رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

81negin

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    437
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

1,205 Excellent😃😃😃😃

درباره 81negin

  • Other groups ویراستار
  • درجه
    ❤❤
  • تاریخ تولد 18 بهمن 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,688 بازدید کننده نمایه
  1. تـــعــریفاشـــون از صد تـــا فحــــش بــدترن💔💔💔

  2. 81negin

    یه جمله واسه عشقت بنویس

    دوست داشتم...خودت نخواستی...خوش باشی💔
  3. حالا ک من هستم، تو خبری ازت نیست

    وقتی هم که من نیستم، همه جا هستی... @Z.t

    1. Z.t

      Z.t

      شرمنده ام بخدا😔😔

  4. از من یه نصیحت به شماها!

    هیچ وقت به حرف این گوینده های رادیو گوش نکنین... یک بار اومد گفتش داد بزن و بگو« زندگی عاشقتم! » داد زدم و گفتم زندگی عاشقتم، تا سرمو برگردوندم، دیدم بابام دمپاییشو درآورده و پرت کرد سمت صورتم!!!

  5. شعور و معرفت به ماشین و محل زندگی نیست! مهم ذاته!

    وگرنه گاو هم سواریش عالیه، هم خونه ش وسط باغه، هم لباسش صد در صد چرم خالصه، تازه با معرفت هم هست! به جای« من » میگه « ما»!!

  6. اگر از کمر درد و غصه ی اینکه عین فلجا افتادم گوشه ی بیمارستان نمیرم، از دست پرسنل دیوانه ی اینجا دق مرگ میشم!! ببینین کی گفتم!! آآآخ کمرم...

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Z.t

      Z.t

      نگین خوبی؟!؟!؟!؟

    3. Z.t

      Z.t

      نگین با تو ام

    4. Z.t

      Z.t

      نگیییییییییییییییین تو رو خدا آن شو

  7. عزیززززززززززممممم⁦❤️

    رنگت مبارک😍

    1. Z.t

      Z.t

      نگین؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

    2. Z.t

      Z.t

      نگین خوبی؟

    3. Z.t

      Z.t

      ممنون نظر لطفته

  8. خب خب! ساعت پنج و ربع صبح چهارشنبه س و من دارم با کمر درد و پا درد شدید براتون پارت میزارم!

    پارت چهارم از رمان طلوعی دیگر هم با کلی تاخیر رسید! امیدوارم خوشتون بیاد

     

