رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Hana_m

مدير اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    1,439
  • تاریخ عضویت

  • روز های برد

    7

آخرین بار برد Hana_m در 9 تیر

Hana_m یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

4,017 Excellent😃😃😃😃

درباره Hana_m

  • درجه
    مدیر بخش گویندگان
  • تاریخ تولد 30 آذر 1383

آخرین بازدید کنندگان نمایه

6,318 بازدید کننده نمایه
  1. IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8 

    اینم عکس هم بازی وجنس خودت، ده دقیقه بعد از فوت شدن...😂😂

    1. Hana_m

      Hana_m

      برو ب گربه هه تسلیت بگو گوووورییییلللل

      @Dani_66

  2. _%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8%DB @Hana_m

    تسلیت میگم

    😅😂😭😥

    1. Hana_m

      Hana_m

      پسر تو معرکه اییی...بیکار تر از تو ندیدم تو عمرم😂😂😂😂 اعلامیه درست کردی؟😂😂😂😂😂😂

      اخ خدا بگم چیکارت نکنههه برو برا عمت اعلامیه درست کن😂😂😂 انگار یکی از اعضای خونوادمه اومده تسلیت گفته😑😂

      @Dani_66

    2. Hana_m

      Hana_m

      اون عجببب پایین اعلامیه چی میگه؟😂😂😂😂😂

  3. دلم نه عشق میخواهد

    نه دروغ های قشنگ

    نه ادعا های بزرگ!

    دلم کسی را میخواهد که

    بشود با او حرف زد 

    و بعد پشیمان نشد:)

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. Hana_m

      Hana_m

      @Dani_66 شما ب مراسم ختم جوجه ی زشتت برس اقای گوریل!

    3. Dani_66
    4. Hana_m

      Hana_m

      ب سلامتی و مبروکی و ارزوی موفقیت😐

      @Dani_66

  4. سلام

    برای تست گویندگی گفتن ب شما پیام بدم

    1. Hana_m

      Hana_m

      خصوصی پیام میدم عزیزم

      @ساکن پاییز

  5. Hana_m

    طراحی جلد دلنوشته جرم عاشقی- pegah_znp

    @pegah_znp عکس اولو عوض کنید
  6. Hana_m

    طراحی جلد دلنوشته جرم عاشقی- pegah_znp

    کیفیت اولی تاییده؟ @ihawni
  7. شاید من وقتی حالم بده نتونم بخندم، ولی یادم نمیره کی سعی داشته بخندونتم!
  8. مادر شوور بیا عشقتو اوردم😂

    %DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8%DB%

    اصلا این عکسو فقط و فقط ب نیت تو گرفتم😂

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 2
    2. Ava_Ashena

      Ava_Ashena

      من به داداشم میگم پاندآ چون چشماش سیاهه...

      به شما (@Hengameh.b) چرا میگند پاندآ؟!...

    3. Hengameh.b

      Hengameh.b

      چون خیلی پاندا دوست دارم و تپلم😂😁🐼 @Ava_Ashena

    4. Ava_Ashena
  9. به بههه

    مقامت مبارک قشنگ!❤😙

    1. ROZAVY

      ROZAVY

      مرسی عزیز دل😊😘❤️ @Hana_m

  10. Hana_m

    نقد رمان یک عمر تنهایی

    خخخ اللللهمممم صللل.. دست نکن بچه😒 ناخنک نزن تو دیزی! هاو چرا میخورن میخورن...حالا خودت میفهمی چی چی میشه دیگه! باااوشه مرررسی ممنون خاص مدنگ!😎😁❤
  11. امیدوارم خوشتون بیاد..بازم ببخشید واسه تاخیر @ملیکا ملاز
  12. Picture1.png

    ببین خجالت بکش! تازه اون مرد یه زندگی هست؛ تو تنبل اتاق خودت! @nima.slm00

    شما هم بد نیست عبرت بگیرین! @Helen @meli.km

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 4
    2. Helen

      Helen

      من همیشه حرفام درسته داداچ:/ @Hana_m

    3. nima.slm00

      nima.slm00

      این دیگه فوت و فن کوزه گریه. به بچه ها یاد نمیدن!

