رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

asalbano81

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    105
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

270 Excellent😃😃😃😃

درباره asalbano81

  • درجه
    💚💚💚💚
  • تاریخ تولد 23 مرداد 1381

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

327 بازدید کننده نمایه
  1. رمان دلربای جان نویسندهasalbanoo.81
  2. پارت۳۵ چشم هایم روی آن صورت زیبا و بی نقص مات شد. آن چنان با نفرت خیره اش بودم؛ که متوجه سردرگمی و گنگی نگاهش شدم. نفس عمیق نامحسوسی کشیدم و بعد از لحظاتی که انگار قرن ها گذشته بود، نگاهم را ازش گرفتم و به سمت تیمور سوق دادم. متوجه شد و با لبخند چندشی که از صورتش محو نمی شد گفت: -خواستم شما رو با مهم ترین فرد زندگیم آشنا کنم... دستم را به میز کنارم گرفته، تا مانع از سقوطم شود. مهم ترین فرد زندگی اش؟ مردک لجن باید با همین دست های مشت شده ام به جان صورتش می افتادم و تا می خورد می زدمش. حیف که هنوز خیلی زود است. که نمی خواهم نقشه هایم خراب شود. که باید آرام باشم. که الان دست هایم بسته است و نمی توانم کاری کنم. تیمور به صورتش نگاه کرد. من هم نگاهش کردم. تیمور لبخند مهمانش کرد. من خشک و سرد و نگاهی پر از نفرت حواله اش کردم. دست های تیمور از شانه هایش پایین آمد و دور کمرش حلقه شد. کت و دامن قهوه ای رنگ پوشیده بود که بی نهایت به موهای هایلایت شده اش می آمد. آرایش زنانه ای روی صورتش نشانده بود. موهایش اما... مانند قبل بلند نبود و الان تا شانه هایش می رسید. با صدای تیمور به خودم آمدم. -همسر عزیزم... مهلا. و تمـام. تیر آخر را زد. مرا کشت. قلبم تیر کشید. دست هایم مشت شد. دندان هایم به هم قفل شدند. آب دهنم را قورت دادم. و نگاهم را به جسم برابرم دوختم. -ایشون هم خانم دلربا زند شریک جدیدمون... همون که قبلاً تعریفش رو کردم... می خواست باز هم ادامه دهد که مجال ندادم و دستم را جلو بردم. حوصله ی پر حرفی هایش را نداشتم. دیگر نمی شنیدم که تیمور چه می گفت. نگاهش کردم، همان زن را می گویم. خشک شده بود. دست لرزانش را پیش آورد و درنهایت در دستم گذاشت. سرد بود. فشار آرامی به دستش وارد کردم. -خوشبختم خانم کیانی. سرد گفتم، بدون هیچ لبخندی! بدون هیچ گونه گرمی! لب هایش از هم باز شد. آرام حرف می زد. صدایش را هم شنیدم. نه شکسته بود و نه خسته، شاید فقط کمی شوکه. -همچنین عزیزم... خانم کیانی هم نگو همون مهلا خوبه. هیچی نگفتم. فقط با جدیت و خشکی نگاهش کردم. تیمور به سمت آن سر برگشت و دستش را به سمت یاشار گرفت. -این هم پسر گلم، یاشارِ. یاشار با خنده رو به پدرش گفت: -آشنا شدیم پدر من! تیمور ابرویی بالا انداخت و با لبخند گفت: -خیلی هم عالیه. رو کرد به سمت آن مردک و دختر. -امیرسام بزرگ مهر دوست یاشار و شریک عزیزمون! دستش را پشت دختر گذاشت. -این دخترِ گلِ و دوست داشتنی پانیذ، دختر یکی از دوستانم هست. می خواستم دست ندهم و فقط با سر اظهار خوشبختی کنم که مردک دستش را جلو آورد. نگاهم را تیز به صورتش دوختم. چشم های وحشی ام، را در چشم های مغرورش دوختم. با اخم کمرنگی نگاهم می کرد. به ناچار دستم را در دستش گذاشتم. فشار شدیدی به دستم وارد کرد؛ که نزدیک بود استخوان هایم خورد شود. از درد اخم هایم درهم رفت. دردش خیلی زیاد بود طوری که مطمئنم جایش بعداً قرمز می شود. با وجود دردی که داشتم سریع دستم را از دست بزرگ و قدرتمندش با آن رگ های بیرون زده اش، بیرون آوردم. به آرامی رو به هر دوشان لب زدم: -خوشبختم. که جوابی جز سرتکان دادنش نشنیدم. به جهنم! -بفرمایید بشینید. تیمور بود که همه را به نشستن دعوت می کرد. همگی نشستیم. امیرسام و پانیذ مقابلم نشسته بودند. پانیذ که کم مانده بود روی پای امیرسام بنشیند. و چنان خودش را لوس کرده بود که می خواستم با اخم رو بهش بگم" جمع کن خودت رو‌، حالمون به هم خورد" آخر دختر هم این قدر سبک؟ یاشار کنارم و او طرف دیگرم نشست، تیمور هم کنارش. سنگینی نگاهش را حس می کردم.
  3. پارت۳۴ یاشار می خواست چیزی بگوید که نگاهش به پشت سرم افتاد و با خنده گفت: -بابا و مامان منم اومدن! هر سه از جایشان بلند شدند. من اما... خشک شدم. نمی توانستم بلند شوم. حسش می کردم. نزدیکم بود. احساس می کردم نفسم گیر کرده و بالا نمی آمد. مگر همین را نمی خواستم؟ پس چرا بلند نمی شوم و روبه رویش نمی ایستم؟ چرا مثل یک بزدل نشسته ام؟ چرا توان ندارم؟ دست و پایم... چرا می لرزد؟ مگر قرار است چه ببینم؟ قلبم چرا دیوانه وار می تپد؟ دست هایم چرا عرق کرده است؟ پشیمان شده ام؟! نـه، نه. هرگز! فقط... فقط چی؟ ذهنم از درک آن کلمه سرباز می زد و وانمود کرد که نمی فهمد. یا شاید واقعاً هم نمی فهمد. مامان... برای کسِ دیگری مادر شده بود. مادری کرده بود. خاطرات گذشته مانند سربازهایی در خط حمله شبیخون زده بودند. می خواستم بلند شوم. همه ی توانم را جمع کردم تا برخیزم ولی نتوانستم. پاهایم یاری نمی کرد. سنگینی نگاهشان را حس می کردم. حتماً فهمیده اند که یک مرگیم هست. و من با این بغض در گلویم چه کنم؟ اشک هایی که منتظرند بریزند و رسوایم کنند یا دست هایی که لرزشش را نمی توانستم کنترل کنم، آخر مرا دیوانه می کنند. دست هایم را مشت می کنم. پلک می زنم؛ یک بار، دوبار... چندبار! تا جایی که اشک در چشم هایم خشک شود و هوس پایین آمدن و غلتیدن روی گونه هایم را نکند. این بار بلند می شوم. با همه ی لرزش پاهایم. با بغض در گلویم. با قلب پر از دردم. با حسرت چشم هایم. بلند می شوم بی توجه به نگاه های متعجبشان. یاشار خودش را به سمتم مایل کرد و با صدای آرامی گفت: -حالت خوبه؟ لبخند می زنم. پر حسرت! پر درد! پر بغض! به گمانم شبیه لبخند بود. سر تکان می دهم که خوبم چون می ترسم لب باز کنم و از لرزش و بغض صدایم پی به وخامت حالم ببرند. بی شک فکر می کنند که دیوانه ام. این تغییر ناگهانی از نظرشان چیزی جز دیوانگی نیست. ولی آن ها نمی دانند و چه خوب است که نمی دانند. تیمور گفت: -معذرت می خوام خانم زند که تنهاتون گذاشتم، آخه یک نفر... دستم را بالا گرفتم و با جدیت گفتم: -لازم نیست بگید آقای کیانی، خودم می دونم. از عدم لرزش صدایم و تسلط بر خود، کیفور شدم. لبخندی زد و دستش بالا رفت. دور شانه اش حلقه شد. و قلب من مچاله شد. بغض کرد. گریست. و باید نگاه کنم به آن صورت؟ نگاهم را که به صورتش دوختم، دست هایم مشت شد و نگاهم پر نفرت! نفرتی دیرینه مستولی شد بر قلب شرحه شرحه شده ام. چشم هایم روی لبخندش خشک شد. لبخند می زد؟ راحت بود؟ من چی؟ یادش نیست؟ مرا یادش نیست؟ منِ پانزده ساله را چی؟
