدنش تا اخر عمر همراهشه اما این بار ادم رانده نمیشه بلکه اگر حوا رو بخواد مجازاتش مرگه پس تصمیم می گیره که همون عزرائیل عشقش باشه موضوع جذابیه و تابحال ازش نوشته نشده https://forum.98iia.com/topic/6783-معرفی-و-نقد-رمان-اسمودئوس-لبخند-می-زند-کاربرdivoneh-am/ *سخن نویسنده: دوستای عزیز امید وارم تا پایان رمان همراهم باشین و اینکه رمان موضوع کلیشه ایی نداره می تونین از این بابت خیالتون راحت باشه خب زیاد حرف زدم بریم سر اصل مطلب
×
×
  • جدید...