رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

*Dr

ویراستار
  • تعداد ارسال ها

    328
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

726 Excellent😃😃😃😃

درباره *Dr

  • Other groups ویراستار
  • درجه

  • تاریخ تولد 18 آذر 1397

کاربر عادی

  • کاربر
    Array

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,466 بازدید کننده نمایه
  1. *Dr

    شعر طنز

    من آن خفاش مغرورم که می میرم ز بی خوابی ولی با خفت و خواری سه شب هم نمی خوابم
  2. دیر اومدی عزیزم روزای خوب رفتن .

  3. پارت42 *** با اضطراب از ماشین پیاده شدم ، برخلاف دفعه های قبلی حتی صبر نکردم مامان و بابا پیاده بشن . قلبم داشت قفسه سینم رو سوراخ میکرد . دلم میخواست هرچه زودتر ببینمش . باسرعت از حیاط رد شدم . تقریبا داشتم می دویدم . حیاطی که مطمئنا ازم خاطرات زیادی داشت ولی من هیچ خاطره ای ازش نداشتم . بالاخره به خونه ای که وسط حیاط قرار داشت رسیدم پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم . کفش هام رو باعجله از پام کندم . بدون این که در بزنم در رو باز کردم . کارم دور از ادب بود ؟ مگه اهمیت داشت ؟ با باز شدن در فقط سیل سرهای برگشته و چشم های خیره به خودم رو می دیدم . دلم میخواست زودتر از زیر نگاهشون در برم . باصدای که گلوم رو خراش می داد بدون این که مستقیم به چشم های هیچ کدومشون نگاه کنم ، سلام دادم . - سلام ، عموجون خوش اومدی ! صدای عمو خسرو بود که پدر کامیار هم محسوب میشد . تقریبا شبیه بابا بود .کمی از بابا قد بلند تر و موهای سرش سفید تر بود . چشمای سیاه و مهربونش شباهتش به بابا رو به رخ می کشید . - بفرمایید عموجون بیا داخل . صدای دیگه ای با خنده گفت - به به ! چه عجب ما شما رو زیارت کردیم بیا تو دخترم غریبی نکن . عموی دیگم (عمو فرخ) که بزرگ ترین فرزند خانواده بود در حالی که لبخند زده بود این جمله رو گفت . پسر جوونی هم کنارش نشسته بود ودوتا خانم که زن عمو هام بودن خیلی سرسری با همشون دست دادم . مامان و بابا هم بالاخره اومدن . بالاخره بعد از این که از اون سلام و احوالپرسی اجباری خلاص شدم . به سمت اتاقی که تمام وجودم می خواست اون جا باشه ، شدم . همین که چشمم به چشم هاش افتاد آرامش وجودم رو فرا گرفت . اون هم همین احساس رو داشت . این رو از آینه سیاه چشماش میشد فهمید . بدون این که کلمه ای حرف بزنم به سمتش رفتم . سرم رو روی پاهاش گذاشتم . اون هم سکوت کرده بود . دست های چروکیدش صورت و موهام رو غرق در نوازش میکرد و من هر لحظه بیش تر از گذشته تو دریای خلسه آرامش دست هاش غوطه ور می شدم . چه طور اتاقش رو یادم بود ؟ خودم هم نمی دونستم . خاطره ها رو شاید نشه به یاد آورد ولی میشه اون ها رو ساخت .
  4. *Dr