  9. پارت چهارم: « سابرینا » با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار پریدم. اولین چیزی که دیدم مامانم بود که دست به کمر جلوم ایستاده بود و داشت با اخم بهم نگاه می کرد. مامان_ چه عجب! بالاخره سرکار خانوم رضایت دادن که از خواب بیدار بشن! باز چه گندی زده بودم که خودم خبر نداشتم؟! وقتی مامان صبح به این زودی از خواب بیدار می شد و شروع می کرد به غر زدن، یعنی یک کاری کردم که مجبور شده بیاد سروقتم، یا اینکه از دست یکی شاکیه و میخواد سر من خالی کنه! چشمام رو مالیدم و با خمیازه گفتم: باز چی شده؟ یک اخم وحشتناک کرد و گفت: چی شده؟ الان بهت میگم! با دستش تلویزیون رو نشون داد و گفت: این برای چی روشنه؟ مگه من قانون نذاشته بودم که کسی حق نداره شبا فیلم نگاه کنه؟ هان؟! اون یکی دستش رو از کمرش جدا کرد و دستمالی که تقریبا مچاله کرده بود رو به طرفم انداخت و گفت: این برای چیه؟ چرا هروقت میرم توی اتاقت یکی از اینا پیدا می کنم؟ مگه اینجا خونه ی خالته که هروقت عشقت کشید یک دستمال برداری و بندازی کنار؟ خم شدم و برداشتمش. خونی بود! یادم نمیاد کی دوباره خون دماغ کرده بودم و از همه مهم تر اینکه دستمال رو گذاشته بودم! دوباره نگاهش کردم و دیدم که هنوز داره حرف میزنه. به مبل اشاره کرد و گفت: دیشب برای چی اینجا خوابیده بودی؟ تخت نداری؟ اتاق نداری؟ میدونی که چقدر روی لوازم خونه حساسم، بعد اذیتم میکنی؟ نکنه مرض داری؟ ای خدا، باز شروع شد. معلوم نیست دیشب چی شده. تا اومدم از جام بلند بشم، گوشیم رو پرت کرد توی صورتم و با تشر گفت: این زنگ گوشیت رو هم عوض می کنی! دیوانه ام کرد از بس زر زد! از جام بلند شدم و رفتم توی دستشویی تا صورتم رو بشورم. هم زمان با پر کردن مشتم، احساس کردم مایع گرمی روی لبم و چونه م جاری شده. دستم رو که روش کشیدم، دیدم خونه. اَه، حالا بیا و درستش کن! شیر آب سرد رو باز کردم و دستم رو شستم. دماغم رو بردم زیر شیر آب و قشنگ شستمش. این قدر بدم می اومد وقتی این جوری می شدم. یک حالتی بهم دست می داد که دلم می خواست سرم رو محکم بکوبم به دیوار! دوباره یک دستمال دیگه برداشتم و سرم رو گرفتم رو به بالا. می دونستم که نباید این کار رو بکنم، ولی چاره ی دیگه ای نداشتم. در حال حاظر مادر عزیز تر از جانم بیدار بود و این یعنی هرکاری بکنم، حتی برای برداشتن یک دونه دستمال کاغذی، باید توبیخ می شدم و فرصتی بود برای عصبی کردنش! آروم آروم، طوری که پاهام با شی ای اصابت نکنه، رفتم توی اتاقم. یک تیکه پنبه از توی کشوی دراورم برداشتم و گذاشتم توی بینیم. نگاهم ناخودآگاه به آینه افتاد. تصویر دختری رو می دیدم که از شدت کم خونی، رنگش مثل مرده ها شده بود. از دیدن خودم تعجب کردم. چشمام روشن تر از حد معمول شده بودن؛ به طوریکه هیچ رگی توی چشمم پیدا نبود. این قدر رنگم پریده بود که یک لحظه با خودم فکر کردم نکنه خون آشام شده باشم! سرم رو به نشانه ی تاسف تکان دادم و گفتم: آخه سر صبح خون دماغت واسه چی بود؟! اگر امروز حالت بد بشه و بخوای چندش بازی کنی، دیگه نه من نه تو! فهمیدی یا نه؟ می دونستم که امروز هم حالم بد میشه، ولی برای دلداری دادن خودم هم که شده بود، یکم تهدید لازم بود. خدا رو چه دیدی؛ شاید کائنات دست به دست هم دادن تا مبادا امروز خون دماغ کنم! رفتم توی آشپزخونه. دیدم مامانم روی صندلی نشسته و داره با گوشیش بازی می کنه. از اینکه صدای سوت زدن آگاتا نمی اومد تعجب کردم. از مامان پرسیدم: آگاتا خوابیده؟ با بی حوصلگی گفت:بلیت داشت، رفت تهران. مثلا دانشگاه داره ها! من_ امروز که شنبه س. مگه از امروز نباید سر کلاساش باشه؟ چرا از جمعه نرفت؟ مامان_ لابد بچه م حوصله نداشته جمعه بره! تو سرت تو کار خودت باشه! حالا خوبه من یک بار سوال کردم ها! اصلا بیخیالش. چشمم که به ساعت افتاد، از خیر صبحانه خوردن گذشتم و دویدم سمت اتاقم. ساعت یک ربع به هشت بود و فاصله ی دانشگاه تا خونه ی ما زیاد بود. از توی کمدم مانتوی مشکی ساده با شلوار جین مشکی برداشتم و سریع پوشیدم. مقنعه ام رو سرم کردم و یک نگاهی به خودم تو آینه انداختم. این تیپ مشکی بهم می اومد! هم به موهای طلاییم، هم به چشمای سبزم که دیگه الان هیچ اثری از رگ توش نمونده بود. پنبه رو با احتیاط از توی بینیم درآوردم و انداختمش توی سطل آشغال. کیفم رو با گوشیم برداشتم و خیلی سر سری با مامانم خداحافظی کردم که نمیدونم جوابم رو داد یانه. تا سر کوچه بدو بدو کردم و از شانس خوبم یک تاکسی جلوی پام ایستاد و سوار شدم. فقط خدا خدا می کردم که استادمون مثل روزای قبل، زود تر از حد معمول نرفته باشه سر کلاس که در اون صورت تاخیرم مساوی بود با لج افتادن استاد باهام!
  10. 81negin

    به سوالات نفر قبلی جواب بده

    الگو ک کلا ندارم! تا حالا عاشق شدی؟
  11. وقتی قدرتو نمی دونن

    سکوت میشه بهترین حرف و نبودن میشه بهترین حضور...

  12. 81negin

    علاقه مندی زهرا اسبان

    میگم خب چ کنم؟ مبارکه!
  13. ینی اینقدر دلم میخواد باهات لج کنم، بحث کنم، قهر کنم، ولی نمیدونم چرا هروقت چشمم میفته بهت فقط دلم میخواد یک بحثی باشه که تو هم توش باشی، هیچ دعوایی هم نباشه
  14. 81negin

    به سوالات نفر قبلی جواب بده

    فعلا آرزویی ندارم... کیو بیشتر از همه دوس داری؟
×
×
  • جدید...