  4. پارت۳۳ دستم را روی قلبم گذاشتم. با نفس عمیقی به سمت آن جایی که قبلاً نشسته بودم، رفتم. نشستم و با اخم به رو به رو زل زدم. دیگر طاقت نداشتم. هم می خواستم او را ببینم و هم از دیدنش تنفری وجودم را فرا می گرفت. تکلیفم با خودم مشخص نبود. سری برای خوددرگیری ام تکان دادم و کیفم را که کنارم بود، برداشته و گوشی ام را در آوردم. رمزش را باز کردم. چند تا میس کال از آرام و سوفیا داشتم. از تلگرام هم چند پیامی داشتم. اولی را باز کردم؛ آرام بود. -کاش زودتر بیای، این جا بدون تو هیچی خوب نیس. جواب دادم: -خیلی زود میام؛ چیزی شده مگه؟ آنلاین بود. زود نوشت: -نه؛ چیزی نشده، فقط دلم برات تنگ شده! -به این زودی؟ -دو روزِ نیستی آ! -شاید بیشتر بمونم، باید عادت کنی. -دلربا! یعنی چی؟ -هیچی عزیزم؛ کی پیشته؟ -هیچکی حوصله ام سر رفته. -سوفیا نیست؟ -نه؛ دو ساعت پیش رفت بهش زنگ زدند، فکر کنم حال مادرش بد شده بود. -خیلی خب؛ اگه می ترسی تنها بالا بخوابی برو پیش مرضیه خانم. -نه؛ نمی ترسم الان دیگه می خوابم، سوفیا گفت اگه حال مادرش خوب شد بعداً میاد. -باشه عزیزم کاری نداری دیگه؟ -نه. -مواظب خودت باش، خداحافظ! -چشم، دوستت دارم، خدانگهدار. کمی دیگر با گوشی ور رفتم و سپس آن را در کیفم گذاشتم. جوانان همچنان وسط در حال خفه کردن خودشان بودند؛ گویی اولین بارشان است که می رقصند یا دیگر هیچ وقت نخواهند رقصید. -کجا بودید شما؟ به سمت صدا برگشتم. یاشار بود. با آن چشم هایش و لبخند دندان نمایش نگاهم می کرد. چرا شبیه پدرش نبود؟ حتی نگاهش آن هیزی نگاه پدرش را نداشت. ولی از او هم نفرت داشتم. بالاخره پسر همان مردکِ لجن بود. پسر به پدرش می رود دیگر! با فکر خبیثی که در سرم جولان می داد؛ لبخند کمرنگ و دلربایی روی لبم نشاندم. نگاهش به سمت لبم حرکت کرد و به وضوح دیدم که سیب گلویش تکان خورد. قدمی نزدیکم شد و به آرامی کنارم نشست. -همین جا؛ چطور مگه؟ انگار که کلافه شده باشد؛ نگاهش را در اجزای صورتم به سرعت چرخاند و گفت: -هیچی، همین طوری پرسیدم آخه داشتیم می رقصیدم بعدش شما غیب شدید. خدمتکاری که از کنارمان با سینی پر از نوشیدنی می گذشت را صدا زد. از سینی دو لیوان برداشت. می دانستم الکلی است. برای خودش که دو تا نمی خواست حتماً برای من بود. لیوان را به سمتم گرفت و منتظر نگاهم کرد. دستم را دراز کردم و از کنار دستش که لیوان را نگه داشته بود، رد کردم و از سینی که خدمتکار در دست گرفته بود، لیوان شربتی برداشتم. خدمتکار رفت. با تعجب نگاهم کرد. لیوانم را کمی بالا آوردم و در برابر چشم های متعجبش گفتم: -شربت رو ترجیح میدم. و قلپی از شربتم نوشیدم. -فکر نمی کردم... یعنی... خب... فکر می کردم نوشیدنی الکلی دوست داری. نگاهم را از صورتش گرفته و گفتم: -اشتباه فکر کردید، من هرگز لب به این چیزا نمی زنم. ندیده هم می توانستم، نگاه گنگش که رویم سنگینی می کرد را ببینم. -یاشار، امیر سام رو ندیدی؟ هر دو به سمت دختری که این را پرسیده بر می گردیم. چشمانم را ریز می کنم. این همان دختری بود که در بغل آن مرد بود. کلافگی از چهره اس می بارید. نیم نگاهی با اخم حواله ی چشم های ریز شده و صورت کنجکاوم کرده و منتظر به یاشار چشم دوخت. یاشار اما با خونسردی پایش را روی پای دیگرش انداخت و با یک دستش لیوانش را سر کشید. -من از کجا بدونم؟ آخرین بار با تو دیدمش! دخترک با غیظ رو برگرداند و هنوز یک قدمی برنداشته بود، که دستی دور کمرش حلقه شد. نگاهم را بالا کشیدم و او را دیدم. اگر اشتباه نکنم اسمش امیرسام بود. آخر آن ها گفته بودند! بوسه ای بر روی گونه ی دختر زد و در گوشش پچ زد. دختر هم دست هایش را دور گردنش حلقه کرده و سر در گوشش برد. یاشار صورتش را مچاله کرد و گفت: -اَه، بابا حالم رو بهم زدید. این جا جاش نیستا. امیرسام خندید و همانطور که دستش دور کمر آن دختر حلقه شده بود کنارمان نشستند. نگاهش را به سمتم چرخاند. با اخم و طلبکاری نگاهم می کرد، انگار که داشت برایم نقشه می کشید. از این فکر پوزخندی کنج لبم نشست.
