رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

81negin

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    543
  • تاریخ عضویت

اعتبار در سایت

1,937 Excellent😃😃😃😃

درباره 81negin

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤❤
  • تاریخ تولد 18 بهمن 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

3,298 بازدید کننده نمایه
  1. به حسرت گذشته همه ی روزگارم

    ز دیروز و امروز دلی خسته دارم

    تو فردای من باش...

  2.  

    اینم پارت نهم رمانم...

    دوستان عزیز و شیک... در جریان باشین که رمانم برای مسابقه س!

  3. پارت نهم: « لیان» - هوی! با توام ها! لیان، کر شدی؟! با صدای فریاد آرش از خیالاتم بیرون آمدم و گفتم: چی شده؟ آرش- زکی! تازه می پرسی چی شده؟ یک ربعه دارم صدات می کنم! کجایی تو؟! با کلافگی گفتم: حالا ببخشین که در حضور سخنان با ارزشتون نبودم! همان طور که مشغول رانندگی بود، به سمتم برگشت. چشمانش از شدت تعجب گرد شده بودند. پرسید: چته؟! چرا رم می کنی؟ فقط پرسیدم کجا سیر می کنی! چرا یهو گشنه ت می شه؟ من- یعنی چی؟ آرش- آخه پاچه م رو یک جوری گرفتی که فکر کنم باید شلوارم رو بندازم دور! من- زهر مار! چرخیدم و دوباره به خیابان خیره شدم. خیابانی که از شدت بارندگی دیشب هنوز خیس بود و قطره های باران از برگ درختان روی زمین می چکیدند. خورشید پشت ابر ها پنهان بود؛ گویی با زمینیان قهر کرده و قصد ندارد که بیرون بیاید. نگاهی به ابر های سیاه در آسمان انداختم. انگار طوفانی در راه است؛ طوفانی سهمگین، کوبنده، مهیب. طوفانی که شاید با آمدنش، آلودگی ها بدی ها را زدوده و همراه خودش به دور دست ها ببرد. شاید هم نه تنها بدی ها را پاک نکند؛ بلکه به لشکرش نیز بی افزاید و این بار همه چیز و همه کس را با خودش ببرد و دیگر اثری باقی نگذارد. کسی چه داند؟ شاید فرجی شود و این اتفاق ها بی افتد! درست چند لحظه ی بعد، از همان ابر های سیاه، صدای رعد و برق بلند شد. هم زمان با رعد و برق، صدای کودکانی که با پدر و مادرشان در خیابان قدم می زدند، بلند شد. همه شان به والدینشان چسبیده بودند و وحشت زده آسمان را نگاه می کردند. صدای رعد و برق دیگری بلند شد که این بار بلند تر از دفعه های پیش بود. چند لحظه ی بعد، درست بعد از آن نعره ی سهمگین، بغض آسمان شکست و قطرات درشت باران شروع به باریدن کردند. به چراغ قرمز که رسیدیم، آرش ترمز کرد و منتظر ماند. قطرات باران با لجاجتی کودکانه، روی شیشه ی ماشین می باریدند و تا پایین سر می خوردند. گویی مسابقه گذاشته بودند که ببینند کدام یک زودتر به پایین شیشه می رسد. از تشبیهی که کرده بودم، خنده ام گرفت! شیشه ی سمت خود را پایین کشیدم که هم زمان با این کار، نسیم ملایمی صورتم را نوازش کرد. چشمانم را بستم و بوی باران و خاک نم زده را با تمام وجودم استشمام کردم. از صدای برخورد قطرات به زمین، به یاد دوران کودکی ام و خانه ی مادربزرگم افتادم. هرگاه که باران می آمد، از ناودان قدیمی شان صدای ترسناکی بلند می شد و من از ترس به آغوش