       

    4. Hana_m

      Hana_m

      من الان طی یک تصمیم ناگهانی میخوام کوزه گر شم! نییش باااز

      اصلا میام پیش خودت شاگردی!خخخخ

      درک کن:// ناموسا واجبه!خخخخخ

      @nima.slm00

       

  13. پارت۷۱ ناهار، در محیطی گرم و صمیمی سرو شد. پارسا نیز شوخی هایش با دایی و ایلیا را از سر گرفت، و خیلی زود خودش را در دل آن ها جا کرد. بذله گویی های پارسا و توجه های زیر پوستی اش به ترنم ، موجب شادی عزیزجون و دایی می شد. گویی خیالشان از جانب پارسا، آسوده شده بود. بعد از رفتنشان، آوا به اتاقش پناه برد. روشن و خاموش شدن گوشی اش، که روی تخت قرار داشت، موجب معطوف شدن حواسش به آن قسمت شد.پیامی از پیمان داشت. پیمان: سلام عزیزم چطوری؟ دستش شماره ی پیمان را لمس کرد و با او تماس گرفت.سر دومین بوق برداشت و صدای گرم و گیرایش، دل آوا را زیر و رو کرد. پیمان: سلام عزیزم. لبخندی روی لبانش نشست. آوا: سلام..خوبی؟ پیمان: حالا بهتر شدم.تو خوبی؟ آوا: مرسی. پیمان: پارسا و ترنم رفتن؟ روی تختش نشست و پایش را روی پای دیگرش انداخت. آوا: آره.عزیزجون خیلی دوست داشت که تو هم میومدی. پیمان: خودمم خیلی دوست داشتم بیام اما کارهای شرکت زیاد بود. آوا: عیبی نداره. پیمان: بیکاری؟ کمی تعجب به صدایش داد و پرسید آوا: آره چطور؟ پیمان: آماده شو ده دقیقه دیگه جلو در منتظرتم. با حیرت نگاهی به ساعت کرد آوا: الان؟! پیمان: چه اشکالی داره؟ آوا: بد موقع نیست؟ پیمان: اگه من بخوام آوامو ببینم، سرظهر که هیچه؛ نصف شب هم باشه میام جلو در خونتون. لبخندی زد و لبش را گزید. آوا: باشه اومدم. خداحافظی مختصری کردند و آماده شد.چند دقیقه بعد، از اتاق بیرون رفت و بعد از اطلاع دست و پا شکسته ای که به عزیزجون داد، پا به حیاط کوچک و باصفای خانه گذاشت.در را باز کرد.پیمان چند متر آن طرف تر منتظرش بود.دلش ضعف رفت برای تیپ رسمی و آن عینک دودی ای که جذابیت چهره اش را بیشتر می کرد.سلامی داد و با تعارف پیمان، سوار ماشین شد.پیمان درحالی که لبخندی روی لبانش می نشاند گفت پیمان: خب خانوم خانوما چه خبر؟ آوا لبخندی زد و با هیجان توضیح داد آوا: وای پیمان باید پارسا رو می دیدی.نمی دونی چقدر خودشو تو دل داییم جا کرد. انقدر بذله گویی و شیرین زبونی کرد، که دل داییمو هم با خودش برد. آوا همچنان تعریف می کرد و پیمان با لبخند به او می نگریست.بی هوا جلو رفت و گونه ی آوا را بوسید. حرف در دهان آوا نصفه ماند. با بهت نگاهی به پیمان کرد و شوکه شده دستش را روی گونه اش گذاشت.پیمان نگاه خیره اش به آوا سپرد و گفت پیمان: گفته بودم وقتی می خندی دلم می خواد زمان از حرکت بایسته و محوت بشم؟! آوا سکوت کرد.لبخند از لبانش کنار رفت.قلبش به تلاطم افتاده بود و صدایش بیش از همیشه، فریاد عشق را سر می داد. پیمان تره ای از موهای لخت آوا را از صورتش کنار زد و ادامه داد پیمان: گفته بودم وقتی اینطور با هیجان حرف میزنی دلم می خواد تو تک تک حرکاتت حل بشم؟! نگاهی به چشمانش انداخت. پیمان: یا وقتی این چشما اینطور به من نگاه می کنند، گفته بودم دوست دارم تا ابد نگاهتو برای خودم داشته باشم؟! با هرکلمه که از دهان پیمان بیرون می آمد، قلب آوا زیر و رو می شد و بیش از پیش، به لرزش می افتاد.چند لحظه ای به چشمان تیره ی پیمان خیره ماند.این مرد، به خوبی داشت با حرف ها و حرکاتش، قلب آوا را به تاراج می برد. پس از چند دقیقه، پیمان بوسه ای به پیشانی آوا زد و عقب کشید. نفس های آوا همچنان یکی در میان بود و قلبش...امان از قلبش که صدایش، گوش فلک را کر می کرد.پیمان استارت زد و راه افتاد. اما آوا همچنان غرق در آن پنج دقیقه ای بود، که چشمان پیمان را، درست روبروی دیدگان خودش داشت. پیمان: کجا بریم؟ آوا حواسش را به پیمان داد و گفت آوا: نمیدونم. پیمان لبخندی زد و آهسته دست سرد آوا را گرفت. آن را روی دنده و تحت احاطه ی دست گرم خود قرار داد. آوا نگاهی به دستانشان کرد و لبخندی زد.نفس عمیقی کشید و گفت آوا: کافه یاس چطوره؟! لبخندی ک روی لبان پیمان نشست، رضایتش را بر انتخاب آوا، تایید کرد.
×
×
  • جدید...