  5. پارت۳۲ از نزدیکی زیاد به او، قلبم به طور دیوانه واری می تپید. نفس عمیق کشیدم که تمامش از عطر او بود. کاش آهنگ تمام می شد تا از این جهنم خلاص می شدم. جهنمی که داشت تنم را ذوب می کرد! با صدایی آرام چاشنی کمی عصبانیت گفتم: -دست هات رو از دور کمرم باز کن، داری خفه ام می کنی. -خیلی حرف میزنی. لبش را نزدیک گوشم برده، با صدای آرامی زمزمه کرد: -و عصبانی هم هستی ولی چرا؟ -عصبانیت من بهتون ربطی نداره. -داره! -چی؟ -وقتی با یاشار می رقصیدی که عصبانی نبودی، پس... عصبانیت تو به منم مربوط میشه. -یاشار کیه؟ با یک حرکت چرخشی مرا به سمتش برگرداند. کف دست هایم را روی سینه ی ستبرش گذاشته و نگاهم را به چشم هایش دوختم. -تو باهاش رقصیدی اونوقت نمی دونستی اسمش چیه؟ کمی به مغزم فشار آورده. او یاشار بود. گفته بود. خودش را معرفی کرده بود. یاشار... چقدر برایم آشناست. تازه متوجه قضیه شدم. یاشار! لعنت... من با او رقصیدم. چرا به شباهت میانشان پی نبرده بودم؟ من با پسر آن مردکِ لجن رقصیدم. وای! آنقدر از این حواس پرتی خودم، بدم آمد که ناخودآگاه با صدای بلندی گفتم: -دست های لعنتیت رو از دور کمرم باز کن! به دلیل صدای بلند آهنگ، بقیه متوجه نشده بودند. ولی او با تعجب خیره ی صورتم بود. اخم هایم بیشتر درهم فرو رفت. دست هایی که روی سینه اش گذاشته بودم را پایین آوردم و دو طرف لباسم را محکم گرفتم. نگاهش کردم و با خونسردی تصنعی، با حرکت سریعی زانویم را بالا آورده و با قدرت در شمکش فرو کردم. دست هایش شل شد و روی شکمش نشست. از درد خم شده بود. لبخند طنازی و خبیثی بر لب آوردم. به سمتش مایل شدم و در کنار گوشش با لحن حرص درآری گفتم: -اوه، دیدی چی شد. نباید عصبانیم می کردی ولی می دونی چیه؟ اگه دفعه ی دیگه ای بود؛ توصیه می کنم بیشتر مواظب خودت باشی. صورتش را به سمتم کج کرد. از درد اخم هایش درهم فرو رفته بود. با اخم غلیظی نگاهم می کرد. -مطمئن باش اگه دفعه ی دیگه ای باشه؛ خیلی خوب می دونم چطور باهات رفتار می کنم..... گرگ کوچولو! پوزخندی حواله ی صورتش کردم و از کنارش گذشتم؛ درحالی که لبخند خبیثی روی لبم بود. همان موقع فضا روشن شد و آهنگ شادی پخش شد. خدمتکاری که از کنارم می گذشت را صدا زدم و از او جای سرویس های بهداشتی را پرسیدم. با لبخندی گفت که راهنمایی ام می کند. وارد شدم. دو دختری در آنجا بودند. بی توجه شیر آب را باز کردم و دست هایم را شستم. کاش این آرایش در صورتم نبود، تا می توانستم صورتم را بشورم. زیر چشمی نگاهی به آن دو که با طلبکاری نگاهم می کردند، انداختم. پوزخندی زدم و صورتم را در همان حالتی که کمرم خم شده به سمتشان کج کردم. چشم هایم که می دانستم در این حالت وحشی به نظر می رسند را در صورت هردویشان چرخانده و در نهایت شیر آب را بستم. دستم را خشک کرده و از مرتب بودن اوضاعم اطمینان حاصل کرده؛ چرخیدم تا بیرون بروم که صدایِ یکیشان را شنیدم که به دوستش می گفت: -به جان خودت گلاره خودشه؛ ناکس با هردوتاشون آخه؟ پانیذ بفهمه با امیرسام رقصیده کلش رو می کنه. -ول کن بابا به ما چه اصلاً. ادامه ی مکالمه شان را به دلیل خارج شدنم نشنیدم. بروند به درک اصلاً! عجیب بود که تا حالا ندیدمش. پس کجا بود؟
  6. asalbano81