پدربزرگم پناه می بردم. ائ نیز موهایم را نوازش می کرد و مشغول گفتن خاطراتش می شد تا بلکه از ترسم کم شود. هر بار نیز می گفت:« تو دیگه بزرگ شدی! مرد شدی! مرد که از این چیز ها نمی ترسه» هر بار که می گفت مرد شده ام، احساس غرور می کردم. حس می کردم مانند کوهی برای خانواده ام شده ام و حامی و پشتیبانی برای یگانه خواهرم. خواهری که اگر او را نداشتم، نمی دانستم که بعد از مرگ الهه باید چه می کردم. خواهری که در روز های بی قراری و شب های گریانم، مرهم درد هایم می شد و با گفتن جملات آرام کننده اش، آرام آرام اشک های سرازیر شده ی روی گونه هایم را پاک می کرد. خواهری که نگاه هایش سراسر امید بود و همیشه سعی بر این داشت تا کاری کند که دیگر غمی در وجودم باقی نماند. هر چند که بیشتر مواقع موفق می شد؛ اما نمی دانست که وقتی شب می شود و نگاهم به لباس های الهه، درون کمد، می افتد، کنترلم از دستم خارج می شود و دیگر نمی توانم جلوی اشک های بی قرارم را بگیرم. اشک هایی که طی این دو سال، غم مرا درک کرده اند و گویی سعی بر این دارند تا با سرازیر شدنشان، کمی از غم و غصه ام بکاهند. آه، الهه! الهه ی من! الهه ی ابدی قلب من! تو با من چه کردی؟ تو چه کردی که در عوض آرام گرفتن در آغوش تو، در آغوش سرد و سنگی کنج دیوار آرام می گیرم؟ تو چه می دانی از حالم؟ از حال بی قرار و پریشانم؟ چه می دانی از دل تنگم؟ دلی که در نبودت به خون آغشته گشته. دلی دردمند که با هربار یادآوری خاطراتت، در آتش نبودنت می سوزد و هربار از خاکستر هایش، شعله ای تازه به وجود می آید. دلی بی نوا که از روی دل تنگی و عاجزی، سر از کوچه هایی در می آورد که روزگاری رهگذر آن جا بوده ایم. دلی که نیازمند دیدار دوباره ی توست... با یادآوری آن روزها، پرده ی نازک اشک، جلوی چشمانم ظاهر شد و با موسیقی ای که آرش پخش کرد، دیگر نتوانست جلوی ریزششان را بگیرم ( ابر می بارد از همایون شجریان) ابر می بارد و من؛ می شوم از یار جدا چون کنم؛ دل به چنین روز، ز دلدار جدا؟ ابر و باران و من و یار، ستاده؛ به وداع من جدا، گریه کنان ابر جدا... یار جدا... ای مرا در سر هر موی؛ به زلفت، بندی ای مرا در سر هر موی؛ به زلفت، بندی چه کنی؛ بند ز بندم، همه یک بار جدا... همه یک بار جدا... دیده؛ از بهر تو خونبار شده... ای مردم چشم! دیده؛ از بهر تو خونبار شد... ای مردم چشم! مردمی کن، مشو از... مردمی کن، مشو از دیده ی خونبار جدا... همان طور که اشک می ریختم، این قسمت از آهنگ را هم زمزمه می کردم: ابر می بارد و من؛ من می شوم از یار جدا چون کنم؛ دل به چنین روز، ز دلدار جدا ابر و باران و من و یار، ستاده؛ به وداع من جدا، گریه کنان ابر جدا... یار جدا... دیگر نتوانستم جلوی ضجه ی بی موقعم را بگیرم؛ ضجه ای که خبر از غم بی حد و اندازه ام می داد. غمی که معلوم نبود کی قرار است به فرجام برسد. آرش ماشین را به گوشه ای راند و به سمتم چرخید آرش- لیان؟! لیان، یهو چی شد؟ لیان... با توام! توانی برای حرف زدن نداشتم. در را باز کردم و پیاده شدم. باران بی امان می بارید و به غم و غصه ام بیشتر چنگ می انداخت. آرش هم از ماشین پیاده شده بود. جلو آمد و شانه هایم را گرفت و مجبورم کرد که به او نگاه کنم. آرش- لیان، یک چیزی بگو. آخه یهو چت شد؟ من حرف بدی زدم؟ نمی توانستم چیزی بگویم. بیم آن را داشتم که بگویم و مسخره ام کند. دردمندانه، سرم را روی شانه اش گذاشتم و هق هق سر دادم. مردانه در آغوشم کشید و دیگر هیچ چیز نگفت. مدتی گذشت تا دلم کمی آرام گرفت. نگاهش کردم که گفت: بهتر شدی؟ سرم را به نشانه ی تائید تکان دادم. سوار ماشینش شدیم. کلافه، پوفی کشید و به رو به رویش خیره شد. من نیز سکوت کرده بودم و حواسم را به رقص قطرات باران روی شیشه داده بودم. لباس هایم در همان زمان کم خیس شده بودند و به تنم چسبیده بودند. داغی ای که از صبح درونم به پا شده بود، بیشتر شده بود و خیسی لباس هایم، باعث شد تا عطسه ام بگیرد و سکوت ماشین را بشکند. چند لحظه ی بعد، آرش به حرف می آید و می گوید: راستی! این دختره بود که امروز یهو غش کرد؟ اسمش چی بود؟ من- سابرینا آرش- آره، همون! مسیحیه؟! من- نمی دونم. شاید زرتشتی باشه، شاید هم یهود. چطور مگه؟ آرش- هیچی. همین طوری پرسیدم. داشت دو ساعت توی اتاق بهت چی می گفت؟ من- داستانش طولانیه. حوصله داری گوش کنی؟ آرش- ای جانم، داستان! کامل به سمتم برگشت و مشتاقانه به صورتم خیره شد. از حالت های کودکانه اش خنده ام گرفت. با کمی مکث، شروع به بازگو کردن ماجرا شدم... (( فلش بک به دو ساعت قبل)) سابرینا- ببینید استاد، حرف هایی که می خوام بزنم، ممکنه که در نظر شما مسخره بیان یا شاید هم اصلا براتون قابل فهم نباشه. شما از من توضیح قانع کننده خواستین و من هم نهایت تلاشم رو می کنم تا جوری حرف بزنم و واقعیت رو بگم که در خور فهم شما هم باشه. این رو هم بدونید حرف هایی که می خوام بزنم، عین حقیقتن. اگر احیانا بعد از تموم شدن حرف هام متوجه چیزی نشده باشین یا براتون قانع کننده نبوده، اون دیگه به من مربوط نمی شه! با شنیدن حرف هایش، و مخصوصا جمله ی آخرش، پوزخند ناخواسته ای روی لبانم پدید آمد. در دلم گفتم:« بچه پررو!» اما در زبان، تنها یک چیز بود: بله! که این طور! صندلی ای که کنار تختش بود را برداشتم و رو به رویش نشستم. به چشمان بی حال و خسته اش خیره شدم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم: من آماده ی شنیدن حقیقت ام! دروغی در کار نبود. بی نهایت مشتاق بودم که جریان را برایم تعریف کند. چند لحظه ی بعد، شروع به حرف زدن کرد سابرینا- امروز، شما من رو به خاطر تاخیر دو دقیقه ایم از کلاس بیرون کردین. اون هم به طرز خیلی زشتی و جلوی اون همه دانشجو! حتی نخواستین که توضیحی درباره ش بشنوین. استاد، معلم های دوره ی اول با دانش آموزانشون این جوری برخورد نمی کردن که شما کردین! من به شخصه، به عنوان یک دختر بیست و پنج ساله خجالت کشیدم! من- شما حق ندارین که برای من تعیین تکلیف کنید! سابرینا- به نظر شما در شان یک استاد دانشگاه هست که وسط حرف کسی بپره؟! من که این طور فکر نمی کنم! کاملا جا خوردم! اصلا توقع این نوع برخورد را از یک دختر نداشتم؛ آن هم یک دختر خارجی! برای اولین بار بود که یک دختر به خودش اجازه داده بود که این گونه با من حرف بزند! با لحنی که عصبانیت ام را نشان می داد، گفتم: می فرمودین! با همان لحن بی پروایش ادامه داد: من قصد ندارم که بعه شما توهین کنم یا حتی جوری حرف بزنم که یک وقت برای شما سوء تفاهم به وجود بیاد، ولی در واقع، امروز این شما بودین که تاخیر داشتین، نه من! و باز هم یک تعجب دیگر! پوزخند دیگری زدم و گفتم: بله؟ متوجه نشدم! سابرینا- بله! شاید بخندین، ولی این شما بودین که تاخیر داشتین؛ اون هم به مدت ده دقیقه! سکوت کردم. ناباورانه نگاهش کردم که گفت: من برام مشکل به وجود اومده بود و متاسفانه ساعت هشت و ده دقیقه سر کلاس اومدم؛ ولی بعد دیدم که شما توی کلاس نیستین. اول فکر کردم چیزی رو توی دفتر جا گذاشتین یا حتی با تلفنتون حرف می زنین؛ اما وقتی از دوستم پرسیدم، دیدم نه! شما هنوز نرسیدین! حرف هایش کاملا درست بودند. امروز پردیس، دخترم، کمی اذیتم کرد و مجبور شدم کمی پیش اش بمانم و چون اتوبوسی پیدا نمی شد، کمی دیر به دانشگاه رسیدم. اما یک سوال باقی می ماند! آن لحظه ای که من آمدم، او کجا بود؟! من- تمام این چیز هایی که شما می گین، درستن. همون طور که گفتین، من ده دقیقه دیر تر رسیدم؛ اما وقتی که به کلاس رسیدم، شما دو دقیقه بهد از من اومدین. دلیل این تاخیر چیه؟ به وضوح متوجه ترس درون چهره اش شدم. گویی از گفتن اش می ترسید؛ اما خیلی سریع به خودش مسلط شد و گفت: چند نفر قبل از من، روی صندلیم آدامس چسبونده بودن. وقتی می خواستم بلند بشم، متوجه اش شدم. خواستم از فرصت نبودنتون استفاده کنم و سریع مانتوم رو تمیز کنم؛ اما از اون جایی که خیلی بد شانسم، ظاهرا بعد از رفتن من، شما رسیدین و متوجه نبود من شدین من- از کجا مطمئن باشم که شما دارین راست می گین؟ گوشه ی مانتو اش را نشان داد. ذره های کوچک سفید رنگی بودند که شباهت زیادی به آدامس داشتند. من- از کجا مطمئنین که کسی با نیت قبلی این کار رو کرده؟ سابرینا- مطمئنم که کسی این نیت رو داشته. اگر بخواین، می تونم براتون شاهد هم بیارم به دنبال تضمین نبودم. صداقت از حرف هایش می بارید؛ چشمانش که دیگر بماند! آن قدر صادق بود که هیچ چاره ای برایم نگذاشت و سرانجام، بعد از گذشت سکوتی چند دقیقه ای، رو به او کردم و گفتم: خانم گرند! بابت رفتار زشتم، اون هم جلوی اون همه دانشجو، ازتون عذر می خوام. اون طرز برخورد، مناسب شما نبود. در جواب عذر خواهی ام، فقط سکوت کرد و به چشمانم خیره شد. چشمانش برق عجیبی داشتند. یک برق زیبا! برقی که رنگ چشمانش را در نظرم زیبا تر جلوه داد... ************************** آرش- عجب! یعنی خوشم میاد بالاخره یک نفر پیدا شد که روی تو رو کم کنه و ازت عذر خواهی بگیره! واقعا دمش گرم! فقط توانستم لبخند بزنم. این دختر، عجیب جسور بود! برای اولین بار از هم صحبتی با یکی از دانشجوهایم لذت بردم و کمی نیز ترسیدم. حرفش را به طرز زیبایی به کرسی نشاند و توانست خودش را در نظرم بی گناه جلوه دهد. بی نهایت منتظر بودم که فردا برسد و بتوانم دوباره او را ببینم.
  4. 81negin