    ❄^_]دوست داشتی جای کی می بودی؟( هرکسی)^_]❄

    یکی تو دنیای هری پاتر. یا لیلی تو مدال خورشید.
  5. پارت 41 بوی سوختگی میومد حس میکردم دود غلیظی مثل طناب دار دور گردنم رو گرفته . حس میکردم تا خفم نکنه دست هاش رو کنار نمیکشه . سرم درد میکرد . هرلحظه بیش تر توی سکوت مرگبار اطرافم حل می شدم . سرم ! حتی دیگه حسش هم نمیکردم . و اون موجود زرد نفرت انگیز ! گوشه ای افتاده بود اما بودنش هنوز هم آزارم میداد ، اما دیگه قدرت نشون دادن هیچ واکنشی رو نداشتم . به طور ناگهانی ضربان قلبم بالا رفت قلبم تمام بدنم رو به لرزش وا داشت . وحشت زده چشمام رو تا ته باز کردم . بغضم بالاخره ترکید - خدایا چرا من این قدر بدبختم ؟نه تو خواب آرامش دارم نه تو بیداری . بین اشک هام صدای باز شدن در خونه رو شنیدم . - آوا خوابه ؟ - نه برق اتاقش که روشنه . مامان و بابا بالاخره برگشته بودن ولی چرا این قدر دیر ؟ اشک هام رو پاک کردم و پوزخند زدم به من چه ؟ من که واسه همه غریبم . در اتاق باز شد . - آوا بیداری ؟ هنوز نخوابیدی ؟ باصدای گرفته ای جواب دادم - آره . هول کرد - چرا صدات گرفته ؟ گریه کردی ؟ سرم رو به طرفش چرخوندم . با دیدن صورتم اضطرابش بیش تر شد. کنارم روی تخت نشست و دست هام رو گرفت . - قربونت برم چی شده ؟ دست هام رو از دست هاش بیرون کشیدم - شما خودتون خوب میدونین مامان ! - نه به خدا ! چی شده ؟ با خشم نگاهش کردم - مگه میشه ندونین ؟ مامان شیرین حتما تا حالا هزار بار بهتون زنگ زده . انگار چیزی تازه یادش اومده باشه گفت - از وقتی رفتیم بیمارستان گوشیم رو نگاه نکردم . این بار من هول شدم - بیمارستان ؟ برای چی؟ لبخندی پکری زد - عزیز حالش بد شده بود . - الان بهتره ؟ سعی کرد لبخندش رو حفظ کنه - آره . به قول خودش پیریه و هزار درد دیگه. عصبانیتم جاش رو به نگرانی داد . درسته هیچ خاطره ای ازش نداشتم . درسته که با بردن اسمش خاطرات کودکیم و قصه گفتناش برام تداعی نمی شد اما مادربزرگم بود . مامان با نگرانی نگاهم کرد - راستی داشتی چی میگفتی ؟ اصلا چرا داشتی گریه میکردی ؟ همون طور که به عزیز فکر میکردم زیرلب گفتم -هیچی . مامان این بار با تحکم بیش تری پرسید - دارم ازت می پرسم چی شده . نمی دونم چرا اما انگار لال شده بودم . از عصبانیتم هیچ خبری نبود . با کلافگی سرم رو توی دست هام گرفتم و با صدای گرفته ای جواب دادم - میگم هیچی مامان ولم کن . نفهمیدم مامان کی از اتاقم بیرون رفت . یعنی دوست داشتن آدم ها چیزی فراتر از به خاطر داشتن خاطرهای اون هاست ؟ چطور ممکنه آدم کسی رو که تقریبا هیچ خاطره ای ازش نداره این قدر دوست داشته باشه ؟ تا الان فکر میکردم خاطره ها باعث نزدیک شدن آدم ها به هم میشن اما مثل این که فکرم اشتباه بوده .
  6. از این به بعد توی پیام بفرستم

    1. *Dr

      *Dr

      رمانتون نرفت متروکه؟

      حتما میفزستم

    2. *Dr

      *Dr

      لینک رمانتون رو اگه میشه بفرستین

  7. نقد رمان پرتگاه ناپیدا به دست من نمی رسه؟ اینترنت خرابه؟

  8. سلام

    من تا پایان امتحانات نیستم عزیزایی که من ناظرشونم اگه میخوان، پارت بذارن

    فقط بگن از پارت چندم رمانشون بررسی نشده.

    باتشکر

  9. سلام یه مشکلی توی سایت پیش اومده و اعلان ها باز نمیشه دوستانی که من ناظرشون هستم حتما بهم پیام بدن .

  10. *Dr

    نقد بارش آفتابو تو خصوصیت فرستادم.

  11. پارت40 - خانم تا افسر بیاد خیلی طول میکشه من زنگ میزنم آژانس یه ماشین دیگه بفرستن . ومشغول شماره گرفتن شد . سرم رو روی شیشه سرد ماشین گذاشتم . خدایا ! دلم تنگه ، واسه روزهای بی فراموشی ! دلم تنگه واسه روزهایی که به یاد نمی آرمشون! چون حداقل میدونستم بدبختیام چیه. مدام با دروغ ها و پنهان کاری های اطرافیانم غافلگیر نمی شدم . - خانم ماشین اومده . کرایه رو تا همون مسیر حساب کردم کوله پشتیم و سبد نوتلا رو برداشتم و به سمت تاکسی دیگه ای که کمی دورتر از تاکسی قبلی یا بهتره بگم صحنه تصادف پارک شده بود رفتم. هم زمان با من راننده تاکسی هم پیاده شد تا با راننده ماشین تصادفی بحث کنه . زودتر از اون جا دور شدم اصلا حوصله شنیدن بحث و جدل نداشتم . سوار تاکسی شدم . قبل از این که راننده چیزی بپرسه مقصدم رو بهش گفتم . دلم سکوت می خواست. یک دنیا سکوت تا فریاد دردهام توش گم بشه. خیلی خسته بودم اما از ترس کابوس دیدن خودم رو با زل زدن به چراغ های خیابون و دست کشیدن به صورت نوتلا سرگرم کردم. ماشین جلوی درخونه توقف کرد ، کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم . *** خونه مثل همیشه بود ! ظلمات محض! یکراست به سمت اتاقم رفتم سبد نوتلا و کوله پشتیم رو رو روی زمین گذاشتم . مقنعه و مانتوم رو هم یک گوشه پرت کردم . سرم درد میکرد . بی اختیار کشوی کنار تختم رو باز کردم . پوزخندی به جای خالی داروهام زدم .اصلا یادم نبود....با حرف های قشنگش کاری کرد خودم بادست های خودم داروهام رو دور بریزم.
  12. دیر واسه کسی دیره که حداقل یک نفر منتظرش باشه .

    "رمان روزهای فراموش شده"

  13. *Dr

    یه جمله زیبا بنویس...!

    وقتی اسب ها اجازه ورود به مسابقه را نداشته باشند هر الاغی میتواند پیروز شود. چرچیل
  14. تولدت مبارکککک

    1. *Dr

      *Dr

      مرسییی

×
×
  • اضافه کردن...