    ...:::رسیدگی به شکایات نقد و نظارت:::...

    سلام من قبلا ناظر داشتم ولی الان چند وقتی هست دیگه نقد نمی کنن. رمان دلربای جان
  7. سلام عزیزم رمانت پارت 33 رسیده  لطفا حواست ب پارت چهلم و درخواست منتقدش باشه 

     

    موفق باشی

  8. asalbano81

    مدرسه ای ها بیان!

    خوب بود
  9. پارت ۳۱ شاید کمی رقصیدن بد نباشد؛ خصوصاً که حوصله ام سر رفته بود. همراهش به پیست رقص رفتیم. دست هایش که دور کمرم حلقه شد، بی اراده تنم را کمی عقب کشیدم. نگاهش متعجب شد. چند لحظه خیره براندازم کرد، ولی چیزی نگفت. دست چپم را در دستش گذاشته بودم و دست راست را روی شانه اش. با ریتم آهنگ به آرامی تکان می خوردیم. نگاه خیره اش را از صورتم برنمی داشت. -چیزی تو صورت من هست؟ -بله؟! -میگم چیزی تو صورتم هست، که اینقدر خیره شدید و چشم بر نمی دارید؟ با لبخند چشمکی زد و گفت: -چیز که زیاد هست؛ ولی... و با موشکافی ادامه داد: -چهرتون خیلی برام آشناست. انگار قبلاً جایی دیدمتون. اخم ظریفی روی صورتم نشست. نگاهم را برداشتم و با صدای محکمی گفتم: -اشتباه می کنید؛ من به تازگی ایران اومدم. حتماً تشابه چهره بوده. -شاید. هماهنگ با آهنگ می رقصیدیم. هم زمان نگاهم در اطراف می چرخید. در یک حرکت دستم را ول کرد، چرخی زدم که همان لحظه کل برق های سالن قطع شد. دستم کشیده شد و در آغوش فرد دیگری فرو رفتم. فضای تاریک سالن به واسطه ی رقص نورهای کوچکی که به سقف نصب شده بود و روی سر رقصنده ها را نورانی کرده بود، پر شد. نور کمی بود. آهنگ هنوز تمام نشده بود، می خواستم از آغوش آن فرد جدا شوم که دست هایش محکم دور کمرم را احاطه کرد. در تاریکی چهره اش را نمی دیدم ولی بوی لعنتی اش! این همان بویِ... بویِ خودش بود. دست هایم را که در کنارم افتاده بود، در دست گرفت و دور گردنش حلقه کرد. مخالفتی نکردم. سرم زیر چانه اش بود. فکر نمی کنم مرا یادش باشد. خیلی آرام تکان می خوردیم. صدایش را زمزمه وار کنار گوشم شنیدم. آن قدر آرام بود که به زور می شنیدم، چیزی شبیه پچ پچ! -فکر نمی کردم دومین دیدارمون این جا باشه. پس مرا یادش بود! من هم به طبع از او آرام گفتم: -ولی من اصلاً فکر نمی کردم که دوباره ببینمتون. -ناراحتی؟ -از چی؟ -از این که دوباره من رو می بینی؟ با لحن بی تفاوتی گفتم: -برام مهم نیست. خیلی به هم نزدیک بودیم و فاصله ای میانمان نبود، خواستم کمی خودم را عقب بکشم که دست هایش محکم تر از قبل دور کمرم قفل شد؛ طوری که کمرم درد گرفت. -عجیب نیست هر بار که می بینمت تو بغلمی؟ روی پیشانی ام اخم نشست. بی توجه به حرفش غریدم: -برو عقب، ولم کن. -مگه جات بده؟ -خیلی! دستم را در دستش گرفت. به ناچار همراهی کردم و چرخی زدم. و این بار او بود که از پشت دست هایش را دور تنم حلقه کرده بود. کامل از پشت در بغلش بودم و لب هایش کنار گوشم به حرکت در آمدند. -این طور چی؟ بهتره مگه نه؟ هرم نفس هایش به لاله ی گوشم می خورد و حالم را متقلب کرده بود. تا حالا این قدر به مردی نزدیک نبودم. بدنم داغ شده بود. گر گرفته بودم. چانه اش روی شانه ام، قرار گرفته بود. مرا با خودش تکان می داد. خدا را شکر که فضا تاریک شده بود.
  10. asalbano81