    فرفری مو که باشی..

    فرفری مو که باشی... حداقل ی ویژگی داری ک براش از همه متفاوت تر باشی موهام فر نیست، ولی عاشق داشتنشونم
  5. دلــــتنـــگم و...

    دیــــدار تــو، درمـــان مــن اســت

    1. Nasti-cfz#

      Nasti-cfz#

      آدرس خونتونو بده بیام ببینمت درمان شی 😂😌

      @81negin

  6. تولدت مبارک خوشگل خانوم!

    ایشالا صد ساله بشی👏👏👏

    1. farzane77

      farzane77

      مرسی نگین جان 🌺🌹

      جبران کنم برات عسلی❤💓

      @81negin

  7. تـــو همــــانــی کــه دلـــم لــک زده لبخـــندش را...

  8. دلبر بی نشانم؛ بی تو، بی آشیانم

    بی من ای همسفر، رفته ای بی خبر

    بی تو، بی خانمانم...

  9. پارت هشتم: « سابرینا» با احساس درد شدیدی توی سرم، چشم هام رو باز کردم که هم زمان با این کارم، یک نور سفید و قوی توی چشمم خورد. دستم رو جلوی صورتم گرفتم و گذاشتم تا کمی چشم هام به نور عادت کنن. بعد از چند دقیقه دستم رو برداشتم؛ ولی سرم هم چنان درد می کرد. انگار یک نفر داشت توی سرم چکش کاری می کرد. هر تکونی که می خوردم، سرم بیشتر درد می گرفت و بی حال تر می شدم. ای خدا! این دیگه چه مصیبتی بود که گرفتار شدم؟ چرا درست لحظه ای که می خواستم راستش رو بهش بگم باید بی هوش می شدم؟ اصلا چرا بی هوش شدم؟ من که همیشه سر درد و خون دماغ داشتم؛ دیگه این رو باید کجای دلم میذاشتم؟! اصلا یک چیز دیگه! چرا باید از کلاس بیرون می شدم؟ چرا همون دم در، زبون لامصبم باز نشد و دلیل تاخیرم رو بهش نگفتم؟! برای چی از همون روز اول جواب اون دخترای پررو و بی شخصیت رو ندادم که این جوری برای من دم در نیارن؟ همین جوری داشتم خودم رو بازخواست می کردم که یهو یک نفر گفت:« بالاخره به هوش اومدین؟» سرم رو برگردوندم و به سمت اون صدا چرخیدم که با دیدن صحنه ی رو به روم، دوباره زبونم بند اومد. انگار نه انگار که تا چند لحظه ی پیش بین یک مشت سوال گیر افتاده بودم. ولی حالا اسیر یک جفت چشم سیاه و نگران شده بودم. چشم هایی که اگر حقیقت نگاه های گاه و بی گاهم رو متوجه بشن، دیگه اثری از اون نگرانی درونشون باقی نمی مونه... با هر بدبختی ای که بود، نگاهم رو از چشم هاش برداشتم و سعی کردم که نیم خیز بشم. در همون حال که داشتم برای بلند شدنم تلاش می کردم، آروم گفتم: سلام! تا متوجه تلاش من شد، سریع خودش رو بهم رسوند. دو تا بازوهام رو گرفت و کمکم کرد تا بلند بشم. از تماس دستش با بازوم، یک حالی بهم دست داد. با این که از روی مانتو بود، ولی تونستم داغی دستش رو به طور واضح حس کنم. یک گرمای دلنشین؛ اما در عین حال غیر عادی. وقتی تونستم به بالای تخت تکیه بدم، متوجه سرخی پوستش شدم. این حرارت شدید و قرمزی پوست، نشون دهنده ی تب بود. نمی دونم چه جوری بهش نگاه کردم که گفت: مشکلی پیش اومده؟! با لحنی که درونش نگرانی بیش از حدم موج می زد، گفتم: شما حالتون خوبه؟ یک تای ابروش رو انداخت بالا و گفت: در واقع من باید این سوال رو از شما می پرسیدم! سکوتم رو که دید، گفت: خب، حالا که پرسیدین، من هم جواب می دم. بله، من خوبم. چطور؟! به این فکر نکرده بودم که ممکنه دلیل سوالم رو هم ازم بپرسه. خدایا، حالا چی بهش بگم؟ اگر بگم فکر کنم تب دارین، ممکنه بهم بخنده و بگه تو خودت این قدر حالت بد هست که نگران خودت باشی، به من چی کار داری؟ اگر هم هیچی نگم، ممکنه درباره م فکر بدی بکنه. لیان_ خانم گرند؟ مشکلی هست؟ از خیالاتم بیرون اومدم. دوباره بهش نگاه کردم و پرسیدم: چیزی گفتین؟! لیان_ نه؛ فقط دیدم سکوت کردین و دیگه حرفی نزدین. نکنه که من حرف بدی زدم؟! من_ نه، نه اصلا! فقط...آمم... لیان_ فقط؟! دوباره سکوت کردم. فقط چی؟ فقط چون نگرانت بودم؟ آخه فقط چی؟! چرا یک همیچین چیزی از دهنم بیرون پرید؟ خدایا، این دیگه چه جورشه؟ لیان_ خانم گرند؟ حالتون خوبه؟ تصمیم گرفتم که دیگه هیچی نگم. بهترین کار همین بود. همون طور که سرم پایین بود، گفتم: بله استاد. من خوبم لیان_ آخه احساس کردم از حرف من ناراحت شدین. من_ نه استاد. مسئله ای نیست. شما هم حرفی نزدین که من ناراحت بشم لیان_ آهان! صحیح چند دقیقه ای به سکوت سپری شد که یک دفعه گفت: دختر محکمی هستین! سوالی نگاهش کردم و پرسیدم: در چه مورد؟! لیان_ وقتی که دکتر بالا سرتون بود، تقریبا از به هوش اومدنتون نا امید شده بود؛ آخه وضعیتتون خیلی بد بود! گویا وقتی داشتن فشارتون رو می گرفتن، یک ذره انگشت هاتون رو حرکت داده بودین. فشارتون رو که گرفتن، خیلی متعجب شدن من_ مگه فشارم روی چند بوده که تعجب کردن؟ لیان_ روی شیش! من_ خب این خیلی تعجب نداره. فشار من همیشه بین هشت تا شیش بوده. لیان_ ولی برای دکتر ها چرا! اون ها معتقدن اگر کسی این حالت رو داشته باشه، مسلما باید توی کما بره! خیلی قوی هستین! دوباره سرم رو پایین انداختم. چند لحظه که گذشت، گفت: با این توصیفات، می شه به همون بحثمون برگردیم؟ من_ کدوم بحث؟! لیان_ همون بحثی که یهو حالتون بد شد. قضیه ی تاخیرتون! من_ آهان! لیان_ خب، چه توضیحی براش دارین؟ فقط قبل از این که حرف بزنین، لطفا قانع کننده باشه خب! حالا می رسیم به قسمت سختش؛ یعنی توضیح قانع کننده! حالا من باید چه جوری حرف می زدم که متوجه حرف هام بشه؟ یا اصلا چی بهش می گفتم که بفهمه؟ اگر راست قضیه رو بگم، ممکنه بهم بخنده و اصلا براش قانع کننده نباشه. اگر هم راستش رو نگم که وجدانم قبول نمی کنه. بین یک دوراهی گیر کرده بودم. از یک جهت خیلی دوست داشتم که روی اون دختر های بی شخصیت رو کم کنم، هم مونده بودم که آیا این کار درسته یا نه؟ تصمیم گرفتم هم راستش رو بهش بگم، هم یک جورایی محکومش کنم. سرم رو بالا گرفتم و گفتم: ببینید استاد، حرف هاییی که می خوام بزنم ممکنه که در نظر شما مسخره بیان یا شاید هم اصلا براتون قابل فهم نباشه. شما از من توضیح قانع کننده خواستین و من هم نهایت تلاشم رو می کنم تا جوری حرف بزنم و واقعیت رو بگم که در خور فهم شما هم باشه. این رو هم بدونید حرف هایی که می خوام بزنم، عین حقیقتن. اگر احیانا بعد از تموم شدن حرف هام متوجه چیزی نشده باشین یا براتون قانع کننده نبوده، اون دیگه به من مربوط نمی شه! این رو که گفتم، یک پوزخند زد و گفت: بله! که این طور! صندلی ای کنار تختم بود رو برداشت و درست رو به روم نشست و توی چشم هام خیره شد. با همون لحن و پوزخند روی لب هاش گفت: من آماده ی شنیدن حقیقت ام! یک جوری این حقیقت رو گفت که مو به تنم سیخ شد و استرس گرفتم! ولی سعی کردم که خودم رو نبازم. حالا شانس من رو ببین! من هی روم رو این طرف و اون طرف می کنم که مثلا باهاش چشم تو چشم نشم و رشته ی کلام و نگاهم از دستم در نره، این درست میاد جلو روم می شینه! بی خیالش شدم و مشغول توضیح دادن اتفاقات امروز شدم
  10. به کارتون میان؟

    @یارا

    1. یارا

      یارا

      مرسی عزیزم از اولی خوشم اومد. 

      ممنون لطف کردی💕

      @81negin

    2. 81negin

      81negin

      خواهش می کنم عزیزم

       

  11. خیـــلی زخـــم خوردم

    امـــا خـــراش بـه دل کســی ننداخــــتم💔💔

    1. Nasti-cfz#

      Nasti-cfz#

      خودت باش...

            خودت خودت رو بکش بالا 

      که بعدا منت بالا کشیدنت رو رو سرت نزارن😐 من این عادتشون رو خیلی خوب میشناسم

      @81negin

    2. 81negin

      81negin

      ب نکته ی خوبی اشاره کردی

      تشکر

      @Nasti-cfz#

    3. Albalooshi

      Albalooshi

      ذوق مرگیدم بیبی

  12. 81negin

    فانتزی که همیشه داشتی چیه؟

    زرتشتی بشم! هنوزم یکی از فانتزیامه!
×
×
  • اضافه کردن...