رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

asalbano81

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    93
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

224 Excellent😃😃😃😃

درباره asalbano81

  • درجه
    💚💚💚
  • تاریخ تولد 23 مرداد 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

226 بازدید کننده نمایه
  1. asalbano81

    یادگاری های دوستان انجمن😍♥

    اسم←عسل سن←۱۷ ماه←مرداد غرور←۹۸% عاشق←🎀 نوچ موزیک←🙃 پاپ شهر←🤔⭕ اهواز نظرت راجع به من←😊 نمیشناسمت نظرت راجع به پستام و رمانم←🤔☑️ نخوندم
  2. asalbano81

    ❤🐼چالش🐼❤

    اسمت؟ عسل اسم بهترین دوستت؟(فقط یه نفر) لیلا بزرگ ترین آرزوت؟ به همه آرزوهام برسم بزرگترین اشتباهت؟ نداشتم از کی بدت میاد؟ خیلیا چند سالته؟۱۷ رشته تحصیلیت چیه یا قراره چی باشه؟ تجربی بهترین رمانی که خوندی؟ زیاد خوندم ولی گناهکار و سفر به دیار عشق بهترین بودن بهترین فیلمی که دیدی؟ فیلم دوست ندارم دوست داری توی سایت چه مقامی داشته باشی؟ نمیدونم، فرقی نداره رنگ مورد علاقت؟ صورتی، مشکی ماشین مورد علاقت؟ مازراتی منطق یا احساس؟ بستگی داره گل مورد علاقه؟ رز😻 مورد اعتماد ترین آدم زندگیت؟ دوستم آهنگ مورد علاقت؟ زیادن که هدفت؟ موفق بشم خنده دار ترین سوتی عمرت؟ نمیدونم، زیاد سوتی میدم😐 دوست داری چی تو ظاهرت تغییر کنه؟ هیچی دوست یا خانواده؟ هردو مسافرت گروهی یا تنها؟ گروهی تو چی استعداد داری؟ همه چی شادی یا غمگین؟چرا؟ شادم کسی رو داری درکت کنه؟ نه از چی می ترسی؟ از تاریکی، تنهایی دوست داری در مورد چی رمان بنویسن که ننوشتن؟ نمی دونم نویسنده مورد علاقت خارج و داخل سایت؟ داخل سایت رو نمی دونم، خیلیا قلم خوبی دارن. خارج سایت هم فرشته تات شهدوست، مدیا خجسته و چندتایی که قلمشون خیلی قویه. اگه می تونستی توی دنیا یه چیز رو عوض کنی؟ آدما رو نظرت نسبت به من؟ نمیشناسمت بهترین و بدترین اخلاقت؟ همیشه می بخشم نمیدونم بدِ یا خوب. 
  3. کلیپ های رمان😻 https://www.aparat.com/user/dashboard/video_stat/videohash/SO7hm
  4. تا اینجا رمان چطور بوده؟ نظراتتون رو بهم بگید همه رو جواب می دم. اگه رمان رو دوست دارید تو صفحه نقد، نقدش کنید. پارت۳۰ نگاه خیلی از مردها روی قد و هیکلم سنگینی می کرد. هر چند که اذیت می شدم؛ ولی خیلی هم برایم مهم نبود. قسمت بالای لباسم در آن نور کم، به زیبایی می درخشید و این باعث نگاه های خیره شان می شد. روی هر میزی وسایل پذیرایی محیا بود. یک میز خیلی بزرگ، آن طرف قرار داشت. رویش از شیشه های نوشیدنی پر بود؛ که خب بی شک نیمی از آن ها نوشیدنی الکلی و نیمی دیگر شربت و نوشابه بود. پرتقالی برداشتم و سرگرم پوست گرفتنش شدم که حضور کسی را کنارم حس کردم. سر برگرداندم؛ مردی با ظاهر شیک پوش و لبخند به لب بالای سرم ایستاده بود. از نگاهش خوشم نیامد؛ هیز نبود! ولی به آدم حس بدی تلقین می کرد. چیزی نگفتم و منتظر بودم دهنش را باز کند. -بشینم؟ با لحن گیج و منگی گفتم: -هان؟! از لحنم،خنده اش گرفت. -میشه کنارتون بشینم؟ اخم هایم را درهم کشیدم. -نه. با چهره ای متعجب گفت: -حتماً جای کسیه؟ -بله. -فکر نکنم اشکالی داشته باشه یکم باهم حرف بزنیم لیدی؟ و بعد بدون اینکه اجازه ی خرف زدن به من بدهد روی صندلی کنارم نشست. عجب سیریشی بود ها! در دستش لیوان نوشیدنی بود. کت و شلوار اسپرت طوسی را بر تن داشت. به چهره اش دقیق نشدم. -من یاشار هستم، افتخار آشنایی با چه کسی دارم؟ بی تفاوت گفتم: -دلربا. -اوه، واقعاً برازنده ی شماست. سری تکان دادم. زیاد خیره نگاهم می کرد. طوری که کلافه شده بودم. نامحسوس دستم را به بالای لباس رساندم و آن را کمی بالا کشیدم. چون نگاهش واقعاً آزارم داد؛ موهایم روی شانه هایم ریخته بود. انگار متوجه شد که نگاهش خیره اش طولانی شده بود. سرفه ای کرد و خودش را جمع و جور کرد. -قبلاً تو مهمونی ها ندیده بودمتون، از آشناهای دلارام خانم هستید؟ آنقدر سریع سرم را به سمتش برگردانم که صدای ترق ترق گردنم بلند شد. نفسم حبس شد، برای لحظاتی نفس کشیدن را از یاد بردم. لعنتی حتی اسمش هم یادآور روزهای سخت بود. به دستم که روی پایم بود نگاه کردم، می لرزید. آن را مشت کردم. باید قوی باشم، اگر قرار است هر بار این گونه به هم بریزم که باید همین اول راه، این کار را ببوسم و کنار بگذارم. نباید این طور شوم. از این به هم ریختگیِ ناشی از به یادآوردن آن روزها بود که هیچ وقت نتوانسته بودم هضمش کنم؛ بیزار بودم. -خیر! و دروغ که حناق نیست. لحن محکم و قاطعم انگار قانعش کرده بود ولی باز هم موشکافانه خیره ی صورتم بود. انگار به دنبال دلیلی برای این به هم ریختگی حالم بود که زود تغییر کرد. -پس میشه خودتون رو معرفی کنید؟ یک تای ابرویم بالا پرید و لبم به پوزخندی کج شد. چه غلطا! مثلاً چه می گفتم؟! به جای جواب دادن به جمعیتی که درحال رقص بودند، نگاه کردم. آهنگ آرامی پخش می شد و هر کدام با زوج خودش در حال تکان خوردن بودند. فضای نه کاملاً روشن و نه تاریک بود. -سؤالم جواب نداشت؟ -خودتون بعداً متوجه می شید. ساکت شدم و ترجیح دادم دیگر به تماشای رقص زیبا و عاشقانه ی زوج ها بنشینم. -شما همیشه کم حرف می زنید؟ بدون نگاه کردن پاسخ دادم: -بی دلیل حرف نمی زنم. و به سمتش برگشتم: -یا بهتره بگم از یاوه گویی خوشم نمیاد. لبخندی زد. عجب! مگر می شد که متوجه کنایه ام نشده باشد؟ سرم را چرخاندم و این بار به معنی واقعی هنگ کردم. این، این جا چه کار می کرد؟! گوشه ی سالن ایستاده بود؛ کت و شلوار مشکی رنگ به همرا پیراهن سفیدی بر تن داشت و دکمه ی بالای پیراهنش را باز گذاشته بود. در یک دستش لیوان نوشیدنی و دست دیگرش دور کمر دختری حلقه شده بود. انصافاً دختر زیبایی بود. لباس کوتاهی به رنگ بنفش پوشیده و موهایش را به زیبایی شینیون کرده بود. لب دختر کنار گوشش تکان می خورد و او گاهی به تأیید حرفش سر تکان می داد. اخمش از دور نمایان بود. هنوز در عجب بودم که این مردک خوش قد و بالا این جا چه می کرد؟ با صدایش کنار گوشم به سمتش برگشتم. -می تونم ازتون درخواست کنم من رو راهنمایی کنید؟. -کجا؟ خنده ی کوتاهی کرد. -انگار حواستون نیستآ؛ رقص. خب درد! خنده ات دیگر برای چیست؟ -متأسفم من همپای خوبی نیستم. دستش را به سمتم گرفت. -دستم رو رد می کنید؟ -من بلد نیستم. -من بلدم، کافی نیست. تعللی کردم و وقتی نگاه منتظرش را دیدم دستم را در دستش قرار دادم.
  5. @.moon.مرسی عزیزم خیلیییی قشنگگگگگگه😍😍😍😍😍😍
×
×
  • جدید...