    یادگاری های دوستان انجمن😍♥

    اسم←عسل سن←۱۷ ماه←مرداد غرور←۹۸% عاشق←🎀 نوچ موزیک←🙃 پاپ شهر←🤔⭕ اهواز نظرت راجع به من←😊 نمیشناسمت نظرت راجع به پستام و رمانم←🤔☑️ نخوندم
  11. asalbano81

    ❤🐼چالش🐼❤

    اسمت؟ عسل اسم بهترین دوستت؟(فقط یه نفر) لیلا بزرگ ترین آرزوت؟ به همه آرزوهام برسم بزرگترین اشتباهت؟ نداشتم از کی بدت میاد؟ خیلیا چند سالته؟۱۷ رشته تحصیلیت چیه یا قراره چی باشه؟ تجربی بهترین رمانی که خوندی؟ زیاد خوندم ولی گناهکار و سفر به دیار عشق بهترین بودن بهترین فیلمی که دیدی؟ فیلم دوست ندارم دوست داری توی سایت چه مقامی داشته باشی؟ نمیدونم، فرقی نداره رنگ مورد علاقت؟ صورتی، مشکی ماشین مورد علاقت؟ مازراتی منطق یا احساس؟ بستگی داره گل مورد علاقه؟ رز😻 مورد اعتماد ترین آدم زندگیت؟ دوستم آهنگ مورد علاقت؟ زیادن که هدفت؟ موفق بشم خنده دار ترین سوتی عمرت؟ نمیدونم، زیاد سوتی میدم😐 دوست داری چی تو ظاهرت تغییر کنه؟ هیچی دوست یا خانواده؟ هردو مسافرت گروهی یا تنها؟ گروهی تو چی استعداد داری؟ همه چی شادی یا غمگین؟چرا؟ شادم کسی رو داری درکت کنه؟ نه از چی می ترسی؟ از تاریکی، تنهایی دوست داری در مورد چی رمان بنویسن که ننوشتن؟ نمی دونم نویسنده مورد علاقت خارج و داخل سایت؟ داخل سایت رو نمی دونم، خیلیا قلم خوبی دارن. خارج سایت هم فرشته تات شهدوست، مدیا خجسته و چندتایی که قلمشون خیلی قویه. اگه می تونستی توی دنیا یه چیز رو عوض کنی؟ آدما رو نظرت نسبت به من؟ نمیشناسمت بهترین و بدترین اخلاقت؟ همیشه می بخشم نمیدونم بدِ یا خوب. 
×
×
  • اضافه کردن...